نویسنده: admin

  • اشباح مارکس – فصل سوم، فرسودگی‌ها از ژاک دریدا

    ترجمه شیدان وثیق

     

    ژاک دریدا

    اشباح مارکس

    فصل سوم

    فرسودگی ها

    (تصویر جهانی که سن ندارد)

     

     

    « شاعر: مدتی مدید است که شما را ندیده­ام، راستی، از اوضاع دنیا چه خبر؟  نقاش : خراب است آقا، و هر چه پا به سن می ­گذارد، خراب ­تر می­ شود.»

    « باید فریاد برآورد که در طول تاریخ، هرگز حشونت، نابرابری، محرومیت، قحطی و بنابراین ستم بر این همه از موجودات اعمال نشده است.»

    « استمرار در الهام گرفتن از روحی از ماركس و وفاداری به آن چیزی خواهد بود كه همواره از ماركسیسم در بنیان و از ابتدا یك نقد رادیكال ساخته است، یعنی روشی كه آمادگی انتقاد از خود را دارد. این نقد اصولاً و صریحاً از خود می خواهد كه راه تغییر و دگرگون سازی خود، راه ارزش یابی مجدد از خود و راه تفسیر دوباره ی خود را باز بگذارد.»

    « مسئولیت در این جا بار دگر، مسئولیتِ وارث است. چه بخواهند، چه بدانند و یا ندانند، همه ی انسان های كره ی ارض، امروز به میزانی وارثان ماركس و ماركسیسم هستند، وارثان پروژه و یا نوید مطلقاً بی همانندی در شكل فلسفی و علمی اش. شكلی كه اصولاً غیر مذهبی است، مذهب به معنای اثباتی آن، اسطوره ای نبوده، پس ملی نیز نمی باشد.»

     

     

    مقدمه ی کوتاه مترجم

    اشباح ماركس، با عنوان دوم: وضع دِین، امر سوگ و بین الملل جدید، یازده سال پیش، در سال 1993 (1372)، انتشار یافت.

    در این اثر «سیاسی» خود، و به ویژه در فصل سوم آن که در زیر می خوانید، دریدا از دریچه ی فلسفه ی سیاسی نگاهی به «سیاست»، «اوضاع خراب دنیا»، « ده آفت نظم نوین جهانی» و «اشباحی» که در جهان کنونی ما « در گشست و گذارند» (هشت کلمه ی اول مانیفست) می اندازد.

    دریدا، در اشباح مارکس، در پی احیأ اندیشه ی مارکس نیست. « بازگشت به مارکس » دیگری در کار نیست. خاصه، مارکسی همانند خود، ثابت و ابدی… زیرا که مارکس در این جا « بیش از یک روح دارد ». اما اشباح مارکس به دو معناست: یکی، روح های خودِ مارکس هستند، روح های «متن» مارکسیسم که دریدا به دفع پاره ای و جذب نقادانه ی یکی از آن ها می پردازد. معنای دیگر، آن اشباحی اند که مارکس همواره در پی دفعشان بود و هم چنان امروز نیز در شکل های مختلف حضور دارند.

    در برابر تمامی محافظه کاری ها و جزمیت های عصر ما، در برابر نئو لیبرالیسم فاتح و مارکسیسم های مبتذل، که هر کدام به نوبه ی خود و به گونه ای مارکس و مارکسیسم را به خاک سپرده و هم چنان به خاک می سپارند… دریدا می خواهد در این جا، از روحی از میان روح های مختلف و گاه متضاد مارکس، خوانش دیگری را افتتاح کند. خوانشی نه صرفاً فلسفی و نه، البته، آئین پرستانه! بلکه انقلابی، ساختارشکنانه، نقادانه و خود نقادانه که انصراف از آن امکان پذیر نیست.

    لیک، اشباح نابهنگام مارکس زمانی باز گشته اند که « زمانه از کوره در رفته است. اوضاع دنیا خراب، تصویر آن تیره و تار و به تقریب گویی سیاه است». دریدا «ده آفت نظم نوین جهانی» را بر می شمرد وتحلیل می کند… و از الزام و ابرام مقاومت و مبارزه با آن ها سخن می راند… با رفتن به پیشواز «رویداد». رویدادِ همواره پیش بینی نشده که بی موقع «فرا می رسد»، رویداد، چون نام دیگر «نابهنگامی»، چون «امر سوگ»، چون «ساختار شکنی»، چون «نوید»،… چون «بین الملل جدید»…چون…

     

    چند تذکر:

    ترجمه ی ادبیات دریدایی به زبان فارسی کار شاقی است اگر ممکن باشد. زیرا دریدا واژگان خاص خود را دارد به طوری که حتا در زبان فرانسه، که زبان اصلی کتاب هایش است، واژه سازی و مفهوم سازی های او را باید دوباره و چند باره «ترجمه» و تفهیم کرد. در این فصل از کتاب، با  نمونه هایی از این واژگان بدیع رو به رو خواهم شد که برگردان آن ها به فارسی بسی دشوار است. از این رو، ترجمه ای را که در زیر می خوانید، باید به حساب  تلاشی اولیه گذاشت که خالی از نقص و ایراد و خطا و بد فهمی نیست.

    باشد، به همت کوشندگان فارسی زبان در حوزه ی فلسفه (و فلسفه ی سیاسی)، فرا رسیدن آن «رویداد» ی که «نوید» بخش تکوین و توسعه ی هر چه بهتر و بیشتر و ژرف تر ادبیات فلسفی (و فلسفه سیاسی) به زبان فارسی باشد.

    عنوان های این فصل، همه از من است. در متن اصلی عنوان گذاری نشده است.

    همه ی کلمات با حروف ایتالیک از دریداست.

    یادداشت های دریدا با علامت ستاره * مشخص شده اند: بطور مثال: (*11).

    یادداشت هایی که علامت ستاره ندارند از من است: بطور مثال: (21).

    پارانتز ها هر جا که با تأکید مترجم نیامده از دریدا است.

    جمله های انگلیسی در متن از دریداست و ترجمه نشده اند (همان طور که به فرانسه نیز ترجمه نشده اند).

    ——————————————————————————-

     

    فرسودگی ها

    (تصویر جهانی که سن ندارد)

    « از اوضاع دنیا چه خبر؟… خراب است آقا…»

    «the time is out of joint». اوضاع دنیا خراب است، فرسوده شده است، اما فرسودگی آن به حساب نمی ­آید. کهولت یا جوانی، دیگر برای هیچ کس اهمیت ندارد. دنیا بیش از یک سن دارد. حساب میزانِِِ را از دست داده ایم. دیگر حساب و کتاب فرسودگی را نداریم. دیگر آن را به مثابه ­ی سنی واحد در پیش ­رفت تاریخ مورد توجه قرار نمی ­دهیم. نه بلوغ است، نه بحران و نه حتا احتضار. چیزی دیگر است. آن چه که رخ می ­دهد بر خودِ سن حادث می ­شود تا بر نظم فرجام­ شناسانه ­ی تاریخ ضربه فرود آورد. آن چه که می ­آید، آن جا که بی ­موقع ظاهر می ­شود، بر خود زمانه حادث می ­شود، لیکن به­هنگام فرا نمی ­رسد. نابهنگام است the  time  is  out of  joint. این زبان نمایش ­نامه است. زبان هاملت در تماشاخانه ­ی جهان، تاریخ و سیاست. زمانه از کوره در رفته است. همه چیز و بیش از همه خودِ زمانه بی ­قاعده، ناجور و وارفته می ­ماند. روزگار بسیار بدی است و دنیا به میزانی که سنش بالا رفته و می­رود، فرسوده ­تر می­شود، همان طور که نقاش نیز در آغاز نمایش تیمون آتنی Timon  d´Athènes (که نمایش نامه ی مارکس نیز می تواند باشد، این طور نیست؟) بیان کرده است. زیرا این بار، گفته ­ی نقاش است و گویی در باره­ی نمایشی صحبت می کند و یا در برابر تصویری قرار دارد:

    How grows the world? – It wears, sir, as it grows

     در ترجمه ­ی فرانسوا- ویکتور هوگو آمده است:

    شاعر: مدتی مدید است که شما را ندیده­ام، راستی، از اوضاع دنیا چه خبر؟

    نقاش : خراب است آقا، و هر چه پا به سن می ­گذارد، خراب ­تر می­ شود.

    این فرسودگی در هنگام بسط و توسعه، در حینِ خودِ رشد، یعنی در دوران جهانی شدن جهان، فرایندی نیست که به صورت عادی، به ­هنجار و با قاعده جریان داشته باشد. این فرسایش، مرحله ­ای از رشد و توسعه نیست، بحرانی مضاعف بر بحران­های دیگر نیست، بحران رشد نیست چون که رشد چیزی بد است (it wearssir, as it grows). این دیگر یک «پایان- عمر- ایدئولوژی ­ها» نیست، یکی دیگر از آخرین بحران­ های مارکسیسم و یا تازه ­ترین بحران سرمایه­ داری نیست.

    اوضاع دنیا خراب است، تصویر آن تیره و تار و به تقریب گویی سیاه.

    ساختار جدیدی از واقعه و شبح مندی آن

    اکنون فرضیه ­ای طرح کنیم. فرض کنیم که مانند نقاش در تیمون آتنی و به دلیل کمبود وقت (می­دانیم که نمایش­نامه یا پرده­ ی نقاشی همواره ناشی از «کمبود وقت» است)، تنها می ­توانیم طرحی برای نقاشی بریزیم. یعنی تصویری سیاه روی تخته ­ی سیاه بکشیم. می توان از علم رده ­بندی استفاده کرد و یا تصویر را متوقف کرد: در سر فصل می­ آید: «the  time  is out of joint» یا «آن چه که در دنیای امروز در وضعی بسیار بد به سر می­برد». ما شکلی بی ­طرفانه به این سرفصل متعارف داده­ایم تا از سخن گفتن در باره­ ی بحران که مفهومی است بسیار ناقص اجتناب ورزیم و هم چنین از انتخاب میان بدی به مثابه ­ی درد و رنج و بدی به معنای ستم و جنایت احتراز جوییم.

    بر این سرفصل و برای تکمیل تصویر سیاهِ ممکن، تنها چندین عنوان جزیی اضافه خواهیم کرد. این عنوان­ها کدامند؟

    پرده­ی کژویkojévien  از اوضاع جهان و ایالات متحده ­ی آمریکا پس از جنگ حتا در آن زمان تکان دهنده به شمار می­رفت. خوش­باوری ملون به گستاخی بود، جسورانه بود در آن زمان طرح این مطلب که : «تمام اعضای یک جامعه ­ی بدون طبقه از هم اکنون می ­توانند صاحب هر چیزی شوند که باب طبعشان است و در عین حال به اندازه­ای کار کنند که باب میلشان باشد».

    اما امروز چه باید فکر کرد در باره ­ی آن کوته ­نظریِ خدشه ناپذیر که سرود ظفرنمون سرمایه ­داری یا لیبرالیسم اقتصادی و سیاسی و «جهانی شدن دموکراسی لیبرالی غربی به مثابه­ ی نقطه ­ی پایان حکومت بشری» و یا «پایان معضل طبقات اجتماعی» را می ­سراید؟ تنها وقاحت یک وجدان آسوده با افکاری مالیخولیایی می ­تواند بنویسد و یا بقبولاند که «هر آن چه که همیشه و در همه جا مانع به رسمیت شناختن متقابل شأن و کرامت انسان ­ها می ­شد، امروز توسط تاریخ مطرود و مدفون شده است.» (*1)

    برای تسهیل کار، موقتاً می­پردازیم به تقابل سپری شده میان جنگ داخلی و جنگ بین­المللی. تحت عنوان جنگ داخلی، آیا باید از نو به خاطر آورد که دموکراسی لیبرالی در شکل پارلمانی آن هیچ گاه تا این اندازه در اقلیت و انفراد نبوده است، هیچ گاه تا امروز و تا این حد دچار سوء کارکرد (dys-fontionnerment  – مترجم) در کشورهای موسوم به دموکراسی­ های لیبرالی نشده است؟ احراز نمایندگی توسط انتخابات با زندگی پارلمانی نه تنها به صورتی که همواره و تا کنون رایج بوده است توسط ساز و کارهای  اجتماعی- اقتصادی منحرف شده است بلکه بیش از پیش در فضای عمومی عمیقاً دگرگون شده، به طرزی بد عمل می ­کند. فضای دگرگون شده توسط دستگاه­های تکنیکی- رسانه­ای- انتقالی از راه دور، توسط کثرت و تناوب اطلاعات و ارتبطات و توسط آرایش و سرعت نیروهایی را که نمایندگی می­کنند. همین طور نیز و نتیجتاً توسط شیوه­هایی نوینی که این دستگاه­ها در تصاحب امور به کار می  گیرند، ساختاری جدید از واقعه و شبح ­مندی آن تولید می­کنند ( و در آن واحد اختراع می­کنند و به دنیا می­آورند، افتتاح می کنند و متجلی می­کنند  و به وقوع می­رسانند و آشکار می­سازند و این واقعه- شبح­سازی در مکانی صورت می­گیرد که دستگاه­های اطلاعات- ارتباطی از پیش در آن جا بوده­اند بدون آن که در آن جا حضور داشته باشند، پس موضوع بحث در این جا مفهوم تولید در مناسباتش با شبح است).

    این دگردیسی تنها شامل حال وقایع نیست بلکه خود مفهوم «واقعه»، مفهوم حادثه یا روی ­داد را نیز در بر می ­گیرد. مناسبات میان شور و تصمیم و یا به عبارتی کارکردِ خود حکومت نیز تغییر کرده است. نه تنها در شرایط فنی این کارکرد، زمان آن، فضای آن و سرعت آن، بلکه بدون آن که حقیقتاً متوجه شویم، در خود مفهموم آن نیز تغییر به وجود آمده است. به یاد آوریم که دگرگونی­های تکنیکی، علمی و اقتصادی از همان دوره ­ی بعد از جنگ جهانی اول در اروپا ساختار توپولوژیکِ respublica، فضای عمومی و افکار عمومی را در هم ریخت. اما این دگردیسی ­ها تنها روی ساختار توپولوژیک تأثیر نمی­گذاشتند. آن­ها حتا راه پیش ­فرض توپولوژی را کم ­کم مسئله ­انگیز می ­ساختند. یعنی وجود مکانی را و بنابراین پیکره­ای قابل تشخیص و تثبیت توسط زبان، چیزی عمومی یا آرمانی اجتماعی را. آن­ها به قول معروف با به بحران کشیدن دموکراسی لیبرالی، پارلمانی و سرمایه ­داری، راه را برای توتالیتاریسم هموار می ­سازند، سه توتالیتاریسمی که سپس با هم متحد می ­شوند، مبارزه می ­کنند و یا با هزار و یک شکل باهم ترکیب می ­شوند.

    سیاستمدار حرفه ای… ساختاراً بی کفایت

    اما امروزه این دگرگونی­ها به طرز غیر قابل تشخیص و در ابعادی وسیع گسترش یافته ­اند به طوری که چنین روندی را نمی توان با توسعه ­افزایی توضیح داد چنان چه تحت این نام رشدی منسجم و ممتد را در نظر داشته باشیم. آن چیزی را که دیگر نمی توانیم به سنجیم، شکافی است که ما را از هم اکنون از قدرت­ های رسانه ­ای دور می ­سازد. قدرت هایی که در سال­ های 1920 یعنی پیش از پیدایش تلویزیون فضای عمومی را عمیقاً دگرگون می ساختند، اختیار و نمایندگی منتخبان را تضعیف می ­کردند، گستره ی گفت و گوها و شور و تبادل و تصمیم­ گیری ­های پارلمانی را تقلیل می ­دادند. حتا می­توان گفت که آن نیروها از همان زمان، دموکراسی انتخاباتی و نقش نمایندگی سیاسی را در شکلی که حداقل امروزه می ­شناسیم زیر سوال می­بردند. اگر در تمام دموکراسی ­های غربی، روند عمومی به سوی آن است که سیاستمدارحرفه ­ای و یا فرد حزبی را تحت این عنوان محترم نشمارند، علت آن، این کمبود شخصی و یا آن خطا کاری، این بی ­کفایتی و یا آن افتضاح سیاسی نیست، مواردی که ضمناً امروزه بهتر شناسایی می ­شوند و اخبار آن ­ها وسیعاً پخش می­ گردد و غالباً نیز نه از پیش ساخته و پرداخته بلکه محصول خود قدرتِ ارتباط جمعی می ­باشد. بلکه علت این است که سیاستمدار بیش از پیش و یا صرفاً به یک شخصیت نمایشی رسانه­های عمومی تبدیل شده است، در زمانی که دگرگونی فضای عمومی دقیقاً به وسیله­ی همین رسانه­ها باعث از دست رفتن بخش اصلی قدرت و کاردانی او شده است که پیش از آن از ساختارهای نمایندگی پارلمانی و دستگاه ­های حزبی مرتبط با آن به دست آورده بود. این توانایی و کاردانی او هر اندازه باشد، سیاستمدار حرفه ­ای طرازکهن امروزه می ­رود به یک شخصیت ساختاراً بی­کفایت تبدیل شود. و این همان نیروی رسانه ­ای است که این ناتوانی و بی ­کفایتی سیاستمدار سنتی را در آن واحد هم محکوم می ­کند و هم تولید می ­کند و هم آن را توسعه می ­بخشد. از یک سو قدرتی مشروع را از او سلب می ­کند که از فضای سیاسی سابق (حزب، پارلمان و غیره) به دست آورده است و از سوی دیگر او را ناگزیر می ­سازد به سایه ­ای ساده، اگر نه به عروسکی، تبدیل شود در صحنه­ ی نمایش سخن­پردازی ­های تلویزیونی. او را یک بازیگر سیاسی تصور می ­کردیم ولی بیم آن می­رود و این چیزی آشناست برای ما، که او چیزی بیش از یک بازیگر تلویزیونی نباشد (*2).

    اشباح فوج وار بازگشته اند….

      به نام جنگ بین­المللی یا داخلی- بین­المللی همواره باید به خاطر آورد که امروزه جنگ ­های اقتصادی، جنگ­ های ملی، جنگ اقلیت ­ها، افسارگسیختگی نژادپرستی و بیگانه ستیزی، درگیری­ های قومی و کشمکش ­های فرهنگی و مذهبی، اروپای موسوم به دموکراتیک و کشورهای جهان را به جان هم می ­اندازند. اشباح فوج ­وار بازگشته ­اند: ارتش­هایی از همه ­ی اعصار، نهفته در لباس های مبدل با نشانه ­های واپس ­گرایانه­ ی شبه ­نظامی و فوق تسلیحاتی پسا مدرن (انفرماتیک، نظارت تام بصری و ماهواره­ای، تهدید اتمی و غیره). تسریع کنیم، فرای این دو نوع جنگ (داخلی و بین­المللی) که حتا دیگر نمی ­توان مرز میان آن­ها را تشخیص داد، تصویر این فرسودگی فرای فرسایش را سیاه ­تر کنیم. با ترسیم خطی، از احتمالی نام بریم که شور و شعف سرمایه­ داری دموکرات یا سوسیال دموکرات را هم ­سانِ کورترین و هذیانی ­ترین توهمات و یا آشکارترین تزویر در لفاضی ­های صوری یا حقوقی در باره­ی حقوق بشر، می­سازد. موضوع تنها این نخواهد بود که به قول فوکویاما «شواهد تجربی» را جمع زنیم و کافی نخواهد بود که روی انبوه داده­هایی انکارناپذیر انگشت گذاریم که این تصویر می تواند ترسیم یا افشا کند. طرح موجز مسئله حتا به معنای تحلیلی نخواهد بود که لازمه ­ی آن پرداختن به همه­ ی جهات آن باشد. بلکه به مفهوم تفسیر دو گانه می­باشد یعنی خوانش هایی را این تصویر می ­طلبد که با هم در رقابت باشند و ما را به مشارکت در آن­ها ناگزیر کنند. اگر از ابتدا اجازه می­داشتیم در یک پیام تلگرافی ده نکته ­ای آفت های ناشی از «نظم نوین جهانی» را نام ببریم احتمالاً امکان این می ­بود که نکته ­های زیر را برشمریم :

    ده آفتِ «نظم نوین جهانی»

      1- بی ­کاری. این بی ­نظمی کم و بیش حساب شده­ی بازار جدید، تکنولوژی­های جدید و جنگ رقابتی نوین جهانی، بدون تردید، همانند کار و تولید، شایسته ­ی نامی دیگر است. به ویژه آن که دورکاری (کار کردن از راه دور- مترجم) واقعیتی را تثبیت می ­کند که هم شیوه­های سنتی و هم تقابل مفهومی میان کار و غیرکار، میان فعالیت و شغل و غیرآن­ها را مغشوش می ­سازد. این بی ­نظمی منظم هم تحت انقیاد می ­باشد، هم مورد محاسبه قرار می ­گیرد و هم «اجتماعی» گردیده است یعنی غالباً مورد انکار قرار می­گیرد و هم غیرقابل پیش­بینی می­باشد، همانند رنج، رنجی که باز هم بیش ­تر رنج می ­کشد زیرا سرمشق­ها و زبان مأنوسش را از دست داده است، از لحظه ای که دیگر خویشتن را در نام کهنه شده ­ی بی ­کاری و در صحنه­ ای که از مدت ­ها پیش نام ­گذاری کرده است، نمی شناسد. نقش بی ­فعالیتی اجتماعی و بی ­کاری و یا زیر اشتغال وارد عصری نوین شده است. سیاستی دیگر را می­ طلبد و مفهومی دیگر را. «بی ­کاری نوین» در شکل ­های تجربی و چگونگی محاسبه ­اش به همان اندازه با بی ­کاری تشابه­ ی کم دارد که آن چه در فرانسه ­ی امروز فقر جدید می ­نامند می ­تواند با فقر تشابه داشته باشد.

    2- طرد انبوه شهروندان بی­خانمان (homeless) از هر گونه مشارکت در زندگی دموکراتیک کشورها، اخراج و یا تبعید آن همه پناهجوی از وطن ­رانده و مهاجر به بیرون از سرزمین هایی که ملی نامیده می ­شوند، خبر از تجربه­ ای نوین از مرزها و هویت ملی و مدنی می­دهند.

    3- جنگ اقتصادی بی ­رحمانه ­ای میان کشور های اتحادیه ­ی اروپا، میان آن­ها و کشورهای اروپای شرقی، میان اروپا و ایالت متحده آمریکا و میان اروپا، ایالات متحده و ژاپن درگیر است. این جنگ بر همه چیز و نخست بر سایر جنگ ­ها فرمان می ­راند زیرا حاکم بر تفسیر عملی و اجرای نا پی­گیر و نابرابرانه ­ی حقوق بین­المللی است. در این مورد می ­توان نمونه­ هایی فراوان در دهه ی گذشته پیدا کرد.

    4– ناتوانی در تسلط یافتن بر تضادها در مفهوم، هنجارها و واقعیت بازار لیبرالی. (موانع ایجاد شده توسط سیاست­های حمایتی و رقابت دولت­ های سرمایه ­داری در دخالت ­گری برای حمایت از اتباع ملی خود، از غربی­ها و یا به طور کلی از اروپائیان در مقابل دستمزدی ارزان که غالباً از حمایت اجتماعی مشابه بر برخوردار نمی ­باشد). چگونه می توان در بازار رقابت جهانی از منافع خاص خود دفاع کرد و در عین حال ادعای حراست از «دستاوردهای اجتماعی» خود را نمود و…؟

    5- تشدید بدهی خارجی و سایر ساز و کارهای مشابه و مرتبط با آن بخشی عظیم از بشریت را به گرسنگی و یا درماندگی می ­رانند. به این ترتیب که سمت و سوی آن­ها در جهت طرد هم ­زمان انسان­ها از بازاری می­باشد  که چنین منطقی در پی گسترش آن است. این نوع تضادها محصول نوسان ­های سیاست­های منطقه ­ای می ­باشند حتا اگر این سیاست­ها همراه با گفتار در باره­ی رشد دموکراسی (دموکراتیزاسیون – مترجم) و حقوق بشر باشند.

    6- صنعت و تجارت تسلیحات (در حد «متعارف» آن و یا پیچیده ­ترین تکنولوژی ­های از راه دور) نقش تنظیم کننده­ی متعارف را در پژوهش­های علمی، در اقتصاد و در اجتماعی شدن کار ایفا می­کنند. مگر از طریق یک انقلاب تصورناپذیر، نمی­توان تولید و تجارت اسلحه را متوقف کرد و یا کاهش داد بدون آن که با خطرهای بزرگ و در وهله­ ی اول با تشدید بی ­کاری مورد بحث مواجه نشد. و اما قاچاق اسلحه تا میزانی (محدود) که بتوان تازه آن را از تجارت «متعارف» تمیز داد، مقام اول را پیش از قاچاق مواد مخدر که همیشه با آن دیگری بیگانه نیست، احراز می­کند.

    7- توسعه (Dissémination «بذرافشانی» مترجم) تسلیحات اتمی در خود کشورهایی که می ­گویند خواهان محدود کردن آن هستند، همان طور که تا مدت­ها به وسیله­ ی ساختارهای دولتی قابل کنترل بود، دیگر امکان ­پذیر نیست. رشد تسلیحاتی نه تنها از کنترل دولتی خارج شده بلکه بازار علنی اسلحه را نیز لبریز کرده است.

    8- جنگ­های قومی (آیا هرگز نوعی دیگر از جنگ وجود داشته است؟) که با وهم و مفاهیم عتیق هدایت می­ شوند، رو به افزایش و تکثراند. وهمِ مفهومیِ fantasme conceptuel و بدوی نسبت به قومیت، دولت- ملت، حاکمیت ملی، مرزهای کشوری، خاک و خون. کهنه ­گرایی به خودی خود چیز بدی نیست و بدون تردید از نیروی ذخیره ا­ی تقلیل ­ناپذیر برخوردار است. اما چگونه می ­توان منکر آن شد که وهم مفهومی بیش از هر زمان دیگر – اگر بشود گفت- به وسیله ­ی روند انفصالِ ناشی از تکنیک­های از راه دور، و در خود زمینه­ ی هستی- موقعیت- شناسی مفروض، کهنه و نسخ شده است. منظور ما از هستی- موقعیت- شناسی  ontopologie) – مترجم)، اصلی اولیه است که ارزش هستی شناختی هستی حاضر (کس- on) را به صورتی انفکاک ­ناپذیر، با موقعیت و وضعیتِ آن و با مکانی topos) – مترجم) پیوند می ­دهد که به طرزی ثابت و قابل تعریف تعیین می­شود. (Topos، به معنای سرزمین، خاک، شهر و پیکره به طور کلی است). روند انفصال چون به طرز نا متعارف و بیش از پیش متمایز و پرشتاب توسعه می ­یابد (این همان شتابی است که فراسوی قواعد سرعت، فرهنگ بشری را تا کنون مطلع ساخته است)، به طریق اولی به اصل و ریشه­ها بر می ­گردد یعنی به همان اندازه «کهنه» است که کهنه ­گرایی­ای که از ابتدا بیرونش می ­راند. این در واقع شرط مساعد برای برقرار کردن ثباتی است که روند انفصال پیوسته به جریان می ­اندازد. هر استواری در یک مکان به معنای تثبیت و رسوب است. پس می ­بایست که  تمایز différance) – مترجم (1) ) محلی یا فاصله ­گذاری (2) ناشی از جا- به- جا شدن (3)، حرکتی آفریند، جاسازی کند و مکان دهد. هر ریشه ­دوانی ملی، به عنوان مثال، در ابتدا در خاطره یا اضطراب مردمی ریشه می ­دواند که جا- به- جا شده­اند و یا جا- به- جا پذیرند. «out of joint» تنها زمان نیست بلکه فضا نیز هست، فضایی در زمان، فاصله ­گذاری.

    9- قدرت فزاینده ی دولت- شبح­ها. چگونه می­توان قدرت فزاینده و بی حد و حصر و بنابراین جهانی این دولت- شبح­ها که فوق­العاده مؤثر و خالصانه سرمایه ­داری هستند یعنی قدرت مافیا و شرکت عاملان مواد مخدر در تمام قاره­ها و از جمله در کشورهای سابق اروپای شرقی به اصطلاح سوسیالیستی را نادیده گرفت؟ این دولت- شبح­ها در همه جا نفوذ کرده و خود را عادی جلوه می­دهند، تا حدی که دیگر نمی­توان به دقت آن­ها را از هم تمیز داد و یا حتا آشکارا آن­ها را از فرایند های دموکراتی کردن تفکیک کرد. (به عنوان مثال صحنه ­ای را در نظر بگیریم که طرح ساده و تلگرافی آن عبارت است از تاریخ یک مافیای- سیسیلی- به ستوه آمده- توسط- فاشیسمِ- دولت- موسولینی- که- نتیجتاً- به طور- فشرده- و- سمبولیک- با- متفقینِ- اردوگاه- دموکراسی- در- دو طرف- اقیانوس – اطلس- متحد می­شود- و همچنین- در- نوسازی- دولتِ- دموکرات- مسیحی- ایتالیایی- که- امروز- در- یک شکل­بندی- نوین- از- سرمایه- وارد شده است- شرکت میکند و حداقلی که می­توان در باره­ی این شکل­بندی نوین سرمایه گفت این است که بدون اهمیت دادن به تبارنامه ­ی آن، چیزی دستگیرمان نخواهد شد). تمام این رخنه کردن­ها اصطلاحاً «بحرانی» را می­گذرانند و بدون تردید به ما اجازه می­دهند تا در باره­ی آن ها صحبت و تحلیلی را آغاز کنیم. این دولت- شبح­ها نه تنها بافت اجتماعی- اقتصادی و گردش عمومی سرمایه را بلکه همچنین نهادهای دولتی و بین المللی را نیز مورد تهاجم قرار داده­اند.

    10- حقوق بین­المللی. زیرا به ویژه و باز هم به ویژه باید وضع کنونی حقوق بین­المللی و نهادهای آن را مورد تحلیل قرار داد. این نهادهای بین­المللی با وجود پیش ­رفت انکارناپذیرشان و با وجود این که به صورتی خوش اقبال کمال ­پذیر می ­باشند، حداقل از دو محدودیت رنج می ­برند. اولین و بنیادی­ترینِ آن­ها ناشی از آن است که قواعد، اساس­نامه و تعریف رسالت آن­ها وابسته به فرهنگ تاریخی معین است. آن­ها را نمی ­توان از پاره­ای از مفاهیم فلسفی اروپایی تفکیک کرد و مشخصاً از مفهومی از حاکمیت دولتی یا ملی که تبارنامه ­ی آن هر چه مناسب ­تر و نه تنها در شکل نظری- حقوقی یا نظریه ­پردازانه بلکه به طور مشخص، عملی و عملاً روزمره، آشکارا در حال بسته شدن است. محدودیت دیگر پیوندی فشرده با اولی دارد: این حقوق بین­المللی که در زمینه ی اجرایی مدعی جهان شمولی است، وسیعاً تحت سلطه­ی تعدادی از دولت- ملت ­های مشخص قرار دارد. به تقریب، همواره قدرت تکنیکی- اقتصادی و نظامی این دولت­ها است که تدارک می ­بیند و به مورد اجرا می ­گذارد و به عبارت دیگر تصمیم می ­گیرد و یا همان طور که به انگلیسی می­گویند تکلیف را مشخص می­کند. هزار و یک نمونه ­ی تازه یا کمتر تازه در مورد مشاوره­ها و قطع ­نامه ­های سازمان ملل و یا در باره­ی به اجرا درآوردن آن­ها («enforcement») این حقیقت را به فراخ ثابت می­کند که نا انسجامی، نا پیگیری و نابرابری دولت ها در برابر قانون و سیادت طلبی متکی به قدرت نظامی بعضی دولت­ها در خدمت به حقوق بین­المللی، همان چیزی است که هر ساله و روزانه باید مورد توجه قرار گیرد (*3).

    این داده­ها در بی­اعتبار ساختن نهادهای بین­المللی کفایت نمی­دهند. عدالت بر عکس ایجاب می ­کند که به بعضی از کسانی که در جهت تکمیل و رهایی این نهادها همت می ­گمارند، احترام بگذاریم. نهادهایی که هرگز نباید چشم امید از آن­ها فرو بست. و این گونه نشانه­ها هر چند ناچیز، ناسره و مبهم باشند، اما با این همه ایده­ی حق مداخله ­جویی در زمان ما را باید تکریم کرد. مداخله­جویی به نام چیزی که به طور مبهم و غالباً مزورانه بشر دوستی می ­نامند ولی قادر است حاکمیت دولتی را در پاره­ای از شرایط محدود سازد. این نشانه­ها را به فال نیک می ­گیریم و در عین حال هوشیارانه مراقب اِعمال نفوذ و دخل و تصرف­ هایی می ­باشیم که در مورد همین نوآوری­ها به کار گرفته می­شوند.

    «بین­الملل نوین» و یک «روح» مارکسیستی

    اکنون هر چه نزدیک ­تر باز می­گردیم به موضوع بحث­مان. عنوان جزء گفتار من یعنی «بین­الملل جدید» ارجاع به یک دگرگونی ژرف طی مدت زمان طولانی در حقوق بین­الملل، در مفاهیم و در گستره­ی دخالت ­جویانه­ی این حقوق می­کند. همان طور که مفهوم حقوق بشر آرام آرام طی سده­ها و در پس تکان­های سیاسی- اجتماعی مشخص گردید (در مورد حق کار یا حقوق اقتصادی، حقوق زنان، کودکان و غیره) حقوق بین­المللی نیز اگر دست کم پای­ بند عقیده­ی دموکراسی و حقوق بشری باشد که اعلام می ­کند، باید حیطه  ی عمل­کرد خود را تا در بر گرفتن گستره­ی اقتصادی و اجتماعی جهانی و فرای حاکمیت دولت­ها و دولت- شبح­ها که در باره ی ­شان صحبت کردیم، توسعه دهد و متنوع سازد.

    بر خلاف ظاهر آن، چیزی را که در این جا می­گوییم صرفاً یک مطلب ضد دولتی نیست چون در شرایطی معین و محدود، آن ابر دولتی (4) که به شکل یک نهاد بین­المللی درآید همواره قادر به تهدید اعمال تصرف ­جویانه و خشونت ­بار بعضی نیروهای اجتماعی- اقتصادی خصوصی خواهد بود. اما بی آن که الزاماً بر تمام گفتار سنت مارکسیستی (که در ضمن پیچیده، تکامل­پذیر و نامنسجم است) در باره­ی دولت و تصاحب آن توسط یک طبقه ­ی حاکم، در باره­ی تمایز میان قدرت دولتی و دستگاه دولتی، در باره­ ی پایان نقش سیاست، «پایان سیاست» یا زوال دولت (*4)، مهر تأیید زده باشیم و از سوی دیگر بی آن که نسبت به ایده­ی مقوله ­ی حقوقی بدگمان باشیم، باز هم می­توان از «روح» مارکسیستی الهام گرفت، جهت نقدِ به اصطلاح خودمختاری قوه­ی قضایی و افشای بی ­وقفه ­ی اِعمال فشار و نظارت بر مقامات بین­المللی توسط دولت- ملت­های مقتدر و توسط تراکم­های سرمایه­ی تکنیکی- علمی، سرمایه ­ی نمادین و سرمایه­ ی مالی، سرمایه ­های دولتی و سرمایه­ های خصوصی.

    یک «بین­الملل نوین»، خود را از میان این بحران­های حقوق بین­الملل جست و جو می کند و از هم اکنون محدودیت­های گفتاری در باره­ ی حقوق بشر را بر ملا می ­سازد. یعنی تا زمانی که قانون بازار، «بدهی خارجی»، نابرابری توسعه ­ی تکنیکی- علمی، نظامی- اقتصادی حافظ این نابرابری واقعی و هولناک باشد که امروزه بیش از هر زمان دیگر در تاریخ بشریت شاهد آن می ­باشیم، آن گفتار حقوق بشری نارسا باقی خواهد ماند، گاهی مزورانه و در هر حال صوری و ناپیگیر است. زیرا در زمانی که بعضی­ها تبلیغ نئو- انجیلی (néo-évangiliser – مترجم) می کنند و با جسارت به ترویج آرمانی به نام دموکراسی لیبرالی می ­پردازند – دموکراسی ای که از دید آن­ها به خویشتن خود یعنی به آرمان تاریخ بشری نایل آمده است –  باید فریاد برآورد که در طول تاریخ زمین و بشر، هرگز حشونت، نابرابری، محرومیت، قحطی و بنابراین ستم اقتصادی بر این همه از موجودات اعمال نشده است. به جای سرود خواندن برای ظهور آرمان دموکراسی لیبرالی و بازار سرمایه ­داری در شادمانی پایان تاریخ و به جای جشن گرفتن برای پایان «ایدئولوژی­ها» و پایان بیانیه­های بزرگ رهایی­بخش، هیچ گاه نباید این داده­ی بدیهی و درشت ­بینانه ­ای را که از درد و رنج مشخص و بی­شمار بر آمده است، بی­اهمیت شمرد: هیچ پیش ­رفتی هرگز نمی ­تواند با حرکت از ارقام و آمار، به طور مطلق این حقیقت را نادیده انگارد که هرگز تا کنون این همه انسان روی زمین از زن و مرد تا کودک، تحت ستم و قحطی و نابودی قرار نگرفته­اند. (و عجالتاً و متأسفانه باید مسئله ­ی سرنوشت زندگانی موسوم به «حیوانی»، زندگی و هستی «حیوانات» در تاریخ را که در ضمن از مسئله ­ی قبلی نیز تفکیک ­پذیر نمی­باشد، کنار بگذاریم. این مسئله همواره بسیار مهم بوده است و مطرح شدن آن در آینده و در سطحی وسیع غیر قابل احتراز خواهد بود).

    پیوندی نابهنگام، بدون حزب، میهن، ملیت مشترك 

     بین الملل نوین» صرفاً چیزی نیست كه در پی این جنایت ها، در جست و جوی حق بین المللی جدیدی باشد. «بین الملل نوین» پیوندی در هم نوایی، هم دردی و امیدواری است. پیوندی است همواره محرمانه و به تقریب مخفیانه، همان گونه كه حول 1848 به وجود آمد (5). پیوندی است كه بیش از پیش آشكار می شود و نشانه های آشكار شدنش نیز بیش از یك نشان است. پیوندی است نابهنگام، بدون اساسنامه، بدون عنوان، بدون نام و به زحمت عمومی با این كه مخفی نیست. پیوندی بدون قرارداد «out of  joint»، بدون هماهنگی، بدون حزب، بدون میهن و ملیت مشترك است (بنابراین، قبل از هر گونه تعیین كنندگی ملی، در حینِ آن و فراسوی آن، پیوندی است بین المللی). پیوندی است بدون شهروندی مشترك و بدون تعلق به طبقه ای.

    آن چه در این جا بین الملل جدید نامیده می شود، یاد آورنده ی دوستی در ائتلافی بدون نهاد است، در بین كسانی كه اگر حتا به بین الملل سوسیالیستی – ماركسیستی، به دیكتاتوری پرولتاریا و نقش پیامبرانه و فرجام شناسانه ی اتحاد پرولتاریای سراسر جهان دیگر اعتقادی ندارند و یا هیچ گاه نداشته اند، اما با این همه، در الهام گرفتن از حداقل یكی از روح های ماركسیستی ادامه می دهند (چون اكنون می دانند كه بیش از یك روح وجود دارد). با این هدف كه تحت اسلوبی نو، معین و واقعی ائتلاف كنند حتا اگر این ائتلاف دیگر شكل حزبی و یا بین المللی كارگری به خود نمی گیرد. ائتلافی كه در شكل تقابل یا توطئه به نقدِ (نظری و عملی) وضع حقوق بین المللی، مفهوم های دولت و ملت می پردازد. به عبارت دیگر، با هدف نوسازی این نقد و به ویژه در جهت رادیكال كردن آن.

    دو تفسیر از «تصویر سیاه»، ده آفت، امر سوگ و نوید

    امروزه، در باره ی آن چه كه «تصویر سیاه»، ده آفت، امر سوگ و نوید نامیده ایم، نویدی كه آن تصویر سیاه، ظاهراً با توضیح و تشریح، در میان می گذارد، می توان دستِ كم، دو گونه تفسیر ارایه داد. میان این دو تفسیر ناسازگار كه در رقابت با هم اند، چگونه انتخاب كنیم؟ چرا نمی توانیم انتخاب كنیم؟ چرا نباید انتخاب كنیم؟ در هر دو مورد، سرنوشت وفاداری به یك روح از روح های ماركسیسم در اینجا رقم می خورد: به یكی، به این و نه به آن.

    1. تفسیر اولی كه هم سنتی ترین و هم ناسازه ترینِ آن است، هم چنان در منطق ایدئالیستی فوكویاما باقی می ماند. اما برای استنتاج دیگری از آن موقتاً این فرضیه را بپذیریم كه نابسامانی های دنیای كنونی ما چیزی جز میزان شكاف بین واقعیت تجربی از یكسو و ایده آل نظم دهنده از سوی دیگر نیست. چه این ایده آل را بسان فوكویاما تعریف كنیم و چه آن را دقیق تر كرده و مفهومش را تغییر دهیم، ارزش و بداهت این آرمان با نارسایی تاریخی واقعیت های تجربی به خطر نمی افتند. بدین سان، حتا با این فرض ایده آلیستی، برای افشای آن شكاف و یا تقلیل آن، برای تطبیق «واقعیت» با «ایده آل» در جریان فرایندی كه ضرورتاً پایان ناپذیر است، توسل به روحی از نقدِ ماركسیستی امر عاجلی می باشد و باید بی نهایت ضروری باقی بماند. این نقد ماركسیستی، اگر چنان چه قادر باشیم آن را با شرایط جدید تطبیق دهیم، می تواند پویا باقی بماند، مثلاً در زمینه هایی چون شیوه های جدید تولید، از آنِ خود كردن (6)ِ توانایی ها و دانش های اقتصادی و فنی-علمی، شكل های صوری قضایی، گفتار و كردار حقوق ملی و بین المللی و مسایل جدید در باره ی شهروندی، ملیت و…
    1. تفسیر دومی از تصویر سیاه تابع منطق دیگری است. فرای «واقعیت ها»، فرای به اصطلاح «شواهد تجربی» و فرای آن چه كه با ایده آل ناسازگار می باشد، مساله این است كه در پاره ای از گزاره های اساسی اش، خودِ مفهوم ایده آل را باید به زیر سوال برد. دامنه ی آن به عنوان مثال می تواند در بر گیرنده ی مسایلی از این دست باشد: تحلیل اقتصادی از بازار، قوانین سرمایه و انواع سرمایه ها (مالی، نمادی یعنی بنابراین طیف های مختلف آن)، تحلیل از دموكراسی پارلمانی لیبرالی، از شیوه های نمایندگی و انتخابات، از مفهوم اصلی حقوق بشر، زن و كودك، از مفهوم های جاری برابری، آزادی و بویژه برادری (كه بیش از همه سوال برانگیز است) و یا از مساله منزلت انسان و روابط میان انسان و شهروند. در عین حال، دامنه ی به زیر سوال كشیدن می تواند تقریباً تمامی مفهوم های ایده آل را در بر گیرد، حتی مفهوم انسان را (و بنابراین مفهوم آن چه كه الهی و یا حیوانی است) و مفهوم معینی از دموكراسی را كه پیش شرط آن است (و البته نمی گوییم هر دموكراسی و یا باز هم دقیق تر دموكراسی ای كه باید فرا رسد (7)). بدین سان، حتا با این فرضیه ی آخری، وفاداری به میراث یك روح ماركسیستی چون تكلیف باقی می ماند.

    من بر فضیلت سیاسی امر خلاف زمانه باور دارم

    این ها دو دلیل متفاوت برای وفادار ماندن به روحی از ماركسیسم هستند. نباید آن ها را با هم جمع زد بلكه در هم تنید. آن ها، در جریان استراتژی پیچیده ای كه بی وقفه باز سنجی می شود، باید خود را درگیر نمایند. سیاسی شدن مجددی در كار نخواهد بود. سیاستی از نوع دیگر به وجود نخواهد آمد. بدون این استراتژی، هر یك از این دو دلیل نامبرده می تواند به سخت ترین شرایط و حتی اگر بتوان گفت به بد تر از بد انجامد یعنی به نوعی ایدئالیسم تقدیر گرایانه و یا به فرجام شناسی انتزاعی و جزمی در برابر نابسامانی جهان.

    پس این كدام روحی از ماركسیسم است؟ تصور این كه چرا ما با تاكید بر روحی از ماركسیسم، رضایت خاطر ماركسیست ها و حتا به نسبت بیشتری دیگران را فراهم نمی آوریم، ساده می باشد. بویژه اگر منظور خود را روشن كنیم و به گوش برسانیم كه این منظور ناظر بر روح های ماركس در كثرت شان می باشد، به معنای طیف ها، طیف های نابهنگام كه نباید طرد شان كرد، بلكه آن ها را تمیز داد و برگزید، مورد نقد قرار داد، در پیش خود حفظ كرد و بازگشت شان را هموار نمود.

    البته هیچ گاه نباید از دیده پنهان بماند كه اصل گزینشی كه در میان «اشباح» نقش راهنما و برقرار كردن سلسله مراتب را ایفا می كند، به نوبه ی خود و ناگزیر دست به عمل طرد هم خواهد زد. او حتا نابود هم خواهد ساخت. در شب بیداری و در مراقبت از اجدادش تا از دیگران. بیشتر در این لحظه ی معین تا در زمانی دیگر. به دلیل فراموش كاری (و مهم نیست از روی گناه باشد و یا بی گناهی)، به علت سپری شدن موعد قانونی مجازاتِ تجاوز به عنف و یا به دلیل قتل، این شب بیداری حتا می تواند اشباح نوینی بی آفریند، اما در وهله ی نخست با گزینش در میان اشباح موجود، در بین نزدیكان و خودی ها، پس با كشتن مردگانی. و این، قانون تناهی است، قانون تصمیم گیری و مسئولیت پذیری برای موجودات متناهی یعنی تنها برای زنده های میرنده ای كه نزد آن ها تصمیم گرفتن، گزینش، مسئولیت پذیری، معنایی دارد، معنایی كه باید از آزمونِ تصمیم ناپذیری (8) بگذرد.

    بدین خاطر است كه گفتار ما در این جا به دل كسی نمی نشیند. لیكن در كجا آمده است كه انسان تنها برای خوشایند دیگری باید چیزی بگوید، بی اندیشد و یا بنویسد؟ و باید ما را خیلی بد فهمیده باشد آن كس كه در این رفتار پر مخاطره ی ما در این جا گونه ای پیوستن – دیررس – به – ماركسیسم را تشخیص دهد. راست است كه امروز، در این جا و در حال حاضر، دعوت به خلاف زمان و خلاف جریان در شكل پدیدار نابهنگامی كه آشكار تر و عاجل تر از همیشه است، كمتر از هر زمان دیگری برای من نامحسوس می باشد. اما از هم اكنون می شنوم: « درود بر ماركس! حالا وقتِ آن است؟ » و یا از سوی دیگر « سر انجام وقتش رسید، اما چرا آن قدر دیر؟ ». من بر فضیلت سیاسی امر خلاف زمانه باور دارم. و اگر امر خلافِ زمانه ای دارای اقبال كم و بیش حساب شده ای نباشد كه سر وقت فرا رسد، در این صورت زودرس بودن یك استراتژی (سیاسی یا چیز دیگری) باز هم می تواند شهادت دهد و دقیقاً در باره ی عدالت، یا حداقل در مورد عدالتی كه مطالعه می شود و ما در بالا گفتیم كه باید به دگر سازی قاعده ی آن پرداخت، عدالتی كه به حق و حقوق تقلیل نمی یاید.

    اما این انگیزه ی اصلی ما را در این جا تشكیل نمی دهد و سرانجام می بایست با ساده نگری این شعار ها قطع رابطه كرد. آن چه كه مسلم است، این است كه من ماركسیست نیستم، همان طور كه مدت ها پیش، به خاطر آوریم، فردی این جمله را گفته بود و انگلس آن را از حافظه ی خود نقل كرد. آیا هنوز می بایست به مرجعیت ماركس توسل جوییم تا بتوانیم بگوییم: «من ماركسیست نیستم»؟ با چه معیاری یك گفته ی ماركسیستی را می توان تشخیص داد؟ و چه كسی می تواند هنوز بگوید كه «من ماركسیست هستم»؟

    آن روح نقدِ رادیكال و خود دگرگون ساز

    استمرار در الهام گرفتن از روحی از ماركس و وفاداری به آن چیزی خواهد بود كه همواره از ماركسیسم در بنیان و از ابتدا یك نقد رادیكال ساخته است، یعنی روشی كه آمادگی انتقاد از خود را دارد. این نقد اصولاً و صریحاً از خود می خواهد كه راه تغییر و دگرگون سازی خود، راه ارزش یابی مجدد از خود و راه تفسیر دوباره ی خود را باز بگذارد. این گونه « برای خود پذیرا شدن » روح انتقادی ضرورتاً ریشه خواهد دوانید در زمینی كه هنوز انتقادی نیست و حتی ماقبل انتقادی نیز نمی باشد.

    این نوع روح انتقادی فرا تر از یك سبك كار می رود اگر چه سبك كاری هم هست. این نوع  روح انتقادی از روحی از «منوران» (9) كه چشم از آنان نباید پوشید، ارث می برد. ما این روح را از دیگر روح هایی كه در جسم یك آئین ماركسیستی پرچین می كنند، متمایز می سازیم: از به اصطلاح ادعایش به مثابه تمامیتی نظام یافته، متافیزیكی یا هستی شناسانه (خاصه در شكل « روش دیالكتیكی » و یا « دیالكتیك ماركسیستی ») تا آن چه كه به مفاهیم اساسی یعنی مفهوم كار، شیوه ی تولید، طبقه ی اجتماعی و سرانجام به تمام تاریخ و دستگاه هایش برمی گردد. (دستگاه هایی كه یا به صورت پروژه طرح شدند و یا واقعیت داشتند چون بین الملل های جنبش كارگری، دیكتاتوری پرولتاریا، حزب واحد، دولت و سرانجام هیولای توتالیتر).

    زیرا اگر بخواهیم به عنوان یك «ماركسیست تمام عیار» صحبت كرده باشیم، باید بگوییم كه ساختارشكنی هستی شناسی ماركسیستی تنها به لایه نظری- خیال پردازانه ی پیكره ی ماركسیستی برخورد نمی كند بلكه به هر چه كه او را به عینی ترین تاریخ دستگاه ها و استراتژی های جنبش كارگری جهانی وصل می كند، می پردازد. و این ساختارشكنی در تحلیل نهایی فرایندی روش مندانه و نظری است. و این ساختارشكنی، در امكان پذیر بودنش و هم چنین در آزمون ناممكن بودنش كه همواره جزیی از آن را تشكیل خواهد داد، هرگز با رویداد (10) ) یعنی به بیان ساده با آن چه كه فرا می رسد، بیگانه نیست. چند سال پیش در مسكو، برخی از فیلسوف های شوروی به من گفتند كه بهترین ترجمه ی پرسترویكا perestoika باز همان ساختارشكنی Déconstruction)- مترجم) است. این تجزیه به ظاهر شیمیایی از روحی از ماركسیسم كه می بایست نسبت به آن وفادار ماند از دیگر روح های آن كه با تبسم می توان تشخیص داد كه  تقریباً همه چیز را جمع می زنند، متفاوت است.

    مشی هدایت كننده ی ما به راستی امروز، مسأله ی شبح است. چگونه شخص ماركس به شبح برخورد كرده است؟ به مفهوم شبح، طیف و یا بازگشت روح؟ چگونه آن را متعین كرده است؟ و چگونه آن را در ورای آن همه تعلل، کشاکش ها و تضاد ها با یك هستی شناسی پیوند داده است؟ و این چگونه پیوندی است؟ و رابطه ی این پیوند، این هستی شناسی با ماتریالیسم، با حزب، با دولت و با توتالیتر شدن دولت چه می تواند باشد؟

    آزمونی ضرورتاً نامشخص، انتزاعی، كویری و در انتظار رویداد

    انتقاد كردن و دعوت به انتقاد از خودی پایان ناپذیر، بار دیگر بدین معناست كه  همه را از تقریباَ همه تمیز دهیم. حال اگر روحی از ماركسیسم وجود دارد كه من هرگز آماده برای انصراف از آن نخواهم شد، تنها مقوله ی نقد و یا حالت پرسش جویانه نخواهد بود (چه یك ساختارشكنی مصمم باید خود را در این حالت قرار دهد حتا اگر بداند كه پرسش نه آخرین و نه اولین حرف است). بلكه این روح بیشتر نوعی گفته ی ایجابی رهایی بخش و مسیحایی (11) و گونه ای آزمودن نویدی است كه بر حسب آن می توان از جزم اندیشی و حتی از هر جبر گرایی متافیزیكی- مذهبی و از هر مسیحاییسم خلاصی یافت. و یك رویداد باید قولی به وفای عهد باشد یعنی در سطح «نظری» و یا «انتزاعی» باقی نماند، بلكه رویدادی بی آفریند، اشكال نوینی از فعالیت و عمل و سازماندهی و غیره را. گسست از «شكل حزبی» و یا از این یا آن نوع شكل دولتی یا بین المللی به معنای انصراف از هرگونه شكل سازماندهی عملی و موثر نیست.

    با بیان این مطلب به مخالفت با دو گرایش غالب پرداخته ایم. از یكسو، مخالفت با هوشیارترین و متحد ترین بازنگری ها در ماركسیسم (بویژه توسط فرانسوی ها و حول آلتوسر) كه بیشتر بر این باورند كه ماركسیسم را باید از هر گونه فرجام شناسی اجتماعی و یا غایت شناسی پیامبرانه متمایز كرد (اما صحبت من دقیقاً تمیز دادن این یكی از آن دیگری است). از سوی دیگر، مخالفت با تفسیرهای ضد ماركسیستی كه فرجام شناسی رهایی بخش خاص خود را دارند و به ماركسیسم محتوای هستی- یزدان شناسانه ای می دهند كه همواره قابل ساختارشكنی بوده اند. یك اندیشه ی ساختار شكنانه، آن طور كه مورد نظر من است، همواره بر تقلیل ناپذیری گفته ی ایجابی و بنابراین بر تقلیل ناپذیری نوید (12) و وعده تاكید می ورزد، همان طور كه بر غیر قابل ساختار شكن بودن مفهومی از عدالت (كه در این جا باید از حقوق تفكیك شود (*5)) تاكید دارد.

    چنین اندیشه ای نمی تواند بدون اصل انتقاد ریشه ای، پایان ناپذیر و بی نهایت (به لحاظ نظری و عملی، همان طور كه گفتیم)، كارآیی داشته باشد. چنین نقدی تعلق به یك جنبش تجربی دارد، تجربه ای باز به روی آینده مطلقِ چیزی كه فرا می رسد. آزمونی كه ضرورتاً نامشخص، انتزاعی و كویری است، كه خود را بر ملا می كند و به نمایش می گذارد، كه در انتظار دیگری، در انتظار رویداد (14) است. در این آزمون، در شكل خالص صوری و در حالت نامعینی كه دارد، همواره می توان قرابت های اساسی با نوعی از روح مسیحایی پیدا كرد. آن چه كه ما در این جا و آن جا در باره ی l’exappropriation می گوییم (یعنی آن تضاد ریشه ای كه در هر سرمایه، هر مالكیت و یا در هر از آن خود کردنی (15) وجود دارد و هم چنین در مفهوم های وابسته به آن ها و در وهله ی نخست در مفهوم ذهنیت آزاد و بنابراین در مورد رهایشی كه بر بنیاد آن ها تنظیم می شود) نیاز به حلقه ی رابطی ندارد. اگر بتوان گفت، درست بر عكس است زیرا این انقیاد است كه (خود) را به «از آنِ خود كردن»  وصل می كند.

    مسئولیتِ  وارثان  ماركس

     وفاداری به روحی از ماركسیسم، این است مسئولیتی كه طبعاً به طور اصولی بر عهده ی هر كس قرار می گیرد. بین الملل نوین كه به سختی سزاوار نام جامعه مشترك است، تنها به سرزمین گم نامی تعلق دارد. اما امروز بنظر می رسد كه این مسئولیت، حداقل در محدوده ی روشنفكری و آكادمیك، الزاماً و بیش از همه، و چون نمی خواهیم كسی را حذف كنیم می گوییم مقدم تر و مبرم تر، بر عهده كسانی است كه در دهه های گذشته توانسته اند در برابر سیادت جزم اندیشی و یا متافیزیك ماركسیستی در اشكال سیاسی و نظری آن، مقاومت كنند. و باز هم مشخص تر می گوییم، این مسئولیت بر عهده ی آن كسانی است كه این مقاومت را اندیشیده و به مورد اجرا گذاشته اند بدون آن كه تسلیم وسوسه های ارتجاعی، محافظه كارانه و نومحافظه كارانه، ضد علمی و قهقرایی گردند. كسانی كه بر عكس همواره از تلاش به شیوه ی نقد مفرط باز نایستاده اند و اگر جسارت آن را داشته باشیم، به شیوه ی ساختار شكنانه رفتار كرده اند. آن ها بی آن كه دست از ایده آل خود در زمینه ی دمكراسی و رهایی بردارند، بیشتر كوشش می كنند تا آن ایده آل را به گونه ای دیگر اندیشیده و به مورد اجرا گذارند.

    رویدادی بی سابقه در تمام تاریخ بشریت

    مسئولیت در این جا بار دگر، مسئولیتِ وارث است. چه بخواهند، چه بدانند و یا ندانند، همه ی انسان های كره ی ارض، امروز به میزانی وارثان ماركس و ماركسیسم هستند. یعنی همان طور كه لحظه ای پیش گفتیم، وارثان پروژه و یا نوید مطلقاً بی همانندی در شكل فلسفی و علمی اش. شكلی كه اصولاً غیر مذهبی است، مذهب به معنای اثباتی آن، اسطوره ای نبوده، پس ملی نیز نمی باشد. زیرا، فرای میثاق با خلقی برگزیده، هیچ ملتی یا  ناسیونالیسمی وجود ندارد كه  مذهبی یا اسطوره ای  و  یا به عبارت و سیع كلمه «عرفانی» (16) نباشد. شكل این نوید و یا پروژه كاملاً یگانه باقی مانده است. رخ دادن آن هم استثنایی، هم جامع و هم زایل ناپذیر است. زایل ناپذیر است به گونه ای دگر، از طریق انكار و در جریان امر سوگ (17) كه تنها می تواند جا به جا نماید بدون آن كه محو سازد در اثر ضربه ای تكان دهنده.

    چنین رویدادی در تاریخ بی سابقه بوده است. در تمام تاریخ بشریت، در تمام تاریخ جهان و زمین، در تمام آن چیزی كه می توان بطور عام تاریخ نامید، چنین رویدادی (و تكرار می كنم گفتمانی در شكل فلسفی – علمی كه ادعای گسست از اسطوره، مذهب و «عرفان» ناسیونالیستی را دارد)، برای اولین بار و بطور انفكاك ناپذیری با شكل های جهانی سازماندهی اجتماعی پیوند برقرار می كند (حزبی با رسالت جهانی، جنبشی كارگری، اتحادیه ای از دولت ها و غیره). همه ی این ها همراه می شود با طرح مفهوم نوینی از انسان، جامعه، اقتصاد و ملت و چندین مفهوم دیگر از دولت و زوال آن.

    هر چه می خواهند در باره ی این رویداد فكر كنند، در باره ی شكست آن كه گاه دهشتناك تر از خودِ واقعه است، هر چه می خواهند در باره ی مصیبت های فنی – اقتصادی و محیط زیستی كه این رویداد به بار آورده و یا انحراف هایی كه زمینه های توتالیتاریسم را فراهم كرده، تأمل کنند (در این مورد، كسانی از مدت ها پیش می گفتند كه این ها دقیقاً انحراف های تصادفی یا ناشی از بیماری نبوده بلكه محصول گسترش ضروری یك منطق اساسی، یك قاعده شكنی بنیادین است كه از بدو تولد حضور داشته است، كه البته نظر ما در این مورد و بطور فشرده، بدون انكار فرضیه فوق، این است كه این شكست معلول یك درمان هستی شناسانه ی طیف مانندی شبح می باشد) و سرانجام هر چه می خواهند در باره ی ضربه ی تكان دهنده ای كه این رویداد در خاطره ی انسان ها پدید آورده فكر كنند، با این همه، باید اعتراف كرد كه در پرتو این رویداد، تلاش یگانه ای به وقوع پیوست. حتا اگر در شكل اعلام شده اش اجرا نشد، حتی اگر به سوی یك محتوی هستی شناسانه در زمان حال شتافت، با این وجود، نویدی مسیحایی و طراز نوین توانست مهر یگانه و افتتاحی خود را بر تاریخ بكوبد. و ما چه بخواهیم و چه نخواهیم و با هر اندازه شناخت از آن، نمی توانیم وارثان این رویداد نباشیم.

    میراث بدون دعوت به مسئولیت پذیری وجود ندارد. ارث همواره تأكید مجدد بر دِینی است، لیكن تأكیدی انتقادی، انتخابی كه از صافی می گذرد. ما با نگارش عبارت دو پهلویی چون «وضعیت دِین» (Etat de la dette : در زبان فرانسه Etat هم به معنای «دولت» است و هم به معنای «وضعیت» – مترجم) در زیر عنوان این نوشته، می خواستیم چند موضوع احتراز ناپذیر را اعلام كنیم و بیش از هر چیز، موضوع دِینی زایل نشدنی و ادا نشدنی نسبت به یكی از روح هایی كه در تاریخ به نام های خاص ماركس و ماركسیسم نقش بسته است. حتا در آن جا كه به رسمیت شناخته نشده است، حتا در آن جا كه مورد توجه قرار نمی گیرد و یا انكار می شود، این دِین به كار موثر خود ادامه می دهد، به ویژه در زمینه ی فلسفه سیاسی كه بطور ضمنی ساختار دهنده ی تمام فلسفه و یا تمام اندیشه در باره ی فلسفه می باشد.

    ساختارشكنی یا قرار گرفتن در روحی از ماركسیسم

    بحث خود را به دلیل كمبود وقت، محدود به طرح پاره ای از خطوط آن چیزی می كنم كه به عنوان مثال، ساختارشكنی نامیده اند، در شكلی كه از ابتدا در جریان دهه های گذشته به خود او تعلق داشت یعنی ساختارشكنی از متافیزیك ها، از كلام محوری (18)، از زبان شناسیسم (19)، از آوا شناسیسم (20)، یعنی راز زدایی (21) یا رسوب زدایی (22) از سلطه ی خود مختارانه ی زبان (یعنی آن گونه ساختارشكنی ای كه در جریان آن، مفهوم دیگری ساخته و پرداخته می شود، مفهوم دیگری از متن و نشانه (23)، از فنی شدن بنیادین آن ها … ).

    این چنین ساختارشكنی در یك فضای ما قبل ماركسیستی غیر ممكن و غیر قابل تصور بود. ساختارشكنی، هیچ گاه، حداقل از نظر من، معنا و اهمیت دیگری جز رادیکال کردن ندارد كه در عین حال، یعنی قرار گرفتن در سنتِ نوعی از ماركسیسم، قرار گرفتن در روحی از ماركسیسم. در گذشته، تلاشی در جهت رادیکال کردن ماركسیسم كه ساختارشكنی نام دارد، صورت گرفت (كه در آن جا، همان طور كه بعضی ها مورد توجه قرار داده اند، نوعی مفهوم اقتصادی از اقتصاد متمایز différance و از exappropriation  نقش سازمان دهنده ایفا می كنند، هم چنان كه مفهوم كار در پیوندش با تمایز و با امر سوگ، به طور عام، بازی می كند). اگر این تلاش در استراتژی ارجاع به ماركس با احتیاط و با امساك عمل می كرد و در ضمن به ندرت از در مخالفت بر می آمد، بدین علت بود كه هستی شناسی ماركسیستی، استناد به ماركس و مشروعیت گرفتن از او را قویاً توقیف (24) کرده بود. این ها ظاهراٌ با اُرتُدكسی، با دستگاه ها و استراتژی هایی جوش خورده بودند، به طوری كه كمترین خطای شان تنها این نبود كه تحت این عنوان ها برای خود آینده ای باقی نمی گذاشتند، بلكه نسبت به آینده نیز بیگانه بودند. منظور از جوش خوردگی نیز آن چسبندگی ساختگی ولی استواری است كه همانا حضورش تمام تاریخ یك سده و نیم گذشته جهان و بنابراین تمام تاریخ نسل ما را رقم زده است.

    اما رادیكال کردن همواره مدیون آن چیزی است كه رادیكال می شود (*6). به همین خاطر است كه من از یادمانه و از سنت ماركسیستی ساختارشكنی، از «روح» ماركسیستی آن صحبت كردم. البته این نه یگانه روح آن است و نه هر روحی از روح های ماركسیستی. نمونه های دیگری را باید طرح كنیم و مورد مداقه بیشتری قرار دهیم که فرصت كوتاه است.

    اگر عنوان دوم این كتاب، تاكید بر وضعیتِ دِین (25) می كند، باز به این خاطر است كه مفهوم دولت Etat و وضعیت état ، با حرف اول بزرگ یا بدون آن را به صورت بحث انگیزی (پربلماتیك – مترجم) درآورم و این به سه صورت است:

    وضعیتِ دِین به ماركس: بازگشت «جوجه تیغی بی قرار»

    اولاَ، در این باره ما به اندازه كافی تاكید كرده ایم. وضعیتِ دِین، به عنوان نمونه به ماركس و ماركسیسم را نمی توان مانند ترازنامه یا صورت جلسه ی جامعی در شكلی ایستا و آماری، تهیه و تدوین كرد. این گونه حساب رسی ها را در یك جدول نمی آورند. مسئولیت پذیری انسان در تعهد اوست، تعهدی كه بر می گزیند، تفسیر می كند و رهنمون می سازد. به صورتی عملی و كمال پذیر. با تصمیمی كه چونان مسئولیتی اتخاذ می شود و به حكمی كه از ابتدا چندگانه، نامتجانس، متضاد و منقسم است و بنابراین به حكم میراثی كه راز خود را همواره حفظ كرده است. راز یك جنایت را. راز بانی آن جنایت را. راز كسی كه به هاملت می گوید:

                                 Ghost, I am thy Fathers Spirit,                                                     

                                                Doom’d for a certain term to walke the night;

                                                And for the day confin’d to fast in Fiers,

                                                Till the foule crimes done in my dayes of Nature

                                                 Are burnt and purg’d away: But that I am; forbid

                                                 To tell the secrets of my Prison-House;

                                                  I could a Tale vnfold…

                                          من روح پدر تو هستم،

                                          كه برای برهه ای، شب ها محكوم به آوارگی شده ام

                                          و روزها را در بند شعله های سوزان به روزه بر سر می برم

                                          تا جنایات زشتی كه در روزهای زندگانی جهانی ام

                                          روی داده اند به سوزد و پاك شود.

                                          ولی اگر از افشای رازهای زندان خود ممنوع نبودم

                                          سرگذشتی برایت نقل می كردم. (26)

    در این جا ظاهراً هر روحی كه باز می گردد، از زمین می آید و همواره از آن جا می آید، از جایی مانند مخفی گاهی در زیر خاك (خاك خاكستر، خاك برگ، گور و زندان زمینی) و به همان جاست كه بر می گردد، یعنی به سوی فروتنی و فرومایگی. در این جا، ما نیز باید هر چه نزدیك به زمین، بازگشت موجودی را در سكوت بگذرانیم، موجودی نه با سیمای آن موشِ پیرِ خاكی Well said, old Mole))، و نه به صورت خارپشت بلكه در شكل یك «جوجه تیغی بی قرار» كه روح پدر می خواهد او را با سحر و جادو دور كند از فاش شدن «رازهای جاودانی» در «گوش های زندگان فنا پذیر» (27).

    دِین خارجی: نقد بازار و منطق های متعدد سرمایه

    دوماً، دینِ دیگر. تا زمانی كه مشكل «بدهی خارجی» را به صورت مستقیم، مسئولانه، مصمم و در حد امكان منظم مورد توجه و بررسی قرار ندهیم، ، تمام پرسش های مربوط به دمكراسی، بیانیه ی جهانی حقوق بشر و یا آینده بشریت چیز هایی بیش از دو رویی، خوش باوری و دلایل موجه صوری نخواهند بود. تحت این عنوان یا تحت این تصویر نمادین، موضوع بر سر سود است و در ابتدا سود سرمایه بطور عام، سودی كه در نظم جهانی امروزی یعنی در بازار جهانی، انبوهی از بشریت را زیر یوغ خود در شكل جدید برده داری نگاه داشته است. و این همواره در شكل های سازماندهی دولتی و یا میان دولت ها به وقوع می پیوندد و مجاز شمرده می شود. اما مسایل دین خارجی و هر آن چه كه این مقوله می تواند مجازاً تفهیم کند، بدون حداقل روحی از نقد ماركسیستی، نقد بازار و منطق های متعدد سرمایه و نقد آن چیزی كه دولت و حقوق بین المللی را با این بازار پیوند می دهد، امكان پذیر نخواهد بود.

    دگرگونگی تعیین کننده با ارجاع به پرسش انگیز زوال دولت

    سوماً و سرانجام، یک دگرگونگی تعیین کننده با تكوین و تدوین مجدد، ژرف و انتقادی مفهوم دولت، دولت – ملت، حاكمیت ملی و شهروندی… رابطه دارد. و این امر بدون ارجاعی دقیق و منظم به یك مسأله انگیز ماركسیستی و اگر نه به استنتاج های ماركسیستی، ناممكن است. مساله انگیز و یا استنتاج های مربوط به دولت، قدرت دولتی و دستگاه دولتی و توهماتی كه نسبت به خودمختاری حقوقی آن ها در برابر نیروهای اجتماعی – اقتصادی وجود دارند و به همین ترتیب نیز در باره ی شكل های زوال و یا بهتر بگوییم نام گذاری مجدد و یا تعیین حد و مرزهای جدیدی برای دولت در فضایی كه دیگر بر آن تسلط ندارد كه در واقع هیچ گاه نیز كاملاَ بر آن تسلط نداشته است.

    ———————————————–

    یادداشت های دریدا:

    (*1)  گفته ی آلًن بلوم Allan Bloom، به نقل از میشل سوریاMichel Surya  در نشریه خطوط Lignes. در آن جا سوریا به درستی خاطر نشان می کند که بلوم «استاد و مداح» فوکویاما بوده است.

    (*2)  دو نمونه ­ی تازه از میان سیل «اخبار»، به هنگام بازخوانی این صفحه­ها. داستان دو «تخلف» کم و بیش حساب شده­ای است که امکان بروز آن­ها بدون واسطه و سیستم کنونی خبری غیر قابل تصور می ­بود. 1- دو وزیر کابینه (به ابتکار یکی از همکارانشان) سعی در منعطف ساختن یک تصمیم دولتی می­کنند که در حال اجرا بوده است و در مطبوعات (به خصوص رسانه ­های بصری) در باره ­ی نامه ­ی خصوصی (سری، «شخصی» و غیررسمی) که برای رییس دولت نوشته بودند و به رغم میلشان به وسیله ­ی مطبوعات فاش شده بود، «اظهار تأسف» می کنند. با این وحود، رئیس دولت، با این که نارضایتی خود را از کار دو وزیر پنهان نمی کند، و در پی او کابینه­ ی دولت و مجلس ناگزیر از دنباله ­روی از این دو وزیر می شوند. 2- وزیری دیگر از همین دولت در یک بداهه سرایی در برنامه ی صبحگاهی رادیو- تلویزیونی، خبطی می­کند. مطلبی نابه­هنگام از زبانش جاری می­شود و بلافاصله با واکنش شدید بانک مرکزی و یک سلسله روند های سیاسی- دیپلماتیک مواجه می­شود. همچنین می ­بایست به تحلیل از نقش عواملی چون سرعت و نیروی رسانه ­ها در قدرت این یا آن سوداگر فردی یا جهانی پرداخت. تماس­های تلفنی این سوداگر و سخنان کوتاه تلویزیونی­اش بیش از همه ­ی پارلمان­های دنیا بر روی تصمیم ­گیری سیاسی دولت­ها نقش بازی می ­کنند.

    (*3)  بر این نکته باید عدم استقلال سازمان ملل متحد را اضافه کرد، چه در زمینه­ ی مداخله­های سیاسی، اجتماعی، آموزشی، فرهنگی و نظامی آن و چه حتا در مورد چگونگی سازمان ­دهی و مدیریت تشکیلاتی. زیرا باید دانست که سازمان ملل متحد بحران مالی شدیدی را می­گذراند. دولت­های بزرگ، همگی دِین خود را نمی­پردازند. نتیجه­ ی آن، راه ­اندازی کارزار برای جلب حمایت سرمایه­های خصوصی، تشکیل «Councils» یا شرکت­های سهامی (متشکل از رؤسای صنایع، تجارت و امور مالی) به منظور پشتیبانی از سیاست سازمان مللی است که تحت شرایط بیان شده یا نشده ­ای، می­تواند (غالباً در این جا و آن جا ولی بیشتر در این جا تا آن جا) در جهت منافع بازار گام بردارد. در بیشتر موارد باید تأکید کرد که اصول راهنمای نهادهای بین­المللی کنونی خود را با این منافع سازگار می­کنند. چرا و چگونه و تا چه میزانی این کار را انجام می­دهند و حد و مرز آن به چه معنایی است؟ این تنها پرسشی است که فعلاٍ در این جا می ­توانیم مطرح کنیم.

     

    (*4)  در مورد این نكته ها رجوع كنید به اِتین بالیبارEtienne Balibard ، «پنج بررسی درباره ی ماتریالیسم تاریخی»، انتشارات ماسپرو Maspero ، پاریس، 1974 (و به خصوص به فصلی از آن درباره ی «اصلاح مانیفست كمونیست» و موضوعات مربوط به آن چون: «”پایان سیاست”»، «تعریف جدیدی از دولت» و «یك پراتیك جدید سیاسی»، ص. 83 و ادامه.

    (*5)  در باره ی تمایز میان «عدالت» و «حق»، من بار دیگر به خود اجازه می دهم كه خواننده را به رساله ی «نیروی قانون»* ارجاع دهم. ضرورت این تمایز به هیچ وجه باعث سلب صلاحیت از «حق» و ویژگی آن و رویكرد های جدید نسبت به آن نمی شود. بر عكس، چنین تمایزی ضروری به نظر می رسد زیرا پیش شرط هر گونه بازبینی و بازسازی است. بطور مشخص ضرورت این تفكیك در آن جا هایی احساس می شود كه به راحتی صحبت از پر كردن، بدون تجدید بنیان كاملِ چیزی می كنند كه امروزه «خلأ قانونی» می نامند. بنا براین، تعجب آور نیست اگر بیشتر مورد ها مربوط به مساله ی «مالكیت بر حیات»، میراث آن و نسل ها می شود ( مسایل علمی، حقوقی، اقتصادی، سیاسی در رابطه با آن چه كه ژِنوم بشر می نامند یا درمان ژن، پیوند عضو، مادران حامل، جنین های یخ زده و غیره).

    این تصور كه مساله به سادگی بر سر پر كردن یك «خلأ قانونی» است، در حالی كه باید در باره ی قانون، قانونِ قانون، حق و عدالت فكر شود و یا این تصور كه كافیست «لوایح قانونی» جدیدی تصویب شوند تا «مسأله حل» گردد، همه ی این ها به این میماند كه اندیشه ی اتیك را به یك كمیته ی اتیك واگذار كنیم.

    * در «ساختارشكنی و امكان عدالت»

    * Deconstruction and the Possibility of Justice, Rosenfeld, Carlson, Routledge, New York, 1992.

    (*6)  اما «رادیكال كردن» در این جا به چه معناست؟ این بهترین واژه نیست. این اصطلاح به معنای حركتی است كه جلو تر می رود تا باز نایستد. اما  مناسبت این واژه به همین جا ختم می شود. مسأله بر سر بیشتر یا كمتر «رادیكال كردن» است تا چیز دیگری، زیرا داو، به راستی، مسأله ی مبدأ و وحدت صوری آن است. مسأله بر سر باز هم پیش روی در ژرفای رادیكالیته، ینیاد و مبدأ از طریق گام برداشتن در همان جهت واحد نیست. تلاش ما این است كه راه به جایی بریم كه نمودار «بنیاد»، «مبدأ» و «رادیكال»، در وحدت هستی شناسانه اش، چنان كه همواره بر نقد ماركسیستی حاكم است، پرسش هایی را طرح كند كه در گفتمان به اصطلاح ماركسیستی یا اساساٌ بررسی نشده اند و یا به اندازه كافی این بررسی انجام نگرفته انست.

    داوی كه در این جا مشی راهنمای ما را تشكیل می دهد، یعنی مفهوم و نمودار شبح، از مدت ها پیش تحت این نام و مساله انگیز هایی چون امر سوگ، ایده آلی کردن، تصمیم نا پذیری به مثابه شرط تصمیم گیری مسئولانه…  اعلام شده بود.

    در این جه مناسبت دارد كه بر روابط میان ماركسیسم و ساختارشكنی تأکید نمایم. این روابط از آغاز سال های 1970 در رویكردهای متفاوت و غالباً متضاد یا سازش ناپذیر اما  بسیار فراوان تجلی پیدا کردند. چنان فراوان اند که من نمی توانم در این جا به طورعادلانه حق مطلب در مورد همه ی آن ها و دین خود را به آن ها ادا کنم.

    علاوه بر تألیفاتی که موضوع اصلی شان مناسبات ساختارشکنی و مارکسیسم است ( مانند کتاب میکائل ریان Michael Ryan، به نام مارکسیسم و ساختارشکنی، یک پیوند بحرانی Marxism and Deconstruction, A Critical Articulation * و کتاب ژان ماری بونوآ  Jean-Marie Benoist  تحت عنوان مارکس مرده است **، که در حقیقت بخش آخر آن، به رغم عنوان کتاب، سلامی به مارکس است و در عین حال عامداً «ساختارشکن» است و کمتر نفی گرا، بر خلاف حکم مرگی که صادر می کند) رساله های فراوانی نوشته شده اند که امکان سرشماری آن ها در این جا نیست. به عنوان نمونه اسامی نویسندگان زیر را می آوریم:

    1. – J. Goux, Th. Keenan, Th. Lewis, C. Malabou, B. Martin, A. Parker, G. Spivak, M. Sprinker, A. Warminski, S. Weber.

    *    Johns Hopkins, University Press, 1982.

    **  Gallimard, 1970. 

    ———————————————–

    یادداشت های مترجم:

     

    (1)  Différance : تمایز. این واژه، از کنفرانس 1968به بعد، یکی از نماد های فلسفی دریدایی را تشکیل می دهد. از لحاظ تلفظ تفاوتی با کلمه فرانسوی  Différence ندارد. اما از لحاط نگارشی، به جای حرف e با حرف a ایتالیک نوشته می شود. بدین ترتیب، تمایز میان دو «تمایز» مشخص می شود.

    «تمایز» دریدایی (که به پیش نهاد بابک احمدی، بهتر است بنویسیم “تمایوز” تا فرق آن با “تمایز” روشن شود *)، دلالت به «عمل تمایز گذاری» می گند. بدین ترتیب، «تمایز» را به طور دینامیک و نه ایستا (استاتیک) مد نظر قرار می دهد. «تمایز» دریدایی،  آن تمایزی است که در حال شدن می باشد و نه آن تمایزی که مستقر و تثبیت گردیده است. نزد دریدا، این «تفاوت» به ظاهر کوچک، از آن جا که فرایندی را مشخص می کند و نه چیزی را که تعریف شدنی، تعیین کردنی و فرا گرفتنی است، عمل «تمایز گذاری عقلانی» را بی اثر می کند. توسل به  Différance امکان «بازی»، «انحراف» و «نا متعادلی»  را در قلب دستگاه های تعقل گرای فلسفی وارد می نماید. **

    *      ساختار و تأویل متن جلد 2 شالوده شكنی و هرمنوتیك. بابك احمدی. ص 387.

    **  برای مطالعات بیشتر رجوع کنید (به زبان فرانسه) به «واژگان دریدا»:

                                   Le vocabulaire de Derrida, Charles Ramond, ellipses, Paris 2001.

     

     

     

    (2)        Espacement

    (3)       Déplacement

    (4)      Super-Etat

    (5)      منظور  «اتحائیه کمونیست ها»است که یک سازمان «بین المللی» بود و در سال 1847 در لندن نخستین کنگره خود را تشکیل می دهد. مارکس و انگلس در  این کنگره  مأمور تدوین برنامه ی این سازمان می شوند. یک سال بعد، برنامه به نام «مانیفست حزب کمونیست» منتشر می شود. مانیفست کمونیست با این کلمات آغاز می شود: « شبحی در اروپا در گشت و گئار است – شبح کمونیسم.»

    (6)      Appropriation

    (7)      à venir

    (8)      Indécidable موضوعی که در باره آن نمی توان تصمیم گرفت. نزد دریدا، «تصمیم» واقعی زمانی است که انسان در برابر «تصمیم ناپئیری» قرار گیرد. 

    (9)      Lumières منوران عصر روشنایی. در سرزمین زبان کانت، Aufklärung نام دارند.

    (10)   Événement

    (11)   مسیحایی: messianique  و مسیحائیسم:messianisme

    (12)   Promesse

    (13)   Désertique

    (14)   Événement

    (15)  Appropriation

    (16)  Mystique

    (17)  Travail de deuil: امر بازبینی، درس آموزی، تأمل و تعمق و نقد و حساب رسی… در سوگ دیگری. این گونه «سوگواری» که  با سوگواری معمولی و رایج و سنتی متفاوت است می تواند به طول انجامد.

    (18)  Logocentrisme یا کلام- خرد محوری، زیرا لوگوس یونانی به دو معنای کلام و خرد است.

    (19)  Linguistisme

    (20)  Phonologisme

    (21)  Démystification

    (22)  Dé-sédimentation

    (23)  Trace

    (24)  Arraisonner

    (25)  Etat de la dette

    (26)  هاملت، صحنه ی پنجم. شکسپیر. ترجمه ی م. فرزاد، ص. 53 –54 ، بنگاه انتشارات نشر کتاب.

    (27)  همانجا

     

     

     

    —————————————————————–

     

  • تاریخچه سندیکای کارگران شرکت واحد به مناسبت سالگرد اعتصاب رانندگان شرکت اتوبوس رانی تهران در 4 دی 1384

    برگرفته از:  کانون مدافعان حقوق کارگر

    در ۱۴ تیر ۱۳۳۵ شرکت اتوبوسرانی واحد افتتاح شد و اولین اتوبوس از میدان فردوسی به سمت بازار حرکت کرد. [1] به دنبال آن در سال ۱۳۳۶ اولین هیات موسس سندیکای مستقل کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه آغاز به کار کرد. این هیات موسس دفتری را در زیرپل چوبی اجاره کرد. با تلاش های اعضای این هیات موسس، سندیکای مستقل کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه با شماره ثبت ۸۲ تشکیل شد و در تاریخ ۲۷ فروردین ۱۳۳۷ جشنی برای افتتاح سندیکا در تماشاخانه تهران واقع در لاله زار برپا شد. [2]

    در مهر ۱۳۳۷ اولین انتخابات هیات مدیره سندیکای کارگران اتوبوسرانی تهران و حومه برگزارشد. و فرج فرج الهی به عنوان رئیس هیات مدیره و یوسف ساروخانیان به عنوان دبیر انتخاب شده بود.اولین اعتصابی که پس از تاسیس سندیکا شکل گرفت درسال ۱۳۳۹بود هر چند هیات مدیره سندیکا با این اعتصاب مخالف بود. در این سال شرکت واحد از دادن حق عایله‌مندی به رانندگان خودداری و روز جمعه را روز کار محسوب کرده بود و بابت نیامدن به سرکار در روز جمعه کارگران جریمه می شدند. رانندگان در اعتراض به این مسایل دست به اعتصاب زدند. رانندگان با پارک کردن اتوبوس های خود در کنار خیابان و در سکوت کامل بر روی جدول کنار خیابان نشستند.

     پلیس آگاهی تهران به محض اطلاع از این موضوع با دستگیری رانندگان اعتصاب را درهم شکست. رانندگان اعتصابی به طور دسته جمعی اخراج شدند. هیات مدیره به دبیری یوسف ساروخانیان با کارفرما وارد مذاکره شد. در این مذاکرات کارفرما حق عایله مندی را پذیرفت و پس از آزادی رانندگان زندانی، رانندگان به کار بازگشتند.

    در سال ۱۳۴۰ در جریان بازدید نخست وزیر وقت علی امینی از شرکت واحد، اعضای هیات مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد در محل تعمیرگاه شرکت واقع در نارمک جلسه ای با وی داشتند. در این جلسه مذاکره کنندگان  به کسر مالیات از حقوق ناچیز کارگران اعتراض کرده و خواستار رفع این مشکل شدند. پس از این جلسه قرار شد این مالیات از سودحاصله از درآمد خود شرکت واحد کسر شود و بدین سان کارگران شرکت واحد تا سال ۱۳۵۹ از کسر مالیات ازحقوقشان معاف شدند.

    سندیکای کارگران شرکت واحد بعد از انقلاب فعالیت خود را ادامه داد. اما به تدریج از فعالیت تمام تشکل های کارگری جلوگیری شد و شوراهای اسلامی کار جایگزین آنان شدند.

    اواخر سال 1383 برخی از رانندگان شرکت واحد با استناد بر مقاوله‌نامه‌های ۸۷ و ۹۸ سازمان بين‌المللی‌کار – که آزادی تشکل‌های کارگری و پیمان‌های دسته‌جمعی را برای کشورهای عضو این سازمان الزامی می‌داند – اقدام به بازگشایي سنديكاي کارگران شركت واحد کردند. آنان حسینیه‌ای را در محل انجمن صنفی خبازان واقع در میدان حسن‌آباد گرفته  و اقدام به برگزاری کلاس‌های آموزشی کردند. تعدادی از فعالین کارگری در این کلاسها آموزش‌های لازم را به رانند‌گان داده و به این طریق و رانند‌گان با برخی از مبارزات کارگران و  فعالان کارگری در گذشته ، آشنا می‌ شدند. در این کلاسها حقوق اولیه‌ی انسانی، بخش‌هایی از قانون اساسی، روابط کار، قانون کار و دانستنی‌های سندیکایی، سیاست های جهانی سازی و … آموزش داده می شد. به رغم آنکه عوامل امنيتي به صورت نامحسوس در تمامی جلسه‌های هفتگي حضور داشتند، این فعالیت ها ادامه یافت. کارگران آموزش دیده با همکاران دیگرشان در خطوط ارتباط برقرار می‌کردند و در مورد حقوق و مطالبات عقب‌افتاده، حق مسکن و طرح طبقه‌بندی مشاغل صحبت می‌کردند و آموزش‌های لازم را در مورد بهداشت و ایمنی کار، جایگاه رانندگان  در حمل و نقل و فواید داشتن تشکل و سندیکای کارگری به طور فردی به آنها می دادند. این ارتباطات به صورت چهره‌به‌چهره تا پایان سال 83 به صورت مستمر ادامه داشت، اما از ابتدای سال 84 شکل پی‌گیرانه و جدی‌تری به خود گرفت. از هر منطقه‌ی شرکت واحد یک نفر در هیئت‌مؤسس حضور داشت و هر کدام از آنان در مناطق خودشان به‌همراه کارگران آگاهی که قبلاً آموزش‌های لازم را دیده بودند، به صورت علنی در توقف‌گاه‌ها، پایانه‌ها، خطوط و سرویس‌های کارگری با همکاران‌شان در مورد مسائل صنفی گفت‌وگو می‌کردند. از ابتدای سال 84 به صورت علنی رانندگان  به انجمن صنفی خبازان در میدان حسن‌آباد دعوت می‌‌شدند؛ روزهای جمعه جلسه برگزار می‌‌شد و رانندگان  از تمامی منطقه‌ها در آن شرکت می‌کردند و مشکلات کاری‌شان را مطرح می‌کردند. این جلسه‌ها اوایل با 60-50 نفر تشکیل می‌شد، اما به تدریج تعداد رانندگان  بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد. به دلیل کمبود جا، جلسه‌ها روزهای پنج‌شنبه و جمعه تشکیل می‌شد و روزهای عادی  به صورت نوبتی هر روز یکی از اعضای هیأت‌مؤسس در حسینیه‌ی خبازان کشیک می‌ماند و نظرات رانندگان  را می‌شنید و از آنان برای تشکیل سندیکا امضا می‌گرفت. در این جلسات فرصتی هم به شکل نوبتی به رانندگان  داده می شد تا در مورد مسائل و مشکلات کاری‌شان و معضلات مناطق خودشان صحبت کنند.

    یکی از فعالیت های هیئت‌مؤسس جمع آوری اخبار منطقه و خطوط با کمک خود رانندگان بود. هفته ای یک بار این گزارش‌ها توسط اعضای هیئت‌مؤسس بررسی میشد. مقاله‌های آموزشی و بولتن‌های آشنایی با قانون اساسی، حقوق کار، روابط کار و ایمنی کار تهیه  و در اختیار کارگران قرار داده میشد. هم‌چنین نامه‌های زیادی با امضای هیئت‌مؤسس در رابطه با مشکلات رانند‌گان، کارکنان، مناطق و شرکت واحد به مسئولین شرکت واحد، شورای شهر و وزارت کشور نوشته شد و درخواست شد که وضعیت رانند‌گان را از لحاظ حقوق و اجرای طرح طبقه‌بندی، کمک راننده و مسکن بهبود ببخشند، هر چند هیچ‌ پاسخی به آنها داده نمی شد.

    پس از ماه‌ها فعالیت مستمر و ارتباط چهره‌به‌چهره، تعداد زیادی از رانند‌گان درخواست تشکیل سندیکا کردند. امضاهای جمع‌آوري شده از کارگران به اداره‌ی كار تسليم شد. به دنبال جدی شدن مساله تشکیل سندیکا، عوامل خانه‌ی كارگر و شوراهای اسلامی با همكاري مديريت شركت واحد و حراست و عوامل امنيتي، ترتيب حمله به محل سنديكاي شركت واحد را دادند. این حمله در تاریخ 19 شهریور 84 صورت گرفت و افرادی مانند حسن صادقي(رييس هيأت‌مديره‌ي كانون عالي هماهنگي شوراهاي اسلامي كار)، احمدي پنجكي(رييس هيأت‌مديره‌ي كانون هماهنگي شوراهاي اسلامي كار استان)، حسن فرجي(رییس شورای اسلامی شهرستان ورامین) در آن شرکت داشتند. در این حمله چند نفر از فعالان سندیکایی زخمی شدند وهرچه در سنديكا بود به يغما رفت. این امر نه تنها سبب ترس رانندگان مصمم شرکت واحد نشد بلکه روند بازگشایی این سنديكا تسریع شد. اولین جلسه مجمع عمومی به دلیل به حد نصاب نرسیدن حاضران تشکیل  نشد. سپس از طریق روزنامه و هم‌چنین ارتباطات گسترده‌ای که با بخش‌هایی از رانندگان  وجود داشت، بار دیگر تاریخ مجمع عمومی برای 19 خرداد اعلام شد.

    این بار هیأت مؤسس از برای ثبت‌نام و کاندیداتوری هیات مدیره سندیکا دعوت کرد.  حدود 60 نفر در تمامی منطقه‌ها به عنوان کاندید ثبت نام کردند. اما  روز انتخابات رانندگان حسینیه‌ي خبازان را در محاصره نیروی انتظامی یافتند. در آن روز تعدادی از کارگران فعال دستگیر شدند، اما رانند‌گان با شنیدن این خبر در خیابان‌های اطراف حسینیه راه‌پیمایی کردند و در میدان حسن‌آباد  تجمع کردند. رانندگان  خواستار ازادی همکاران خود و انجام انتخابات بودند. حوالی  ظهر همه دستگیر شدگان آزاد و به جمع رانند‌گان در میدان حسن‌آباد پیوستند. نیروی انتظامی درخواست متفرق شدن داشت اما پافشاری و اصرار رانند‌گان باعث شد که مسئولان و نیروی انتظامی عقب‌نشینی کنند و با دستور شورای تأمین استان، شرایط برای انجام انتخابات فراهم شود. پس از برگزاری مجمع و تصویب اساس‌نامه، در حضور مأموران انتظامی و لباس‌شخصی و همچنین نماینده‌ی وزارت کار، رانند‌گان در دسته‌های 10 نفری وارد حسینیه می‌شدند و نمایندگان خودشان را انتخاب  و محل را ترک می‌کردند. پس از اتمام شمارش آرا، 19 نفر به عنوان هیئت‌مدیره و 2 نفر به عنوان بازرس انتخاب شدند و پس از استراحت کوتاه نیم‌ساعته، اولین جلسه‌ی هیأت‌مدیره برگزار شد.

    پس از تشکیل هیئت‌مدیره و انتخابات داخلی و مشخص شدن کمیسیون‌ها، فعالیت و کار اعضا متشکل‌تر و رسمی‌تر شد. جلسه‌های آموزشی هفتگی و جلسات هیئت‌مدیره برگزار می‌شد. اعضای سندیکا پی‌گیر مشکلات رانندگان  در مناطق و خطوط بودند و هر هفته گزارشی از یک منطقه در هیأت‌مدیره مطرح می‌شد و در این جلسه‌های هفتگی به سؤالات رانندگان  در مورد مشکلات کاری از جمله وضعیت اتوبوس، مرخصی، تعمیرگاه، برخورد کنترل‌ خطوط با رانند‌گان و …  پاسخ داده می‌شد.

     هیأت‌مدیره‌ی سندیکا هر هفته گزارشی از نمایندگان مناطق دریافت می‌کرد و در جلسه‌های خود حرف‌ها و درد دل‌های رانند‌گان را می‌شنید و ضبط می‌کرد و بعد از بررسی آن‌ها، با مسئولان شرکت واحد گفت‌وگو می‌کرد و در صورت عمل نکردن با شورای شهر و وزارت کشور مکاتبه‌ و مسائل، مشکلات و درخواست‌های رانند‌گان را اعلام می‌کرد. عدم رسیدگی به خواسته های کارگران سبب شد که آنان برای دستیابی به خواسته ها و حل مشکلاتشان به اعتصاب متوسل شوند. اولین اعتراض روشن کردن چراغ‌های اتوبوس‌ها در تاریخ 16 مهر 84  بود. در جریان این حرکت، در روزی آفتابی تمام چراغ‌های اتوبوس‌ها در سطح شهر تهران روشن شد که در جامعه بازتاب داشت و چند نفر از اعضاي هيئت‌مديره در همان روز در دفتر رئيس‌جمهوري حاضر شدند و مشکلات رانند‌گان را مطرح کردند. بی توجهی به این خواسته ها و اعتراض رانندگان،  دومین اعتراض با فاصله‌ی پانزده روز به شکل نگرفتن بلیط از شهروندان شکل گرفت. تا دي‌ماه 84 نه‌تنها مشكلي از دوش كارگران برداشته نشد بل‌كه تعداد ديگري از اعضاي هيئت‌مديره نیز بازداشت شدند.  اين بي‌توجهي‌ها به خواست‌های كارگران و بازداشت‌ها سبب شد تا بخش‌هایی از رانندگان  در مجمع‌هاي هفته‌گي تقاضاي اعتصاب كنند. البته درون هیئت‌مدیره برای شروع اعتصاب اختلاف بود و اکثریت عقیده داشتند که برای اعتصاب آموزش و آگاهی کافی وجود ندارد و نباید اعتصاب کرد. سنديكا به این منظور اطلاعيه‌ی آموزش اعتصاب منتشر کرد اما به محض اين‌كه اطلاعيه به دست رانند‌گان رسيد، رئيس هيئت‌مديره ،منصور اسالو، و چندين نفر از اعضاي هيئت‌مديره دستگير شدند. اين بازداشت‌ها سبب شد که كارگران رسماً و با اصرار از سنديكا بخواهند اعتصاب انجام شود و در حقیقت اعتصاب با فشار بدنه‌ی کارگری شکل گرفت. تعدادي از اعضای هيئت‌مديره كه هنوز بازداشت نشده بودند با صدور اطلاعيه‌ای، روز 4 دی‌ماه 1384را روز اعتصاب اعلام كردند كه پس از آن باز هم تعداد ديگری از اعضاي هيئت‌مديره و اعضای سنديكا بازداشت شدند. این اعتصاب که برای گرفتن مطالباتی از جمله افزایش دستمزد، اجرای طرح طبقه‌بندی مشاغل، دریافت بن کارگری، ایجاد امکانات بهداشتی، رفاهی و ورزشی و . . . بود، خواسته‌ی دیگری نیز داشت که آزادی اعضای بازداشت شده‌ی هیئت مدیره و سندیکا بود. هر یک از اعضای هیئت‌مدیره، مأمور مناطق خودشان بودند و موظف بودند اول صبح و زودتر از رانند‌گان در منطقه حضور داشته باشند و رانندگان  را دعوت به اعتصاب کنند. یکی از اعضای هیئت مدیره در مورد روز اعتصاب چنین می‌گوید: «من هم مسئول منطقه‌ای بودم و صبح زود و جلوتر از دیگر رانندگان  به همراه یکی از دوستان در آن منطقه حاضر شدم. جلوی منطقه پر از مأموران انتظامی و لباس‌شخصی بود. تعدادی از رانندگان  تعرفه‌های خودشان را گرفته بودند اما به طرف اتوبوس‌های‌شان نرفته بودند و منتظر بودند. بعد از مدتی همه‌ی رانند‌گان رسیدند و اعلام شد که هیچ‌کس اتوبوس را از منطقه خارج نکند تا با همکاران مناطق دیگر هماهنگ باشند. تعداد دیگری از رانندگان فعال دستگیر شدند. منطقه‌ی 4 تا ساعت 11 بسته شده بود و تنها پس از درگیری توانسته بودند آن را باز کنند. فعالان اعتصاب در منطقه‌ی 5 (توقف‌گاه 17 شهریور) بازداشت شده بودند و به کلانتری منتقل شده بودند،  اما کارگران اعتصابی خواهان آزادی آن‌ها شده بودند و به همین دلیل مأموران وحشت‌زده ساعت 8 صبح آن‌ها را به منطقه بازگردانده بودند. در این منطقه با همکاری دوستانی که از منطقه‌ی 4 آمده بودند، توانستند اعتصاب را تا ساعت 12:30 ظهر نگه‌ دارند. اما کانون اعتصاب منطقه‌ی 6 بود که یکی از بزرگ‌ترين مناطق اتوبوسراني تهران به شمار مي‌رفت؛ رانندگان از مناطق دیگر که اعتصاب‌شان شکسته شده بود به آن‌جا رفته بودند و حتی برخی خانواده‌های خود را نیز آورده بودند که آنان نیز از خروج اتوبوس‌ها جلوگیری می‌کردند. ابراهیم مددی كه همان روز از زندان آزاد شده بود نیز در آن‌جا حضور پیدا کرد.  نیمه‌های شب بود که خبر داده بودند شهردار تهران در جمع کارگران اعتصابی حاضر خواهد شد. حضور او در منطقه 6 اتوبوس رانی  برای شکستن اعتصاب بود. در چند روز بعد رانندگان بازداشت شده به تدریج آزاد شدند. شهردار هم با هیئت‌مدیره‌ی سندیکا جلسه‌اي گذاشت و قول همكاري داد. پس ازگذشت چند هفته  نه‌ اسالو آزاد نشد و نه مسئولان چراغ سبزي به خواست‌هاي رانندگان  نشان دادند.

    شهردار ترتيب ملاقاتي را با كل رانند‌گان  در استاديوم 12 هزار نفري آزادي داد تا شاید موفق شوند رانند‌گان را  از همکاری با سنديكا‌ی‌شان منصرف كنند. بيش از 8 هزار نفر از رانند‌گان در این گردهمایی شرکت کردند. تمام مسئولان شركت واحد از جمله مدير عامل شركت واحد به این محل آمده بودند.خانواده‌ی اسالو هم آمده بودتا شايد بتوانند قول آزادي اسالو را از شهردار بگيرند. شهردار تهران در سخن‌راني خود ضمن دادن وعده‌ی رسيد‌گي به مشكلات رانند‌گان، سعي داشت كارگران را قانع كند تا با سنديكاي کارگران شركت واحد همكاري نكنند. اين صحبت‌ها خشم رانندگان  را برافروخت و رانند‌گان شعارهایي براي آزادي اسالو و حمايت از سنديكا دادند. آنان  شعار «قاليباف اعتصاب يادت نره» را سر مي‌دادند.

    پس از آن دیگر به اعضاي سنديكا در شهرداري اجازه‌ی ملاقات نمی‌دادند و مدير عامل وقت هم كه به‌تازگي عوض شده بود از ملاقات با اعضای هیئت‌مدیره امتناع می‌ورزيد و همان حرف‌هاي رئيس قبلی مبني بر اين‌كه «من سنديكا را به رسميت نمي‌شناسم»  و «شخصاً به خواسته‌هاي كارگران رسيدگي مي‌كنم» را تحويل نمايندگان  سنديكا داد. این گونه بود که تصمیم به انجام اعتصاب دوم گرفته شد. به محض توزيع اطلاعيه‌ی اعتصاب از طرف سنديكا، از سوی شهردار و مديرعامل شركت واحد قرار ملاقاتي با اعضاي هيئت‌مديره‌ی سنديكا و در محل دفتر مدير عامل اتوبوسراني گذاشته شد كه از طرف سنديكا مددي، رضوی و سليمي به محل مذاكره رفتند. تا روز اعتصاب دوم يعني 8 بهمن84، يك هفته وقت باقي بود و اين زمان برای آن گذاشته شد که اعضای هیئت‌مدیره فکر می‌کردند شايد بتوان در این مدت امتيازي براي كارگران گرفت و در این صورت اعتصاب متوقف شود. مذاكره در حضور عوامل حراست شهرداري، نماينده‌ی شهردار، مدير عامل شركت واحد و حراست شركت واحد از ساعت 2 ظهر شروع شد و تا حدود 9 شب ادامه داشت كه طرف‌هاي مقابل اعضای سندیکا حاضر به دادن هيچ امتيازي جهت شكستن اعتصاب نشدند و تسلیم وعده‌های سر خرمن هميشگي نشدند!

    بلافاصله پس از پايان مذاكره، از طرف وزارت اطلاعات تمام اعضاي سنديكا احضار شدند و پس از بازجویي چندين ساعته در دادگاه انقلاب كه تا ده شب ادامه داشت، تعداد زیادی از آنان به بند 209 زندان اوين منتقل شدند با این وجود اعتصاب در همان ساعات اوليه شكل گرفت و بخش‌هایي از شهر تحت تأثير اعتصاب رانند‌گان قرار گرفت. در روز اعتصاب صدها نفر از رانندگان دستگير شدند و روانه‌ی زندان اوين شدند. بيش از سي‌صد نفر در همان روزهاي اوليه‌ی پس از اعتصاب از كار بي‌كار شدند. به مرور تا مدت شش‌ماه اكثريت كارگران اخراجي به جز 45 نفر به سر كار خود بازگشتنند و اعضاي سنديكا هم هر كدام بعد از چندين ماه با قرارهاي وثيقه‌ی صد ميليوني از زندان آزاد شدند و داراي پرونده‌هاي در انتظار دادگاه شدند  یکی از اعضای هیئت مدیره می‌گوید: «اگر تخميني بخواهم بگويم از سال 84 تا امروز بيش از 400 بار اعضاي هيئت‌مديره و فعالان سنديكاي شركت واحد بازداشتي داشته و ده‌ها پرونده‌ی محكوميت به خاطر فعاليت سنديكایي ایجاد شده است.

    از آن پس هم فعالیت های سندیکا با افت و خیزهایی ادامه یافته است. تعداد زیادی از رانندگان در این رابطه بازداشت شده و حبس کشیدند اما این  فعالیت ها بی نتیجه نبوده است. وضعیت رفاهی رانندگان شرکت واحد بهتر از قبل شده و …

     

    برگرفته از:

    کانون مدافعان حقوق کارگر

    www.kanoonm.com

     

    [1] – اوایل دهه سی، دو بنگاه حمل و نقل درون شهری با هم در رقابت بودند، با نام های اتو توکل متعلق به حاج آقا توکل و اتو واحد متعلق به حاج آقا واحد. در دوران دکتر مصدق قرار بود طرحی اجرایی گردد که سرویس حمل و نقل شهری با مدیریت دولتی در تهران راه اندازی شود. در سال ۱۳۳۵ حاج آقا واحد توانست رقیب را از میدان بدر کرده و امتیاز تنها سرویس حمل و نقل درون شهری را به خود اختصاص دهد، و قرار شد اتو توکل هم سرویس حمل و نقل حومه تهران را پوشش دهد.

    [2] – پیام سندیکا شماره 41

  • پیش‌زمینه‌های پیدایش انقلاب اكتبر از منوچهر صالحی

    salehi-manouchehr 01

     

    پیش‌زمینه‌های پیدایش انقلاب اكتبر ۱۹۱۷

     منوچهر صالحی

    ماركس‌ و انگلس‌ در «مانیفست كمونیست» یادآور شدند كه بورژوازی همه «ملت ها را ناگزیر می‌كند كه اگر نخواهند نابود شوند، باید شیوه‌ی تولیدی او را بپذیرند و آن‌چه را كه به‌اصطلاح تمدن نام دارد، نزد خود رواج دهند، بدین معنی كه آن‌ها نیز بورژوا شوند.»[1] به‌عبارت دیگر، پس‌ از آن‌كه سرمایه‌داری در بعضی از كشورها به‌وجود آمد و مرحله معینی از انكشاف را پشت سر گداشت، در نتیجه خود به نیروئی بدل شد كه در دیگر كشورهای جهان زمینه را برای رشد و گسترش مناسبات سرمایه‌داری فراهم ساخت.

    به‌این ترتیب، این سرمایه‌داری خارجی است كه در كشورهای كم رشد و متكی به تولید كشاورزی سنتی به موتور دگرگونی‌های اجتماعی بدل گشت. به‌عبارت دیگر، سرمایه‌داری كشورهای متروپل به مثابه نیروئی خارجی از بیرون بر روند مناسبات درونی جوامع كم رشد تأثیر گذاشت و موجب دگرگونی‌های اجتماعی در این كشورها ‌گردید.

    ماركس‌ در همان دورانی كه می‌زیست، دریافت كه سرمایه‌داری انگلستان موجب انكشاف مناسبات سرمایه‌‌داری در كشورهای مستعمره شده‌ و از آن‌جمله در نتیجه‌ی دخالت مستقیم سرمایه‌داران انگلیسی در ایرلند و هندوستان مناسبات سرمایه‌داری آغاز به رشد نموده بود.[2] به‌این ترتیب آشكار می‌شود كه نیروی محركه برای تغییرات اجتماعی در كشورهای «فلاحتی» نیروهای خودی نبوده و بلكه این عامل خارجی است كه در این جوامع وظیفه تغییر مناسبات تولیدی سنتی و استقرار مناسبات تولیدی سرمایه‌داری را بر عهده می‌گیرد. همین وضعیت سبب می‌شود تا روند پیدایش مناسبات سرمایه‌داری در كشورهای پس‌مانده از انسجام دیگری برخوردار باشد. در این كشورها سرمایه و نیروی كار صنعتی به آن‌گونه كه در «مانیفست حزب كمونیست» مطرح شده است، هم‌سو و هم‌زمان با یك‌دیگر رشد نمی‌كنند.[3] در كشورهای كم‌رشد سرمایه‌ای كه به آخرین درجه از انكشاف دست یافته است، به‌عنوان سرمایه‌ی وارداتی به جامعه‌ی پس‌مانده پا می‌نهد و در این حوزه‌ی تولید با نیروی مولده‌ای روبه‌رو است كه دارای ویژگی‌های سنتی جامعه پیشاسرمایه‌داری است. به عبارت دیگر، در كشورهای پس‌مانده پیش‌رفته‌ترین نمود سرمایه در برابر عقب‌مانده‌ترین لایه نیروی مولده قرار دارد. بنابراین به‌جای رشد هم‌سو و هم‌زمان سرمایه و كار، با رشد ناموزون و حتی واژگون این عوامل روبه‌رو می‌شویم. سرمایه‌ی پیش‌رفته و نیروی كار پس‌مانده در تناقض آشكار با یك‌دیگر قرار دارند. چکیده آن كه در كشورهای پس‌مانده پیش‌رفته‌ترین بخش‌ از سرمایه مولده كشورهای متروپل كه به سرحد تولید انبوه رسیده ‌است و در نتیجه به بازاری بزرگ‌تر از بازار ملی خویش نیاز دارد، برای گسترش بازار جهانی به‌سوی كشورهای پس‌مانده روی می‌آورد و می‌كوشد تا با از میان برداشتن تدریجی مناسبات تولیدی سنتی، این جوامع را به جزئی از بازار جهانی بدل سازد. به‌این ترتیب در این كشورها پرولتاریا، یعنی طبقه كارگران روزمزد باید از دامن مناسبات تولیدی سنتی بیرون آید و در عوض‌ سرمایه مولدی كه در این كشورها به كار می‌افتد، از جوامعی می‌آید كه در آن‌جا مناسبات تولیدی سرمایه‌داری به‌حداكثر انكشاف دست یافته‌ است. پس با ناموزونی روند كار و سرمایه در كشورهای پس‌مانده روبه‌رو می‌شویم كه خودِ این امر سبب می‌شود تا سرمایه‌داری در كشورهای پس‌مانده، یعنی جوامعی كه در آن‌ها این مناسبات در نتیجه‌ی دخالت مستقیم سرمایه جهانی به‌وجود می‌آید، از مختصات دیگری برخوردار باشد.

    در این كشورها بحران اقتصادی به تنهائی در نتیجه اضافه تولید به‌وجود نمی‌آید و بلكه از یك‌سو بحران سرمایه‌داری در كشورهای پیش‌رفته صنعتی سبب می‌شود تا در كشورهای عقب‌مانده نیز بحران اقتصادی به‌وجود آید و از سوی دیگر ناموزونی رشد سرمایه و كار، یعنی عدم توازنی كه مابین فرهنگ تولید مدرن و فرهنگ زندگی سنتی وجود دارد، موجب بحران می‌شود. به‌عبارت دیگر، در كشورهای پس‌مانده تنها عوامل اقتصادی موجب پیدایش‌ بحران‌های ادواری نمی‌شوند و بلكه تضاد مابین روند تولید اجتماعی و رسوم وعادات سنتی كه هنوز خمیرمایه زندگی اكثریت جامعه را تشكیل می‌دهد، نیز سبب نوع دیگری از بحران می‌گردد.

    می‌دانیم كه از یک‌سومردم كشورهای پس‌مانده به تدریج می‌تواند شیوه‌ی سنتی زندگی خود را تغییر دهد و از سوی دیگر تحولاتی كه در روند تولید این کشورها رخ می‌دهد، دارای آن‌چنان كمیت و كیفیتی جهشی‌اند که سبب از هم‌پاشی سامانه تولید اجتماعی سنتی می‌گردند. این دگرگونی‌ها كه موجب گسیختگی شیوه زندگی سنتی می‌گردند و مقاومت اکثریت مردم در برابر پذیرش ساختارهای مدرن سبب چالش‌ اجتماعی و حتی بحران هویت در کشورهای پس‌مانده می‌شود.

    دیگر آن‌كه از آن‌جا كه در این گروه از كشورها نه دانش تولید مدرن و نه سرمایه‌ی كلان بومی وجود دارد تا بتواند در روند تولید پا نهد و به همتا و رقیب سرمایه خارجی بدل گردد، اجبارأ دولت مجبور است این وظیفه را بر دوش گیرد كه بودجه عمومی را در اختیار خود دارد و می‌تواند سرمایه کلانی را به یك‌باره در این و یا آن بخش‌ از صنایع مدرن به كار اندازد، روندی که دولت را به‌سرمایه‌دار بدل می‌کند. به این ترتیب در کشورهای پس‌مانده بحران‌های ادواری سرمایه‌داری فورأ به ‌بحران دولت تبدیل می‌شود. این مكانیسم موجب می‌گردد تا در این كشورها دستگاه دولت به‌طور مدام در مركز كلیه بحران‌های اجتماعی- اقتصادی قرار گیرد. به‌همین دلیل نیز دولت در كشورهای پس‌مانده به نهادی بی ثبات بدل می‌گردد كه برای ادامه زیست خود به استبداد می‌گراید، زیرا تنها در بطن این مناسبات سیاسی می‌تواند موجودیت خود را در جامعه تثبیت كند.

    همان‌طور كه در پیش‌ دیدیم، سرمایه‌داری در روسیه تزاری در نتیجه دخالت سرمایه‌داری خارجی در مناسبات سنتی این كشور به‌وجود آمد. در نتیجه‌ی اصلاحات ارضی سال ۱۸۶۱ كه خود تحت تأثیر تغییر و تحولات عظیمی كه در اروپای غربی تحقق می‌یافت، پدید آمد، زمینه برای گسترش تولید كالائی در روسیه فراهم گشت و با گسترش بازار، نخست سرمایه‌داران خارجی و سپس‌ از طریق هم‌كاری دولت با سرمایه‌داران بیگانه، شرایط برای توسعه صنایع مختلط تا اندازه زیادی فراهم گشت. در نتیجه‌ی این روند دولت خود به بزرگ‌ترین سرمایه‌دار داخلی بدل شد و در بخش‌های عمده تولید و توزیع صاحب نقش انحصاری گشت.

    بحران سرمایه‌داری جهانی در آغاز سده بیست موجب افزایش بحران در اقتصاد وابسته‌ی روسیه گشت و این امر زمینه را برای پیدایش انقلاب ۱۹۰۵ هموار ساخت. بحران مالی سال‌های ۰۳-۱۹۰۰ سبب شد تا بسیاری از شركت‌های خصوصی ورشكسته شوند. دولت از این وضعیت استفاده كرد و با خرید سهام این شركت‌ها، آن‌ها را به شركت‌های دولتی تبدیل كرد و به‌این ترتیب در بخش صنایع كوچك نیز صاحب نقشی تعیین كننده گشت.[4]

    بحران اقتصادی این سال‌ها هم‌راه با جنگ علیه ژاپن كه از ژانویه ۱۹۰۴ آغاز شد، موجب بد شدن وضعیتِ زندگی اكثریت مردم شهرنشین گشت. دهقانان نیز باید به جبهه‌ها می‌رفتند تا ارتش‌ روسیه که فاقد سلاح‌های جنگی مدرن بود، بتواند با پیكرهای آنان، یعنی با بهره‌گیری از امواج انسانی كمبود تسلیحاتی خود را در برابر ارتش‌ ژاپن جبران كند. تلفات انسانی بسیار سنگین در جبهه‌های جنگ از یك‌سو و بحران در تولید كشاورزی موجب كمبود مواد غذائی در سطح شهرها گشت. ‍

    روستائیان كه جوانان خود را در جبهه‌ها از دست می‌دادند و در نتیجه از نیروی كار سنتی خود محروم می‌شدند و شهرنشینان به‌خاطر بالا رفتن قیمت‌های مواد غذائی و كمبود درآمد از اوضاع حاكم به‌شدت ناراضی بودند و همین امر به‌تدریج زمینه را برای پیدایش‌ جو انقلابی در روسیه فراهم ساخت.

    اعتصابات كارگری طی این دوران به‌طور گسترده رشد كرد و دامنه اعتصابات در سال ۱۹۰۵ در مقایسه با سال ۱۹۱۷ تقریبأ ۴ برابر بود. با این حال جنبشِ انقلابی كه تا سال ۱۹۰۷ دوام داشت، به دلائل مختلف نتوانست زمینه را برای سرنگونی رژیم تزاری فراهم سازد.

    یكی از عواملی كه موجب تثبیت رژیم تزاری گشت، قرارداد صلحی بود كه در سال ۱۹۰۵ با واسطه‌گری انگلستان با ژاپن امضاء شد و به‌این ترتیب جنگ خاتمه یافت. دیگر آن‌كه رژیمِ تزاری مجبور شد برای فرونشاندن جنبش انقلابی در برابر خواست‌های مطالباتی مردمی كه نیروی اصلی این جنبش‌ را تشكیل می‌دادند، تا حدی عقب‌نشینی كند. در اكتبر همان سال تزار «مانیفست آزادی» را انتشار داد كه در آن آزادی وجدان، آزادی بیان، آزادی تشكیلات و اجتماعات برای همه ساكنین امپراتوری تضمین شده بودند. در عین حال اعلان گشت كه مجلس «دوما»[5] تشكیل خواهد شد. منتهی قوانین مصوبه‌ی دوما تنها وقتی می‌توانستند جنبه قانونی یابند كه به توشیح امپراتور می‌رسیدند. به‌این ترتیب تزار در برابر «دوما» از حق وتو برخوردار بود.

    پس‌ از آن ‌كه تزار طرح «مانیفست آزادی» خود را علنی كرد، بخشی از بورژوازی لیبرال كه در جنبش انقلابی ۱۹۰۵ شركت فعال داشت، عملأ خود را از جنبش‌ كنار كشید و كوشید با نفوذ در «دوما» این نهاد را به مجلسی از نوع پارلمان-هائی كه در غالب كشورهای اروپای غربی موجود بودند، بدل سازد. دهقانان نیز كه مجبور بودند هزینه و نیروی انسانی ارتش‌ تزاری را تأمین كنند، با خاتمه جنگ به تدریج از جنبش‌ دور شدند. كارگران كه در بدترین شرایط زندگی به‌سر می‌بردند، تا میانه سال ۱۹۰۷ كوشیدند جنبش‌ را به پیش‌ برند، اما به‌تدریج مجبور به‌عقب نشینی گشتند. لنین در رابطه با وقایع این دوران چنین نوشت: «پرولتاریا می‌جنگد و بورژوازی به‌سوی قدرت می‌خزد»[6] این گفته لنین به‌طور بارزی شرایط انقلابی آن دوران را مشخص‌ می‌سازد. بورژوازی لیبرالِ روسیه كه می‌خواست نهاد حكومت در این كشور به‌ساختاری چون نهاد دولت در انگلستان بدل گردد، كوشید برای تحقق این هدف از جنبش دهقانان و كارگران بهره گیرد و با ترساندن تزار از جنبش توده‌ای او را به سازش مجبور سازد. به‌عبارت دیگر، بورژوازی روسیه پنداشت دارای همان نقش اقتصادی- اجتماعی بورژوازی كشورهای سرمایه‌داری متروپل است و برای دست‌یابی به‌این هدف كافی است بتوان حكومت مستبده تزار را به حكومت مشروطه سلطنتی تبدیل كرد. ‍

    بورژوازی لیبرال روسیه بر این پندار بود كه با تحقق این روند می‌توان بر مشكلات روسیه غالب شد. اما همان‌طور كه در پیش‌ بررسی کردیم، بورژوازی لیبرال كه در روند تولید دارای نقشی تعیین كننده باشد، به مفهوم كلاسیك آن در روسیه وجود نداشت و بلكه بخش‌ عمده‌ای از روشنفكران و كارمندان دولت حامل اندیشه‌های بورژوازی لیبرال بودند و در عوض‌ سرمایه صنعتی به‌طور عمده در دستان دولت و یا در دست سرمایه‌دارانی بود كه در برخی از صنایع با دولت شریک بودند. به‌عبارت دیگر، حاملین اندیشه‌های آزادی و لیبرالیسم در این كشور بخشی از جامعه بود كه خود در روند تولید صنعتی دخالتی نداشت و بلكه به‌طور عمده مصرف كننده‌ی تولیدات صنعتی بود.

    كارگران روسیه نیز عملأ نمی‌توانستند جنبش‌ را به پیش‌ برند، زیرا در آن زمان از نظر كمیت و كیفیت در شرایطی قرار نداشتند كه بتوانند از پس‌ یك‌چنین کاری برآیند. طبق آماری كه موجود است، در آغاز این سده و به‌طور عمده در دوران انقلاب ۱۹۰۵ تعداد كارگران به‌هم‌راه اعضاء خانواده‌های‌شان روی‌هم به ۲۲ میلیون نفر تخمین زده می‌شد كه نزدیك به ۱۸ ٪ از جمعیت كل كشور را تشكیل می‌دادند. در همین دوران تعداد كارگرانی كه در صنایع بزرگ كار می‌كردند، به‌هم‌راه اعضاء خانواده‌های‌شان  برابر با ۳ میلیون نفر تخمین زده می‌شد كه روی‌هم ۲٬۴۵ ‍٪ از كل جمعیت كشور را تشکیل می‌دادند.[7] این آمارها نشان می‌دهند كه چرا نیروی محدود كارگرانِ صنعتی نمی‌توانست موجب تغییرات اساسی در بنیادِ نظام استبدادی گردد.

    دیگر آن‌كه جنبش سیاسی- كارگری در این دوران جنبشی بسیار جوان بود و از زمان تأسیس حزب سوسیال دمكراسی در این كشور تنها ۷ سال می‌گذشت و تازه این سازمان در همان آغاز پیدایش‌ خویش‌ با بحران انشعاب مواجه گشته بود. علاوه بر آن، در آن دوران همه‌ی فراكسیون‌های حزبی مرحله انقلاب روس‌ را مرحله انقلاب دمكراتیك می‌پنداشتند كه سركردگی آن می‌بایست در دستان بورژوازی لیبرال قرار می‌داشت. هر دو جناح حزب براین باور بودند كه برای از میان برداشتن دشواری‌های روسیه باید انقلاب دمكراتیك تحقق می‌یافت. برای هر دو جناح انقلاب سیاسی (انقلاب دمكراتیك) بر انقلاب اجتماعی (انقلاب سوسیالیستی) برتری داشت و مقدم بر آن بود. لنین خود پیش‌ از انقلاب ۱۹۰۵ در رساله «وظایف سوسیال دمكرات‌های روس» به این نکته اشاره كرد و چنین نوشت: «مبارزه موفقیت آمیز در راه آرمان كارگری بدون حصول آزادی سیاسی و دمكراسی كردن رژیم سیاسی و اجتماعی روسیه غیرممكن است»[8] او در همین رساله براین نظر است كه «سوسیال دمكرات‌ها كه همه معترفند انقلاب سیاسی در روسیه باید مقدم بر انقلاب سوسیالیستی باشد، پس‌ آیا لازم نمی‌آید كه با پیوستن به تمام این عناصر مخالف سیاسی برای مبارزه بر ضد حكومت مطلقه، عجالتأ سوسیالیسم را به عقب انداخت و آیا این امر برای تشدید مبارزه بر ضد حكومت مطلقه لازم و حتمی نیست؟»[9]

    لنین در كنگره سوم حزب كه در همین سال در لندن برگزار شد كه در آن تنها فراكسیون بلشویكی شركت كرده بود، نظرات خود را در رابطه با انقلاب ۱۹۰۵ دقیق‌تر ساخت و مسئله «حكومت انقلابی موقت» را مطرح کرد و به پیش‌نهاد او کنگره مصوبه‌ای را تصویب کرد كه در آن سوسیال دمكراسی باید برای تحقق منافع دراز مدت پرولتاریا در این حكومت شركت می‌کرد تا آن را به حکومت ائتلافی بورژوازی- پرولتری بدل سازد.

    لنین در اثر خود «دو تاكتیك سوسیال دمكراسی در انقلاب دمكراتیك» این مصوبه را مورد بررسی بیش‌تر قرار داد. در این قطعنامه از جمله آمده است «اعم از این كه شركت سوسیال دمكراسی در حكومت انقلابی ممكن باشد یا نه، باید به ‌منظور حفظ و تحكیم و بسط و توسعه پیروزی‌های انقلاب اندیشه لزوم فشار دائمی بر حكومت موقت از طرف پرولتاریای مسلح و تحت رهبری سوسیال دمكراسی را در بین وسیع ترین قشرهای پرولتاریا ترویج نمود.»[10] همان‌طور كه خواهیم دید، ۱۲ سال بعد، یعنی در سال ۱۹۱۷ لنین «تزهای آوریل» خود را بر اساسِ همین نظریه تدوین كرد و زمینه را برای سرنگونی دولت موقت كرنسكی فراهم ساخت.

    به‌هر حال سوسیال دمكراسی در دوران انقلاب ۱۹۰۵ هنوز آن‌طور كه باید و شاید در بین جنبش كارگری از نفوذ چندانی برخوردار نبود و این جنبش‌ در آن دوران بیش‌تر از همه از اندیشه‌های «سوسیال رولوسیونرها» متأثر بود. در آستانه‌ی انقلاب ۱۹۰۵ تا تحقق انقلاب اكتبر منشویك‌ها نیز در مقایسه با بلشویك‌ها از نفوذ بسیار بیش‌تری در محافل كارگری برخوردار بودند. در رابطه با درجه‌ی رشد جنبش كارگری می‌بینیم كه در كوران انقلابِ ۱۹۰۵ در پترزبورگ شوراهای كارگری به‌وجود آمدند كه رهبری آن در دست تروتسكی بود كه به هیچ‌یك از جناح‌های بالا وابسته نبود و بلكه با پیروانِ خود جناح مستقل کوچکی را در جنبش كارگری روسیه تشكیل داده بود. همه‌ی مدارك تاریخی نشان می‌دهند كه بلشویك‌ها در تدارك انقلاب ۱۹۰۵ دارای نقشی جنبی بودند. حتی نویسندگان «تاریخ حزب كمونیست شوروی» كه در دوران استالین این اثر را تدوین كردند، نیز بر اساس مدارك انكار ناپذیر مجبور شدند این واقعیت را بپذیرند و نوشته‌اند كه «در كشتی “پوتمكین”[11] تعداد قابل ملاحظه‌ای منشویك، سوسیال رولوسیونر و آنارشیست وجود داشتند.»[12]

    ضعف كمی و كیفی پرولتاریا، ضعف تشكیلاتی سوسیال دمكراسی، عدم ثبات محافل بورژوازی و عقب نشینی مصلحت‌آمیزِ تزاریسم در برابر بخشی از خواسته‌های مردم، پایان یافتن جنگ با ژاپن، فرونشینی بحران اقتصادی در كشورهای پیش‌رفته و مجموعه‌ای از عوامل دیگر موجب شدند تا انقلاب ۱۹۰۵ نتواند پیروز شود، هرچند كه این انقلاب بزرگ‌ترین جنبش توده‌ای بود كه تاریخ تا آن دوران به‌خود دیده بود.   

    با این حال جنبش انقلابی ۱۹۰۵ توانست استبداد تزاری را تا حدی محدود سازد. دستگاه سلطنت مجبور شد برای بیرون آمدن از بن‌بست سیاسی به نوعی از «قانون اساسی» و «حكومت پارلمانی» تن در دهد. در آوریل ۱۹۰۶ «قوانین اساسی» امپراتوری روسیه كه تا حد زیادی از قانون اساسی امپراتوری اتریش‌ رونویسی شده بود، به توشیح تزار رسید. بر طبق آن قانون تزار حق داشت مابین برگذاری دو دوره از مجلسِ «دوما» خود قوانینی وضع كند و به اجرأ گذارد. علاوه بر آن، كلیه قوانین بین‌المللی باید به تأئید امپراتور می‌رسیدند. دیگر آن‌كه فرماندهان ارتش‌ مستقیمأ از سوی تزار انتخاب می‌شدند.[13] در عوض‌ مجلس‌ كه آن‌را «دوما» نامیدند، فاقد حق وضع قوانین بود و تنها می‌توانست طرح قوانینی را ارائه دهد و تصویب آن‌ها را به  دولت پیشنهاد كند و هرگاه آن طرح قوانین توسط تزار توشیح می‌شدند، در آن‌ صورت جنبه اجرائی می‌یافتند.

    به‌هرحال نخستین «دوما» در پایان همان ماه تشكیل شد. بلشویك‌ها شركت در انتخابات «دوما» را تحریم كردند، زیرا بر اساس آن‌چه كه تصویب شده بود، این مجلس‌ تقریبأ نقشی در زندگی سیاسی روسیه نداشت. در مقابل منشویك‌ها و سوسیال رولوسیونرها[14] در انتخابات شركت كردند و كسانی از آن‌ها نیز از سوی مردم به نمایندگی برگزیده شدند. نمایندگان این مجلس‌ دارای تركیب طبقاتی زیر بودند؛ مالكین ۳۲ ٪، دهقانان ۴۲ ٪، شهروندان ۲۲ ٪ و كارگران تنها ۳ ٪ از كرسی‌ها را به‌دست آورده بودند.[15] با این حال تزار پس‌ از دو ماه این مجلس‌ را منحل کرد، زیرا منشویك‌ها و سوسیال رولوسیونرها از تریبون آن علیه دولت استبدادی دست به افشأگری زدند. انتخابات دومین «دوما» در سال ۱۹۰۷ برگزار شد. این بار بلشویك‌ها نیز در انتخابات شركت كردند و توانستند چند نماینده به این مجلس‌ گسیل دارند. در این «دوما» دیگر «كادت‌ها»[16] اكثریت مطلق آرأ را نداشتند، اما نیروی تعیین كننده مجلس‌ را تشكیل می‌دادند. در این «دوما» نیز مبارزه جناح‌های مختلف بالا گرفت و در نتیجه تزار از فرصت استفاده كرد و این مجلس‌ را پس‌ از سه ماه منحل کرد. اما پیش‌ از آن‌كه «دوما» تعطیل شود، دولت وقت فراكسیون سوسیال دمكراسی را به كودتا علیه سلطنت متهم ساخت و از «دوما» خواست مصونیت پارلمانی نمایندگان این فراكسیون را لغو كند. پس‌ از آن‌كه این تقاضای دولت به تصویب اكثریت «دوما» رسید، تمامی نمایندگان چپ «دوما» دستگیر شدند، بخشی زندانی، عده‌ای تبعید و چندین نماینده نیز به كار اجباری محكوم گشتند.

    پس‌ از انحلال «دوما»ی دوم، قانون انتخابات به‌گونه‌ای اصلاح شد كه از ورود نمایندگان چپ به مجلس‌ جلوگیری شود. بر اساس قانون جدید، انتخابات «دوما»ی سوم در همان سال انجام گرفت و از كل نمایندگان مجلس‌ ۵۰ ٪ از میان مالكین ارضی، ۲۲ ٪ از بین دهقانان و تنها ۲ ٪ از صفوف كارگران انتخاب شدند. به‌این ترتیب در این مجلس‌ اكثریت فاحش كرسی‌ها در اختیار نیروهای محافظه‌كار قرار داشت. به‌عبارت دیگر، در این «دوما» اپوزیسیون وجود نداشت. همین امر نیز سبب شد تا تزار این مجلس‌ را تحمل كند و «دوما»ی سوم توانست دوره پنج‌ساله خود را سپری کند. البته یادآوری این نكته مهم است كه نیروهای محافظه‌كاری كه در این مجلس‌ حضور داشتند، نیروهائی ناهم‌گون بودند و ضد یك‌دیگر مبارزه می‌کردند.[17]

    «دوما»ی سوم استولیپین[18] را به‌عنوان نخست‌وزیر انتخاب کرد و حکومت او سركوب نیروهای چپ را با شدت بی سابقه‌ای آغاز نمود. در عین حال دوران حكومت او هم‌راه بود با رشد روزافزون اقتصادی در این كشور. چنین شرایطی سبب شدند تا جنبش‌های مطالباتی كارگری دچار خمودگی و رخوت گردند. سركوب شدید سازمان‌های صنفی كارگری و سازمان‌های سیاسی كه از منافع و خواست‌های زحمت‌كشان و كارگران هواداری می‌كردند، موجب شد تا هزاران نفر خود را از دور و بر سازمان‌های سیاسی چپ كنار كشند. فروكش انقلاب ۱۹۰۵ سبب فروكش فعالیت سیاسی سازمان‌های چپ گشت. بیش‌تر روشنفكرانی كه به دور كانون‌های وابسته به سوسیال دمكراسی گرد آمده بودند، به تدریج دچار پراكندگی شدند. تفرقه سراسر جنبش چپ را فراگرفت و در نتیجه روحیه یأس‌ و نومیدی بر مجموعه جنبش‌ حاكم گشت و رژیم تزاری از هر زمان دیگری مقتدرتر می‌نمود. دیری نپائید كه بحران جنبش سیاسی به بحران سوسیال دمكراسی تبدیل شد.

    در دوران فروکش جنبش كارگری، بخشی از روشنفكران سوسیالیست روس‌ كوشیدند با به زیر سئوال بردن ماركسیسم برای دور ماندن خود از میدان مبارزه تئوری‌های قابل قبولی ارائه دهند. به‌طور مثال بوگدانف[19] كوشید ماتریالیسم تاریخی را كه زیرپایه نگرش تاریخی ماركسیسم را تشكیل می‌دهد، دگرگون سازد و آن‌را «اصلاح» كند. لوناچارسكی[20] كوشید مذهب و ماركسیسم را با یك دیگر آشتی دهد و بخشی دیگر از روشنفكرانِ چپ كوشیدند ماركسیسم را با دستاوردهای علوم جدید تطبیق دهند. لنین در سال ۱۹۰۹ برای مقابله با چنین نظراتی «ماتریالیسم و امپریوكریتیسیم» را منتشر کرد.

    به‌هر حال تا ترور استولیپین كه در سال ۱۹۱۱ رخ‌ داد، وضعیت نیروهای سوسیال دمكرات در روسیه بیش‌ از حد وخیم بود. اگر وجود جنبش انقلابی موجب شده بود تا جناح‌های گوناگون حزب، یعنی منشویك‌ها و بلشویك‌ها با همه اختلافاتی كه در تئوری و عمل با یك‌دیگر داشتند، باز با یك‌دیگر هم‌كاری كنند، در دوران افول جنبش‌ زمینه برای جدائی قطعی جناح‌ها به‌بهترین وجهی فراهم شده بود. جدائی بلشویك‌ها از منشویك‌ها درست در زمانی اتفاق افتاد كه وضعیت اقتصادی روسیه در نتیجه اصلاحات استولیپینی بسیار خوب بود. در سال ۱۹۱۲ كه اقتصاد روسیه از هر زمان دیگری شكوفاتر گشته بود، جدائی دو جناح از یك‌دیگر قطعی گشت و از این تاریخ به بعد هر یك از دو جریان به مثابه حزب مستقلی پا به‌عرصه فعالیت سیاسی نهادند.

    در همین سال نیز انتخاباتِ «دوما»ی چهارم انجام گرفت. این بار به احزاب سوسیال دمكرات نیز اجازه شرکت در انتخابات داده شد. بلشویك‌ها در ۶ حوزه انتخاباتی برنده شدند و در «دوما» فراكسیون مستقلی را تشكیل دادند كه رهبری آن با مالینووسكی[21] بود. این شخص‌ پس‌ از پیروزی انقلاب اكتبر بر اساس مداركی كه به‌دست آمده بود، به جرمِ جاسوسی برای پلیس سیاسی تزار دستگیر، محاكمه و اعدام شد.

    نكته جالب آن‌كه بلشویك‌ها در انتخابات «دوما»ی چهارم با شعارهای «جمهوری دمكراتیك، ۸ ساعت كار روزانه و تقسیم بلاعوض زمین‌های زراعی مالكین بزرگ مابین دهقانان» شركت كردند. به‌عبارت دیگر شعارهای انتخاباتی بلشویك‌ها به‌هیچ وجه دارای جنبه‌های ضد سرمایه‌داری نبود. طرح شعار جمهوری دمكراتیك نشان می‌داد كه بلشویك‌ها خواهان  مبارزه پی‌گیر با استبداد سنتی بودند. علاوه بر این آن‌ها شعار ۸ ساعت كار روزانه را از سوسیال دمكرات‌های اروپای غربی و شعار تقسیم اراضی را از سوسیال رولوسیونرهای روس‌ به عاریه گرفته بودند. هیچ‌یك از این شعارها سرمایه‌داری روسیه را تهدید نمی‌كرد، زیرا در آن زمان بلشویك‌ها نیز براین باور بودند كه روسیه در مرحله انقلاب دمكراتیك قرار دارد، انقلابی كه باید موانعی را از میان برمی‌داشت كه بر سر راه رشد سرمایه‌داری موجود بودند.[22]

    از جانب دیگر فراكسیون بلشویك‌ها كوشید از تریبون «دوما» برای گسترش نفوذ خود در میان محافل كارگری بهره‌برداری كند. بررسی این دوران نشان می‌دهد كه علی‌رغم سیاست سركوب و اختناقی كه پلیس مخفی تزار در قبال سازمان‌های كارگری در پیش‌ گرفته بود، روی‌هم شرایط برای فعالیت‌های علنی و نیمه‌علنی محافل چپ و كارگری وجود داشت، وگرنه بلشویك‌ها هیچ‌گاه امكان شركت در انتخابات را نمی‌یافتند و نمی‌توانستند در «دوما» فراكسیون مستقل خود را تشكیل دهند.

    چکیده آن‌كه رشد اقتصادی موجب شد تا تزار تا حد قابل ملاحظه‌ای از درجه اختناق بكاهد و حتی به گروه‌ها و سازمان‌هائی كه با نظامِ سلطنت مخالف بودند، نیز امكان فعالیت دهد. با ورود بلشویك‌ها و منشویك‌ها به «دوما» دیگر دولت نمی‌توانست از فعالیت‌های علنی و نیمه‌علنی احزابی كه در مجلس‌ نماینده داشتند، ممانعت کند. این وضعیت سبب شد تا منشویك‌ها بتوانند با شتاب در سندیكاهای كارگری، دانشگاه‌ها و محافل روشنفكری نفوذ كنند. البته بلشویك‌ها هم ساكت نماندند و بنا به ادعای «تاریخ حزب كمونیست شوروی» قادر شدند هژمونی اتحادیه‌های كارگری شهرهای پترزبورگ و مسكو را به‌دست آورند.[23] و باز بر اساس همین كتاب از نیروهای چپی كه در «دوما» شركت داشتند، ۶ نماینده بلشویك‌ها ۷۵ ٪ ‍و ۷نماینده منشویك‌ها ۲۵ ٪ از كارگران روسیه را نمایندگی می‌كردند.[24] البته این ادعا را نمی‌توان با واقعیت‌ها و مدارك تاریخی كه موجود هستند، اثبات كرد.

    اما آغاز جنگ جهانی مصادف بود با پایان دوران شكوفائی اقتصادی روسیه. از یك ‌سو بحران اقتصادی سبب كاسته شدن درآمد مالیاتی دولت گشت و از سوی دیگر دولت باید مبالغ سرسام‌آوری را جهت تأمینِ مخارج جنگ فراهم می‌آورد. دولت مجبور بود برای دست‌یابی به‌این هدف هم از سیستم بانكی كشور وام بگیرد و هم آن‌كه به حجم مالیات‌ها بی‌افزاید. در این رابطه دولت لایحه‌ای را برای تأمین مخارج جنگ تهیه و برای تصویب به «دوما» ارائه داد. لیكن سوسیال دمكرات‌ها حاضر نشدند به این لایحه رأی دهند و در نتیجه ۳ ماه پس‌ از آغاز جنگ بیش‌تر این نمایندگان دستگیر و محاكمه شدند، چند تن به زندان و عده‌ای نیز به تبعید محكوم گشتند.[25]

    جنگ سبب شد تا ۴ میلیون تن به جبهه‌ها فرستاده شوند كه به‌طور عمده از میان روستائیان برگزیده شده‌ بودند.[26] در نتیجه تولید كشاورزی كه به‌طور عمده با نیروی كار دهقانان سازمان یافته بود، در اثر كمبود نیروی كاری كه باید در جبهه‌ها می‌جنگید، دچار نابسامانی گشت و از حجم تولید به‌شدت كاسته شد. كمبود تولید فرآورده‌های کشاورزی آن‌چنان بالا گرفت كه دولت حتی قادر نبود برای جبهه‌های جنگ به اندازه كافی مواد غذائی و پوشاك تهیه كند. بیش‌تر صنایعی كه در اختیار دولت قرار داشتند، باید كالاهای نظامی تولید می‌کردند و با این حال دولت قادر نبود كمبود تسلیحاتی ارتش‌ روسیه را جبران كند. به‌این ترتیب روز به‌روز به مشكلات اجتماعی و اقتصادی افزوده شد. عقب‌ماندگی صنعتی روسیه نیز سبب شد تا ارتش‌ این كشور در غالب جبهه‌ها دچار شكست گردد و فرماندهان نظامی برای مقابله با سلاح‌های مدرن دشمن مجبور شدند از سربازان به‌صورت امواج انسانی استفاده كنند و در نتیجه طی ۴ سال جنگ بیش‌ از ۲میلیون سرباز روس‌ در جبهه‌ها كشته شدند.[27] تلفات شدید ارتش روسیه بیش‌ از همه دهقانان و كارگران را نسبت به دولت بدبین ساخت، زیرا ادامه جنگ موجب می‌شد تا شیرازه‌ی زندگی این طبقات بیش‌ از هر گروه اجتماعی دیگر از هم بگسلد. به‌این ترتیب ادامه جنگ موجب بدی وضعیت اقتصادی و قحطی مواد غذائی گشت و موج نارضایتی سراسر روسیه را فراگرفت. 

    در كشورهائی كه در آن‌ها شیوه تولید آسیائی حاكم است، دولت نقش تعیین كننده‌ای در زندگی اقتصادی جامعه بازی می‌كند. انگلس‌ در نامه‌ای كه در سال ۱۸۵۳ به ماركس‌ نوشت، یادآور شد كه «حكومت در شرق مدام تنها سه بخش‌ داشت: مالیه (غارت درونِ كشور)، جنگ (غارت درون و برون كشور) و امور اجتماعی كه برای تجدید تولید ضروری است.»[28] تاریخ این جوامع نشان می‌دهد هنگامی‌كه دولت  نتواند وظیفه سنتی خود را انجام دهد و هم در جنگ شكست خورد و هم نتواند با مدیریت خود به بهبودِ اقتصاد ملی یاری رساند، عملأ زمینه برای بحران سیاسی- اجتماعی فراهم می‌شود و تغییر حكومت به امری ضروری و اجتناب ناپذیر بدل می‌گردد.

    در روسیه نیز جنگ جهانی یکم سبب شد تا دولت مركزی كه بزرگ‌ترین قدرت اقتصادی در جامعه بود و زندگی روزمره میلیون‌ها تن به کارکرد او وابسته بود، نتواند روند تولید و بازتولید كشور را به‌شرائط عادی بازگرداند و در نتیجه كارگرانی كه در كارخانه‌های دولتی كار می‌كردند و دهقانانی كه بر روی زمین‌های دولتی زراعت می‌نمودند، چون ناتوانی دولت را دیدند، به‌تدریج علیه آن بسیج شده و به‌مخالفت با آن پردختند. به‌این ترتیب نارضایتی عمومی روز به‌روز پُر دامنه‌تر ‌شد و اعتصابات ابعاد گسترده‌تری ‌یافتند. نیروهای لیبرال جامعه برای خروج از بن‌بستی كه دولت و جامعه با آن روبه‌رو بودند، به طرح شعار مبارزه با استبداد پرداختند و خواهان پایان یافتن سلطه انحصاری تزار گشتند. توده عاصی و شورشی به‌سرعت رهبری این نیروها را ‌پذیرفت و به‌این ترتیب هژمونی جنبش سراسری به‌دست نیروهای هوادار دمكراسی و به‌طور ویژه به‌دست حزب «كادت» ‌افتاد. ‍

    اما هر چه به‌دامنه نارضایتی عمومی افزوده شد، به‌همان نسبت نیز سرمایه‌داران داخلی و خارجی از دولت سلب اعتماد كردند و كوشیدند سرمایه‌ و ثروت خود را از كشور خارج کنند. بی‌اعتمادی عناصر وابسته به دستگاه دولت در حقیقت نشانی از بی‌اعتمادی طبقه حاكمه به توانائی‌های خویش‌ در زمینه اداره و هدایت جامعه بود. به‌این ترتیب هنگامی كه غالب عناصر وابسته به‌هیئت حاكمه «بی سر و صدا اسباب و اثاثیه خود را جمع كردند و به خارج گریختند»،[29] در نتیجه برای طبقاتی كه تا كنون از قدرت دولتی بركنار بودند، فرصتی مناسب برای كسب قدرت سیاسی فراهم شد، آن‌هم به‌این دلیل كه طبقات محروم به‌وضوح دریافتند كه طبقه حاكمه قدیم عملأ صلاحیت رهبری جامعه را از دست داده است.

    بنابراین نخبگان روس دریافتند که تعویض‌ حكومت به‌مثابه یگانه راه خروج جامعه از بن‌بست، ضروری است. در چنین وضعیتی توده‌ها به‌دنبال نیروئی رفتند كه می‌توانست روابط سنتی روند تولیدِ اجتماعی را بازسازی كند. اگر از یك‌چنین زاویه‌ای به مسئله برخورد كنیم، درخواهیم یافت كه روند انقلاب‌ها در كشورهائی كه در آن‌ها شیوه تولید آسیائی وجود دارد، كوششی است برای تجدید تولید سامانه‌ای كه در نتیجه ضعف دستگاه دولت دچار خمودگی و بحران شده است. این روند به‌طور كلی دارای خصیصه محافظه‌كارانه است. به‌عبارت دیگر، انقلاب در این جوامع می‌خواهد روابط سنتی را كه در نتیجه بروز شرایط غیرعادی دچار بحران شده است، دگربار بازتولید كند، پس‌ هدف انقلاب بازگشت به نقطه آغاز حركت خویش است و نه ایجاد دگرگونی در روابط تولیدی موجود، آن‌هم در جامعه‌ای كه دولت نقش انحصاری در زندگی اقتصادی بازی می‌كند، هیچ‌یك از اقشار و طبقات اجتماعی دارای آن‌چنان نیرو و استعداد كافی نیست كه بتواند ساختار تولیدی جامعه را دچار دگرگونی‌های شگرف و بنیادی سازد.

    بحران نأشی از جنگ كه سراسر جامعه روسیه را فراگرفته بود، عملأ سبب شد تا دولت نتواند هم‌چون گذشته نقش تاریخی خود را در روند بازتولید اجتماعی بازی كند. به‌طور مثال بر اساس برنامه اقتصادی دولت، طی سال‌های جنگ از كل ظرفیت تولید صنعتی روی‌هم ۷۱ ٪ به تولید كالاهای نظامی و تنها ۴٬۶ ٪ به تولید كالاهای مصرفی كه باید نیاز ۱۷۰ میلیون نفر جمعیت كشور را تأمین می‌كرد، اختصاص‌ داده شده بود.[30] و یا آن‌كه در نتیجه جنگ بسیاری از خانواده‌های روستائی نیروی كار خود را كه به جبهه‌ها اعزام كرده بودند، از دست دادند. در سال ۱۹۱۶ در تومسك كه در نزدیكی سیبری قرار دارد، از مجموع ۶۴۰ هزار خانوار روستائی تزدیك به ۲۰۰ هزار خانوار فاقد نیروی كار مردانه بودند.[31] نتیجه آن‌ كه كمبود نیروی كار در روستاها سبب شد تا از سطح زمین‌های زیر كشت به‌شدت كاسته شود، امری كه موجب كمبود شدید موادِ غذائی و سبب پیدایش‌ِقحطی در مناطق شهری و به‌ویژه در شهرهای بزرگ گشت. مردم در مسكو و پترزبورگ به سبب قحطی دست به شورش‌ و اعتصاب زدند. انقلاب فوریه ۱۹۱۷ درحقیقت جنبش‌ اعتراضی مردم این دو شهر علیه دولتی بود كه نمی‌توانست به وظایف تاریخی خود عمل كند. تروتسكی در این زمینه نوشت «عمل سرنگونی به ابتكار و توسط نیروی شهر تحقق یافت كه تقریبأ یك هفتاد و پنجم از مجموعه مردم كشور را در بر می‌گرفت. اگر بخواهیم، می‌توانیم بگوئیم كه بزرگ‌ترین عمل دمكراتیك به شیوه‌ای غیردمكراتیك انجام گرفت.»[32] به عبارت دیگر، با رستاخیز مردم پترزبورگ علیه دولت تزاریسم، این رژیم سرنگون شد و جای خود را به دولتی داد كه به‌طور عمده از نیروهای لیبرال تشكیل ‌گشته بود. این انقلاب توسط هیچ حزب و دسته و گروهی سازمان‌دهی نشد و بلكه نتیجه عمل خودبه‌خودی و خودجوش مردم زحمتكش پترزبورگ بود. حتی كوشش بلشویك‌ها برای جلوگیری از اعتصابات كارگری در این روزها به‌جائی نرسید و كارگران پترزبورگ علی‌رغم خواست بلشویك‌ها و منشویك‌ها و حتی برخلاف نظر سوسیال رولوسیونرها به دامنه اعتصابات خود افزودند.[33]

    انقلاب فوریه از پائین و بدون رهبری سازمان‌های سیاسی آغاز شد و در نهایت سازمان‌های سیاسی مجبور شدند برای دوام خود از انقلاب پیروی كنند و به‌دنبال آن روانه گردند. به‌عبارت دیگر، به‌جای آن‌كه سازمان‌های سیاسی بتوانند مردم را به‌سوی انقلاب هدایت كنند، سازمان‌های سیاسی در زیر فشار روزافزون جنبش اعتراضی توده‌ها به دامن انقلاب رانده شدند. انقلاب فوریه در ابتدأ با شعار «نان» آغاز شد و به‌زودی مردم شعارهای «مرگ بر حكومت خودسرانه» و «مرگ بر جنگ» را نیز بدان افزودند و با این سه شعار به قصر سلطنتی در پترزبورگ هجوم بردند. اما انقلاب نمی‌توانست بدون پیوستن سربازان به جنبش توده‌ها پیروز شود. جنبش خودبه‌ خودی كارگری به‌تدریج قادر شد در سایه‌ی كوشش‌های شگرف خود بخشی از ۱۵۰هزار سربازی را كه در سربازخانه‌های پترزبورگ مستقر بودند، به‌سوی خود جلب كند. در روز ۲۶ فوریه به‌شتاب این روند افزوده گشت و به ناگهان بیش‌ از ۶۰ هزار سرباز که بیشترشان روستائی بودند، به جنبش‌ پیوستند و در  شامگاه روز بعد انقلاب پیروز شد.[34]  در حقیقت انقلاب فوریه را كارگران پترزبورگ به پیروزی رساندند. موتور این انقلاب را كارگران صنایع پارچه‌بافی این شهر تشكیل می‌دادند. برخلاف خواست كلیه سازمان‌های چپ، كارگران و سربازان در روند انقلاب نهادهای سیادت خود، یعنی شوراها را به‌وجود آوردند. انقلاب فوریه باید جامعه را از بن‌بستی كه در آن گیر کرده بود، بیرون می‌آورد. این انقلاب باید به نیازهای بلاواسطه توده‌ها پاسخی مثبت می‌داد و این امر ممكن نبود، مگر آن‌كه جنگ خاتمه می‌یافت و با قحطی به‌شدت مبارزه می‌شد. برای رسیدن به‌این هدف‌ها باید در سامانه سیاسی كشور تغییراتی اساسی رخ می‌داد. نخستین گامی را كه انقلاب در این جهت برداشت، مجبور ساختن تزار به چشم‌پوشی از مقام سلطنت بود. «سلطنت مقدس» سرنگون شد و كارگران با شتاب نظام جمهوری دمكراتیك را جانشین رژیمِ مستبده سلطنتی ساختند، بی آن‌كه از خود تمایلی برای كسب قدرت سیاسی نشان دهند. بنابراین كارگران دستگاه دولت را در اختیار نیروهائی قرار دادند كه در حرف از زحمت‌كشان هواداری می‌كردند. در این دوران هر دو جناحِ سوسیال دمكراسی از پایگاه چندانی در میان توده‌ها برخوردار نبودند. به‌همین دلیل نیز «دوما»ی چهارُم به كانون اصلی انقلاب بدل شد كه در آن نیروهای لیبرال و متمایل به خرده‌بورژوازی اكثریت داشتند. «دولت موقت» نیز توسط «دوما»ی چهارم تعیین شد. در این «دوما» نیروهای سوسیال دمكرات به‌این خاطر كه حق شركت در انتخابات را نداشتند، فاقد نماینده بودند. به‌این ترتیب «دولت موقت» به‌طور عمده از نمایندگان حزب «كادت» تشكیل شد. در كنار «دوما» و «دولت موقت» نهاد خودجوشِ دیگری، یعنی «شورای مركزی پتروگراد» تشکیل شد. از آن‌جا كه منشویك‌ها و بلشویك‌ها در «دوما»ی چهارم شركت نداشتند، كوشیدند این شورا را به كانونی در برابر «دولت موقت» بدل سازند.

    «دولت موقت» به‌خاطر ساخت و بافت خود قادر نبود به جنگ كه عامل اصلی پیدایش‌ بحران در ساخت دولت بود، پایان دهد. ادامه جنگ هم‌راه بود با ادامه بحران اجتماعی. به‌این ترتیب بحران اجتماعی- اقتصادی خود را در سیستم «حاكمیت دوگانه‌» بازتاب داد كه در یك‌سوی آن «دولت موقت» و در سوی دیگر «شورای مركزی پتروگراد» قرار داشتند كه در بسیاری از موارد در برابر یك‌دیگر قرار گرفتند و با سیاست‌هائی كه ارائه می‌دادند، کارهای یک‌دیگر را نفی می‌کردند و در نتیجه با هدر دادن انرژی اجتماعی برای از میان برداشتن بحرانی كه سراسر زندگی اجتماعی را فراگرفته بود، تلاش کافی نمی‌كردند.

    دیری نپائید كه اكثریت در شوراها به‌دست سوسیال رولوسیونرها و منشویك‌ها افتاد. سوسیال رولوسیونرها در «دوما»ی چهار در اقلیت بودند و در برابر «دولت موقت» نقش اپوزیسیون را بازی می‌کردند. همین نقش‌ را منشویك‌ها در شوراها در برابر سوسیال رولوسیونرها بر عهده گرفتند. در این دوران بلشویك‌ها در شوراها نقشی فرعی بازی می‌كردند.

    منشویك‌ها براین باور بودند كه انقلاب فوریه دارای خصلت دمكراتیك است و به‌همین دلیل برای بورژوازی لیبرال در انقلاب و آینده روسیه نقشی تعیین كننده قائل بودند. آن‌ها بر اساس این تحلیل كوشیدند از اكثریتی كه در شوراها كسب كرده بودند. به سود هم‌كاری و هم‌سوئی «شوراها» با «دولت موقت» بهره‌برداری كنند. اما «دولت موقت» فاقد هرگونه برنامه روشنی برای بیرون آوردن جامعه از چنگ عفریت جنگ بود. جنگ هم‌چنان ادامه داشت و قحطی هم‌چنان همه‌جا گیر بود. این شرایط سبب شد تا توده‌ها با شتاب دست از پشتیبانی «دولت موقت» بردارند. با این ‌كه در ماه‌های آخر در تركیب «دولت موقت» تغییراتی صورت گرفت و كرنسكی كه از پشت‌بانی سوسیال رولوسیونرها و منشویك‌ها برخوردار بود، ریاست حکومت را پذیرفت، لیكن دیگر كار از كار گذشته بود و مردم  به این دولت باوری نداشتند.

    درست در چنین شرایطی لنین شعار مركزی «همه قدرت به دست شوراها» را طرح كرد. این شعار كه در «تزهای آوریل» نیز گنجانده شده بود، برای مردمی كه هرگونه باوری را به «دولت موقت» از دست داده‌ بودند، این توهم را ایجاد كرد كه هرگاه خود حكومت را به‌دست گیرند، می‌توانند بر بحران اقتصادی و بن‌بست اجتماعی غلبه كنند. به‌این ترتیب بلشویك‌ها با برجسته ساختن كم‌كاری‌های «دولت موقت» به‌تدریج قادر شدند توده‌های كارگری و دیگر تهی‌دستان پترزبورگ و مسكو را به گرد خود جمع كنند. آن‌ها حتی مبارزه مسلحانه علیه «دولت موقت» را تبلیغ كردند و در ماه ژولای كوشیدند با اقدامی مسلحانه «دولت موقت» را سرنگون سازند، اما آن كوشش‌ با شكست روبه‌رو شد. لنین در نتیجه‌ی شكست این كودتای نظامی از روسیه به فنلاند گریخت و تروتسكی و كامنویف و تعداد دیگری از رهبران بلشویك دستگیر و زندانی شدند.[35]

    به‌این ترتیب جامعه هم‌چنان در وضعیت بحرانی به‌سر می‌برد، جنگ هم‌چنان ادامه داشت و قحطی با شدتی بیش‌تر همه‌جاگیر گشت. «دولت موقت» مجبور شد از سهمیه نان مردم بكاهد و به‌این ترتیب به درجه نارضایتی عمومی افزوده شد. در چنین شرایطی، از آن‌جا كه منشویك‌ها و سوسیال رولوسیونرها هم‌چنان از «دولت موقت» پشتیبانی می‌كردند، بلشویك‌ها به یگانه نیروی اپوزیسیون بدل گشتند و برای كارگران و تهی‌دستان پترزبورگ به تنها نیروئی بدل شدند كه می‌توانست جامعه را از بحران نجات دهد. بلشویك‌ها از پایان جنگ، از حكومت بلاواسطه توده‌ها و از تقسیم بلاعوضِ اراضی و حتی از تصرف كارخانه‌ها توسط كارگران سخن گفتند. هر یك از این شعارها خواست بخشی از طبقات و اقشار اجتماعی را در بر می‌گرفت و به‌این ترتیب زمینه برای اقدام مسلحانه بعدی كه منجر به «انقلاب اكتبر” شد. فراهم گشت. چکیده آن که بلشویك‌ها با طرح شعار «نان، صلح، آزادی» توانستند قدرت سیاسی را به‌چنگ آورند.

    msalehi@t-online.de

    www.Manouchehr-salehi,de

    پانوشت‌ها:

    [1] کارل مارکس- فریدریش انگلس: «مانیفست حزب کمونیست» به فارسی، انتشارات اداره نشریات زبان‌های خارجی، پکن، ۱۹۷۲، صفحه ۴۱

    [2] Marx, Karl: “Zur Kritik der politischen Ökonomie”, Die Dietzverlag, Berlin 1971, Seite 244

    [3] کارل مارکس- فریدریش انگلس: «مانیفست حزب کمونیست» به فارسی، انتشارات اداره نشریات زبان‌های خارجی، پکن، ۱۹۷۲، صفحه ۴۵

    [4] “Geschichte der UDSSR”, Band I, Seite 304

    [5] واژه «دوما» Duma در زبان روسی به معنی اندیشیدن است. این واژه تا پیش از پیدایش اتحاد جماهیر شوروی شامل همه نهادهائی  که جنبه مشورتی داشتند، هم‌چون گردهمائی‌ها، انجمن‌ها، شوراها و … می‌گشت. در روسیه تزاری به تدریج نهادهای دمکراتیک به‌وجود آمدند، ۱۸۶۴ دومای کشوری و از ۱۸۷۰ دومای شهری (انجمن‌های شهری» به‌وجود آمدند که فقط از حقوق مشورتی برخوردار بودند. پس از انقلاب ۱۹۰۵ «دوما» به مثابه مجلس ملی به‌وجود آمد تا ۱۹۱۷ چهار بار نمایندگان آن توسط آرای مردم برگزیده شدند.

    [6] “Geschichte der kommunistischen Partei der Sowjetunion (Bolschewiki)”, 1938, Seite 78

    [7] “Geschichte der UDSSR”, Band I, Seiten 305-306

    [8] لنین، “آثار منتخبه”، فارسی، جلد یك، صفحه ۲۱۴

    [9] همان‌جا، صفحات ۲۱۷ـ۲۱۶

    [10] همانجا، جلد یك، قسمت دوم، صفحه ۱۶

    [11] كشتی پوتمكین در این سال در بندر اودسا لنگر انداخته بود. ملوانان این كشتی علیه افسران خود دست به شورش‌ زدند و با كارگران اعتصابی ابراز هم‌بستگی کردند. به‌این ترتیب با آغاز این حركت زمینه برای پیوستن ارتش‌ به انقلاب فراهم شد.

    [12] “Geschichte der kommunistischen Partei der Sowjetunion (Bolschewiki)”, 1938, Seite 77

    [13] “Geschichte der UDSSR”, Band I, Seite 327

    [14] حزب سوسیال رولوسیونرها Partei der Sozialrevolutionäre حزب چپی بود که در پایان سال ۱۹۰۱ در نتیجه وحدت گروه‌های مختلفی که دارای گرایش‌های خلقی (نارودنیکی) بودند، به‌وجود آمد. نخستین رهبر این حزب ویکتور میخائیلوویچ چرنف Viktor Michailowitsch Tschernow نام داشت. روزنامه ارگان این حزب «دلو» Delo بود. بیش‌تر اعضأ و رهبران این حزب از روشنفکران برجسته روسیه بودند. این حزب در دوران تزار ممنوع بود، اما پس از پیروزی انقلاب فوریه ۱۹۱۷ فعالیت علنی خود را آغاز کرد و با شتاب از رشدی خیره‌کننده برخوردار شد و در بیش‌تر شوراها نیروی تعیین‌کننده بود. کرنسکی نیز پس از عضویت در این حزب به نخست‌وزیری روسیه برگزیده شد. در مه ۱۹۱۷ تعداد اعضاء این حزب به بیش از یک میلیون تن رسید. و به‌این ترتیب به بزرگ‌ترین حزب روسیه بدل گشت. این حزب در انتخابات شهری مسکو که در مه ۱۹۱۷ برگذار شد، ۵۸ درصد آرآ را به‌دست آورد. هم‌چنین در کنفرانس شوراهای دهقانان و کنفرانس سراسری روسیه که در مه ۱۹۱۷ در پتروگراد تشکیل شد، این حزب نیروی اکثریت بود. اما دیری نپائید که در این حزب انشعاب شد و جناح چپ آن به همکاری با بلشویک‌ها پرداخت و پس از قیام اکتبر از بلشویک‌ها پشتیبانی کرد.

    [15]  Ebenda, Seite 328

    [16] «كادت» مخفف «حزب دمكراتِ مشروطه طلب» به روسی است. این حزب به‌طور عمده اندیشه‌های لیبرالی را نمایندگی می‌كرد. از نقطه نظر لنین و بلشویك‌ها این حزب نمایند «بورژوازی لیبرال» روسیه بود، اما همان‌طور كه نشان داده شد در روسیه بورژوازی مولدی كه برای رشد خود نیاز به بازار باز كه در آن اصل رقابت آزاد حاكم باشد، وجود نداشت. به‌همان اندازه كه بلشویك‌ها را می‌توان حزب «طبقه كارگر» دانست، می‌شود این حزب را نیز حزب «بورژوازی لیبرال» نامید. این حزب می‌خواست با سلطنت كنار آید و استبداد تزاری را به سلطنتِ مشروطه بدل سازد. و سرانجام آن كه این حزب خواهان حكومت قانونی بود. اما از آن‌جا كه زمینه مادی برای تحقق یك‌چنین آرزوئی فراهم نبود، بنابراین شكست این حركت امری اجتناب‌ناپذیر بود. دیگر آن‌كه «ریچارد پایپس» در اثر خود «روسیه در پیش‌گاه انقلاب» ثابت كرد كه در نخستین «دوما» تنها ۸٬۵ ٪ از نمایندگان این مجلس‌ را تجار و صاحبان صنایع تشكیل می‌دادند. به‌عبارت دیگر بورژوازی مولد در برابر دولت فاقد هرگونه وزن اجتماعی بود.

    [17] “Geschichte der UDSSR”, Band I, Seite 331

    [18] استولیپین، پیوتر آرکادیویچ Pjotr Arkadjewitsch Stolypin در ۱۴آوریل ۱۸۶۲  در درسدن آلمان زاده شد و در ۱۸ دسامبر ۱۹۱۱ در سالن اپرای کیف توسط یکی از اعضاء سوسیال رولوسیونر ترور و کشته شد. او ۱۹۰۶ به نخست‌وزیری روسیه برگزیده شد و طی ۵ سال حکومت خود توانست در روسیه به اصلاحات اساسی دست زند. مهم‌ترین پروژه اصلاحی او نابود ساختن مالکیت جمعی روستائی «میر» بود که موجب پیدایش مالکیت شخصی در روستاها گشت.

    [19] بوگدانف، آلکساندر Alexander Bogdanow در ۲۲ اوت ۱۸۷۳ زاده شد و در ۷ آوریل ۱۹۲۷ در مسکو درگذشت. او پزشک، فیلسوف، اقتصاددان و نویسنده رمان‌های تخیلی بود. بوگدانف دردهه پایانی سده ۱۹ به سوسیال دمکراسی روسیه پیوست و ۱۸۹۶ عضو حزب سوسیال دمکرات روسیه شد. او پیش از انشعاب در حزب به بلشویک‌ها پیوست. او هم‌چنین عضو انجمن نویسندگان «به‌پیش» و «پرولتاریا» بود. او پس از شکست انقلاب ۱۹۰۵ با لنین دچار اختلاف شد و در نتیجه از حزب اخراج شد. او پس از پیروزی انقلاب اکتبر به کارهای فرهنگی پرداخت و در ایجاد انستیتو مارکس و انگلس نقشی تعیین‌کننده داشت. این انستیتو به گردآوری آثار مارکس و انگلس و ترجمه آن‌ها به زبان روسی پرداخت. او از ۱۹۲۰ در دانشگاه مسکو به تدریس اقتصاد سیاسی پرداخت. لنین کتاب «ماتریالیسم و امپریوکریتیسم» خود را در رد اندیشه‌های بوگدانف نوشت.

    [20] لوناچارسکی، آناتولی واسیلیویچ Anatoli Wassiljewitsch Lunatscharski در۲۳ نوامبر ۱۸۷۵ در اوکرائین زاده شد و در ۲۸ دسامبر ۱۹۳۳ در فرانسه درگذشت. او در سوئیس فلسفه تحصیل کرد و پس از پیروزی انقلاب اکتبر کمیساریای آموزش و پرورش شد و تا ۱۹۲۹ در این مقام باقی ماند. او ۱۸۹۷ عصو حزب سوسیال دمکرات روسیه شد و تا پیروزی انقلاب در تبعید به‌سر برد.

    [21] مالینوسکی، رومان وازلاویج Roman Wazlawowitsch Malinowski در ۱۸ مارس ۱۸۷۶ زاده شد و در ۵ نوامبر ۱۹۱۸ در مسکو اعدام شد. او ۱۹۰۶ عضو حزب سوسیال دمکرات روسیه شد و تا ۱۹۱۰ در سندیکای کارگران پترزبورگ شاغل بود. او در این سال دستگیر شد و زیر شکنجه تعهد داد که برای پلیس سیاسی روسیه تزاری جاسوسی کند. او به زودی از زندان آزاد شد و توانست در حزب به مقامات بالائی دست یابد. او با برخورداری از پشتیبانی لنین ۱۹۱۲ عضو کمیته مرکزی حزب شد و چندی بعد به عضویت «دوما» برگزیده شد. با آن که منشویک‌ها ۱۹۱۳ مدعی شدند مالینوسکی جاسوس پلیس است، اما لنین هم‌چنان از او پشتیبانی کرد. ۱۹۱۴ چهره واقعی او هویدا گشت و به‌همین دلیل او به آلمان گریخت. او پس از پیروزی انقلاب به روسیه بازگشت، اما شناخته و دستگیر و تیرباران شد.

    [22] “Geschichte der kommunistischen artei der Sowjetunion (Beschewiki)”, Seite 194

    [23] Ebenda, Seite 197

    [24] Ebensa

    [25] Ebenda, Seite 370

    [26] Ebenda, Seite 369

    [27] “Zeitaufnahme”: Band 3, “Vom Ersten zum Zweiten Weltkrieg”, Herausgeber: Dr. S. Groكmann, Seite 19

    [28] “Marx/Engels, Ausgewählte Briefe”, Dietzverlag, Berlin 1953, Seite 99

    [29]Pipes, Richard: “Rußland vor der Revolution”, Seite 226

    [30] Polloock, Friedrich: “Die planwirtschaftlichen Versuche in der Sowjetunion 1917-1972”, Verlag Neue Kritik, Frankfurt 1971, Seiten 21-22

    [31] Ebenda, Seite 19

    [32] Trotzki, Leo: “Geschichte der rußischen Revolution”, Erster Teil: “Februar- revolution”, Fischerverlag, 1973, Band I, Seite 127

    [33] Ebenda, Seite 95

    [34] “Geschichte der kommunistischen Partei der Sowjetunion (Belschewiki)”, Seite 221

    [35] “Informationen zur politischen Bildung”, Heft Nr. 281, Seite 13

  • سیما صاحبی به مناسبت سالگرد قتل‌های زنجیره‌ای

    مصاحبه تارنمای دماوند با 

    سیما صاحبی،همسر زنده‌یاد محمدجعفر پوینده:

    مبارزه با سانسور در یک جامعه توتالیتر اسلامی، حرکتی سیاسی محسوب می شود

    یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶

    دماوند/جواد متولی: دوازدهم آذر ۱۳۷۷ سالگرد ربایش و قتل محمد مختاری شاعر و نویسنده از اعضای کانون نویسندگان ایران است. به فاصله کمتر از یک هفته یکی دیگر از اعضای کانون، محمدجعفر پوینده نویسنده و مترجم نیز توسط ماموران وزارت اطلاعات ربوده و به قتل می رسد.این سلسله اتفاقات درست در زمانی به وقوع می پیوندد که جمع مشورتی هفت نفره‌ای برای راه‌اندازی مجدد کانون نویسندگان ایران، با حضور محمد مختاری و پوینده تشکیل شده بود. این جمع قرار بود در پاییز سال ۱۳۷۷ ضمن دعوت از همه نویسندگان، با برگزاری یک مجمع عمومی، اساسنامه جدید کانون را به رای عمومی گذاشته و هیات مدیره را انتخاب نمایند، تا کانون نویسندگان ایران پس از یک دوره توقف هفده ساله مجددا راه اندازی شود.

    اتفاقی که برای مقامات جمهوری اسلامی خوشایند نبود و متعاقب آن تلاش کرد با احضار و تهدید اعضای جمع مشورتی این حرکت را متوقف و از برگزاری مجمع عمومی جلوگیری کند.در آخرین نمونه از احضار و بازجویی‌ها، اعضای جمع مشورتی کانون به دادگاه انقلاب تهران احضار می شوند. خانم سیما صاحبی همسر محمد جعفر پوینده از ایشان نقل می کند که:«این یک بازجویی یا احضار نبود! آنها حکم قتل ما را صادر کرده‌اند.»

    آنچه در ادامه می خوانید روایت سیما صاحبی،همسر زنده یاد محمد جعفر پوینده در گفتگو با دماوند، از زندگی، اندیشه و آرمانهای او و مروری بر قتلهای زنجیره ای دگراندیشان و مخالفان در جمهوری اسلامی است:

     

    نوزده سال از ماجرای قتلهای زنجیره ای می گذرد.همسر شما آقای محمد جعفر پوینده یکی از قربانیان این جنایت است. ممنون می شوم ابتدا از آقای پوینده،سابقه کاری و فعالیت‌های ایشان را برای مخاطبان دماوند بگویید:

     

    همسر من محمد جعفر پوینده تحصیلات خودش را در رشته حقوق قضایی در دانشگاه تهران در سال ۱۳۵۲ به پایان رساند. سپس برای ادامه تحصیل در سال ۱۳۵۳ به پاریس سفر می‌رود. در آنجا تحصیلات خود را در رشته جامعه شناسی ادامه می‌دهد. در شهریور ۱۳۵۷ همزمان با جنبش مردمی که در آن زمان شکل گرفته بود، به ایران بر می گردد. از همان روزها یعنی ابتدای جنبش۵۷ تصمیم می‌گیرد تا در رشته خودش – که حقوق قضایی بود – کار نکند. علاقه اش از همان ابتدا بیشتر به این بود که در زمینه ترجمه کار کند. چون می دانست که قوانین‌ اسلامی هیچ مناسبتی با حقوق قضایی که در دانشگاه آموخته بود، ندارند.در حقیقت قوانین اسلامی را قوانین ضدبشری می دانست و می گفت:«با روحیه من و با چیزی که من درسش را خوانده ام در تناقضی آشکار است.»

    در همین راستا با توجه به تسلطش بر زبان فرانسه تصمیم گرفت، شروع به برگردان کتابها از زبان فرانسه به فارسی کند.در ایام ۲۶ سالگی، کار ترجمه را ابتدا با برگردان دو رمان  از” اونوره دوبالزاک ” نویسنده مشهور فرانسوی ، شروع کرد. یکی رمان «پیردختر» و دومی رمان «گوبسک ربا خوار» .

    بعد از آن همسرم با توجه به اینکه تحصیلاتش را  در رشته جامعه شناسی به پایان رسانده بود و به فلسفه هم علاقه داشت ، به سمت  ترجمه کتابهای حوزه جامعه شناسی و فلسفه رفت و کتاب«جامعه شناسی ادبیات» اثر” لوسین گلدمن” و کتاب «هگل و اندیشه فلسفی در روسیه» اثر” گی پلانتی- بونژور” را ترجمه کرد.در  مسیرترجمه های فلسفی و اجتماعی و جامعه شناسی ادبیات ، کم کم مقالات مختلفی را که به آنها علاقمند بود جمع آوری می کرد و با مقدمه ای که خودش روی آن‌ها می نوشت، بصورت کتاب منتشر می‌کرد.از جمله کتاب «درآمدی بر جامعه شناسی ادبیات» که مجموعه‌ای از مقالات بسیار مهم در حوزه فلسفه و جامعه‌شناسی و جامعه شناسی ادبیات است.

    در حقیقت می توانم اینطور بگویم که همسر من تنها یک مترجم نبود. وقتی که کار ترجمه‌ای را در دست می‌گرفت، مدت‌های طولانی- حتی می توانم بگویم شش ماه تا یکسال – پیش از آن‌که دست به ترجمه کتاب بزند، درزمینه موضوع ، یادداشت برداری و تحقیق می کرد. برای اینکه می خواست اول به موضوع مورد ترجمه مسلط شود و بعد به ترجمه کتاب دست بزند. در زمینه ترجمه ، فردی خیلی متعهد بود و تا زمانی که به مطلب مسلط نمی شد به خود اجازه نمی داد که آن مطلب را ترجمه کند. خیلی از مترجمان قدیمی زبان فرانسه شجاعت او را در ترجمه کتاب ها ی فلسفی و اجتماعی سنگین با این سن کم تحسین می کردند

    می‌خواهم به شما بگویم علت تسلطش به موضوع، همان کار و تحقیق مداومی بود که قبل از شروع ترجمه کتاب، به آن می پرداخت.موضوعاتی را که برای ترجمه انتخاب می کرد، موضوع پیشنهادی ناشرین نبود.بلکه موضوعاتی بودند که خودش به آنها علاقمند بود. هر آنچه که دغدغه ذهنی اش بود به آنها می پرداخت و ترجمه می کرد.
    از جمله دغدغه‌های فکری او مسئله زنان و حقوق آنان بود. برای همین در ادامه کارهایش  سه کتاب در زمینه زنان ترجمه کرد. او ستمی که در جامعه مردانه ایران به زنان می شد را می دید. او همچنین می دید که بعد از روی کار آمدن حکومت اسلامی این ستم  مضاعف شده است.اوشاهد آن بود که زنان را به زور وادار به رعایت حجاب اسلامی کردند و نیز شاهد قوانین اسلامی زن ستیزبود برای مثال اینکه یک شاهد زن برابر با یک شاهد مرد نبود و…. او این‌ مسايل را می دید و البته تشویق من هم درترجمه  درزمینه موضوعات زنان هم تاثیر داشت. من هم علاقمند بودم که او در این زمینه کار کند.او دراین زمینه سه کتاب ترجمه کرد:« اگر فرزند دختر دارید»،« زنان از دیدگاه مردان» و « پیکار با تبعیض جنسی »
    محمد جعفر پوینده همچنین با ماهنامه‌ای که سازمان یونسکو منتشر می کند،همکاری می کرد.

     

    منظورتان مجله پیام یونسکو است؟

    بله مجله پیام یونسکو. آنجا هم همکاری می کرد. او مقالات متعددی را از زبان فرانسه برای این نشریه ترجمه کرد. در همان مقطع بود که به مسائل حقوق بشر هم علاقمند شد.او می گفت : ” تمام قوانین قضایی ایران، قوانین ضد حقوق بشری هستند. از احکام اعدام گرفته تا قصاص. همچنین در ایران حق آزادی بیان و عقیده هم وجود ندارد و هر فردی به علت بیان عقیده اش محاکمه و یا  حتی اعدام می شود و الی آخر….”

     

    فرمودید که آقای پوینده همزمان با انقلاب سال ۵۷ به ایران برگشتند آیا ایشان با انقلاب ۵۷ موافق بودند که برگشتند یا…

    ببینید مسئله موافقت نبود. جنبش مردمی۵۷ در ابتدا  همه مخالفان رژیم شاه را اعم جریانات مذهبی و جریانات چپ و جریانات ملی را با خودش همراه کرد.هیچ‌کس نمی‌دانست که این جنبش مردمی در ادامه به کجا راه خواهد برد. در ابتدای این حرکت اغلب آدم‌ها چه سیاسی چه غیرسیاسی با این جنبش همراه شدند. هیچ‌کس تصوری نداشت که ادامه این قضایا به “انقلاب اسلامی” یا “حکومت اسلامی” ختم می شود. همسر من هم به همین دلیل همزمان با این جنبش وارد ایران شد. اما  وقتی  که این جنبش مردمی سرکوب و  به حکومت اسلامی منجر شد؛ با آن صد در صد موافق نبود.
    همسر من به جمهوری اسلامی رای نداد و مخالف آن بود. ولی آن جنبش مردمی بسیاری از شخصیت‌هایی را که خارج از کشور بودند، با خود همراه کرد وآنها را روانه ایران کرد.متاسفانه بسیاری از آن‌ها حالا دیگر در کنار ما نیستند. یا روانه زندان های حکومت اسلامی شدند و بسیاری از آنها اعدام شدند و یا مورد ترور حکومت اسلامی چه در ایران و چه در خارج از ایران قرار گرفتند.

     

    پس ایشان همراه با آن جنبش و با امید ایجاد تغییر مثبت در ایران جدید برگشتند اما،به این نقطه رسیدند که این تغییرات، بیشتر منفی است و در جهت عکس مسیر اولیه دارند حرکت  می‌کنند به عنوان مخالف شروع به فعالیت کرد؟

     

    همسر من یک مارکسیست بود و گرایش به جریانات سیاسی چپ در ایران داشت ولی از سال ۱۳۶۰ که جریانات سیاسی اعم از مذهبی و چپ بشدت سرکوب و تارومار شد، انتقادش را به حکومت اسلامی با روی آوردن به جریانات فرهنگی یعنی ترجمه ، نوشتن مقالات در مجلات منتقد رژیم و احیای دوباره کانون تویسندگان ابراز کرد.

     

     

    برگردیم به موضوع حقوق بشر، چرا آقای پوینده این مسیر را انتخاب کرد؟

     

    بعد از کار با یونسکو و کمبودهایی که  در حوزه حقوق بشردر ایران می دید، تصمیم گرفت تا برای اولین بار در حوزه ترجمه،”مسئله حقوق بشر در ایران” را مطرح کند.تا آن موقع کتابی در حوزه حقوق بشر در ایران منتشر نشده بود. او تصمیم گرفت که در سال ۱۳۷۷ که مصادف با پنجاهمین سالگرد تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر بود این کتاب‌ها را منتشر کند.  او این کتابها ترجمه اما تا زمانی که خودش در حیات بود،هنوز منتشر نشده بود. درست در تاریخی که اعلام شد”جسدش را پیدا شده یعنی در  ۱۸ آذر ۱۳۷۷″، این کتاب ها منتشر شدند.

    می‌خواهم به شما بگویم که قتل محمد جعفر پوینده و پنجاهمین سالگرد اعلامیه جهانی حقوق بشر و انتشار کتاب های او در حوزه حقوق بشر با هم کاملا همزمانی داشتند. این همزمانی وحشتناک است که در پنجاهمین سالگرد اعلامیه جهانی حقوق بشر، مترجم کتابهای حقوق بشر در ایران توسط حکومت اسلامی به قتل می رسد.

     

    ایشان با کانون نویسندگان همکاری داشتند؟ این همکاری از کی آغاز شده بود؟

     

    همانطور که می‌دانید،کانون نویسندگان در سال ۶۰ به علت دستگیری یک سری از اعضا و اعدام برخی ازاعضای آن از جمله سعید سلطانپور و نیزمهاجرت اجباری عده دیگری از نویسندگان به خارج از ایران، کانون نویسندگان متلاشی می شود. در حقیقت کانون در سال ۶۰ “منحل شده” اعلام شد. سیزده سال پس از این اتفاقات، همسر من در سال ۱۳۷۳ با یک سری از نویسندگان تصمیم می گیرند که کانون نویسندگان را- که منحل شده بود- به نوعی بازسازی کنند. برای همین منظور هم جمع‌های مشورتی تشکیل می‌دهند.یعنی نویسندگان، در جلساتی دور هم جمع می‌شدند تا ببینند که برای بازسازی و راه‌اندازی کانون نویسندگان چه قدم‌هایی می‌توانند بردارند.

    اولین فعالیت عملی این جمع مشورتی در سال ۱۳۷۲ بود. زمانی که ۶۲ نفر از نویسندگان در اعتراض به دستگیری «سعیدی سیرجانی» نامه‌ای به قوه قضائیه می نویسند. این در حقیقت اولین حرکت مشترک نویسندگان بعد از انحلال کانون در سال ۶۰ بود.

    حرکت بعدی، نامه‌ای بود تحت عنوان «نامه ۱۳۴ نویسنده» که در آن نویسندگان خواسته‌هایشان را به عنوان نویسنده ، مطرح می کنند. این دومین حرکت آن جمع مشورتی بود.

    بعد از انتشار این نامه‌ها،جمهوری اسلامی و وزارت اطلاعات به طور مرتب بعضی از اعضای کانون(جمع مشورتی)را احضار و مورد بازجویی قرارمی داد. احضارهایی که با تهدید به بازداشت و سایر فشارها همراه بود. همچنین یکسال پس از انتشار این نامه « احمد میرعلايی ، مترجم و عضو کانون نویسندگان در اصفهان با آمپول هوا به قتل می رسد. علی‌رغم همه فشارها و تهدیدها این جمع های  مشورتی تشکیل می شدند.در همین جمع‌های مشورتی آنها تصمیم می‌گیرند که پیش‌نویس اساسنامه ای  جدید را برای کانون نویسندگان که قرار است بازسازی شود، بنویسند.

    جلسات بسیار زیادی نیاز بود تا این پیش‌نویس تهیه شود. برای اینکه این جلسات در شرایط سرکوب و فشار تشکیل می شدند. تا پایان کار جمع مشورتی ، کانون عضو دیگری را از دست می دهد. در آبان ۱۳۷۵ غفار حسینی، مترجم و شاعر، عضو کانون نویسندگان در منزلش به قتل می رسد. برای اینکه پیشنویس اساسنامه به “رای‌عمومی” گذاشته شود، می بایست یک جلسه عمومی تشکیل می‌شد و از همه نویسندگان در سراسر کشور دعوت می‌کردند تا حضور پیدا کنند و این اساسنامه را تصویب کنند.

     

    این جمع مشورتی اولیه چند نفر بودند؟

     

    همسر من ، منصور کوشان، آقای گلشیری آقای مختاری ، علی اشرف درویشیان ، سیمین بهبهانی ،آقای کاظم کردوانی، فرج سرکوهی، محمود دولت آبادی، رضا براهنی، روشنک داریوش،کاوه گوهرین و…بودند. در آخرین جلسه مشورتی تصمیم گرفته می شود که مجمعی عمومی در مهرماه ۱۳۷۷ با حضور نویسندگان سراسر کشور برگزارشده و پیش نویس اساسنامه کانون به رای گذاشته شود.درست یک‌ماه  قبل از تشکیل این مجمع عمومی،جمع مشورتی کانون، هفت نفر را به عنوان « کمیته تدارک این گردهمایی» انتخاب می‌کنند. این هفت نفر شامل:همسر من ( محمدجعفرپوینده )، منصور کوشان، دولت آبادی، مختاری، کردوانی ،درویشیان و گلشیری  بودند. ولی دو هفته قبل از تشکیل مجمع عمومی کانون،همه این هفت نفر به دادگاه انقلاب احضار می‌شوند. در دادگاه انقلاب این هفت نفر تهدید می شوند که:«اگر این مجمع عمومی تشکیل بشود،ما جلوی آن را خواهیم گرفت.» در این جلسه همچنین آنها را به مرگ تهدید کردند. به ایشان گفته بودند:« ممکن است در خیابان ماشین به شما بزند وکشته شوید و  آب از آب تکان نخواهد خورد و…» 

     

    این تهدیدات در جلسه و احضار به دادگاه افتاد؟

     

    بله در دادگاه انقلاب.تک تک آنها بازجویی شدند و اغلب آنها از جمله همسر من تهدید به مرگ شده بودند.همسر من وقتی در مهرماه آن سال از دادگاه انقلاب برگشت و با من صحبت کرد؛ به من گفت:«این فقط یک بازجویی نبود.این‌ها برای ما حکم صادر کردند. من می دانم که برای من حکم مرگ صادر کردند.» این جمله او هرگز از یاد من نخواهد رفت. می گفت:«چون آنجا فقط یک بازجو نبود. در دادگاه یک آخوند هم نشسته بود و او برای ما حکم صادر می کرد.» بعد از اتمام این ماجرا فروهرها ترور شدند و بعد ازآن آقای مختاری به قتل میرسد؛و به فاصله یک هفته، همسر من ترور می شود. زمانی که همسرم را می خواسته‌اند سوار ماشین کنند، به او حکم نشان داده بودند. وگرنه او آدمی نبود که همین‌طوری همراه یک عده برود. گویا با آنها وارد مشاجره هم شده بود. بعد از نشان دادن حکم به او مجبورش کردند تا سوار ماشین بشود.

    می‌دانم که از گفتگو در مورد جزئیات این واقعه متاثر می شوید. پیشاپیش عذرخواهی میکنم اما، برای ما بگویید:این اتفاق دقیقا چه زمانی بود؟ از جزئیات حادثه اطلاع دارید؟ از چگونگی با خبر شدن از قتل آقای پوینده بگویید؟

     

    آقای مختاری در تاریخ ۱۲ آذر ۱۳۷۷ مفقود می‌شود. در واقع او وقتی‌ که در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده بوده، به زور سوار ماشین کرده و به مکان نامعلومی منتقل می کنند. ما فقط این را می دانستیم. برای یک‌هفته هیچ صحبتی در مورد این‌که “محمد مختاری ممکن است کشته شده باشد” نبود فقط خبر مفقود شدن ایشان در میان بود.

    ایشان را بارها گرفته بودند و این اولین بار نبود که او را به زور سوار ماشین می‌کردند. ممکن بود همان روز یا چند روز بعد؛ آزادش می کردند. برای همین وقتی که همسرم درمورد مفقود شدن محمد مختاری صحبت کرد و اینکه در منزل اقای مختاری بوده‌اند و با اعضای کانون و همسر اقای مختاری در این مورد صحبت می کردند، نمی دانستند که دقیقا  چه اتفاقی افتاده است. البته پسر ایشان – آقای سیاوش مختاری – هر روز به پزشکی قانونی سر می زدند و متاسفانه هر بار باید جسدهای مختلفی را می دیدند تا بفهمند پدرشان جزو این اجساد پیدا شده هست یا نه!؟

    درست یک هفته بعد از این ماجرا، یعنی در تاریخ ۱۸ آذر۱۳۷۷،علی‌رغم فشاری که من به همسرم آورده بودم – من یک هفته او را در خانه نگه ‌داشتم. چون آن‌موقع کانون نویسندگان به همه اعضا اعلام کرده بود که بعد از این جریان احضار به دادگاه انقلاب،اعضای کانون(جمع مشورتی)به تنهایی از منزل خارج نشوند – در تاریخ ۱۸ آذر به من گفت:«من باید به دفتر پژوهش‌های فرهنگی بروم. چون آنجا کار ناتمامی دارم که باید تمامش کنم…» گفت:«…دیگر نمی توانم توی خانه بمانم.» متاسفانه من نمی توانستم او را همراهی کنم. چرا که خودم باید به سرکار می‌رفتم.

    او تا ظهر همان‌روز در دفتر پژوهش‌های فرهنگی بود، آنجا ملاقاتی با فریبرز رئیس دانا داشته و ایشان آخرین نفری بود که همسر من را زنده دیده بود. بعد از این ملاقات با دکتر رئیس‌دانا، یک قرار ملاقات  با  اتحادیه ناشران داشت. در فاصله ترک کردن مرکز پژوهش‌های فرهنگی تا رسیدن به دفتر اتحادیه ناشران، ماموران وزارت اطلاعات او را متوقف کرده،حکمی به او ارائه کرده و او را به زور سوار ماشین می کنند .این چیزی است که بعدها در پرونده منعکس شده بود.

     

    چه زمانی شما متوجه این نوع بازداشت شدید؟

     

    وقتی پرونده خوانده شد. تا قبل از آن من نمی دانستم چه اتفاقاتی افتاده. وقتی من از سرکار برگشتم دیدم همسرم برنگشته است.دخترم گفت:«قرار بوده پدرش ساعت ۵ بعد از ظهر به خانه برگردد. چون به او زنگ زده بود و گفته بود که ساعت ۵ بعدازظهر به خانه بر خواهد گشت». من ساعت ۸ شب از سرکار برگشتم.او هنوز برنگشته بود.همان موقع من شدیدا نگران شدم و این ترس برایم وجود داشت که نکند همان اتفاقی که برای آقای مختاری افتاده، برای همسر من نیز اتفاق افتاده باشد؟ بلافاصله به منزل آقای مختاری زنگ زدم که ببینم شاید همسرم آیا آنجا هست با نه. پیش خودم فکر کردم شاید به همراه دیگر نویسندگان- چون هر روز سر ماجرای مفقود شدن اقای مختاری نشست داشتند – در منزل مختاری باشد. آقای گلشیری،مریم حسین زاده همسر آقای مختاری و چند نفر از اعضای کانون در منزل مختاری جمع شده بودند. گفتند:« قرار بوده بیاید اما نیامده و در عین حال گفتند که جسد محمد مختاری توسط پسرش سیاووش امروز در پزشکی قانونی شناسایی شده است». برای من همان لحظه همه چیز روشن بود . وقتی سه ساعت تاخیر داشته و هیچ‌کس از دوستانش از او خبری نداشتند ، فهمیدم که «مفقود شده». ولی، با این وجود امیدم را از دست ندادم. فکر کردم شاید هنوز دستگیر شده و شاید بتوانم  با تلاش هایی جلوی کشته شدنش را بگیرم.

    همان‌جا شروع کردم به مصاحبه با رادیوهای خارجی و  نشریات داخلی. برخی از روزنامه هایی که در زمان خاتمی منتشر و فعال بودند، اخبار را همان‌طوری که رخ داده بود،منعکس می‌کردند. من مرتب مصاحبه می کردم.حتی به دفتر ریاست جمهوری نامه ای ارسال کردم. در واقع من و دخترم به آنجا رفتیم. البته اجازه ندادند که من با آقای خاتمی ملاقات کنم. فقط نامه ای را تحویل دادم. من برای خاتمی نوشتم که:”حفاظت جان همسرم را از شما می خواهم و اورا  به عنوان رییس قوه مجریه مسُول حفاظت جان نویسندگان می دانم.”

    درست دو ساعت بعد اعلام مفقود شدن پوینده؛ سیاوش مختاری اعلام کرد:«جسد پدرش را در پزشکی قانونی شناسایی کرده است.» یعنی این‌ها همه برنامه ریزی شده بود.در حقیقت محمد مختاری همان روز ۱۲ آذر که ربوده شده بود وبلافاصله کشته شده بود. ولی اعلام نکرده بودند تا همسر من به این ماجرا مشکوک نشود و از خانه بیرون بیاید. تلفنهای ما دائما تحت کنترل بود. این‌ها را من بعدها که اجازه دادند همان پرونده نصفه و نیمه را بخوانیم مشخص شد. پرونده‌ای که اظهارات سعید امامی که نفر اول این پرونده عنوان شده بود؛ از آن حذف شده بود. خیلی از اظهارات دیگر هم حذف شده بود. اما افرادی که قتل را مرتکب شده بودند (عاملین اجرایی ترورها) این مسایل رادر بازجویی‌هایشان نوشته بودند.من از روی اظهارات آنها برای شما نقل می کنم.

     

    شما خودتان اظهارات را روی پرونده مطالعه کردید؟

     

    وکیلم  یکسال  بعد از ترورها و در پایان بازجویی ها مطالعه کرده بود. وکیلم به من گفت:«در ارتباط با قتل همسرم در پرونده مسائلی مطرح شده که من توانایی خواندنشان را نخواهم داشت.» بعدها…من سالها بعد، متوجه شدم که در این پرونده جزییات قتل ها  نوشته شده بود… و دیدم واقعا حق با او بود. مسائلی در پرونده توسط عاملین اجرایی قتل ها مطرح شده بود که من در آن دوران ابدا توان خواندنشان را در خودم نمی دیدم.

     

    بعد از مفقود شدن همسرتان شما چه اقداماتی انجام دادید؟

     

     

    من سه روز به دنبال جسد همسرم می‌گشتم.در تاریخ ۲۱ آذر از پلیس شهریار کرج با ما تماس گرفتند که:«ما جسدی را پیدا کردیم که با تصویر و مشخصات همسر شما همخوانی دارد». آنها جسد را در کنار یک ریل راه آهن در بادامک شهریار پیدا کرده بودند. بعدها مشخص شد که همسرم زمانی که دستگیر شده بود، بلافاصله در همان روز در ماشین قاتلان وزرات اطلاعات با یک طناب سیمی به قتل رسیده بود. ولی چون مطمئن نبودند که او حتما  فوت کرده  یا نه… او را  به مکان مشخصی در بهشت زهرا می برند – مکانی که اغلب جنایت هایشان را همانجا انجام می دادند- و در آنجا او را به دار می زنند.

     

    شما فرمودید که در زمان مفقود شدن همسرتون به نهاد ریاست جمهوری مراجعه کردید و نامه‌ای به آقای خاتمی دادید. آیا پاسخی هم به پیگیری‌های این‌چنینی شما که از دولت داشتید داده شد؟

     

    نه به هیچ وجه. بعد از اینکه وقایع به اتمام رسید چه جوابی می خواستند که بدهند؟ آنها حتی به من اجازه ندانند که حضورا با خاتمی صحبت کنم . جواب همانی بود که خاتمی در ۱۵ دی ماه ۱۳۷۷ بر اساس فشار داخلی و بین‌المللی که به جمهوری اسلامی آورده شد، ناچارا در تلویزیون دولتی حضور یافت و گفت  که:«این قتل ها  -او تنها مسئولیت چهار قتل یعتی قتل فروهرها، مختاری و پوینده برعهده گرفت- توسط گروهی خودسردر وزارت اطلاعات انجام گرفته و نه خود وزارت اطلاعات».در حالی که در طی سال‌های متمادی،  قتل دگراندیشان و مخالفان و منتقدان در داخل و خارج ایران، توسط خود وزارت اطلاعات طراحی و اجرا شده بود.سعید امامی در حقیقت رابط بخش عملیاتی وزارت اطلاعات با مقامات بالاتر بود،یعنی کسانی که احکام  این قتل هارا صادر می کردند. این چیزی بود که در جمهوری اسلامی سالها اتفاق افتاده بود. بعد از قتل  فروهرها و این دو نویسنده همراه با حضورگسترده رسانه های داخلی که در آن دوره مقداری آزادی داشتند و مسائل را بدون سانسور منعکس می‌کردند و نیز فشارهای رسانه ها و نهاد های بین المللی، حکومت اسلامی مجبور می شود برای اولین بار به صورت رسمی در برابر این ترورها پاسخی بدهد. من و همسر مختاری مرتب با رسانه‌های خارجی در تماس بودیم. موج اجتماعی گسترده ای در برابراین ترورها ایجاد شد. این امر باعث شد تا قتل‌ها به طور موقت، متوقف شوند. آنها هنوز لیست بلند بالایی برای ادامه ترورهایشان داشتند. نویسندگان دیگری هم در فهرست‌شان وجود داشت. مثل خانم سیمین بهبهانی، گلشیری و… به هر حال در یک برهه ای از زمان این ترورها  در اثر فشارهای داخلی و خارجی متوقف شدند و آقای خاتمی مجبور شد در ۱۵ دی  ۱۳۷۷برای اولین بار در تاریخ حکومت اسلامی مسئولیت چهار ترور را بپذیرد.

    پانزده دی‌ماه آقای خاتمی آمد و سخنرانی عمومی کرد که این چهار قتل کار عوامل خودسر در وزارت اطلاعات بوده. چه زمانی وکیل شما توانست به پرونده دسترسی پیدا کند و چقدر زمان برد که این جزئیات را شما متوجه بشید.  وکیل شما در پرونده چه کسی بود؟

    در ابتدا پرونده در دست دادگاه انقلاب بود. بازجویی ها یکسال تمام طول کشید. سال بعد از بازجویی‌ها در مهرماه ۱۳۷۸، بمن و وکیل خانواده ما، ناصر زرافشان و خانواده مختاری و خانم پرستو فروهر و وکلایشان اطلاع داده شد که اجازه دارند پرونده را بخوانند. ما و وکلایمان دو تا سه ماه فرصت داشتند تا پرونده را بخوانند. قبل از شروع خواندن پرونده، پرونده به دادگاه قضایی نیروهای مسلح سپرده شده بود و به این طریق می خواستند پرونده را بعنوان پرونده ای که حاوی اسرار محرمانه ای است، جمع و جور کنند. آقای زرافشان. آقای ناصر زرافشان به همراه خانم شیرین عبادی، وکیل خانواده فروهرها و وکیل خانواده مختاری شروع به خواندن پرونده کردند. متاسفانه بعد از چند جلسه  خواندن پرونده همه وکلا اعلام کردند که این پرونده ناقص است و اعترافات سعید امامی، که نفر اول پرونده است و برنامه ریز این ترورها بوده – کاملا از پرونده حذف شده است. آنها اعترافات سعید امامی را از پرونده حذف کرده بودند و خود او را در زندان کشته بودند تا اسرارشان  یعنی کسانی که حکم این قتل ها را داده بودند، برملا نشود. اظهارات موجود در پرونده، تنها متعلق به نفراتی بود که کار عملیاتی و اجرایی قتل ها را بر عهده داشتند. که این اظهارات هم خیلی ضد و نقیض بود. مثلا در یک مورد اظهارات یکی‌شان در بازجویی اول تاریخ مهرماه بود اما،می دیدی باقی اظهارات او شش ماه بعد تاریخ خورده.همه اینها نشانه این بود که حتی آنها هم تحت فشار قرار داده بودند تا چیزهایی که بهشان دیکته شده بود، بنویسند نه همه واقعیت ماجرا را.

    وکلا و خانواده ها همه اعلام کردند:«از نظر ما این پرونده چیزی نیست که قابل بررسی و استناد باشد.» اما آنها گفتند:«چه بخواهید چه نخواهید این پرونده به دادگاه ارسال خواهد شد.» دو هفته قبل از تشکیل دادگاه هم وکیل ما آقای ناصرزرافشان را به اتهام «بیان اظهارات محرمانه‌ای از پرونده در رسانه های داخلی و بین المللی » دستگیر وروانه زندان کردند. چند ماه بعد او را محاکمه و به پنج سال زندان محکوم کردند.

    ما خانواده‌ها هم دادگاه را تحریم کردیم. هم به دلیل بازداشت شدن وکیل خانواده و هم به دلیل نقایص اصلی  پرونده. ما در دادگاه حاضر نشدیم، آنها هم یک دادگاه غیرعلنی تشکیل دادند و احکامی هم برای افراد اجراکننده قتل‌ها صادر کردند. مثلا اگر درست خاطرم باشد، برای فرمانده عملیات فردی تحت عنوان مهرداد عالیخانی با نام مستعار موسوی حکم دوبار اعدام  داده بودند. از بد روزگار این فرد جانی حتی با آقای ناصرزرافشان در زندان بود و زرافشان پس از آزادی از زندان به من گفت که چندین بار او را دیده بوده است. آیا در کجای این دنیا قاتل و وکیل قربانی در یک زندان در کنار هم قرار می گیرند . این تراژدی تنها در حکومت اسلامی اتفاق می افتد و بسیار دردآور است. این فرد بعدها حکمش از دوبار اعدام به چند سال ، تخفیف پیدا می کند واین فرد آزادمی شود. باقی افرادی هم که در پرونده بودند همه الان آزادند و همه‌شان هم در وزارت اطلاعات با پست‌های عالی تر دارند انجام وظیفه می کنند.

     

    بعد از این دادگاهی که تحریم کردید برای دادخواهی از مسیر دیگری اقدام کردید؟ در داخل یا خارج از ایران؟

     

    در ایران برای ما پرونده مختومه بود.چون می دانستیم دستمان به جایی بند نیست. ما خانواده‌های مختاری، پوینده و فروهرها بعد از این اتفاقات، سعی کردیم مسیر دادخواهی‌مان را همراه هم پیش ببریم که اثربخشی بیشتری داشته باشد. بعد از اینکه دیدیم کاری در ایران نمی شود انجام داد، نامه ای به کمیته حقوق بشرسازمان ملل نوشتیم و از آنها خواستیم پرونده را پیگیری کنند. اما متاسفانه وکلای حقوق بشر سازمان ملل به پرونده های ایران اجازه دسترسی ندارند. به خصوص که این پرونده، یک پرونده محرمانه برای حکومت بود و به هیچ وجه امکان دسترسی به آن وجود نداشت.در واقع این اقدام ما یک اقدام سمبلیک بود برای گفتن این‌که در خارج از کشور موضوع را دنبال می کنیم. و قضیه دادخواهی برای ما همچنان ادامه دارد. خانم فروهر چندین بار و من یک‌بار به کمیته حقوق بشر سازمان ملل رفتیم ودرمورد ماجرا صحبت کردیم و دادخواهی عزیزانمان را به ثبت رساندیم. اگر چه این حرکت ها بیشتر جنبه افشاگرانه برای افکار عمومی داخلی و جهانی داشتند.

    دادخواهی نهایی برای من زمانی خواهد بود که خانواده های همه قربانیان؛ نه تنها ما سه خانواده ، چه خانواده همه کسانی که در حکومت اسلامی اعدام ویا در ترورهای سیاسی داخلی و یا خارج از ایران به قتل رسیدند، همگی با هم اعلام دادخواهی کنند و این دادخواهی نه به منظور انتقام جویی، بلکه به منظور روشن شدن حقایق پشت پرده این جنایات وحشتناک است.

    این یک قتل ها  شخصی نبودند. پشت این جنایت ها اندیشه ای وجود داشت.آنها  با برنامه ریزی قبلی و با حکم های سردمداران حکومتی، دگراندیشان را از بین بردند. برای همین پیگیری من به تنهایی اثری ندارد.این یک دادخواهی عمومی علیه جنایات جمهوری اسلامی است. داریم بر روی آن کار می کنیم. کار یک روز و دو روز نیست.

     

    چندسال قبل در فرانسه سیزدهم آذرماه را «روز مقابله با سانسور» اعلام کردید. با خانواده آقای مختاری در جلسه ای شرکت کرده بودید. در مورد آن جلسه برایمان بگویید.

     

    روز مبارزه با سانسور از طرف خانواده ها اعلام نشد بلکه از طرف کانون نویسندگان اعلام شده است. کانون نویسندگان  روز سیزدهم آذر یعنی روزی مابین دوازده آذر، سالگرد ترور محمد مختاری وهیجده آذر، سالگرد ترور محمد جعفرپوینده را انتخاب کردند؛ و چون هر دو عضو کانون نویسندگان بودند و به خاطر آرمانهایشان یعنی مبارزه با سانسور و آزادی بیان وعقیده کشته شده بودند، کانون نویسندگان روز سیزده آذر رابه یادبود آنها روز مبارزه با سانسور اعلام کرد. ما مراسم سالگردها  را هم مابین تاریخ دوازده وهیجده آذر می‌گیریم.

    مراسم بزرگداشت در فرانسه مربوط به چند سال قبل بود. این مراسم به دعوت آقای دکتر عبدالکریم لاهیجی صورت گرفت. در این مراسم سهراب مختاری – پسر محمدمختاری – خانم پرستوفروهر- دختر پروانه و داریوش فروهر- خانم شیرین عبادی و من حضور داشتیم. در حقیقت این برنامه  بزرگداشتی بود برای عزیزان‌مان. من در این جلسه درارتباط با پرونده و اینکه چرا به نتیجه نرسید صحبت کردم.

     

    شما چند سالی هست که خارج از ایران اقامت دارید. چرا از ایران خارج شدید؟ آیا خطری شما را تهدید می کرد؟

     

    من سال ۲۰۰۰ از ایران خارج شدم. یک‌سال بعد از آن مجددا برای خواندن پرونده به ایران برگشتم. درسال ۲۰۰۱ در«مراسم یادبود مرحوم مجیدشریف» اعلامیه هایی را در اعتراض به عدم اجازه به برگزاری سومین سالگرد عزیزانمان پوینده و مختاری بر سر مزارشان پخش کردیم. من خودم شخصا یکی از پخش کنندگان اعلامیه بودم.  به دلیل پخش آن اعلامیه ها، من ، آقای محسن حکیمی دوست و رفیق همسرم و چند نفر دیگر را دستگیر کردند. بعد از آزادی با وثیقه باید چند ماه بعد در دادگاه انقلاب حاضر می شدیم. دادگاه من و محسن حکیمی رامجبورشد آزاد کند چون از انعکاس قضیه در سطح جهانی ترس داشتند. بعد از این دادگاه من از کشور خارج شدم و به آلمان برگشتم.

     

    در زمانی که بعد از قتل همسرتان در ایران بودید برای شما و یا اعضای خانواده تهدید یا مزاحمتی ایجاد شد؟

     

    بله، بسیار. تلفن های ما همیشه کنترل می شد. ماموران همیشه سر خیابان منزل ما بودند و رفت و آمدها را کنترل می کردند. درزمان برگزاری مراسم سالگرد و…همسایگان ما را تحت فشار می گذاشتند تا از آنها اطلاعات جمع آوری کنند که ما درچه مکانی قرار است مراسم بگیریم تا خودشان را برای مقابله با ما آماده کنند. یکی دو بار مرا به وزارت اطلاعات بردند وبا ایجاد فضای رعب و وحشت می خواستند از پی گیری من در دادخواهی جلوگیری کنند .همین تهدیدهایی که الان برای خانم فروهر ایجاد می کنند، برای من هم زمانی که آنجا بودم وجود داشت.

     

    همسر شما و آقای مختاری هر دو در امامزاده طاهر دفن شدند برای دفن در این محل با مشکلی مواجه نشدید؟

     

    آن‌موقع هنوز نمی دانستند که قضایا  اینچنین ادامه خواهد داشت. نمی دانستند که ما خانواده‌ها و اعضای کانون نویسندگان هر سال آنجا مراسم برگزار خواهیم کرد و موی دماغشان خواهیم شد. فکر می کردند وقتی آن‌ها دفن بشوند، دیگر همه چیز تمام است.

     

    آقای پوینده بعد از انقلاب ۵۷ که به ایران برگشتند،در حوزه ترجمه کتاب کار می کردند. برای چاپ کتابها با مشکلی مواجه نشدند مثل گرفتن مجوز و مسائلی از این دست…

     

    برای گرفتن مجوز مشکلی نداشت. مشکل اصلی او با ناشران بود. همسرم منبع درآمدی جز ترجمه نداشت. جز چند تا کار جزیی مثل همکاری با مجله پیام یونسکو که به صورت موقت انجام می‌داد، درآمد دیگری نداشت. درآمدش از این راه بود. اما ناشرین وقتی کتاب را منتشر می کردند، حق‌الترجمه‌اش را پرداخت نمی کردند. برایش خیلی سخت بود تا ناشری پیدا کند که کتاب‌هایش را منتشر کند. همانطور که گفتم کارهای ترجمه او،کتاب‌های‌ سنگینی بودند. کتاب‌های پر فروش از نظر ناشران نبودند. کتابهایی بود که اهل فلسفه واهل جامعه شناسی به آنها اقبال نشان می دادند .برای همین درپیدا کردن ناشر و پرداخت حق الترجمه مشکل داشت. از نظر مجوز نه مشکلی وجود نداشت.بعد از کشته شدنش در خصوص مجوز با مشکل مواجه شدیم ولی قبل از کشته شدنش نه مشکلی نبود.

     

    در طول این سالها برای بازنشر آثار ایشان هم اقدامی کردید؟

     

    بله وکیل خانواده ما درزمینه انتشارآثار همسرم آقای خشایار دیهیمی هستند. ایشان از مترجمان بسیار پرتوان هستند. بیش از ۷۰ کتاب از زبان انگلیسی ترجمه کردند. ایشان به خاطر رفاقتی که با همسر من داشت، بعد از کشته شدن همسرم، وکالت کارهای همسر من را به عهده گرفت و ایشان همه چیز را در این خصوص دنبال می کنند. البته  ایشان کتابهای بازنشر شده را برای من می‌فرستند تا من هم بازخوانی کنم ولی، کارهای عملی را در ایران و وکالت آثار همسرم را در ایران ، ایشان به عهده دارند.

     

    آیا دست نوشته یا کتابی باقی مانده از ایشون که با قتل ایشون ناتمام یا منتشر نشده باقی مانده باشه؟

     

    نه. تنها کتابی که منتشر نشده بود،کتاب بسیار ارزشمندی در تاریخ فلسفه مارکسیستی بود که درزمان حیاتش منتشر نشده بود یعنی کتاب «تاریخ آگاهی طبقاتی» اثر”جورج لوکاچ”. روی این کتاب چهار- پنج سال وقت گذاشت و حتی برای ترجمه‌اش، زبان آلمانی را یاد گرفت. چون بخش زیادی از مقالات در مورد این کتاب به زبان آلمانی بودند. برای مقایسه متن فرانسوی این کتاب با ترجمه انگلیسی آن از دوستانش که به ترجمه انگلیسی مسلط بودند، کمک گرفت. این کتاب متاسفانه در زمان حیات خودش منتشر نشد. بعد از قتل او منتشر شد. متاسفانه همسرم نتیجه زحماتش رابر روی این کتاب ندید.

     

    از ایشون فقط یک فرزند به یادگار مانده؟

     

    بله. دخترم نازنین پوینده که الان در پاریس زندگی می کند.

     

    تاثیری که شما و دخترتان از ایشان گرفتید و اثری که بر زندگی شما داشتند چه چیزی بود؟ یادمان ایشان در زندگی شما چگونه زنده است؟

     

    چیزی که از همسرم برای من به یادگار مانده- غیر از مسائل شخصی که وجود دارد – مسئله آرمانخواهی و هدف دار بودن اوست. او یک انسان آرمان‌گرا بود. برای خودش یک سری هدف ها و آرمان‌های مشخصی در زندگی‌ داشت. مسئله حقوق بشر و مسئله حقوق زنان برایش موضوعات بسیار مهمی بودند. همچنین برایش سازماندهی کانون نویسندگان  ومبارزه با سانسور مسا ئلی  بسیار مهم بودند. به هر حال هدفمند بودن او عاملی بود که من را از روز اول آشنائی مان به سمت اوجلب کرد.

    الان بعد ازنوزده سال مهم‌ترین هدف من، دادخواهی و زنده نگاه داشتن افکار این انسان های آزاده است ، افکاری که همسرم سال‌ها برایش زحمت کشیده بود.محمد جعفر پوینده در سن ۴۲ سالگی بیش از ۲۰ کتاب را ترجمه کرده بود . من می‌خواهم که این اهداف و این اندیشه ها زنده نگاه دارم. در این نوزده سال با همه توانم تلاش کردم در هر بزرگداشتی قبل از اینکه راجع به واقعه قتل و این اتفاقها صحبت کنم، اندیشه های آنان را  به مردم ایران معرفی ‌کنم. این‌ها نویسنده بودند. آدمهای معمولی نبودند. چه آقای مختاری با شعرها و نوشته های انتقادیش و چه همسرم محمد جعفر پوینده با مقالات فلسفی اجتماعی و روشنگرانه اش سعی کردند،مسائل نوینی را به فرهنگ ایران زمین بیفزایند. من راجع به این‌ها صحبت می‌کنم می‌خواهم که این‌ها برای نسل جوان هم بازبشود. این‌ها جان خودشان را بیهوده از دست ندادند. این‌ها برای خودشان آرمان‌هایی داشتند و به خاطر این آرمان ها کشته شدند.

    در جامعه‌ توتالیتر، نویسنده نمی‌تواند فقط برای خواسته‌های صنفی اش تلاش کند. مبارزه با سانسور در یک جامعه توتالیتر اسلامی ، یک حرکت سیاسی محسوب می شود. نویسنده نمی تواند فقط به دنبال اهداف صنفی خود باشد. در حکومت جمهوری‌اسلامی که اجازه نداری هر آنچه را که می‌خواهی بگویی و یا بنویسی ، آزادی قلم و اندیشه موضوعی سیاسی است. اینها برای همین «آزادی قلم» کشته شدند. این افکار باید زنده بمانند و از نسلی به نسل های بعد واگذار شود. من برای زنده نگاه داشتن این افکار تلاش می کنم.

     

    ممنونم از شما برای وقتی که به ما دادید.بعنوان حسن ختام گفتگو اگر نکته ای ناگفته باقی مانده بفرمایید.

     

    ممنونم از سایت  شما که این مسائل را انعکاس می دهد. به عقیده من حذف فیزیکی این افراد،هدف حکومت جمهوری‌اسلامی نبوده است . هدف اصلی آنها  حذف اندیشه‌ها و آرمان های ایشان‌ بوده است. به عقیده من این اندیشه ها باید در تاریخ بماند. هر حرکت و جنبشی برای ادامه نیاز به آگاهی جمعی تاریخ سازان آن دارد. مختاری و پوینده و اندیشه هایشان بخشی از این آگاهی جمعی هستند که ما باید آگاهانه از آنها، حفاظت کنیم. شاید خیلی از خانواده‌ها این کار را نکنند اما، من  شخصا خودم را در زنده نگاه داشتن اندیشه همسرم، متعهد می‌دانم. 

     

    مراسم خاکسپاری جعفر پوینده

     

     

    این مصاحبه از تارنمای دماوند برگرفته شده است : http://damavand.news/?p=10662

     

  • میز گرد سیاسی جنبش جمهوری‌خواهان دموکرات و لائیک ایران 

     انقلاب ۱۳۵۷ ایران و درس های اپوزیسیون از آن

     

    آغازگران بحث:


    
ژاله وفا ( همبستگی ملی جمهوریخواهان ایران)

    
رئوف کعبی ( سازمان اتحاد فداییان خلق ایران)

    
خسرو امیری ( شورای موقت سوسیالیست‌های چپ ایران)



     

    زمان: یکشنبه، ۱۷ دسامبر ۲۰۱۷


    ساعت ۲۰ ( به وقت اروپای مرکزی)

    آدرس اطاق پالتاک:


    Asia and pacific /  Iran /  Jomhorikhahane democrat wa laiic iran

     

    برگذار کننده:  جنبش جمهوریخواهان دموکراتیک و لاییک ایران ( واحد منفردین)

  • ایران آینده با سیستم فدرالیسم «فدراتیو زبانی» – احسان دهکردی

     

    مقدمهdehkordi-ehsan 02

    « صلح عبارت است از محو خشونت، دست یازیدن به‌فعالیت‌های صلح آمیز غیرمسلحانه و سازماندهی مسالمت‌آمیز اعمال بشری.»               امانوئل کانت

     

    هدف از این مقاله از یک‌طرف گشودن بحث و تبادل نظر در مورد یکی از مشکلات اساسی و مهم کشورمان است و از طرف دیگر شفافیت بخشیدن به‌بعضي نقطه نظرهائي است که در این باره تا كنون از طرف برخي از سازمان‌ها وشخصیت‌ها عنوان شده است.

    در این زمینه می‌توان بخصوص از سازمان‌ها ، گروه‌ها و اشخاصی نام برد که در مورد مشکلات و مسائل «اقوام» یا «ملیت‌های» (۱) ساکن ایران اظهار  نظر کرده‌اند. و این اظهار نظرها نه تنها راه‌گشای مشکلی نشده، بلکه حتي تحریک کننده عده‌ای علیه عده‌ای دیگر نیز بوده است.

    به‌نظر من جنبش سیاسی کشورمان باید خود را از الگوبرداری‌های سیاسی و ایدئولوژیک تاریخ سیاسی گذشته رها کند تا بتواند تحلیل و برنامه‌های خود را از شرایط مشخص جامعه ایران آغاز کند و باپذیرش چند‌گونه‌گی نظرها و حقایق، در پیچ و خم‌های حرکت سیاسی راه‌های جدیدی را در پیش جامعه بگشاید و فضای دیگری بر جنبش سیاسی کشور حاکم گرداند.

    بحث راجع به‌وضعیت اقتصادی، سیاسی واجتماعی «اقوام» یا «ملیت‌های ساکن ایران»و یا هر نام دیگری که تحقیر کننده یا تحریک کننده ایرانیان “فارس زبان یا غیر” فارس زبان” نباشد، امروز گذشته از تمامی تاریخی که مدعیان نظرات مختلف در این رابطه اظهار می‌کنند، حائز اهمیت است.

     اهمیت این موضوع در شرایط فعلی با پذیرش این اصل مسلم است که ایران امروز بدون در نظر گرفتن پیشینه تاریخی‌اش که از طرف صاحب‌نظران به‌گونه‌های مختلف مطرح می‌شود، از مردمی تشکیل شده که دارای زبان‌ها و گویش‌های مختلف محلی‌اند.

     با مدرنیزه شدن دنیای جدید و ایجاد ارتباطات میان روستاها و شهرها هر یک از این مناطق برای گذران زندگی معیشتی خود مجبور به‌یادگیری زبان دیگری غیر از زبان مادری خویش شده‌اند.

     در واقع این بخش از مردم حداقل دارای دو زبانند که یکی زبان مادری بوده و زبان دوم را در دوره‌های مختلف تاریخ یا به‌اجبار دولت‌های حاکم در ایران یا با در نظر گرفتن نیازهای شحصی حود به‌اختیار برگزیده‌اند.

     این زبان دوم در کشور ما زبان فارسی بوده است ـ زبان رایج و اصلی در ایران و زبان دوم غیرفارس زبانان ـ.

    این آن حقیقت  غیرانکاری است که از وافعیت امروزی جامعه ما نتیجه می‌شود.

    اینکه چرا زبان فارسی زبان رایج و اصلی در ایران شده، تاریخی دارد که مسلماً می‌تواند از طرف محققین مورد بررسی قرار گیرد.

    تاریخ کشور ما تا قبل از رضاخان پهلوی که به‌اصطلاح آغاز دولت‌های مدرن در ایران بوده است، سرکوب سیستماتیک و گسترده‌ای در مورد ایرانیان «غیر فارس زبان» ثبت نکرده است، ولی در مورد ظلم پادشاهان به‌مردم کشورشان زیاد خوانده وشنیده‌ایم.

    اصولاً این مشکل از زمانی آغاز می‌شود که نهاد‌های جدید دولتی شکل می‌گیرند وسیستم‌های جدید آموزشی، قضائی و اداری برقرار می‌شوند و روابط شهری به‌سبک غربی در ایران نوید «عصر جدیدی» است .

    و این همه از کودتای انگلیسی ـ ایرانی رضاخان امیرپنجه مازندرانی آغاز می‌شود.

    ورود به‌این بحث که رضا شاه و محمد رضا شاه در جهت همگون‌سازي (Assimilation) ستم‌ها کردند وخون‌ها ریختند، تأثیری در شرایط کنونی ما ندارد. در شرایط کنونی باید تلاش و برنامه‌های مادر جهت به‌رسمیت شناختن زبان‌ها، فرهنگ‌ها و رسوم دیگر باشد، و خود در كردار خويش بايد به آن وفادار باشیم. این وفاداری در عمل باید نمود خود را در  طرح‌ها و برنامه‌های ما نشان دهد.

    سیاست‌هائی که در جهت همگون‌سازي در ایران انجام گرفته است، ناشی از تفکرات پان‌ایرانیسم و ضد حقوق بشر و آزادی‌های انسانی بوده است. هم‌رنگ کردن و یکی کردن زبان و فرهنگ‌های موجود در ایران در یک زبان و فرهنگ، و به‌رسمیت نشناختن زبان‌ها و فرهنگ‌های دیگر نه تنها حرکتی در جهت اتحاد ایران نبوده، بلکه شعله‌های آتشی را برافروخته که امروز با همان ماهیت رضاخانی ولی از زبان بخشی از ایرانیان غیرفارس زبان بیان می‌شود.

    در وافع افراط‌گری‌های دوران پهلوی باعث بروز افراط‌گری‌هائی از طرف مقابل در دوران کنونی شده است.

    پذیرفتن این واقعیت و رعایت حق و حقوق شهروندی برای ملت با توجه به‌تنوع زبانی و فرهنگی در ایران، گام اساسی است برای رفع ستمی که همه ایرانیان تا کنون با آن دست به گریبان بوده اند.

     

    نفد نظریه «خودمختاری قومی (اتنیکی)» و«حق تعیین سرنوشت ملل»

    بیان شعارهائی از نوع «خودمختاری قومی» یا «حق تعیین سرنوشت ملل» در ایران باید در اساس بر وجود پیش‌فرض‌هائی که تاریخ ایران را شکل داده‌اند، متکی باشد تا بتواند تحقق خود را در شرایط کنونی مسلم بداند. یعنی پذیرش این پیش‌فرض که اقوامی در شکل‌گیری یک کشور سهیم بوده‌اند و حقوق از دست‌رفته خود را اکنون طلب می‌کنند، مانند تشکیل کشور یوگسلاوی که از به‌هم پیوستن سه قوم صرب، کروات و اسلونی تشکیل شده بود، ولی صرب‌ها بر آن  جامعه حکومت می کردند، یا  چکسلواکی که از چک‌ها و اسلواک‌ها تشکیل شده بود، ولی چک‌ها برآن سرزمین سلطه داشتند، یا شوروی سابق که از اقوام بسیاری تشکیل شده بود، ولی روس‌ها حاکم بودند .

    اکثر کشور‌هائی که به شکل فدراتیو اداره می‌شوند، در دورانی شکل گرفته‌اند که مفاهیم جدیدی چون ملت، قانون اساسی و دولت مدرن شکل گرفته بود.

     اصولاً فدراتیو بکار‌گیری روش‌هائی است که در دوران مدرن با در نظر گرفتن تفاوت‌ها و اختلافات داخلی یک کشور راه حل مسالمت آمیزی را جستجو می‌کند تا اتحاد و یکپارچکی را حفظ کند، و تنوع را به‌رسمیت شناسد.

     مثلآ آمریکا در سال ۱۷۸۷ از بهم پیوستن ۱۳ ایالت به‌مثابه اولین کشور فدراتیو دنیا تشكيل شد و یا سوئیس که از اتحاد ۲۲ کانتون(۲) با زبان‌های گونه‌گون تشکیل شده است. (۳)

    در کشورهائی که از به‌هم پیوستن چند قوم تشکیل شده ولی در شرایطی خاص، قومی بر  قوم یا اقوام دیگر تسلط یافته و حقوق دمکراتیک دیگر اقوام را نقض کرده است، شاهد جنبش‌های جدائی‌خواهانه واستقلال‌طلبانه هستیم. و این همان موردی است که از طرف ایرانیان طرفدار «خودمختاری قومی» یا طرفداران «حق تعیین سرنوشت ملل»  طرح می‌شود.

    طرح این گونه شعارها در ایران در شرایطی می‌تواند درست باشد که ایران از بدو شکل‌گیری خود به‌عنوان یک کشور از چند قوم صاحب سرزمین شکل گرفته باشد. مانند یوگسلاوی، چکسلواکی، روسیه و…. .

    البته گفتني است که کشورهای مدرنی چون کانادا، سوئیس و بلژیک هم در مجموعه این کشورها هستند، ولی در این کشورها سلطه قومی علیه قوم دیگر وجود نداشته است. و آنها تلاش کرده‌اند که مشکلات چند زبانی و چند فرهنگی خود را با توجه به‌برابر حقوقی انسان‌ها ،قوانین حقوق بشر و دمکراسی از طریق بر پائی پارلمان و رأی همگانی حل کنند تا از طرق دیگر!.

     البته تاريخ  بازتاب دوران‌های سخت گذشته هم است، ولی جهت حرکت جامعه بر مانده‌گاری تبعیض‌ها و نابرابر‌ی‌های قومی و نژادی نبوده است و آنچه امروز در این کشورها می بینیم گواه بر این مدعاست.

    آیا ایران نیز از بهم پیوستن چند قوم شکل گرفته است ؟

    در ایران قبل از ورود اقوام آریائی در کناره بین‌النهرین تمدن‌های بابل، سومر و اکد وجود داشتند.

    تاریخ مهاجرت آریائی‌ها را به ۲۰۰۰ تا ۲۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح تخمین زده‌اند که شامل پارت‌ها ،پارس‌ها و مادها  بوده‌اند که در فلات ایران ساکن می‌شوند و از میان آنها سلسله‌های متعددی چه بر کل ایران و چه در بخشی از ایران حاکم بوده‌اند.

    کشور ما بعد از دورانی طولانی که مورد حمله و سلطه اسکندر مقدونی، اعراب، چنگیز و تیمور قرار گرفت، توانست دوباره خود را باز یابد و خاندان‌های صفوی و قاجار بر سراسر ایران سلطه يافتند.

    در واقع در بستر یک تاریخ چند هزار ساله پیوندهای قومی میان ایرانیان و غیرایرانیان است که زبان‌ها و اقوام گوناگونی در ایران شکل می‌گیرند و ایران امروز را این چنین شکل می‌دهند.

    بنابراین ایران از به‌هم پیوستن یا اتحاد «اقوام» یا «ملت‌های» کرد ، بلوچ، ترک یا عرب و ترکمن  تشکیل نشده است که امروز مدعی استقلال و جدائی باشند.

    طرح شعار «حق تعیین سرنوشت ملل»  که به‌صورتی وسیع‌تر در اوایل قرن بیستم از طرف کمینترن و احزاب کمونیست طرفدار «شوروی سوسیالیستی» تبلیغ می‌شد، تلاشی بود از طرف لنین و استالین تا علیه کشورهای سرمایه‌داری جبهه‌های مبارزاتی جدیدی را ایجاد کنند تا کشور جوان «شوراها» از حملات دشمن امپریالیستی مصون بماند.

    ایجادبلوک های مبارزه علیه امپریالیسم ، رشد و گسترش مبارزات استقلال طلبانه کشور های مستعمره وضعیتی بود تاریخی که« اردوگاه سوسیالیزم » از آن به نفع خود بهره برداری می کرد.

    همانطور که می‌دانیم آنچه را که «دولت شوراها» تبلیغ می‌کرد، خود موظف به‌اجرای آن در کشورش نبود و بسیاری از اقوام در «شوروی» سابق به‌دست «دولت بلشویکی» سرکوب شدند (گرجستان، آذربایجان، ارمنستان و غیره).

    بر این اساس بود که در سال ۱۹۲۲ شعار «حق تعیین سرنوشت ملت‌ها» از برنامه‌های حزبی حذف می‌شود و شعار حق تعیین سرنوشت توده‌های زحمتکش جای آن را می‌گیرد.

    آنچه که در شوروی سابق برای دولت بلشویکی قابل قبول نبود، حق شرکت ملیت‌های غیرروس در اداره کشور بود. به‌دنبال این برخوردها بود که آنها خواهان استقلال شدند و زیر بار دولت مرکزی نرفتند و برای تحقق استقلال خود مبارزه کردند.

    همانطور که در بالا اشاره کردیم، یکی از موارد عملی شعار«حق تعیین سرنوشت ملل»  وجود «اقوام» یا«ملیت‌هائی» است که در اتحادی یا کنفدراسیونی با هم کشور ایران را شکل داده باشند، و این زمانی است که پدیده‌هائی چون  “ملت ” و “دولت” در کشوری بوجود آمده باشند.  تاریخ ایران گواهی است بر عدم چنین ادعائی.

    همانطور که می‌دانیم کشورهائی که از به‌هم پیوستن یا اتحاد چند قوم (یا غیره) با سرزمین اجدادی شکل گرفته‌اند، نه تنها نام جدیدی بر خود نهادند وکشور جدیدی را پایه گذاشتند، بلکه در این پیوندها مرزهای جدیدی شکل گرفت و قوانین مشترکی نیز تدوین شد.

    و این موارد کاملاً  با وضعیت جامعه ما متفاوت است. تاریخ کشور ما چون تاریخ کشورهای هندوستان، چین، افغانستان و غیره بیان زندگی یک قوم یا طایفه نیست. اقوام و طایفه‌های زیادی در ایران بوده‌اند که اکنون نیستند و اقوام و طایفه‌هائی که هنوز آثاری از آنها موجود است.

    در دنیا نیز کشورها از فروپاشی امپراطوری‌ها شکل گرفتندـ امپراطوری‌هائی که از سرزمین‌های بزرگ شکل گرفته بودند، ولی رفته رفته جایگاه خود را از دست دادند و به‌کشور های کوچک تبدیل شدند ـ مانند اطریش، آلمان، ایتالیا، یوگسلاوی، چکسلواکی، رومانی، لهستان، مجارستان و……  که از اواسط قرن نوزدهم تا اواسط قرن بیستم، یعنی در دورانی که ظهور پدیده ناسیون Nation در اروپا بوجود آمد، به‌عنوان یک کشور اعلام موجودیت کردند.

    حال به‌کشور خودمان برگردیم و در عمل جایگاه کسانی را که از «خود مختاري قومی» دفاع می‌کنند، نشان دهیم. فرض را براین می‌گیریم که طراحان این شعار قصد زندگی در چارچوبه ایران را دارند.

    آیا در چارچوبه کشور ایران که در آینده بر پایه یک قانون اساسی بنا می‌شود که شعار حقوق برابر شهروندان ایرانی را  مد نظر دارد، می توان سلطه یک قوم یا نژاد را به‌رسمیت شناخت؟ می توان حق زندگی و حقوق افراد در این منطقه را براساس نژاد و زبان با حقوق دموکراتیک و انسانی توضیح داد ؟

    این شعار در عمل به‌معنای این نیست که یک شهروند غیر کرد ساکن در کردستان یا غیر ترک ساکن آذربایجان ایران حق شرکت در اداره  داخلی این استان‌ها (یا هر تقسیمات دیگر کشوری) را ندارد.

    اگر طراحان و شعار دهندگان این نظریه فقط با یک زبان محلی موافقت کنند و  اجازه سخن گفتن به‌زبان‌های دیگر را هم ندهند، چگونه کشوری خواهیم داشت!! ؟

    متأسفانه این گونه شعارها نه‌تنها به‌تعمیق دمکراسی و آزادی در ایران کمکی نمی‌کند، بلکه باعث انحراف مبارزات

    آزادی‌خواهانه و دمکراتیک مردم نیز می‌شود.

     فدراتیو چیست؟

    می‌گویند با این که اتحادیه شهرهای یونان اولین تجربه شناخته شده در باره فدرالیسم است، اما این واژه در فرهنگ سیاسی یونان قدیم وجود نداشته است، زیرا این اتحادیه‌ها اجتماعی را تشکیل می‌دادند که بر اساس Foedas (ریشه کلمه فدرالیسم) استوار بودـ یعنی قراردادی بین شهرهای مستقل برای رسیدن به‌هدفی مشترک در مسائل دیپلماتیک، نظامی، تجاری و حتی ورزشی.

    پیر ژوزف پرودون می‌گوید: “اصل فدراتیو باید شامل توافق و آشتی دادن قدرت و آزادی باشد. نظم سیاسی بر اساس دو اصل متعارض قدرت وآازادی استوار می‌گردد. سیستم فدرالیسم به‌آزادی ارزش بیشتری می‌دهد.”

    وی اضافه می‌کند: “که فدرالیسم به‌معنای وسیع، عبارت است از قواعد کلی اصلاح روابط اجتماعی.”

    در واقع فدرالیسم بیان نظری است که می‌خواهد جامعه را با حفظ گونه‌گونی در وحدت و یگانگی نگه دارد.

    فدرالیسم می‌تواند در چند نوع طرح شود، یکی فدرالیسمی که قصدش ممانعت از شکل‌گیری قدرتی متمرکز است، دومی فدرالیسمی که تمرکز گراست و سومی فدرالیسمی که متعادل است و بین نمونه یک و دو قرار دارد.

    سیستم فدراتیو برای اداره یک کشور سیستمی قدیمی نیست، هر چند که دولت ـ شهرهای یونان و یا ایتالیای دوران رنسانس را بتوان به نوعی فدراتیو تشبیه کرد، ولی تکامل سیستم فدراتیو و گسترش آن در قرن بیستم بوده است. بعد از جنگ جهانی اول کشورهای یوگسلاوی و چکسلواکی از جمله کشورهای فدراتیو هستند .

     فدراتیو زبانی

    گفتیم که فدراتیو  بر اصل اساسی حفظ اتحاد در عین کثرت بنا شده است.

    بر این اساس است که در کشور ایران با توجه به‌مباحث بالا و با توجه به‌تنوع زبانی که وجود دارد، می‌توان به‌ممکن بودن فدراتيوی از نوع زبانی اندیشید.

    در کشور ما با توجه به‌شیوه تولید آسیائی که بر حکومت‌های متمرکز و استبدادی استوار بوده و سابقه‌ای بیش از هزار سال دارد، به نظر من شیوه غیرمتمرکز فدراتیو زبانی کاربرد بیشتری دارد.

    اساس فدراتیو زبانی بر مورد توجه قرار دادن و قانونی کردن روابط انسان‌ها در تنوع‌شان در زبان، فرهنگ و  آداب و رسوم است. البته آن فرهنگ و آداب و رسومی که قوانین حقوق بشر را نقض نکند .

    بر این اساس در یک کشور می‌تواند یک زبان اداری و دولتی وجود داشته باشد، ولی زبان رسمی نمی تواند یکی باشد.

    نمونه آن سوئیس است که در بیشتر کانتون های آن دو زبان تا سه زبان رسمی وجود دارد.

    در دنیا کشورهای زیادی هستند که به‌شیوه فدراتیو اداره می‌شوند، فدراتیوی از نوع زبانی به‌معنای تقسیمات کشوری، نه براساس قوم یا نژاد که منسوخ و مخالف قوانین حقوق بشر است، بلکه بر اساس تنوع زبانی، سوئیس، هندوستان و بلژیک از این نمونه‌اند.

    فدراتیو آمریکا بر تمرکز تکیه دارد و فدراتیو آلمان بر عدم تمرکز و در هر دو کشور مسائل سیاسی عامل شکل‌گیری فدراتیو در این کشورها است نه مسائل قومی یا زبانی.

    امریکا از ۱۳ ایالت مهاجر نشین شکل گرفت و در آلمان “متفقین” برای عدم شکل‌گیری قدرت متمرکزدر این کشور شیوه فدراتیو را  برگزیدند.

    آن فدراتیوی که شما در شوروی و یوگسلاوی شاهدش بودید، فدراتیوی قومی بود که گفتیم از جنبه‌های زیادی نه عملی بود و نه برابر حقوقی انسان‌ها را مد نظر داشت.

    در شوروی و یوگسلاوی بدلیل سیستمی آلوده به‌تبعیض و تحقیر برای دگر اقوام ساکن آن سرزمین‌ها که ناشی از سیستم غلط مناسبات میان اقوام با زبان‌ها و فرهنگ‌های متفاوتی بود، نتوانستند اتحادی منطقی میان ملیت‌های خود برقرار کنند و از هم پاشیدند.

    دمکراسی غربی یعنی مشارکت مردم در امور سیاسی، حقوق برابر شهروندی و آزادی‌های سیاسی و اجتماعی ، رمز موفقیت کشورهای چند قومی در گذار از مرحله حقوق پیشامدرن به‌حقوق مدرن بوده است.

    زیرنوشت ها:

    • در این مقاله به‌جای نام بردن مکرر از «اقوام» یا «ملیت‌ها» از کلمات «ایرانیان غیر فارس زبان» استفاده کرده‌ام.
    • لندهای آلمان، کانتون‌های سوئیس، ایالت‌های آمریکا و استان‌های ایران تقسیمات کشوری هستند.

    (۳)  البته برای اطلاع خوانندگان می‌گویم که اولین اتحاد سوئیس در سال ۱۲۳۵از پیوستن سه کانتون به‌منظور صلح داخلی و در دفاع از حمله هابسبورگ‌ها بوجود آمد که در تکامل خود به‌حکومتی فدراتیو بر اساس تنوع زبانی رسیده است.

    احسان دهكردي

    ۱۳.۱۲.۲۰۱۷

  • شب همبستگی برای کمک به زلزله زدگان

    بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر

    که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

    حافظ

    خانم/ آقای

    وضعیت زلزله ‌زدگان تاریخ ۲۱ آبان/ ۱۲ نوامبر در استان کرمانشاه به دلیل سرمای زمستان و کمتر شدن موج کمک‌ها در ماههای آینده به شدت وخیم‌ تر از این روزها خواهد شد.

    برای مشارکت فعال در کاهش عواقب حاصل از بی‌ سرپناهی کودکان، زنان و مردان کهن‌ سال، شیوع بیماری‌ های همه ‌گیر، نبود دارو و امکانات پزشکی و آموزشی، به همبستگی و کمک های همه ما نیاز است.

    از شما صمیمانه دعوت می‌شود با حضور خود در روز جمعه ۲۲ دسامبر و پشتیبانی مالی از زلزله زدگان، این اقدام انسانی را همراهی کنید.

    موظف به انجام درست این اقدام و برای رعایت شفافیت کامل ، خانم سیما مرشاک رئیس جامعه سدا، آقای حسن مکارمی صندوقدار جامعه ایرانی دفاع از حقوق بشر وخود من وظیفه «کمیته اخلاقی و نظارت» این عمل انسانی ومسئولیت جمع‌آوری، ارسال کمک‌ها و انتشار عمومی گزارش مالی را در در روند کار برعهده گرفته‌ایم.

    تاریخ و محل:

    Le 22 décembre 2017:  de 19 à 22 heures

    Mairie de Paris XVème – salle des fêtes

    با سپاس، مهر واحترام/ فرهنگ قاسمی

    مدرسه عالی مدیریت (پاریس)

    Groupe COGEFI

    رئیس کمیسیون حقوق بشر فدراسیون مدارس عالی اروپا

     

  • پیام سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس‌رانی

    پیام سندیکای کارگران شرکت واحد اوبوس‌رانی تهران و حومه

    به

    “شب همبستگی با کارگران ایران” در پاریس

     

    با سلام و خسته نباشید به رفقای گرامی

    همچنان که وضعیت آقای رضا شهابی عضو هیات مدیره سندیکا در اطلاعیه های سندیکا شرح داده شده است. پرونده سازی ها علیه ایشان بسیار نگران کننده است. شهابی مرخصی پزشکی اش از سوی پزشکی قانونی تایید شده بود و با موافقت دادستانی با تودیع وثیقه مدتی از حبس خود را در مرخصی بود. محکومیت زندان رضا در تاریخ ۹۴/۰۶/۲۴ و در خلال مرخصی پزشکی به پایان رسید اما دادستانی سند ملک وثیقه گذار را پس نداد و با تهدید شهابی به بازگرداندن به زندان دائما تلاش کرد تا فعالیت های سندیکایی ایشان را متوقف کند. بارها از سوی نیروی امنیتی و دادستانی تهران احضار شد و در مورد فعالیت هایی که در دفاع از حقوق کارگران انجام می داد بازخواست و وی را تهدید کردند که فعالیت های خود را متوقف نکند به بهانه عدم تایید مرخصی اش دوباره زندانی اش میکنند.

    با اخطارهایی که دادستانی در مورد ضبط ملک به وثیقه گذار کرد. شهابی مجبور شد هیجدهم مرداد خود را به زندان رجایی شهر معرفی کند پیش از ورود به زندان دادستانی اعلام کرد بود که سه ماه از مرخصی وی مورد تایید پزشکی قانونی نبوده است اما پس از اینکه رضا وارد زندان شد با اینکه نامه آزادی اش به تاریخ ۹۴/۰۶/۲۴ در پرونده اش بود؛ اجرای احکام زندان به وی ابلاغ کرد که ۹۶۸ روز از مرخصی اش را پزشکی قانونی تایید نکرده و غیبت محسوب شده است. رضا برای دادخواهی به ناچار پنجاه روز اعتصاب غذا کرد و اعتراضات و تجمعات قابل توجهی در حمایت از شهابی انجام شد. ایشان اعتصاب غذای خود را به درخواست سندیکا و سایر تشکلات و فعالان کارگری همچنین قول مساعد مقام ارشد امنیتی مبنی بر رسیدگی به پرونده اش متوقف کرد. اما تاکنون متاسفانه آزاد نشده است و مشخص نیست که تا به کی باید در زندان باشد. نماینده دادستان چند بار در زندان به دیدن رضا رفته و هر بار اعلام کرده که چنانچه تعهد بدهد که فعالیت سندیکایی نمی کند آزاد خواهد شد اما شهابی همچنان درخواست آنان را نپذیرفته است.

    رضا بیماری های متعدد دارد پاهایش مکرر بی حس می شود، سردرد های شدید دارد، کلیه اش عفونت کرده و تکرر ادرار شدید دارد اما برای آزار بیشتر وی تحت مداوای جدی قرار نگرفته است.

    آقای ابراهیم مددی نایب ریس سندیکا و آقای داود رضوی عضو هیات مدیره سندیکا آخرین بار در نیمه های شب نهم اردیبهشت سال نود و چهار هر یک بطور جداگانه پس از تفتیش منزل بازداشت شدند و پس از ۲۲ روز باداشت موقت بازجویی با قرار کفالت صد میلیون تومانی آزاد شدند. دادگاه بدوی ابراهیم مددی را پنج سال و سه ماه حبس و رضوی را پنج سال حبس محکوم کرده است و در هفته های گذشته دادگاه تجدید نظر هر دو آنها برگزار شده است و با توجه به رویه های موجود متاسفانه احتمال فراوان می رود که آنها را زندانی کنند.

    مددی کهولت سن دارد و از بیماری قند خون، پروستات و عدم شنوایی گوش راست رنج می برد و در گوش چپ نیز سمعک استفاده می کند. طی سالیان گذشته به دفعات بازداشت شده و هر بار روزها و ماه ها زندانی بوده و در یک نوبت نیز به سه و سال نیم حبس محکوم و در زندان بوده است.

    دوستان گرامی:

    خوشبختانه فعالان و اعضای اتحادیه های ایران تنها نیستند. زمانیکه رضا شهابی در زندان بود در بسیاری از کشورها، ازجمله کشوری که شما در آنجا هستید؛فرانسه، اعتراضات زیادی در پشتیانی از او صورت گرفت که بی تردید در خروج او از زندان به عنوان “مرخصی استعلاجی” بی تاثیر نبود. ما به این تلاش ها ارج می گذاریم و از اهمیت آن غافل نیستیم. هر چه کارگران و حقوق بگیران کشورهای مختلف در همبستگی با یکدیگر فعالیت بیشتری داشته باشند، متقابلا همدیگر را تقویت میکنند. برای ما این همبستگی بین المللی جایگاه خاصی داشته و موضع ما را در مقابل تعرضات دولت و کارفرماها به حقوق و دست آوردهای ما، تقویت می کند .

    امروز نه تنها رضا شهابی در زندان زیر فشار شدید قرار دارد بلکه ابراهیم مددی و داود رضوی نیز در خطر دستگیری دوباره قرار دارند. وظیفه همه ماست که به یاری آنان برخیزیم. ما به این همبستگی اهمیت زیادی می دهیم و برای همین سندیکای ما از همه تلاشها برای آزادی و دفاع از کارگران ایران قدردانی میکند. دست شما را به گرمی می فشاریم.

    کارگر زندانی، معلم زندانی آزاد باید گردد!

    به تاریخ 17 آذر 1396 برابر با 8 دسامبر 2017

  • اعتراض به نقض حقوق بشر در جمهوری اسلامی

    بیانیه

    شورای هماهنگی جنبش جمهوری خواهان دموکرات و لائیک ایران

    در اعتراض به نقض حقوق بشر در جمهوری اسلامی

    دهم دسامبر روز جهانی حقوق بشر است. این روز برای یادآوری وظیفه مردم سراسر جهان، در دفاع از این دستاورد جهانی، احترام به آن و به ویژه افشای تجاوزکنندگان به این ارزش های انسانی رسمیت بین المللی پیدا کرده است. با اینکه اصول مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر و ملحقات آن جنبه جهانشمولی دارند، اما متاسفانه در بسیاری از کشورهای جهان، به ویژه در ایران این حقوق رعایت نمی شوند.

    جمهوری اسلامی ایران یکی از کشورهایی می باشد که علی رغم تعهد رسمی به منشور جهانی حقوق بشر، هر روز آشکارا و بی محابا آن را زیر پا می‌گذارد. آمارهای سالانه تجاوز به حقوق بشر در رژیم جمهوری اسلامی به هزاران فقره می رسند که برای رسیدگی به آنها در ایران هیچ دادگاه و دادرسی مستقل و آزاد وجود ندارد که هیچ، بلکه وکلای طرفدار حقوق بشر یا زندانی یا از ادامه فعالیت حرفه ای خود محروم می شوند. در این تجاوزات به حقوق انسانی، کل سیستم جمهوری اسلامی، ولایت فقیه و قوانین عقب مانده و تبعیض آمیز آن که خود را به جامعه ایران تحمیل کرده اند، مقصر هستند. عدالت خواهی، دموکراسی طلبی، برابری خواهی و بطور کلی، همه آزادی های طبیعی و ابتدایی بشری، مانند آزادی اندیشه و عقیده و دین، آزادی بیان، برابری زن و مرد، آزادی تشکیل اجتماعات، احزاب و سندیکاها، آزادی های آموزشی، فرهنگی و هنری، حقوق اقوام، هنرمندان، نویسندگان، دگراندیشان… از همان ابتدای روی کار آمدن جمهوری اسلامی تا به امروز رعایت نشده است، امروز این بی عدالتی ها همچنان ادامه دارند و ابعاد آن هر روز گسترش پیدا می کنند.

    ما مخالف حکم اعدام هستیم. ایران از نقطه نظر اجرای احکام اعدام در دهه های اخیر، در رده های بالا و غالبا در ردیف نخست یا دوم جهانی قرار داشته است. بطور مثال بر اساس آمار محافل حقوق بشری “در فاصله زمانی۱۰ اکتبر ۲۰۱۶ تا ابتدای اکتبر۲۰۱۷، حداقل۵۰۸ نفر در نقاط مختلف ایران به شیوه حلق آویز اعدام شده اند که این رقم در مقایسه با زمان مشابه در یک سال پیش از آن، نه تنها هیچ کاهشی نداشته بلکه حداقل حدود۱%رشد داشته است.” اعدام نوجوانان زیر۱۸ سال در ایران ادامه دارد که خلاف «حقوق سیاسی و مدنی» و نیز در مغایرت با پیمان نامه بین المللی«حقوق کودک» است.

    از نظر ما برابری حقوق زن و مرد، یک ارزش اجتماعی خدشه ناپذیر جوامع انسانی به شمار می آید. در ایران، حقوق زنان، که خود بیش از۵۰ درصد شهروندان را تشکیل می دهند با نابرابری ها و اجحافات واپسگرایانه به شدت زیر پا گذاشته می شوند.

    به باور ما وجود زندانیان سیاسی در هر کشور نشانه بارز استبداد، خفقان و تجاوز به حقوق سیاسی است. جمهوری اسلامی همیشه مخالفان سیاسی خود را به زندان انداخته و حقوق دفاعی آن ها را پایمال کرده است. در این شرائط، تنها وسیله مقاومت زندانیان سیاسی ایران در مقابل این نا برابری ها و حق کشی ها اعتصاب غذا می‌باشد، که رژیم در تقابل با این اعتراض ها به خشونت متوسل می شود و نسبت به اعتراضات سازمان عفو بین الملل و کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل و دیگر نهادهای بین المللی توجه ای نمی کند.

    ما اعتقاد داریم که آموزش کودکان و جوانان از اهمیت بسزائی برخوردار می باشد و مناسبات اجتماعی را بهبود می بخشد و از نرخ خلافکاری و جنحه و جنایت می کاهد.

    اين روزها در تهران و شهرستان ها مسئله كودكان و زنان كارتون خواب چهره زشت ديگری از نابسامانی اقتصادی و اجتماعی در نظام جمهوری اسلامی را به نمايش گذاشته است. کودكان و زنانی كه از مكانی برای زندگی محرومند، مجبورند امرار معاش خود را در كوچه و خيابان تآمين كنند.

    اين كودكان به دليل تنگ دستی و محرومیت از ابتدائی ترين شرايط زيستی، در كنار جامعه به جای تحصيل و حضور در كلاس های درس، سخت ترين كارها را برای ادامه حيات خود انجام می دهند.

    با وجود اينكه سیستم آموزشی در ایران از وضعیت مناسبی برخوردار نيست، دانشجویان، معلمان و استادان اگر دست به کوچکترین اعتراض یا اعتصاب بزنند مجازات، زندانی و از کار بیکار می‌شوند.

    ما کوچکترین تردیدی نداریم که تشکیلات مستقل کارگری ضامن اصلی عدالت اجتماعی و حقوق زحمتکشان است. در ایران سندیکا های کارگران و تشکیلات مستقل معلمان عملا تعطیل شده اند و رهبرانشان در اثر کوچکترین اعتراضی، زندانی می شوند و مورد آزار و شکنجه قرار می گیرند.

    ما معتقدیم علت این بیعدالتی ها در بطن قوانین عقب مانده و واپسگرای اسلامی جای دارند که در مغایرت کامل با هنجار های مترقی انسانی و ارزش های حقوقی دنیای مدرن می باشند.

    ما جدایی دولت از همه ادیان و عدم دخالت پندارها و دستورات دینی در امور مملکتی را پیش شرط اساسی برای رعایت پیمان جهانی حقوق بشر در یک کشور، از جمله در ایران، می دانیم.

    شورای هماهنگی جنبش جمهوریخواهان دموکرات و لائیک ایران همه تجاوزات به حقوق انسانی را به شدت محکوم می‌کند و از سازمان های آزاد و مستقل حقوق بشری مصراً می خواهد مقامات و نهاد های دولتی جمهوری اسلامی ایران را محکوم کرده و آن ها را وادار به رعایت قوانین بین المللی و منشور جهانی حقوق بشر با همه ملحقات آن بکنند.

    شورای هماهنگی جنبش جمهوریخواهان دموکرات و لائیک ایران.

    پانزدهم آذر ۱۳۹۶برابر با ششم دسامبر ۲۰۱۷

     

  • نامه تسلیت جمعی در سوگ طاهر احمدزاده

     

    طاهر احمد زاده

    ١٣٠٠١٣٩٦

    چراغ عمر پُربار طاهر احمد زاده پس از عمری افروختگی در هوای آزادی و عدالت اجتماعی، خاموشی پذیرفت.

    فعالیت های اجتماعی و سیاسی طاهر احمد زاده در خراسان با تأسیس کانون نشر حقایق اسلامی در ١٣٢١ آغاز شد و در سال های همراهی با نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران در دولت دکتر محمد مصدق، گسترش و ژرفا یافت و از همان سال ها و تا پایان عمر، دکتر مصدق برای طاهر احمد زاده معیار دولتمردی و الگوی رهبری سیاسی باقی ماند. پس از کودتای ٢٨ مرداد طاهر احمد زاده  گردانندۀ اصلی نشست های مخفی نهضت مقاومت ملی در مشهد بود و به عنوان نمایندۀ جبهۀ ملی در خراسان شناخته می شد.

    طاهر احمد زاده در فاصلۀ سال های ١٣٣٢ تا بهمن ١٣٥٧ در جایگاه چهرۀ چپ ملی – مذهبی همواره کوشندۀ سیاسی و فرهنگی بود و همراه مطالبات اجتماعی در خراسان حضوری پُر رنگ داشت. در نخستین کنگرۀ جبهۀ ملی در تهران به عنوان نمایندۀ خراسان حضور و سخنرانی داشت و در همین سال ها البته بارها زندان سیاسی را تجربه کرد و سرانجام در پائیز ١٣٥٠ در دادگاه نظامی لشکر ٧٧ خراسان به ده سال زندان محکومیت یافت و در آستانۀ انقلاب بهمن آزاد شد.

    طاهر احمد زاده در دولت موقت بازرگان به استانداری خراسان برگزیده شد. اما فشار پیگیر دفتر آیت  الله خمینی به دولت بازرگان موجب شد که ایشان از سمت استانداری، پس از چند ماه، استعفا دهد. سخنرانی طاهر احمد زاده در مراسم درگذشت آیت الله طالقانی و تأکیدش بر انحراف انقلاب بهمن ٥٧ و ضرورت انقلابی دیگر، خشم آیت الله خمینی را برانگیخت و به دنبال آن بازداشت شد و دستنوشته هایش در انتقاد از شیوه های رهبری خمینی به دست مأمورین افتاد و شدیدترین شکنجه ها را در زندان به او روا داشتند. در همین ایام سومین فرزندش مجتبی – بعد از مسعود و مجید، از رهبران و اعضای سازمان چریک های فدائی خلق، که در نظام سلطنتی تیرباران شده بودند – نیز در جمهوری اسلامی دستگیر و اعدام شد. با این همه طاهر احمد زاده که در زندان رژیم سلطنتی نماد مقاومت و بُردباری بود، در زندان جمهوری اسلامی – که تحملش قابل قیاس با زندان زمان شاه نبود – همچنان اسطورۀ پایداری و همچون پدری برای زندانیان جوان باقی ماند. طاهر احمد زاده آخرین بار در سال ١٣٨٠ از زندان جمهوری اسلامی آزاد شد. احمد زاده به رغم این همه بیداد در درازنای عمر پُربارش در قامتِ بلندبالای آرمان های مردمی اش تا پایان عمر استوار ایستاد و نامی نیک و میراثی فراموش نشدنی از خود در تاریخ معاصر میهنمان به یادگار گذاشت.

    سوگ طاهراحمد زاده سوگ ملی کوشندگان آزادی و بهروزی میهنمان است. در گذشت او را، افزون بر خانوادۀ ارجمندش، به هم میهنان به ویژه به نسل جوان کشورمان که امانتداران آزادی و بهروزی فردای ایرانند تسلیت می گوئیم.

     

    نعمت آزرم، فرهاد آسور، ابراهیم آوخ، احمد اشرف، فروغ اردشیری، ناهید اردشیری، ابوالفضل اردوخانی، غلام ارزانی، بانو اسکندانی، قادر اسکندانی، ناصر اعتمادی، محمد اعظمی، رضا اغنمی، رضا اکرمی، نوروز امید، شهین امیری، بهمن امینی، محمد امینی، ایران انصاری، کاظم ایزدی،حسین باقر زاده، کمال بایرام زاده، خسرو بختیاری، منیره برادران، مهدی برزین، عباس بهشتی، حسن بهگر، سیروس بینا، ناصر پاکدامن، امیر پیشداد، تقی تام، فریبا ثابت، حمید جاذب، حمید رضا جاودان، اسفندیار جاوید، فلور جاوید، اسد جلالی، ناهید جعفر پور، فرشید جمالی، جواد جواهری، حمید جهانبخش، زهره حبیب محمدی، علی اصغر حاج سید جوادی، علی حجت، رضا حدادی، حسن حسام، جلیل حسینی، نسیم خاکسار، مهدی خانبابا تهرانی،  هادی خرسندی، اسماعیل خوئی، زهرۀ خیام،  بهروز داودی، مهرداد درویش پور، حسین دولت آبادی، عزت دولت آبادی، ناصر رحمانی نژاد، علی رضوی، فرهمند رکنی (اخوی)، سعید رهنما، علی رهنما، فتحیه زرکش، هوشمند ساعد لو، علی ستاری، هدایت سلطان زاده، سعید سنجابی، احمد سیف، اسد سیف، اکبر سیف، حماد شیبانی، علی طلوع، بهروز عارفی، بتول عزیزپور، حسن عزیزی، رضا علامه زاده، مسعود علوی بحرینی، سپیده فارسی، محمد فارسی، بهروز فراهانی، ملیحه فرهنگ، داریوش فریدونی، فرهنگ قاسمی، هایدۀ قهرمانی، شهرام قنبری، مقصود کاسبی، کیان کاتوزیان، فرشین کاظمی نیا، کاظم کردوانی، اسفندیار کریمی، علی کشتگر، رضا کعبی، رئوف کعبی، جمشید گلمکانی، علی گوشه، جلیل مبشری، علی متین دفتری، مریم متین دفتری، هدایت متین دفتری، محمد مروج، نادر مزکی، بهروز معظمی، هایدۀ مغیثی، مجتبی مفیدی، حسن مکارمی، اصغر منجمی، اسفندیار منفردزاده، مسعود مولازاده، انور میرستاری، پروین میرستاری، میترا میرزا زاده، مهدی ناظر، ناهید ناظمی، شیدا نبوی، جمیله ندائی، علی ندیمی، نیلوفر ندیمی، محسن نژاد، فرهاد نعمانی، زهره نعیمی، حمید نعیمی ، علیرضا نوری زاده، پرتو نوری علا، شیدان وثیق، سیروان هدایت، ابراهیم هرندی، محسن یلفانی ، فاطمه یوری.