نویسنده: admin

  • فراخوان جمعی به مناسبت روز کارگر 

     

    سال نو کارگری و اول ماه مه بر کارگران جهان خجسته باد !

    یک سال کارگری را پشت سر گذاشتیم، سالی که بارزترین شاهد نبرد طبقاتی کار و سرمایه بود. با گذشت چند قرن از حیات سراسر تبعیض سرمایه‌داری جهان معاصر سایه جنگ، نابرابری، فقر، گرسنگی، گرم شدن سیاره زمین و مهاجرت میلیونی انسانها  و… بر فراز سر مردم در گشت و گذار است.

    در ایران وضعیت کارگران در نتیجه‌ی بختک جمهوری اسلامی به‌شدت آسیب دیده است. سرکوب سیستماتیک کارگران پیشرو و سازمان‌های مدافع جنبش کارگری از بدو انقلاب به یکی از سیاستهای ثابت رژیم اسلامی تبدیل شده است. این در حالی است که کارگران ایران از تشکل مستقل و سراسری خود محروم اند و فعالان کارگری یا در زندانند و یا با قید وثیقه آزاد و منتظر بازداشت دوباره اند. سرمایه داری استثمارگر ایران از هیچ برنامه و ترفند و حیله ای برای کشیدن شیرۀ جان کارگران فروگزار نکرد: مزدهای کارگران را ماه ها و سالها به تعویق انداخت یا پرداخت نکرد، بسیاری از حقوق و مزایای کارگری از جمله سهم حق بیمۀ کارگران را حذف نمود و یا نپرداخت. واحدهای کار را به عناوین واهی تعطیل و هزاران کارگر را بی کار نمود، کارگران اعتصابی و نمایندگان مبارز آنها را اخراج نمود، هر حرکت اعتراضی را با حمایت دولت و نیروهای نظامی و قضائیش ( که خود بزرگترین سرمایه دار است و نماینده و مدافع منافع سرمایه داران است) سرکوب نمود، کارگران را به زندان انداخت، شکنجه کرد، کشت و یا به خودکشی واداشت و یا ترور کرد . وضعیت کارگران افغانستانی مقیم ایران  بعلت  تبعیضات و تحقیرات و محرومیت های مضاعف بمراتب وخیمتر است.

    در مقابل این همه زور و ظلم و ستم و بی عدالتی و بی حقوقی، کارگران  و سایر اقشار زحمتکشان جامعه ساکت ننشستند، در سراسر کشور و در تمامی شهرهای بزرگ و کوچک در تمام سال و هر روزه، شاهد، اعتراضات، اعتصابات و انواع ابتکارات در تداوم مبارزاتشان بودیم. اعتصابات طولانی گروه ملی فولاد اهواز، نیشکر هفت تپه، هپکو و آذرآب اراک، کارگران شرکت واحد، پتروشیمی ها، کارگران تمام شهرداری ها،  مخابرات و …  مبارزات زنان، معلمان، بازنشستگان، پرستاران ودانشجویان و بویژه زندانیان سیاسی مبارز و تسلیم ناپذیر و همچنین کشاورزان ،مال باخته گان ،کولبران، زلزله زدگان و … که اوج خود را در خیزش سراسری محرومان و ستمدیدگان جامعه در پیوند دادن جنبش نان و کار و آزادی در 8 دیماه 96 نشان داد،  نشانه های درخشانی از این مبارزات پیگیر و حق طلبانه  در همسویی، همزمانی و همبستگی با یکدیگر بود. سازماندهی کارا، برنامه    ریزی های حساب شده و هوشمند، شعارهای محقانه و کوبنده، اتکاء به نیروی خود در شعارهایی نظیر: “اگر نمیتوانند کارخانه را اداره کنند ما کارگران خودمان  میتوانیم مدیریت را بدست بگیریم” (کارگران نیشکر هفت تپه) شرکت خانواده ها در راهپیمائی ها و بعضاً حمایت سایر اقشار مردمی از این مبارزات، ویژگی های این دوره را نشان می دهد. نقش برجستۀ زنان آگاه و مبارز در این مبارزات بسیار چشمگیر است. بویژه حضور آنان در ر وز 8 مارس با شعار اشتغال و دستمزد برابر حق همه زنان”  و در اعتراض به نابرابری و تبعیض جنسیتی در عرصه اشتغا ل و معیشت در مقابل وزارت کار نشان از رشد آگاهی این جنبش است که می کوشد با تکیه بر اساسی ترین مطالبات زنان، در جهت پیوند با جنبش کارگری و کمک به متشکل ساختن زنان کارگر به پیش رود. اتحاد کا رگران، عزم راسخ در مقاومت و پایداری تا به آخر، نهراسیدن از هرگونه تهدید و خطر و زندان و حتّا مرگ، با اعلام این که : “حمله و دستگیری دیگر اثر ندارد. تا حق مان را نگیریم اعتصاب ادامه دارد” عوامل مؤثری در کسب برخی موفقیت های نسبی و موقتی کارگران و نشانگر پیشروی و تعرضی شدن اعتراضات کارگری در سال گذشته بود، هرچند هنوز بسیاری از مطالبات به حق کارگران بی پاسخ مانده و به علت عدم توازن قوا به کسب آنها نائل نشدند.

    اما نبرد طبقاتی را تا محو کامل طبقات، پایانی نیست، یک سال به پایان رسید، اما سالی نویدبخش و پرتلاطم در پیش روست و همان مطالبات باقی مانده، بستر تداوم مبارزاتی تعیین کننده است. سال پیش رو بشارت دهندۀ  تداوم، گسترش و تعمیق این مبارزات از طریق وحدت عمیق تر، سازماندهی و متشکل شدن گسترده تر تا حد سراسری شدن و یکی شدن این جویبارهای پراکنده و برآمدن سیلی خروشان در برهم زدن توازن قوا به سود کارگران است. کارگران آگاه و مبارز فولاد اهواز به درستی گفتند و بشارت دادند که: ” امروز تنها راه مقابله با مظالمی که بر ما میرود فقط و فقط اتحاد بین کارگران همه صنایع در همه جای کشور است. قدرت و توان ما برای ایستادگی در برابر زورگویان و سرمایه داران زرپرست با یکپارچگی و بهم پیوستگی مان بیشتر و بیشتر خواهد شد. به امید روزی که همه ما کارگران این سرزمین همصدا و همنوا پای مطالبات خود و ایفای نقش در تعیین سرنوشت خود محکم و استوار بایستیم.”.

    با این رهنمود نوید بخش و در این روز خجستۀ اول ماه مه، روز اتحاد و مبارزۀ طبقۀ کارگر جهانی، به پیشواز سال نو کارگری  می رویم، و با امید به آینده ای روشن پرچم پیروزی های بزرگتر طبقۀ کارگر را به اهتزاز در می آوریم.

    خجسته باد روز اول ماه مه!

    پیروز باد مبارزات  گستردۀ طبقۀ کارگر ایران و جهان!

    برقرارباد تشکل سراسری و مستقل کارگران در ایران!

    سرنگون باد نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی ایران!

    “شبکۀ کنش مشترک”

     11 اردیبهشت 1397 – اول ماه مه 2018

    امضاها به ترتیب الف با:

    انجمن دفاع از زندانیان سیاسی و عقیدتی در ایران – پاریس
    انجمن سوسیالیستها – سوئد
    انجمن فرهنگی – اجتماعی اندیشه – گوتنبرگ – سوئد
    جمعیت کردهای مقیم فرانسه
    حمایت از جنبش مردم ایران – ماینس – آلمان
    شبکه فعالین کارگری در دفاع از مطالبات کارگران ایران ( کلگری) – کانادا
    شورای هماهنگی علیه کشتار جمهوری اسلامی ( فریاد خاوران) – سوئد
    شورای همبستگی با جنبش کارگری ـ پاریس – فرانسه
    شورای همبستگی با مبارزات مردم ایران – لندن – انگلستان
    كانون پناهندگان سياسي ايراني – برلين ـ آلمان
    کانون سیاسی پناهندگان در شهر مونستر – آلمان
    کانون کنشگران دموکرات و سوسیالیست – هانوفر – آلمان
    کانون همبستگی با کارگران ایران – گوتنبرگ – سوئد
    کانون همبستگی با جنبش کارگری در ایران ـ فرانکفورت – آلمان
    کانون همبستگی با جنبش کارگری در ایران ـ هانوفر – آلمان
    کمیته دفاع از زندانیان سیاسی ایران- برلین – آلمان
    کمیته دفاع از مبارزات مردم ایران – سوئیس
    کمیته دفاع از مبارزات مردم ایران – شیکاگو – آمریکا
    کمیته همبستگی با مبارزات مردم ایران – فرانکفورت – آلمان
    کمیته همبستگی کارگران ایران و سوئد
    نهادهای همبستگی با جنبش کارگری ایران – خارج از کشور
    همبستگی سوسیالیستی با کارگران ایران – فرانسه

     

  • زمین بی‌حاصل از شیدان وثیق

    حقیقتِ حزب چپ ایران ( فدائیان خلق)      

     

    چندی پیش سه جریان فدایی سازمانی به نام حزب چپ ایران (فدائیان خلق) تشکیل دادند و این اقدام خود را غلبه بر پراکندگی چپ خواندند. اما آن‌ها در حقیقت پراکندگی را باز هم بیشتر گسترش دادند، چون از یک‌ سو، با عدم اعلام انحلال سازمان‌های خود، فرقه‌ا‌ی دیگر بر فِرَق تا کنونی افزودند و از سوی دیگر، با حفظ عنوان “فدائیان خلق” در نام سازمان‌شان، راه پیوستن افراد غیر فدایی به آن را برای همیشه مسدود کردند.

    اما حقیقتِ اینان تنها در دوگانگی حرف و عمل آن‌ها نیست: از “وحدت چپ” سخن می‌رانند، “وحدت فداییان” تشکیل‌ می‌دهند. حقیقتِ اینان تنها در فرصت‌طلبی تاریخی و خاص آن‌ها‌، با شناختی که ما از این جماعت داریم، نیست: با دو گزینش «چپ» و «فداییان» در نام خود، آن‌ها خواسته‌اند هم سازمان فدائیان اکثریت و «فدایی‌پرستانِ» نوستالژیک‌ را خشنود سازند و هم دل‌باختگانِ ساده‌اندیش تشکلِ بزرگِ چپِ فراگیر را. حقیقتِ این فرقه اما در زمین بی‌حاصلی است که در آن می‌زییند. خاکی بایر که در آن گیاهی نمی‌روید و گلی نمی‌شکفد: نه فکر و اندیشه‌ای رهایی‌خواهانه‌، نه اقدام و عملی دگرگون‌ساز.

    حزب نامبرده نتیجه‌ی روندی پر فراز و نشیب است. با انتشار فراخوانی در نوامیر 2012 (آبان 1391)، به امضای چهار جریان، از جمله اتحاد فدائیان خلق و شورای موقت سوسیالیست‌های چپ، آغاز می‌شود. سه سال بعد، در نوامبر 2015 (آبان 1394)، شورای موقت و چندی بعد نیمی از اتحاد فدائیان از پروژه کنار می‌روند. از این پس، باقی ماندگان یعنی سازمان فدائیان اکثریت، بخش انشعابی اتحاد فدائیان و کنشگران چپ که آن‌ها نیز از فدائیان سابق‌اند، طرح “وحدت” دیگری را با هم از سر می‌گیرند. اما این بار به‌منظور برپا کردن یک حزب سیاسی متشکل از «خودی‌های فدائی» و با نیت سیاست ‌ورزی تأثیر‌گذار (!؟) در اوضاع ایران.

    در بیانیه‌‌ای به تاریخ 2015، یکی از سازمان‌های شرکت‌کننده در طرح اولی، شورای موقت، جمع‌بندی‌ای از اختلافات خود با جریانی که امروز حزب جدید را اعلام کرده‌ است به دست می‌دهد1. در آن جا افتراق‌های ریشه‌ای و ناسازگار در رابطه با مهم‌ترین معضلات سیاسی و نظری امروزِ چپ بر شمرده شده‌اند. اکنون که سه سال از آن زمان می‌گذرد، با مطالعه اسناد حزب نو بنیاد، صحت و روشن‌بینی آن جمع‌بندی هر چه بیشتر آشکار می‌شود. در زیر، مسائل مورد اختلاف را بر پنج محور خلاصه می‌کنیم.

    یکی و از مهم‌ترینِ آن‌ها، اعلام موضع نسبت به نفی کلیت نظام جمهوری اسلامی ایران و ضرورت سرنگونی آن است. به همین سان نیز اعلام موضع روشن نسبت به اصلاح‌ناپذیری رژیم ایران و عدم همکاری با اصلاح‌طلبانِ حکومتی و غیر حکومتی در داخل و خارج کشور. هیچ یک از این مواضع مورد پذیرش اینان قرار نمی‌گرفت و اکنون نیز، همان‌طور که پیدا و هویداست، نمی‌گیرد.

    اختلاف دیگر ما با اینان در مورد درک از سوسیالیسم و نفی سوسیالیسم واقعاً موجود بود که هم‌چنان نیز باقی است. در همین راستا و مهم‌تر، افتراق بر سر جایگاه مبارزه‌ی ضد سرمایه‌داری در مبارزه‌ی اپوزیسیونی در ایران امروز و تفکیک‌ناپذیری این مبارزه با پیکار برای آزادی و دموکراسی است که هم چنان با توجه به برنامه و منشور اینان به قوت خود باقی است.

    موضوع سوم، درک از معنا و مفهوم دموکراسی چون امری متمایز از دموکراسی نمایندگی یا دموکراسی دولت‌گرا ست. دموکراسی چون دخالت گری مشارکتی و مستقیم مردمان در اداره ی امور خود، به دست خود و برای خود در راه رهایی از سلطه‌ها. چنین دریافتی از دموکراسیِ رادیکال به طور کلی جایی در تفکر و عمل این چپ سنتی تحزب‌گرا و اقتدار‌گرا نداشته و ندارد.

    موضوع اختلاف مهم دیگر با اینان بر سر تبیین شکل سازماندهی و نوع تشکیلات چپی از نوعی دیگر در گسست از شکل ها و شیوه های تحزب کلاسیک بود. شوخیِ حزب‌سازی اینان در خارج از کشور و در جدایی از جامعه‌ی ایران ترجمان شفاف این اختلاف است.

    در همان زمان نیز تصریح کردیم که نام «وحدت سازمانی» نمی‌تواند عنصر فدائی را با خود داشته باشد، چه در این صورت از «وحدت چپ» در تنوع‌ و تکثرش خبری نخواهد بود: با تشکیل حزب فدائیان امروز، راستی و به‌جا بودنِ هشدار ما در آن زمان ثابت می‌شود: آفتاب آمد، دلیل آفتاب.

    اما مضحکه‌ِ حزب سازی از نوع آن چه که رخ داده است، به‌ویژه در آن‌جا نمایان می‌شود که چپ سنتی ایران هم‌چنان در تصوری واهی و تراژیک به سر می‌برد. در این پندار که در شرایط جدایی کامل‌‌ از جنبش‌های اجتماعی در ایران، در واپس‌ماندن‌‌ از درکِ تحولات امروزی دنیا و از نقدِ سیستم‌های‌ فکری، فلسفی، سیاسی و سازماندهی منسوخ گذشته، با فکری کهنه و به روز نشده، با کاربرد مفاهیمی به همان‌سان کهنه و به‌روز نشده، با سیاست‌ها، سبکّ‌ کار‌ها و ساختارهای تاریخن فرسوده‌ و منسوخ… می‌تواند با عَلَم کردن حزبی، با ترتیب برنامه‌ و ساز و برگی، با ساختن دم و دستگاهی، سرانجام رشد و گسترش پیدا کند، با استقبال مردم رو به رو گردد و سرانجام در صحنه‌ی سیاسی ایران تأثیر‌گذار شود. اما این‌ها همه، تا زمانی که چب سنتی ابتدا انقلابی از هر نظر در خود ننماید، فراتر از آرزو نمی‌روند. چپ سنتیِ برخاسته از دو سوسیالیسم منسوخ سده‌ی بیستم گرفتار چنان بحران ژرف فکری، فلسفی، ایدئولوژیکی و عملی‌ای شده است که بر زمین خشکِ آن و تا زمانی که روی این زمین بایر باقی بماند، هیچ نوآوری و خلاقیتی، نه در اندیشه، نه در سیاست و نه در عمل ایجاد نخواهد شد.

    اکنون در پایان این گفتار، مایلیم برای خواننده‌ی این سطور، نکاتی را به صورت تلگرافی در تشریح «سیاست رهایی‌خواه»، در تمایزش با «سیاست چپ سنتی»، طرح کنیم. پیش از این در دیگر جستار‌ها با تفصیل بیشتری سیاست رهایی را توضیح داده‌ایم.

    امروزه بسیاری از مفاهیم کلاسیک، در حوزه‌ی سیاسی و فلسفه‌ی سیاسی، از حقیقتِ اصلیِ‌شان تهی شده‌اند، بی اعتبار شده‌اند. ترجمان آنی شده‌اند که در گذشته واقعیتی داشت اما امروزه فاقد آن است. از این رو، کاربردِ خودکار و بدون نقدِ آاین مفاهیم نادرست و گمراه کننده می‌شود. از آن جمله است مقوله‌هایی چون «چپ»، «دموکراسی»، «جمهوری»، «حاکمیت»، «مردم»، «سیاست»، «حزب»، «انقلاب»، «سوسیالیسم» و غیره. امروزه، در عین حال که مفاهیم کلاسیک را به زیر نقد می‌بریم، باید مفاهیم نوینِ درخورِ شرایط نوین را با میزان سنجیِ رهایی‌خواهی دوباره اختراع و ابداع کنیم.

    «چپ» روزگاری معنا داشت: در نفی سرمایه‌داری و در دفاع از برابری، عدالت و انقلاب اجتماعی‌… امروزه اما این «چپ» سرشار از ابهام و دوگانگی، بی‌پرنسیپی و بی‌آرمانی شده است. در همه جا مدیریت بهینه امور نظام‌ حاکم، سرمایه‌داری یا غیر، را بر دوش گرفته و «سیستمی» شده است. امروزه نه یک بلکه چپ‌ها داریم: چپ توتالیتر، چپ مستبد، چپ دموکرات، چپ لیبرال، چپ سوسیال دموکرات، چپ سوسیالیست، چپ کمونیست، چپ دینی… از این رو‌ست که هر چه بیشتر جریان‌های رادیکالِ کنونی می‌روند تا کمتر خود را با عنوان «چپ»، پدیداری که امروزه بی‌هویت شده است، تعریف و تبیین نمایند. ما نیز کوشش می‌کنیم در همه جا از سیاستِ رهایی‌2 یا رهایی‌خواه سخن برانیم و کمتر واژه «چپ» را به کار بریم.

    سیاست رهایی در یک کلام رهایی از سلطه‌‌ی قدرت‌ها‌ است‌: سلطهِ استبداد و دیکتاتوری، سلطهِ سرمایه، دولت3 و دین، سلطهِ مردسالاری و جنسیتی و غیره.

    سیاستِ رهایی در ایران‌ سرنگونی تمامیتِ نظام جمهوری اسلامی به دست خودِ مردم ایران را فرا می‌خواند. براندازی انقلابی نظامی که بر اساس قانون اساسی اسلامی‌اش استبدادی مذهبی است در عین حال که دارای مناسباتی سرمایه‌داری است با همه‌ی ویژگی‌هایش. در آن حاکم است. گذار دین‌سالاری (تئوکراسی) به دموکراسی در ایران از طریق اصلاحات، انتخابات، رفراندوم و غیره امکان‌پذیر نیست. در نتیجه انحلال سیستم در دستور کار جنبش‌های مردمی قرار می‌گیرد. در این راستا، خیزش دیماه 1396 را می‌توان نشانه‌ای از تکامل ذهنیت بخش‌های بیشتری از مردم به سوی نفی رژیم در کلیت آن دانست. آلترناتیو سیاسی در ایران تنها از درون جنبش‌های اجتماعی می‌روید. در شرایط تاریخی کنونی، هم‌گرایی با آن بخش‌هایی از اپوزیسیون دموکرات، جمهوری‌خواه و لائیک امکان‌پذیر است که در راستای رهایش از سلطه‌ها عمل می‌کنند، از جمله در جهت برچیدن رژیم جمهوری اسلامی‌.

     دموکراسی در دولت‌گرایی، انتخابات و از این دست خلاصه و محدود نمی‌شود. دموکراسیِ رادیکال، مستقیم و بلاواسطه، چون «توان‌مندی مردم»، به معنای مشارکت مردمان در اداره‌ی امور خود و در همه‌ی سطوح، همواره مرزهای «دموکراسیِ نمایندگی» که دموکراسی واقعی نیست را درهم‌می‌نوردد. امروزه در ایران و جهان، مبارزه برای دموکراسی و مبارزه علیه سرمایه‌داری برای رهایی تفکیک‌ناپذیر شده‌اند. مبارزه ضد سرمایه‌داری برای سوسیالیسمی رهایی‌خواهانه صورت می‌گیرد که در الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و اجتماعی کردن آن‌ها، در برابری و امحای دولت چون قدرتی مافوق و سلطه‌گر بر جامعه تعریف و تبیین می‌شود. تحقق سوسیالیسم اما در یک کشور ممکن نیست بلکه در مقیاس جهانی تصور پذیر است. دو آزمون تاریخی و منسوخِ سوسیالیسمِ سده بیستم در جهان: سوسیالیسم توتالیترِ (لنینی – استالینی)  و سوسیال دموکراسی نگهبان سیستم سرمایه‌داری، به ما می‌آموزند که شکل‌های دولتی و اقتدارگرایانهِ مدیریت امور اقتصادی، اجتماعی و سیاسی نه تنها راه به رهایی نمی‌برند بلکه سلطه و ستم بر مردمان را شدیدتر می‌کنند.

    «سیاست»، دولت‌گرایی و دولت‌مداری نیست، بلکه مبارزه‌ای جنبشی و اپوزیسیونی تا حد نفی و الغای دولت چون قدرتی بالادستِ جامعه و مسلط بر آن است. سیاستِ ‌رهایی‌ در گسست از درک قدرت‌طلبانه و دولت‌گرا از «سیاست» تبیین می‌شود و عمل‌می‌نماید. در گسست از تفکری که تسخیر قدرت را در مرکز دل‌مشغولی خود قرار می‌دهد، که هدفش باز تولید ساختار قدرت است، که ناگزیر در شرایط تاریخی کنونی تمرکزگرا، اقتدارگرا و سلطه‌گر است.

    سیاستِ رهایی‌ طرفدار انقلاب اجتماعیِ مردمان به دست خود آنان است. انقلاب جبریتی مطلق و تاریخی نبوده بلکه اتفاق و رخداد است، قابل پیش‌بینی نیست. با این حال می‌توان و باید در برآمدن و فرارسیدن آن شرط‌بندی و تلاش کرد. انقلاب هم می‌تواند سیستم کهن را بر هم زند و راه رهایش انسان‌ها را هموار سازد و هم می‌تواند منحرف یا ختم شود و مناسبات سلطه و ستم به شکلی دیگر دوباره برقرار شوند. نا گفته پیداست که سیاستِ رهایی در راستای بدیل اول و انقلابی مداوم شرط‌بندی می‌کند، می‌اندیشد و عمل می‌کند.

    سیاستِ رهایی تشکل‌یابی جنبشی و نه حزبی را در پیش می‌گیرد. حزب سیاسی در تاریخ سده نوزده و بیست همواره برای تصاحب قدرت حکومتی، حفظ آن و اِعمال حاکمیت و رهبریت بر مردم ساخته و پرداخته شده است. تشکل سیاسی از نوع جنبشی شیوه‌ها و اسلوب کار تحزب کلاسیک را کنار می‌گذارد. تشکل جنبشیِ رهایی‌خواه اما، سازمان آوانگارد نیست، راهبر و رهبر مردم نیست، بلکه فرایندی است افقی و متکی بر تصمیم‌گیری دموکراتیک و مستقیمِ مشارکت‌کنندگان در مجمع‌ عمومی. با وام‌گیری از مانیفست کمونیست، تشکل‌یابی جنبشیِ رهایی‌خواه در نهایت چیزی نیست جز بخشی از جنبش اجتماعی که بیشتر به شرایط عمومی (و جهان‌روای) رهایی، در سطح کشوری، منطقه‌ای و جهانی، آشنایی و توجه دارد: بخشی جداناپذیر از جنبش عمومی مرمانِ تحت سلطه به سوی رهایش بشری.

    شیدان وثیق

    فروردین 1397 – آوریل 2018

    cvassigh@wanadoo.fr

    www.chidan-vassigh.com

     ————————————————–

    1: اطلاعیه شورای موقت سوسیالیست‌های چپ درباره‌ی پروژه‌ی وحدت چهار جریان سیاسی: 12 نوامبر 2017 – 21 آبان 1394

    2: رهایش، رهایی : Émancipation

    3: دولت، در هر جای این نوشتار، معادل État (فرانسوی)، State (انگلیسی) و Staat  (آلمانی) است، که شامل سه قوای اجرایی، قضایی و مقننه می شود. با حکومت اشتباه نشود که معادل خارجی آن نزد ما Gouvernement است.

     

  • مارکس و انقلاب از منوچهر صالحی

     

    چند سالی است که خانم و یا آقائی به نام ناجی که باید هوادار جنبش چپ مارکسیستی‌- ‌لنینیستی باشد، هر از گاهی نوشتارهائی را که در رابطه با مسايل مارکسیسم! ارزشمند یافته است، برای من و دیگران ایمیل می‌کند. برخی از این نوشته‌ها از سایت «نقد اقتصاد سیاسی» برگزیده شده‌اند و از همین کانال چند نوشته نیز از آقای کمال خسروی به دستم رسیده است. به این ترتیب آشکار می‌شود که خانم و یا آقای ناجی چون می‌پندارد نوشتارهای آقای خسروی بازتاب دهنده تئوری مارکسیسم – لنینیسم هستند، می‌کوشد با پخش آن به گسترش خودآگاهی مارکسیستی!! افرادی چون من بی‌افزاید.
    در رابطه با نوشتارهای آقای کمال خسروی چند بار خیز برداشتم نقدی بنویسم، اما گرفتاری‌های زندگی انجام این کار را برایم دشوار و ناممکن ساخت تا آن که چندی پیش نوشته کوتاهی از ایشان توسط ایمیل خانم و یا آقای ناجی به دستم رسید با عنوان «درباره انقلاب» . پس از خواندن آن دیدم بد نیست این نوشته کوتاه را مورد بررسی قرار دهم تا برای خانم و یا آقای ناجی روشن شود که آقای خسروی در حوزه مارکسیسم تا چه اندازه حرف برای زدن دارد.
    این نوشته با این جمله آغاز شده است: «انقلاب آشکارترین نمونه و بهترین شکلِ تبارز پراتیکِ خودزاینده‌ی‌‌ِ خودزیینده‌ی خودگستر است.»
    هر کسی این جمله را چند بار بخواند، درخواهد یافت که چیزی نخواهد فهمید، نه به این دلیل که نویسنده دارد حرف علمی پیچیده‌ای می‌زند، بلکه به این خاطر که آقای خسروی با نوشتن این جمله پیش از آن که بخواهد انقلاب را تعریف مارکسیستی کند، در پی فضل فروشی و پنهان ساختن سطح دانش خود از برداشت تئوری «انقلاب» مارکس است.
    در این جمله واژه «تبارز» به کار گرفته شده است. بنا بر فرهنگ دهخدا «تبارز» واژه‌ای عربی است و در معنی شبیه واژه‌ مبارزه است و به معنای «بیرون آمدن دو حریف از جماعت خود برای ‌جنگ» است، یعنی دو تن به نمایندگی از دو جماعت برگزیده می‌شوند تا با هم بجنگند با هدف پیروزی یکی بر دیگری. به این ترتیب می‌بینیم که جمله بالا بی‌معنی می‌شود، زیرا معلوم نیست «انقلابی» که «پراتیکی» است با سه ویژه‌گی «خود زاینده»، «خودزیینده» و «خودگستر» می‌خواهد با چه نیروئی و با چه انگیزه‌ای بجنگد؟ نویسنده هم‌چنین با به‌کارگیری واژه‌های «خودزاینده»، «خودزیینده» و «خودگستر» می‌خواهد صفات «انقلاب» را برایمان آشکار سازد. اما آیا این صفات برازنده «انقلاب» هستند که خود پدیده‌ای چندگونه است؟
    مارکس در «تزهائی درباره فوئرباخ» یادآور ‌شد «پراتیک» در برگیرنده «فعالیت انسانی» است، یعنی آن‌چه انسان انجام می‌دهد، پراتیک فردی و اجتماعی را بازتاب می‌دهد و از آن‌جا که انسان در جهان مادی می‌زئید، در نتیجه پراتیک همیشه بازتاب ‌دهنده کارکردهای فردی و اجتماعی انسانی و دارای سرشتی بیرونی است و آشکار، آن‌هم نه فقط برای فرد و اجتماعی که به ‌کاری (پراتیکی) دست زده است، بلکه برای دیگر افراد و اجتماعات نیز محسوس و واقعی و آشکار خواهد بود.
    دیگر آن که دانش مدرن براین اصل استوار است که هیچ چیز نمی‌تواند بدون تبدیل انرژی به ماده و یا ماده به انرژی به ‌وجود آید. این قانون طبیعت است و تئوری انقلاب مارکس نیز بنا بر همین قانون طبیعت تدوین شده است. پس هرگاه «انقلاب» پدیده‌ای «خودزاینده» باشد، در آن صورت باید هم‌زمان هم ماده و انرژی باشد تا بتواند «خودزا» باشد، یعنی هم فاعل و هم مفعول باشد. چنین ادعائی بدون عرضه تئوری استواری در نهایت ادعائی پوچ بیش نخواهد بود.
    دیگر آن که نویسنده مدعی است که «انقلاب» پدیده‌ای «خودزیینده» است، یعنی خود انگیزه زنده بودنش است. تا آن‌جا که خوانده‌ام، هر موجود زنده و هر پدیده‌ای فقط در وضعیت «شدن» وجود دارد، یعنی لحظه «شدن» هر موجود زنده و هر پدیده‌ای متغیر است، زیرا لحظه «شدن» هر موجود زنده و پدیده‌ای تناسب نیروهای هستی‌زا و نیستی‌زای نهفته در آن وجود و پدیده را برمی‌نمایاند، یعنی لحظه «شدن» هر موجود زنده و یا پدیده‌ای سنتزی از اضداد هستی‌ و نیستی آن موجود و پدیده است. بنابراین ادعای «خودزیینده» بودن «انقلاب» نافی قانون دیالکتیک است.
    واژه «خودگستر» نیز عبارت‌پردازی دیگری است که نویسنده در رابطه با «انقلاب» از آن بهره گرفته است. هر پدیده‌ای تا زمانی می‌تواند خود را گسترش دهد که تناسب نیروها به سود او باشد، یعنی نیروی انبساط آن پدیده از نیروی انقباض محیط بیرونی‌اش بزرگ‌تر باشد. برای هر انقلابی نیز زمانی فراخواهد رسید که توازن نیروها برهم خواهد خورد و انبساط یا گسترش جای خود را به انقباض یا فروچینش خواهد داد. انقلاب‌هائی که در رسیدن به اهداف خود ناکام می‌مانند، به چنین سرنوشتی دچار می‌شوند.
    جمله بعدی این نوشته چنین است: «انقلاب «انتخابات» نیست؛ انقلاب رساترین بیانِ انتخاب در شرایطی است که «انتخابات»، انتخاب را ناممکن می‌کند.»
    آیا از این جمله می‌توان چیزی آموخت؟ در آغاز نویسنده «انقلاب» و «انتخابات» را که دو پدیده جداگانه‌اند، در برابر هم نهاده و به این نتیجه رسیده است که سیب پرتقال نیست. سپس نویسنده محترم مدعی شده است هرگاه «شرایطی» در جامعه‌ای وجود داشته باشد که سبب شود تا مردم با شرکت در «انتخابات» نتوانند چیزی و یا کسی را «انتخاب» کنند، در آن صورت «انقلاب» بیان آن «شرایط» خواهد بود. البته می‌دانیم در کشورهای دمکراتیک مردم داوطلبانه در انتخابات شرکت می‌کنند، زیرا می‌پندارند با رأی دادن به این و یا آن حزب، به این و یا آن کاندیدا وضعیت موجود می‌تواند به سود خواست‌های آنان دگرگون شود. بنابراین این ادعا که «انتخابات» می‌تواند «انتخاب» را «ناممکن» سازد، از نقطه نظر کسانی که در «انتخابات» شرکت کرده‌اند، حرف پوچی بیش نیست، زیرا این افراد آگاهانه این و یا آن حزب و کاندیدا را «انتخاب» کرده‌اند.
    هم‌چنین امروز نه فقط مارکسیست‌ها، بلکه دانشمندان بورژوا نیز پذیرفته‌اند که جوامع انسانی در مسیر رشد و توسعه خویش هر از چندی در نتیجه انکشاف بغرنج‌های اقتصادی ـ اجتماعی در شرایطی بحرانی قرار خواهند گرفت که برای برون‌رفت از آن وضعیت دگرگونی ساختار قدرت سیاسی اجتناب‌ناپذیر می‌شود. بنابراین هنگامی که شرایط بحرانی جامعه‌ای را فراگیرد، بر حسب این که توازن قدرت به سود نیروهائی تغییر یابد که خواهان دگرگونی وضعیت موجودند، شرایط برای تحقق «انقلاب» سیاسی و یا اجتماعی می‌تواند هموار گردد. در روند «انقلاب» مردم امکان «انتخاب» ندارند و بلکه آن گونه که مارکس یادآور شده است، «در دورانی که اقتصاد شکوفا است، یعنی هنگامی که نیروهای مولده جامعه بورژوائی، آن گونه که در محدوده مناسبات بورژوائی می‌تواند ممکن باشد، انبوه‌وار رشد می‌کنند، از انقلابی واقعی نمی‌توان سخنی گفت. یک‌چنین انقلابی فقط در دوره‌ای ممکن است که این دو عامل، یعنی نیروهای مولده مدرن و اشکال تولید بورژوائی با هم در تضاد قرار گیرند. فقط در نتیجه بحرانی نو انقلابی نو ممکن می‌شود.» در این مکانیسم فقط تناسب نیروهای متضاد تعیین‌کننده شکل و محتوای «انقلاب» می‌شود و در بهترین حالت واکنش توده‌ها در هواداری از انقلاب و ضد انقلاب بازتاب دهنده وزن واقعی «نیروهای مولده مدرن» و «اشکال تولید بورژوائی» خواهد بود.
    در ادامه می‌خوانیم: «انقلاب، کودتا نیست؛ زیرا برخلاف کودتا، نقشه‌اش تا آخرین جزئیات (گاه خام‌سرانه و خوش‌دلانه) از پیش بطور پنهانی و توطئه‌گرانه ریخته نشده‌است. انقلاب، از این‌رو، ماهیتاً انکار کودتاست.»
    می‌بینیم که نویسنده در این‌جا نیز به‌جای آن که به‌ ما بگوید «انقلاب» چیست، می‌کوشد بگوید «انقلاب» این و یا آن چیز نیست. اگر «انقلاب» همان «کودتا» بود، پس باید این دو واژه مترادف می‌بودند و می‌دانیم که چنین نیست. دیگر آن که توده مردم برای تحقق خواست‌های برآورده نشده خویش مجبور به «انقلاب» می‌شوند و حال آن که کودتا همیشه توسط بخشی از نیروهای نظامی تحقق می‌یابد با هدف تسلط بر نهادهای قدرت سیاسی. اما با بررسی تاریخ می‌بینیم برای آن که یک طبقه اجتماعی بتواند به قدرت سیاسی دست یابد، در لحظه معینی از مبارزه انقلابی حتی مجبور می‌شود از ابزار کودتا نیز بهره گیرد. بهترین نمونه چنین تجربه‌ای را می‌توان در انقلاب اکتبر دید. در آخرین نشست کمیته مرکزی حزب بلشویک که پیش از «قیام مسلحانه گاردهای سرخ» وابسته به حزب در پتروگراد تشکیل شد، لنین با طرح این اندیشه که «نباید تحت تأثیر حالت روانی توده‌‌ای که دمدمی مزاج است، قرار گیریم و نمی‌توان روی چنین توده‌ای حساب کرد» ، خواستار «قیام مسلحانه» شد تا بتوان کنگره سراسری روسیه را در برابر عمل انجام شده قرار داد با هدف پذیرش مشروعیت «انقلاب» از سوی آن کنگره. چنین نیز شد و «گاردهای سرخ» با اشغال «کاخ زمستانی» که جایگاه حکومت موقت کرنسکی بود، قدرت سیاسی را به بلشویک‌ها سپردند و برای آن که این حزب از طریق دمکراتیک از قدرت رانده نشود، به تدریج تمامی نهادهای دمکراتیک و از آن جمله «مجلس مؤسسان» را تعطیل و نابود کرد. به همین دلیل نیز بسیاری از پژوهندگان انقلاب اکتبر لحظه آغاز این انقلاب را کودتا علیه حکومتی ارزیابی کرده‌اند که توسط نهادهای دمکراتیک (مجلس دوما) انتخاب شده بود.
    بلشویک‌ها در جامعه‌ای قدرت سیاسی را با «قیام مسلحانه» تسخیر کردند که در آن ۸۰ ٪ مردم در روستاها و در مناسبات پیشاسرمایه‌داری می‌زیستند. بلشویک‌ها هر چند توانستند پس از انقلاب فوریه در شهرهای بزرگ صنعتی هم‌چون مسکو و پتروگراد از پشتیبانی اکثریت کارگران و سربازان برخوردار گردند، اما در سطح ملی هنوز اقلیت ناچیزی بیش نبودند. برای نمونه، بلشویک‌ها در آخرین انتخابات دمکراتیک که در رابطه با گزینش نمایندگان «مجلس مؤسسان» برگزار شد، فقط ۲۴ ٪ آرا را به دست آوردند.
    بنابراین برخلاف ادعای نویسنده، دیدیم که «انقلاب» و «کودتا» هر چند دو پدیده متفاوت هستند، اما چون با این دو ابزار می‌توان قدرت سیاسی را تسخیر کرد، گاهی انقلابیون می‌توانند از ابزار کودتا برای تصرف زودهنگام ماشین دولتی بهره گیرند و گاهی نیز یک کودتا می‌تواند سبب رشد شرایط انقلابی در یک جامعه شود.
    و در ادامه نویسنده مدعی شده است: «انقلاب اما شورش هم نیست که گذرا تحت شرایط معینی برافروخته شود و دوباره خاموشی گیرد. شورش، یکی از اَشکالِ بروز، یکی از افزارهای انقلاب است.»
    آشکار است که «انقلاب» نمی‌تواند «شورش» باشد، زیرا این دو دارای اهداف همگونی نیستند. هانا آرنت براین باور است که «هدف هر شورشی فقط رهائی از وضعیت موجود است، حال آن که هدف هر انقلابی پی‌ریزی آزادی است.» دیگر آن که فریدریش انگلس شورش را «هنری هم‌چون جنگ و یا هر گونه هنر دیگر» می‌داند که تابع برخی اصول هستند، این اصول بنا به ماهیت احزاب و مناسباتی که بر یک شورش حاکم است، دارای نتایجی منطقی است. بنابراین نباید مردمی را که در یک شورش شرکت کرده‌اند، دست کم گرفت. دیگر آن که صورت مسئله هر شورشی از عوامل نامعلومی تشکیل شده است که می‌توانند روزمره سبب عرضه ارزش‌های متفاوتی گردند، زیرا نیروهای مخالف شورش، یعنی صاحبان قدرت از تمامی امتیازها و به ویژه از انضباط، سازمان‌دهی و رهبری برای مقابله با یک شورش برخوردارند. بنابراین هر نیروئی که برای رهائی از وضعیت موجود دست به شورش می‌زند، باید برای مقابله با دشمنان شورش با قاطعیت کامل و تهاجمی وارد عرصه مبارزه شود. «دشمنانت را تا زمانی که نیروهایش پراکنده‌اند، غافلگیر کن. بکوش هر روز به موفقیتی هر چند بسیار کوچک دست یابی، هم‌چنین از آن‌جا که موفقیت‌های اولیه سبب برتری اخلاقی شورشیان می‌شود، بکوش این برتری را حفظ کنی تا بتوانی عناصر متزلزل را به سوی خود جلب کنی. پیش از آن که دشمنانت بتوانند نیروهایشان را علیه تو متحد سازند، آن‌ها را مجبور به عقب‌نشینی کن.» بعدها انگلس یادآور شد تا زمانی که نیروهای شورشی نتوانند پلیس و یا سربازان حکومت را به‌سوی خود جلب کنند، پیروزی بر نیروی سرکوب حکومت تقریبأ ناممکن است و در این حالت «مبارزات خیابانی شورشیان علیه نیروهای سرکوبگر حکومت فقط دارای اهمیتی اخلاقی و نه نظامی» خواهد بود.
    با توجه به آن‌چه از سوی هانا آرنت و فریدریش انگلس طرح شد، می‌بینیم که باید میان شورش خودانگیخته و شورش سازمان‌یافته توفیر نهاد. در دی‌ماه ۱۳۹۶ شورش خودانگیخته در بیش از ۱۰۰ شهر ایران رخ داد و چون سازما‌ن‌یافته نبود، پس از چند روز انرژی انقلابی خود را از دست داد و فروکش کرد. اما شورش آگاهانه و برنامه‌ریزی شده می‌تواند سرنوشت‌ساز باشد و به انقلابی همه‌جانبه منجر گردد. این بی‌دلیل نیست که لنین اشغال «کاخ زمستانی» در پترزبورگ توسط «گاردهای سرخ» وابسته به حزب بلشویک‌ را «قیام مسلحانه» نامید. او کوشید نشان دهد که آن «قیام» سبب آغاز روند انقلاب سوسیالیستی در روسیه گشت. پس می‌بینیم که ادعاهای نویسنده در این زمینه نیز سرشار از اشکال و ساده‌اندیشانه است.
    و در ادامه می‌خوانیم: «انقلاب جنگ نیست؛ زیرا برخلاف جنگ، ستادِ فرماندهیِ از پیش معینی ندارد. انقلاب «جنگی» است که ستاد فرماندهی‌اش را می‌باید بسازد، ستادی که با آن زاده می‌شود. انقلاب، آن‌جا که جنگ است، جنگی است تدافعی و نابرابر با رژیمی تجاوزگر.»
    همان‌طور که «شورش» و «انقلاب» یکی نیستند، «جنگ» و «انقلاب» هم با هم رابطه‌ای ندارند. بنابراین چنین ادعاهائی چیزی جز زیاده‌گوئی نیست. دیگر آن که همه انقلاب‌ها شبیه هم نیستند و همیشه با هم توفیر دارند. هم‌چنین اینک فقط با یک نوع انقلاب سر و کار نداریم و بلکه انقلاب دارای چهره‌های گوناگون است. در کنار انقلاب‌های سیاسی و اجتماعی که در آثار مارکس و انگلس مورد بررسی قرار گرفته‌اند، لنین با تکیه به نوشته‌ای از کارل کائوتسکی خواهان تحقق «انقلاب زودرس» پرولتری در روسیه شد و بر این باور بود که پس از انقلاب فوریه که انقلابی بورژوا دمکراتیک بود، پرولتاریا نباید فرصت را از دست دهد و بلکه باید با تحقق انقلابی زودرس زمینه را برای کسب قدرت سیاسی خویش (منظور حزب بلشویک) فراهم آورد تا بتواند در جهت تحقق سوسیالیسم گام بردارد.
    اینک نیز از «انقلاب مخملی» سخن گفته می‌شود، یعنی انقلابی که توسط یک یا چند قدرت امپریالیستی برنامه‌ریزی می‌شود با هدف سرنگونی قدرت سیاسی در یک کشور. امپریالیسم برای بیرون راندن روسیه از اوکراین دو بار در این کشور «انقلاب مخملی» راه انداخت که آخری آمیخته بود با یک کودتای نیمه نظامی علیه رئیس‌جمهور قانونی آن کشور که پیش از دستگیری توانست به روسیه بگریزد. امروز بنا بر اسناد می‌دانیم که پروژه «بهار عربی» نیز بخشی از «انقلاب‌های مخملی» بود که در دوران ریاست جمهوری اوباما برنامه‌ریزی شد با هدف «دمکراتیزه کردن» کشورهای عربی که در آن‌ها استبداد سیاسی دارای ریشه تاریخی کهنی است. دیگر آن که گاهی نیز از «انقلاب درباری» نام برده می‌شود که در آن مردم نقشی ندارند و بلکه بخشی از هیئت حاکمه می‌کوشد با سرنگون ساختن شاه و یا رئیس‌جمهور قدرت سیاسی را در کنترل خود گیرد و سیاست دولت را به سود منافع خویش تدوین کند. به‌همین دلیل نیز بسیاری از پژوهش‌گران «انقلاب درباری» را «کودتا» می‌نامند. هم‌چنین مارکس ۱۸۵۸ در نوشتاری تزار آلکساندر دوم را به‌خاطر لغو مناسبات ارباب و رعیتی «مبتکر انقلاب روسیه» نامید. به این ترتیب می‌بینیم که انقلاب همیشه دستاورد مبارزه طبقات پائینی علیه طبقات بالائی جامعه نیست و در مواردی نیز بالائی‌ها می‌توانند با پیاده کردن پروژه‌هائی که به سود پائینی‌ها است، سبب دگرگونی رادیکال و انقلابی مناسبات سیاسی و اجتماعی شوند.
    دیگر آن که همیشه همه انقلاب‌ها هم‌راه با جنگ نبوده‌اند و بلکه در برخی از «انقلاب‌ها» قدرت سیاسی بدون «جنگ داخلی» دست به‌دست شده است. انقلاب مشروطه در آغاز انقلابی بدون خون‌ریزی بود و مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را بدون فشار جنگ داخلی توشیح کرد. اما پس از به سلطنت رسیدن محمدعلی‌شاه و آغاز استبداد صغیر تضاد میان دربار و مردم بالا گرفت و کار به جنگ داخلی کشید و فتح تهران توسط نیروهای مسلح انقلاب سبب گریز محمدعلی‌شاه به روسیه تزاری گشت. هم‌چنین انقلاب ۱۳۵۷ نیز فرآورده «جنگ داخلی» نبود، زیرا رهبران ارتش با اعلان بی‌طرفی شرایط را برای انتقال صلح‌آمیز قدرت هموار ساختند. در عوض رهبران انقلاب اکتبر دارای ستاد فرماندهی برای تسخیر قدرت سیاسی بودند و با برنامه و هدفمند «کاخ زمستانی» را اشغال کردند. «جنگ داخلی» در روسیه پس از پیروزی بلشویک‌ها آغاز شد، یعنی انقلاب پس از تسخیر دولت توسط بلشویک‌ها خونین شد و «جنگ داخلی» سراسر روسیه را فراگرفت. در عین حال حمله نظامی به «کاخ زمستانی» تهاجمی بود و به هیچ‌وجه جنبه «تدافعی» نداشت. هم‌چنین رژیم کرنسکی که توسط مجلس برگزیده مردم انتخاب شده بود، می‌کوشید در برابر تجاوز نظامی آلمان از تمامیت ارضی روسیه دفاع کند، ولی به‌خاطر نداشتن امکانات مالی و کمبود سلاح‌های جنگی و قحطی که سراسر روسیه را فراگرفته بود، حکومتی درمانده بود و به همین دلیل در برابر تهاجم نظامی «گاردهای سرخ» وابسته به بلشویک‌ها هم‌چون خانه‌ای پوشالی درهم ریخت و از هم فروپاشید.
    با آن که نویسنده نمی‌گوید «انقلاب» چیست، اما به ما می‌آمورد که «نباید تصور کرد که انقلاب هیچ نقشه‌ای ندارد، یا شرکت‌کنندگان در جنبش سیاسی ـ اجتماعی‌‌ای که نامش انقلاب است، نقشه ندارند. برعکس، همه‌ی افرادی که در آن شرکت می‌کنند، به نحوی آرزویی در سر می‌پرورانند و از خویش و دیگران، تصویر و تصوری در خیال دارند که هنوز تحقق نیافته است.»
    در این‌جا می‌کوشیم انقلاب را تعریف کنیم و در همین رابطه نشان دهیم که انقلاب‌های پیشاپرولتری و پرولتری دارای چه خصیصه‌هائی هستند.
    تا پیش از انقلاب کبیر فرانسه واژه لاتینی/ فرانسوی «رولوسیون» که در زبان فارسی واژه «انقلاب» معادل آن برگزیده شده است، دارای باری منفی بود، یعنی هرگاه نظم اجتماعی سنتی بهم می‌ریخت، تلاش برای بازگشت به نظم پیشین را «انقلاب» می‌نامیدند. نیکولو ماکیاولی نیز در نوشتارهای خود واژه انقلاب را در همین معنی به‌کار برده است. اما با پیروزی انقلاب فرانسه که در آن مردم شرکت داشتند و نظم سیاسی و اجتماعی موجود را از بنیاد دگرگون کردند، این روند «انقلاب»‌ نامیده شد، یعنی از آن پس هر دگرگونی رادیکال مناسبات سیاسی (انقلاب سیاسی) و اجتماعی (انقلاب اجتماعی) موجود «انقلاب» نامیده شد که به‌جای بازگشت به نظم پیشین در پی تحقق نظمی نوین است. از آن دوران به بعد «انقلاب» نگاه به گذشته ندارد و بلکه در پی ساختن آینده نوینی است.
    مارکس و انگلس چون بر این باور بودند که تاریخ همه جوامع انسانی تاریخ مبارزه طبقاتی است، در نتیجه انقلاب‌های سیاسی و اجتماعی را بازتابی از این مبارزه پنداشتند و به این نتیجه رسیدند که در پایان هر انقلابی سیاسی باید قدرت سیاسی از طبقه حاکم به طبقه دیگری که انقلاب را رهبری کرد، انتقال یابد و در پایان هر انقلابی اجتماعی طبقه‌ای که در انقلاب پیروز شد، با دگرگونی مناسبات تولید موجود شیوه تولید خود را به‌وجود خواهد آورد. به همین دلیل نیز مارکس انقلاب‌ها را «لوکوموتیو تاریخ» نامید. هم‌چنین مارکس در «هیجدهم برومر» یادآور ‌شد «انسان‌ها خود سازندگان تاریخ خویشند، ولی نه طبق دلخواه خود در اوضاع و احوالی که خود انتخاب کرده‌اند، بلکه در اوضاع و احوال موجودی که از گذشته به ارث رسیده و مستقیمأ با آن روبرو هستند.» بنابراین آرزوهای فردی و گروهی کسانی که در انقلاب شرکت می‌کنند، فقط در انطباق با امکاناتی که در وضعیت موجود نهفته‌اند، می‌توانند برآورده شوند و نه بیش‌تر از آن. در عین حال مارکس در بررسی‌های خود نشان داد که انقلاب‌های پیشاپرولتری با نگاه به گذشته می‌خواهند آینده را بسازند و به همین دلیل در روند این رده از انقلاب‌ها «شعائر و سنن تمام نسل‌های مرده چون کوهی بر مغز مردگان فشار می‌آورد. از این‌جاست که درست هنگامی که افراد گوئی به نوسازی خویش و محیط اطراف خویش و ایجاد چیزی به کلی بی‌سابقه مشغولند، درست در یک چنین ادوار بحران‌های انقلابی ارواح دوران گذشته را به‌یاری می‌طلبند.» و دیدیم که در انقلاب ۱۳۵۷ ایران نیز انقلاب با نگاه به گذشته و شعائر اسلامی خواست آینده خود را بسازد، زیرا مردمی که در انقلاب‌های پیشاپرولتری شرکت می‌کنند، هنوز گرفتار ایدئولوژی یا خودآگاهی کاذب هستند و برای آن که بتوانند «محتوای خود را بر خویش پوشیده دارند، باید مردگان را بگذارند تا مردگان بردارند.» به این ترتیب واقعیت «انقلاب» بسیار زود نشان خواهد داد که کدام خواست‌ها و آرزوهای گروهی و حزبی که از منشاء طبقاتی سرچشمه می‌گیرند، می‌توانند تحقق یابند و کدام خواست‌ها و آرزوها غیرواقعی و خیال‌بافانه‌اند. طبقه‌ای که نقش خود را در روند تولید از دست داده است، آرزوها و خواست‌هایش نیز زمینه‌ای برای تحقق نخواهند داشت. طبقه‌ای که برای رهائی نیروهای مولده از قید و بندهای مناسبات تولیدی موجود به قدرت سیاسی دست می‌یابد تا بتواند نیروی تخریب‌گر مناسبات تولیدی کهن را به مناسبات تولیدی نوینی بدل سازد، می‌تواند آن بخش از آرزوها و خواست‌هایش را که زمینه مادی دارند، تحقق بخشد.
    و باز در ادامه می‌خوانیم: «همه‌ی احزاب و گروه‌های سیاسیِ ریز و درشتی که در انقلاب شرکت می‌کنند، فارغ از وزنه و نقشی که در این حرکت دارند، یا خیال می‌کنند دارند، بی‌گمان نقشه و طرحی برای خود دارند، حتی اگر مدون و مکتوب نباشد. حتی عوامل و نیروهایی که به نمایندگی و یا حتی بنا به مأموریت مستقیم سیاست‌های بین‌المللی در انقلاب شرکت می‌کنند، که می‌کنند، بی‌گمان نقشه و طرحی دارند و مایلند انقلاب را به‌سویی برانند که منافع کشور یا جناح مورد نظر را بهتر و بیشتر حفظ کند.»
    انگلس در پیش‌گفتاری که پس از مرگ مارکس به «هیجدهم برومر» نوشت، یادآور شد «مارکس نخستین بار قانون سترگ حرکت تاریخ را کشف کرد که به‌موجب آن هر مبارزه‌ی تاریخی اعم از مبارزه در عرصه سیاسی، مذهبی، فلسفی یا در هر عرصه دیگر ایدئولوژیک در واقعیت امر جز نمودار کم و بیش روشن مبارزه‌ی طبقات جامعه چیز دیگری نیست و موجودیت این طبقات و بنابراین تصادم میان آنها نیز به نوبه خود به درجه تکامل وضع اقتصادی و خصلت و شیوه‌ی تولید و مبادله (که چگونگی آن را همان شیوه تولید معین می‌کند) بستگی دارد.» بنابراین نقشه‌ها و طرح‌هائی که در یک «انقلاب» عرضه می‌شوند، در رابطه با همین اصل مبارزه طبقاتی قابل بررسی‌اند. اگر وضعیت نیروهای انقلابی بنا بر نقشی که طبقات اجتماعی در روند تولید دارند، زمینه را برای دگرگون ساختن مناسبات تولید ضروری سازد، در آن صورت نقشه‌ها و برنامه‌های احزاب و گروه‌های وابسته به این طبقه هم‌سو با نیازهای مادی و واقعی خواهد بود و هرگاه طبقه‌ای که باید از قدرت رانده شود، هنوز از امکانات حفظ قدرت سیاسی و اقتصادی طبقه خود برخوردار باشد، در آن صورت هواداران آن طبقه در عرضه نقشه‌ها و برنامه‌ها دست بالا را خواهند داشت و دستگاه‌های جاسوسی دولت‌های امپریالیستی خواهند توانست در روند انقلاب در کشوری عقب‌مانده نقشی تعیین‌کننده بازی کنند.
    می‌بینیم میان بینش مارکس و آن‌چه نویسنده در رابطه با نقشه‌ها و برنامه‌های گروه‌های ریز و درشت و جاسوسان دولت‌های امپریالیستی عرضه کرده است، تفاوت از زمین تا آسمان است.
    نویسنده به سخنان «بکر» خود چنین ادامه می‌دهد.: «همه‌ی این افراد و عوامل نقشه‌ای دارند و تلاش می‌کنند با فرافکنی خواست‌های خود بر انسان‌های شرکت‌کننده در جنبش، آن‌ها را به مخاطبان این خواست‌ها تبدیل کنند و با پیکر یافتنِ انتزاعاتی که در شعارها و خواسته‌های آن‌ها بیان می‌شود، به «ایدئولوژیِ» انقلاب شکل بدهند.»
    به این ترتیب در این بررسی ناگهان سر و کله «ایدئولوژی» هویدا می‌شود و درمی‌یابیم که «نقشه‌های» همه افراد و عوامل چیزی جز «شکل دادن» به «ایدئولوژی» انقلاب نیست و گروها و عواملی که در انقلاب شرکت کرده‌اند، می‌خواهند «نقشه» خود را به «ایدئولوژی انقلاب» بدل سازند. اما تاریخ نشان داده است که در هر انقلابی نه فقط نیروهای هوادار انقلاب، بلکه نیروهای ضد انقلاب نیز در مبارزه طبقاتی سهیم‌اند و پیروزی و شکست جنبش انقلابی منوط به تناسب قدرت این دو نیرو است. اگر طبقاتی که برای رشد و توسعه نیروهای مولده ضرورت نابودی مناسبات تولیدی را درک کرده‌ باشند و شرایط مادی مناسبات تولیدی نیز آماده باشد، در انقلاب دست بالا را خواهند داشت و به پیروزی دست خواهند یافت و اگر چنین نباشد، ضدانقلاب برنده خواهد شد و مناسبات موجود باقی خواهد ماند. و اگر بررسی مارکس را درست بدانیم، در آن‌ صورت طبقاتی که دست به انقلاب می‌زنند و می‌خواهند مناسبات اجتماعی پیشاسرمایه‌داری را در یک جامعه واپس مانده دگرگون سازند، چون نگاه به گذشته دارند، می‌کوشند واقعیت موجود را با رخدادها و چهره‌های تاریخی گذشته توضیح دهند و در نتیجه از واقعیت تصویری وارونه عرضه می‌کنند. اما اگر طبقه کارگر در پی فراروی از جامعه سرمایه‌داری باشد، چون نگاه به آینده دارد، خود را از قید و بند «ایدئولوژی» رهانیده است و می‌داند کدام نقشه و برنامه را باید پیاده کرد. بنابراین نقش «ایدئولوژی» را باید در رابطه با نقش طبقات سنجید.
    و در ادامه می‌خوانیم.: «اما «بی‌نقشه‌گیِ» انقلاب، بی‌گمان توجیه‌ای برای هیجان‌زدگیِ سیاسی و انکار نقش و ضرورت آگاهی و به‌ویژه آگاهیِ انتقادی، آگاهی‌ای که به ایدئولوژیک بودنِ خود آگاه است، نیست. انقلاب به آشکارترین وجهی می‌داند چه چیز را نمی‌خواهد؛ اما از آن‌چه می‌خواهد لزوما، و هنوز تصویر روشنی ندارد. چرا که تصویرهائی که بدان عرضه می‌شوند، ناروشن‌اند؛ و تصویرهایی را که خود می‌تواند بسازد و خواهد ساخت، هنوز نساخته است.»
    نخست آن که در این جمله ادعا شده است «آگاهی انتقادی، آگاهی‌ای» است که «به ایدئولوژیک بودن خود آگاه است.» این ادعا حرف پوچی بیش نیست، زیرا بنا بر باور مارکس و انگلس ایدئولوژی آگاهی کاذب است و در نتیجه با آگاهی واقعی، یعنی آگاهی متکی بر دستاوردهای دانش تفاوتی اساسی دارد. پس هرگاه دانش را ایدئولوژی بدانیم، در آن‌صورت انسان قادر شده است با تکیه بر آگاهی کاذب خویش به قانونمندی‌های طبیعت پی برد که ناشدنی است. به این ترتیب با ایدئولوژی پنداشتن دانش باید «سوسیالیسم علمی» را نیز نوعی ایدئولوژی، یعنی نوعی آگاهی کاذب دانست و مارکس و انگلس را مروجین آگاهی کاذبی دانست که خود را «سوسیالیسم علمی» نامیده است. این همه نشان می‌دهد که نویسنده پر ادعای ما الفبای اندیشه‌های مارکس را هم نفهمیده است.
    دیگر آن که در بررسی‌های خود دیدیم که انقلاب‌های پیشاسوسیالیستی گرفتار «ایدئولوژی» هستند، در حالی که «انقلاب‌های پرولتری، یعنی انقلاب‌های سده نوزدهم بر عکس مدام از یک‌دیگر انتقاد می‌کنند، پی در پی حرکت خود را متوقف می‌سازند و به آن‌چه که انجام یافته به‌نظر می‌رسد، باز می‌گردند تا بار دیگر آن را از سر بگیرند، خصلت نیم‌بند و جوانب ضعف و فقر تلاش‌های اولیه‌ی خود را بی‌رحمانه به‌باد استهزاء می‌گیرند، دشمن خود را گوئی فقط برای آن بر زمین می‌کوبند که از زمین نیروی تازه بگیرد و بار دیگر غول‌آسا علیه آن‌ها قد برافرازد، در برابر هیولای مبهم هدف‌های خویش آن‌قدر پس می‌نشینند تا سرانجام وضعی پیش آید که هر گونه راه بازگشت آن‌ها را قطع کند.» به این ترتیب آشکار می‌شود که «هدف‌های مبهم» چنین جنبشی به‌معنای ایدئولوژی زدگی آن جنبش نیست و بلکه هر تلاشی برای تحقق یک هدف همیشه در آغاز سرشار از ابهام است و هر چه به دامنه پژوهش و شناخت عواملی که می‌توانند سبب دست‌یابی به آن هدف شوند، بیش‌تر گردد، «هیولای مبهم هدف‌ها» به تدریج به موجودی واقعی بدل می‌گردد. چنین روندی حتی در حوزه‌های علم نیز حاکم است. هنگامی که نیوتون برای نخستین بار کوشید به این پرسش پاسخ دهد که چرا سیب از شاخه درخت بر زمین می‌افتد، همه چیز برایش مبهم و وهم‌آلود بود. اما هر چه بیش‌تر درباره این پرسش به پژوهش پرداخت، سرانجام توانست راز قانون قوه جاذبه اجرام را کشف کند و آگاهی خود را از چنبره «هیولای مبهم هدف» خویش رها سازد. یادآوری این نکته نیز ضروری است که انیشتن با کشف قانون نسبیت هر چند نشان داد که قوانین فیزیک مکانیک نیوتون برای فهم کهکشان کافی نیستند، اما آن قوانین هنوز نیز در فیزیک مکانیک که محدود بر کره زمین است، هم‌چنان از اعتبار برخوردارند. چکیده آن که انقلاب‌های پرولتری برخلاف ادعای نویسنده گزافه‌گوی ما می‌دانند چه می‌خواهند، هدف انقلاب‌های پرولتری فراروی از شیوه تولید سرمایه‌داری و تحقق جامعه سوسیالیستی/ کمونیستی است. هدف روشن است، هر چند زمینه تحقق آن را داده‌های مادی اجتماعی تعیین خواهند کرد که از هم اکنون نمی‌توان از این عوامل تصویری واقعی داشت.
    در پایان این جمله هم ادعا شده است که انقلاب «تصویرهائی را که خود می‌تواند بسازد و خواهد ساخت، هنوز نساخته است.» البته نمی‌دانیم نویسنده با به‌کارگیری واژه «تصویر» چه هدفی را دنبال می‌کند. برای این که انسان بتواند پدیده‌های پیرامون خود را بشناسد و به آن‌ها آگاه گردد، در اندیشه انسان دو روند رخ می‌دهد که نخستین را بازتاب دهنده واقعیت«حس‌گانی» و دومی را «خردگانی» می‌نامند. به‌عبارت دیگر پدیده‌های پیرامونی نخست بر احساس ما تأثیر می‌نهند و سپس خرد ما بنا بر برداشت حس‌گانی خویش می‌تواند به درک خردگرایانه‌ای از آن پدیده دست یابد. تصویرها و یا «ایده‌ها» که در ذهن انسان به‌وجود می‌آیند نیز در رابطه مستقیم با بازتاب واقعیت بر احساس ما قرار دارند. تا زمانی که این تأثیر از حوزه «حس‌گانی» به حوزه «خردگرائی» انتقال نیافته است، در نتیجه تصاویر و یا «ایده‌ها» ناشفاف و مبهم خواهند بود، یعنی «ایدئولوژیک» خواهند بود و هر اندازه به حوزه «خردگرائی» انتقال یابند، به دانش بدل خواهند شد که «ایدئولوژی» را پشت سر نهاده است. سرانجام آن که اگر تصویرها همان «ایده‌ها» باشند که در مغز انسان پدید می‌آیند، تبدیل ایده به ماده، فقط تحت شرایط معینی می‌تواند تحقق یابد، یعنی دارنده آن ایده باید اثبات کند که پیش‌شرط‌های مادی تحقق آن ایده فراهم است. فقط بر أساس چنین پیش‌شرطی ایده‌ای می‌تواند به ماده بدل گردد.
    در ادامه می‌خوانیم: «انقلاب، پراتیکِ خودزاینده‌یِ خود زیینده‌یِ خودگستر است. انقلاب با نقشه‌ی «ناتمامی» که خرده موزائیک‌های تجربه‌ی سیاسی و تاریخی بدان عرضه می‌کنند، با پیش‌آییِ این نمادها به میدان می‌آید و در راه تحقق این تصاویر، پراتیک نوینی می‌آفریند. پراتیکی که نقطه‌ی عزیمت تازه‌ای برای تئوری است.»
    درباره «پراتیک خودزاینده‌ی خودزیبنده‌ی خودگستر» در پیش نوشتیم و دوباره به این مفاهیم «شاعرانه» پرداختن، بی‌هوده است. در این‌جا باز مجبور به تکراریم که باید میان انقلاب‌های پیشاپرولتری و انقلاب‌های پرولتری توفیر نهاد. موتور انقلاب‌های پیشاپرولتری ایدئولوژی، یعنی خودآگاهی کاذب و نگاه به گذشته است، حال آن که نیروی برانگیزنده انقلاب‌های پرولتری خودآگاهی علمی و نگاه به آینده است، یعنی آگاهی واقعی. اما از آن‌جا که نویسنده این توفیر را نمی‌بیند و یا شاید از آن چیزی نمی‌داند، در نتیجه انقلاب‌هائی را که دارای بافت‌های گوناگون‌اند، به هم آمیخته و مجبور شده است دوباره «شعر» بسراید. یکی از این سخنان پرت این است که انقلاب «در راه تحقق … تصاویری» که در کله انقلابیون وجود دارند، «پراتیک نوینی می‌آفریند.» و حرف بی‌ربط دیگر آن است که «پراتیک انقلابی» به «نقطه عزیمت تازه‌ای برای تئوری» بدل می‌گردد. روشن است که انقلاب هم‌چون هر کار دیگری که یک فرد، یک گروه، یک قشر، یک طبقه و یا یک جامعه انجام می‌دهد، پراتیکی فردی و اجتماعی است و بنابراین با این سخن هنوز هیچ چیزی را اثبات نکرده‌ایم و حتی نمی‌دانیم محتوی و شکل این و یا آن انقلاب تا چه اندازه با واقعییات اجتماعی در انطباق بوده است. دیگر آن که بسیاری از کارهائی که انسان (چه فردی و چه اجتماعی) انجام می‌دهد، ضرورتأ نمی‌تواند به «نقطه‌ی عزیمت تازه‌ای برای (کدام) تئوری» بدل گردد. تئوری تلاشی علمی است برای توضیح «واقعیت» و یا تصویری که از «واقعیت» در حوزه علم وجود دارد. گوئی نویسنده عادت کرده است حرف‌های کلی و نامشخص بزند تا مجبور به اثبات چیزی و نظریه‌ای نباشد.
    و در بند بعدی می‌خوانیم.: «تلاش برای هرچه روشن‌ترکردنِ تصویری که از یک جامعه‌ی آزاد و رها از سلطه داریم، تصویر چیزی که می‌خواهیم و نداریم، تلاشی است عظیم و صبورانه. کسی که اهمیت این تلاش را انکار می‌کند، تنها پذیرش بطنی و عملاً ناآگاهانه‌ی تصاویر دیگران را توصیه می‌کند. در مقابل، کسی که فکر می‌کند با تصویری که امروز در دست دارد، در «ستاد رهبری انقلاب» نشسته است، دیر یا زود به «پیامبری» بی‌امت مبدل خواهد شد، دشنام‌گو به «خیل» ناسپاسانی که پند حکیمانه‌اش را نپذیرفته‌اند.»
    سپاسگذ‌ار کسی خواهم بود که بتواند این بند از نوشته آقای خسروی را برای فهم افراد کم‌دانشی چون من ترجمه کند.
    البته ما نمی‌دانیم منظور نویسنده از «پذیرش بطنی» تصاویر دیگران چیست. گویا باز خواسته است اندیشه بغرنجی را با ما در میان گذارد که از فهم آن عاجزیم. از آن گذشته، داشتن تصویری از یک پدیده در سر به این معنی نیست که آن پدیده می‌تواند حتمن در واقعیت هم وجود داشته باشد و یا آن که شرایط عینی برای تحقق آن تصویر ذهنی آماده است. هم‌چنین تلاش برای تحقق تصویری که در سر داریم، هرگاه زمینه مادی برای تحقق آن وجود نداشته باشد، هر چند ارزشمند است، اما تلاشی بی‌حاصل است و بنابراین کسانی که در نتیجه بررسی‌ها و پژوهش‌های خود می‌دانند در شرایط کنونی زمینه‌ای برای تحقق آن تصاویر وجود ندارد، اگر نمی‌خواهند توده‌ها را فریب دهند، باید از تلاش‌ برای دست زدن به انقلابی زودرس که با شکست روبرو خواهد شد، جلوگیری کنند. هم‌چنین برخی تصاویری در سر دارند که می‌توانند تحقق یابند. این افراد باید برای تحقق آن تصاویر توده‌ها (طبقه خود) را بسیج کنند تا بتوانند در مبارزه پیروز شوند. بر عکس کسانی که در سر تصاویر خیالی پرورانده‌اند که زمینه مادی تحقق آن‌ها هنوز فراهم نیست، در نهایت آن گونه که انگلس در «جنگ دهقانی آلمان» نوشت، به سرنوشت توماس مونتسر گرفتار خواهند شد که با بسیج دهقانان می‌خواست جامعه سوسیالیستی عیسی مسیح را در زمانی متحقق سازد که شرایط مادی، یعنی رشد نیروهای مولده هنوز برای تحقق چنان جامعه‌ای فراهم نبوده است.
    درباره آخرین جمله این بند هم سخنانی گفته شده است که فاقد هرگونه ارزش علمی است که بررسی آن بی‌ارزش است.
    و در پایان نویسنده پر مدعای ما نوشته است.: «نوشتن درباره‌ی یک انقلاب، سرد و تلخ است؛ و دشوار است خشم را لجام زدن و بغض را فروخوردن و خرد را مجالی دادن. گرم و شورانگیز و حماسی نیست، هم‌چون حضور در این‌جا و اکنونِ خیابان، آن‌جاکه خشم به فریاد می‌آید و بغض با سرافرازی در اشک‌های شوق و سوگ جاری می‌شود؛ و خرد، لنگان لنگان و غرولند کُنان، پای‌کِشان به‌دنبال می‌آید.»
    هر کسی بپندارد با خواندن این بند «شعرگونه» و خالی از هر گونه محتوای سیاسی و پژوهشی چیزی درباره «انقلاب» آموخته است، انسان «خوش‌بختی» است.
    چکیده آن که نویسنده‌ای که مدعی رازگشائی اندیشه‌های مارکس است، در این نوشته فراموش کرده است بنویسد که مارکس انقلاب را اوج مبارزه طبقاتی دانسته و بر این باور است که انقلاب و به ویژه انقلاب اجتماعی فقط زمانی رخ خواهد داد که از یک‌سو تضاد طبقاتی میان طبقه‌ای که مناسبات تولید را در اختیار خود دارد و طبقه‌ای که دربرگیرنده نیروهای مولده اجتماعی است، به اوج خود رسد و خصلت آنتاگونیستی و آشتی‌ناپذیری آن هویدا گردد و از سوی دیگر شرائط مادی برای تحقق شیوه تولید نوینی آماده شده باشد که سبب بالندگی نیروهای مولده و توسعه تولید گردد. به‌عبارت دیگر «توسعه نیروهای مولده به مرحله‌ای می‌رسد که در آن نیروهای مولده و ابزار مراوده‌‌ای که به‌وجود آمده‌اند، در نتیجه مناسبات موجود فقط سبب فلاکت خواهند گشت، یعنی به‌جای آن که نیروی مولده باشند، به نیروی ویرانگر بدل می‌گردند… و در ارتباط با آن وضعیت طبقه‌ای به‌وجود خواهد آمد که بدون برخورداری از امتیازات آن، تمامی بار جامعه را بر دوش خواهد گرفت. یک انقلاب اجتماعی رادیکال تا اندازه‌ای به پیش‌شرط‌های تاریخی توسعه اقتصادی وابسته است؛ که این آخری پیش‌شرط انقلاب است. بنابراین انقلاب فقط هنگامی ممکن است که پرولتاریای صنعتی هم‌سو با تولید سرمایه‌داری در میان توده خلق حداقل از موقعیت قابل توجه‌ای برخوردار باشد.»
    گرچه می‌توان بسیار بیش‌تر درباره برداشت مارکس از «انقلاب» نوشت، اما برای کسی که خود را هوادار اندیشه‌های مارکس جا می‌زند و در نوشته‌اش اصول بنیادی «انقلاب» مارکس را نادیده می‌گیرد، همین اندازه کافی است.
    هامبورگ، آوریل ۲۰۱۸
    msalehi@t-online.de
    www.manouchehr-salehi.de

    پانوشت‌ها:

    [1] https://www.facebook.com/naghd.site/?hc_ref=ARR2gRr183fXjzA2VDGyUrszgGQEd2VwZPMlYUHbboz0_nYPMse_6WMdP1aqsL2n8jk

    [2] Phrasierung/ phrasing

    [3] Marx, Karl: „Klassenkämpfe in Frankreich“, MEW Band 7, Seite 98.

    [4] Koenen, Gerd: „Die Farbe Rot. Ursprünge und Geschichte des Kommunismus“, Beck Verlag, München 2017, Seite 752.

    [5] Arendt, Hannah: „Über die Revolution“, New York 1963. Piper, München 1994, Seite 184.

    [6 Engels, Friedrich: „Revolution und Konterrevolution in Deutschland“, MEW Band 8, Seite 95.

    [7] Engels, Friedrich: MEW Band 22, Seiten 509–527.

    [8] Tautology

    [9] Samte Revolution/ Velvet revolution

    [10] Palastrevolution/ Palace revolution

    [11] Revolution

    [12] Marx-Engels Werke, Band 7, Seite 85.

    [13]  مارکس، کارل: «هیجدهم برومر لوئی بناپارت»، ترجمه محمد پورهرمزان، ۱۳۴۷، صفحه ۲۳.

    [14  همان‌جا، صفحه ۲۱.

    [15]  همان‌جا، صفحه ۲۶.

    [16] Sinnlichkeit/ sensibility

    [17] Rationalität/ rationality

    [18] Thomas Müntzer

    [19] Marx-Engels Werke, Band 18, Seite 633.

  • گفت و گو با آبنسور، نانسی و رانسیر در باره‌ی «دموکراسی»، «مردم» و…

     

    گفت و گوی فصل‌نامه فرهنگی، سیاسی و اجتماعی Vacarme  

    با سه فیلسوف فرانسوی

     ژاک رانسیر، ژان لوک نانسی و میگوئل آبنسور

    در باره‌ی مفاهیم«دموکراسی»، «مردم» و…

    (2009)

    به زبان فرانسه

     

    مفهوم «دموکراسی» (Démos Kratos) و مفهوم «مردم» (Peuple – People) در کانون مصاحبه‌ای قرار دارند که سه فیلسوف معاصر فرانسوی: میگوئل آبنسور Miguel Abensour (وی در سال پیش درگذشت)، ژان لوک نانسی Jean-Luc Nancy و ژاک رانسیر Jacques Rancière  را گرد‌هم می‌آورد. این سه اندیش‌مند، با شهرتی جهانی، از چهره های مهم فلسفه‌ی فرانسوی از سال‌های 1960 به بعد هستند. فلسفه‌ای که به گفته‌ی آلن‌بدیو Alain Badiou با ابعاد وسیع‌ و نوآوری‌‌اش مشخس می‌شود.

    پرسش دمکراسی چیست‌؟ از زمان سوفسطائیان یونان تا کنون یکی از مسائل و بغرنج‌های اصلی فلسفه‌ی سیاسی را تشکیل داده است. امروزه دو جبهه، همان طور که در ابتدای مصاحبه مطرح می‌شود، رو به روی هم قرار دارند: آن‌هایی که مدافع «دموکراسی نمایندگی» ( با دولت État – State بر رأس آن) هستند و معتقدند که این رژیم بهترین و مناسب‌ترین سیستم ممکن است و آن‌هایی که دموکراسی امروزی در دموکراسی‌های واقعن موجود کنونی را «دموکراسی صوری (فرمال)» می نامند و به کل آن را به نامِ به اصطلاح «مبارزه طبقاتی» یا «سوسیالیسم» نفی و رد می‌کنند. در مقابل این دو جبهه، موضع دیگر و سومی قرار می‌گیرد که سه فیلسوف نامبرده از آن صحبت می‌کنند: دموکراسی با توصیف رادیکال، رهایی‌خواه، شورشی. دموکراسی چون دخالت‌گری، در همین جا و از هم اکنون، برای رهایی از سلطه‌های گوناگون، به‌ویژه از سلطه‌ی دولت (État – State) . به بیانی دیگر دموکسی علیه دولت، به گفته‌ی آبنسور.

    در ورای مسأله‌ی دموکراسی، که به معنای قدرتِ Kratos دمِوس Dèmos (مردم) است، دومین پروبلماتیک را مفهوم بغرنج «مردم» تشکیل می‌دهد، که به همان اندازه‌ی‌ دموکراسی مسأله‌انگیز می‌باشد. «مردم» امروزه ، در زمانی‌که (دیگر) از «طبقه تاریخی و نجات بخش» یا «سوژه‌ی تاریخی»… سخن نمی‌رانیم، به چه معناست؟ مردم «یکی» است یا چندگانه و بسیارگونه Multitude ؟ در حالتی که «یک» نباشد، پس «مردم» نداریم بلکه «مردم‌»‌ها داریم یا تضادها، هم‌سویی‌ها و هم‌ستیزی‌های‌شان. انسان‌هایی منفرد اما اجتماعی که در لحظه‌ای، برهه‌ای و مقطعی مشخص از زمان و تاریخ ،که همیشه وجود ندارد، و در جریان رخداد مبارزاتی، انقلابی مجتمع و متحد می‌شوند و خود را «مردم» اعلام می‌دارند و به نام «مردم» سخن می‌رانند.

    در همین راستا، مقوله «حاکمیت» (Sovereignty – Souveraineté) طرح و به زیر پرسش اساسی برده می‌شود. حاکمیتِ بخشی ار مردم بر بخش دیگر؟ که در این صورت اصل سلطه که نافی رهایی است دوباره به صورتی دیگر و این بار به نام«مردم» واهی وارد صحنه می‌گردد.

    در یک کلام، آن چیست که «دموکراسی»، «مردم» و «حاکمیت» می‌نامند؟ سه مفهومی (concepts) که امروزه همگی مورد پرسش جدی فلسفه‌ی سیاسی و اندیشه‌ی سیاسی واقع شده‌اند و در گفت و گویی که می‌خوانید موضوع بحث آبنسور، نانسی و رانسیر می‌باشند.

    فلسفه‌ی ‌سیاسی‌‌ای که فرا می‌رسد، اگر به خواهد شایسته ی زمانه‌ی خود باشد، موظف است که به پرسش‌های بالا پاسخ‌هایی دیگر، نو و درخور دهد.

    پاریس

    23 مارس 2018

    شیدان وثیق

  • خیزشِ مردم در دیماه و نقش اپوزیسیون از فرامرز دادور

    خیزشِ مردم در دی ماه، واکنش های بعدی و نقش اپوزیسیونِ مردمی

    فرامرز دادور

    شکی نیست که خیزش حق طلبانهِ مردم ایران در دی ماه 1396، نقطه عطفی در راستایِ اوج گیریِ حرکتهایِ اعتراضیِ مدنیِ هوشمند در حیطهِ عمومیِ جامعه، بویژه در شهرها بوده است. در دوماه گذشته، به رغمِ وجود تقلیل در سطح تظاهراتِ وسیع توده ای، اما اتخاذِ شیوه های نوینِ مقاومت بویژه از سوی فعالانِ جوانِ زن، کارگران، کشاورزان و همچنین از جانبِ  برخی از فعالان و جریاناتِ در جامعهِ مدنی، روندِ اعتراض و چالش علیه رژیم را زنده نگه داشته است. حرکتهای شجاعانه دختران انقلاب علیه حجاب اجباری و تداوم اعتصابها و تظاهرات کارگری برای مطالبات حق طلبانه اقتصادی در این دوماه به سطح مقاومت علیه تبعیضات و ستمهای اجتماعی از سویِ رژیم افزوده است.

     در بحبوحهِ مبارزات مردم در دی ماه، جبهه ملی ایران با اتخاذ یک تاکتیک سیاسی هوشمند و با استفاده از گفتمانِ حکومتگران، منجمله خامنه ای و روحانی که در واکنش به اعتراضات سراسری، اعلام نموده بودند که مردم آزاد هستند اعتراضات و انتقادات خود را در تجمعات قانونمند بیان کنند، در نامه ای به تاریخ 10 بهمن 1396 به حسن روحانی (که پخش عمومی یافت) با اشاره به اصل 27 قانون اساسی، برایِ برگذاری یک گرد همایی عمومی در روز 14 اسفند، سالگرد درگذشت دکتر مصدق، درخواست مجوز نمود. البته از طرف رژیم به نامه سرگشاده جبهه ملی پاسخی داده نشد. در بیانهِ به تاریخ 8 اسفند، که در واکنش به عدم صدور مجوز از سوی حکومتگران بود، جبهه ملی “راه برون رفت از این گردونه خطیر و حساس تاریخ کشور” را به تحقق اصول ششگانه: استفرارِ آزادیهایِ  دمکراتیک و حقوق بشری، آزادیِ زندانیان سیاسی، مقابله با فساد های مالی ، حمایت از صنایع داخلی و اتخاذ سیاست خارجی مستقل و مبتنی بر صلح گرایی و عدم مداخله در امور منطقه و جهان مشروط دانست. بدیهی است که موارد پیشنهادی از طرف جبهه ملی که برای “نجات کشور” طرح شده بودند، مترقی و مردمی هستند.

    همچنین در ماهِ گذشته، 15 نفر از شخصیت های سیاسی در داخل و خارج از کشور با انتشار بیانیه ای به تاریخ 22 بهمن (سالگرد انقلاب)، در آن برگذاری رفراندوم (همه پرسی) تحت نظارت سازمان ملل را به مثابه یک راه حل برای عبور از نظام جمهوری اسلامی طرح نمودند که باعث ایجاد مباحث زیادی  در سطح اپوزیسیون و کنشگران سیاسی و اجتماعی گردید. البته، تاریخا در سطحِ جهان از مکانیسم رفراندوم به اشکال مختلف (ب.م. در رابطه با پذیرش یا نفیِ یک قانون معین و یا قانون اساسیِ در یک کشور) استفاده شده و  معلوم نیست که نفی یک نظام سیاسی در کلیتِ آن و جایگزین کردن آن با نوع دیگری (در این مورد تبدیل جمهوری اسلامی به یک نظامِ سکولار پارلمانی و مبتنی بر آزادیهای مدنی)، ازین طریق مقدور است. بدیهی است که حکومتگران به مکانیسم سیاسیِ همه پرسی که تداومِ حیات سیاسیِ آنها (و همچنین سرنوشت آنها در جامعه) را به خطر میاندازد تن نخواهند داد.

    در هفته اول اسفند، دانشجویان ملی گرا، نیز با انتشار اطلاعیه از درخواست جبهه ملی برای تجمع خیابانی پشتیبانی نمودند. متعاقبا، در روز 13 اسفند جمعی از فعالان حقوق زنان تحت عنوان “در خانه نمی مانیم”، برای تجمع به مناسبت روز جهانی زن 17 اسفند (8 مارس) فراخوان داده از جمله نوشتند که “”دست کم این بک روز از سال، شهر را مال خود بدانیم”  . و همچنین بخشی از زنان کرج و تهران در همان تاریخ، در فراخوانی تحت عنوان “تریبیونی برای زنان چپ” بر ضرورت “تداوم حرکت شروع شده از سوی “دختران خیابان انقلاب” تاکید نمودند. در روز 13 اسفند (8 مارس) به رغم “غیر قانونی” بودن تظاهرات به مناسبت روز جهانی زن، تعداد زیادی از  فعالانِ زن در گوشه و کنارهای شهر های بزرگ ایران در خیابانها حضور یافته اعتراض خود را علیه تبعیض جنسیتی و نابرابری های حقوقی بین زن و مرد بیان نمودند. بیش از 150 نفر از مدافعانِ حقوق زن دستگیر شدند و تعدادی از آنها برای مدتی زندانی بودند. آنچه اهمیت دارد این است که گروه های فعال زن توانستند که بهر شکلی شده، بزرگداشت روز زن را برگذار نمودند.

    در میان جنبش کارگری نیز تکاپوهای حق طلبانه دمکراتیکِ در عرصه صنفی و سیاسی همچنان ادامه داشته است. در بیانیه ای (13 اسفند 1396)، در اعتراض به “دستمزد پایین تر از خط فقر” با امضای 50 انجمن صنفی کارگران ساختمانی، مسئولان نظام به چالش کشیده شدند. مبارزه برای حقوق صنفی و دمکراتیک مانند: پرداخت مزدهای معوقه، افزایش در حداقل دستمزد، امنیت شغلی و بازپس گیری واحد های اقتصادی از نهاد های “خصوصی” وابسته به حکومتگران، همچنان ادامه یافت. در سال گذشته جامعه ایران ناظر بر نه فقط اعتصابات و اعتراضات وسیع کارگری، بلکه تا حد معینی ایجاد پیوندِ مبارزاتی بین طبقات و اقشار زحمتکش و از جمله کارگران، فرهنگیان، پرستاران و بازنشستگان بوده است. بدون شک اهداف آزادیخواهانه و عدالتجویانه در میان توده های مردم، زمینهِ اصلی برای وجود همبستگی در میان آنها میباشد و جای تعجب ندارد که مبارزات کارگری از سوی خامنه ای و دیگر حکومتگران، حرکتهایِ تحریک شده از سوی “ضد انقلاب” معرفی میگردد.

     در ارتباط با خیزش دی ماه و تحرکاتِ مبارزاتیِ متعاقب از سویِ جنبش مردم در ایران، سوال مهم  در برابرِ اپوزیسیونِ مردمی این است که در پرتوِ وجود این واقعیت که فعالان و جریانات سیاسی آزادیخواه و عدالتجو در ایران، با توجه به تجربباتِ سیاسی و تاریخیِ ویژهِ خود به راهکارهای مشخصِ ضد حکومتی متوسل میگردند، آیا چه واکنشِ مناسبی میبایست نشان داد و در صورت توان چگونه در راستای تقویت آنها عمل نمود. بدیهی است که مبارزاتِ توده های مردم علیه مجموعه ستمهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، فقط به مبارزه طبقاتی و ضدِ سرمایه داری خلاصه نشده و مثلا، حمایت از مبارزاتِ کارگران برای پرداخت دستمزد های به تاخیر افتاده و تشکل یابی لزوما ماهیتِ سوسیالیستی ندارد. در واقع، حتی اگر کارگران موفق شوند که اتحایه های مستقل خود را تشکیل داده و برای نیل به حقوق صنفی و دمکراتیک، آزادانه فعالیت کنند، تازه به سطحی از حقوق دمکراتیک همانند کشورهای پیشرفته سرمایه داری، دست میابند که در آن مرحله، دستاورد حاصل شده در عرصه حقوقِ کارگری، هنوز  بخشی جدا ناپذیر از جامعه سرمایه داری بوده، در ارتباط تنگاتنگ با ارکانِ آن و مبتنی بر مالکیت خصوصی و با خصلتی اساسا رقابتی و نه کمونیستی نهادینه میگردد. به این معنی که امروزه با توجه به پیچیدگی و نیازهایِ برآمده از زندگی مدرن، مبارزه علیه ستم و ناعدالتیِ اقتصادی لزوما هدف سوسیالیستی در بر نداشته، در مقایسه با تلاش برایِ دیگر اهداف انسانی مانند آزادی، دمکراسی، برابر حقوقی، رفع تبعیضات جنیستی، مذهبی و ملیتی؛ ازوما از اهمیت مقطعیِ والاتریی برخوردار نیست.

    برایِ فعالان در جنبشهای مردمی، مهم است که با توجه به ویژگیهای اقتصادی، جغرافیاعی و فرهنگیِ جامعه در راستایِ اهدافِ حق طلبانه مبارزه کنند. برخی از حرکتها، خودبخودی و از ورای کنشهای ممتدِ اجتماعی سمت و سو یافته، در رویارویی با قدرتهای موجود، بویژه حکومتگران، به اشکال انتقادی و با خلاقیتِ ویژهِ مبارزاتی (ب.م. حرکتهای اخیرِ ضد حجابِ اجباری از سوی دختران انقلاب، پشت نمودنِ کشاورزان اصفهان به منبرِ امام جمعه و توسل به شعارهایی مانندِ “مرگ بر کارگر” و “مرگ بر کشاورز”) شکل میگیرند. در واقع در پروسه فعالیتها و وجودِ فضای گفتمانِ سیاسی حول محورِ اهدافِ جنبش است که مبارزاتِ مردم، منطق و اشکال  متناسب با ویژگیهایِ تاریخی و جغرافیایی خود را پیدا میکنند. در ایران در میان مجموعه آسیبهایِ اجتماعی که ریشه اصلی آنها در مناسبات سرمایه داری نهفته است، سلطه استبداد مذهبی بر زندگی خصوصی و اجتماعی مردم  بسیار محرز است. نبود آزادیهایِ اساسی و فرصتِ سیاسی برای توده های مردم جهت مشارکت (در اشکال متنوع دمکراتیک) در امور جامعه یکی از چالشهای اساسی و قابل لمس را در مقابل مردم ایران تشکیل میدهد. جای تعجب نیست که در کنار خواسته های اقتصادی عدالتجویانه، شعارهایِ ضد دیکتاتوری، ضد تبعیض و رهایی خواهانه بویژه از سویِ کارگران، زنان و اقلیتهایِ ملی-مذهبی، در صدر مطالبات قرار دارند.

    امروزه، گروه های سیاسیِ مردمیِ گوناگون مانند جبهه ملی و ملی-مذهبیون، علاوه بر کانون ها و انجمن های متنوع اجتماعی (کارگری، زنان، دانشجوئی و حقوق بشری) در داخل ایران حضورِ نسبتا فعال دارند که به دلایل گوناگون (بخشا بخاط سیاستهای اصلاح گرانهِ آنها در طول حیات نظام)، از صحنه سیاسی کاملا به کنار گذاشته نشده و در 40 سال گذشته در سطح محدودی حیات اجتماعی داشته اند. در واقع، به موازات وجودِ تعداد معدودی از  جریان های اعتراضیِ مدنی که به اپوزیسیون برانداز تعلق ندارند (ب.م. جیهه ملی، جریانات گوناگون لیبرال و ملی مذهبی)، گروه هایی در میان جنبش مردمی مانند کانون نویسندگان ایران، کانون صنفی معلمان، کانون مدافعان حقوق کارگر و تعدادی از انجمنهای صنفیِ کارگری و فرهنگی نیز در عرصه جامعه مدنی در راستای اهداف عام دمکراتیک (بدون طرح شعارهای براندازی) فعال بوده و تا سطح معینی از طرف رژیم تحمل میگردند.

     بنظر میرسد که این گروه های سیاسی و مدنی، به رغم دارا بودن اهداف اصلاح گرانه، از ظرفیتِ مبارزاتیِ معینی (هر چند محدود) برخوردار هستند که در صورت اتخاذ شیوه هایِ هوشمندانهِ سیاسی، میتوانند نقش مهمی را در جبهه گسترده مردمی علیه جمهوری اسلامی بازی کنند.  اتخاذِ تاکتیکهای چالشگرانهِ مناسب با ظرفیتِ محدودِ سیاسی و خصلت انتقادی و رفرمیستیِ آنها، میتواند در فضایِ عمومی و میدیای اجتماعیِ غالب، در خدمت به افشاگری از استبداد و حمایت از آزادی و دمکراسی عمل نموده، نتیجهِ آن به تقویت اپوزیسیون مردمی منتهی گردد. مزیتِ این گروه ها در فضایِ سیاسیِ بسیار محدود در جامعه، این است که آنها در مرکز فعالیتهای زندگی اجتماعی قرار گرفته و با داشتنِ اطلاعات از جزئیاتِ اختلافات و رقابتهایِ جناح ها در درون رژیم، قادر هستند که با توسل به تاکتیکهایِ مناسب، تا حدی تبلیغاتِ سیاسی و فرهنگی و  مواضع دفاعی حکومتگران را تضعیف کنند. اینها در واقع بخشی از نیروهای فعال در جنبش اجتماعی و در خط اولِ جبههِ وسیع مردمی هستند که در مقابل تهاجمات سیاسی، اقتصادی و اجتماعیِ رژیم، در سطح معینی (گرچه ناکافی) مقاومت میکنند.

     از این رو است که بر اساسِ نگاهِ جریاناتِ رفرمیستِ مخالفِ جمهوریِ اسلامی که عمدتا ماهیتِ مدنی و اصلاح طبانه دارند و از جمله جبهه ملی، توسل به شیوه هایی مانند درخواستِ علنیِ مجوز از رژیم برای برگذاریِ تجمع صلح آمیز در مکان عمومی برایِ برجسته نمودنِ اهداف دمکراتیک و حقوق بشری، بخودی خود یکی از کانال های فشار به رژیم و در همراهی با جنبش مردم است. البته، جبهه ملی در ایران عمدتا یک چریان مدنی منتقد به استبدادِ مذهبی و نه لزوما  یک سازمانِ  اپوزیسیون برایِ بر اندازی نظام است و در آن چارچوب نقشِ مناسب خود را تا حدی اجرا میکند. اما، آنچه که ضرورتِ آن در ایران شدیدا احساس میشود، وجودِ گروه ها و نهاد هایِ اپوزیسیونِ براندازِ مردمی است که بخاطرِ وجود استبدادِ تئوکراتیک در ایران، فعالیت علنی ندارند. عدم تحملِ کاملِ این بخش از اپوزیسیونِ رادیکال از سویِ رژیم باعث گردیده است که بدیل های چالشگرانه سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در سطح گسترده جامعه جهتِ مقابله با هژمونی حکومتگران، وجود نداشته و در جامعه از موجودیت سیاسی قابل لمس برخوردار نباشند.

    در ایران محمل های سیاسی و اجتماعی غالب گواهی بر این میدهند که نظام جمهوری اسلامی دچار بحرانِ مشروعیت است و اکثریت توده های مردم اعتمادی به وجود ظرفیت و تواناییِ سیاسی در جمهوری اسلامی برای بهبودی شرایط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ندارند. در این مرحله روشن است که نظام رفتنی است، اما هنوز جانشین مردمی برایِ آن پدیدار نگشته است. آنچه در وضعیت فعلی مهم میاید این است که جریاناتِ فعال در اپوزیسیون مردمی به مسئله نبود آلترناتیوِ سیاسی در صورت از هم پاشیدن جمهوری اسلامی توجه جدی نموده باشند. حیاتی است که این بخش از اپوزیسیونِ رادیکال،  مبراء از آرمانگرایی های گروهی و با تشخیص درست از حرکتهای سیاسیِ ضرور در نفیِ همه جانبهِ نظامِ ارتجاعی، در جهتِ تقویتِ مبارزاتِ اصولی از طرفِ جریانات و گرایشهای مترقی قدم بردارد. مثلا اینکه سیاستهایی مانند دعوت به شرکت در انتخابات فرمایشی از سوی یک گروه مدنی افشاگری شود اما در همانحال از فراخوان برای یک تجمع دمکراسی خواهانه خیابانی که یک اصل حقوق بشری است، دفاع گردد. وگرنه، ندیدنِ دنیایی از اندیشه های متنوعِ اجتماعی و سیاسی (گاها مترقی، گاها محافظه کارانه و حتی در مواقعی ارتجاعی) در جامعه وانتظارِ اینکه شیوه ها و اشکال برایِ پیشبردِ خواسته های دمکراتیک و رادیکال، در مجرایِ مبارزاتیِ مشخص تعیین گشته از سویِ بک گرایش و یا سازمانِ بخصوصی، بدون توجه به وجود تنوعی از نظرات و مناقشاتِ درون جنبشی اتخاذ گردد، بجز قرار گرفتن در پیلهِ سکتاریستی و جدا ماندن از محمل هایِ سیاسیِ زنده در جامعه، چیز دیگری نیست.

    در واقع، خلاصه کردن برون رفت از وضعیت بسیار ناهنجار جامعه، به راه کار سیاسیِ مبتنی بر ایدئولوژی و پلاتفرمِ تنها یک سازمان مشخص (چپ، لیبرال-دمکزات، ملی-مذهبی،…)، به احتمال زیاد از استقبال و اعتمادِ لازم در میانِ توده های مردم برخوردار نخواهد شد. اگر روشن باشد که موفقیتِ پروژه برایِ نیلِ به دمکراسی و همچنین سوسیالیسم، یقینا به مشارکت اکثریت توده های مردم (که بخش های قابل ملاحظه از جمعیت هنوز به امکانِ تغییراتِ اصلاح طلبانه در درون نظام متوهم بوده و یا اتخاذِ شیوه های انتقادی و اعتراضی و سازماندهی برای براندازیِ را جهت مقابله با نظام کافی میدانند) در روندِ تغییر و تحولات بستگی دارد، در آنصورت بدون در نظر گرفتن این اصل مقدم سیاسی، بجز گرفتار ماندنِ این بخش از اّپوزیسیون در ایده های شتاب زده و  ماجراجویانه و در نتیجه عدم تاثیرگذاریِ در روندِ تحولاتِ اصولی بر رویِ محورِ فرایند هایِ سیاسی و اجتماعی، نتیجه دیگری ندارد.

     در واقع با توجه به وضعیت اجتماعی در جامعهِ ایران، بنظر میرسد که ایجادِ انسجام و همگرایی در اپوزیسیون مردمی، حول محورِ یک بدیل دمکراتیکِ ساختاریِ بلاواسطه در مقابل جمهوری اسلامی و بنظر نگارنده، یک جمهوری مبتنی بر ارزشهای جهانشمول حقوق بشری، یک ضرورتِ سیاسی است. در این رابطه، استدلال از سویِ بخشی از چپ رادیکال که نهاد هایی مانندِ جمهوری، پارلمان و پلورالیسمِ حزبی را به دوران انقلاباتِ بورژوا دمکراتیک متعلق دانسته، درعصر حاضر کارکردِ آنها را مترقی نمیدانند، بسیار نادرست است. واقعیتهایِ کنونی در ایران و جهان نشان میدهد که حتی اگر مبارزاتِ ساختار شکنانه، تحت هدایتِ جنبشها و جریاناتِ انقلابی و چپ پیروز گردند، ایجادِ دگرگونی های بنیادی، تنها در یک پروسه طولانی و تدریجی انجام پذیر است. در واقع نمیتوان به این ایده امید داشت که  بزودی در جامعه، اکثریتِ کارگران و زحمتکشان به لحاظ ذهنی و عینی، به این دیدگاه میرسند که سرمایه داری به انتها رسیده است و بنابراین سازندگی سوسیالیسم در ابعاد گوناگون آن، بلافاصله در دستور کار قرار بگیرد. این نوع خوش خیالیِ ایده آلیستی به پیشرفتِ واقعیِ  جامعه در راستای ایجاد رهایی و عدالت واقعی کمک نمیکند. بدونِ شک فاکتورهای اجتماعی بسیاری برایِ ایجادِ تغییرات بنیادی در جامعه طبقاتی و استثماری به سوی سوسیالیسم لازم هستند که مناسب است در نوشته ای دیگر به آنها پرداخته شود.

    هم اکنون در ایران دیده میشود که در حالیکه اکثریت توده های مردم خواهان گذر از جمهوری اسلامی به یک جامعه آزاد و عادلانه هستند، اما هنوز در مورد چگونگی ایجاد تغییر در نظام، شکل سیاسیِ آن و همچنین در موردِ جریانات و نهاد های هدایت گر در آن راستا، از یک چشم انداز روشن برخوردار نیستند. واقعیت این است که اقشار و گروه های وسیعِ اجتماعی، عمدتا با در نظرگرفتنِ معضلاتِ موجود در زندگیِ شخصی و اجتماعی و همچنین در پرتوِ ارزیابی از امکانِ وجودِ ظرفیت هایِ عملی و سیاسی برای دخالت در سرنوشت اجتماعی (در اشکال تظاهرات، اعتصابات، خیزش و قیام) تصمیم میگیرند. هنوز برای بخشهایی از جمعیتِ مخالف با جمهوری اسلامی، شرکت در انتخابات و یا حمایت از کارزارهایی به مانند برگذاری رفرندام و فراخوان برایِ گردهم آیی عمومی در اعتراض به سیاستهای حاکم، کم هزینه تر بحساب میاید.در ابن ارتباط، برای اپوزیسیون رادیکال مناسب است که  در عین ارائهِ تحلیل از امکانِ تحققِ تحولِ سیاسیِ در آن نوع از حرکتهای ضد رژیمی، بدون نفی کلیت طرح ها و مطالبات، پیشنهادات، بدیل ها و برنامه های انجام شدنی خود را مطرح نماید. مثلا اینکه برگذاری رفرندام، تنها در مقاطع خاصی (ب.م. بعد از پیروزی انقلاب) عملی است و یا اینکه با پذیرش این مسئله که گرچه تاکتیک سیاسیِ مبتنی بر فراخوان برایِ برگذاری اجتماعات سیاسی، جهتِ تبلیغ و ترویجِ اهدافِ آزادیخواهانه و عدالتجویانه در عرصهِ عمومی، یکی از راه کار های سیاسی مناسب برای بهبودی وضعیت اجتماعی است، اما در عین حال این واقعیت را هم باید پذیرفت که رژیم حاضر به ان تن نخواهد داد و در قبالِ انجام ناپذیری آن، لازم است که به راه کار ها و سیاستهای رادیکال تر رجوع گردد.

    در رابطه با کاستیهای عظیم برای مقابله با جمهوری اسلامی و اذعان به واقعیتِ نبود جبهه ای متحد از اپوزیسیون مردمی، اهمیت دارد که  روشها و اشکال مبارزاتیِ متنوعِ انتخاب گردیده از سوی برخی از جریانات مردمی در داخل کشور حمایت گردند. بدین معنی که از خواستهای حقوق بشری و دمکراسی خواهانه در هر سطحی که مطرح میگردند تا وقتیکه در خدمت به بقای نظام قرار نگیرند، میبایست بطور مشروط پشتیبانی گردد. البته بدیهی است که شکل گیریِ یک اپوزیسیون متشکل از وسیع ترین جریانات مردمی  و از جمله چپ ها، لیبرال دمکراتها و ملی مذهبیون که از هر نوع همکاری با قدرتهایِ خارجی مستقل باشد، میتواند به مثابه سنگ پایه اصلیِ قدرتِ مردمی، با تدوینِ استراتژی و مجموعه تاکتیکهای درستِ مبارزاتی و متناسب با مطالبات و تلاشهایِ ضد نظام از سویِ کانون های متنوعِ اجتماعی (ب.م. کارگری، زنان و حقوق بشری) در داخل کشور، نقشِ اساسی جهت براندازیِ نظام بازی کند. در این ارتباط است که حرکتهایی سیاسی مانندِ ترویجِ ضرورتِ عبور از جمهوریِ اسلامی و استقرار یک جمهوریِ مبتنی بر ارزشهایِ حقوق بشر، از سوی جریاناتِ مردمی در عرصهِ عمومی جامعه، (آنگونه که از طرف نویسندگان طرح رفراندوم و جریاناتِ ملی- دمکرات مطرح شده اند) بخودیِ خود یک پدیدهِ مثبت است.

     بنظر نگارنده، مناسب این بود که جریانات اپوزیسیون، بدونِ نفیِ کلیت این تاکتیک از سوی تلاشگرانِ مدنی در داخل کشور، اعلام میکردند که در چارچوبِ نظامِ حاکم، این رفراندوم انجام پذیر نیست. اما در عین حال مهم است که در این نوع مقاطع سیاسی، با استفاده از این موقعبت که بدیل های دمکراتیک و راه کار های سیاسیِ معینی در افکار عمومی پخش میگردند، اپوزیسیونِ مردمی، در پرتوِ افشاگری از خصلت ارتجاعیِ نظام حاضر و تبلیغ برایِ ضرورتِ ایجاد تغییرِ رادیکال در نظام، به ترویجِ راهکارهایِ سیاسیِ اصولی و عملی تر پرداخته، اهمیتِ سازماندهی و تقویت اپوزیسیون مردمی را برجسته نماید. وگرنه، در رابطه با موضوعاتی مانندِ طرح رفرندام و درخواست برای برگذاری میتینگ عمومی؛ اصرافِ انرژی بیش از اندازه در موردِ فلسفهِ وجودیِ انگیزه ها و برنامه هایِ توطئه گرانه و گمانه زنی بر رویِ سرچشمه گرفته این ایده ها از جانبِ جریاناتِ ارتجاعیِ درون حکومتی و یا متصل نمودن این مجموعه حرکتها به قدرتهایِ خارجی، در نهایت به اهداف اپوزیسیونِ مردمی کمک چندانی نمیکند.

    فرامرز دادور

    18 مارس، 2018

     

  • جنگ كسب و كار سودآورى با مرگ 

     

    سخنرانی مهوش صالحی

    در سمینار سالانه‌ی تشکل‌های زنان و زنان دگر و هم‌جنس‌گرای ایرانی

    در آلمان – هانوور 1396

    برگرفته از نشریه زنان : گاه‌نامه شماره 89 – مارس 2018

     

    ١- ساختار سياسى قدرت و شبكه‌ها  و نهادهاى جنگ‌ساز در ايالات متحده آمريكا

    ٢- ١١ سپتامبر ٢٠٠١ نقطه‌ی عطف، پي‌آمدهاى اجتماعى، سياسى و نظامى آن

    ٣- ويژه‌گى‌هاى چشم‌گير در سازمان‌دهى و پيش‌برد جنگ‌هاى مدرن

    ٤- سودبرى در همه‌ی عرصه‌ها

    ٥- اشاره‌اى كوتاه به موضع فمينيست‌هاى غربى در مورد جنگ 

    ٦- جريان‌هاى پشت پرده، تئورى توطئه يا افشاى توطئه

     

    قرن بيستم شاهد خونين‌ترين و بى سابقه‌ترين جنگ‌ها و كشتارها در تمامى تاريخ بشر و از جمله دو جنگ جهانى بزرگ بوده است. در اين قرن فروپاشى امپراطورى عثمانى و نيز سيستم استعمار جهانى و تقسيم مناطق تحت سلطه بين قدرت‌هاى استعمارگر منجر به تقسيم‌بندى‌ها و مرزهاى مصنوعى به خصوص در خاور ميانه و شمال آفريقا شد كه هسته‌ی تناقضات و جنگ‌هاى مدام تا به امروز بوده است.

    نيمه‌ی دوم اين قرن هم‌چنين، آغاز جنبش‌هاى آزادي‌بخش و پايان سيطره‌ی قدرت‌هاى استعمارى و آزادى و استقلال كشورهاى تحت سلطه در هند، هندوچين و قاره‌ی آفريقا و خاورميانه بود.

    يكى ازاين تغيیرات پروژه‌ی ايجاد دولت اسرائيل و نيز مسكوت ماندن مساله‌ی كردها بعد از معاهده‌ی سور و لوزان بود كه در كنار ذخيره‌هاى بزرگ نفت در منطقه، شكست نيروهاى مترقى و دولت‌هاى شبه سوسياليستى و رشد ايدئولوژى اسلامى هسته‌ی جنگ و تلاطم دايمى در خاورميانه است.

    امروزه آرايش جديد قدرت در صحنه‌ی جهانى، تكنولوژى مدرن و جهانى شدن، تغييرهاى اساسى در انگيزه‌هاى جنگ و شيوه‌هاى پيش‌برد جنگ ايجاد كرده كه باعث شده است كه جنگ و كشتار در جامعه به خصوص در غرب به يك امر دور و انتزاعى تبديل بشود  و آن روحيه‌ی بي‌زارى و اعتراض بعد از پايان جنگ جهانى دوم و جنگ الجزيره در فرانسه و يا اعتراضات گسترده هنگام جنگ ويتنام  ديگر سر بر نياورد و تنها حمله‌هاى تروريستى و در كنار آن موج فراريان از جنگ و پناهنده‌ها در مركز توجه مردم در روزمره قرار بگيرد، بى آن كه عامل‌هاى اصلى اين پديده يعنى سياست‌هاى جنگ‌سازى و سودجويى از آن وارد ديسكورس سياسى شود و  اين گونه است که  جريان‌هاى راسيستى و دست راستى روز به روز محبوبيت و قدرت تازه‌اى مى‌گيرند.

    اگر جنگ‌هاى پيشين بر مبناى قدرت‌طلبى، گسترش سرحدات و منافع ژئوپوليتيك، اختلافات قومى و مذهبى انجام مى‌گرفت و اگر چندين دهه از قرن بيستم پهنه‌ی قدرت‌نمايى دو جبهه‌ی سياسى نظامى و ايدئو لوژيك بلوک غرب و شرق بود، امروز يکى از شاخص‌ترين انگيزه‌هاى جنگ آفرينى و ايجاد ناامنى و تشنج، سود کلاني است که شرکت‌هاى نظامى، نفتى، تدارکات ارتش، بازسازى ونظير آن‌ها از جنگ و پي‌آمدهاى آن نصيب‌شان مى‌شود.

    سيستم سرمايه‌دارى امروزى به غول عظيم جهانى غير قابل مهارى تبديل شده است.

    امروزه بيش از هر زمان ديگرى در تاريخ،  همه‌ی حوزه‌هاى هستى انسان‌ها از چوب و آهن و شن و هوا گرفته، از آب و گندم و غله و پوشاک و مسکن و دارو، از نفت و مس و آهن و الماس و طلا  گرفته تا قهوه و کاکائو بازي‌چه‌ی دست بازي‌گران سرمايه جهانى و بازار قمار بورس‌هاى مالى و نيز زمينه‌ساز جنگ‌هاى تمام نشدنى شده است.

    از اوايل سال‌هاى هشتاد قرن بيست ميلادى سه جريان بزرگ به طور موازى در صحنه سرمايه جهانى پا گرفتند: اولى پيدايش و رشد اقتصاد نئو ليبرال در سرمايه‌دارى بود که امروزه تقريبن در اکثر کشورها از آن پيروى مى‌شود. پيش‌روان اين سياست اقتصادى ريگانيسم در آمريکا، تاچريسم در بريتانيا و دولت نئوليبرال پينوشه در شيلى بودند. دومى رفرم‌هاى اقتصادى در چين و ليبراليزه کردن اقتصاد و تجارت بود که باعث رشد يک اقتصاد بزرگ جهانى با ترکيبى ازسرمايه‌دارى دولتى و خصوصى گرديد. سومى فروپاشى شوروى و اقمار آن و خصوصى‌سازى مهار گسيخته‌اى  که يک اليگارشى مالى و اقتصادى و نظامى را در روسيه و اقمار آن بر سر قدرت آورد.

    اين سه جريان عمده هست که زمينه‌ی چند قطبى شدن قدرت جهانى، تجارى شدن همه‌ی عرصه‌ها از جمله ارتش و رقابت اقتصادى و همين‌طور مسابقه‌ی نظامى غول آسايى گرديده که در کنار تخريب غير قابل بازگشت محيط زيست بزرگ‌ترين چالش انسان در قرن بيست و يکم خواهد بود.

    سرريز کردن بودجه‌هاى کلان ميلياردى به وسيله‌ی تمام دولت‌ها به سمت تسليحات نظامى، زنده‌گى ميلياردها انسان را چه در کشورهاى صاحب تسليحات و چه در کشورهاى مشترى‌هاى اين اسباب‌هاى کشتار در معرض بي‌کارى، فقر و بيمارى و مرگ و بى خان‌مانى و فرار و مهاجرت قرار داده است.

    در اين چهارچوب هست که من مى‌کوشم به يک بخش از ملزومات اين سيستم يعنى نظامى‌گرى، در بزرگ‌ترين قدرت نظامى اقتصادى  دنيا و با تکيه‌اى بيش‌تر روى خاورميانه بپردازم.

    ١-  ساختار سياسى قدرت و شبکه‌ها  و نهادهاى جنگ‌ساز در ايالات متحده آمريکا

    تمرکز من روى کشور آمريکا به معنى ناديده گرفتن نقش جنگ‌ساز دولت‌هاى ديگر نيست، بل‌که به دليل برترى نظامى power project، موقعيت  هـژمونيک آمریکا در جهان،  بودجه‌ی نظامى کلان و برترى بلامنازع تکنولوژيک و نقش کليدى هست که اين کشور و متحدان آن در ايجاد و يا مداخله در جنگ‌ها و به همين گونه تغيير مسيرهاى بزرگ در سرنوشت کشورها و به ويژه در خاور ميانه دارند.

    آمریکا داراى نزديک به ٤٨٥٥  پاي‌گاه نظامى در سراسر کره‌ی زمين است که البته هدف بعدى پای‌گاه‌هاى نظامى در فضا هست.

    آمریکا کشورى است که به عنوان قدرت‌مندترین دموکراسى سرمایه‌دارى  دنیا محسوب مى‌شود.

    سیستم سیاسى آمریکا تفاوت‌هاى زیادى با سیستم‌هاى پارلمانى دیگر دارد و یکى از ویژه‌گى‌هاى آن این هست که فقط امکان حضور دو حزب را در قدرت مى‌دهد یعنى دموکرات‌ها و جمهورى خواهان.

    با این‌که این دو حزب ایده‌هاى سیاسى و اجتماعى و  بخشن منافع اقتصادى گروه‌هاى متفاوت جامعه‌ی آمریکا را نماینده‌گى مى‌کنند، پشت آن‌ها جریان‌هاى قوى علایق مشترک اقتصادى، نظامى و سیاسى elite بخش برگزیده‌ی خاصى خوابیده است که داراى شبکه‌هاى ارتباطى علنى و پوشیده و ساختارهاى جاافتاده‌ی اعمال قدرت هستند.

    با پول‌هاى کلانى که هزارها لابى براى پیش‌برد انتخابات سرریز مى‌کنند، و همین‌طور با چفت و بست‌هاى نفوذ و اختلاط سیاست رسمى با بخش خصوصى فقط گروه‌هاى برگزیده‌اى از جامعه یعنى صاحبان سرمایه، قدرت و نفوذ هستند که مى‌توانند با استفاده از شبکه‌هاى رسمى و غیررسمى و با نشاندن مهره‌هاى سیاسى دل‌خواه در دولت عملن سیاست دولت را طراحى و هدایت کنند. تفاوت‌ها و اشتراک‌ها ى دو حزب مطلب گسترده‌اى هست که در این‌جا به آن پرداخته نمى‌شود. من فقط به یک تفاوت که به این  بحث ربط دارد اشاره مى‌کنم و آن فرق سیاست خارجى و نظامى این دو جریان هست.

    دموکرات‌ها داراى سیاست هاى خارجى و نظامى ظاهر پسندانه‌ترى هستند و متدهاى نرم‌تر را براى حفظ و گسترش هژمونى اقتصادى و سیاسى و نظامى آمریکا ترجیح مى‌دهند و نزدیکى بسیارى با لابى نفت دارند.

    جمهورى‌خواهان بیش‌تر سیاستى تهاجمى مبنى بر هژمونى بلامنازع نظامى اقتصادى آمریکا را با تشنج‌سازى، مداخله‌ی مستقیم، سرنگونى و جنگ‌طلبى آشکار دنبال مى‌کنند و تمرکز آن‌ها بیش‌تر روى وزرات دفاع و سازمان‌هاى مخفى و به خصوص سازمان سیا هست و بیش‌ترین نزدیکى و در هم آمیخته‌گى با صنایع تسلیحات نظامى دارند.

    دفاع بى چون و چرا از منافع و سیاست‌هاى اسراییل با کمى تفاوت بخش جدا نشدنى سیاست هر دو حزب است. لابى اسراییل AIPAC یعنى کمیته‌یAmerican Israel Public Affairs Committee  در آمریکا آن‌چنان پرنفوذ و قوی است که عملن سیاست خارجى آمریکا در خاور میانه از طرف این لابى رقم زده مى‌شود. چندین دهه پشتی‌بانى از دولت اسراییل در هر سیاست ضد مقررات بین‌المللى و جنگ و غصب زمین یکى از بزرگ‌ترین عوامل رشد احساسات ضد آمریکایى، قدرت‌گیرى اسلام رادیکال و عامل جنگ و نفرت در منطقه است.

    در بودجه‌ی سالانه‌ی ایالات متحده آمریکا بزرگ‌ترین رقم به وزارت دفاع  تعلق مى‌گیرد، این بودجه با رقمى حول ٦٠٠ تا ٧٠٠  میلیارد دلار در سال بالاترین رقم بودجه‌ی نظامى در دنیا است که نزدیک به نیمى از کل بودجه‌ی کشور آمریکا را تشکیل مى‌دهد. بیش از ٤٠٠ میلیارد دلار از این بودجه به سمت شرکت‌هاى خصوصى سرازیر مى‌شود.

    ساختار آشکارکه به مثلث آهنین معروف است، از وزارت دفاع موسوم به پنتاگون، کنگره شامل مجسل سنا و مجلس نماینده‌گان و شرکت‌هاى خصوصى تسلیحاتى، تدارکات ارتش و غیره تشکیل مى‌شود.

    اما چندین دهه است که هر یک ازسه راس این  مثلث در درون دیگرى نفوذ کرده است و با در هم تنیده‌گى با سازمان‌ها و نهادهاى اجتماعى دیگر از جمله سازمان‌هاى امنیت مخفى، سیستم قضایى، دفترهاى وکالت، سیستم مالى، رسانه‌ها، اتاق فکرها، نهادهاى مذهبى، دانش‌گاه‌ها و غیره شبکه‌ی عظیم و غیر شفافى را ایجاد کرده کهMikitary Industrial Complex   و یاMIC  یعنى شبکه‌هاى پیچیده نظامى صنعتى خوانده مى‌شود.

    یکى از جا افتاده‌ترین مکانیسم‌هاى این در هم تنیده‌گى پراتیک لابى‌گرى و همین‌طور مکانیسم revolving door یا درهاى گردان یعنى جا به جا شدن افراد سیاسى با بخش خصوصى است.

    شکل‌گیرى تاریخى و کاربرد این اصطلاح به وسیله‌ی منتقدان و رسانه‌ها و منابع آکادمیک و رسمى بسیار مهم هست  چرا که وجود چنین ساختارهاى پیچیده را غیر قابل انکار مى‌کند.

    مبلغ بسیار بزرگى از بودجه‌ی پنتاگون صرف برنامه‌هاى سرى سازمان‌هاى متعدد مخفى مثل: سازمان سیا (Central Intelligence Agency) آژانس امنیت ملی (National Security Agency)،(DEA)  Drug Enforcement Administration Federal Buro of Investigation وSpecial Operation Commands SOCOM مى‌شود.

    در مجموع نزدیک به شانزده سازمان مخفى در آمریکا وجود دارد که مهم‌ترین آن‌ها با نزدیک به ٨٢٠٠٠ کارکن و ٣٠ میلیارد بودجه‌ی سازمان سیا هست.

    این سازمان‌ها در رقابت و حتا گاهى در تقابل با یک‌دیگر عمل مى‌کنند مانند سیا و NSA  و درون هر یک از آن‌ها هم گروه‌بندى‌هاى مختلف و گاه متناقض وجود دارد.

    این برنامه‌ها و پروژه‌هاى مخفى تحت عنوانSpecial Access programs  و یا کوتاهSAP  یعنى برنامه‌هاى عملیات سرى شناخته مى‌شوند. ولى همین برنامه‌ها هم دو بخش هستند. بخش اول برنامه‌هایى هستند که به رسمیت شناخته شده و باید در باره‌ی صرف بودجه به دولت گزارش بدهند با عنوان acknowleged special access، بخش دوم برنامه‌هاى موسوم بهunacknowleged special access programs  و یا waived programs هستند که در خیلى از موارد دولت یعنى رییس جمهور آمریکا و کنگره هم در جریان گذاشته نمى‌شوند.  از طریق این برنامه‌ها بودجه‌ی کلانى در کانال‌هاى سیاه شبکه‌هاى قدرت پشت پرده جارى مى‌شود که در ادبیات تحقیقى اسم black budget بودجه‌ی سیاه و یا deep black budget بودجه‌ی سیاه تیره به آن‌ها داده مى‌شود. وجود این برنامه‌ها و بودجه‌هاى سیاه تا کنون از طریق منابع مختلفى افشا شده است. طبق مدارک سنودن فقط در سال ٢٠١٣ نزدیک به ٥٢ میلیارد دلار بودجه‌ی سیاه به کانال ١٦ سازمان مخفى سرازیر شده است.

    یک روز قبل از یازده سپتامبر ٢٠٠١ دونالد رامسفلد وزیر دفاع وقت به طور علنى اعلام کرد سیستم مالى وزارت دفاع آن قدر سوراخ و سنبه دارد که ما قادر نیستیم پیدا کنیم که 2,3 بیلیون یعنى ٢٣٠٠ میلیارد از بودجه‌ی وزارت دفاع به کجا رفته است. به گزارش رویترز از سال ١٩٩٦ تا ٢٠١١ مبلغ 8،5 بیلیون یعنى ٨٥٠٠ میلیارد دلار بودجه به کانال‌هاى سیاه جارى شده است.

    در پس این برنامه‌ها و بودجه‌ها شبکه‌هاى پیچیده و گسترده‌اى از گروه‌هاى حفظ منافع صنایع تسلیحاتى، صنایع اکترونیک، ساختارهاى مالى به خصوص  بانک‌ها، شبکه‌هاى نفتى، شبکه‌هاى تجارت یا حمایت از سندیکاهاى مواد مخدر نهفته است. در این شبکه‌ی پیچیده و تو در تو است که سیاست perpetual war یعنى جنگ‌هاى  بى وقفه  طراحى و جا انداخته مى‌شود.

    تمام پروژه‌هاى مخفى تحقیقى در حوزه‌ی نظامى و تکنولوژى فضایى و سایبرى و بیولوژیکى و غیره براى تولید اسلحه‌هاى مدرن و طرح‌هاى میلیتاریزه و اتمى کردن فضا و  امثال آن در این شبکه‌هاى نیمه رسمى انجام مى‌گیرد.

    این شبکه‌ها و در راس همه سازمان سیا داراى نظامى‌هاى تعلیم دیده و همین‌طور آدم کش‌هاى حرفه‌اى به اسمSpecial Operation Volks  هستند که  هم در عملیات دولتى نقش بازى مى‌کنند و هم براى پیش‌برد پروژه‌هاى مخفى افراد مزاحم را با متدهاى ترور، بمب گذارى، سقوط هواپیما، تصادف ساخته‌گى ماشین، خودکشى‌هاى ساخته‌گى و غیره از سر راه بر مى‌دارند. لاپوشانى باند کودک‌ربایى و پدوفیلى در سال‌هاى هشتاد به قصد black mailing  در همین حوزه‌ها انجام مى‌گرفت.

    از وظایف این سازمان‌ها هم‌چنین کنترل سیستماتیک رسانه‌ها و افکار عمومى براى جا انداختن روایت‌هاى رسمى و پوشاندن پرنامه‌هاى پنهانى است.

    مجموعه‌ی این ساختارهاى نیمه رسمى و مخفى را  deep state یعنى دولت عمقى و یا shadow state نیز مى‌نامند.

    سناتور آمریکایى حزب دموکراتDaniel k. Inouye  مى‌گوید: «در آمریکا یک حکومتshadow state  یعنى پشت پرده وجود دارد که داراى نیروى هوایى، نیروى دریایى و بودجه‌ی مخصوص به خود هست که قادر است برداشت خود از علایق ملى را پیش ببرد. این حکومت مخفى خارج از هر گونهchecks and balances  کنترل و بیرون از چارچوب قانون عمل مى‌کند».

     

    تجارت کلان در حوزه‌ی تسلیحات

    بخش عظیمى از بودجه‌ی پنتاگون به سوى شرکت‌هاى تسلیحاتى، تدارکات و پشتی‌بانى ارتش، بازسازى و حفظ امنیت ملى و مانند آن‌ها جارى مى‌شود. نگه داشتن دایمى جامعه در حال اضطراب و نا امنى از وظایف این شبکه‌ها است. در زمان جنگ سرد این هیسترى ضد کمونیسم بود و امروزه تروریسم جهانى است که بهترین حربه براى واقعیت بخشیدن بهwar formula  یعنى فرمول جنگى و یا جنگ بى‌وقفه و بالا بردن بودجه ‌ینظامى محسوب مى‌شود. اوباما برنده‌ی جایزه صلح که  شعار انتخاباتیش جهانى بدون سلاح اتمى و البته معتقد بود که جنگ بخشى از سرشت بشرhuman condition  است در سال ٢٠١٠ با مدودوف رییس جمهور  روسیه در کرملین معاهده‌ی  دوجانبه‌ی کاهش بودجه‌ی نظامى براى تسلیحات اتمى را امضا کرد. در سال ٢٠١٥ قانونى را امضا کرد که ٣٣٤ میلیارد دلار بودجه صرف نوسازى تسلیحات اتمى آمریکا بشود.

    صدور اسلحه یکى دیگر از عوامل دامن زدن به تناقضات جنگى و منبع درآمد صنعت تسلیحات نظامى است. آمریکا، در رده‌ی اول، اروپاى متحد در رده‌ی دوم و روسیه در رده‌ی سوم کشورهاى صادر کننده‌ی اسلحه هستند. لیست بلندى از بزرگ‌ترین شرکت‌هاى تسلیحاتى وجود دارد که Lockheed Martin  و Boing در رأس آن قرار دارند.

    با این که صدور اسلحه به کشورهاى در حال جنگ ممنوع است، آمریکا و کشورهاى اتحادیه‌ی اروپا قراردادهاى میلیاردى با کشورهایى مى‌بندند که در جنگ درگیر هستند مثل عربستان صعودى و ترکیه که اولى در جنگ نیابتى در یمن و دومى در جنگ سوریه و سرکوب کردها  درگیر هستند.

    گره خورده‌گى تسلیحات با سوخت‌هاى فسیلى

     انرژى حاصل از سوخت فسیلى عنصر حیاتى و پایه‌ی صنایع مدرن هست، کنترل و سلطه بر این بخش کنترل شاه‌رگ حیاتى اقتصاد دنیا و ضامن سلطه‌ی سیاسى است. در آمریکا نفت به دو دلیل مهم با تسلیحات گره خورده، یکى نیاز وافر به انرژى براى تولید صنعتى است. بزرگ‌ترین بهره‌بران سوخت‌هاى فسیلى در آمریکا شرکت‌هاى بزرگ نفتى و همین‌طور صنایع تسلیحات و الکترونیک هستند که پول‌هاى کلانى در لابى نفت سرمایه‌گذارى مى کنند و به top polluters یعنى سرآمد آلوده کننده‌ها مشهورند. سه چهارم لابى نفت کارمندان سابق دولت فدرال هستند که با همان مکانیسم درهاى گردان از بخش سیاست به بخش تجارت رفته‌اند و روابط قبلى خود را براى کار لابى استفاده مى‌کنند. من اسم چند شرکت را فقط لیست مى‌کنم:

    Exxon Mobil, Royal Dutch Shell, BP, Total, Chevron Corporation, Conoco Philips, General Elektronik, southern Company, First Energy, Edison Elektic Institute, etc.

    اما دلیل دیگر گره خورده‌گى علایق big oil یعنى شرکت‌هاى بزرگ نفتى با تسلیحات نقش حیاتى پترودلارها در ایجاد تنش و جنگ و نظامى کردن و همین‌طور فروش اسلحه است. بعد از جنگ جهانى دوم وزراى مالى و مدیران بانک‌هاى ملى ٤٤ کشور در Bretton Woods , New Hampshire  یک توافق نامه امضا کردند که بر مبناى آن دلار مرجع همه ارزها و  پشت‌وانه آن طلا قرار داده شد.

    این سیستم که جریان سرمایه را در دنیا در سال‌هاى بعد از جنگ جهانى دوم تا حدى  تنظیم کرده بود در اواخر جنگ ویتنام که اقتصاد آمریکا دچار بحران شد و دلار زیر فشار رفت، توسط دولت نیکسون به طور ناگهانى در سال  ١٩٧١ یک‌طرفه unilateral  لغو شد و دو سال بعد رسمن مختوم اعلام شد.

    با لغو توافق برتون وودز و  آزاد شدن دلار از پشت‌وانه‌ی طلا دولت آمریکا به چاپ بى سابقه‌ی دلار دست زد و همین منجر به پایین آمدن ارزش دلار و به تبع آن کاهش قدرت خرید از درآمد نفتى شد. کشورهاى صادر کننده‌ی نفت دست به اعتصاب و کاهش میزان صادرات زدند از جمله ایران و لیبى و این قضیه به بحران نفت و یا شوک نفتى در ١٩٧١ انجامید. شوک بعدى در سال ١٩٧٣ تا ١٩٧٥ بعد از جنگ یوم کیپور بود که کشورهاى عربى، صدور نفت به کشورهاى غربى را متوقف  کردند. بعد از این دو واقعه قیمت نفت و همین‌طور چاپ دلار به میزان بى‌سابقه‌اى بالا رفت.

    معامله‌ی نفت با دلار باعث سرازیر شدن پترودلارها به خصوص به خاورمیانه و پول‌هاى کلان در دست رژیم‌هاى منطقه و خریدهاى کلان اسلحه شد که مورد ایران، لیبى، و عراق و عربستان صعودى و در سال هاى اخیرکشورهاى خلیج فارس مثل قطر و امارات متحده  مثال‌هاى بارز آن هستند. جنگ ایران و عراق بدون انبان اسلحه‌هاى خریدارى شده از پترودلارها توسط این دو کشور ممکن نبود. کیسینجر بزرگ‌ترین طراح سیاست خارجى در تاریخ آمریکا به ریگان رییس جمهور وقت توصیه مى‌کرد که این جنگ را طولانى و از آن سرمایه کسب کند.

    به این ترتیب نگه داشتن وابسته‌گى حیاتى صنعت و اقتصاد از سوخت‌هاى فسیلى، با سد کردن تکنولوژى‌هاى مدرن جای‌گزین موتورهاى سوختى و مبارزه با پروژه‌هاى حفاظت ازمحیط زیست و انرژى‌هاى بازیافتى از وظایف عمده‌ی این شبکه‌ها است.

    آمریکا بعد از سرکار آمدن ترامپ که رابطه‌ی تنگاتنگى با ارتش و کمپانى‌هاى تسلیحاتى دارد مقررات کنترل و نظارت بر این شرکت‌هارا به طور رادیکال کاهش داد، مالیات‌هارا پایین آورد و تمام تعهدهاى مربوط به محیط زیست و از جمله معاهده‌ی پاریس را لغو کرد و در نشست بین‌الملى محیط زیست در بن شرکت نکرد، بودجه‌ی حامیان محیط زیست را قطع کرد و به جنگ تبلیغاتى بر علیه این جریان‌ها دست زده است. در عکسى که در یک نشست گرفته شده ترامپ را در حال امضاى فرمان کاهش مقررات براى شرکت‌هاى بزرگ را مى‌بینیم. پشت سر مریلین سودن رییس بزرگ‌ترین شرکت تسلیحاتى دنیا یعنى لاکهیید مارتین ایستاده با بقیه روساى شرکت‌هاى تسلیحاتى و الکترونیکى.

    اما از طرف دیگر به بهانه‌ی مبارزه با گرمایش زمین پروژه‌هاى پر خرج مخفى دیگرى در پشت پرده در جریان است که تمام کره‌ی زمین را به آزمایش‌گاه خصوصى شرکت‌هاى تسلیحاتى، نفتى، الکترونیکى تبدیل کرده است.

    پروژه‌ی پنهانى مهندسى و دست‌کارى محیط زیست Geoengineering و مدیریت اشعه خورشیدى Solar Radiation Management و یا Stratopspheric Aerosol Injection  و یا SAI روش‌هاى Hightech که براى کنترل گرمایش زمین اکنون از طرف این شبکه‌ها اعمال مى‌شود بزرگ‌ترین دست‌کارى در اکو سیستم است. فیلم مستندى هست که در آن رییس سازمان سیا در حال تبلیغ این تکنیک‌ها در یک جلسه Council on Forign Relation  یعنى یکى از پر نفوذترین اتاق فکرهاى آمریکا و جهت دهنده‌ی سیاست‌هاى آمریکا است. با این تکنیک‌ها ترکیبات شیمیایى از راه جت‌هاى نظامى و باربرى در فضا تزریق مى‌شود تا  ذرات انعکاس دهنده‌ی نور را وارد آتمسفر زمین کرده و در نتیجه گرمایش زمین را کاهش دهد. این فرایند میزان نانو پارتیکل‌هاى حامل آلومینیوم و باریوم و آرسن در هوا و در نتیجه روى زمین افزایش داده و تاثیرات ویران‌گر و غیر قابل بازگشت روى میکروارگانیسم‌ها، حشرات، گیاهان و حیوانات مى‌گذارد.

    ذرات نانو که اندازه‌ی آن‌ها در حدود یک میلیونیم میلی‌متر است قادرند در تمام ارگان‌ها نفوذ کنند، از جداره‌ی سلول‌ها عبور کنند و حتا وارد DNA دى ان آى موجودات زنده شوند. میزان ذرات آلومینیوم  در محیط زیست  رو به افزایش است، ماده‌اى که بسیارى از پزشکان آن را دلیل بالا رفتن آلزهایمر، آوتیسم و ADAS   در کودکان و افزایش روزافزون سرطان به خصوص در زن‌ها مى‌دانند.

    مواد خام

    جنگ بر سر مواد خام موضوع تازه‌ای نیست منابعى چون نفت، خاک‌های فلزدار، طلا، الماس و دست‌یابى به این منابع از دیرباز زمینه‌‌ساز دخالت دولت‌ها و ایجاد درگیرى‌هاى نظامى و جنگ، به خصوص در کشورهاى افریقایى، مانند جمهورى دموکراتیک کنگو و هم‌سایه‌هاى آن بوده است.

     استخراج کولتان یکى از موارد به خصوص سو استفاده از کار کودکان است چرا که به خاطر اندام کوچک و نحیف‌شان به کار در تونل‌هاى تنگ و تاریک زیرزمین گمارده مى‌شوند و یا در مزرعه‌هاى کاکائو، بدون مزد و یا مزد ناچیز به شکل برده به بی‌گارى گماشته مى‌شوند. و در ناامن‌ترین و خطرناک‌ترین شرایط کارى، کودکى و سلامت و آینده‌ی خود را، قربانى سود کلان باندهاى استخراج مواد خام مى‌کنند. کولتان فلز ترکیبی است که در همه‌ی وسایل الکترونیکى نظامى و غیرنظامى از جمله تلفن‌هاى دستى و رایانه‌های هوش‌مند به کار برده مى‌شود و استخراج آن زمینه‌ی مناقشات نظامى دایم است. به سبب گسترده‌گى مطلب و نبود وقت ناگزیر در این جا بیش از این به آن نمى‌پردازیم.

    مواد مخدر

    تجارت مواد مخدر از بازارهاى پرسود براى تهیه‌ی ارز، براى خریدن تسلیحات به خصوص توسط شورشى‌ها و گروه‌هاى فرانظامى دولتى و غیردولتى است.

    در جنگ افغانستان بخش بزرگى از مخارج طالبان از کشت خشخاش و تهیه و تجارت تریاک و هرویین تامین مى‌شود. اکنون پس از ١٦ سال بعد از اشغال افغانستان توسط آمریکا، طالبان مناطق بیش‌ترى را تحت کنترل دارد. افغانستان با ٢٢٤٠٠٠ هکتار کشت خشخاش ٩٠٪ هرویین دنیا را تولید مى‌کند، که در سال گذشته تقریبن دو برابر شده است. طبق آمار موجود در حال حاضر از جمعیت سى میلیونى افغانستان، سه و نیم میلیون معتاد به مواد مخدر و به خصوص هرویین است که بیش از یک میلیون آن زن و بین سیصد تا هشتصد هزار آن کودک می‌باشند. سازمان‌هاى مخفى در آمریکا پشت پرده همیشه در ترافیک و تجارت مواد مخدر دست داشته‌اند و یا براى منافع خاصى از آن حمایت کرده‌اند.

    در زمان جنگ پنهان لائوس سازمان سیا شرکت هواپیمایى خود Air America را در اختیاردولتHemong  گذاشته بود که با پول مواد مخدر اسلحه مى‌خرید تا بر علیه شورشى‌هاى چپ بجنگد.

    در رسوایى ایران کنترا در زمان ریگان و رفسنجانى، سازمان سیا به طور مخفى و غیرقانونى به ایران اسلحه مى‌فروخت و پول آن صرف کمک مالى به کنتراها مى‌شد که با این پول مخارج جنگى خود براى براندازى رژیم ساندینیست در نیکاراگوئه  را تامین مى‌کرد. در جریان افشاى این رسوایى بود که مدارک ساخت و پاخت سازمان سیا با باندهاى فروش کوکایین توسط کنترا و فروش هزاران تن کوکایین که سبب اپیدمى مواد مخدر در کالفرنیا شد، افشا گردید.

    یکى از بزرگت‌رین قتل‌هاى سیاسى در آلمان یعنى قتل اووه بارشل نخست وزیر ایالت شلزویگ هولشتاین و یک سلسله قتل‌هاى دیگر در همین رابطه انجام گرفت.

    یک نمونه‌ی اخیر تداخل مواد مخدر با تسلیحات رو شدن پروژه‌یCassandra  کاساندرا در زمان اوباما است. تشکیلات حزب‌اله از طریق قاچاق مواد مخدر و کوکایین به آمریکا نزدیک به یک میلیارد دلار در سال درآمد داشت که به مصرف خرید اسلحه براى شاخه‌ی نظامى آن یعنى جهاد اسلامى مى‌رسید.

    در زمان مذاکره اوباما با هدف توافق هسته‌اى با ایران پروژه‌ی تعقیب این باند قاچاق مواد مخدر براى امتیاز دادن به حزب‌اله ایران از طرف اوباما  سد شد و سازمان مبارزه با مواد مخدر و دادگسترى از تعقیب سران این حلقه از جمله عبداله صفى‌الدین محور ارتباطى حزب‌اله لبنان با تهران و على فیاض مسوول تهیه‌ی اسلحه براى شبه نظامى‌هاى شیعه عراق بازداشت شد. شخص دیگرى که در ترافیک مواد مخدر به آمریکا و پول‌شویى دست داشت ایمن سعید جمعه اهل لبنان است.

    ٢- ١١ سپتامبر ٢٠٠١ نقطه‌ی عطف، پی‌آمدهاى اجتماعى، سیاسى و نظامى آن

    ١١ سپتامر  ٢٠٠١ و پی‌آمدهاى آن بزرگ ترین واقعه و نقطه‌ی عطف بزرگى در تاریخ قرن بیست و یکم است. بعد از فروپاشى بلوک شرق و پایان جنگ سرد سیاست نظامى آمریکا و در وراى آن شبکه‌ی نظامى اقتصادى احتیاج به غول‌ها و دشمن‌هاى تازه داشت. در سال ١٩٩١ جرج بوش دکترین دولت‌هاى شیطانى Rogue States Doctrine شامل ایران و عراق و بعد Axis of Evil را به اضافه کردن کره شمالى مطرح کرد. روایت رسمى دولت این است که  تروریست‌هاى طرف‌دار ال‌قائده این حمله را طرح و اجرا کردند. اما شواهد بسیارى مبنى بر عمدى بودن  و یا مانع از اتفاق نیفتادن آن و نیز نقش عربستان صعودى در آن در دست است و نزدیک به یک سوم مردم آمریکا معتقدند که این واقعه یک insider job  یعنى کار خودى بوده است.  این واقعه چک سفیدى بود که رژیم بوش با آن سیاست GWOT یا جنگ جهانى بر علیه تروریسم را  تئوریزه کرد و جا انداخت تا اشغال نظامى افغانستان و حمله به عراق را تحقق ببخشد.

    بعد از جنگ عراق خاورمیانه پهنه‌ی جنگ‌ها و کشتارهاى پى در پى شده که با مداخله‌ی نظامى آمریکا و روسیه و سیاست‌هاى جنگ افروز ایران و عربستان و ترکیه پایانى براى آن در چشم انداز نیست.

    بعد ازاین واقعه Department of Homeland Security وزرات امنیت داخلى تاسیس شد که کانال تازه‌اى براى سودبرى شرکت‌هاىMIC  را فراهم آورده است.

    در سایه‌ی قانون USA Patriot act شبکه‌ی غول‌پیکر جمع‌آورى اطلاعات و کنترل از طرف NSA ابتدا در آمریکا جا انداخته شد و اکنون مراقبت و خبرچینى از شهروندان در تمام دنیا ابعاد غول‌آسایى پیدا کرده است.

    ٣- ویژه‌گى‌هاى چشم‌گیر در سازماندهى و پیش‌برد جنگ‌هاى مدرن

    جنگ‌هاى انتزاعى و دور از بارزترین ویژه‌گى‌هاى جنگ براى کشورهاى سودبر انتزاعى و دور کردن جنگ از منظر عمومى و انتقال بار فیزیکى، روانى و عاطفى جنگ به بیرون از جامعه‌ی خودى  است. این سیاست انتقال فاحش قربانیان جنگ از کشورهاى ثروت‌مند به کشورهاى فقیر، از طبقه‌ی فرادست به طبقه‌ی فرودست و از مردان به زنان و کودکان را در پى دارد. یک روش براى پیش‌برد آن، کاهش سیستماتیک کشته‌ها و زخمى‌هاى خودى یا  Light Footprint Warfare، روش جنگى جاپاى سبک است. اگرجنگ ویتنام  بیش از  ٦٠،٠٠٠ سرباز کشته و ٣٠٠،٠٠٠ سرباز زخمى آمریکایى به جا گذاشت در اشغال عراق در مدت زمان مشابه آمریکا نزدیک به ٤٥٠٠ سرباز کشته داده است. این رقم در اشغال نظامى افغانستان  حدود ٢٤٠٠ است.

    تکنولوژى مدرن نظامى و سایبرى

    یک روش  براى کاهش تلفات خودى استفاده از تکنولوژى‌هاى مدرن و بمب‌باران از هوا و انهدام‌هاى گسترده است. آمریکا بیش از پیش با بمب‌باران هوایى و کم‌تر با فرستادن سرباز در جنگ شریک مى‌شود. تکنولوژى‌هاى مدرن جنگ نه تنها کشتارهاى وسیع را ممکن مى‌کنند بل‌که سبب تخریب و با خاک یک‌سان کردن مناطق مورد حمله و از کار انداختن تمام ساختارهاى زیستى مثل شبکه‌هاى راه و برق وتلفن و تامین خوراک و سوخت مى‌شوند. تسلیحات انهدام عمومىWeapons of mass destruction  طبق معاهدات بین‌المللى ممنوع است ولى این فقط به اسلحه‌هاى اتمى، شیمیایى و بیولوژیک محدود مى‌شود. استفاده از توپ و تانک و بمب‌باران‌هاى وسیع و تخریب کامل شهرها و همین‌طور کشتار توسط درون‌ها که در آن بیش‌تر غیرنظامى‌ها کشته مى‌شوند جزو این اسلحه‌ها محسوب نمى‌شود. تصویر شهرهاى ویران شده در عراق، سوریه و یمن دهشت‌بار و یادآور فیلم‌هاى تخیلى هراس‌انگیز است. درون‌ها یعنى هواگردهاى بى سرنشین و کنترل از راه دور که در زمان اوباما رایج شد از آخرین دستاوردهاى تکنولوژى هستند.

    اکنون رقابت سختى بر سر بازار چند میلیارد دلارى تولید این اسباب‌بازى‌هاى کشتار عمومى به خصوص در اسراییل در گرفته است. یک گروه اکتیویست با کوشش دو خانم که سعى داشت با کار لابى در کنفرانس کنترل سلاح‌هاى جنگى سازمان ملل متحد، کاربرد این سلاح‌ها را ممنوع کند به سرنوشت تاسف آورى دچار شد که باعث خنده و گریه‌ی هم‌زمان است. چرا که کنفرانس بعدى به علت نبود بودجه براى تمام شرکت کننده‌گان در این کنفرانس لغو شد.

    پسا قهرمانى و تجارى کردن ارتش

    در تمام کشورهایى که از تکنولوژى جنگى بالایى برخوردارند به تدریج سربازى اجبارى لغو و سربازى داوطلبانه یعنى مزدبگیر جاى آن را گرفته است و یا مدت سربازى کاهش یافته است. نمونه‌هاى این روند آمریکا هست که در سال ١٩٨٠ خدمت نظام اجبارى را لغو کرد و اکنون از ٢٨ کشور عضو ناتو ٢١ کشور از جمله آلمان، فرانسه خدمت نظام اجبارى را لغو کرده‌اند. این تغییر همین‌طور طبقاتى کردن رادیکال خدمت نظام است چرا که از این طریق بیش از پیش فرزندان خانواده‌هاى اقلیت‌هاى فرودست و فقیر به خدمت سربازى رو مى‌آورند و به علت تحصیلات پایین‌تر در پست‌هاى پر مخاطره‌ترى خدمت مى‌کنند.

    اما چشم‌گیرترین تغییر که ارتش و جنگ در قرن بیست با آن مشخص مى‌شود واگذار کردن عملیات جنگى و امنیتى به شرکت‌هاى خصوصى و پیمان‌کاران جنگى به اسم PMC  یا Private Military Companies است که  نقش بزرگى در عملیات جنگى و همین‌طور طولانى کردن جنگ دارند.

    یکى از بزرگ‌ترین این شرکت‌ها که در جنگ عراق و افغانستان قراردادهاى زیادى با پنتاگون بست شرکتBlack Watter  بود. این شرکت که به خاطر خشونت و قتل غیر نظامى‌ها در بغداد اسم و رسمى پیدا کرد بسیار منفور بود طورى که یک بار چند سرباز این شرکت پایین کشیده شده و لینچ شدند که بعد از این واقعه بود که وجود شرکت‌هاى خصوصى نظامى و کارکرد آن‌ها در رسانه‌ها و افکار عمومى راه پیدا کرد. این شرکت بعد بهXe Services  و بعد با ادغام چندین شرکت دیگر به اسم Academi آکادمى به شکل شرکت سهامى اداره مى‌شود. شرکت دیگرى که تشکیلات آن در بریتانیا هست شرکت Defence Servises Ltd Aeigis است.

    با این که همه این شرکت‌ها سرباز مزدور از هر رنگ و نژادى استخدام مى‌کنند،Aegis  بیش‌ترین سهم را در استخدام کودک سربازهاى سابق دارد که در جنگ‌هاى وحشیانه‌ی داخلى در سیرالئون و اوگاندا شرکت داشتند. این کودک سربازها را war Lord  اربابان جنگى در بیش‌تر موارد یا با کشتن پدر و مادرشان جلو چشم خودشان و یا با مجبور کردن این که خودشان آن‌هارا بکشند با وحشیانه‌ترین روش‌ها سربازگیرى مى‌کردند. این کودک سربازها که سال‌ها تنها حرفه‌اى که یاد گرفته بودند کشتن بود بعدن بعد از تمام شدن جنگ‌هاى داخلى  به شدت ترامااتیزه شده هستند و به علت بى سوادى و  نداشتن شغل و حرفه در مرز فقر دست و پا مى‌زنند و براى همین طعمه‌ی خوبى براى سرباز گیرى از طرف شرکت‌هاى کوچک و بزرگ هستند که مثل قارچ در کشورهاى فوق به ویژه کامپالا از زمین سر بر مى‌آورند.

    به دلیل زیاد بودن تعداد داوطلب‌ها شرکت‌هاى مادر با فشار روى شرکت‌هاى واسطه حقوق ماهانه‌ی سربازها را به طور روزافزون کاهش مى‌دهند. هر اعترضى منجر به لغو یک طرفه‌ی قرار داد مى‌شود. در موارد زخمى شدن، بیمار شدن و یا کشته شدن هیچ حق و حقوقى به سرباز و یا خانواده‌ی آن پرداخته نمى‌شود و کشته شده‌گان این سربازها در هیچ آمارى ثبت نمى‌شود. هم اکنون بیش از صد شرکت نظامى خصوصى وجود دارد که طبق آمار موجود درآمد سالانه‌اى بین ١٠ تا ٢٠ میلیارد دلار در سال دارند که بعضى منابع این رقم را صد میلیارد تخمین مى‌زنند.

    یکى از مدیران سابقAegis   James Elleryدر یک گفت‌وگو اقرار کرد که پیمان‌کارهاى این شرکت «وظیفه داشتند» ازکشورهایى مثل سیرالئون که در آن‌ها میزان بی‌کارى بالا و نیروى کار مناسب موجود است (یعنى کودک سربازانى که سال‌ها تنها حرفه‌شان کشتن بوده است) سربازگیرى کنند که به این وسیله مخارج حضور آمریکا در عراق را پایین بیاورند. (به نقل از گاردین)

    در حال حاضر نزدیک به ٣٠٠،٠٠٠ کودک سرباز در دنیا هست که سن آن‌ها از شش سال شروع مى‌شود که نزدیک به چهل درصد از آن‌ها دختر هستند که براى استفاده‌ی جنسى و خدمت خانه‌گى و همین‌طور در جنگ نگه‌دارى مى‌شوند. این کودکان غالبن براى تحمل وحشی‌گرى جنگ به مواد مخدر آلوده مى‌شوند و در زد و خوردهاى نظامى به عنوان سپر از آن‌ها استفاده مى‌شود.

    چند قطبى و یا نیابتى شدن، دولت‌هاى از کار افتاده

    جنگ هاى مدرن به ندرت  در یک متن دوقطبى مثل گذشته انجام مى‌گیرند، بل‌که تبدیل به جنگ‌هاى چند قطبى و یا جنگ‌هاى نیابتى  شده‌اند. این جنگ‌ها یا در بستر دولت‌هاى از کار افتاده پا مى‌گیرند و یا در بیش‌تر موارد خود سبب پیدایش دولت‌هاى ناکارآمد failed states  و یا از کار افتادهcollapsed states  مى‌شوند. به وجود آوردن دولت‌هاى نا کارآمد و یا از کار افتاده که در آن‌ها سیستم اداره‌ی کشور به شدت صدمه دیده و  دولت دیگر قادر نیست نیازهاى امنیتى و اقتصادى مردم را تامین کند یکى از حربه‌هاى فرمول جنگ‌هاى بى‌وقفه است. مثال روشن آن سوریه و جنگى هست که در آن نیروهاى داخلى و خارجى مختلفى درگیر هستند. و یا یمن که جنگ نیابتى ایران و عربستان تمام ساختارهاى مدنى آن را نابود کرده است و ویرانى‌هاى وحشت‌ناک و قحطى و بیمارى وبا روز به روز هزاران کشته به جا مى‌گذارد.

    همین دولت‌هاى از کارافتاده و هرج و مرج ناشى از آن بزرگ‌ترین مانع روانى براى مبارزه با رژیم‌هاى مرتجع و سرکوب‌گر منطقه است. همین ترس از تبدیل شدن به سوریه و عراق و لیبى هست که سبب مى‌شود در ایران مخالفان رژیم نیز راى‌هاى میلیونى خود را به پاى کاندیداهاى قلابى بریزند و در آمریکا لابى‌هاى کراواتى رژیم ایران هم‌راه با لابى‌هاى بزرگ نفت در آمریکا سازمان‌هاى مشکوک صلح مانند نایاک ایجاد کنند و با نگه داشتن شمشیر داموکلس حمله‌ی نظامى به ایران رژیم سراپا فاسد و جنایت‌کار ایران را روى پا نگه دارند که خود منشای جنگ و صدور ترور در منطقه است. سیاست روسیه در این میان در دعواى قدرت نظامى با آمریکا و غرب دفاع از رژیم‌هاى فاسد و بتونه کردن قدرت آن‌ها است.

    کنترل سیستماتیک افکار عمومى

    جبهه‌ی داخلى یعنى جهت دادن و دست‌کارى افکار عمومى بخش بزرگى از ساز و کار‌هاى ماشین جنگى است. کنترل نارساى افکار عمومى در جنگ ویتنام سبب شد که خبرها و عکس‌هاى جنایت‌هاى جنگى آمریکا به داخل برسد و از همین جا کوشش سازمان‌هاى مخفى براى کنترل افکار عمومى برترى ویژه‌اى یافت. ارگان‌هاى جنگ‌ساز آمریکا روحیه‌ی عمومى مخالفت با جنگ ویتنام را سیندروم ویتنام یعنى بیمارى نام داده بودند. جرج بوش در سال ١٩٩١ گفت با حمله به عراق یک بار براى همیشه در تاریخ سیندروم ویتنام علاج شد.

    رسانه‌ها با شیوه‌هاى مختلفى هم‌ساز و هدایت مى‌شوند. یکى ادغام تمام رسانه‌ها در چند کارتل رسانه‌اى بزرگ است که سبب مى‌شود  که رسانه‌هاى مین ستریم هدایت شده و هم‌ساز بر سر هر جریان همه‌گى هم‌صدا فقط یک چیز را تکرار کنند و نقش آن‌ها جا انداختن روایت‌هاى رسمى، پوشاندن انگیزه‌هاى واقعى جنگ و  وارونه جلوه دادن حقایق  و نیز جنجالى کردن مطالب بى اهمیت است.

    نزدیک به ٩٠٪ رسانه‌هاى آمریکا به شش شرکت بزرگ رسانه‌اى تعلق دارند. تئورىFraming  در همین رابطه به کار برده مى‌شود به این ترتیب که گزارش‌گرى رسانه‌ها در چهار چوب روایت‌ها و واژه‌گان جا افتاده و هدایت شده قرار مى‌گیرد و از آن فراتر نمى‌رود. در جنگ عراق سیاست خبررسانى موسوم به Imbeded Media  یا رسانه‌هاى جاسازى شده به کار بسته شد. گزارش‌گرى از مناطق جنگى تنها به وسیله‌ی گزارش‌گران نظامى و در راستاى تبلیغات جنگى آمریکا سازمان داده شد و گزارش‌گرى بى طرف دشوار و عملن نا ممکن گردید. همان‌طور که قبلن هم اشاره کردم سازمان‌هاى مخفى در تمام فرستنده‌هاى بزرگ مامور مخفى دارند. مجموعه‌ی این تکنیک‌ها و سیاست‌ها، جنگ را به فراسوى ذهن و زنده‌گى مردم تبعید کرده است. در زمان جنگ ویتنام تنها در یک تظاهرات در واشنگتن ٥٠٠،٠٠٠ نفر یعنى به اندازه‌ی جمعیت شهر فرانکفورت به خیابان‌ها ریختند. امروزه جمعیت‌هاى اعتراضى را فقط در مواقع شارلى ابدو، نیس و برلین و لاس و گاس مى‌بینیم چرا که کشته‌ها نزدیک هستند.

    ٤- سودبرى در همه حوزه‌ها

    شرکت‌هاى بازسازى و پشتی‌بانى rebuilding and support : این شرکت‌ها ازقبل و هم‌زمان و بعد از جنگ قراردادهاى میلیاردى با وزارت دفاع مى‌بندند. من در این جا فقط به یک نمونه از شرکت‌هاى بازسازى و پشتی‌بانى به اسمHalliburton  اشاره مى‌کنم. در سال ١٩٩٠ دیک چنى وزیر دفاع در دولت  بوش پدر یک برنامه به راه انداخت به اسم LOGCAP که مبنى بر واگذارى تمامى وظایف تدارکاتى و پشتی‌بانى به شرکت‌هاى خصوصى بود. بعدن در سال ١٩٩٥ که دیک چنى رییس CEO این شرکت شد اولین قراردادها از طرف ارتش با این شرکت بسته شد. در این زمان او حقوق سالانه‌ی معادل ٢٦ میلیون دلار دریافت مى‌کرد و ٤٦ میلیون دلار سهام شرکت را داشت. بعد که او معاون  رییس جمهور شد فقط تا سال ٢٠٠٢ نزدیک به ١٦٤ میلیون دلار خسارت از این شرکت دریافت کرد. از طرف وزارت دفاع یک قراردادopen end  با این شرکت بسته شد که تمام کارهاى تدارکاتى ارتش را بدون مزایده در اختیار این شرکت مى‌گذاشت. این پراتیک از طرف کنگره مورد اعتراض قرار گرفت و سهمى هم به شرکت‌هاى خصوصى دیگر داده شد ولى سهم شیر کماکان به این شرکت تعلق داشت. فقط در سال اول حمله به عراق ١٢ میلیارد پول به کیسه‌ی این شرکت‌ها ریخته شد که بدون شوخى با کیسه و ساک این پول‌ها را در بغداد دریافت مى‌کردند.

    تامین صلح

    تامین صلح خود بازار سودآور دیگرى براى شرکت‌هاى تسلیحاتى و اقمار آن است. شوراى امنیت سازمان ملل در واقع آژانس نماینده‌گى پنج کشور داراى حق وتو هست که ٨٥٪ درصد از صدور اسلحه را دارند. نیروهاى محافظ صلح سازمان ملل متحد نیز صاحب ارتش، تسلیحات و مهمات و مشترى صنعت تسلیحات هستند. این سازمان هم سربازهاى مزدبگیر خود را بیش‌تر از مناطق فقیر استخدام مى‌کند. بعد از اشغال و یا دخالت نظامى باز تشکیلات نظامى در این مناطق تحت عنوان نگه‌بانى از صلح باقى مى‌مانند که بخشى از ساز و کار تجارت جنگ و معامله اسلحه و استخدام سرباز هستند. مانند ادامه استقرار نیروهاى نظامى آمریکا در عراق و نیروهاى ناتو در افغانستان.

    نگه‌بانى از مرزها و جلوگیرى از ورود مهاجران

    براى حفظ مرزها و محدود کردن فرار و مهاجرت از مناطق جنگ زده و نابسامان مقادیر زیادى از ابزار تکنولوژیک از همان شرکت‌هاى تولید سلاح براى حفظ مرزها و غیره خریدارى مى‌شود.

    ٥- اشاره‌اى کوتاه به موضع فمینیست‌هاى غربى در مورد جنگ

    تمرکز فمینیسم لیبرال در آمریکا غالن روى برابرى با مردان و مشارکت سیاسى و حضور زنان در قدرت و حوزه‌هاى اجتماعى بوده است

    در تمام سال‌هاى بعد از  ١١ سپتامبر، دو اشغال بزرگ افغانستان و عراق و سرنگونى رژیم در لیبى و همین‌طور جنگ‌هاى وحشیانه در خاورمیانه، بخش ضد جنگ جنبش زنان در سایه‌ی فمینیسم لیبرال و همین‌طور آن بخش از فمینیسم که به موج سوم معروف هست رنگ باخته است. در انتخابات ٢٠١٦ تمام کوشش فمینیست‌هاى لیبرال این بود که هیلرى کلینتون و یک زن به ریاست جمهورى آمریکا برگزیده بشود. سهم رو به افزایش سربازان زن از طبقات پایین لاتینى و سیاه‌پوست در ارتش آمریکا باعث موضع‌گیرى محتاطانه فمینیست‌ها نسبت به مشارکت زنان در جنگ شده است. در حالى که اشغال نظامى افغانستان با تبلیغ رهایى زنان از رژیم ضد زن و وحشى طالبان مورد حمایت بخشى از فمینیست‌هاى لیبرال بوده، سقوط موقعیت اجتماعى و حقوقى زن‌ها و اسلامى کردن قوانین و کاهش مشارکت در کنار صدمات نظامى بعد از حمله عراق مورد مباحثه و ارزیابى قرار نگرفته است.

    ٦- جریان‌هاى پشت پرده، تئورى توطئه یا افشاى توطئه

    پنهان‌کارى، دسیسه‌هاى سیاسى و توطئه براى رسیدن به مقاصد سیاسى و اقتصادى و همین‌طور خبرچینى از مردم عادى و یا  نفوذ و جاسوسى در کشورها و نهادهاى دشمن در تاریخ هم‌زاد و هم‌راه تقریبن هر سیستم سیاسى بوده است. اما با ظهور دولت‌هاى مدرن و به ویژه بعد از جنگ جهانى اول و همین‌طور آغاز جنگ سرد این تشکیلات جاسوسى  روز به روز وسیع تر، پیچیده تر و مجهزتر شدند. سیستم خبرچینى و شکار انسان  GESTAPOدر آلمان که میلیون‌ها انسان به خصوص یهودى‌ها را به اردوگاه‌هاى مرگ و با جوخه‌هاى اعدام فرستاد. سازمان‌هاى مخوف و دوزخى که در شوروى سابق و در راس آن کا گ ب KGB  به ویژه در زمان بریا که در آن میلیون‌ها انسان قربانى آن شدند. سازمان‌هاى مخفى در آمریکا به خصوص سازمان سیا با پیشینه‌ی رسواى سرکوب هر جریان مترقى و سرنگونى هر رژیم مردمى، حمایت از رژیم‌هاى دیکتاتورى، که کودتا بر علیه دولت مصدق و آلنده فقط دو نمونه‌ی کوچک آن است. و به این‌ها مى‌شود یک لیست دراز از موساد و ساواک Securite General  و MI6 و بقیه را اضافه کرد.

    ولى فرق سیستم‌هاى مخفى جاسوسى در سیستم‌هاى دیکتاتورى  با این سازمان‌ها در دولت‌هاى ظاهرن دموکراتیک این هست که در اولى این جریان‌ها منفور و عملن در رودررویى مستقیم با مردم قرار مى‌گیرند و هیچ ارگان کنترل کننده نمى‌تواند قدرت آن‌ها را محدود کند و رسانه‌هاى رسمى نقش افشاگرى خود را بازى نمى‌کنند. ولى در دموکراسى‌هاى غربى و به خصوص آمریکا این سازمان‌ها باید در مقابل مجلس و نماینده‌گان مردم جواب‌گو باشند و خود این دولت‌ها تعهدهاى بین‌المللى دارند، بى شک آزادى بیان و حقوق مدنى وجود دارد و دست رسانه‌ها براى افشاگرى تا حد زیادى باز هست. براى همین است که هر نقشه‌ی سیاسى و دسیسه سازى و زمینه چینى جنگى به خصوص که در راستاى منافع مردم همان کشور نباشد، پنهانى برنامه‌ریزى مى‌شود و زیر عنوان‌هاى ساخته‌گى و یا دروغینfalse flag  اجرا مى‌شود و به خصوص با آن‌چنان گستره‌ی وسیعى از زمینه سازى روانى و شست‌وشوى مغزى هم‌راه هست که بیشینه‌ی مردم همان روایت رایج رژیم را باور و نهادینه مى‌کنند.

    من فهرست وار به نمونه‌هاى کارکرد فقط یکى از این سازمان‌ها یعنى سازمان سیا اشاره مى‌کنم: قاچاق مواد مخدر Air America؛ ترور جان اف کندى؛ ترور رابرت کندى؛ ترور مارتین لوتر کینگ؛ عملیات خلیج خوک‌ها بر علیه کوبا؛ طرح عملیات Northwood Operations و goosmore  بر علیه کوبا، عمیلات Ajax Operation  کودتاى ٢٨ مرداد در ایران و سر کار آوردن شاه که مدارک رسمى آن بیرون داده شد. ترور ژنرال شنایدر فرمانده‌ی ارتش در حکومت آلنده در خیابان و Operation FULBET سقوط آلنده. operation Gladio، قتل‌هاى سیاسى و عملیات تروریستى دست راستى‌ها با حمایت دولت ایتالیا سازمان‌دهى و مسلح کردن و تامین مالى مجاهدین در افغانستان براى براندازى حکومت طرف‌دار شوروى؛ آزمایش‌هاى پنهانى که سازمان سیا بر روى سربازان داوطلب و همین‌طور روى شهروندان آمریکایى، کانادایى و یک مورد ساکنان یک ده فرانسوى در حوزه‌ی اعمال داروها و مواد روان‌گردن مثل ال اس دى و شوک الکتریکى روى بیماران براى شکستن اراده و بعد از بین بردن خاطره، تربیت آدم کش. این پروژه‌ها با نام‌هاى blue bird   و artichok و بعدها MK-Ultra  هزارن کشته و زخمى و اثرات جانبى به جا گذارد. در سال ١٩٩٣ بیل کلینتون از انسان‌هایى که این اعمال جنایت‌آمیز روى آن ها انجام شده بود رسمن و علنن معذرت خواست.

    هر کوشش جدى براى انداختن نور به ساختارها و عملیات در این کنج‌هاى تیره اگر بسیار حساس و خطرناک باشد با سر به نیست کردن و حذف فیزیکى و اگر تبدیل به علاقه‌ی عمومى و گسترده بشود با برچسب  اعتقاد به تئورى توطئه مورد مضحکه قرار مى‌گیرد. جریان‌هاى جاسوسى در ارگان هاى روشن‌گرى نفوذ مى‌کنند و با حربه‌هاى مختلف سعى در بى ارزش کردن اطلاعات آن‌ها دارند. بیش از هر چیز این اتهام به آن ها زده مى‌شود که براى پدیده‌هاى پیچیده دنبال جوا ب‌هاى ساده هستند. ولى این که ساده‌ترین و غیرمعقول‌ترین جواب‌ها براى پدیده‌هاى پیچیده از مقامات رسمى و رسانه‌هاى هم‌ساز شده تولید مى‌شود مورد شک قرار نمى‌گیرد.

    بى شک وجود اینترنت و دست‌رسى آسان و همه‌گانى به آن کانال نیرومندى را براى جست‌وجوى حقایق و روایت‌هاى غیر رسمى به وجود آورده است که قبلن با روزنامه و تلوزیون  و رادیو ممکن نبود.

    هم‌زمان بازار آشفته‌ی بى نهایت بزرگى را به وجود آورده است که در آن در کنار منابع قابل اعتماد، بسیارى گروه چپ و راست و راسیستى و درست و غلط مثل قارچ رشد کرده‌اند که هزار جور تئورى را ترویج مى‌کنند. در این هرج و مرج اطلاعاتى بسیار مشکل است که دریافت چه چیز را باید باور کرد و چه چیزى را نه.

    به همین منوال تئورى‌هاى بسیارى در مورد جریان‌هاى مخفى و اهداف آن‌ها از جریان‌هاى فراماسونى براى ساختن جهان تک حکومتى گرفته تا رهبرى دنیا توسط سازمان مخفى یهودى‌ها و یاIlumintaii  و یا حتا کنترل کره‌ی زمین توسط موجودات ستاره‌اى تمساح گونه و غیره در اینترنت جریان دارد. چه قدر از این تئورى‌ها ساخته‌ی جریان‌هاى امنیتى براى بد نام کردن اقدامات افشاگرانه‌ی عملیات محرمانه‌ی دولت‌ها و  توطئه‌هاى دولتى هست، معلوم نیست.

    براى کسى که از وراى روایت‌هاى رسمى دولت‌ها و یا رسانه‌هاى باب روز main stream  و همین‌طور آکادمیک سعى در پیدا کردن علل واقعى روندهاى سیاسى و وقایع مهم از جمله تحلیل علل جنگ هست به جز وسواس و هشیارى و در آخر عقل سلیم و محک زدن چندباره باقى نمى‌ماند.

    منابع:

    در این نوشته سعى شده از منابع قابل اعتماد و منطبق با فکت‌هاى موجود fact checking  استفاده شود.

    به علت استفاده از منابع متنوع مانند کتاب، روزنامه‌ها و همین‌طور اینترنت ربط بخش‌هاى مختلف مطلب تنها به یک منبع عملى نبود. در این جا  فقط چند کتاب از کتاب‌هایى  که مورد استفاده قرار گرفته است لیست مى‌شود.

    بیش‌تر آمارى که در سخن‌رانى با پاور پوینت نشان داده شد از SIPRI انستیتوى مطالعات صلح سوئد که معتبرترین مرجع آمار راجع به تسلیحات است گرفته شده است.

    -Profets of War, Lockheed Martin and the Making of the Military  Industrial Complex, William D. Hartung

    – Who rules the World,  Noam Chomsky

    -Legacy of Ashes, The History of CIA , Tim Weiner

    – Israel and the Clash of the Civilizations, Jonathan Cook

    -The Halliburton Agenda, The Politics of Oil and Money, Dan Broidy

    -Conspiracy Theories, Robin Ramsay

    -The Franklin Cover-Up, Child Abuse, Satanism, and the Murder in Nebraska, John W. DeCamp

    -Umbrüche und Kontinuitäten, von den Weltkriegen zum “Permanenten Krieg” , Peter Strutynski

    – Afrikanische Totenklage, Der Ausverkauf des Schwarzen Kontinents, Peter Scholl-Latour

     

  • قطع‌نامه‌ی سمینار سالانه‌ی تشکل‌های زنان و زنان دگر و هم‌جنس‌گرای ایرانی

     آلمان- هانوور 1396

    11 فوریه 2018

    برگرفته از نشریه زنان : گاه‌نامه شماره 89 مارس 2018

    جنبشی که 7 دی ماه 1396 علیه فقر، بیکاری، تبعیضات و فساد نهادینه شده حکومتی آغاز شد، به مدت ده روز سراسر شهرهای ایران را لرزاند. مردم به پا خاستند و نارضایتی‌ و اعتراض خود را با فریاد نه به جمهوری اسلامی اعلام کردند.  مردم معترض که دیگر امیدی به اصلاح در این سیستم فاسد نمی‌بینند، کاملن آگاه بودند و در شعارهاشان منعکس بود که مشکلات اقتصادی‌شان ریشه در کل نظام سیاسی غارتگر دارد.

    به موازات این حرکت‌ها زنان جوان شورشی در اعتراض به نابرابری‌های جنسیتی حجاب، این نماد سرکوب و بی‌حرمتی به حقوق زنان را در مکان‌های عمومی از سر برداشتند و بر سر چوب گرفتند تا اعتراض‌شان را همگان ببینند. حرکت فردی آن‌ها که روز به روز تکثیر می‌شود، پایه‌ی حکومت را که بر دین استوار است، به لرزه در آورده است.

    حاکمان در تلاش برای خاموش کردن صدای اعتراض مردم به روی معترضان آتش گشوند، هزاران نفر را دستگیر کردند و به عنوان «خودکشی» زندانیان را به قتل می‌رسانند. آن‌ها که قدرت خود را با این حرکته‌ا، که سر خاموشی ندارد، در تهدید جدی می‌بینند، هر روز بر فهرست جنایت‌هاشان می‌افزایند.

    ما زنان تبعیدی که سکوت نکرده‌ایم و هرگز در افشای جنایت‌های جمهوری اسلامی و در دفاع از حقوق مردم و به ویژه زنان بی‌عمل و خاموش نبوده‌ایم، امروز بار دیگر حمایت‌مان را از زنان و مردان به پا خواسته در ایران اعلام می‌داریم با: نه به جمهوری اسلامی؛ آری به رهائی از ستم و آزادی؛ آری به جدایی دین از حکومت و دموکراسی

    ما تلاش می کنیم صدای اعتراضی مردم را در افکار عمومی خارج از ایران بازتاب و به دولت‌های اینجا هشدار دهیم که حقوق بشر و حق اعتراض مردم کشورمان را قربانی منافع اقتصادی، سیاسی و جغرافیایی خود نسازند.

     

     آلمان- هانوور 1396

    11 فوریه 2018

    برگرفته از نشریه زنان : گاه‌نامه شماره 89 مارس 2018

  • تجربه اشغال دانشگاه پاریس هشت برای پناهندگان

    آکادمی و وفاداری به رویاهای تبعیدی

    سمیه‌ رستم‌پور

    بیش از ۵۰ مهاجر آفریقایی ساختمانی در دانشگاهِ سنتاً چپ‌گرایِ پاریس هشت (Vincennes-Saint-Denis) را با کمک فعالان دانشجویی به اشغال خود درآورده‌اند. این مهاجران عمدتاً از کشورهایی چون سودان، گینه، لیبی، اتیوپی هستند و ساختمان را از ۳۰ ژانویه در اختیار دارند.

     

    اشغال ساختمانی در دانشگاه پاریس هشت برای پناهندگان در خیابان مانده، با شعار : اوراق هویت، آزادی و کرامت انسانی

    با اینکه اکثریت آنها را مردان بزگسال تشکیل می‌دهند، اما تعدادی زن و کودک زیر هجده سال نیز در مجموعه مهاجران اسکان‌داده شده حضور دارند. مهاجران توانسته‌اند بعد از یک مدت طولانی دوش بگیرند و لباس گرم کافی داشته باشند. همه چیر مرتب و نظم‌یافته به نظر می‌رسد و بر اصل مشارکت عمومی متکی است. هر شب مجمع عمومی برگزار میشود و در آن افراد مختلف در مورد مدیریت و چگونگی ادامه اشغال نظر می‌دهند. از طرف دیگر مدیریت دانشگاه روش خاص خود را دارد؛ آنها رفت‌و آمد از درب اصلی را کنترل می‌کنند و به همین دلیل بیشتر جابه‌جایی‌های مربوط به ساختمان اشغال شده، از یکی از درب‌های پشتی دانشگاه انجام می‌شود که اکنون کنترل آن در اختیار دانشجویان است. در طول روز میتوان دانشجویان مختلفی را دید که در حال حمل تشک‌های سنگین، کیسه‌های برنج و سایر مواد عذایی و لجستیک از این درب هستند.

    از سی ژانویه تا کنون، کلاس‌های درس بخشی از ساختمان مذکور به خوابگاه تغییر کاربری داده، و سایر اتاق‌ها به قطب هماهنگی غذا یا فعالیت تبدیل شده‌اند. بر روی دیوار اتاقی پر رفت‌وآمد که سالن غذاخوری نیز هست، فهرستی از نیازهای ضروری (بالش، ملافه، یخچال و فریزر، محصولات پاک کننده و بهداشتی، انواع مواد غذایی شامل برنج، شیر و سبزیجات و…) آویخته شده است. بوی برنج، که در یک اجاق گاز بزرگ در حال آماده شدن است، تمام اتاق را گرفته است. کمی آن طرف‌تر ظرف‌های زیادی در یک قفسه به شکل منظم ردیف شده‌اند. اتاق بعدی به هنرهای تجسمی اختصاص یافته و در آن تخته‌های نقاشی به دیوار تکیه داده شده و قوطی‌های رنگی مختلف در کنار هم چیده شده‌اند. در میان راهروها، انواع برچسب و پوستر و دیوارنوشته‌ دیده می‌شود. یگ مگافون بر روی میزی در اتاق بغلی در کنار انواع بروشور و دفترچه‌های تهیه شده از دور دیده می‌شود؛ این اتاق به تدارکات و ارتباطات اختصاص یافته است.

    از آنجا که دانشگاه پاریس هشت سنتاً دانشگاهی چپ است، این عمل دانشجویان از همان ابتدا به شکل مطلوبی پذیرفته شده است. همچنان که یکی از اعضای فعال این مجموعه عنوان می‌کند، “ما از معلمان خواستیم که کلاس‌هایشان را تعطیل کنند و ساختمان را به ما واگذار کنند. آنها با پشتیبانی از تصمیم ما، چنین کردند. در واقع ما با مقاومت خاصی روبه‌رو نشده‌ایم. بیش از نود درصد دانشجویان و اساتید با ما موافق هستند و اغلب آنها برای ما غذا و تجهیرات آورده‌اند. افرادی زیادی هستند که تنها منتظر چنین فرصتی بودند تا بتوانند مشارکت و همبستگی خود را نشان دهند”. بعضی از اساتید حتی با امضای نامه‌ای حمایت خود را به شکل کتبی از این دانشجویان اعلام کرده‌اند. اما این دانشجویان همچنان به انواع حمایت مادی، مالی و فیزیکی نیاز دارند. امکانات رسانه‌ای آنها محدود است و حتی صفحه فیس بوک آنها مسدود شده است. با این حال تا این لحظه توانسته‌اند تمام خواست‌های خود را بر دانشگاه تحمیل کنند. در این زمینه موفقیت اخیر دانشجویان شهر گرونوبل در اشغال درازمدت ساختمانی در دانشگاه برای پناهندگان، بسیار الهام بخش بوده است.

    این مهاجران تا بیش از این اغلب در خیابانی (پرت له شاپل) در پاریس زندگی می‌کردند و بعدا با کمک دانشجویان به سمت این دانشگاه هدایت شده‌اند. این اقدام که تدارک آن بیش از دو ماه طول کشیده است، در واقع پاسخی بوده از سوی دانشجویان فعال پاریس هشت، به فراخوانی که سایر دانشگاه‌ها در شهرهایی چون لیون، گرونوبل و نانت داده‌اند و در آن از همه دانشگاهای کشور خواسته‌اند که درهایشان را به روی مهاجرانی که در خیابان به سر می‌برند، باز کنند. به نقل از یکی از اعضای اصلی این گروه، این اقدام دانشجویان همچنین پاسخی است به طرح اخیر “اصلاح دانشگاهی” که از سوی دولت جدید به منظور گزینشی کردن پذیرش دانشجویان در دستور کار قرار گرفته است. از نظر دانشجویان معترض، همه افراد باید دسترسی آزاد و بدون تبعیض به دانشگاه داشته باشند.

    اوراق، حریه، کرامه الانسانیه

    بسیاری از پناهندگانی که در ساختمان مذکور جای داده‌شده‌اند، مسیر دشوار و پرخطری را برای رسیدن به کشور فرانسه طی کرده‌اند و امروز حتی یک سقف ساده یا سرپناهی تنگ هم از انها دریغ شده‌است. بسیاری از آنها برای ماه‌ها شب‌ را در خیابان‌های شهر خوابیده‌اند. بسیاری از دوستانشان از شدت سختی شرایط دیوانه شده‌اند. آنها شاهد مرگ رفقایشان در این مسیر طولانی و سخت بوده‌اند.

    محمد، جوان بیست و شش ساله سودانی که دو سال برای رسیدن به کشور فرانسه در راه بوده و خطرات بسیاری را از سر گذرانده است، پدر و مادر و سه خواهر و برادرش را در جنگ از دست داده است. او کسی را نه در فرانسه و نه در سودان ندارد. برای بیش از پنج ماه، در یکی از محلات پاریس با سایر پناهندگان تنها با یک پتو شب را به صبح رسانده است. دو نفر دیگر از پناهندگان زن و فرزندانشان را به جا گذاشته‌اند، زیرا چاره دیگری پیش پای خود نمی‌دیده‌اند جز اینکه مخاطرات این سفر طولانی را به جان بخرند و راهی شوند.

    برخی از این مهاجران پیشتر به شکل خودجوش مطالبات حداقلیشان را که بیش از همه متوجه نیازهای اولیه زندگی و حداقلی از کرامت انسانی است به شکل مکتوب تحویل مسئولین کشور فرانسه داده‌اند، اما پاسخی دریافت نکرده‌اند جز اینکه پلیس هرچند وقت یکبار بیاید و به چادرها و وسایلشان حمله کند. خواسته‌های این مهاجران به درستی در شعار “اوراق، حریه، کرامه الانسانیه” در تظاهرات اخیر در دانشگاه پاریس هشت تجلی داشته است. این طردشدگان ابدی با اینکه خطری برای کشورهای مقصد ندارند و تنها رویاهایشان را با خود دارند، اما حضورشان حتی در خیابان هم تحمل نمی‌شود. یکی از دانشجویان به همین دلیل هدف از این اقدام را جلب حساسیت بیشتر  مردم نسبت به این موضوع می‌داند که برخی از مهاجران در چه شرایط دراماتیک و دردناکی در فرانسه زندکی می‌کنند.

     

    تغییر کاربری ساختمانی در دانشگاه پاریس هشت به نفع پناهندگان

    باید در نظر داشت که مهاجرین اسکان یافته، در این فرایند منفعل نیستند؛ به نقل از یکی از اعضای کمیته پشتیبانی، “مهاجران خود تصمیمات اصلی را می‌گیرند و نقش ما هر روز کمتر می‌شود. آنها همراه با مترجمان مختلف، در مذاکره با ریاست دانشکده حضور فعال داشته‌اند”. در تظاهراتی که روز پنج‌شنبه در صحن دانشگاه برگزار شد نیز، مهاجران در میان جمعیت بودند و از پشت تریبون پیام خود را به گوش دانشجویان رساندند. ریاست دانشگاه در روند مذاکره با این مهاجران و کمیته دانسجویی پشتیبان آنها، پیشنهاد داده است که به مکان دیگری نقل مکان کنند، اما تا کنون این پیشنهاد از سوی طرف مقابل رد شده است. به نقل از یکی از اعضای کمیته پشتیبانی، انها همچنین در این چند روز، بارها با این تهدید مواجه شده‌اند که پلیس وارد عمل خواهد شد و همه را بیرون خواهد کرد.

    بر اساس متن منتشر شده از سوی این پناهندگان، آنها خواهان “پاسخگویی به خواسته‌هایشان در زمینه مسکن و اقامت و همچنین حق برخورداری از آموزش هستند. این پناهندگان همچنین از حقوق خود برای آزادی تردد و سازمان‌یافتگی سیاسی دفاع می‌کنند. آنها خواستار پایان دادن به تمایز بین مهاجران اقتصادی و پناهندگان سیاسی و مقررات دوبلین‌اند که بر اساس آن، این افراد به کشوری بازگردانده خواهند شد که برای اولین بار از طریق آن وارد محدوده اتحادیه اروپا شده‌اند”. اکثر پناهندگان افریقایی بر اساس همین قانون به کشور ایتالیا استرداد می‌شوند در شرایطی که این کشور به هیچ وجه مقصد آنها نبوده است. این قوانین ناعادلانه اتحادیه اروپا در حالی است که این مهاجران اغلب قربانی جنگ‌هایی هستند که کشورهای اروپایی نقش زیادی در آنها ایفا کرده‌اند. آنها از جهنم لیبی تا شرایط دشوار پذیرش در مرزهای شنگن با یک حیات برزخی پرمخاطره مواجه هستند که بسیاری از آنان را مریض یا دچار وضعیت روانی پریشانی کرده است. ده‌‍ها هزار نفر از آنها در دریای مدیترانه غرق شده‌اند. آنها در خیابان‌های پاریس نیز همواره با اذیت و آزار و تحقیر پلیس مواجه‌اند.

    “دانشگاه باید یک مکان سیاسی برای همه باشد. در برابر دانشگاه نخبه گرا و گزینشی‌ای که از سوی دولت وعده داده شده است، ما از یک دانشگاه آزاد و جمعی دفاع می‌کنیم: مکان‌های اشغال شده، فضایی برای مقاومت سیاسی نیز هست”

    دانشجویان تاکید کرده‌اند که اتحادیه اروپا باید برای مرگ هزاران نفر مهاجر عذرخواهی رسمی بکند. آنها همچنین در بیانیه خود آورده‌اند که “اشغال ما بخشی از اعتراض عمومی به سیاست‌های مهاجرتی اروپایی است. “این سیاست‌ها به وضوح نژادپرستانه و غیرانسانی است. در ماه‌های آینده، دولت فرانسه به قانونی با عنوان “پناهندگی و مهاجرت” (Asile et Immigration) رأی خواهد داد که تحت پوشش بهبود بخشیدن به بخش کوچکی از افرادی که به دنبال پناهندگی هستند، همچنان اکثریت تبعید را محکوم به اخراج، دستگیری یا زندگی مخفیانه می‌کند. به دلیل چنین سیاست‌هایی است که مهاجران، انجمن‌ها و افراد امروز بیش از هر زمان دیگری علیه رفتار نامناسب و غیرانسانی روبه فزون با مهاجران بسیج می‌شوند.

    آکادمی و پرسش از کنشگری سیاسی

    در تظاهرات روز پنج‌شنبه در صحن دانشگاه، یکی از پناهندگان در جمع دانشجویان بیش از هرچیز از آنها خواست که “به میراث این دانشگاه و به گشودگی تاریخی آن بر روی به‌حاشیه‌رفتگان وفادار باشند”. یادآوری این نکته خالی از لطف نیست که دانشگاه پاریس هشت، تنها دانشگاهی است در فرانسه که افراد بدون مدرک اقامت یا قبولی اداره مهاجرت را به عنوان دانشجو می‌پذیرد و بسیاری از دانشجویان آن، همزمان عضو گروه‌های آلترناتیو سیاسی هستند. در واقع، وفاداری پاریس هشت به میراث‌اش همان پیشبرد توأمان اندیشه و کنش است، فعالیت سیاسی برای عدالت و آزادی در کنار کار روشنفکری و آکادمیک و مهمتر از همه ایستادن در کنار فرودستان و طردشدگان جامعه.

    یکی از قدیمی‌ترین استادان دپارتمان فلسفه دانشگاه (استفان دوایه) که تمام فعالیت‌های سیاسی دانشجویان را افتخار و کارنامه پرمایه این دانشگاه میداند، دیروز در جمع دانشجویان و پناهندگان با دفاع از این میراث، حمایت خود از اشغال به حق دانشجویان را اعلام کرد: “دانشگاه ما همواره سه گروه دانشجو را در خود جای داده است: کارگر، فعال سیاسی و مهاجر. و هر یک از اینها در عمل با خلق سیاست، دسته خود را از نو بازتعریف کرده‌اند. این بار هم دانشگاه پاریس هشت با بازکردن درهایش به روی مهاجران بی‌خانمان، در واقع دروازه‌ای رو به رویاهای آنها گشوده است. این دانشجویان همانقدر به حضور این مهاجران در این فضا نیاز دارند که پناهندگان به آنها چرا که در یک نگاه، همه ما در واقع مهاجر هستیم. هریک از چیزی رانده و دور شده‌ایم، یکی از خانواده و عزیزانش، دیگری از شهر یا کشورش و و بیش از همه ما همگی تبعیدی رویاهایمان هستیم، همه ما بسیار از آنچه آرزویش را داشته‌ایم دور شده‌ایم. تمام آنچه که ناممکن جلوه می‌کند، در همین کنار هم ایستادن‌ها خلق و ممکن می‌شود. ما با یافتن یکدیگر در این مکان، رویاهای مشترکمان را که جهانی عادلانه‌تر و آزادتر است را بازمی‌یابیم… ”

    یکی از دانشجویان کمیته پشتیبانی نیز در همان تظاهرات، در میان صحبت‌هایش به خوبی به یکی از تناقض‌های مهم موجود در آکادمی امروز در نسبت با امر سیاسی و محذوفین جامعه اشاره کرد: «همه اساتید و مسئولین دانشگاه از ایده‌ی ما و وجه ارزشی آن در حمایت از مهاجران پشتیبانی می‌کنند. همه معتقدند که حق با شماست. با این حال، بهتر است ایده‌هایتان را در اینجا، در “خانه ما” متحقق نکنید و جای دیگری برای آن بیابید». انگار کسی نمی‌خواهد خود را به مخاطرات “کنش سیاسی” که مکمل “تفکری انتقادی نسبت به کاستی‌های وضع موجود” است، آلوده کند. این پرسش مبهم در این میان همواره بی‌پاسخ می‌ماند که این “دیگرانی” که باید بار کنش را به تنهایی به دوش بکشند، چه کسانی هستند؟

    دانشجویان از خلال این اشغال، کاری نکردند جز اینکه سعی کردند آنچه را که آموخته‌اند به پراتیک بدل کنند. در حالی که آکادمی و مدیریت آن مصرانه از آنها میخواهد که به انباشت دانش اکتفا کنند و بگذارند مسائل از حد “آموختن” فراتر نرود. به زعم آنها، پراتیک کار “دیگرانی” است که دانشجویان نیستید. در واقع آکادمی با این موضع گیری محافظه‌کارانه در برابر نابرابری‌های اجتماعی، به نوعی در صدد بیان این است که دانشی که شما در قامت دانشجو جسته‌اید، تنها برای فهم بیشتر است، اما عملی کردن این ایده‌ها و در واقع “تغییر وضع موجود” از آن دیگرانی است که خارج از این جرگه‌اند. تعبیر دیگر آن میتواند اصطلاح “آکادمی برای آکادمی” باشد، که به خوبی شکاف میان دو هویت مختلف «دانش‌ورز» (اعم از استاد یا دانشجو) و «سوژه سیاسی» را توضیح می‌دهد.

    سکوت سایر آکادمی‌ها در برابر فراخوان دانشجویان پشتیبان مهاجران نیز به شکل تلویحی، موید ان است که این گفتار در آکادمی‌های امروز هژمونیک و فراگیر شده است. از این جهت، دانشجویان فعال در کمیته اشغال ساختمان پاریس هشت در مقام دشمن آکادمی ظاهر می‌شوند در حالی که بیش از اساتید و سایر دانشجویان به دانشگاه و دانشی که در آن می‌آموزند، “وفادارتر” هستند. موضع آنها به روشنی در برابر گفتار غالبی است که ذکر آن رفت؛ آنها در بیانیه خود این رویکرد را چنین به نقد کشیده‌اند: “دانشگاه باید یک مکان سیاسی برای همه باشد. در برابر دانشگاه نخبه گرا و گزینشی‌ای که از سوی دولت وعده داده شده است، ما از یک دانشگاه آزاد و جمعی دفاع می‌کنیم: مکان‌های اشغال شده، فضایی برای مقاومت سیاسی نیز هست”. در واقع آکادمی با موضع گرفتن در برابر موضوعات سیاسی مهمی چون موضوع مهاجرت در سال‌های اخیر در اروپا، خود را به انواع مبارزات و جنبش‌های موثر موجود گره می‌زند. باید در نظر داشت که هر مبارزه‌ای در هرنقطه از جهان دروازه‌ی امیدی است برای مبارزات عدالت‌خواهانه در سایر نقاط. از این جهت این مبارزات در یک فرآیند تاریخی الهام‌بخش مشترک قرار دارند که خلق یکی بدون تقویت و مشروعیت دیگری، دور و دست‌نایافتنی به نظر می‌رسد.

     

  • وعده «رفراندوم» پس از اشغال ایران؟ از منوچهر صالحی

    انگیزه این نوشتار بررسی بیانیه‌ای است که یک ماه پیش توسط ۱۵ «فعال سیاسی» انتشار یافت. خانم‌ها و آقایانی که آن بیانیه را تدوین کردند، راه برون‌رفت از چنبره رژیم ولایت فقیه را برگزاری رفراندومی با نظارت سازمان ملل دانسته‌اند که باید «راه گذار مسالمت‌آمیز از جمهوری اسلامی به یک دمکراسی سکولار پارلمانی» را ممکن سازد.

    مردم سوئیس در رابطه با «رفراندوم» و یا «همه‌پرسی» بیش از هر کشور دیگری دارای تجربه‌اند. در همه‌پرسی‌های سوئیس مردم باید فقط به یک پرسش آری و نه بگویند و هیچ گاه نباید بین دو و یا چند پرسش یکی را برگزینند. در این کشور هرگاه ۱۰۰ هزار تن دادخواستی را امضاء کنند، دولت موظف به برگزاری همه‌پرسی در رابطه با پرسشی خواهد بود که در آن دادخواست مطرح شده است. در هفته گذشته نیز مردم سوئیس باید در رابطه با تأمین مخارج تلویزیون‌های دولتی از طریق دریافت حق اشتراک از مردم  آری و نه می‌گفتند و اکثریت شرکت‌کنندگان در رای ‌گیری به قانون موجود آری گفتند که بر اساس آن مردم باید بابت استفاده از برنامه‌های تلویزیون دولتی ماهیانه حق اشتراک بپردازند.

    در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز پروژه همه‌پرسی پیش‌بینی شده است. برای نمونه در اصل ۶ قانون اساسی آمده است که «امور کشور باید به اتکاء آراء عمومی اداره شود، از راه انتخابات … یا همه‌پرسی». هم‌چنین در اصل ۵۹ آمده است که «در مسائل بسیار مهم اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ممکن است اعمال قوه مقننه از راه همه‌پرسی و مراجعه مستقیم به آراء مردم صورت گیرد». شورای نگهبان بنا بر اصل ۹۹ قانون اساسی امر «مراجعه به آراء عمومی و همه‌پرسی را بر عهده دارد». در اصل ۱۱۰ نیز اشاره شده است که «فرمان همه‌پرسی در ذیل وظایف و اختیارات رهبر است». هم‌چنین بنا بر اصل ۱۲۳ رئیس‌جمهور باید «نتیجه همه‌پرسی را امضاء کند و برای اجراء در اختیار مسئولان بگذارد». دیگر آن که بنا بر اصل ۱۷۷ مصوبات شورای بازنگری قانون اساسی «باید از طریق مراجعه به آراء عمومی به تصویب اکثریت مطلق شرکت‌کنندگان در همه‌پرسی برسد». پس از انقلاب نیز تا کنون سه بار همه‌پرسی اجراء شده است. بار نخست در رابطه با آری و نه گفتن به پروژه جمهوری اسلامی، بار دوم در رابطه با تصویب طرح قانون اساسی که توسط نخستین مجلس خبرگان تهیه شده بود و بار سوم در رابطه با اصلاح قانون اساسی.

    اما ۸ تن از آن ۱۵ نفر «فعال سیاسی» که خواستار برگزاری رفراندوم گشته‌اند، در ایران می‌زیند و برخی از آنان به ‌اتهام «مجرم سیاسی» در زندان به‌سر می‌برند و برخی دیگر نیز علیه رژیم جمهوری اسلامی و حتی ناتوانی‌های ولی فقیه ایران می‌نویسند و در رسانه‌ها و تلویزیون‌های بیرون از ایران روشن‌گری می‌کنند.

    اما درباره آن ۷ تنی که در انیران می‌زیند، بسیار می‌توان سخن گفت. برخی از این خانم‌ها و آقایان با برخی از نهادهای دولت‌هائی که خواستار سرنگونی جمهوری اسلامی‌اند، روابط بسیار خوبی دارند. برخی نیز چون می‌پندارند فردا رئیس‌جمهور و یا نخست‌وزیر رژیم پادشاهی پهلوی خواهند شد، برای ملت ایران پیام می‌فرستند. چکیده آن که ترکیب این هفت تن شبیه آش شُله قلمکاری است که در آن همه‌جور سبزیجات و حبوبات را می‌توان یافت.

    یادآوری این نکته نیز ضروری است که این بیانیه چند روز پیش از تشکیل کنفرانس امنیتی مونیخ انتشار یافت. در آن کنفرانس بنیامین نتانیاهو اعلان کرد که «ما بی‌هیچ تردیدی از خود دفاع خواهیم کرد، و نه فقط علیه نیروهای نیابتی ایران که به ما حمله می‌کنند، بلکه علیه خود ایران نیز اقدام خواهیم کرد». هم‌چنین در همان نشست امنیتی ژنرال مک مستر که مشاور امنیت ملی ایالات متحده آمریکا است، در سخنرانی‌ خود دولت ایران را متهم کرد که چون به گروه‌های تروریستی وابسته به‌خود (حزب الله در لبنان، حماس در غزه، حوثی‌ها در یمن و …) جنگ‌افزار می‌دهد، دیوان‌سالاری ایالات متحده «علیه ایران اقدام» خواهد کرد. به این ترتیب گویا حمله به ایران برنامه‌ریزی شده است. ترامپ به اروپائی‌ها تا ماه مه فرصت داده است ایران را به «تغییر» قرارداد «برجام»، آن گونه که خواست نتانیاهو است، مجبور کنند و در صورت شکست این مذاکرات او تحریم‌های اقتصادی و بانکی مصوبه کنگره و سنای آمریکا علیه ایران را دوباره اجرائی خواهد کرد. دولت فرانسه نیز به نیابت از سوی اتحادیه اروپا و جهت خوش‌خدمتی به اسرائیل و عربستان سعودی خواستار نابودی موشک‌های بالیستیک ایران که دارای بُردی بیش از ۲۰۰۰ کیلومتر هستند، شده  و در صورت نپذیرفتن این پیشنهاد از سوی حکومت ایران وعده تحریم‌های اقتصادی تازه‌ای را داده است. در ایالات متحده و انگلیس نیز رسانه‌های جمعی که تحت کنترل محافل خاصی قرار دارند، به جّو هیستریک برنامه‌ریزی شده‌ای علیه ایران دامن می‌زنند و افکار عمومی این کشورها را برای حمله نظامی احتمالی به ایران آماده می‌سازند.

    هم‌چنین ۲۲ تن از مدیران برجسته و بازنشسته‌ سیا و پنتاگون در نامه سرگشاده‌ای که در ۵ مارس انتشار یافت، برای جلوگیری از حمله نظامی احتمالی ایالات متحده به ایران اعلان کردند که با آغاز ریاست جمهوری ترامپ مسئولان عالی‌رتبه دولت ایالات متحده علیه ایران اسناد و اخبار جعلی انتشار می‌دهند تا بتوانند حمله نظامی احتمالی به ایران را توجیه کنند. نویسندگان آن نامه هم‌چنین یادآور شده‌اند که زیان حمله نظامی به ایران از سود آن برای ایالات متحده بسیار بیش‌تر است و مالیات دهندگان آمریکا باید میلیاردها دلار هزینه جنگی را بپردازند که از یک‌سو سبب به بی‌ثباتی باز هم بیش‌تر خاورمیانه خواهد گشت و از سوی دیگر نتایج آن جنگ در خدمت منافع ایالات متحده نخواهد بود و بلکه اسرائیل و عربستان سعودی از آن سود خواهند برد.[1] بنابراین چنین می‌نمایاند که اگر حادثه‌ای رخ ندهد، حمله نظامی به ایران توسط دیوان‌سالاری ترامپ برای تابستان امسال برنامه‌ریزی شده است.

    در پرتو چنین وضعیتی اینک بهتر می‌توان انگیزه انتشار دهندگان بیانیه «رفراندوم» را مورد بررسی قرار داد.

    در آغاز باید یادآور شویم که پیش از انتشار این بیانیه، آقای روحانی در مقام رئیس‌جمهور پروژه همه‌پرسی را در رابطه با تصمیم‌گیری نهائی در رابطه با مسائلی که جناح‌های رژیم نمی‌توانند به توافق رسند، مطرح کرد اما پروژه «همه پرسی» آقای روحانی در انطباق با قانون اساسی جمهوری اسلامی قرار دارد و حال آن که برگزاری رفراندوم با هدف نفی جمهوری اسلامی خلاف آن قانون اساسی است. بنابراین هر کسی که می‌خواهد در ایران نظام دیگری را جانشین نظام کنونی سازد، نمی‌تواند با تکیه به قانون اساسی جمهوری اسلامی دست به «رفراندوم» بزند و بلکه باید از آن فراتر رود. در هر حال در رابطه با رژیم جمهوری اسلامی می‌توان از سه سناریو سخن گفت:

    1. تا زمانی که رژیم ولایت فقیه از اقتدار درونی برخوردار و بر این باور باشد که می‌تواند از موجودیت خود در برابر دشمنان درونی و بیرونی دفاع کند، به هیچ دولت و نهاد بیگانه‌ای اجازه برگزاری «رفراندوم» درباره سرنوشت خود را نخواهد داد، زیرا تسلیم شدن به چنین خواسته‌ای به‌معنی پذیرش عدم استقلال و حاکمیت ملی هر دولت ـ ملتی است.
    2. سناریو دوم آن است که مبارزات اعتراضی مردم ادامه یابد و به‌تدریج به مبارزه‌ای سیاسی با هدف فراروی از رژیم اسلامی بدل گردد. در این وضعیت جنبش «خودجوش» اعتراضی باید رهبران سیاسی خود را بیابد و یا بیافریند تا بتواند به تدریج زیر پای رژیم ولایت فقیه را خالی کند. در آن صورت رهبرانی که توانسته‌اند با تکیه به جنبش مردم رژیم اسلامی را سرنگون کنند، نیازی به سازمان ملل و نهادهای بیگانه برای مشروعیت بخشیدن به قدرت سیاسی خود ندارند. این نیروها می‌توانند با تشکیل مجلس مؤسسان برگزیده مردم و یا با برگزاری یک همه‌پرسی دمکراتیک سرنوشت نظام آینده را تعیین کنند. روشن است که در روند رشد چنین جنبشی بخشی از اپوزیسیون انیران‌نشین نیز می‌تواند جذب آن جنبش شود و کسانی نیز هم‌چون آقایان ابراهیم یزدی، ابوالحسن بنی‌صدر، صادق قطب‌زاده و … می‌توانند در سیاست فردای ایران نقشی‌ داشته باشند.
    3. اما سناریو سوم آن است که رژیم جمهوری اسلامی با دخالت یک یا چند دولت بیگانه سرنگون شود، شبیه آن‌چه که در افغانستان، عراق و لیبی رخ داد و در سوریه پروژه تغییر رژیم پس از ۷ سال جنگ داخلی هنوز پایان نیافته است.

    بنا بر بررسی خود دیدیم که به احتمال زیاد حمله نظامی به ایران برای تابستان امسال از سوی اسرائیل، ایالات متحده آمریکا و … برنامه‌ریزی شده است. آیا میان پروژه «رفراندوم» این ۱۵ «کنشگر سیاسی» و حمله احتمالی دولت‌های بیگانه به ایران می‌تواند ارتباطی وجود داشته باشد؟

    پیش از پاسخ به این پرسش باید یادآور شد آن ۸ تنی که در ایران به‌سر می‌برند، هر چند به‌خاطر مبارزه علیه رژیم ارتجاعی و استبدادی ولایت فقیه مورد احترام‌اند، اما مردم ایران هنوز آن‌ شخصیت‌ها را به‌مثابه رهبران یک جنبش سیاسی نپذیرفته‌اند و خود آن ۸ تن نیز تا کنون چنین ادعائی نکرده‌اند. اما برخی از آن ۷ تنی که از طریق رسانه‌های وابسته به ایالات متحده آمریکا، عربستان سعودی، اسرائیل و … به مثابه «رهبران سیاسی ضد ولایت فقیه» با مردم ایران سخن می‌گویند، به‌خاطر وابستگی به نهادهای آشکار و پنهان ضد ایرانی، مورد اعتماد مردم نیستند و به همین دلیل نیز مردم ایران هیچ‌گاه از خواست‌ها و پیشنهادهای این «رهبران سیاسی خود خوانده» پیروی نکرده‌اند. فراتر از آن، حتی اکثریت چشم‌گیر ایرانیان برون‌مرزی نیز برای این خانم‌ها و آقایان تره هم خورد نمی‌کنند.

    بررسی متن بیانیه ۱۵ «کنشگر سیاسی» آشکار می‌سازد که این افراد چون می‌خواهند از جنگی احتمالی و یا انقلاب دیگری جلوگیری کنند، خواهان «گذار مسالمت‌آميز از نظام جمهورى اسلامى به يك دموكراسى سکولار پارلمانى» هستند. اما می‌دانیم که خواستن همیشه توانستن نیست، یعنی تا زمانی که رژیم استبداد دینی ولایت فقیه چون بختک ایران را فراگرفته است، و تا هنگامی که یک جنبش اعتراضی مردمی نتواند زیر پای رژیم اسلامی را خالی کند، تحقق چنین خواسته‌ای ممکن نیست. به همین دلیل نیز نویسندگان آن بیانیه برای تحقق پروژه تغییر رژیم ایران که خواست ایالات متحده، اسرائیل، عربستان سعودی و … نیز است، «خواهان برگزاری رفراندوم، جهت تعیین نوع حکومت تحت نظارت سازمان ملل متحد» شده‌اند. پس آن‌چه از سوی این «کنشگران» عرضه می‌شود، یکی خواست تغییر مسالمت‌آمیز حکومت و دیگری خواست برگزاری رفراندوم تحت نظارت سازمان ملل است. در بیانیه نیز آشکار نمی‌شود چگونه می‌توان این دو خواست و یا آرزو را متحقق ساخت. هم‌چنین در بیانیه گفته نمی‌شود سازمان ملل با اجازه کدام نهاد ملی و یا بین‌المللی می‌تواند وارد عرصه سیاسی ایران گردد و بر «رفراندوم» پیشنهادی این خانم‌ها و آقایان «نظارت» کند.

    چکیده آن که هرگاه خوش‌بینانه به متن بیانیه این «کنشگران» بنگریم، درمی‌یابیم که عده‌ای با دستان خالی به مردم وعده‌های بزرگ می‌دهند و با پذیرش دخالت سازمان ملل که سیاست آن را شورای امنیتی تعیین می‌کند که در آن چند کشور امپریالیستی از حق وتو برخوردارند، نادانسته استقلال و حاکمیت ملی ما را به بازی می‌گیرند. اگر هم بدبین باشیم، می‌توان به این نتیجه رسید که این بیانیه می‌خواهد زمینه را برای دخالت خارجی در امور داخلی ایران هموار کند تا در فردای اشغال نظامی ایران توسط ائتلاف آمریکائی- اسرائیلی، «چلبی»‌های وطنی! که تشنه دست‌یابی به قدرت سیاسی‌اند، بتوانند حکومت دست‌نشانده‌ خود را تشکیل دهند.

    تکیه‌گاه مبارزین واقعی که خواهان تحقق ایرانی مستقل، آزاد و دمکراتیک هستند تا بتوان عدالت اجتماعی و دولت رفاء را در ایران متحقق ساخت، مردم‌اند. ۶۵ سال پیش دکتر مصدق در تظاهراتی که در میدان بهارستان برگزار شد، گفت «مجلس آن‌جا است که مردم هستند». به‌عبارت دیگر، هر کسی که می‌خواهد بدون برخورداری از پشتیبانی مردم ایران به قدرت سیاسی دست یابد، دشمن واقعی مردم است. کسانی که پای سازمان ملل را برای تحقق یک «رفراندوم دمکراتیک» به میان می‌آورند، تا زمانی که نگویند چگونه این سازمان می‌تواند در ایران  به گونه‌ای «مسالمت‌آمیز» به چنین کاری دست زند، وعده پوچ به مردم می‌دهند. و یا آن که باید پذیرفت پروژه رفراندوم مورد نظر بیانیه نویسان می‌تواند پس از اشغال ایران توسط ارتشی بیگانه برگزار شود با هدف مشروعیت بخشیدن به حکومتی وابسته به دولت‌های اشغالگر.

    ۹ مارس ۲۰۱۸

    منوچهر صالحی

    msalehi@t-online.de

    www.manouchehr-salehi.de

    پانوشت:

    [1] http://www.nachdenkseiten.de/?p=4274

  • هشت مارس امسال در بلندای سکوی دختران انقلاب

    12 اسفند 1396

    امسال تاریخ هشت مارس به قامت استوار دختران انقلاب مزین شد و توانست مبارزات زنان در اسفند ۵۷ علیه حجاب اجباری را به مبارزه پر صلابت دختران خیابان انقلاب وصل کند. …
    مبارزه ای که زندان و شکنجه و اسید و پونز نتوانست عزم راسخ زنان را ،در طی چندین دهه ، برای داشتن هویت انسانی در هم بشکند . هشت مارس دختران خیابان انقلاب میتواند سر آغاز پیوند مبارزات نوین رهایی زنان در سراسر دنیا باشد.
    از همین روی همگام با دختران انقلاب بانگ بر میاوریم :

    ۱-تبعیض علیه زنان در تمامی قوانین حقوقی سیاسی ، اجتماعی، قضایی ،شغلی و تحصیلی رفع شود.

    ۲-ممنوعیت ورود زنان به استادیوم لغو شده و زنان بتوانند در تمامی رشته های ورزشی فعالیت داشته باشند.

    ۳-امنیت زنان در برابر هرگونه خشونت و تعرض و تجاوز درمحیط های کار و خیابان ودر چهارچوب خانواده ، تضمین شود وعلیه متعرضین به زنان در تمامی اشکال جسمی ، روحی و کلامی اعلام جرم شود و قربانیان
    تجاوز و خشونت های خانگی و اجتماعی مورد حمایت های قانونی قرار گیرند.

    ۴-خشونت علیه زنان از آزار و اذیت ها تا قتل های ناموسی جرم تلقی شده و ختنه زنان ممنوع شود .

    ۵- حجاب اجباری لغو گردد و بی حرمتی و خشونت قانونی به زنان در خیابان تحت عناوین طرحهای عفاف و حجاب که دستمایه انواع خشونت به زنان میشود ، متوقف شود و همه معترضان به حجاب اجباری و دختران خیابان انقلاب فورا و بی قید و شرط آزاد شوند.

    ۶- برای حفظ حرمت و شان انسانی زنان و جلوگیری از رشد روز افزون آمار زنانی که به واسطه فقر و نداشتن حمایت های اجتماعی به گرداب مافیای تن فروشی و قاچاق می افتند و به تمام زنان بیکار حقوق بیکاری پرداخت شود.

    ۷-تبعیض و تفکیک جنسیتی در موقعیت های شغلی و تحصیلی لغو گردد و زنان از مزد برابردر ازای کار برابر با مردان برخوردار باشند و حداقل دستمزد به ۵ میلیون تومان افزایش یابد.

    ۸-زنان بایداز حق طلاق و حضانت فرزندان و سفر و اختیار شغل و باقی حقوق فردی برابر با مردان برخوردار باشند و ازدواج کودکان ممنوع اعلام شود .

    ۹-زنان باید از هویت شهروندی برابر با مردان برخوردار باشند تا بتوانند برای فرزندان خود ثبت هویت کرده و شناسنامه دریافت کنند.

    ۱۰-تمامی زنان فاقد بیمه های درمانی باید از بیمه رایگان برخوردار شوند و بتوانند فرزندانشان را تحت پوشش بیمه خود قرار دهند.

    هشت مارس نه فقط بانگ رهایی زنان که در واقع نوید رهایی انسان از قید تبعیض و نابرابری است و همه انسانها را فرامیخواند برای ساختن دنیایی بر اساس اختیار انسان ، مبارزه کنند!

    زنده باد هشت مارس
    زنده باد دختران خیابان انقلاب
    زنده باد برابری زن و مرد

    ندای زنان ایران
    اسفند ۹۶