نویسنده: admin

  • به مناسبت شانزده آذر، دانشگاه در زنجیر

    اهمیت دانشگاه در توسعه کشور

    بشر در تمامی زندگی خود به دنبال دو چیز بوده است وهنوز هم در این مسیر حرکت میکند و به همین جستجو ادامه خواهد داد وهرگز بدان نمیرسد وهرکس هر زمان ادعا کند بدان رسیده است در قضاوت خود خطا کرده است. آن چیست؟ آن دو چیز است، یکی حقیقت و دیگری عدالت.(۱)  این جستجوگری، جستجوی همواره و مدام بشر، قرن هاست علاوه بر راهکارها و روش های متداول و عادی در جامعه شهروندی در مجموعه هایی به نام مدرسه، دانشگاه، دانشکده، مراکز پژوهشی علمی وحرفه ای به شکل سازمان یافته و متدیک ادامه دارد. پس ایجاد دانشگاه ها و  مراکز تحقیقاتی ونگهداری و گسترش آنان و افزودن رشته های آموزشی و دانشکده ها و مراکز پژوهشی تخصصی در زمینه های علمی و تکنیکی نوین لازمه رشد یک کشور است. اما دانشگاه به مفهوم نهاد تولید کننده ی علم نباید زیر سلطه قدرت، ایدئولوژی ومرام، دین ومذهب ودولت باشد. دفاع از استقلال دانشگاه ها واستادان ودانشجویان یکی از ضرورت های مهم رشد علوم و تکنولوژی ورشد سیاسی، پیشرفت اجتماعی، شکوفائی استعدادهای اقتصادی، تحولات فرهنگی، آفرینش های هنری است که به تامین آزادی پژوهش وحق آزادی اندیشه و بیان کمک اساسی میکند. استقلال و آزادی همه دست اندر کاران آموزش و پرورش از دبستان تا مراتب عالی دانشگاهی اجتناب ناپذیر است. به غیر از دو اصل بالا، یعنی ایجاد مراکز تحقیقاتی و دانشگاهی از یک سو و حفاظت از استقلال آنان از سوی دیگر، مورد سومی در ساختار آموزشی کشور وجود دارد از اهمیت زیادی برخوردار می باشد و آن عبارت است از تامین بودجه های آموزشی و آموزش  های رایگان و اجباری (تا مدارجی که بنابر  نیازهای جامعه توسط قانون تعیین می‌شوند). زیرا در دنیای کنونی با توجه به رقابت ها ومدیریت های مبتنی بر سیستم “انتلیجانس اقتصادی” (۲) هیچ کار علمی و پژوهشی بدون پشتوانه مالی استوار امکان پذیر نیست. تنها در اثر برخورداری از بودجه لازم و کافی  است که دانشگاه ها و مراکز تحقیقاتی می توانند به گسترش تبادل و تعامل و بدیل گرایی و مشارکت به تنوع علمی و عملی دست پیدا کنند.

    نقش دانشگاه در مدرنیته و لائیسیته

    در بررسی رابطه آموزش با حقوق انسانی و مدرنیته و لائیسته که نقش عمده ای در استقرار دمکراسی دارند باید یاد آور شد که اساس آزادیخواهی ابتدا بایستی در کانون خانواده نشو و نمو پیدا کند؛ سپس در مدرسه و دانشگاه جان بگیرد و تکمیل شود. به عبارت دیگر از زمین خوب محصول خوب حاصل میشود. پس اهمیت آموزش و موسسات آموزشی مستقل و آزاد و رایگان در همه سطوح و طبقات اجتماعی به ویژه قشر هایی که از  امکانات مادی کمتری برخوردار هستند لازمه جوامع انسانی است. در چنین شرایطی است که آموزش و پرورش دموکراتیزه می شوند و ترویج پیدا می کنند و متد ها و روش های علمی تکامل می یابند و زمینه برای ایجاد یک جامعه مدرن فراهم می آید. در همین شرائط است که اساس لائیسته که از نظر من فقط جدایی دین و عقیده از دولت و حاکمیت، نیست – بلکه لائیسیته همینطور بدین معنا است که داشتن با نداشتن باور و دین، برخورداری یا عدم برخورداری، از مدارج تحصیلی وعلمی ودانشگاهی وشغلی و حرفه ای نه به حقوق انسانی شهروندی چیزی را اضافه و یا از آن حقوق چیزی را کم میکند – نیز هست. پس وجود مراکز آموزشی مستقل و آزاد از نهاد قدرت و کانون رشد کلان جامعه مدنی و بنیاد اساسی توسعه وترویج مدرنیته ولائیسته است. در واقع مدرسه و دانشگاه و موسسات آموزشی جایگاه هائی هستند که در آنجا تخم حقوق انسانی کاسته میشود  – از کانون خانواده با آموزش پدر و مادر- و نهال آن در مراحل مختلف تحصیلی پرورش پیدا میکند و ثمره می دهد. در چنین وضعیتی وظیفه کل جامعه است که با هوشیاری ‌و سرمایه گذاری مادی و معنوی از آن دفاع کند. بدون تردید باید گفت در یک جامعه به همان اندازه که ارتش و نیروی نظامی و پلیس می تواند در امنیت وصلح اجتماعی موثر باشد، مدرنیته و لائیسیته نیز می‌توانند در امنیت اجتماعی و گردش سامانه های دموکراسی اثر گذار باشند و به نوبه خود، با رعایت حقوق مدرن و اصول بنیادی لائیسیته تمامیت ارضی کشوری را از خدشه دار شدن حفاظت کند.

    نقش دولت در استقلال دانشگاه ها

    اما دولت ها نیز از اهمیت آموزش و پرورش ناآگاه نیستند. اگر خیر خواه جامعه و طرفدار حقوق ملت خود باشند اداره امور آنرا مستقل و آزاد میگذارند و یکی از بزرگترین بودجه ها را بر آن تخصص میدهند. اگر تام گرا ومستبد باشند کوشش میکنند آنرا مهار واز استقلال تهی کنند و بودجه لازم را به آن اختصاص ندهند زیرا از استقلال دانشگاه و آزادی عمل دستگاه‌های آموزش هراس دارند و میدانند که آزادی و استقلال عمل دانشگاه سد راه اهداف استبداد خواهد شد.

    کوشش اغلب دولت ها به ویژه دولت های استبدادی برای این است که در دانشگاه و در محل آموزش انسانهای همگون ویکرنگ بسازند، در حالیکه از نا همگونی همای همگراست که بهترین هامونی آفریده می شوند و رنگین کمانی در اندیشه و بیان غیر از تاثیرات زیبا از خود به جای نمیگذارند. قدرت های غیر دموکراتیک میدانند که موسسات آموزشی وپرورشی ودانشگاه با مشخصاتی که برشمردیم به احتمال قریب به یقین تبدیل به محافل روشنفکری شده، در نتیجه از مراکز موثر نقد و بررسی و اعتراض نسبت به حکومت های استبدادی میشوند و تلاش و مبارزه را برای دادخواهی در جامعه و رفاه ملی و احترام به حقوق انسانی و دموکراسی خواهی و روحیه آزادگی را تقویت میکنند. رژیم جمهوری اسلامی و ولایت فقیه از جمله حکومت‌های می‌باشد که با رفتار واپسگرایانه خود نه تنها دانشجویان و استادان را بلکه دانشگاه را نیز زندانی کرده است. در این رژیم دانشگاه تبدیل به حوزه های علمیه شده است. آموزش و تحصیل هنر، علوم اجتماعی و فلسفی و تاریخی و حتی علوم دقیقه باید از مسیر خرافات و ضوابط غیر متغیر دینی و اجبارات مذهبی عبور کنند. هر آنچه که به اندیشه مدرن و اداره جامعه متمدن نزدیک باشد ممنوع غیر قابل دسترسی است. جمهوری اسلامی به محض اینکه توانست قدرت را به دست بگیرد از آموزش و پرورش برای گسترش نفوذ خود استفاده و دانشجویان و استادان مخالف خود را از دانشگاه ها بیرون کرد تا نسل تکرنگ و همگونی را با اعتقادات مذهبی تربیت کند تا در آینده بتوانند قدرت سیاسی تام گرا را به دست بگیرند.

    از وطن پرستی به دموکراسی خواهی

    تاریخ میهن دوستی یا وطن پرستی که من شخصا اولی را ترجیح می دهم به قدمت تاریخ بشریت است و در همه کشورهای جهان مردم به میهن خود عشق می ورزند و از خاک و سرزمین خود در مقابل حملات بیگانگان دفاع می کنند. بدون تردید می‌توان گفت که تاریخ آموختن نیز به قدمت تاریخ بشریت و میهن دوستی میباشد که در اثر تحولات اجتماعی بعد از قرن هجدهم در اروپا و با توجه به اهمیتی که حقوق انسانی کسب کرد و آزادی و دموکراسی و دخالت مردم در امور خود را گسترش داد. این مرحله گذار از جامعه بسته وسنتی به جامعه نوین باعث تضعیف قدرت های مذهبی و دینی شد، به مرور زمان بخشی از جنبه‌ های دفاع و جانفشانی  در زمینه میهن دوستی و وطن پرستی به دموکراسی خواهی نزدیک شد، بدین ترتیب امروز در بسیاری از موارد شهروند “پاتریوت” یا میهن دوست جای خود را به شهروند دموکرات داده است. خاک پرستی تبدیل به رعایت روابط دموکراتیک شده است. از دیدگاه من این تحول ارزشی “از خاک پرستی به رهایی انسان” یکی از ارزش های بسیار قوی و بارز جامعه مدنی قرون اخیر به شمار می رود که با خود عدالت خواهی و حقیقت جویی را در معادلات و مناسبات اجتماعی انسان فراهم می سازد.

    می بینیم آموزش و پرورش علاوه بر تربیت نیروی کار برای اداره کشور از نظر بنیادهای اجتماعی و فرهنگی و سیاسی تاثیرات بسزایی در رشد جامعه نیز دارد. تاثیراتی که می‌تواند قدرت سیاسی مستبد و دیکتاتور را به خطر اندازند و در تغییر رژیم سیاسی غیر دموکراتیک موثر واقع شوند. برای همین است که کانون های جنبش های سیاسی اصیل و مترقی را در سراسر جهان دانشگاه ها و روشنفکران تشکیل می دهند. به همین دلیل است که قدرت های دولتی در کشور های استبدادی و دیکتاتوری کوشش می کنند جلوی آزادی را در دانشگاه ها بگیرند صدای روشنفکران را در گلو خفه کنند. همانند سایر کشورهای جهان، در تاریخ جنبش های اجتماعی ایران دانشگاه ها و دبیرستان ها نقش مهمی را ایفا کرده اند. برای همین در پروسه دست یافتن به رشد اجتماعی و مقابله با استبداد بزرگترین صدمات را نیز طبقه دانشجو و روشنفکر دیده است.

    به طور مثال بعد از کودتای نظامی ۲۸مرداد هیچ روزی نبود که در دانشگاه تهران و در هنرسرای عالی و حتی در دبیرستان های بزرگ تهران اعتراضی علیه رژیم کودتا صورت نگیرد. به عبارت دیگر دیکتاتوری اگر توانسته بود روزنامه نگاران، روشنفکران شناخته شده سیاسی، کنشگران احزاب سیاسی، فعالان سندیکایی و اجتماعی، بازاریان و انصاف را به اختناق بکشد و احزاب را تعطیل کند روزنامه ها را ببندد اما در امر سرکوب دانشجویان ودانشگاهیان و دانش آموزان که بخش بزرگی از جامعه روشنفکری را تشکیل می دادند توفیق کامل نیافته بود. همه می دانیم که حاصل این مقاومت ها کشته شدن سه دانشجوی مبارز نهضت ملی بدست نظامیان حکومت نظامی شد و این واقعه نشان داد که در دوران دیکتاتوری روشنفکر، دانشگاه و دانشجو بدون عکس العمل نمی ماند. این پدیده علیرغم اختناق و سرکوب در سالهای بعد از ۱۳۳۲ ادامه پیدا کرد و در سالهای ۱۳۴۰به شکلهای دیگری ظهور کرد.

    ویژگی مبارزات دانشجویی در سالهای بعد از ۱۳۴۰ به شیوه دیگری از حضور در سیاست و تحول خواهی انجامید که با خود مبارزات چریکی را به همراه آورد، چرا که مبارزه سیاسی را رژیم شاه سرکوب کرده بود. فعالیت های چریکی در انقلاب ۱۳۵۷ بی تاثیر نبودند. بعد از انقلاب ۱۳۵۷طبیعتاً نوع مبارزه شکل دیگری به خود گرفت.

    تخریب سیستماتیک دانشگاه ها در ایران

     در ٣٩ سال اخیر جمهوری اسلامی ایران دانشگاه ها را از اساتید کاردان و مستقل و غیر وابسته به ولایت فقیه تهی کرده است و دانشجویان واقعی که در جستجوی آموزش و پژوهش علم و تکنولوژی هستند را با روش های تبعیض آمیز به دانشگاه ها راه نمیدهد. مغزهای متفکر و علمی و نیروی انسانی با ارزش و کاردان از کشور فراری و در چهار گوشه جهان پراکنده شده اند. در سال های اخیر امکانات و وسایل آموزشی، غیر از در موارد استثنایی که در ارتباط با اهداف ایدئولوژیک رژیم هستند، بسیار کاهش پیدا کرده اند. شرائط آموزشی چنان بحران زده و نا به سامان است که برخی از دانشگاه ها به علت نداشتن امکانات لازم مجبور به تعطیلی شده اند؛ از آن جمله می‌توان خبر تاسف آمیز تعطیل دانشکده صنعت نفت آبادان، که به هنگام تقریر این نوشته از آن خبر دار شدم  را یاد آور شد. در این دانشکده دانشجویان دو هفته بود که نسبت به ناتوانی هیات رئیسه دانشگاه، در برابر تبعیض در استخدام  دانشجویان حزب الهی تحصن کرده‌ بودند و در سر کلاس درس حاضر نمی شدند. دانشجویان متحصن با تعطیل کردن کلاس‌های درس اعلام کرده‌‌ اند تا زمانی که از سوی مسئولان دولت به خواست های آنها پاسخ داده نشود به تحصن خود ادامه خواهند داد. مقامات مسئول به جای یافتن راه حل تصمیم گرفتند که دانشکده را به تا اطلاع ثانوی تعطیل کنند.(٣) (

    جمهوری اسلامی تحولات ساده جهانی در ارتباط با حق آموزش، که در اسناد بین المللی جهان‌شمول مندرج است، را به طور کلی نادیده گرفته و هنوز در  دوران سرکوب های پیش پا افتاده ترین آزادی‌ های انسانی به سر می برد. در این رژیم دانشگاه که باید اصولا کانون آزادی اندیشه و بیان باشد، تحول و تغییر در جامعه را باعث گردد و نیروی انسانی را بر اساس متد های علمی و نیازهای جامعه ملی و جهانی تربیت کند به وظائف ملی خود عمل نمیکند.

    مشاهده می کنیم که در این نظام دور از عدالت و آزادی  در سالهای شصت و هفتاد و حتی هشتاد، مبارزات دانشجویی به عنوان یکی از عوامل مقاومت عمل کرد. بعد از جنبش ۸۸ رژیم جمهوری اسلامی، شرایط خفقان بی‌ نظیری را در جامعه به ویژه در دانشگاه‌ها و مراکز آموزشی کشور بوجود آورد. امروز حق آزادی و اختیار‌ِ نقد و اعتراض در دانشگاه ها کاملاً از بین رفته است. نه تنها در جامعه آزادی وجود ندارد  بلکه در دانشگاه، در دبیرستان و حتی در دبستان ها نیز دانش آموزان زیر فشار و اختناق قوانین و مقررات حکومت اسلامی هستند. روشنفکران، دانشجویان و آزادیجواهان یا در زندانها به سر می برند یا توسط جمهوری اسلامی کشته یا مجبور به ترک میهن شده‌اند.

    دینامیسم تطابق در تحول جهانی

    در پایان این نوشته کوتاه باید بگویم که در سال های اخیر، مناسبات و معادلات در اداره ممالک و  تدابیر کشورداری تحولات بسیار عمده‌ای پیدا کرده اند. هرچه پیشتر می رویم افق های ناشناخته زیادتر می شوند. واقعیت های تکامل علوم و مدیریت جهانی حاکی از این است که مفاهیم و تعاریف ایدئولوژیک و دینی مرسوم در گذشته، درهای بسته ای بیش نیستند که بشریت را از دیدن افق های ناشناخته باز می دارند. باید باور داشت که بشریت در مسیر حقیقت جویی وعدالت خواهی، با اتکا به هنر و دانش و هوشمندی ذاتی خود زنجیر های استبداد و بهرکشی را از هم خواهد گسست. امروز دیگر ریشه های تحولات اجتماعی در عمق هرمی رشد پیدا نمی کنند بلکه تغییرات و تحولات همانند ریشه‌های رونده ای هستند که به طور افقی حرکت کرده و گسترش می‌ یابند. این حرکت های ریشه ای افقی سامانه های قدرت های هرمی را در هم خواهند ریخت. جامعه‌ای که نتواند از طریق دانشگاه ها و مراکز آموزشی و موسسات تحقیقاتی ملی، خود را با تحولات اجتماعی سیاسی، محیط زیستی، فرهنگی، اقتصادی و هنری به طور فعال و دینامیک تطابق دهد و مردمی که نتوانند با استفاده حاکمیت ملی و مردمی در بزرگراه تغییرات و تحولات جهانی نقش و سهم خود را به درستی ایفا کنند، اگر محکوم به جنگ و نابودی نباشند، بی تردید محکوم به تحمل مشقات و وابستگی های عظیم خواهند بود.

    فرهنگ قاسمی

    ۵ دسامبر ٧ ۲۰۱ پاریس

    * این نوشته به مناسبت ١۶ آذر روز دانشجو نوشته شده است

    ١- «ژان دورمه سون» Jean D’Ormesson (نقل به معنا)  نویسنده ، فیلسوف و اکادمیسین فرانسوی که امروز در گذشت.

    Intelligence Economique -2  

    ٣ – عبدالنبی هاشمی رییس دانشگاه صنعت نفت

  • “سنجیدگی سیاسی” نزد ارستو از شیدان وثیق

    تأملی بر مبانی «نقدِ سیاست»   

    «سنجیدگی سیاسی» نزد ارسطو  

    لحظه‌ی فلسفی گُسست «اندیشه ی سیاسی» از «اندیشه ی استعلایی»

    «پیشامد احتمالی»، «شور» و «لحظه ی مناسب»(کایروس)

    در حالی که بحران «سیاست» و اندیشه‌های سیاسی یکی از خصوصیات مداوم زمانه ما شده است، نظریه «سنجیدگی سیاسی» نزد ارسطو، چون گسستی از فلسفه ی سیاسی استعلایی، می‌تواند به یاری ما آید: در نقدِ «سیاست واقعاً موجود» و در تبیین بینشی دیگر نسبت به «سیاست» بر مبنای «پیشامد احتمالی»، «شور» و «لحظه ی مناسب» (کایروس).

    در ادامه ی تأمل پیرامون یکی از معضلات اصلی دوران کنونی ما یعنی «بحران سیاست» و آن چه که در نقدِ «سیاست»، لحظه ی گسست از «سیاست واقعاً موجود»(1) نامیده ایم، اکنون با یکی دیگر از لحظه های مهم فلسفی – سیاسی (2) آشنا می شویم. زمانی که در سده ی چهارم پیش از میلاد در یونان، «گُسست»(3) بنیادینی رخ می دهد. اشاره ی من در این جا به آن «لحظه» moment در اثر مهم و متأخر ارسطو یعنی اخلاق نیکوماخوس است که fronèsis یا اندیشه ی تغییرپذیر در امور تغییر پذیر – به ویژه در امر «سیاست» – از دانش تغییرناپذیر بر هستی تغییرناپذیر یعنی از اندیشه ی استعلایی، «خدایی» یا دانش «ایده های» افلاطونی، جدا می شود.

    قبل از هر چیز و برای پیش گیری از هر گونه سؤ تفاهمی، باید تأکید کنم که دیدگاه ارسطو در این اثر بتمامی سیاسی اش، همان طور که اشاره نیز خواهم کرد، حذف یا نفی «دانش برین» (خدایی) و نشاندن «سنجیدگی سیاسی» (فرونزیس) یا دانش دگرگون پذیر انسانی به جای آن نیست، بلکه اعلام «جدایی» حوزه ی کار آن ها چون دو بینش یا تعقل متفاوت است. اما اهمیت بسزای بدعت گذاری ارسطو، برای ما که می خواهیم مسأله انگیز «نقد سیاست» را با رویکردی فلسفی – سیاسی بنگریم، در جای دیگری است. این اهمیت در مضمون گُسستی است که در این برهه، با تغییر مفهوم فرونزیس، از فلسفه ی سیاسی مسلط صورت می پذیرد و در پیامدهای مهم این گسست، هم در میدان نظر (تئوری سیاسی) و هم در میدان عمل (پراتیک سیاسی) است.

    یکی از آن پیامد ها، تکوین فرایندی است که من «ردیابی مسأله ی لائیک» در سیر تاریخ  فلسفه و سیاست نامیدم (4): یعنی جدا شدن اندیشه و عمل ناظر بر «امر عمومی» Res publica از بینش استعلایی(5) چون دینی… و عمل آن. اما پیامد دیگری که مورد توجه خاص این رساله قرار دارد، جدایی و تقابل دو نگرش اصلی نسبت به «سیاست» و «سیاست ورزی» است:

    – یکی، بینش تغییرناپذیر، مطلق گرا، ایقان باور، اقتدار جو، مرجع باور، نافی چندگانگی و یگانه ساز است که همواره در طول تاریخ غالب بوده و نه تنها دینی، بلکه امروزه مدرن و سکولار… نیز می باشد.

    – دیگری، که همواره در طول تاریخ در اقلیت بوده، اندیشه ی سیال و دگرگون پذیری است که چندانی(6)، بسیارگونگی(7)، نا ایقانی(8)، نابهنگامی، بغرنجی(9)، «یشامد احتمالی»contingence، «شور»، و «کایروس» kairos (لحظه ی مناسب) … را اصل و زمینه های اصلی کار مداخله گرانه ی خود در «امر عمومی» (سیاست) قرار می دهد.

    بحث حاضر، در حقیقت، تأملی بر مبانی فلسفی – سیاسی «نقد سیاست»، در پرتو تعریف جدید ارسطو از فرونزیس و استنتاج ما از آن در راستای تقابل دو بینش فوق نسبت به «سیاست» و سیاست ورزی است.

    پیش از این، در نوشتاری در «ردیابی مسئله ی لائیك»، «جدا شدن»(10) امر عمومی از امر دین را در چند لحظه ی فلسفی – سیاسی یونانی مورد بررسی و مطالعه قرار داده ایم: در گفتمان پروتاگوراس، در تراژدی آنتیگون (سوفوکل) و در خطابه ی پریکلس(11). اکنون، نزد ارسطو، لحظه ی «جدا شدن» سنجیدگی سیاسی از اندیشه ی استعلایی را مورد مطالعه قرار داده، مضمون و جایگاه آن را در «نقد سیاست» نشان خواهیم داد.

    فرونزیس fronèsis (12) در فلسفه ی یونانی، به طور عمده و بویژه نزد افلاطون، همسان روح اندیشمند تبیین و تعریف می شود. در بینش افلاطونی، اندیشه یا دانش حقیقی، که سوفیا یا فرونزیس نامیده می شود، خصلت اصلی روح  (13) جاویدان در مقابل جسم(14) فناپذیر است. چنین تفکر یا تأملی، «دانش خدایی»(15) یا تنها معرفت حقیقی محسوب می شود، چون موضوع اندیشه ورزی اش، نه دنیای زمینی اجسام و محسوسات مرکب، چندگانه، میرنده و دگر گون پذیر … بلکه هستی جاویدان و دگرگون ناپذیر یعنی آن هستی غیر مرکبی است که «همواره همان و همانند خود می ماند». فرونزیس افلاطونی، شاه-دانشی(16) است که نزد فیلسوف، در سیر جهان مُثل، معقولات(17) و خیر برین(18)، به وجود می آید و در حوزه ی زندگی و عمل و بویژه در امر پولیتیا politeia (شهر- داری یا «سیاست»)(19) به حقیقت مطلق فرمان روای مردمان و «شهر» در می آید.

    در ابتدا، ارسطو نیز، همین تعریف و تعبیر افلاطونی از فرونزیس را اختیار و تفسیر می کند. طبق این تعریف، از یک سو، هنجار عمل راستین (از جمله در «سیاست»)، پیروی از چنین «دانشی» است و از سوی دیگر، چون موضوع چنین «اندیشه»ای یافتن مُثُل(فرم)، پارادیگم یا ایده ی برین است، پس تنها افراد نادری که نزدیک به خدایند، یعنی «بنیان گذار- فیلسوف» ها(20)، قابلیت و توانایی کسب آن را دارند و در نتیجه سزاوار سرآمدی و سالاری اند.

    اما سیر اندیشه ی فلسفی در تعریف فرونزیس، که افلاطون مبانی آن را پی می نهد، در یک لحظه و نقطه ی معین متوقف می شود: در اخلاق نیکوماخوس، کتاب ششم، فصل های پنجم  و هفتم که موضوع مطالعه ی ما می باشند. این دو فصل را در یک بازنگری جدید ترجمه و ضمیمه ی این رساله کرده ام. ارسطو در این اثر مهم سیاسی اش، تعریف و تفسیر دیگری از فرونزیس ارایه می دهد که با تعریف و دریافت افلاطونی و حتا با تعریف پیشین خود، کاملاً متفاوت است. فرونزیس، دیگر، شناخت مطلق و تغییر ناپذیر در باره ی امور تغییر ناپذیر و جاودانه یعنی معقولات برین، ترافرازنده یا خدایی نیست بلکه تأملی نسبی، تغییر پذیر و سیال در باره ی اموری است که حود سیال و متغیر اند. پدیدارهایی که متحول و دگرگون می شوند. چیزهایی که انسانی، زمینی، جندگانه، شدنی و فناپذیر اند. اموری که عموماً بر حسب اتفاق و تصادف حادث می شوند، محتمل اند و در باره ی آن ها، بر حسب اوضاع، احوال و شرایط مشخص و متحول زمانه و در لحظه ی مناسب (کایروس)، که گاه نابهنگام است، فکر باید کرد، شور باید کرد و تصمیم باید گرفت… در این جا، هنجار مطلق، ثابت و نامتغیری وجود ندارد. ملاک راستی عمل در سیاست، سوفیا یا دانش استعلایی فیلسوف «خویشاوند» خدا یا خدایان نیست… بلکه «سنجیدگی» سیاسی، بر مبنای «پیشایندی»، «شور» و تصمیم گیری در «لحظه ی مناسب» است. امری که همواره دنیوی، انسانی، بغرنج، نامعلوم، و تغییرپذیر است، که عاملان آن نیز خودِ انسان ها و مردمان هستند: در دوری از خدا، در غیاب او… یا در نبود او.

    1. تحول معنا شناختی یک واژه

     فرونزیس افلاطونی: دانشی استعلایی، سرمد و سرآمد.

     

    واژه فرونزیس در آستانه ی سده ی پنحم پیش از میلاد در زبان یونانی ظاهر می شود. پیش از آن، نزد هومر در اُدیسه (21)، فرونیس گفته می شد. اما رد پای فلسفی آن را نخست در پاره ی دوم سخنان هراکلیتوس پیدا می کنیم. معنای اولیه ی آن گسترده و بسیط است. این معنا، در ابتدا، جمع روح و احساس، فکر و تعقل در جهات مختلف را در بر می گیرد. (22)

    با این که هراکلیتوس، فرونزیس را با لوگوس logos یا نوس noos همسان نمی کند اما آن را، همانند فعالیت فیزیولوژیکی، تفکر مشترک آدمیان می شناسد و عامه را از این بابت که تفکر یا فرونزیس را امری شخصی می پندارد، سرزنش می کند.

    هراکلیتوس – در پاره ی دوم:

    «با این که عقل logon نزد همه مشترک است، اما توده ی مردم عادی فکر کردن fronèsin را چون امری شخصی تلقی می کند.»(23)

    مفهوم گسترده ی فرونزیس، یعنی «حس کردن» و «فکر کردن» را می توان نزد سوفوکل در اُدیپ شاه، ایزوکرات(24) و… پیدا کرد. تا جایی که ارسطو به پیشینیان خود، چون پارمِنید(25)، آناکساگور(26) و حتا هومر، ایراد می گیرد که فرونزیس را با ادراک حسی(aisthèsis) اشتباه گرفته اند.

    در پایان سده ی پنجم، دموکریت تعریفی از فرونزیس به دست می دهد که نزدیک به «حکمت عملی»(27) است و برای آن سه نقش یا کارکرد در نظر می گیرد: خوب شور کردن، به راستی سخن گفتن و آن طور که باید عمل کردن. بحث ارسطو، در اخلاق نیکوماخوس، متأثر از این سه فرمول دموکریتی است.

    اما با سقراط، تحولی در تعریف فرونزیس آغاز می شود که راه را بر دانش خدایی «ایده ها»ی افلاطونی هموار می کند. فرونزیس چون یکی از کیفیات روح، نقش و رویکردی عملی دارد زیرا خوب و بد را به مردمان می آموزد(28). این است آن فضیلت عملی و اخلاقی که نزد سقراط، تحت نام های مترادف و همسان دیگری چون سوفیا یا اِپیستمه Epistèmè، به سرمدی و سرآمدی مطلق می رسد. برای «نیک عمل کردن»، ابتدا باید مراقبه کرد contemplation، یعنی به سوی خوب متعال یا خیر برین و شناخت آن رفت.

    «سقراط (در رساله ی پروتاگوراس افلاطون):

     مردمان برآنند که Epistèmè چنان نیرویی ندارد که بتواند بر آدمی فرمان راند و او را رهبری کند، بلکه بسا ممکن است که کسی از Epistèmè بهره مند باشد و با این همه، عنان اختیارش به دست چیزی غیر از آن باشد، گاه شور و گاه لذت، یک وقت اندوه و زمانی عشق و بیشتر اوقات ترس. از این رو، می گویند Epistèmè برده ای است ناتوان و زبون که تمایلات نفسانی و هوی و هوس آن را به هر سو می برند. اکنون آیا تو چنین می اندیشی یا Epistèmè را چیزی زیبا می دانی که می تواند بر آدمی فرمان براند و اگر کسی خوب و بد را بشناسد، هیچ عاملی نمی تواند او را به رفتن راهی دیگر وادار سازد، جز راهی که Epistèmè  به او می نمایاند و Fronèsis را نقطه اتکأ مسلم و مطمئن آدمی می شناسی؟»

    (دیالوگ سقراط با پروتاگوراس در رساله ی افلاطون به همین نام)(29).

    در فراز بالا، از زبان افلاطون، با فرونزیسی آشنا می شویم که هنوز سقراطی است ولی نه کاملاً افلاطونی. فرونزیس برابر اپیستمه می شود: نیرویی استعلایی که بر مردم «فرمان» می راند،  ملاک خوب و بد و راهنمای آدمی می گردد، بطوری که «هیچ عملی نمی تواند او را به راه دیگری وادار سازد».

    افلاطون، با حرکت از تعریف رایج فرونزیس چون اندیشه ای با رهیافت عملی، مفهوم این واژه را تبدیل به فضیلت یا حکمتی برخاسته از سیر جهان استعلایی می کند. بدین ترتیب، در تعریف مفهوم، «تحولی ارگانیک» پدید می آید و بنا بر آن، فرونزیس عمل گرای پیش سقراطی تبدیل به فرونزیس اهل مراقبه می شود(30). با این همه، باید تأکید کنیم که فرونزیس افلاطونی هیچ گاه رویکرد عملی خود (بویژه در امر پولیتیا یا شهر- داری) را از دست نمی دهد، بلکه ویژگی آن در این است که برای هدایت عمل سیاسی (سیاست ورزی) و اداره ی شهر (پولیتِیا)، «اندیشه» ابتدا باید، فراسوی دنیای اجسام زمینی و محسوسات، به سوی جهان تغییرناپذیر متعالی و ترافرازنده trenscendantal روی آورد تا در آن جا پارادیگم راهنمای عمل را بیابد.

    از این رو ست که نزد افلاطون، پس از منون(31) و گُرگیاس(32) و به ویژه در فایدون(33) و فیلبس(34)… فرونزیس تبدیل به اندیشه ای خدایی در سیر تماشای ایده  و خیر برین می شود. فرونزیس، اگر راهنمای عمل به سوی رستگاری آدمیان است، که هست، اما در این جا به هنجار و پارادیگمی در می آید که هر عمل نیک و راستی باید به آن رجوع کند و از آن مرجع سرمشق خود را کسب کند. این حکمت نطری و مراقبه ای که افلاطون، به طور یکسان، فرونزیس، اپیستِمه یا سوفیا می نامد، همان روح نامیرا و جاودانه ی (خدایی) در آدمی است که تنها در مورد چیزهای نامیرا، جاودانه، یگانه، غیر مرکب و ناشدنی می اندیشد. یعنی چیزهایی که واقعاً موجودند، چون به زعم افلاطون و در ایدئالیسم او، چیزهای «واقعی» Réel، تنها فرم های تغییرناپذیرِ تراگذرنده transcendantal هستند و بس. در نتیجه، چون موضوع تفکر و تعمق در این جا، آنی است که همواره همان و همانند خود است… پس حقیقی ترین اندیشه است. تعریف و تبیین افلاطونی از فرونزیس را در چند فراز کوتاه زیر، از فایدون و فیلبس، یادآوری می کنیم.

    افلاطون در فایدون(35):

    « – آنچه همواره همان و همسان خود می ماند(36) غیر مرکب است و حال آنکه مرکب گاه چنین می شود و گاه چنان، و همواره همان و همسان خود نمی ماند. 

    … آیا این جوهر(37) چیزها که اندکی پیش تصدیق کردیم که هستی راستین دارد، همواره همان و همسان خود باقی نمی ماند یا هر روز دگرگون می شود؟ به عنوان نمونه، خودِ برابری، خودِ زیبایی، خودِ «هستی»(38) هر چیز در خود و خودِ آن چه حقیقتاً هست(39) را در نظر بگیریم،  آیا این هستی ها می توانند دگرگونی را، هرگونه دگرگونی را در خود  بپذیرند؟ و یا چون هر یک از این هستی ها فرم(40) واحدی را در خود و با خود دارد، همواره همان و همانند خود باقی می ماند و هرگز، در هیچ زمانی، در هیچ نقطه ای و به هیچ وجهی، هیچ تغییری را در خود نمی پذیرد؟     

    – آن ها، ضرورتاً همان و همانند حود می مانند.

    …  ولی چیزهایی که همواره همان و همانند خود می مانند، دیدنی و لمس کردندی نیستند و آن ها را تنها از راه تفکر، یعنی به وسیله ی خود روح، می توان دریافت.

    ….

    -… و اگر روح(41) تنها و تنها به وسیله ی خود(42) به جست و جو پردازد و خود را به آن جا بَرَد، آن جا که هر چیز ناب و جاویدان است و همیشه هست و همیشه همان و همانند خود می ماند؛ و چون خود با این گونه هستی خویشی دارد، هر گاه که حواس خود را در خود جمع کند و میسر باشد، نزذ آن هستی می ماند و سرگردانیش به پایان می رسد و آرامش خود را باز می یابد و به سبب هم نشینی با این هستی ها، خود نیز همواره همان و همانند خود می ماند. و این حالت روح، همان است که به راستی اندیشه (Fronèsis) می نامیم.     

    -… نتیجه ای که از این تصدیق ها به دست می آید این است که: آن چه خدایی است، جاویدان است، موضوع تعقل است، فرم واحدی دارد، انحلال ناپذیر است و همواره همان و همانند خود می ماند، و این همان چیزی است که روح بیش از همه به آن شبیه است. در حالی که، برعکس، آن چه انسانی است، فناپذیر است، غیر قابل دسترس تفکر است، چند فرمی است، انحلال پذیر است و هرگز همان و همانند خود باقی نمی ماند، این آن چیری است که تن بیش از همه به آن شباهت دارد.»

     

    افلاطون در فیلبس(43):

    « – من برآنم که هر کس اندک بهره ای از خرد دارد، دانشی را که موضوعش هستی و آن چه که واقعاً هست باشد، یعنی چیزی که بنا بر طبیعتش همواره کاملاً همان و همانند خود می ماند، حقیقی ترین دانش ها می شمارد…

    ….

    – هیچ می دانی که بیشتر دانش ها و کسانی که به آن ها می پردازند با عقاید سروکار دارند و حتا وقتی هم که می خواهد درباره ی طبیعت تحقیق کند همه ی عمر خود را به کاوش و پژوهش در قلمرو این جهان می گذراند و همواره در این صدد است که بداند این حهان چگونه پدید آمده است و از کدام عوامل متأثر می شود…

    – آری، حق با تو است.

    – بنابراین هیچ گاه در صدد دریافتن آن چه همواره هست بر نمی آید بلکه کوشش و تلاشش معطوف است به آن چه شده است یا می شود و یا خواهد شد».    

     

    1. لحظه ی گُسست در اخلاق نیکوماخوس:

    فرونزیس یا سنجیدگی سیاسی

     گفتیم که ارسطو، در جا های مختلفی از آثارش، همان تعریف و درک افلاطونی از فرونزیس را تکرار می کند. او نیز، در مقابل «عقیده» opinion و «احساس»sensation  که هم چون موضوع خود سیال و دگرگون پذیرند، دانش تغییر ناپذیر در باره ی هستی تغییر ناپذیر یعنی فرونزیس را که قرار می دهد.

    ارسطو، در کتاب متافیزیک خود، در دفاع از فرونزیس افلاطونی، می نویسد که اگر سخن هراکلیت را باور کنیم که دنیای محسوسات همواره سیال است، پس برای این که شناختی یا دانشی بتواند وجود داشته باشد (در این جا، هم هراکلیت و هم ارسطو، اصطلاح فرونزیس را برای «دانش»به کار می برند)، باید بپذیریم  که دنیایی خارج از محوسوسات نیز وجود دارد که تغییرناپذیر و فناناپذیر است و تنها موضوع شناخت یا دانش راستین می تواند قرار گیرد، زیرا به چیزهای در سیلان شناختی نیست.

     

    ارسطو در کتاب متافیزیک خود می نویسد:

    «عقیده به مُثُل(44) از آن روی برای قائلین به آن پیش آمد که به حقیقت سخنان هراکلیتوس باور داشتند که می گوید:«همه ی محسوسات همواره در سیلان اند»(45)؛ چنان که اگر شناختی و دانشی ار چیزی وجود داشته باشد Epistèmè tinos xai fronèsis، پس باید طبایع پاینده ی دیگری فراسوی محسوسات وجود داشته باشند، زیرا به چیزهای در سیلان شناختی نیست.»(46)

    در جای دیگر(De Coelo)، ارسطو می گوید:

    «بدون وجود طبایع تغییرناپذیر، شناخت یا دانشی gnosis e fronèsis نمی تواند وجود داشته باشد.»(47)

     در کتاب طبیعت یا فیزیکا، ارسطو همان باور پیشینیان خود و بویژه افلاطون در باره ی ناسازگاری دانش و تحرک (جنب و جوش، تحول، تغییر و دگرگونی…) را، به نام خود، تکرار می کند:

    «قوه ی ادراک diania تنها در سکون و توقف است که به شناخت و دانایی می رسد  Epistas thai Xai fronein

    و این که:

    «انسان، تنها در آرامش روح، پس از جنب و جوشی که در طبیعت اوست، می تواند صاحب شناخت و دانش گردد fronimon Xai Epistèmon.»(48)

    و سرانجام، در کتاب جدل یا توپیکا، ارسطو نقش دیالکتیک را در رسیدن به شناخت و دانش فلسفی یادآوری می کند: Pros tè gnosis xai ten xata filosofian fronèsin (49).

     بدین ترتیب مشاهده می کنیم که در متون فوق، برای نامیدن والاترین شکل و نوع دانش، دانش تغییرناپذیر، حقیقی و فلسفی یعنی دانشی که موضوعش نه دنیای فناپذیر محسوسات بلکه جهان فرامحسوسات فناناپذیر است، ارسطو واژه ی فرونزیس و مشتقات آن را به کار می برد و آن ها را با اپیستمه Epistèmé و گنوزیس Gnosis مترادف و همسان می کند. در تمام این متون، فرونزیس مبین و معرف دانش استعلایی نوع افلاطونی است که با نام دیگر این دانش یعنی سوفیا مترادف و همسان می شود.

    اما در اخلاق نیکوماخوس، یکباره متوجه می شویم که همین واژه فرونزیس کاملاً معنای دیگری پیدا می کند و واقعیت دیگری را بیان می دارد. بطوری که، در این جا، نه تنها تعریف افلاطونی از فرونزیس کنار گذاشته می شود بلکه نظر جدید ارسطو حتا با تعاریف قبلی خود او (در متونی که اشاره کردیم) نیز کاملاً متفاوت می شود.   

    این مضمون جدید در تبیین فرونزیس که با تعریف افلاطونی تناقضی آشکار دارد و بطور عمده در کتاب ششم  اخلاق نیکوماخوس طرح شده است، چیست؟(50)

    ارسطو روح (یا نفس، psykhè) را به دو بخش عقلانی(خردمند، logon) و غیر عقلانی(عاری از خرد،alogon) تقسیم می کند. او بخش عقلانی روح را نیز به دو جزء یا زیربخش تقسیم می کند. جزیی که موضوع تعقلش چیزهایی هستند که اصولشان تغییرناپذیرند، یعنی همواره همان و همسان خود می مانند و جزء دیگر ناظر بر چیزهایی است که متغیر اند، یعنی چیزهای بی قرار و دگرگون پذیری که بودن یا نبودن، شدن و تحول شان حاصل اوضاع و احوال، اتفاق و احتمال است که آن را پیشامد احتمالی، امکان پذیری، احتمال پذیری یا رخداد پذیری contingence می نامند. ارسطو بخش اول را «علمی» epistèmonikon و بخش دوم را که در ترجمه های نارسا ( به زبان فارسی و حتا خارجی) «حساب گری» برگردانده اند، logistikon (کتاب ششم، فصل دوم،12a1139) یا doxastikon (کتاب ششم، فصل پنجم،26b1140) می نامد. نزد ارسطو، ویژگی بحش دوم روح که ناظر بر امور سیال است، تأمل کردن و شور کردن bouléutikhoç است. «شور کردن» و «تعقل کردن» در امور اتفاقی و احتمالی هر دو از یک سنخ اند. انسان تنها در مورد امور محتمل یا دگرگون پذیر contingent – و نه چیزهای تغییرناپذیر و جاودانه – شور می کند و در لحظه ی مناسب (کایروس) تصمیم می گیرد.

     ارسطو در اخلاق نیکوماخوس، کتاب ششم:

    «روح دارای دو جزء است: جزء بهره ور از خرد(logon) و جزء عاری از خرد(alogon). اکنون جزء بهره ور از خرد را نیز تقسیم می کنیم، بدین معنا که فرض می کنیم دو جزء خردمند وجود دارد: یکی به چیزهایی نظر دارد که اصولشان تغییر ناپذیرند و همواره همان و همانند خود می مانند و دیگری یه چیزهایی نظر دارد که تغییرپذیرند… یکی را جزء epistèmonikon (علمی) می نامیم و دیگری را جزء سنجشگر logistikon (یا «حساب گر» در پاره ای ترجمه ها که بسیار نارساست). شور کردن و سنجیدن یکی است و هیچ کس در باره ی موضوعات تغییرناپذیر شور نمی کند. پس جزء سنجشگر یکی از دو جزء خردمند روح است»(کتاب ششم، فصل دوم(لطفی) a1139 یا فصل اول(فرانسوی) پاراگراف 5 و 6).

     در اخلاق نیکوماخوس، «سنجیدگی» یا  فرونریس نامی است که ارسطو یه جزء سنجشگر بخش خردمند روح می دهد(کتاب ششم، فصل پنجم،26b1140). فرونزیس، آن فضیلت کسانی است که فکر و دانش خود را در جهت انجام «عمل خوب» («کار نیک») برای مردمان، به کار می گیرند و آن چه را که «به نفع آن ها ست» در نظر می گیرند(همانجا، 21b1140).

    فرونزیس و سوفیا که تا کنون همسان بودند، اینک مغایر هم می گردند. سوفیا ناظر بر ضرورت است و تولد یا مرگ نمی شناسد(کتاب ششم، فصل سیزدهم). سوفیا، هم چون موضوع خود که جاودانه و دگرگون ناپذیر است، جاودانه و دگرگون ناپذیر است(کتاب ششم، فصل هفتم). اما فرونزیس ناظر بر امکان پذیری، پیشایندی و اتفاق contingence است(کتاب ششم، فصل های پنجم، ششم و هشتم). فرونزیس بر حسب افراد و بنا به شرایط و اوضاع و احوال زمانه تغییر و تحول می کند(کتاب ششم، فصل هفتم). در حالی که، سوفیا، به گفته ی ارسطو در جای دیگر، «آن دانشی است که تحصیل و تملکش از توان انسانی فراتر می رود… بدانسان که بنا بر گفتار سیمونیدِس: «تنها خدا از این امتیاز برخوردار است»»  (متافیزیک، آلفای برزگ، فصل دوم،  28b982)(51). اما برخلاف سوفیا، سنجیدگی یا فرونزیس خصلتی انسانی و کاملاً انسانی دارد.

    ارسطو در اخلاق نیکوماخوس، کتاب ششم:

    «پس بدین ترتیب، fronèsis را می توان حالت آمادگی برای عمل کردن همراه با داوری درست دانست aléthouç، در حوزه ی اموری که برای آدمی بد یا نیک اند. غایت آفرینندگی (=عمل تولید) poiéton  متفاوت از چیزی است که آفریده (=تولید) می شود، اما عمل کردن prakhton چنین نیست. در این جا، هدف عمل کردن همواره خودِ عمل است، زیرا غایتی که عمل در برابر خود قرار می دهد تنها می تواند خوب عمل کردن باشد.

    به همین دلیل است که به راستی ما fronèsis را نزد پریکلس و کسانی همانند او می یابیم: کسانی که قادر به دیدن théorein (=تشخیص و تعیین) اموری هستند که هم برای خود آن ها و هم برای مردمانی که بر آن ها حکومت می کنند، خوب و مفید اند. اینان، با این قابلیت ها، واقعاً از عهده ی اداره ی یک خانه و یا یک پولیس (شهر یا دولت- شهر) بر می آیند. Sophrosuné (=عقل سلیم)، اصطلاحی که در یونانی هم معنای fronèsis است، خصلتی است که قابلیت سنجیدگی را حفظ می کند.

    حرف پوچی خواهیم زد اگر بگوییم که دانش سیاسی politèké، یا fronèsis (سنحیدگی) سیاسی، بهترین دانش هاست چون آدمی که موضوع کار fronèsis است عالی ترین موجودات عالم نیست.»

    از سوی دیگر، این ادعا که آدمی عالی ترین موجودات زنده است سخنی پوچ است زیرا ذوات دیگری هستند که بسیار  برتر و خدایی تر از آدمیان اند، مثلاً در میان اجسام درخشنده ای که آسمان از آن ها تشکیل می یابد.

    از آن چه گفته شد نتیجه می گیریم که sofia (=فلسفه) جمع épistèmè (=علم)  و nous (=خردورزی، عقل) است و در شناخت موجوداتی که بر حسب طبیعت شان والاترین موجودات اند به کار می رود. از این رو، کسانی چون آناکساگور Anaxagore، تالس Thalès و همانند آنان را فیلسوف می نامند و نه آدم های سنحیده، زیرا آن ها چیزهایی که برای خودشان سودمند بود را نمی شناختند ولی با امور دشوار و حیرت انگیز و حتا خدایی، هر چند سودی در بر نداشتند، آشنا بودند؛ زیرا این بزرگان فاضل آن چه که برای آدمیان نیک است را نمی جستند.» (اخلاق نیکوماخوس، کتاب ششم، فصل های پنجم و هفتم).

    بدین ترتیب، واژه ای که نزد افلاطون و هم چنین در برخی آثار ارسطو، با سوفیا یا «دانش خدایی» مترادف بود، در اخلاق نیکوماخوس کاملاً از آن جدا می شود. فرونزیس، سنجیدگی سیاسی می شود که همواره به معنای تأمل، تعقل و خردمندی یا به قول ارسطو «جزیی از نفس خردمند» است، اما با این خصوصیت که موضوع سنجیدگی سیاسی چیزهای دگرگون پذیر است، خودِ اندیشه تغییرپذیر است و تحصیل آن نیز در قابلیت همگان است. به عبارت دیگر، فرونزیس تبدیل به فصیلتی (یا دانشی) انسانی می شود تا خدایی، سیال می شود تا سرمدی، و موضوع آن نیز امور دنیوی، تغییرپذیر و محتمل (contingent)، یعنی مسایل مربوط به بهروزی و بهزیستی «شهر» و «شهروندان» می گردد. انسان های سنجیده، «کسانی [می باشند] که قادر به دیدن théorein (تشخیص و تعیین) اموری هستند که هم برای خود آن ها و هم برای مردمان خوب و مفید اند»(52). سنجیده، پس کسی است که تفکر و تأمل می کند (théorein)، یعنی «تجربه گرای نابی نیست که بدون پرنسیپ و دورنما و روز به روز زندگی کند، بلکه کسی است که از نگرش کلان برخوردار است… اما آن چه که او می نگرد، کلیتی مشخص است – خوبی کل جامعه و فرد – و نه کلیتی مجرد و انتزاعی و به قول ارسطو، غیر واقعی، که دنیای ایده های افلاطونی است.»(53)

    در باره ی تغییر مفهوم فرونزیس از اندیشه ی استعلایی به سنجیدگی سیاسی در اخلاق نیکوماخوس و پرسش «گُسَستِ» ارسطو از فلسفه ی افلاطونی در این مورد مشخص، بحث های فراوان و متفاوتی صورت گرفته اند که برای روشن کردن بیشتر، از میان آن ها، تز وِِرنِر یِگِر Werner Jaeger و نقد آن توسط پی ار اُبانک Pierre Aubenque را اجمالاً بررسی می کنیم.

    تز یگِر(54):

    یگِر، ارسطو شناس آلمانی، معتقد است که در تعریف فرونزیس، نظرات مختلف ارسطو را نباید متناقض و در نتیجه نشانه ی بی انسجامی آن ها دانست. تعاریف متفاوت ارسطو از این واژه، در حقیقت، بیانگر لحظه های مختلف تحول فکری او می باشند، که به پیدایش نظریه ی بدیع و جدیدی منجر می گردد، با این شرط که بتوان تداوم منطقی این تحول را نشان داد.

    ارسطو، ابتدا از تعریف افلاطونی واژه در فیلبس حرکت می کند(نگاه کنید به بخش اول این مقاله). فرونزیس یا مراقبه ی معنوی contemplation، عنصر تشکیل دهنده «زندگی خوب» و بنیاد «عمل راستین» است. در این جا با مرحله ی یزدان شناسانه ی اندیشه ی ارسطویی phase théologique رو برو هستیم. سپس، یزدان شناسی نظری thélogie spéculative در ادامه ی خود به اخلاق «خدا گردان»morale théonome سوق می یابد. خدا، چون موضوع مراقبه و تأمل، در عین حال، هنجار، قاعده یا قانون nomos اخلاقی مطلق می شود. شناخت مُثُل (معقولات) هم مبانی وجودی عمل راستین (در سیاست) است و هم تعیین کننده ی اصول هنجاری آن عمل یا سیاست. در مرحله ی بعدی است که ارسطو نظریه ی افلاطونی «معقولات» یا «ایده ها» را کنار می گذارد. در این دوره، «وحدت هستی و ارزش فرو می پاشد، بین متافیزیک و اخلاق… عقل نظری و عقل عملی که پیشتر وابسته و مرتبط بودند،  افتراق می افتد»(55).

    اگر در اخلاق یودموس(56)، خداوند، همواره، اصل راهنما و تنظیم کننده ی عمل بشری است، در کتاب ششم اخلاق نیکوماخوس، دیگر چنین نیست: خدا از این پس پنهان یا خاموش است. آدمی، برای سازماندهی زندگی زمینی اش، به نیروی دیگری جز نیروهای خود نمی تواند اتکا نماید. عمل(سیاست) دیگر نباید هیچ انتظاری از ایده(مراقبه contemplation) داشته باشد.

    «ارسطو از فرونزیس هر گونه معنای نظری را می زداید تا جایی که به این واژه، در تعریف جدیدش، تنها یک مفهوم اخلاقی می بخشد. اخلاقی که قادر است عمل انسان را به سوی آن چه که برای او مفید و نیک است، هدایت کند و این همه، بدون هیچ گونه ارجاعی به هنجار استعلایی»(57).

    در یک کلام، به باور یِگِر،  فرونزیس یا سنجیدگی، در اخلاق نیکوماخوس، ریشه در دور شدن تدریحی دلمشغولی های یزدان شناسانه یا دقیق تر گفته شود، ریشه در یزدان شناسی théologie خدای دور دست دارد. ریشه در جدایی بین آگاهی متافیزیکی و هنجارهای بلاواسطه ی عمل و سرانجام، در متافیزیک متارکه و انفصال دارد(58).

    نقدِ تز یگِر توسط اوبانک(59):

    اوبانک، ارسطو شناس فرانسوی، دگرگون شدن مفهوم فرونزیس در اخلاق نیکوماخوس و تبدیل آن به سنجیدگی سیاسی(که prudence می نامد) و در نتیجه گسستِ ارسطو از نطریه ی افلاطونی «ایده ها» را انکار نمی کند. اما اختلاف با یِگِر بر سر این است که به عقیده ی اوبانک، «نظریه ی ارسطویی فرونزیس و تغییرات آن را نمی توان در چهارچوب مبارزه میان «دو ایده آل فلسفی ناظر بر زندگی» و غلبه ی متناوب یکی بر دیگری، توضیح داد»(*). نزد ارسطو، زندگی سیاسی و الزام های عملی آن در تقابل با مراقبه ی استعلایی contemplation قرار نمی گیرد و یا به به بیان کلی تر، «پراتیک» و «تئوری» از هم جدا نمی شوند. به ویژه در زمان تاریخی ای که ازسطو اخلاق نیکوماخوس را می نویسد یعنی در دورانی که از «دموکراسی» و «شهر» یونانی دیگر خبری نیست و «شهروند آتنی به رعیت امپراتوری ای درآمده که حکومت و قوانین از شور کردن با او دیگر تبعیت نمی کنند»(60). اما موضوع تمایز دو ایده آل «سیاسی» و «استعلایی» صرفاً در آن جا است که عمل سیاسی دیگر، بر خلاف نظریه ی افلاطونی، «نمونه، پارادیگم و راهنمای خود را در دنیای معقولات پیدا نمی کند بلکه هنجار خود را، که البته همواره خصلت نظری خواهد داشت، باید در سطح خود بیابد. بدین ترتیب، سنجیدگی سیاسی بیش از این که جدایی تئوری از پراتیک و یا انتقام عمل از تئوری باشد، گسست در درون خود تئوری است»(تأکید از من است)(61).

    با این همه، اختلاف اوبانک با یِگِر بر سر نکاتی است که در بحث ما جنبه ی فرعی دارند. زیرا آن چه که در این جر و بحث مشترک است و مورد توافق دو ارسطو شناس صالح می باشد و برای کار ما اهمیت دارد، همان تصدیق آخری است که اوبانک انجام می دهد: «گسست در درون خودِ تئوری» یا «خرد ورزی». به عبارت دیگر، این اشتراک نظر که، در واپسین اثر سیاسی ارسطو، دو نوع «خرد ورزی» از هم تفکیک می شوند، صرف نظر از مقام هر یک و مناسبات متقابل آن دو در سیر اندیشه ی ارسطویی که موضوعی اختصاصی است و در باره ی آن اتفاق نظر وجود ندارد و در بحث ما نیز بی تأثیر است. یکی، آن «خرد ورزی» در امور تغییرناپذیر، «خدایی» یا تراگذرنده که بر سیادت پارادیگم مطلق استوار است… و دیگری آن «خرد ورزی» یا «سنجیدگی» انسانی و دگرگون پذیری که بر سه اصل «پیشایندی»، «شور» و «کایروس» قرار دارد.

    3 . سه رکن سنجیدگی سیاسی:

    «پیشامد احتمالی»، «شور» و «کایروس»

     

    –  پیشامد احتمالی endèkhoménon

     «آن چه که می تواند غیر از آن چه که هست شود».(ا. ن. فصل5)

    موضوع فرونزیس یا سنجیدگی سیاسی، نزد ارسطو،  «آن چیزی است که می تواند چیز دیگری غیر از آن چه که هست شود»(62). ارسطو شناسان عموماً آن را «پیشامد احتمالی» (Contingence،Contingency،Zufälligkeit) می نامند که، در برداشتی، نام دیگر آن می تواند اتفاقTukhè (در یونانی) یا Hasard (به زبان فرانسه) باشد. در فارسی آن را امکان، امکاپذیری، احتمال، احتمال پذیری، پیشایند، تصادف، رخداد پذیری، محتمل الوقوع، اتفاق… هم ترجمه کرده اند، ولی من «پیشامد احتمالی» ترجیح می دهم که با مفهوم contingence و دریافت ارسطویی ار آن تقارن بیشتری دارد. معنای فلسفی «پیشامد احتمالی» هر چیزی است که به نظر آید در شرایطی بتواند باشد یا نباشد و یا جور دیگری شود. نزد ارسطو، «پیشامد احتمالی» را آن چیز گویند که هیچ علمی، حتا «دانش خدایی» یا علم «ایده های» افلاطونی که هنجار و هادی عمل راستین است، نمی تواند کاملاً پی به آن بَرَد یا بر آن احاطه داشته باشد و در نتیجه رخ دادن یا رخ ندادن آن را کاملاً پیش بینی کند. زیرا دنیایی که ما در آن می زییم، دنیای بشری است یعنی دنیای حدوثی، مشروط، ممکن به امکان خاص، اتفاقی و تصادفی و در نتیجه «فضیلت خدایان در این جا ناتوان یا خاموش است» و به هر حال، فاقد کارایی.

    در توضیح فلسفی مفهوم «پیشامد احتمالی» نزد ارسطو، اوبانک خاطر نشان می سازد که تمام یزدان شناسی و متافیزیک ارسطو تحت نفوذ احساس دوگانه ای قرار دارد: یکی، بی تفاوتی و بی اعتنایی خدا نسبت به دنیای ما و دیگری ناتوانی او در حکومت کردن بر این جهان در جزئیاتش یا، به عبارت دیگر، در اداره ی امور خاص (مشخص، کنکرت) دنیوی. بی تردید، «خدای دور دست»، که قدرتش بر چیزها به نسبت دوری اش از آن ها کاهش می یابد، در منشأ نظریه کیهان شناسانه ی(63) ارسطو در باره ی «پیشامد احتمالی» قرار دارد. «پیشامد احتمالی»، نزد او، فقدان قانون کلی نیست، بلکه فاصله ای است، هر چند ناچیز ولی پُر نشدنی، میان قانون و متحقق شدن قانون در جزئیات و مسایل کنکرت. این فاصله که امر کنکرت را به مرز دست نیافتنی برای قانون و تعیینات(64) آن تبدیل می کند، خود، معلول چیزی است به نام ماده(65). ماده ای که نیروی نامعین اضداد(66) است و در نتیجه، بدین سبب، همواره باالقوه می تواند چیز دیگری غیر از خود شود. از سوی دیگر، شرط امکان پذیری «حرکت» ماده است و هر چه بیشتر «حرکت» از سکون و ثبات خدایی دور شود، ماده نیز، که پیش شرط حرکت است، در برابر تعیینات (قانون کلی) بیشتر نا فرمانی می کند. بدین ترتیب، «پیشامد» و «بی نظمی»(آشفتگی)(67) به نسبت بغرنجی رشد می کند و بغرنجی «زمانی تظاهر می کند که از کرات فوقانی به منطقه ی تحتانی ماه (فضای در برگیرنده ی زمین تا ماه) و از عناصر ساده به اجسام مرکب رویم»، زیرا «هر چه بیشتر چیزها دارای ماده باشند یعنی از نیروهای گوناگون تشکیل شده باشند، «نامعینی»(68) و «چنذگانگی»(69) در  آن ها بیشتر خواهد بود.»(70)

    پس فرونریس یا سنجیدگی سیاسی تنها در حوزه ی پیشامد احتمالی یا اتفاق عمل می کند. آن جا که «هر چیز می تواند چیز دیگری غیر از آن چه که هست شود»(71). در این جا ست که فرونریس از سوفیا یا علم ناظر بر ضرورت، بر چیزهای تغییرناپذیر و بیگانه نسبت به «شدنی ها»، متمایز می شود. نزد یونانیان، علم در آن جا رشد می کند که پیشامد را حذف کند و پیشامد در آن جا ظاهر می شود که علم از پبش بینی آن عاجز باشد.

    و اما «سیاست»، عمل کردن است. اقدام برای تغییر محیط پیرامون خود است. و عمل کردن، هم چون تولید(72) اثر یا هنر ورزی، تغییر و تبدیل موضوع عمل یا تولید است. در نتیجه، عمل کردن و تولید کردن مستلزم وجود «نا تمامی»، «نا کاملی»، «نا کمالی» و «نا معینی» است، مستلزم «جای حرکت» و «بازی» است. پس موضوع عمل (سیاسی)، چون تولید (هنری)، به حوزه ی «آن چه که می تواند دگر شود»، تعلق دارد.

    در دنیایی که بر علم کاملاً شفاف است، که هیچ چیز به غیر از آن چه که هست نمی شود، که همه چیز همیشه منظم و در جای خود است، که همه چیز «ضرورت» است… جایی برای «حرکت»، «انحراف»(73) و «بازی»(74)، برای تولید و خلق کردن، برای نظم شکنی و آزادی و به طور کلی برای اقدام و عمل تغییردهنده ی بشری نمی ماند. اما برعکس، وجود اتفاق، امر غیر قابل توضیح و پیش بینی، نابهنگامی و… «فراخوانی است همواره تجدید پذیر برای ابتکار خلاق انسان ها»(75).

    در این جا، برداشت از «اتفاق» یا «پیشامد احتمالی» دینی نیست، تقدیر خارج از هر گونه اراده ی بشری نیست، سرنوشت محتوم تراژدی یونانی نیست، روی نامرئی یا پنهان نیرویی برین و مسلط بر همه چیز نیست… برداشت جدید، «پیشامد احتمالی» را امری استعلایی و خدایی نمی شناسد بلکه، درست برعکس، آن را ناشی از ناتوانی و ضعف امر ترافرازنده یا خدایی در حل و فصل مسایل خاص دنیوی و بشری می داند.

    سرانجام، پیشامد احتمالی، چون نا معین است، چون نابهنگام و ناشناخته است، «شور» و تبادل نظر را ممکن و ضروری می سازد. «اتفاق» (توخه tukhe) مورد نظر ارسطو در این دنیا – که پیامد آن پیش بینی ناپذیری آینده است – انسان را آزاد می سازد، در عین حال که هستی او را ناپادار و تهدید می کند. بدین سان، توخه ی تراژدی یونانی که خدایی است و سرنوشت مسلم و محتوم آدمیان را رقم می زند، نرد ارسطو در اخلاق نیکوماخوس، «بشری و لائیسیزه»(76) می شود و راه به «شور» و مشاوره، به مراوده و تبادل میان انسان ها می بَرَد.

     «شور» Boulèusis

     «انسان سنحیده، کسی است که نیک شور می کند»( ا. ن. فصل5)

    انسان سنجیده ی ارسطو کسی است که شور می کند(77) و حتا خوب شور می کند(78). شور کردن، تنها کار انسان است، زیرا خدا شور نمی کند و حیوانات نیز به هم جنین. پس شور کردن، ویژگی و استثأ آدمی است.(79)

    اما انسان در مورد هر چیزی شور یا زایرنی نمی کند، به عنوان نمونه در باره ی چیزهایی که تغییرناپذیر یا جاودانه اند، رایزنی بی معنا ست. انسان تنها در باره ی آن چیزهایی شور می کند که توسط عمل او دگرگون پذیر باشند. در این جا ست که «پیشامد احتمالی» و «شور» با هم گره می خورند و اولی شرط، زمینه و شرایط دومی می گردد. انسان تنها در مورد امر محتمل یا ممکن (پیشامد احتمالی) شور می کند و نه در باره ی آن چه که «ضرورت» و محتوم است. انسان تنها در باره ی آن چه که احتمال می رود رخ دهد یا رخ ندهد، در مورد آن چه که می تواند چیز دیگری غیر از آن چه که هست گردد، شور می کند.

    اما شور کردن در باره ی نامعلومی های امکان پذیر می تواند به سرانجام نرسد یعنی به نقطه ی معلومی نیانجامد و هم چنان نامعینی را در بر گیرد. با این حال، شور بدین معنا ست که راه آینده باز است، که آینده از پبش ترسیم نشده و سرنوشت محتومی ندارد بلکه انسان ها، از طریق شور و مشورت(رایزنی)، بلکه بتوانند مسیر، هدف، دورنما یا افقی را، هر چند موقتی، ناپایدار و نامسلم، برای خود تبیین کنند.

    در نظر ارسطو، شور مصون از خطا نیست. شور امکان پذیری و امکان ناپذیری را طرح می کند، «نقطه ی امکان» را در می یابد(80). اما شور نمی تواند بطور حتم بگوید که «ممکن»، «ضرورت» می شود. در نتیجه، بهترین رایزنی ها نیز با خطر شکست رو به رو یند. با این همه، با وجود مبرا نبودن از خطا و احتمال شکست که از میان برداشتنی نیست،  آن چه که از نظر ارسطو، عمل شور کردن توسط مردم را توجیه می کند این است که هر راه دیگری، چون تبعیت از احکام استعلایی یا معقولات افلاطونی، بازهم بیشتر با نافرمانی ماده (از ایده) و یا با امر پیش بینی ناپذیر زمان مواجه خواهد گشت.

    اوبانک در باره ی معنای تاریخی و سیاسی «شور» ارسطویی چنین می نویسد:

    «واژه ی یونانی بولئوزیس Boulèusis (شور کردن) از نهادی که بوله boulè خوانده می شد و هومر به شورای قدما(81) اطلاق کرده بود، برگرفته شده است. سپس، در دموکراسی آتنی، بوله نام شورای پانصد نفره ای بود که پس از رایزنی در درون خود، مصوبات مجلس خلق را تهیه می کرد. شورا شور می کرد و مجلس خلق تصمیم می گرفت یا تصویب می کرد. ارسطو، با استناد به تجربه ی هومری(82) تنها می خواهد یادآوری کند که تصمیم بدون شور قبلی وجود ندارد. با انتخاب واژه ای چون Boulèusis، ارسطو به ما می گوید که شور کردن با خود تنها شکل درونی شده ی شورکردن جمعی است که در مجلس خلق یا حد اقل در میان انسان های مجرب صورت می گیرد.»(83)

    اما چرا مردم در شور کردن صالح اند؟ ارسطو دلایلی می آورد. نخست اینکه برای قضاوت کردن، لازم نیست که انسان دانشمند باشد بلکه «فرهیختگی»(84) کافیست. سپس، اگر فرد به تنهایی نمی تواند در باره ی همه چیز داوری کند(85)، اما مردم مجتمع در مجلس، با جمع کردن قابلیت های خاص خود، می توانند بس قضاوت کنند(86)، بطوریکه «اگر هر فرد به تنهایی، نسبت به عالمان، قاضی بدی است، خلق مجتمع بهترین قاضی خواهد بود و یا حد اقل بد ترین قاضی نخواهد بود»(87). بدین ترتیب کثرت گرایی (پلورالیسم) در شور، از دیدگاه ارسطو، کمترین بد نسبت به بدی ها و از جمله نسبت به اشرافیت (آریستوکراسی) سلطنتی علم است(88). تصمیم گیری در فرایند شور یا مشاوره ی جمعی کثرت گرا، با نهادینه شدن نقادی و رایزنی افکار و عقاید مختلف، بهتر از تصمیم گیری خودسرانه ی جبار یا پادشاه است.

    سرانجام، اوبانک جایگاه «شور انسانی» نزد ارسطو را جنین توصیف می کند:«شور کردن نمایان گر راه بشری یعنی راه میانی است. راه انسانی که نه کاملاً فاضل است و نه کاملاً نادان، در دنیایی که نه کاملاً عقلانی است و نه کاملاً پوج، ولی شایسته است که به آن نظمی دهیم، با پادرمیانی امکانات متزلزل و شکننده ای که این دنیا در اختیار مان می گذارد.»(89)

    –  Kairos یا لحظه ی مناسب

     

    سنجیدگی سیاسی، در عین حال، بهنگام پرتاب کردن تیر از کمان است: نه رودتر، نه دیرتر، بلکه به موقع!

     کایروس، در زبان یونانی، لحظه یا زمان مناسب است. آن هنگام که تیر از کمان پرتاب می شود و به هدف اصابت می کند. کایروس، چون زمان مصمم، تعیین کننده و هدف مند، بُرش و مرزکشی است (90). لحظه ی بحرانی، حاد و خطرناک است. فرصت مناسب، بجا و به موقعی است که در «لحظه» و بی درنگ باید قاپ زد، تصمیم گرفت و اقدام کرد. موقعیت مناسب و نادری است که می تواند از دست رود و دیگر بزودی یا هرگز باز نگردد.

    در میان یونانیان، کاربرد کایروس چون تقارن عمل انسانی و زمان، چون زمان مساعد برای اقدام، متداول بود. اما بدعت گذاری ارسطو در آن جا ست که این مفهوم را در گفتمان سیاسی وارد می کند و برای آن در «سیاست ورزی» جایی، آن هم جایی بس مهم و کلیدی، باز می کند. «سیاست»، نزد ارسطو، چون علم دقیق نیست، چون موضوع اش متغیر است و چون حوزه یا زمینه ی کارش ثابت و پایدار نیست، پس، در نتیجه، تشخیص «فرصت مناسب» برای «عمل مناسب» توسط عامل انسانی، اهمیت بس مهم و حیاتی پیدا می کند. عاملی که به «زمان» گذرنده باید توجه کند، یعنی به اوضاع و احوال و شرایط خاص و سریعاً متحولی که در بستر آن، عمل انجام می گیرد. کایروس، بدین سان، اقدام به موقع در زمان به موقع است . تشخیص لحظه ی مناسب برای اقدام مناسب است.

    در حالی که اخلاق رواقی(91) انسان را به کناره گیری از زمان زود گذر دنیوی دعوت می کند و در لحظه ی پزهیزگارانه همانندی برای آخرت می جوید، اخلاق نیکوماخوس، بر عکس، در حین دعوت انسان به تحقق امر نیک در این جهان، واقف است که این دنیا، در زمان دوام دارد و در زمان تغییر می کند و زمان، «میزان» حرکتش است(92). ارسطو، در نقد مکتب های سقراطی الهام بخش فلسفه ی رواقی که فضیلت را حالت بی تفاوتی و بی اعتناعی نسبت به زمان می شمردند، مروجان این مکتب ها را سرزنش می کند که تعریف مطلقی از فضیلت(93) به دست می دهند، که نه یک بلکه فضیلت ها وجود دارند و در توضیح فضیلت می بایست از «چگونه باید، چگونه نباید و در چه زمانی باید» سخن گفت(94).

    ارسطو «فضیلت سیاسی» را چنین توضیح می دهد: عمل کردن «در زمانی که باید، در شرایط و نسبت به موضوعی که باید، به قصد هدفی که باید و به شیوه ای که باید»(95). اگر برای کار نیک، تنها یک شیوه ی عمل وجود دارد، برای نا موفق شدن، شیوه های مختلفی وجود دارند. یکی از آن ها عبارت از این است که خیلی زود و یا خیلی دیر عملی را انجام دهیم که می بایست دیر تر و یا زود تر انجام می دادیم(96). کایروس، بدین سان، «فضیلتِ» زمان می گردد: زمان مناسب یا لحظه ی به موقع برای عمل نیک.

    کایروس، ابتدا، مفهومی دینی دارد و ارجاع به ابتکارات دلبخواهی خدایی می دهد که با زمان «بازی» می کند. سپس، به تدریج، مفهوم آن «انسانی و لائیسیزه»(97) می شود. کایروس، دیگر، زمان عمل خدایی سرنوشت ساز و تعیین کننده و «خارج از زمان» نیست، بلکه عمل انسانی امکان پذیرِ و جای گرفته در زمان است. کایروس، لحظه ای است که جریان زمان دچار تردید و تزلزل می شود، بر سر تشخیص راهی که می تواند به نیکی یا یدی انجامد. پس اگر کایروس، سرانجام، به معنای فرصت مناسب برای انجام کار نیک است، در عین حال مفهوم عکس آن را نیز می رساند: لحظه ی مهلکی که سرنوشت می تواند به تیره بختی گراید.

    1. جایگاه «سنجیدگی» ارسطویی در «نقد سیاست».

     

    آن چه که چون نگرانی(98) و مشغله ی فکری، در بازنگری و بازاندیشی نظریه ها و پراتیک های سیاسی موجود ( چه در رابطه با تجربه ی شخصی خود در اپوزیسیون سیاسی ایرانی و چه در رابطه با فعالیت های سیاسی بطور کلی)، من را به سوی «نقد سیاست» سوق داده و می دهد، در جمله ی کوتاهی از مارکس جوان در دوره ی فلسفیدن اش (1843 – 1846)، در مقدمه ای بر نقد فلسفه ی حق هگل (که هشتاد سال پس از نگارش آن منتشر می شود و همواره تا به امروز مورد بی اعتناعی – اگر نگوییم بی اطلاعی – مارکسیسم متحجر قرار دارد)، منعکس است:

    «در نخستین گام، وظیفه‌ی فلسفه، فلسفه‌ای در خدمت تاریخ، این است كه، آن گاه كه شكل مقدس‏ خود- بیگانگی انسان برملا ‌شده است، خود- بیگانگی را در اشكال نامقدسش‏ بر‌ملا ‌سازد. بدین‌سان، از نقد آسمان به نقد زمین می‌رسیم، از نقد مذهب به نقد حقوق و از نقد الاهیات به نقد سیاست»(99).

    عصاره­ی مدعای من در نقد «سیاست» یا آن چه که «سیاست واقعاً موجود» می نامم از این قرار است‌:

    در طول زمان و تا به امروز، «سیاست» politique و «سیاست ورزی» به ‌معنای اَعمال و گفتار ناظر بر اداره­ی «شهر» و «امر عمومی» res publica ، به منزله ی پدیداری تاریخی و برخاسته از شرایط تاریخی، چونان كه در ‌فلسفه­ی سیاسی تفهیم (مفهوم‌سازی شده استconceptualize) و در عمل (پراتیك) سیاسی به مورد اجرا گذاشته شده است، عبارت بوده است از:

    1- حوزه ا­ی حرفه‌ای، انحصاری و اختصاصی، استوار بر تقسیم كاری اجتماعی- سیاسی و مناسباتی سلسله‌مراتبی‌ (هیرارشیك) که “طبیعی” جلوه می کند و همواره «سیاست» را از جامعه(ی مدنی) «جدا»  و حاکم بر آن می سازد.

    2- بینشی استعلایی، در شکل های دینی و غیر دینی مدرن و سکولارِ، مرجع باور، پیرو سرمشق یا پارادیگمی برونیextrinseque (غیر اندرباشی)، توهم‌ساز و مطلق گرا که خود را صاحب انحصاری «حقیقتِ» بَرین می پندارد.

    3- عملکردی یگانه‌ ساز‌ – به نام ضروزت «اتحاد» – سیستم‌ساز و اقتدار طلب. شناختی یکجانبه نگر و عاجز از دریافت بغرنجی، چندگانگی و تغییرپذیری پدیدارهای اجتماعی و اندیشه های سیاسی ناظر بر آن ها. سرانجام، روش هایی که نافی چندانیت (پلورالیته pluralité) و بسیار گونگی (multitude)، همزیستی در همستیزی، اختلاف، تضاد و تعارض در مناسبات اجتماعی می باشند.

    4- از این همه، و به عنوان تبیین اصلی، نتیجه می گیریم که روند حاکم بر «سیاست» و سیاست ورزی که ما آن را «سیاست واقعاً موجود» می نامیم، همواره رو به سیادت، سلطه، سرآمدی و سالاری بر جامعه آورده است.

    بدین سان و بر مبنای تزهای چهارگانه ی فوف، «سیاست»، در نمودهای گونه‌گونش‏- بیش و‌كم-  همواره قدرت‌پرست، اقتدار‌طلب و تمامت‌خواه بوده است. «سیاست»، در جوهر خود، همواره به مثابه­ی نیرویی مافوق «شهر» و نیروهای اجتماعی (جامعه­ی مدنی و شهروندی امروزی)، مسلط و حاكم بر آن ها، چون «راهبر خدایی»، چون «شبان گله»(100)، عمل كرده است. از این رو، اصلاح «سیاست» در چهارچوب «سیاست واقعاً موجود»، همواره ناممكن گردیده و ناممكن می‌گردد. پس‏ نقد و رد «سیاستِ واقعاً موجود» و فلسفه، دانش، بینش و روش های… ناظر بر آن، و پایه‌ریزی دخالت گری اجتماعی از نوع دیگری و بر مبنای نوینی، در گسست از فلسفه، دانش، بینش و روش های… سنتی و غالب بر «سیاستِ واقعاً موجود»، در دستور كار  فلسفی – ‌نظری و ‌عملی – میدانی قرار می‌گیرد.

    اما مهم فوق را تنها می توان با ردیابی و آشکار ساختن گسست های پرسش‏آفرین در سیر تاریخ فلسفه ی سیاسی و پراتیک های سیاسی برآمده از آن ها، انجام داد، امری که البته جدا از عمل دگرسازانه­ی ‌خود در حین عمل دگرسازی و وضع موجود، قابل تصور نخواهد بود. از این رو ست که پیش از این، در نوشتارهایی، چند لحظه ی گسست از «سیاست واقعاً موجود» را مورد تآمل قرار داده ایم: نخستین بار نزد سوفیست‌های یونانی sophistes و به طور مشخص پروتاگوراس Protagoras و سپس نزد ماکیاولی، اسپینوزا و مارکس.

    اکنون، با توجه به آن چه که در باره ی مفهوم جدید «سنجیدگی» نوشتیم، «فرونزیس» ارسطویی را می توان یکی از نقطه ها یا حلقه های خط گسستی دانست که پروتاگوراس را به ماکیاولی، اسپینوزا و مارکس متصل می کند. سه شاخص اصلی این حلقه را نیز، همان طور که گفتیم، پیشامد احتمالی، شور و کایروس تشکیل می دهند، که «سیاستِ دِگر» مورد نظر و ادعایی ما را از «سیاست» سنتی یا «سیاست واقعاً موجود» جدا می سازد.

    – در تعریف و تبیین جدید، «سیاست»، میدان دگرگون پذیری ها، ممکنات، نا ممکنات و پیشامدهای احتمالیcontingences می گردد. به همین سان، «دانش» سیاسی نیز، هم چون موضوع خود، تغییرپذیر، نامسلم و نایقین می گردد. پس در این جا، با «سیاستِ دِگر» سر و کار داریم که نه دینی است و نه استعلایی، نه مطلق است و نه جاودانه، بلکه دگرگون پذیر و حتا نسخ پذیر است. «سیاستِ دِگر» عواملی چون حادثه، نابهنگامی، پیشامد و احتمال… و در نتیجه بغرنجی، چندگانگی، آشفتگی، تعازض و بحران را در «مرکز» بینش، نظریه و عمل خود قرار می دهد. 

    – در تعریف و تبیین حدید، چون از اندیشه ی «خدایی» یا استعلایی خبری نیست، پس «سیاست»،  میدان «شور» و تبادل نظر مردمان می گردد. «سیاست» و «دانش» سیاسی از «جهان خُرد»(101) سیاسیون یعنی از کاستِ سیاست ورزان، که مداری بسته، انحصاری و اختصاصی است، خارج می شود و به گستره ی نا آرام، جدلی و پلورالیستی افراد و انسان های مجتمع می رود. در این جا، «شور» به «دخالت گری» واقعی، مستقیم و بلاواسطه ی مردم در امور خود در می آید و بدین سان، «سیاستِ دِگر»، بر چنین بنیادی، به «امرِ عمومی» res publica واقعی ( و نه مجازی) نزدیک می گردد.    

    – در تعریف و تبیین جدید، «سیاست» که پیشامد احتمالی و شور  را در «مرکز» قرار می دهد، در کمینگاه «لحظه ی مناسب» یا کایروس، قرار می گیرد. کایروس، که لحظه ی نامعلوم مرز شکنی است.  کایروس، که زمان پرتاب کردن خود به درون خلع دنیوی و زمانمند است. آن جا که هیچ پیشینه و پارادیگمی به یاری ما نمی آید و ما تنها هستیم و تنها به کمک نیروی تخیل خود باید از هیچ اختراع ، ایجاد و تآسیس کنیم. آفریدن و تآسیس(102) پدیداری نو، پَرش به سوی آینده ای دِگر است، اما آینده ای نامعلوم و نامسلم و معمایی. بدین سان، «سیاستِ دِگر» با کایروس که لحظه ی مناسب برای آفرینندگی احتمالی، پرمخاطره و نامعلوم است، عجین می شود. 

    ****

    «سیاستِ دِگر» – چیزی كه برای ما شرط ­بندی و چالشی‏ نظری و عملی و نه غایتی محتوم و حقیقتی مسلم است – مشاركت مستقیم و بلاواسطه‌ی شهروندان در امر عمومی است. «سیاستِ دِگر»، در تقابل با گفتمانِ از خود راضی و واحدِ «سیاست واقعاً موجود»، هماوردی و چالش میان گفتمان‌های متفاوت و متضاد، اسطوره‌‌زدایی، راز‌زدایی و توهم‌زدایی از گفتار مسلط سیاسی و «حقیقت برین» آن است. «سیاستِ دِگر» در تقابل با یكجانبه‌نگری و سیستم‌سازی سیاست ورزان حرفه ای، بینش‏ و منشی است كه جهان، واقعیت‌ها و پدیدار‌های اجتماعی را در چند‌گانی‌ و چندانیت‌شان، در مناسبات و نسبیت‌شان، در هم‌سویی و هم‌ستیزی‌شان، در سیالی، دگرگون پذیری و ناثباتی شان، در معمایی بودن و ناایقانی‌شان… مورد توجه و نظر خود قرار می‌دهد. به این سان، موضوع كار این دخالت گری شهروندی جدید، مسئله‌انگیز انكشاف جنبش‏ خود- ‌مختار، خود- ‌گردان، خود- ‌سامانده و خود-‌‌ رهایی اجتماعی، یعنی زمینه سازی اسباب و مقدمات برآمدن جامعه­ی آزاد مشاركتی است. آزاد از هر گونه سلطه و از خود بیگانگی- ‌‌وابستگیAliénation. آزاد از هر اقتدار و ارجاع غیر اندرباشی – چه دینی و چه غیر دینی، چه کهن و چه مدرن – که به نیرویی برین، استعلایی و ایدئولوژیکی چون «خدا»، «دین»، «ملت»، «میهن»، «مالكیت»، «بازار»، «دولت»، «دیوان» و… «سیاست» درآید.

     یادداشت های مقاله

     (1 ) تز من این است که مفهوم «سیاست» در اصل به معنای politeia یونانی یعنی تأسیس constitution و اداره ی (امور) شهر polis توسط شهروندان بوده است. آن چه که بنیان گذار فلسفه ی ساسی، افلاطون، به نام «سیاست» پایه ریزی می کند و مبنای «سیاستِ واقعاً موجود» تا به امروز قرار می گیرد، اندیشه و عملی استعلایی یا تراگذرنده در شکل دینی یا سکولاری است که با مفهوم اصیل و اولیه ی آن چون پولیتیا یعنی «شهر- داری» بر اساس «شهروند – مداری» متفاوت و حتا مغایر است. «سیاستِ واقعاً موجود» آن «چیزی» است که تحت نام «سیاست» در عمل و بطور عینی همواره فلسفیده، اندیشیده و اِعمال شده و همواره کم و بیش غالب بوده است. در باره ی تغریف من از اصطلاح نام برده («سیاستِ واقعاً موجود») ،به بخش سوم این مقاله: جایگاه «سنجیدگی» ارسطویی در «نقد سیاست» رجوع کنید. هم چنین برای شرح و تفصیل بیشتر می توان به مقالات دیگر در این باره در نشریه طرحی نو رجوع کرد:

           «نقدِ سیاست در پرتو قرائتی از پرواگوراس و مارکس». سال پنجم، 1379- 1380. طرحی نو: شماره‌های:  44،45،47،50 ، 51

          یاد آوری کنم که در نوشته های من، اصطلاح «شهر- داری» با خط فاصل (یا شهر- اداری) ، به معنای اداره ی امور «شهر» (پولیس Polis یا Cité ) یا بخش عمومی (Res publica) و یا امور دولت (Etat) و کشور از طریق شور و  مشارکت و دخالت گری شهروندان است.

    (2 ) لحظه های فلسفی: Moments philosophiques . در باره ی این مفهوم و لحظه های مشخص گسست از فلسفه ی سیاسی کلاسیک رجوع کنید به:

    «چهار لحظه ی گسست از فلسفه سیاسی کلاسیک: پروتاگوراسی، ماکیاولی، اسپینوزا یی و  مارکسی». طرحی نو، سال هفتم و هشتم، 1381-1382. شماره‌های: 63، 66، 70، 72، 73، 75، 77.

    (3 ) جدایی، انفصال یا گسست: Rupture

    (4 ) تحت عنوان «مسئله ی لائیک» Question laïque ، مسئله انگیز Problématique یا بغرنج جدا شدن فرایند اداره ی امور مردم و شهر یا کشورداری از دین را مورد نظر دارم.

    (5 ) بینش استعلایی، تراگذرنده، ترافرازنده یا متعالی: Vision transcendantale

    (6 ) چندانی، چندگانی، کثرت تعدد: Pluralité

    (7) بسیارگونگی: برابر با Multitude . در باره ی معنا و مفهوم multitude رجوع کنید به ترجمه ی مقاله ی Toni Negri تحت عنوان: به سوي يك تعريف هستي شناسانه از «بسيار گونه»،  طرحی نو شماره 68

    (8 ) ناایقانی، نامسلمی ، نامحتومی…: Incertitude

    (9 ) بغرنجی، غامض، دشواری یا پیجیدگی: Complexe, Complexité . اندیشه ی بغرنج: Pensée complexe

    (10) Séparation

    (11) مبانی فلسفی – سیاسی «مساله ی لائیک»، بخش اول – فلسفه ی ساسی یونان – پروتاگوراس – افلاطون، آنتیگون و خطابه ی پریکلس. نشریه طرحی نو شماره های : 108، 109 و 110

    (12) Fronèsis یا Phronèsis (در نگارش فرانسوی) واژه ای یونانی است که در میان ارسطو شناسان فرانسوی، بعضی ها چون Aubenque (اوبانک)، Prudence و بعضی ها نیز، چون Gauthier (گوتیه)، Sagesse ترجمه کرده اند. من عموماً همان واژه ی یونانی Fronèsis را به کار می برم و اگر این جا و آن جا معادل فارسی و نادقیق «سنجیدگی سیاسی» را برگزیده ام باید تأکید کنم که هیچ یک از این برابر سازی های لاتین یا فارسی حق مطلب را ادا نمی کنند و رضایت بخش نمی باشند.

    (13) روح یا نفس : Âme, Esprit

    (14) جسم یا Corps, Matière

    (15) «دانش خدایی» Science divine ، منظور همان سوفیا Sophia یا دانش برین، استعلایی و علم معقولات افلاطونی است که «موضوع» و «پارادیگم» آن، هستی تغییر ناپذیر و نمود هایش می باشد.

    (16) «شاه – دانش» Science royale اصطلاحی است که از نظریه ی افلاطونی «فیلسوف – پادشاه» برگرفته ایم. منظور آن «دانش حدایی» یا «علم» برین و فرمان روایی است که تنها در اختیار پادشاه- فیلسوفِ شهر قرار دارد و بر شهر حکومت می کند و همه باید از آن اطاعت کنند تا «خوب» مطلق برقرار شود.

    (17) معقولات، مُثُل: Intelligibles

    (18) خیر برین : Bien transcendant

    (19) در مورد مفهوم «شهر – داری» (با خط فاصل) که با پولیتیا (یعنی تعریف اولیه و اصیل از «سیاست») برابر می کنیم، نگاه کنید به زیرنویس (1).

    (20) نزد افلاطون، میان «بنیان گذار» پولیس و «فیلسوف- پادشاه» تفاوتی وجود دارد. اولی به عالَم «ایده» دست رسی داشته، خویشاوند خدایان است و دومی، تحت راهنمایی های «بنیان گذار»، وظیفه ی عملی اداره پولیس و هدایت اجرایی آن را به سوی سعادت بر عهده دارد.

           در این باره رجوع کنید به یادداشت ها، ار جمله به یادداشت شماره 35 در «ملاحظاتی بر تز های آقای اکبر گنجی در باره ی مبانی جنبش تحول دموکراتیک در ایران» در طرحی نو شماره های 115، 116 و 117.

    (21) اُدیسه، Odyssey، اثر هومر، ترجمه ی سعید نفیسی، 1366، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

           نزد هومر واژه ی قدیمی یونانی: فرونیس fronis به معنای انسان «عادل» و «سنحیده» استعمال می شود. به نظر می رسد که برای نخستین بار، هراکلیت کلمه ی فرونزیس fronèsis را به جای اصطلاح کهنه ی هومری به کار می برد.

    (22) به نقل از:

    Gauthier René Antoine & Jolif Jean Yves

    Aristote, Traductions et études, l’éthique à Nicomaque,

    Tome II- 2ème partie commentaires livres VI X, Louvain-la-Neuve, Editions peeters, Nauwelaerts, 2002

     (23) هراکلیت ، پاره ی دوم:

    . Diels-Kranz,t1,p 151. Sexus Empiricus, contre les mathématiciensn VII,133

           Héraclite ou la séparation, Jean bollack& heinz wismann , Les editions de minuit, 1972.

    (24) Isocrate

    (25) Parménide

    (26) Anaxagore

    (27) حکمت عملی: Vertu pratique  که سنجیدگی نیز می نامند و خیلی ها فرونزیس ارسطویی را چنین چنین ترجمه کرده اند که البته ناذقیق است.

    (28) در افلاطون، مِنون:  Platon, Ménon, 88a – 89a

    (29) افلاطون: پروتاگوراس، جلد اول، محمد حسن لطفی – رضا کاویانی، ص 119. (352 c-d).

    (30) مراقبه یا سیر: Contemplation .

    (31) منون Ménon ،افلاطون: جلد اول، محمد حسن لطفی – رضا کاویانی.

    (32) گرگیاس Gorgias ،افلاطون: جلد اول، محمد حسن لطفی – رضا کاویانی.

    (33) فایدون Phédon ،افلاطون: جلد اول، محمد حسن لطفی – رضا کاویانی.

    (34) فیلبس Philèbe ،افلاطون: جلد سوم، محمد حسن لطفی.

    (35) فایدون در:

    Platon, Phédon, Monique Dixsaut, 78c – 80c Flammarion 1991.

    (36) Les choses qui toujours sont mêmes qu’elles-mêmes et semblables à elles-mêmes

    (37) Essence

    (38) ce qu’est

    (39) Le véritablement étant

    (40) Forme unique

    (41) Âme

    (42) seulement par elle-même

    (43) Platon, Philèbe, Pradeau Jean François, Flammarion, 78c – 80c

    (44) مُثُل ، فرم ، معقول : Forme

    (45) نگاه کنید به زیرنویس (23).

    (46) ارسطو، متافیزیک، – مو – فصل چهارم – 1078 – b  ، ترجمه ی شرف الدین خراسانی، نشر گفتار.

    (47) در: Aristote, De Coelo, III,I,298b23

    (48) در: Aristote, Physique, VII,3,247b11

    (49) در: Topica, VIII, 14, 163b9

    (50) سه منیع مورد استفاده در این مقاله در ترجمه مجدد  فرازهای ارسطو به فارسی عبارت اند از:

    1. Aristote, Ethique de Nicomaque, Jean Voilquin, Flammarion, 1965 Paris
    2. Aristote, Ethique à Nicomaque, J. Barthélemy Saint-Hilaire, Poche, 1992

    3 . ارسطو، اخلاق نیکوماخوس، محمد حسن لطفی، تهران، طرحی نو، 1378.

    (51) نگاه کنید به زیر نویس (46).

    (52) ارسطو، اخلاق نیکوماخوس، فصل پنجم. رجوع کنید به ترجمه ی ضمیمه در زیر.

    (53) Aubenque Pierre, La prudence chez Aristote PUF, 1963

    (54) «سنجیدگی نزد ارسطو»: La prudence chez Aristote, Pierre Aubenque, PUF, Pages 10 – 15

    (55) همانجا.

    (56) Ethique d’Eudème

    (57) در «سنجیدگی نزد ارسطو»، تز یِگر، ص 85.

    (58) همانجا.

    (59) همانجا صفحات 15 تا 30.

    (60) همانجا، ص 15.

    (61) همانجا، ص 19.

    (62) «آن چیز که می تواند غیر از آن چه که هست شود»:To entekhomènon allos ekhein

           در اخلاق نیکوماخوس فصل های پنجم 1140b27، ششم 1141a1 و هشتم 1141b9-11

    (63) Cosmologique

    (64) Déterminations

    (65) Matière

    (66) Puissance indéterminée des Contraires

    (67) Désordre

    (68) Incertain, Incertitude, Indéterminé

    (69) Multitude

    (70) همانجا، اوبانک، ص 86 ، زیر نویس 4 ، به نقل از G. Rodier  در Etudes de philosophie grecque

    (71) زیرنویس (62).

    (72) یه یونانی: Poièsis

    (73) Déviation

    (74) Jeu

    (75) در «سنجیدگی نزد ارسطو»، اوبانک، ص 74 .

    (76) در «سنجیدگی نزد ارسطو»، اوبانک، ص 104 .

    (77)  به یونانی:  Boulésitikhos

    (78) به یونانی: Kalos bouléusas

    (79) اوبانک، «سنجیدگی نزد ارسطو»، صفحات 106 تا 116.

    (80) Point de possibilité

    (81) Conseil des Anciens

    (82) اوبانک، همانجا، ص 111.

    (83) همانحا، ص 111.

    (84) به یونانی: Pépaidèumenos

    (85) Aristote, Ploitique, III,II, 1281b38

    (86) Aristote, Politique, III,II 1282a17

    (87) Aristote, Politique, III,II 1281b34-35

    (88) Aristote, Politique, III,15 1286a20,26

    (89) اوبانک، همانجا، ص 116.

    (90) مرز کشی: Limites

    (91)Morale stoïcienne

    (92) Le “nombre” de son mouvement

    (93) فضیلت: Vertu

    (94) به یونانی: Os dei khai os on dei khai ote در اخلاق نیکوماخوس، فصل 2، 1104b 24-26

    (95) اخلاق نیکوماخوس ، فصل پنجم، 1106b 21-23

    (96) اوبانک، همانجا، ص 97.

    (97) اوبانک، همانجا، ص 104.

    (98) نگرانی، نا آرامی..: Inquiétude

    (99) مارکس، نقد فلسفه ی حق هگل، مقدمه، رضا سلحشور، انتشارات نقذ، 1989، ص 5

    (100) افلاطون در «مرد سیاسی» جلد سوم دوره ی آثار، محمد حسن لطفی.

    (101) جهان خُرد Microcosme

    (102) تأسیس: Constitution

     

    (ضمیمه)

    اخلاق نیکوماخوس(1)

    کتاب ششم

    فصل پنجم(2)

     (توجه: توضیح یا تعریف داخل پارانتزها از من است)

    &1. برای این که بدانیم فرونِزیس fronèsis (سنجیدگی) چیست، باید ابتدا ببینیم چه کسانی را آدم های سنجیده fronimos  می نامیم. چنین می نماید که شاخص تمیز دهنده ی انسان سنجیده این است که چنین آدمی در باره ی آن چه که برای خود او نیک و سودمند است، به درستی  شور bouléusiç و داوری می کند – نه در جزئیات، مثلاً آن چه برای سلامتی و تندرستی مفید است، بلکه به طور کلی در باره ی سعادت و نیک بختی.

    &2. دلیل درستی این سخن این است که ما، در هر زمینه ای، کسانی را آدم های سنجیده می نامیم fronimos که با حساب گری دقیق خود، در اموری که به حوزه ی هنر tekhné (هنر یا فن) تعلق ندارند، به هدف نهایی با ارزشی نایل می گردند. بنابراین در یک کلام می توان گفت که سنجیده fronèsis خصلت کسی است که خوب تأمل و شور bouléutikhoç می کند.

    &3. وانگهی هیچ کس در باره ی چیزهای تغییرناپذیر (چیزهایی که نمی توانند غیر از آن گونه باشند که هستند) و یا درباره ی امری که تحقق بخشی به آن برای او ممکن نیست، شور و تأمل نمی کند. به همین ترتیب، چون épistèmè (دانش یا علم) بر برهان مبتنی است و چون در اموری که مبادی شان می توانند غیر از آن گونه باشند که هستند، برهان وجود ندارد – زیرا در این جا همه چیز سیال و تغییرپذیرند  – و چون نمی توان در باره ی چیزی که به ضرورت وجود دارد شور کرد، در نتیحه fronèsis نه épistèmè می تواند باشد و نه tekhné. épistèmè نمی تواند باشد چون حوزه ی عمل، امور تغییرپذیر است (چیزهایی که می توانند غیر از آن گونه شوند که هستند) و tekhné نمی تواند باشد چون عمل کردن به معنای دقیق کلمه و آفرینندگی به معنای تولید چیزها، از دو سنخ متفاوت اند.

    &4. پس بدین ترتیب، fronèsis را می توان حالت آمادگی برای عمل کردن همراه با داوری درست دانست aléthouç، در حوزه ی اموری که برای آدمی بد یا نیک اند. غایت آفرینندگی (عمل تولید – مترجم) poiéton متفاوت از چیزی است که آفریده (تولید) می شود، اما عمل کردن prakhton چنین نیست. در این جا، هدف عمل کردن همواره خودِ عمل است، زیرا غایتی که عمل در برابر خود قرار می دهد تنها می تواند خوب عمل کردن باشد.

    &5. به همین دلیل است که به راستی ما fronèsis را نزد پریکلس(3) و کسانی همانند او می یابیم: کسانی که قادر به دیدن théorein (تشخیص و تعیین)( اموری هستند که هم برای خود آن ها و هم برای مردمانی که بر آن ها حکومت می کنند، خوب و مفید اند. اینان، با این قابلیت ها، واقعاً از عهده ی اداره ی یک خانه و یا یک پولیس (شهر یا دولت- شهر) بر می آیند. Sophrosuné (عقل سلیم)، اصطلاحی که در زبان یونانی هم معنای fronèsis است، خصلتی است که قابلیت سنجیدگی را حفظ می کند.

    &6. آن چه این قابلیت را حفظ و تحکیم می کند قدرت داوری upolépsiç است. لذت و رنج در همه ی موارد قدرت داوری را فلج یاگمراه می کنند. مثلاً قدرت داوری در این که آیا مجموع زوایای مثلث برابر با دو قائمه است یا نیست مقهور لذت و رنج نمی شود بلکه تنها قدرت داوری در این که چه باید کرد وچه نباید کرد، یعنی داوری درباره ی عمل (عمل اخلاقی)، چنان می شود. مبادی محرک هر عمل (عمل اخلاقی) در غایت آنند ولی کسی که لذت و رنج درونش را فلح کرده است دیگر آن مبادی را نمی بیند و نمی داند که هرگامی که برمی دارد و هر انتخابی که می کند باید برای تحقق بخشی به آن غایت باشد. زیرا شر در ما مبادی اخلاقی عمل را ویران می کند. پس ناگزیر باید نتیجه گرفت که fronèsis یک حالت آمادگی برای عمل کردن همراه با داوری درست و حقیقی است و موضوع اش سعادت مردمان است.

    &7. بدین نکته نیز باید توجه کرد که اگر در Tekhné درجات مختلف نیل به کمال وجود دارند، ولی در fronèsis چنین نیست. اضافه کنیم که درحوزه ی Tekhné آن کس که به میل خود خطایی می کند بر خطاکار ناخواسته ارجح است ولی در fronèsis، هم چنان که در دیگر فضایل، وضع بر عکس است. بنابراین روشن است که fronèsis فضیلت است و نه tekhné.

    &8. چون در نفس دو بخش خردمند وجود دارند، fronèsis آن جزء خردمندی را تشکیل می دهد که عقیده را می سازد doksastikhon(16). زیرا doksa (عقیده، باور) هم چون fronèsis با اموری سروکار دارد که تغییرپذیرند ( اموری که می توانند غیر از آن چه که هستند، شوند) یعنی به عبارت دیگر با هر آن چه که پیشامد احتمالی و اتفاقی(4) است. باید بگوییم که fronèsis تنها یک حالت وجودی ساده ای نیست که با عقل همراهی می کند، بدین دلیل که این حالت ممکن است دست خوش سهو و نسیان شود در حالی که fronèsis هیچ گاه نه از دست می رود و نه به فراموشی سپرده می شود.

     فصل هفتم(5)

     …. هم چنین روشن است که آن چه یونانیان سُفُیا (sofia) (6) می نامند، بالاترین حد کمال در مراتب متخلف دانش است.

    &3. پس سُفُس sophos  (در این جا به معنای فیلسوف) نه تنها باید بداند چه حقایقی از عالی ترین مبادی حاصل می شود بلکه از خود این مبادی نیز باید شناخت دقیق داشته باشد. بنابراین، می توان گفت که سُفیا (فلسفه) عقل nous  پیوسته با علم و دانشépistèmè  است یا به عبارت دیگر شناخت علمیِ عالی ترین و والاترین موضوعات است. بدین ترتیب، حرف پوچی خواهیم زد اگر بگوییم که دانش سیاسی politèké، یا fronèsis (سنحیدگی) سیاسی، بهترین دانش هاست چون آدمی که موضوع کار fronèsis است عالی ترین موجودات عالم نیست.

    &4. اما اگر برخی خصیصه ها، چون سلامتی و نیکی، بسته به این که شامل چه موجوداتی می شوند، مثلاً آدمیان یا ماهیان، تغییر می کنند، ولی، در حوزه ای دیگر، سفیدی و راستی همیشه همان است: همیشه سفید، همیشه راست. پس به طریق اولی می پذیریم که آن چه sofia (فلسفه) است همیشه sofia است (تغییر ناپذیر است)، درحالی که آن چه fronèsis (سنجیدگی) است بر حسب شرایط سیال و تغییر پذیر است. کسی که در همه ی امور فردی که با شخص او ارتباط دارندمی داند که چهچیز برای او درست و سودمند است، مردمان او را فرد سنجیده ای می دانند و در آن گونه امور به او اعتماد می کنند. حتا دور تر می رویم و بعضی حیوانات را نیز که در زمینه ی امرار معاش از خود پیش بینی نشان می دهند، موجودات سنجیده می نامیم.

    این نیز بدیهی است که sofia (فلسفه) و politiké (سیاست) یک و همان نمی تواند بود. جه اگر بنا بر این باشد که هوشمندی کسی را در تأمین منافع خود fronèsis (سنجیدگی) بنامیم، انواع مختلف sofia وجود خواهند داشت. مسلم است که برای تأمین نیکی برای همه ی موجودات زنده فقط یک و تنها یک sofia وجود ندارد بلکه برای هر کدام علمی دیگر هست وگرنه لازم می آید برای همه ی موجودات زنده فقط یک علم پزشکی بدون هیچ تمایزی وجود داشته باشد.

    از سوی دیگر، این ادعا که آدمی عالی ترین موجودات زنده است سخنی پوچ است زیرا ذوات دیگری هستند که بسیار  برتر و خدایی تر از آدمیان اند، مثلاً در میان اجسام درخشنده ای که آسمان از آن ها تشکیل می یابد.

    &5. از آن چه گفته شد نتیجه می گیریم که sofia (فلسفه) جمع épistèmè (علم)  و nous (خردورزی، عقل) است و در شناخت موجوداتی که بر حسب طبیعت شان والاترین موجودات اند به کار می رود. از این رو، کسانی چون آناکساگور Anaxagore(7)، تالس Thalès(8) و همانند آنان را فیلسوف می نامند و نه آدم های سنحیده، زیرا آن ها چیزهایی که برای خودشان سودمند بود را نمی شناختند ولی با امور دشوار و حیرت انگیز و حتا خدایی، هر چند سودی در بر نداشتند، آشنا بودند؛ زیرا این بزرگان فاضل آن چه که برای آدمیان نیک است را نمی جستند.

    &6. ولی بر عکس، حوزه ی fronèsis (سنجیدگی) شامل امور اساساً انسانی  و آن چیز هایی می شود که در باره ی آن ها bouléusis (شور و تأمل کردن) توسط عقل بشری میسر است. زیرا به نظر می رسد که موضوع اصلی fronèsis (سنجیدگی)، endoulia (به درستی و خوبی شور و تأمل کردن) است. اما هیچ کس در باره ی امر تغییر پذیر (آن جیز هایی که نمی توانند غیر از آن باشند که هستند) و امری که غایتی مشخص و دقیق ندارد، شور و تأمل نمی کند بلکه در باره ی آن غایتی شور و تأمل می کند که ممکن (تحقق پذیر) است؛ و مراد از غایت در این مورد ارزشی است که از طریق عمل ما می تواند به دست آید. به طور کامل گفته باشیم، تآمل درست و هوشمندانه را کسی می کند که با خردورزی و سنجشگری، به سوی آن هدفی رود که برای انسان به بهترین وجه ممکن و تحقق پذیر است.

    &7. اضافه کنیم که fronèsis (سنجیدگی) تنها با کلیات سروکار ندارد بلکه باید جزییات و ویژگی ها را نیز به روشنی ببیند. زیرا fronèsis امری عملی است. fronèsis عمل می کند و عمل ضرورتاً با حزییات، ویژگی ها و مفردات سرو کار دارد. به همین جهت پیش می آید که این جا و آن جا کسانی که بی بهره از دانش اند، در عمل، بهتر از کسانی که صاحب دانش اند اقدام می کنند. این همان امتیازی است که آدم های با تجربه نسبت به دیگران دارند.به عنوان مثال، اگر کسی بداند که گوشت سبک سهل الهضم و برای تندرستی سودمند است ولی نداند که گوشت سبک کدام است نمی تواند از دانش خود برای تأمین تندرستی سود ببرد. این کار از کسی بر می آید که بداند که گوشت طیور به طور خاص سبک است و برای تندرستی سودمند. fronèsis امری است اساساً عملی؛ در نتیجه باید هر دو وجه شناخت (شناخت کلیات و شناخت جزییات و ویژگی ها) و مخصوصاً وجه دومی (شناخت ویژگی ها و مفردات) را بداند. در این مورد می توان گفت که شناخت جزییات(ویژگی ها و مفردات) علم سازماندهی(9) و اساسی است.

     یادداشت ها

    (1 ) برگردان مجدد از روی متن های فرانسه با استفاده از ترجمه ی فارسی: محمد حسن لطفی، تهران ، طرح نو 1378

      Aristote – Ethique de Nicomaque – Traduction de J. Barthélemy Saint-Hilaire Revue par Alfredo Gomez-Muller – Le livre de poche- 1992

     Aristote – Ethique de Nicomaque – Traduction par Jean Voilquin – GF-Flammarion- 1965

    (2 ) در ترجمه ی . Barthélemy Saint-Hilaire فصل چهارم به جای پنجم است.

    (3) Périclès  495 – 421 ق.م.

    (4) contingent

    (5) در ترجمه ی Barthélemy Saint-Hilaire فصل ششم و هفتم در فصل پنجم ادغام شده است.

    (6) سُفیا (σοφια) که آن را «فرزانگی» یا «حکمت» ترجمه کرده اند، در یونانی هم به معنای کمال هنرمندی ومهارت در کارهای دستی و هنرها بود و هم به معنای کمال علم و دانش

    (7) آناکساگور Anaxagore، فیلسوف ایونی ioni در سده ی ششم قبل از میلاد، عقل را که جوهری بسیار هوشمند می دانست اصل اول واقعییت می شمرد. او متهم به بی دینی شد و بالاجبار از آتن فرار کرد و در حدود سال 428 در لامپساک Lampsaque در گذشت.

    (8) تالس Thalès در شهر میله Milet در اواخر سده ی هفتم و اوایل سده ی ششم قبل از میلاد به دنیا آمد. یکی از نخستین فیزیولوژی شناسان ایونی بود. او بر این اعتقاد بود که آب اصل اساسی توضیح واقعیت است.

    (9) architectonique

  • پیام تسلیت

    شورای هماهنگی جنبش جمهوری خواهان دموکرات و لائیک ایران

     به خانواده های گرامی احمدزاده ها و مردم ایران

     

    طاهر احمدزاده،  یکی از فرزندان راستین ایران در روز ۵ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۶ چشم از جهان فرو بست و دوستداران خود و تمامی پويندگان راه آزادی و همه هم ميهنانی را که آرمان شان نفی هر گونه جهل، تزوير، ستم و استثمار نوع انسانی است، اندوهگین و ماتم زده کرد.

    طاهر احمدزاده یک شخصیت ملی و وفادار به آرمان‌های انقلاب مشروطیت و دکتر محمد مصدق بود. او با داشتن اعتقادات مذهبی، دارای منش والای یک فرد لائیک به تمام معنا، در همه سطوح فرهنگی، اجتماعی و سیاسی بود.

    او بیش از ۷۵ سال از زندگی خود را در راه مبارزه با استبداد و کسب آزادی و پاسداری از استقلال ایران گذاشت.

    طاهر احمد زاده چندین بار در زمان رژیم گذشته و نیز در دوران رژیم واپسگرا و پوسیده کنونی دستگیر شد و سال‌ها از عمر خود را در زندان های گوناگون گذراند.

    دو تن از فرزندان او، مسعود و مجید احمدزاده، از بنیان گذاران سازمان چریک های فدایی خلق ایران، در اسفند ۱۳۵۰ تیرباران شدند و فرزند دیگر او، مجتبی احمدزاده، در دهه ۶۰ به دست لاجوردی و به دستور مستقیم خمینی اعدام شد. در همان سال‌های سیاه دهه ۶۰، خود طاهر احمدزاده به زندان افتاد. رژیم خواست احمدزاده را بشکند و در تلویزیون به توبه وادارد. شکنجه های حیوانی به حدی بود که سرانجام پیرمرد زندانی و اسیر را به شکست کشاند. رژیم سرمست از این پیروزی، فیلم فرمایشی خود را به نمایش گذاشت. اما هیچ مبارز و آزاده‌ای آن فیلم را باور نکرد و تنها به حساب خونخواری خمینی، لاجوردی… گذاشته شد.

    نام طاهر احمدزاده همواره در دیدگاه مردم، به ویژه مردم خراسان، به عنوان سمبل مبارزه، پایداری، رواداری و هم چنین به عنوان چهره ای پیگیر در راه دموکراسی و آزادی در تاریخ کشور ما ثبت خواهد شد.

    ما درگذشت طاهر احمدزاده را به خانواده و نزديکان او و به همه مبارزان راه آزادی تسليت می گوئيم.

    شورای هماهنگی جنبش جمهوری خواهان دموکرات و لائیک ایران

    ۱۲ آذرماه ۱۳۹۶

  • چگونه می‌توان در ایران مارکسیست بود؟ شیدان وثیق

    چگونه می‌توان در ایران مارکسیست بود؟

    در پرتو پرسش‌های اجتماعیون عامیون ایران در سال 1908‌

     

    در دنیای غیر اروپایی، کاربست مارکسیسم، که در نیمه‌ی اول سده‌ی نوزدهم میلادی در اروپای سرمایه‌داری بنیان می‌شود، چون بغرنجی نظری و عملی همواره مطرح بوده است. همیشه موضوع تأمل و پرسش مبارزان رهایی‌خواهِ کشوهای مختلف جهان قرار گرفته است. در نهایت، این که چگونه می‌توان، در آن جا که جنبش اجتماعی جاری است، مارکسیست بود؟ چگونه می‌توان در یک شرایط تاریخیِ عینی و مشخص، هم‌چون مارکسیست اندیشه و عمل کرد؟ و در یک کلام، در هر مکان و هر زمانِ عصر جدید چون کمونیست رفتار کرد؟ پرسشی است که از زمان مارکس تا امروز پیوسته جویایِ بی‌پایانِ پاسخ‌ (های) خود است.

    نخست انقلابیون روس هستند که در سال‌های پایانی عمر مارکس، در دهه‌ی هشتادِ سده نوزده، از او در باره‌ی امکان «گذاری ویژه» به کمونیسم در شرایط خاص روسیه‌ی دهقانیِ آن زمان، یعنی با تکیه بر  آبشین‌ها یا مالکیت‌های اشتراکی زمین در آن سامان، پرس ‌و‌ جو می‌کنند. پرسش آن‌ها این است که آیا راهی متفاوت از آن چه که در غربِ سرمایه‌داری پیش‌رفته چون تنها گذار ممکن به کمونیسم تلقی می‌گردد و به نظریه‌ی مارکسی نسبت‌ داده می‌شود، وجود دارد؟ به عبارت دیگر آیا گذار به کمونیسم بدون گذر از سرمایه‌داری تصور پذیر است؟ مارکس، از جمله در مکاتبات خود با وِرا زاسولیچ و در پیشگفتار چاپ روسی مانیفست در سال 1882، پاسخی نو آورانه  و «غیر کلاسیک» به معمای فوق می‌دهد. در این نوشتار اشاره‌ای به پاسخ مارکس خواهیم کرد.

    اما به پرسش فوق، می‌دانیم که بلشویک‌های روس نیز، در پی انقلاب 1917 روسیه و پس از آن، پاسخی می‌دهند که بنا بر ادعای‌شان ” غیر جزمی” است. لنین همواره از “کاربستِ خلاق” مارکسیسم سخن می‌راند، مارکسیسمی که از دید او باید با شرایط ویژه‌ی هر کشور، و در این جا روسیه‌ی تزاری، “منطبق” شود. او می‌گفت که تئوری مارکس زمانی انقلابی است که قادر به تحلیل مشخص از شرایط مشخص گردد. از این رو نظریه‌‌هایی چون: گسست انقلابی در حلقه‌ی ضعیف امپریالیسم، اتحاد کارگران و دهقانان فقیر و حکومت شوراها را در آستانه‌ی انقلاب اکتبر مطرح می‌کند. این ها را البته می‌توان، حداقل در فرمول‌بندی تئوریک، چون « انحراف » از جزمیاتِ کلاسیکِ سوسیال‌دموکراسیِ آن زمان به شمار آورد. می‌دانیم که حکومت شوراها در این کشور هیچ‌گاه به معنای واقعی ایجاد نمی‌شود بلکه به جای آن و به نام آن دیکتاتوری تک‌حزبی برقرار می‌گردد. اما لنین، هم‌چنین، تئوری ساختمان سوسیالیسم در یک کشور را به میان می‌کشد که به یقین کمتر سنخیتی می‌تواند با نظریه‌ی جهان‌روای (انترناسیونالیستی) مارکسی داشته باشد. این نظریه البته به طور عمده نزد لنین و آن هم در ابتدای فردای انقلاب با این پیش‌شرط بیان می‌شود که انقلاب روسیه سرآغاز انقلاب‌ پرولتاریایی در باختر سرمایه‌داری پیش‌رفته می‌گردد و در نتیجه به یاری انقلاب سوسیالیستی در غرب (از جمله و به‌ویژه در آلمان)، کشورهای عقب‌مانده نیز به سوی سوسیالیسم هدایت می‌شوند. می‌دانیم که با استالین شرط فوق به کلی از میان می‌رود. ساختمان سوسیالیسم در یک کشور تبدیل به دکترین رسمی چون قانون دینی می‌شود. امروزه بر ما روشن شده است که “انطباق خلاق” لنینی- استالینیِ تئوری مارکس با شرایط مشخص روسیه، لِویاتانی مهیب در کشورهای موسوم به سوسیالیسم واقعاً موجود می‌آفریند. هیولایی اجتماعی و هولناک به دنیا می‌آورد، به طور کامل در نقطه‌ی مقابل آن جامعه‌ی رهایی‌خواهانه‌ای که مارکس برای برآمدنش مببارزه می‌کرد: جامعه‌ا‌ی مشارکتی و آزاد در برابری و رهایی از سلطه‌ی مالکیت، سرمایه و دولت (مانیفست کمونیست). به این موضوع نیز در پایانِ این نوشتار اشاره‌ای خواهیم کرد.

    اما انقلابیون روس تنها مبارزانی نیستند که پرسشِ چگونه می‌توان در شرایط ویژه‌ی کشور‌ خود مارکسیست بود را با نظریه‌پردازان سوسیالیسم در میان می‌گذارند. اجتماعیون عامیون تبریز در سال 1908، یعنی در متن انقلاب مشروطیت، از زمره نخستین کنشگران خاور زمینی هستند که به گونه‌ای همین سؤال را، این بار در نامه‌نگاری با نظریه‌پردازان اصلی سوسیال‌دموکراسیِ غربی یعنی کائوتسکی و پلخانف، مطرح می‌کنند. می‌دانیم که اکثر آن‌ها – و سپس در سال‌های بعد، بخش عمده و غالب جریان هوادار مارکسیسم و سوسیالیسم در ایران – راه و روشی را در پیش می‌گیرند که به شدت متأثر و ملهم از مشی و ایدئولوژی لنینی- استالینی است. ایدئولوژی‌ای که در ابتدای سده‌ی بیستم شکل می‌گیرد و به تدریج با پیروزی انقلاب اکتبر بر بخش بزرگی از جنبش کارگری و سوسیالیستی جهان چیره می‌شود. با این حال اما، اقدام نخستین سوسیال دموکرات‌های ایران در برقراری و پیگیریِ گفت و گویی آزاد و نظری با رهبران سوسیال دموکرات‌ اروپایی، در مورد مهم‌ترین و اساسی‌ترین مبانی مارکسی، درباره‌ی چگونگی تحقق‌پذیذیِ عملیِ این مبانی در شرایط ویژه‌ی ایران، در حد خود ابتکاری بدیع و جسورانه به حساب می‌آید. اهمیت اقدام این سوسیال‌دموکرات‌های جوان ایرانی در آن زمان، یعنی در 109 سال پیش، در این است که پرسش‌های‌ آن‌ها از مارکسیسم در مهم‌ترین و اصلی‌ترین مبانی‌‌اش، با این که امروزه پرس و جو های نوینی طرح می‌باشند، هم‌چنان پرسش‌های امروزی ما و همه‌ی آنانی است که مسأله‌ی رهایش و رهایی‌خواهی1 را در دستور کار فکری و عمل اجتماعی  و دگرسازانه‌ی خود قرار داده‌اند.

    پس بدین ترتیب، موضوع تأمل ما در این جستار، بازبینی پرسش‌هایی از مارکسیسم و جایگاه آن‌ها در پرتو نامه‌نگاری‌های نخستین اجتماعیون عامیون ایران با دو نظریه‌پرداز سوسیالیست در آغاز سده بیست میلادی است. این نوشته ابتدا در کادری ‌دانشگاهی به زبان فرانسه ارائه شده است و اکنون با تصحیحات و تغییراتی برای خواننده‌ی فارسی زبان عرضه می شود.2

    درآمد

    همان‌‌گونه که در بالا اشاره کردیم، امکان‌پذیری یا چگونگی کاربستِ تئوریِ انقلابی- کمونیستی مارکس در دنیای غیر اروپایی، از جمله در جوامع آسیایی، مشکل ناگشوده‌ این نظریه از ابتدای تولدش در نیمه‌ی سده‌ی نوزده میلادی می‌باشد. معضل فوق به‌ویژه در جامعه‌ای نمایان می‌شود که زیر سلطه‌ی استبداد و استعمار قرار دارد، که سرمایه‌داری و پرولتاریای آن در حال شکل‌گیری‌اند، ناتوان‌اند، اما از همان آغاز، بنا بر سرشت وجودی خود، در تقابل باهم‌اند.

     در ایران نیز، در آغاز سده‌ی بیستم، روشنفکران هوادار سوسیالیسم که به تازگی پا به میدان سیاسی گذارده‌اند، با مسأله‌انگیز (پروبلماتیک) کاربست مارکسیسم به لحاظ نظری و عملی رو‌به‌رو می‌شوند. آن‌ها در برابر این پرسش اساسی قرار می‌گیرند که چگونه می‌توان در شرایط مشخصِ ایرانِ زمانِ خود، که مبارزه علیه استبداد و خودکامگی برای حکومت قانون به امر اصلی اجتماعی تبدیل شده است، مارکسیست بود یا بهتر گوییم سوسیالیستی عمل کرد؟ این همانا پرسشی است که بخشی از نخستین اجتماعیون عامیون ایران در سال 1908 مطرح می‌کنند.

    موضوع از این قرار است که در سال 1905 میلادی، هم‌زمان با انقلاب روسیه و یک سال قبل از آغاز مشروطه‌‌ی ایران، تعدادی از جوانان ایرانی (گویند نزدیک به 28 نفر) که به افکار مارکسیستی (سوسیال‌دموکراسیِ زمان خود) روی آورده‌اند، دست به تشکیل محفلی روشنفکری (مطالعاتی) در تبریز می‌زنند. پیش از این، آن‌ها با گروه‌های سوسیال‌موکراتِ قفقاز در بادکوبه تماس برقرار کرده‌اند. می‌دانیم که قفقاز، در آن هنگام، منطقه‌‌ای نفت‌خیز و تا اندازه‌ای صنعتی است. مرکز اصلی مهاجرت ایرانی برای کسب کار و تحصیل است. نخستین گروه‌های سوسیال‌دموکرات ایرانی در این سرزمین کارگری و در بین مهاجران ایرانی شکل می‌گیرد. افرادی که محفل تبریز را تشکیل ‌می‌دهند در اکثریت خود از ارامنه‌ی ایرانی تبار‌ اند. برخی از آن‌ها در روسیه تحصیل کرده‌اند و اکنون به محل سکونت خانواده و دوستان خود در تبریز بازگشته‌اند. با این هدف که آرمان‌های خود را در عمل به کار گیرند. اما با رشد جنبش مشروطه، به‌ویژه در پایتخت دوم ایران در سال 1908، اجتماعیون عامیون ما در برابر پرسشی مبرم قرار می‌گیرند: با محفل خود چه کار کنند؟ آن را تبدیل به تشکیلاتی سیاسی با هدف دخالت‌گری در امور کشور و شرکت در انقلاب نمایند؟ اگر آری چگونه و با چه مشی و برنامه‌ای؟ پس در این شرایط التهابی و انقلابی، در شرایطی که آن‌ها می‌خواهند تئوری مارکس را در ایران پیاده کنند، بسیار سریع متوجه می‌شوند که در برابر پرسشی سخت و بغرنج قرار گرفته‌اند: شرایط امکان‌پذیریِ تحققِ یک تئوری!

    در این هنگام در گروه، پروژه فعالیتی سوسیال‌دموکراتیک (سوسیالیستی)، هم در زمینه‌ی مشی نظری- سیاسی و هم در رابطه با نوع تحزب و سازماندهی، مطرح می‌شود. اما بلافاصله در بین اعضأ بر سر اصول، برنامه و شکل سلزماندهی اختلاف و شکاف می‌افتد. در این میان، گروه تصمیم می‌گبرد که اختلاف‌های درونی خود را با نظریه‌پردازان سوسیالیست مطرح کند و نظر آن‌ها را جویا شود.

    من در این نوشته و در کادر ظرفیت آن، تنها به طرح مسائل و پرسش‌های اصلی موچود در مکاتبات گروه تبریز با کائوتسکی و پلخانف پرداخته‌ام. بخش‌هایی از این نامه‌ها که در چارچوب مسأله‌انگیزهای ما‌ قرار می‌گیرند را بازگو می‌کنیم. همان‌گونه که در پایان این جستار نیز توضیح خواهم داد، از نگاه من این پرسش‌ها همواره بخشی از پروبلماتیک‌های امروزی جنبش سوسیالیستی ایران و جهان را تشکیل می‌دهند. از بین نامه‌های مختلف، علاوه بر پاسخ کائوتسکی که به‌طور کامل در این جا آورده شده است، به سه نامه که با موضوع اصلی ما رابطه دارند، اشاره می‌کنیم:

    • نامه آرشاویر چلنگریان به کارل کائوتسکی در ژوییه 1908.
    • پاسخ کارل کائوتسکی به گروه تبریز در اوت 1908.
    • نامه واسو خاچاطوریان به گئورگی پلخانف در نوامبر 1908.
    • نامه تیگران درویش به گئورگی پلخانف در دسامبر 1908.

    در فهرست بالا پاسخ پلخانف به نامه‌های گروه تبریز غایب است چون در صورتی که چنین پاسخی وجود داشته باشد امکان دست‌رسی به آن را پیدا نکردیم. برای آگاهی بیشتر از مکاتبات در کلیت‌شان و هم‌چنین از صورت جلسه مجمع عمومی اجتماعیون عامیون در اکتبر 1908، خواننده را به منابعی که در بخش یادداشت‌ها آورده‌ایم رجوع می‌دهیم.3

    اما در این نامه نگاری‌ها از چه سخن می‌رود؟

    • از نقش طبقه‌ی کارگر در اوضاع مشخص ایران.
    • از مبارزه علیه استبداد چون مانعی اصلی در راه هر گونه تحول اجتماعی.
    • از دموکراسی و مناسبات آن با مبارزه‌ی طبقاتی و سوسیالیسم.
    • از مبارزه علیه سلطه‌ی سرمایه خارجی.
    • از ضرورت ایجاد حزبی طبقاتی یا تشکلی دموکراتیک.
    • از شرکت یا عدم شرکت در “انقلاب بورژوایی” و چگونگیِ این شرکت.
    • از تاکتیک سیاسی متفاوت در شرایط ایران.
    • از سوسیالیسم در کشوری که نیروهای مولده‌ی آن رشد نیافته‌اند.

    ما خواهیم دید که خارج از طرح کلیاتی در این زمینه‌ها، پاسخ به پرسش‌هایی که از مسائل بالا استنتاج می‌شوند به هیچ روی بدیهی و مسلم نیستند. به‌ویژه آن که این پرسش‌ها تنها به مسایل انقلاب و سیوسیالیسم در ایران مربوط نمی‌شوند بلکه برای سایر کشورهای غیر اروپاییِ آن زمان نیز مطرح می‌باشند و حتا برای روسیه‌ای که می‌رود، چون نخستین کشور سرمایه‌داری توسعه‌نیافته، “انقلاب سوسیالیستی” خود را انجام دهد.

    در پایان سخن و به عنوان نتیجه‌گیری، بررسی خواهیم کرد که مسائل طرح شده از سوی مارکسیست‌های مشرق زمین در آن سال‌ها، چون اجتماعیون عامیون ایران، ترجمان بغرنج‌هایی اساسی و تعیین‌کننده می‌باشند که از ناسازگاری نظریه و عمل (تئوری و پراتیک) بر می‌خیزند، که هم‌چنان امروزه ما را بازخواست می‌کنند، که هم‌چنان ما را فرا می‌خوانند به جست و جوی پاسخ یا پاسخ‌هایی، اما این بار در شرایطی نوین، هم در مقیاس ملی و هم بین‌المللی، یعنی در شرایط جهانی‌شدنِ هم سرمایه‌داری و هم مبارزه برای نسخ آن به سوی رهایش بشر‌ی.

    تکوین پر تعارضِ فکر سوسیالیستی در ایران

    از آغاز سده‌ی بیستم، در سال 1901، میان سوسال‌دموکرات‌های ایران و روسیه (در حقیقت قفقاز) رابطه‌ای فعال برقرار می‌شود. دو شهر، به طور عمده، نقش ویژه‌ای در انکشاف عقاید سوسیالیستی در ایران ایفا می‌کنند: یکی، تبریز، مرکز استان آذربایجان در همسایگیِ قفقاز و ترکیه (در نتیجه بر سر راه اروپا) و دیگری، باکو، مرکز بزرگ و اصلی مهاجرت کارگران و تا اندازه‌ای جوانان ایران. نامه‌نگاری‌های لنین و کروپسکایا نشان می‌دهند که سوسیال‌دموکرات‌های تبعیدی روسیه در اروپای غربی (به‌ویژه فراکسیون طرفدار تزهای لنین در جزوه چه باید کرد؟)، از طریق پیک‌ و مخفیانه، روزنامه ایسکرا ارگان حزب سوسیال دموکرات روسیه را از برلن به باکو ارسال می‌کنند. گالپرین، نماینده‌ سوسیال‌دموکرات‌های روس در باکو با فعالی در تبریز، که با گروه اجتماعیون عامیون این شهر رابطه دارد، در تماس است.

    گروه تبریز فعالیت خود را به صورت محفلی روشنفکری در تابستان 1905 آغاز می‌کند. گفتیم که در ابتدا تعداد‌ آن‌ها نزدیک به سی نفر است. اکثر آن‌ها از اقشار مرفه جامعه و از اقلیت ارامنه‌ی ایران هستند. برخی از آن‌ها تحصیلات خود را در روسیه گذرانده‌اند. بنا به گفته‌ یکی از اعضای اصلی‌ گروه، آرشاویر چلنگریان، که نقش مهمی در مکاتبات سوسیالیستی ایفا می‌کند، محفل تبریز هم‌زمان با انقلاب 1905 روسیه شکل می‌گیرد. می‌دانیم که این انقلاب شرایط مساعدی در آن زمان برای نشر افکار سوسیال‌دموکراسی در قفقاز، که امروزه شامل کشورهایی چون گرجستان، ارمنستان و جمهوری آذربایجان می‌شود، به‌ویژه در مناطق کارگری آن و در نتیجه در بین مهاجران ایرانی، که برای کار به این سرزمین روی می‌آورند، فراهم می‌کند. آغاز فعالیت محفل اجتماعیون ‌عامیون تبریز در عین حال همزمان می‌شود با آغاز انقلاب ایران برای استقرار حاکمیتی مبتنی بر مجلس شورای ملی، قانون (اساسی) و حق و حقوق مردم، که در اصل بیست‌ و‌ ششم متمم قانون اساسی مشروطه متجلی می‌شود‌: “قوای مملکت ناشی از ملت است“. در جریان این انقلاب (1906 – 1911) محفل تبریز رشد می‌کند و برای بسیاری از فعالان آن مسأله‌ی تغییر و تحول به سمت تحزبی سیاسی و فعال در جریان انقلاب مطرح می‌شود.

    بدین ترتیب، در سال 1908، هم‌زمان با تاریخ مکاتبات، اجتماعیون ‌عامیون تبریز برای خروج از وضعیت محفلی‌ِ بازدارنده‌، به فکر ایجاد سازمانی با هدفِ دخالت‌گری در امور اجتماعی – سیاسی کشور و شرکت در انقلاب می‌افتند. گروه، بدین منظور، تصمیم به برگزاری مجمع عمومی خود، برای ایجاد تشکیلاتی جدید با مشی و عملکردی جدید، می‌گیرد. طرحی نو آماده می‌شود تا به تصویب مجمع عمومی در اوسط همان سال برسد. اما در این میان نهضت مشروطه وارد فازی جدید می‌شود. در ماه ژوئن، محمد علی‌شاه مجلس ملی را به توپ می‌بندد و قیام مردم علیه استبداد دوباره و به شدت سر بلند می‌کند. گروه تبریز، به ناگزیر، تشکیل مجمع عمومی خود را تا 16 اکتبر 1908 به تعویق می‌اندازد. در طول این مدت، روند بحث‌ها برای تدوین برنامه، خط مشی و تعیین نوع و شکل سازماندهی حکایت از شدت اختلاف‌ها در درون گروه می‌کند. در نتیجه‌ی بروز این اختلاف‌هاست که جمع صلاح می‌بیند مسائل اساسی مورد افتراق خود را با  کائوتسکی و پلخانف در میان گذارد و نظر آن‌ها را جویا شود.

    در جریان کار تهیه برنامه‌ی عمل، که زمینه‌هایی چون تحلیل از وضعیت عینی ایران، مسائل سیاسی، نظری، تاکتیکی، استراتژیکی و سازماندهی را در بر می‌گیرد، پرسش‌هایی اساسی مطرح می‌شوند: ماهیت جنبش بزرگ مشروطه‌خواهیِ ایران چیست؟ ایران در چه اوضاع مشخص اجتماعی و اقتصادی قرار دارد؟ آیا در ایران مناسبات سرمایه‌داری و طبقه کارگری وجود دارند؟ اگر آری در چه وضعیتی هستند؟ تضادهای جامعه‌ی ایران چه گونه‍ اند؟ جایگاه مبارزه برای دموکراسی در ایران چیست؟ جایگاه مبارزه علیه سرمایه‌خارجی در ایران چیست؟ و سرانجام، تنها پرسش اصلی که مطرح است‌: انقلاب ایران در چه مرحله‌ای از تغییرات اجتماعی – سیاسی خود قرار دارد؟ قابل توجه است که در تمامی این پرسش‌ها مسأله‌ی دین، مذهب و روحانیت در ایران به چشم نمی‌خورد، موضوعی نیست که ذهن اجتماعیون عامیون گروه تبریز را به خود مشغول کرده باشد. این کمبود بزرگ اما در حالی است که روحانیت شیعه، چه مشروطه‌خواه و چه مشروعه‌خواه، نقش مهم و هدایت کننده‌ای در انقلاب ایفا می‌کند. نشانِ بسیار برجسته‌ی چیرگی سیاسی و ایدئلوژیکی روحانیت در مشروطه را می‌توان در متمم قانون اساسی آن، مورخ ۱۴ مهر ۱۲۸۶ خورشیدی (29 شعبان 1325 هجری قمری – 7 اکتبر 1907 میلادی)، یعنی درست یک سال قبل از برگزاری مجمع عمومی گروه تبریز، در اصول اول و دوم آن قانون مشاهده کرد: “مذهب رسمی ایران اسلام و طریقۀ حقۀ جعفریه اثنی عشریه است” (اصل اول)؛ “مجلس مقس شورای ملی که به توجه و تأیید حضرت امام عصر… و بذل مرحمت اعلیحضرت شاهنشاه اسلام… و مراقبت حجج اسلامیه… و عامۀ ملت ایران تأسیس شده است باید در هیچ عصری از اعصار مواد قانونیه آن مخالفتی با قواعد مقدسۀ اسلام… نداشته باشد و معین است که تشخیص مخالفت قوانین موضوعه با قواعد اسلامیه بر عهدۀ علمای اعلام… بوده و هست…”(اصل دوم).4

    اجتماعیون عامیون تبریز، در پاسخ به پرسش‌هایی که در بالا آوردیم، به دو گرایش یا جناحِ رویاروی هم تقسیم می‌شوند. جوهر موضع هر یک را در زیر می‌آوریم، سپس با تفصیلی بیشتر به توضیح دو نقطه نظر خواهیم پرداخت.

    گرایش اول، به نمایندگیِ آرشاویر چلنگریان و واسو خاچاطوریان، از برنامه‌ای آشکارا سوسیالیستی جانبداری می‌کند. این دسته با صراحت خود را سوسیال‌دموکرات یا سوسیالیست تعریف می‌کند و تأکید می‌ورزد بر: آموزش، ترویج و تبلیغ سوسیالیستی در میان کارگران به منظور بالا بردن آگاهی طبقاتی آنان؛ سازماندهی زخمتکشان در محیط کار؛ مبارزه علیه سرمایه ملی و خارجی؛ شرکت در جنبش دموکراتیک با هویتی سوسیال‌دموکراتیک و با حفظ استقلال نسبت به دموکرات‌های غیر سوسیالیست.

    گرایش دوم، که نشان آن را می‌توان در نامه‌ی تیگران درویش به پلخانف مشاهده کرد (در اجلاس مجمع عمومی گروه، دو نفر دیگر به نام‌های ورام پیلوسیان و سدراک آواکیان نظر این گرایش را ارائه می‌دهند)، بر خلاف گرایش اول، بر این نظر است که انقلاب و هر جنبش سیاسی و اجتماعی در شرایط خاص کنونی ایران و در این مرحله، تنها می‌توانند خصلتی دموکراتیک و ضداستبدادی داشته باشند. در نتیجه این گرایش از اتحاد با دموکرات‌های غیر سوسیالیست طرفداری می‌کند. با هر تحزبی که صرفاً سوسیال‌دموکرات‌ها را در بر گیرد و به کار تبلیغ و ترویج سوسیالیستی در وضعیت کنونی جامعه‌‌ی ایران بپردلزد مخالف است . تمایل مشخص این جریان به سوی تجمع دموکرات‌های ایران در حزبی دموکراتیک (و نه سوسیالیستی) است.

    گروه اجتماعیون عامیون، در چنین اوضاع و احوال درونی‌ای که وجه ممیزه‌ اصلی‌اش وجود اختلاف‌های اساسی بر سر مسائل برنامه‌ای، سیاسی، تاکتیکی و سازماندهی است و قبل از تشکیل مجمع عمومی خود، دست به نامه‌نگاری با دو رهبر سوسیالیست و نظرخواهی از آنان می‌زند. بنا بر صورت جلسه‌ی5 نشست سوسیال‌دموکرات‌های ایران در تبریز که در 16 اکتبر 1908 برگزار می‌شود، دو گرایش موجود در درازای جلسات به مخالفت با هم می‌پردلزند و در نتیجه دو طرح در برابر هم به رأی گذارده می‌شوند. طرح اول، سوسیال‌دموکراتیک، از سوی گرایش اول و طرح دوم، دموکراتیک، از سوی  گرایش دوم ارایه می‌شوند. نظر کائوتسکی، در باسخ به نامه‌ی چلنگریان (که در زیر آمده است)، در طرفداری از فعالیت سوسیال‌دموکرات‌های ایران در شرایط خاص این کشور در چارچوبی دموکراتیک و نه سوسیالیستی، مورد توافق اکثریت مجمع، که به طرح اول رأی می‌دهد، قرار نمی‌گیرد.

    با حرکت از نامه‌های ارسالی به کائوتسکی و پلخانف و هم‌چنین با توجه به صورت جلسه مجمع عمومی اجتماعیون عامیون تبریز، که همگی در دست‌رس ما قرار دارند، مواضع دو گرایش نظری – سیاسی را با تفصیل بیشتری در زیر بازگو می‌کنیم:

    • گرایش اول، که «گرایش سوسیال‌دموکرات» می‌نامیم، اعتقاد دارد که ایران واردِ فاز تولید سرمایه‌داری شده است. در کنار کار پیشه‌وری، فعالیت‌های اقتصادی مختلف با خصلتی سرمایه‌دارانه، هر جند هنوز توسعه نیافته و سست، در کشور انجام می‌گیرند. چنین شرایطی امکان فعالیت سوسیالیستی در ایران را فراهم می سازند. عدم توجه به طبقه کارگر موجب تقویت طبقه بورژوا می‌شود. مبارزاتی که محصول شکل‌های نوین اقتصادی هستند (مبارزات کارگری)، از هم اکنون پدیدار شده‌اند. اما کارگران، که نیرویی انقلابی است، امروز به دنبال بورژوازی افتاده است. در ایران نیز، هم‌چون در فرانسه در سال‌های 1789، 1830 یا 1848، فعال‌ترین مبارزان از میان مردم بر‌می‌خیزند، یعنی کسانی که از هیچ مالکیتی برخوردار نیستند. انقلاب تنها زمانی می‌تواند به هدف منطقی خود برسد که نیروی اجتماعی انقلابی نسبت به منافع طبقاتی خود آگاه شود. در نتیجه بر عهده‌ی سوسیال‌دموکرات‌های ایران است که برای نیل به هدف سوسیالیستی خود، پرولتاریا را متشکل و آگاه سازند.  افزون بر این، سوسیالیست‌ها به مثابه پیشرو ترین دموکرات‌ها وظیفه دارند که برای تحقق ترقی اقتصادی و اجتماعی، با بورؤوازی همکاری کنند و در عین حال نیز از منافع خلق و به طور مشخص دهقانان بی زمین دفاع نمایند. از این راه است که می توان منافع دموکراسی را تضمین کرد. در صورتی که گرد آمدن انقلابیون زیر شعار بورژوازی به معنای آن است که اولاً منافع این طبقه تأمین ‌شود و دوماً انقلاب ناتوان گردد. هیچ سوسیالیستی نمی‌تواند دموکراسی بورژوازی را از آن خود بداند زیرا که 1) سوسیالیست‌ها و دموکرات‌ها جهان بینی‌ِ‌های مختلفی دارند، 2) دموکراتیسم سوسیالیست‌ها، با روح مقاومتی که در خود دارد، خود را متمایز می‌سازد و 3) یک سوسیالیست زمانی در انقلاب موفقیت کسب خواهد کرد که بر روی مواضع طبقه کارگر استوار بماند. سرانجام گرایش اول طرفدار ایجاد سازمان سوسیال‌دمکرات اصیلی است که قادر باشد  آگاه‌ترین و فعال‌ترین کارگران و روشنفکران را به سمت خود جلب نماید و توده کارگران را متشکل سازد.
    • گرایش دوم، که «گرایش دموکرات» می‌نامیم، بر این اعتقاد است که ایران در مرخله تولید صنعتی قرار ندارد، با این که سرمایه‌داری راه خود را در کشور باز می‌نماید. پرولتاریای مدرن به معنای واقعی کلمه هنوز در ایران وجود ندارد. اگر کارگران در ایران رنج می‌برند، نه به خاطر وجود سیستم سرمایه‌داری بلکه به دلیل عدم رشد کافی آن است. سوسیالیسم در ایران نتیجه‌ی طبیعی رند حیات جامعه نیست بلکه محصولی وارداتی است، زیرا که بورژوازی و پرولتاریای صنعتی هنوز در ایران شکل نگرفته‌اند. شیوه‌ی تولید بازمانده از قرون وسطی، فقر زحمتکشان و زندگی بنده‌وار دهقانانِ بی‌زمین، این ها همه موانعی بر سر راه پیدایش و رشد مبارزات طبقاتیِ مدرن و آگاهی مردم از وضعیت خود می‌باشند. از این رو باید تاکتیکی کوتاه مدت برگزید: ایجاد سازمانی دموکراتیک در مبارزه علیه استبداد و فئودالیسم، زیرا که شرایط فعالیت سوسیال‌دموکراتیک و فعالیت سندیکاییِ کارگری هنوز فراهم نیستند. در جنین اوضاعی، در پیش گرفتن فعالیت‌های سوسیال‌دموکراتیک به زیان انقلاب تمام می‌شود زیرا دموکرات‌ها را به دامان ارتجاع می‌اندازد و این درست در زمانی است که نیروهای دموکرات برای تحکیم موقعیت خود و انجام رسالت تاریخی خود باید متحد شوند و مطالبات دموکراتیک مطرح کنند. بر این مبنا، هر گام نادرستی که برداشته شود می‌تواند پیامدهای ناگواری هم برای ادامه‌ی مبارزه و هم برای سازماندهی آینده پرولتاریا داشته باشد. بنابراین ما باید، در پرتو شرایط و اوضاع واقعی کشور، برنامه‌ای واقع‌بینانه برای خود طرح‌ریزی کنیم و در بین تمامی مردم ناراضی از شرایط زندگی‌شان (و نه صرفاً کارگران) فعالیت کنیم. پس هر گونه فعالیت سوسیال‌دموکراتیکِ خالص که خیال‌پردازی‌ای بیس نیست را کنار گذاریم و تنها دست به فعالیت‌های دموکراتیک برای سازماندهی دموکرات‌ها زنیم و در عین حال نیروهای ارتجاعی را از صفوف دموکرات‌ها بیرون رانیم.

    دو گرایش نامبرده، پس از مجمع عمومی گروه، از یکدیگر جدا می‌شوند. این که این جدایی در چه زمانی رخ می‌دهد، اطلاعات ما در این باره کافی نیست، اما می‌دانیم که دو جریان سیاسی در ایران شکل خواهند گرفت، یکی دموکرات‌ها هستند که نقش معینی در ایرانِ آن زمان ایفا می‌کنند و دیگری جریان سوسیال‌دموکرات‌ یا سوسیالیست است که با پیروزی بلشویک‌ها و  انقلاب اکتبر در روسیه می‌رود تحت تأثیر و نفوذ روزافزون و کمابیش کامل اتحاد شوروی و سیستم آن قرار گیرد.

    آن چه که در زیر می‌آید، پرسش‌های اجتماعیون عامیون (چلنگریان، خاچاطوریان و درویش) از کائوتسکی و پلخانف و پاسخ کائوتسکی به نامه چلنگریان است. نامه‌ی کائوتسکی را به طور کامل آورده‌ایم اما از نامه‌های فرازهایی را گزیده‌ایم که پرسش‌ها را مطرح می‌کنند. در مقدمه هر نامه نیز توضیحاتی در مورد محتوای آن‌ها داده‌ایم. برای مطالعه‌ی متن کامل این مکاتبات رجوع کنید به منابع در یادداشت‌ها.

    پرسش‌های اجتماعیون عامیون و پاسخ کائوتسکی

    – پرسش‌های چلنگریان از کائوتسکی (ژوییه 1908)

    چلنگریان، در نامه‌‌ی خود به کائوتسکی، به تاریخ 16 ژوییه 1908، پس از شرح حالی کوتاه از وضعیت گروه اجتماعیون عامیون تبریز و ارائه‌ی توضیحی اجمالی در باره‌ی دو نقطه نظر موجود در درون آن نسبت به ارزیابی از جنبش مشروطه و اوضاع ایران، دو پرسش اصلی طرح می‌کند: یکی در مورد خصلت انقلاب ایران و دیگری به طور کلی درباره‌ی نقش سوسیال‌دموکرات‌ها در جنبش‌های مترقی، دموکراتیک و یا قهقرایی.

    به شهروند کارل کائوتسکی

    شهروند گرامي. با توجه به صلاحيت عميق شما در علوم اجتماعی و اقتصادی، ما به خود اجازه می دهيم ضمن اين نامه سؤالاتی را مطرح كنيم…

    گروه سوسيال دموكرات‌های تبريز به تازگی با شركت جمعی از روشنفكران اين شهر تشكيل شده است… گروه از آغاز پيدايش خود، هم خود را صرف ترويج اصول ماركسيسم (و به عبارت دقيق تر سوسيال دموكراسی بين المللي) كرده است. گروه، پيش نويس برنامه عمل خود را آماده كرده بود، ليكن رويدادهای اخير در ايران، گروه را بر آن داشت تا در سپتامبر آينده، به منظور تجديد نظر در پيش نويس برنامه عمل و بحث بر سر شركت فعالانه در جنبش دموكراتيك ايران، مجمع عمومی خود را به نشستی فراخواند.

    اگرچه با توجه به آن كه در ايران هنوز صنايع سرمايه‌داری به وجود نيامده است و پرولتاريای صنعتی (به معنی اروپايی كلمه) وجود ندارد كه گروه بتواند برآن تكيه كند، ليكن برخی از رفقا، با دلايل محكمی، براين عقيده‌اند كه گروه می‌تواند از چارچوب فعاليت منفعل (تبليغی) خود خارج شود و بايد در ضمن كوشش به نفع دموكراسی و پيشرفت اقتصادی و اجتماعی كشور، بدون چشم پوشی از اصول اساسی خود، فعالانه در اين جنبش ها شركت كند. بديهی است كه يك نفر سوسيال دموكرات، از آن جايی كه نه تنها فردی سوسياليست است بلكه دموكرات و البته ثابت قدم ترين دموكرات‌ها نيز هست، نمی تواند از شركت در جنبش دموكراتيك خودداری كند.

    به همين دليل است كه گروه با اصل شركت در جنبش‌ها موافق است، و اگر برخی از رفقا از دفاع از اين ايده خودداری می‌كنند، امتناع آنها به هيچ وجه مطلق نيست بلكه نسبی و مشروط است. ريشه طرز تلقی آن‌ها در درك آنان نسبت به ماهيت انقلاب ايران است كه برای آن‌ها مبهم می‌نمايد.

    شايد بدانيد كه در مورد خصلت جنبش‌های كشور ما دو نقطه نظر وجود دارد. بنا بر یک نظر: انقلاب ايران دارای هيچ گونه مضمون مترقی‌ای نيست. متفكرين اين دسته مدعی هستند كه جنبش معطوف به مبارزه با سرمايه خارجی است. يعنی تنها عاملی كه می‌تواند در كشور توسعه اقتصادی ايجاد كند. به طور خلاصه اهداف جنبش اين است كه مانع پيشرفت تمدن اروپايی در ايران شود.

    در مقابل اينان، هواداران نقطه نظر دیگر اظهار می دارند كه جنبش مترقی است زيرا عليه طبقه فئودال است و اين جنبش به علت استثمار توده ها از سوی زمين داران پديد آمده است. جنبش بورژوازی بزرگ و كوچك (نه صنعتی بلكه تجاري) عليه مالكان بزرگ ارضی است كه از طريق احتكار كردن، مردم را در فقر نگهداشته و از توسعه تجارت جلوگيری می‌كنند. علاوه بر اين هواداران این نظر هم‌چنين می افزايند كه اگرچه جنبش در مرحله اوليه خود حاوی گرايش‌های قهقرايی است، كه از عناصر ارتجاعی ناشی می شود، اما اين قبيل تمايلات با مضامين تخيلی خود پا به پای تحول جنبش محو خواهند شد…

    ضمن ارائه خلاصه این دو نقطه نظر، ما مطمئن هستيم كه شما تا آن اندازه در جريان واقعيت كشور ما قرار داريد كه بتوانيد نظر خودتان را درباره خصلت انقلاب ايران به ما ارائه كنيد. … هرگاه شما داده‌های كافی برای فرموله كردن نظرات خود را در اختيار نداشته باشيد ما آماده‌ايم كه همه نوع اطلاعاتی را كه در اين جا می‌توانيم گردآوری كنيم، برای شما فراهم نماييم…

    با فرض اين كه شما دارای اطلاعات لازم هستيد اگر محبت كرده به سوالات زير كه مربوط به مسائل نظری و عملی است پاسخ دهيد، بسيار سپاس‌گزار خواهيم بود.

    در مجمع آينده ما اين مسائل بايد مورد بحث قرار گيرند و پاسخ‌های شما می‌تواند اخذ تصميم ما را بسيار تسهيل كند.

    1 – نظر شما درباره خصلت انقلاب ايران چيست؟ (توضيح دهيد). آيا قهقرايی است؟ (توضيح دهيد).

    2 –  نقش سوسيال‌دموكرات‌ها در يك جنبش کاملاً دموكراتيك، پيشرو، مترقی يا در يك جنبش قهقرايی چگونه می تواند باشد؟ (توضيح دهيد).

            با درودهای دوستانه

            آ . چلنگريان

            تبريز ، ايران

    – پاسخ  کارل كائوتسكی (اوت 1908)

    یک ماه بعد از نامه چلنگریان، کائوتسکی پاسخی به او و به طور کلی به گروه اجتماعیون عامیون تبریز می‌دهد. جواب کائوتسکی، همان طور که از نام شهر و شهرستان یاد شده در بالای نامه روشن می‌شود، به یقین هنگامی به رشته تحریر درآمده است که او در سفری به فرانسه در اوت 1908 (برای تعطیلات تابستانی؟) در منزل پُل لافارگ Paul Lafargue (داماد مارکس) و لورا مارکس Laura Marx (دختر مارکس) در شهر Draveil واقع در شهرستان Seine-et-Oise در 25 کیلومتری جنوب پاریس اقامت داشته است (طبق تقسیم‌بندی کشوری جدید در فرانسه، امروز این “شهرستان” (département به فرانسوی) اِسون Essonne نامیده می‌شود). منزل پُل و لورا در آن زمان تبدیل به به مرکز تجمع و دیدار رهبران مارکسیست اروپا، سوسیال‌دموکرات‌های آلمان چون کائوتسکی، برنشتاین و غیره شده است. لنین و کروپسکایا نیز، در 1910 هنگامی که در پاریس اقامت دارند، برای دیدار پُل و لورا به همین منزل آن‌ها می‌روند. جالب است که برای رفتن به آن‌جا از آپارتمان خود که در پایس است سوار بر دوچرخه مسیر رفت و برگشت را طی می‌کنند. سرانجام در همین منزل است که در 26 نوامبر 1911، پُل لافارگ، که در وصیت‌نامه‌اش خود را «سالم از نظر جسمی و روحی» می‌خواند، به حیات خود پایان می‌دهد تا زیر بار یوغ “بی رحمی کهنسالی” نرود. لورا مارکس نیز او را در مرگ همراهی می‌کند.

    (شهر) دراوي Draveil

    استان سن واوآز   Seine-et-Oise

    اول اوت 1908

     

    رفقای گرامي

    از اين كه به نامه شما زودتر پاسخ نداده ام، پوزش می خواهم. اين تأخير، ناشی از بی علاقگی من نيست، بلكه برعكس، من برای نامه شما اهميت قائل هستم. من در سفر بودم و نامه شما ديروز به دستم رسيد.

    از آنجا كه من دائما در سفر هستم و منابع كافی در دسترس من نيست، من نمی توانم پاسخی كامل به شما دهم. بايد اظهار نظر خود را به چند سطر محدود كنم. در رابطه با سؤال شما، برای من دشوار است كه بتوانم در مورد وضع كشوری داوری كنم كه كم شناخته شده و نيروهای آن تا امروز ناشناخته مانده اند، و حتی در همين وضعيت، غليان نيروها و نوسانات شديد روز به روز رخ می دهد.

    با اين حال من معتقدم با آگاهی كامل می‌توان گفت كه سوسيالست‌های ايرانی وظيفه دارند در جنبش دموكراتيك شركت كنند.

    نيروهای سوسياليست نمی‌توانند موضع كاملا انفعالی نسبت به انقلاب داشته باشند، اگر كشوری به ميزان كافی توسعه نيافته باشد كه بتواند يك پرولتاريای مدرن داشته باشد آنگاه تنها جنبش دموكراتيك امكان مشاركت سوسياليست ها را در منازعه انقلابی فراهم می‌كند.

    سوسياليست‌ها مانند دموكرات‌های عادی در بین دموكرات‌های بورژوا و خرده‌ بورژوا شركت می‌كنند، اما برای آنان مبارزه برای دموكراسی مبارزه طبقاتی‌ای است. آن‌ها می‌دانند كه پيروزی دموكراسی پايان مبارزه سياسی نخواهد بود بلكه آغاز مبارزه‌ای جدید و ناشناخته خواهد بود كه در سيستم استبدادی عملا ناممكن بود.

    در يك جنبش دموكراتيك كه مورد حمایت تمام طبقات زحمتكش كشور است، همواره پاره‌ای گرايش‌های ارتجاعی وجود دارد كه برخی از اقشار كوچك دهقانی و خرده بورژوايی آن را بروز می‌دهند. ولی اين دال بر بيرون ماندن از مبارزه نيست، بلكه در عوض دليلی است بر كاركردن عليه اين گرايش‌های ارتجاعی در جنبش دموكراتيك. اين همان تاكتيكی است كه ماركس در جريان انقلاب سال 1848 در آلمان به كار بست، يعنی هنگامی كه كوچك ترين موقعيت برای ايجاد حزب پرولتری قوی وجود نداشت.

    برخورد خصمانه با سرمايه خارجی ضرورتا ماهيتی ارتجاعی ندارد. طبعا تأسيس صنايع سنگين و راه آهن ايران برای ايران نيز به اندازه ساير كشورها اهميت دارد. ليكن ايران ديگر به راه سرمايه‌داری گام نهاده است و ممكن است كه اگر توسط سرمايه خارجی استثمار نشور بتواند در اين مسير به سرعت پيش برود. در ايران اين سرمايه تنها به شكل سرمايه صنعتی كار نمی‌كند بلكه همچنين – و حتی تا حد زيادی – سرمايه ربايی است. به اين ترتيب تمام ملت و حتی دهقانان كه از طريق ماليات بهره بدهی های حكومت را می پردازند، استثمار می شوند. به اين علت، دهقان فقير می شود و توانايی آن را نخواهد داشت كه محصولات صنعتی را خريداری كند. به اين دليل است كه در ايران، مانند روسيه، سرمايه‌داری خارجی مانع از توسعه بازار داخلي، كه اولين پيش شرط (Voraussetzung) توسعه صنعتی است، می شود.

    هنگامی كه استثمار ايران توسط سرمايه خارجی قطع شود، بازار داخلی و سرمايه بومی توسعه خواهند يافت، زيرا ارزش افزوده در داخل كشور باقی می‌ماند.

    جنبش كارگری برای ظهور خود نه تنها به آزادی سياسی دموكراسی محتاج است بلكه همچنين به استقلال كشور از نفوذ خارجی – چه اقتصادی و چه سياسي- نياز دارد.

    هنگامی كه خلق های خاور زمين می كوشند سرمايه‌داری را در سرزمين‌های خود واژگون كنند نه تنها برای سوسياليسم در كشور خود، بلكه هم‌چنين برای ما در اروپا نيز مبارزه می‌كنند. آن‌ها به اين وسيله سرمايه‌داری اروپا را تضعيف می‌كنند و نيروی بيشتری به پرولتاريای اروپا می‌دهند.

    مثلا اگر انقلاب 1905 روسيه موفق شده بود و از پرداخت بهره بدهی های حكومتی سرباز زده بود، اين امر به انقلاب مشابهی در فرانسه می انجاميد. اگر هند و مصر بريتانيا به اندازه كافی نيرومند بودند كه بتوانند استقلال خود را به دست آورند، ضربه محكمی به سرمايه‌داری انگلسی وارد می‌آمد و در نتيجه تضادهای بين سرمايه‌داری و پرولتاريای انگليس تشديد می‌شد. ايران و تركيه كه برای رهايی خويش مبارزه می‌كنند، برای آزادی پرولتاريای جهان نیز مبارزه می كنند.

    رفيق گرامی اميدوارم كه تحرير عجولانه اين سطور كوتاه مورد رضايت شما باشد. به محض بازگشت به برلين، اگر وقتم اجازه بدهد، وضع ايران را عميقا مطالعه خواهم كرد. به هرحال برای ما مهم است كه درباره جنبش انقلابی ايران، علل آن، و گرايش ها و طبقاتی كه از آن حمايت می‌كنند، كسب اطلاع كنيم.

    من با اشتياق مقاله شما را در اين زمينه در نئوزيت، روزنامه ای كه در سراسر جهان پخش می‌شود، انتشار خواهم داد. نقطه نظر ماركسيستی شما، مقاله را غنی تر خواهد كرد. اين به ما اجازه می‌دهد كه مسائل را روشن تر از وقتی ببينيم كه از يك ديدگاه دموكراتيك صرف نوشته شده باشد.

    اميدوارم با اين كه كشور شما در شرايط انقلابی به سر می برد، اين سطور به دست شما برسد. دست شما را می فشارم و موفقيت شما و رقايتان را آرزو می كنم.

    كارل كائوتسكی 

     

    – پرسش‌های واسو خاچاطوریان از پلخانف (نوامبر 1908)

    خاچاطوریان، در نامه زیر به پلخانف (گئورگی والنتينوويچ) و برای آگاهی او، به طور کلی اوضاع انقلاب ایران و فعالیت‌ گروه اجتماعیون‌عامیون تبریز را توضیح می‌دهد. او می‌نویسد که: “در 28 اکتبر در سه کارخانه چرم سازی که 150 نفر کارگر در آن اشتغال داشتند اعتصابی رخ داد. ما در این اعتصاب مداخله کرده و آن را رهبری کردیم.”  سپس تقاضاهای کارگران را بدین سان می‌شمارد: افزایش یک شاهی دستمزد برای هر قطعه؛ استخدام و اخراج کارگران با رضایت و توافق کارگران؛ شرایط بهداشتی؛ در هنگام بیماری، هزینه معالجه بر عهده صاحب کار باشد؛ پرداخت نصف دستمزد در مدت بیماری؛ کاستن از ساعت اضافه کاری؛ پرداخت دستمزد در مدت اعتصاب؛ هیچ کس به دلیل شرکت در اعتصاب نباید اخراج شود… خاچاطورین توضییح و تحلیل خود از شرایط ایران را با طرح این ضرورت ادامه می‌دهد که کارگران ایران نیاز به سازماندهی سیاسی و اقتصادی مستقل خود دارند و این امر تنها از طریق ایجاد تشکل سیاسی کارگران از یکسو و سازمان‌های اقتصادی، اتحادیه‌ای و حرفه‌ای از سوی دیگر، به منظور مقابله با یورش بورژوازی،  امکان‌پذیر است. ما در زیر آن بخش از نامه‌ مفصل خاچاطوریان را می‌آوریم که مربوط به پرسش‌های او از پلخانف است. یادآوری کنیم که اگر پلخانف پاسخی به نامه‌ی خاچاطوریان داده باشد، متأسفانه دست رسی به آن پیدا نکردیم. با توجه به پاسخ کائوتسکی، جالب است بدانیم که پلخانف در مورد مسأله ایران چه موضعی گرفته است.

    استاد بسيار محترم، گئورگی والنتينوويچ !

    برای ما كاملا ضروری و به صلاح است كه از عقايد و نظريات تئوريسين های سوسيال دموكراسي، بدون توجه به اين كه به كدام فراكسيون تعلق دارند، آگاه شويم و بدانيم كه :

    [اولاً] آيا فعاليت ما به صورت سوسيال دموكرات – يعنی فعاليت سوسياليستی و دموكراتيك – صحيح است؟ در اين مورد كارل كائوتسكی به گروه سوسيال دموكرات تبريز نوشته است‌‌: اگر اوضاع اقتصادی كشور به صورتی نيست كه كارگر صنعتی مدرن به وجود آيد، بر عهده سوسياليست‌ها است كه با جنبش دموكراتيك متحد شوند و در مبارزه انقلابی شركت كنند. اين يك واقعيت است كه در ايران، پرولتاريا  به صورتی كه در اروپا فهميده می شود، وجود ندارد. در ايران پرولتاريا، يعنی انسان هايی كه صاحب وسايل توليد نيستند و دانش و نيروی كار خود را به كارفرمايان می  فروشند وجود ندارد. در ايران توليد صنعتی وجود ندارد و به تبع آن پرولتاريا هم وجود ندارد.

     [دوماً] آيا اين وضعيت به سوسيال دموكرات‌ها حق می‌دهد كه كارگران را سازماندهی نكنند، كه برای دستمزد بيشتر مبارزه كنند كه سرمايه داران و كارفرمايان مجبور شوند شيوه توليد بهتری را به كار گيرند؟ بايد توجه داشت كه در ايران دستمزدها ناچيز است، يك نفر كارگر غير ماهر روزانه يك قران (حدودا 20 كوپك) و يك كارگر ماهر در روز چيزی حدود 50 كوپک دريافت می كند. اين دستمزد ناچيز به سرمايه‌دار اجازه می‌دهد كه بدون راه اندازی كامل ماشين آلات و ابزارهای مكانيكی هم در رقابت پيروز شود. ما درباره اين موضوع بحث كرديم كه در نتيجه آن چند نفر تشكيلات ما را ترك كردند. من صورت جلسه نشست عمومی را برای شما می فرستم و اميدوارم درباره آن نظر بدهيد.

    [سوماً] آيا ما سوسيال دموكرات‌ها می‌توانيم به نفع آزادی تجارت تبليغ كنيم؟ من اين سؤال را به اين شكل می فهمم : آيا ما بايد برای از ميان برداشتن سيستم حمايتی تعرفه گمركی و مانند اينها مبارزه كنيم، اما وقتی كه شرايط اقتصادی كشور را در نظر می گيريم متوجه می شويم كه توليد صنعتی ملی وجود ندارد، آيا اين اقدام ما به معنای مبارزه عليه رشد سرمايه داری ملی و در نتيجه مانعی بر سر راه رشد پرولتاريای صنعتی نخواهد بود ؟

    [چهارماً]… آيا مشاركت ما در مبارزه عليه سرمايه خارجی صحيح است؟ چه زمانی چنين مبارزه ای ارتجاعی است و چه زمانی ارتجاعی نيست؟ بايد توجه كرد كه در اين جا توليد تركيبی است از توليدات دستی يا كار صنعتگران اگرچه اين شيوه در گذشته تضعيف شده و روش های سرمايه داری جايگزين آن شده است و پرولتر شدن در ميان صنعتگران به سرعت رشد كرده است. در اين جا از مدتی قبل تفكيك در بين گروه بزرگی از كارگران كارخانه آغاز شده است اما در حال حاضر دستگاه ها و ماشين ها كامل نيستند. علت آن است كه دستمزدها خيلی پائين است.

    [پنجماً] آيا سوسيال دموكراسی می تواند در ايران نيروی نظامی تشكيل دهد؟ ارتش دائم، به صورتی كه در اروپا وجود دارد، در ايران نيست. نظام وظيفه [در ایران] به اين ترتيب است… در آغاز انقلاب مشروطه سربازان در كنار مردم قرار گرفتند و در مقابل، قزاق ها به شدت از شاه و ارتجاع طرفداری كردند. مشخص است كه در چنين اوضاعی برای به سرانجام رساندن موفقيت‌آميز انقلاب لازم است اول توده‌ها را سازماندهی كنيم و سپس ارتش مردمی تشكيل دهيم.

    در خاتمه بايد به اطلاع شما برسانم كه نفوذ و اعتبار سوسيال دموكرات ها در تبريز زياد است. از ما می‌خواهند كه به همه سؤالات آن‌ها پاسخ دهيم، ولی ما اهل عمل هستيم نه تئوريسين. ما سعی می‌كنيم تئوری و عمل را با هم درآميزيم و مسائل را به لحاظ عملی حل كنيم. ما می‌توانستيم انقلاب ايران را بيافرينيم (اگر يك سوسيال دموكرات بتواند چنين تعبيری را به كار برد) ولی قدرت كافی نداريم. در اين جا چهار نفر كارگر ( كه از خارج آمده اند) و دو نفر كارگر بومی وجود دارند كه می توانند از اصول سوسيال دموكراتيك حمايت كنند. ما به كميته باكو نوشتيم كه در اينجا به كارگران مسلمان نياز داريم ولی تاكنون كسی نيامده است.

    از شما تقاضا می‌كنم سؤالات ما را در دو جناح منشويك و بلشويك حزب سوسيال دموكراسی روسيه مطرح كنيد و مورد بحث قرار دهيد و ما را از نتايج آن مطلع كنيد…

    با احترام

     واسو (خاچاطوريان)

     

     

    – نامه تیگران درویش به پلخانف (3 دسامبر 1908)

    نامه‌ی تیگران درویش، یکی دیگر از اعضای اصلی گروه، شامل دو بخش است. در آغاز و به‌ویژه در نیمه‌ی دوم نامه، نویسنده دست به یک بررسی کلی از اوضاع اقتصادی و سیاسی ایران برای آگاهی پلخانف می‌زند. در بخش دوم، تیگران به تشریح وضع گروه تبریز و دو گرایشِ نظری درون آن می‌پردازد. او نیز تصریح می‌کند که اختلاف‌ها بر بر سر مسایل تاکتیکی، استراتژیکی و به طور مشخص نوع تشکل‌دهی است: حزب سوسیال‌دموکرات یا حزب دموکرات. خودِ تیگران درویش به فعالیتی صرفاً دموکراتیک و تشکیل حزب دموکرات اعتقاد دارد. ما در زیر، این بخش از نامه او را بازگو می‌کنیم.

     رفيق عزيز !

    ….

    اول بار در محافل سوسيال دموكراسی تبريز بود كه بحث درباره اين سؤالات شروع شد : ما بايد در قبال انقلاب ايران چه ديدگاهی اتخاذ كنيم؟ چه سيستم تشكيلاتی را به كار بنديم؟ و تاكتيك ما چه باشد؟ اين ها سؤالاتی هستند كه ما با آن مواجه بوديم و در اين باره می‌خواهيم عقايد رفقای برجسته خودمان را بدانيم.

    قبل از هر چيز لازم است به اطلاع شما برسانيم كه سوسياليست‌های ايران عده كمی هستند و عمدتا در تبريز متمركزند. آن‌ها روشنفكرانی هستند كه تحصيلات خود را در روسيه گذرانده اند و تحت تأثير سوسياليسم بين المللی و انقلاب 1905 روسيه، تفكر بورژوايی خود را كنار گذاشتند. تا به حال، آن ها خودشان را به بحث‌های فرهنگی روشنفكری محدود كرده‌اند و تبليغات اندكی (عمدتا در بين ارامنه) به عمل آورده اند. بايد توجه داشت كه در سوسيال‌دموكراسی ايران نمی‌توان پرولتاريا را به معنی واقعی كلمه يافت.

    سوسيال‌دموكرات‌ها پس از ترديد طولانی، اكنون به انقلاب پيوسته اند، اما در حال حاضر به دليل سؤالاتی درباره تاكتيك و تشكيلات متوقف شده اند.

    ديدگاه‌های آن‌ها درباره اين دو پرسش [تاکتیک و سازماندهی] تفاوت بسياری دارد. درميان آن ها به طور كلی دو گرايش مهم وجود دارد: گرايش دموكراتيك و گرايش سوسيال دموكراتيك، گرايش اخير تشكيل يك حزب سوسيال‌دموكرات را با پرنسيب و تاكتيك‌های مربوط به آن در ايران پيشنهاد می‌كند. گرايش اول بالعكس، اين برخورد را خيال پردازانه و دست نيافتنی می‌داند و با در نظر گرفتن اوضاع سياسی و اقتصادی كشور و شرايط طبقه كارگر از ايده تشكيلات دموكراتيك حمايت می‌كند – يعنی به عبارت ديگر، فقط دموكراسي، مردم در مقابل فئوداليسم و استبداد. يك گرايش می‌خواهد كارگران قرون وسطی و زحمتكشان روستايي(كه اينجا نيمه سرف هستند) را سازماندهی كند، يك حزب كارگری عليه استبداد و فئوداليسم و سرمايه داري.

    برعكس، گرايش ديگر شرايط واقعی ما را همان طوری كه هست در نظر می‌گيرد ، توليد به شيوه كارگاهی قرون وسطايی است، با داشتن پرولتاريای ضعيف و كشاورزان بی‌زمين نيمه سرف شرايط مبارزه پرولتری – يعنی تقابل طبقاتی آشكار، آگاهی طبقاتی و آرمان های طبقاتی – وجود ندارد. آن‌ها يك تاكتيك موقتی را پيشنهاد می كنند : سازماندهی عناصر دموكراتيك عليه استبداد و فئوداليسم. يكی از دلايل بسيار مهمی كه آن ها مطرح می كنند اين است كه اگر در ايران طبقه كارگر رنج می برد، مانند كشورهای متمدن به دليل توسعه سرمايه داری نست بلكه حال اگر نگوييم به دليل فقدان، لااقل به دليل عدم توسعه كامل سرمايه‌داری است. درباره سوسياليسم ايرانی بايد گفت كه روشنفكران سوسياليست آن را به عنوان چيزی وارداتی می‌بينند و نه محصول اجتناب ناپذير واقعيت زندگی ما، زيرا ما به معنای اروپايی كلمه نه بورژوازی داريم و نه پرولتاريا.

    طرفداران اين گرايش اخير به پيروی از سرمشق ماركس و انگلس در 1848 خواستار آنند كه نيروها برای سازماندهی جنبش بصورت موقتی تحت لوای دموكراسی صرف متحد شوند و هميشه جنبش را به سمت جناح چپ در جهت قدرت فراگير مردمی هدايت كنند، بدون شك هميشه بايدمنافع پرولتاريا را در نظر داشت، كه امروز به دليل جهل و شرايط بسيار اسف انگيزی كه در آن به سر می برد، از فعاليت مستقل سياسی ناتوان است .

    خلاصه نظريات دو گرايش سوسيال دموكراسی در ايران ارائه شد. اكنون چنين به نظر می‌رسد كه برای اطمينان از واقع بينانه بودن نظر شما و تسهيل در ارائه پاسخ از جانب شما، لازم است كه ما خلاصه ای از زندگی اقتصادی و سياسی و روابط اجتماعی ايران را بری شما بيان كنيم…

    ….

     با درود خالصانه

    از طرف گروه سوسيال دموكرات تبريز- تيگران درويش 

    گذار تک‌خطی و مرحله‌بندی گذار

    در تاریخ جنبش سوسیالیستی، تبادل نظر فکری بین شرق و غرب، همان‌گونه که در ابتدای این جستار اشاره کردیم، همیشه وجود داشته است. می‌دانیم که با جهانی شدن این جنبش، با تشکیل بین‌الملل‌های اول و دوم در سده 19 و سپس بین‌الملل سوم (کمینترن) در 1919، روابط میان سوسیالیست‌ها و کمونیست‌های اروپایی و غیر اروپایی از حد نامه‌نگاری خارج می‌شوند و به پیوندهایی ارگانیک و نهادینه تبدیل می‌گردند. در زمان حیات مارکس و انگلس می‌توان از نامه‌نگاری‌های فراوان آن‌ها با فعالین سوسیالیستِ جهان در آسیا، آفریقا، آمریکای شمالی و جنوبی نام برد. اکثر این مکاتبات به طور عمده بر گرد چند پرسش اصلی انجام می‌پذیرند. از جمله، همان طور که اشاره کرده‌ایم، این پرسش که چگونه می‌توان نظریه کمونیستی- انقلابی مارکس را در جهانِ غیر‌اروپایی یعنی در آن جا که بستر پیدایش و برآمدنِ این نظریه نبوده است به کار بست و تحقق بخشید. و این پرسش دیگر که آیا گذار کمونیستی تنها در شرایط جامعه‌ی پیشرفته سرمایه‌داری امکان پذیر است و یا این که در کشورهای عقب‌مانده از دید رشد نیروهای مواده نیز می‌توان چنین گذاری را ممکن شمارد. یک نمونه‌ی بارزِ این گونه مراسلات با بنیان‌گذار “سوسیالیسم مدرن” یعنی با شخص مارکس، پرسشی است که پوپولیست‌های روس، از جمله ورا زاسولیچ، این مبارز زن انقلابی روس، در سال 1881 از مارکس می‌کنند: امکان‌پذیری گذار روسیه به کمونیسم بدون طی کردن فاز تکامل از جامعه‌ی ماقبل سرمایه‌داری به جامعه‌ی سرمایه‌داری.

    بدین‌سان، نامه‌نگاری بین سوسیال‌دموکرات‌های ایرانی و غربی در آغاز قرن بیستم پدیداری جدید و بی‌سابقه‌‌ نیست، اما در عین حال، از نظر ما، این مراسلات در مضمونِ خود و در پرس و جوی اصلیِ‌‌‌شان، ابتکاری جسورانه، بدیع و تأمل‌برانگیز است که در نوع خود و در زمان خود برای نخستین بار انجام می‌پذیرد، با وجود این که در تاریخ‌نگاریِ مارکسیستی یا سوسیالیستی کمتر مورد توجه، شناسایی و ارج قرار گرفته است. گفتیم که سوسیال‌دموکرات‌های نوآموز گروه تبریز، در آن برهه‌ی تاریخی مشخص، با همه‌ی کمبودها، نارسایی‌ها و ساده‌ا‌نگاری‌ها، پروبلماتیکی مهم، اساسی‌ و تعیین‌کننده در رابطه با سرنوشت ایده و آرمان رهایی‌خواهانه و کمونیستی طرح می‌کنند. مسأله‌انگیزی به میان می‌کشندکه همواره تا امروز چون معمایی ناگشوده مطرح است و همواره از آن زمان تا کنون چون چشم اسفندیارِ مارکسیسم یا سوسیالیسم به شمار می‌رود. و مسأله این است‌: رابطه‌ی پر تعارض و در عین حال گسست‌ناپذیرِ سوسیالیسم و دموکراسی در  زمینه‌های مختلف اجتماعی، اقتصادی، اداره‌ی کشوری، سازماندهی… ملی و جهانی.

    مارکس، در سال‌های پایانی عمر خود و در پرتو مطالعات غیر اروپایی‌اش در باره‌ی هند، روسیه، چین و غیره، متوجه این بغرنج و مشکل می‌شود. او در رابطه با صورت‌بندی‌های (فرماسیون‌های) مختلف اجتماعی در جهان و راه‌های گذار در آن‌ها، به این نتیجه‌گیری می‌رسد که بر خلاف آن چه که از برخی اظهار‌نظرهای خود او و انگلس دریافتی ناروا می‌شود، که عموماً نیز به تئوری نسبت داده می‌شود – آن چه که امروزه به نام نظریه‌‌ اروپا- مداری معروف شده است – نمی‌توان تنها یک راه واحد، تک‌خطی و یک‌بعدی برای گذار به کمونیسم را مورد توجه قرار داد، تجویز و مطلق کرد. بدین سان، نیل به کمونیسم در کشورهای غیر اروپایی می‌تواند به همان‌سان که در اروپای غربی پیش‌بینی می‌شود انجام نپذیرد. یعنی به‌ضروره از یک مرحله‌ی مقدماتیِ سرمایه‌داری با پیمودن تمام و کمال آن گذر ننماید بلکه شکل‌های نو و بدیعی به خود گیرد. این تأکید نظری نزد مارکس را می‌توان در نسخه‌ی فرانسوی سرمایه (1872 – 1875)، در پیش‌گفتار چاپ روسی مانیفست کمونیست (1882) و هم‌چنین در برخی از واپسین نوشته‌ها و یادداشت‌های مارکس، بسان پاسخی که به نارودنیک‌های روس و ورا زاسولیچ می‌دهد، مشاهده کرد. در این یادداشت‌ها به روشنی می‌بینیم که مارکس نسبت به دریافتِ تاریخ‌باورانه، علیت‌باورانه، تک‌خطی و اروپا‌مداری از تکامل صورت‌بندی‌های اجتماعی، که از نوشته‌های پیشین او و به‌ویژه از نوشته‌های انگلس برداشت می‌شوند، فاصله می‌گیرد.

    ملرکس و انگلس در پیشگفتار چاپ دوم روسی مانیفست در ژانویه 1882 می‌نویسند:

    وظيفۀ “مانيفست کمونيستى” عبارت بود از اعلام نابودى آتى و احتراز ناپذير مالکيت کنونى بورژوازى. ولى در روسيه، به موازات التهاب پر تب و تاب سرمايه‌دارى که با سرعت تمام در حال رشد و گسترش است و نيز به موازات مالکيت ارضى بورژوازى که فقط حالا در حال تکوين است ما بيش از نيمى از اراضى را در مالکيت اشتراکى دهقانان مشاهده می‌کنيم. اکنون اين سؤال پيش می آيد: آيا آبشين روس ــ اين شکل مالکيت اوليۀ دسته جمعى زمين که در حقيقت اينک به سختى مختل و خراب شده ــ می‌تواند بلاواسطه به شکل عالى يعنى به شکل کمونيستى مالکيت زمين مبدل گردد؟ يا آن که بر عکس بايد بدواً همان جريان تجزيه‌اى را بپيمايد که مختص سير تکامل تاريخى باختر است؟

    تنها پاسخى که اکنون می توان به اين پرسش داد اين است: اگر انقلاب روسيه نشانه‌ی آغاز انقلاب پرولتارياى باختر بشود، به نحوى که هر دو يک‌ديگر را تکميل کنند، در آن صورت مالکيت ارضى اشتراکى کنونى روسيه می تواند منشاء تکامل کمونيستى گردد.6

    پنج سال بعد در سال 1887، مارکس نکاتی در نقد مقاله‌ای در نقد کتاب سرمایه می‌نویسد. مقاله که نویسنده‌ی آن یکی از رهبران سوسیالیست – پوپولیست روسی، نیکولای میخایلُوسکی Nikolaï Mikhajlovski، است در مجله‌ای به نام Otechestvennye Zapiski منتشر شده است. میخایلُوسکی در نقدِ خود بر سرمایه تئوری مارکس را حتمیت‌گرا و جبرباورانه‌ بر اساس اروپا‌مداری توصیف می‌کند: ” تئوری تک‌خطیِ تاریخ بشر که با پین به تئوری رشد متصل شده و بنا بر آن، سرنوشت همه‌ی جوامع در پیمودن راهی است که سرمایه‌داری انگلستان پیموده است.”7

    مارکس در پاسخ خود می‌نویسد که مخالفتی با این استدلال‌ پوپولیست‌های روسی ندارد که می‌گویند در روسیه‌ی عقب‌افتاده می‌توان برای نیل به سوسیالیسم از روی فاز سرمایه‌داری جهش کرد و راه دیگری را برگزید به غیر از آن چه که برای غرب در نظر گرفته می‌شود:

    من به این نتیجه رسیده‌ام: اگر روسیه راهی را ادامه دهد که از سال 1861 دنبال می‌کند [منظور مارکس در این جا تخریب مالکیت‌های اشتراکی دهقانی است]، این کشور بزرگترین شانسی که تاریخ به مردم آن داده است را از دست خواهد داد و ناگزیر خواهد شد که تمام حوادث مصیبت بار رژیم سرمایه‌داری را تحمل کند.

    مارکس، در ضمن، ادامه می‌دهد که او در کتاب سرمایه هیچ گاه نخواسته راه آینده جوامع غیر اروپایی چون روسیه را بر اساس نمونه‌ی انگلستان و مسیری که این کشور طی کرده ترسیم نماید:

    فصل مربوط به انباشت اولیه [در سرمایه] تنها مدعی ترسیم راهی است که بنا بر آن در اروپای غربی نظم اقتصادی سرمایه‌داری از دل نظم اقتصادی فئودالی برون می‌آید. [تأکید از من است]

    در تأیید بیان خود، مارکس به چاپ فرانسوی کتاب اول سرمایه (1872 – 1875)، که او به شخصه بازبینی و تصحیح کرده است، اشاره می‌کند. مارکس تذکر می‌دهد که او در چاپ فرانسوی کتاب و در فصل انباشت اولیه، تغییراتی در جهت یک “دورنمای چند‌خطی” در مورد صورت‌بندی‌های اجتماعی غیر اروپایی داده است. در رابطه با سلب مالکیت از کشاورزان، مارکس می‌نویسد که جمله‌ای در چاپ فرانسوی اضافه شده است که در چاپ‌های قبلی وجود ندارد و می‌گوید که نمونه‌ی انگلیس را کشورهای غربی طی می‌کنند. مارکس بدین گونه نظر خود را تصریح می‌کند:   

    سلب مالکیت از کشاورزان تنها در انگلستان به گونه‌ای رادیکال انجام می‌پذیرد… اما همه‌ی کشور‌های اروپای غربی همین مسیر را می‌پیمایند.  این جمله‌ی دوم در چاپ‌های پیشین سرمایه دیده نمی‌شود. 

    مارکس، با این حال، در این پاسخ خود در سال 1877، هنوز چیزی در باره‌ی ویژگی جامعه‌ی روس نمی‌گوید. تنها در پاسخ به نامه‌ی ورا زاسولیچ است که او، برای نخستین بار و در مورد روسیه، احتمال راه توسعه‌ای اجتماعی، متفاوت از آن چه که در غرب سرمایه‌داری رخ داده است، را مطرح می‌کند و به گونه‌ای حتا آن را، با این شرط که انقلاب روس آغازگر انقلاب غرب شود، توصیه می‌نماید. به واقع، ورا زاسولیچ، که در این هنگام آنارشیست و سوسیالیست است، در پرسش خود از مارکس، از او می‌خواهد که نظرش را نسبت به این موضوع اعلام کند: آیا کُمون‌های زراعی روسیه می‌توانند بستری برای راه گذاری سوسیالیستی (کمونیستی) در این کشور فراهم کنند و یا این که سرنوشت محتوم آن‌ها نابودی است و در نتیجه سوسیالیست‌های روسیه باید چشم انتظار توسعه‌ی سرمایه‌داری و رشد نیروهای مولده در روسیه باشند. در پاسخ خود در 8 مارس 1881، مارکس دوباره به چاپ فرانسوی کتاب اول سرمایه که انباشت اولیه را محدود به  اروپای غربی کرده ارجاع می‌دهد و می‌نویسد که در چاپ جدید: ” تصریح شده که  «تقدیر تاریخی» این حرکت [منظور انباشت اولیه است]  محدود به کشورهای اروپای غربی است“. مارکس ادامه می‌دهد که در اروپای غربی گذار مالکیت فئودالی به مالکیت سرمایه‌داری “تغییر و تبدیل شکلی از مالکیت خصوصی به شکلی دیگر از مالکیت است“، اما راه رشد سرمایه‌داری دهقانان روس را وا می‌دارد که  “در جهتی عکس روند، یعنی مالکیت اشتراکی خود را به مالکیت خصوصی تبدیل کنند“. این در حالی است که‌: “مطالعات ویژه‌ا‌ی که من انجام داده‌ام … مرا اکنون متقاعد کرده است که کُمون [منظور مارکس آبشین‌ها یا مالکیت‌های اشراکی دهقانی در روسیه آن زمان است] نقطه‌‌ی اتکأ احیأ اجتماعیِ روسیه می‌باشد…”، مشروط به این که “تأثیرات زیان‌بار”  بازدارنده‌ی “رشد خودانگیخته‌ی کُمون‌ها”  از میان روند.

    اما 27 سال پس از مکاتبات بین سوسیالیست‌های روس و مارکس، پرسشی که سوسیالیست‌های شرقی، این بار ایرانی، ولی نه از مارکس یا انگلس، که درگذشته‌اند، بلکه از “پیروان” آن‌ها کائوتسکی و پلخانف می‌کنند، از سنخ دیگری است، با این که در اساس همان معضل را به گونه‌ای دیگر در میان می‌گذارند. در این جا، در ایرانِ آغاز سده‌ی بیستم، مسأله بر سر این نیست که چگونه می‌توان بی‌واسطه و یک‌راست از کُمون‌های اشتراکی به کمونیسم راه یافت و بدین ترتیب از شر مصیبت‌های سیستم سرمایه‌داری (به قول مارکس) خلاص شد. این گونه جماعت‌های دهقانی اشتراکی در ایران وجود ندارند. در نظام ارباب – رعیتی ایران، دهقانان، که در سال 1908 اکثریت عظیم جمعیت را تشکیل می‌دهند، صاحب آب و خاکی نیستند، نه به صورت خصوصی و نه جمعی. مالکین ارضی، در ائتلاف با دیوان‌سالاری و بورژوازی تجاری سنتی (بازار)، رعایا را به گونه‌ای بندگی (سرواژ) روی زمین مالک وا داشته‌اند. دهقانان در یوغ مشترک مالکان ارضی و حکومتی خودکامه، مستبد و ستم‌گر به سر می‌برند‌. دستگاه دولتی که حامی ملاکان است، که خود بزرگ مالک ایران و بسا شرق است.

    پس مسأله‌ی ‌اصلیِ پیشاروی مبارزان سوسیالیست ایران در آن زمان، که به روشنی در نامه‌های‌شان مشهود است، این است که آن‌ها می‌خواهند بدانند چگونه در شرایط کشور خود می‌توانند دو جنبش ناهمگن را به هم پیوند دهند، هماهنگ سازند. یعنی از یک‌سو، جنبش علیه استبداد و خودکامگی که ملت را در بر می‌گیرد و از جمله می‌تواند حتا بورژوازی و مالکین را نیز شامل شود، که هدف مشخص‌‌ آن چیزی نیست حز آزادی و حکومت قانون و از سوی دیگر، جنبش علیه ستم اقتصادی و اجتماعیِ صاحبان قدرت، ثروت و مالکیت، که تنها می‌تواند توسط زحمتکشان و مردمان تحت ستم و استثمار سرمایه داخلی و خارجی، مالکان ارضی، بورژوازی و روحانیتِ حامی و مدافع آن‌ها به پبش رانده شود، که هدفش تنها آزادی و دموکراسی نبوده بلکه عدالت اجتماعی، الغأ مالکیت، برابری و سوسیالیسم نیز می‌باشد.

    از پرسش مرکزی در رابطه با مناسبات به هم پیوسته‌ی دموکراسی و سوسیالیسم در شرایط مشخص ایران، چنین می‌توان نتیجه گرفت که اجتماعیون عامیون ایران در برابر معضلی چون چگونگی مبارزه در دو جبهه قرار دارند: مبارزه‌ای هم‌زمان، هم علیه استبدادِ مورد حمایت سرمایه‌خارجی و هم علیه بورژوازیِ داخلی استثمارگر، مالکان ارضی، سرمایه خارجی و غیره. اما در پیوندی تنگاتنگ با همین معضل (مبارزه در دو جبهه)، پرسش‌های دیگری نیز برای آن‌ها مطرح هستند که عبارت‌اند از: نوع و شکل سازماندهی (حزب سوسیالیست/ کمونیست یا حزب دموکرات)؛ برنامه‌ی حداقل و حداکثر؛ تاکتیک سیاسی، وظایف اصلی  مبارزان سوسیالیست در رابطه با طبقه کارگر و گروه‌های خاصی از جامعه (تبلیغ و ترویج در میان زحمتکشان…) و یا در رابطه با عموم مردم در کلیت آن (فعالیتِ تنها دموکراتیک)؛ مبارزه علیه سنت‌های ارتجاعی و کهن؛ چگونگی شرکت و مشارکت در انقلاب مشروطه که زیر رهبری بورژوازی داخلی (ملی) و بخشی از روحانیت قرار دارد و این پرسش که چگونه می‌توان در این جنبش شرکت کرد و در عین حال استقلال عمل و ویژگی مبارزاتی و برنامه‌ای خود را به عنوان سوسیالیست نسبت به دیگر گروه‌‌ها و دسته‌های سیاسی حفظ نمود.

    پاسخ کائوتسکی به پرسش‌های اجتماعیون‌عامیون، با وجود کلی بودن، از بسی جهات آموزنده و قابل تأمل است. کائوتسکی، در سال 1908، سوسیالیستی نامدار در سطح جهانی است. او مارکس و انگلس را شناخته و خوب خوانده است. او بی‌گمان با واپسین یادداشت‌های آن‌ها نیز درباره‌ی روسیه، هند و غیره آشنا‌ست. او گرایش‌ها و دسته‌بندی‌های مختلفِ درون سوسیال‌دموکراسی اروپا (سوسیالیست‌های رفرمیست، انقلابی، روسی و غیره) را خوب می‌شناسد و خود رهبر یکی از جناح‌ها‌ی آن است‌. در آن زمان، کائوتسکی هنوز از اعتبار بالایی برخوردار است و چون نظریه پردازی بزرگ (اگر نه بزرگترین نظریه‌پرداز) در مسائل سوسیالیسم پذیرفته شده است. پاسخ کائوتسکی به سوسیال‌دموکرات‌های تبریز، همان طور که خواهیم دید، در خطوط کلی‌اش یک موضع‌گیری کلاسیک ( ارتوُدکس) است. موضعی است در وفاداری به دریافتی کلاسیک، تا حدی جزمی، از مارکسیسم و از همان سنخ “مارکسیسمی” که خود بنیان‌گذارش در پایان حیاتش سعی می‌کرد با آن فاصله ‌گیرد، مرزبندی کند. موضعی است که اعتقاد راسخ به اصل وجود دو مرحله متمایز و جدا از هم در مبارزه برای رهایی را دارد: یکی، دموکراتیک و دیگری سوسیالیستی چون دو فاز متفاوت با مرزی مشخص، معین و عبورناپذیر بین آن دو.

    کائوتسکی به سوسیالیست‌های ایران در سال 1908 چه توصیه می‌کند؟

    • این که آن‌ها موظف هستند، چون امری ضروری، در مبارزه برای آزادی و دموکراسی در کشور خود شرکت کنند، حتا اگر نیروی پرولتاریا برای تأثیر‌گذاری روی این مبارزه بسیار ناتوان باشد. او می‌نویسد: من معتقدم که با آگاهی كامل می توان گفت كه سوسيالست‌های ايرانی وظيفه دارند در جنبش دموكراتيك شركت كنند. نيروهای سوسياليست نمی‌توانند موضع كاملا انفعالی نسبت به انقلاب داشته باشند.”
    • این که پیروزی دموکراسی بر استبداد در ایران باید چون ” آغاز مبارزه‌ای جدید و ناشناخته که در نظام استبدادی ناممکن بود” به شمار آید. از آن جا که مبارزه‌ی سوسیالیستی در وضعیت کنونی ایران میسر نیست، پیش‌شرایط شروع آن در آینده تنها در پیروزی امروز دموکراسی است.
    • این که سوسیالیست‌ها، “در زمانی که کمترین شرایط برای ایجاد حزب پرولتری وجود ندارد“، نباید حزبی جدا گانه به وجود آورند بلکه باید “در جنبش مانند دموکرات‌های عادی در بین دموکرات‌های بورژوا و خرده‌بورژوا” شرکت کنند. و این در حالی است که کائوتسکی در جای دیگر تأکید می‌کند که “مبارزه برای دموکراسی مبارزه‌ای طبقاتی است“. اما این که «خصلت طبقاتی» مبارزه برای دموکراسی چگونه باید خود را نشان دهد، با چه شکل و مضمونِ سیاسی، اجتماعی، سازمانی و غیره، مسائلی هستند که در پاسخ کائوتسکی هم‌چنان نامعلوم باقی می‌مانند.
    • این که در جنبش دموکراتیک، سوسیالیست‌ها، به عنوان “دموکرات‌های عادی” ناگزیر باید علیه گرایشات ارتجاعی، که همیشه وجود دارند و از برخی اقشار دهقانی و خرده‌بورژوازی نیز نمایندگی می‌کنند، مبارزه کنند. در این جا، سوسیالیست‌ها باید “همان تاکتیکی را به کار برند که مارکس در روند انقلاب 1848 در آلمان به کار بُرد“.
    • این که سرمایه خارجی در ایران مانع رشد بازار داخلی می‌شود. یعنی مانع آن چه می‌شود که شرط وجودی sine qua non، شرط الزامی Voraussetzung به قول کائوتسکی، برای هر گونه توسعه‌ی صنعتی بنابراین برای هر گونه رشد مستقل سرمایه‌داری ملی، بومی و در نتیجه رشد نیروهای مولده، پرولتاریا و غیره است. بدین معنا، “مبارزه علیه سرمایه خارجی در ماهیت ارتجاعی نیست” زیرا با پایان دادن به استثمار یک کشور توسط سرمایه خارجی، ارزش اضافی تولید شده در آن کشور به خارج نمی‌رود، بلکه در داخل می‌ماند یعنی انباشت سرمایه‌داری در چارچوب ملی انجام می‌پذیرد.
    • این که جنبش کارگری، برای شکوفا شدن، نیاز به استقلال کشور، چه اقتصادی و چه سیاسی، در برابر نفوذ و استثمار کشورهای خارجی دارد.
    • سرانجام این که مبارزه‌ی خلق‌های شرق، با ناتوان کردن سرمایه‌داری اروپا، پرولتاریای اروپا را توانا می‌کند. بدین معنا، این خلق‌ها، در کشور خود، با مبارزه علیه سرمایه‌داری اروپا، “برای ما اروپایی‌ها نیز مبارزه می‌کنند”.

    این است آن چه که به طور کلی و خلاصه می‌توان از پاسخ کائوتسکی به اجتماعیون عامیون ایران نتیجه گرفت. به روشنی در این جا مشاهده می‌کنیم که این پاسخ به طور عمده در جهت تأئید و تقویت موضع گرایش دوم (گرایس دموکرات) در گروه تبریز است. گرایشی که مبارزه‌ای صرفاً «دموکراتیک» را  در شرایط  عینی و مشخص آن زمان ایران تجویز می‌کند. اما می‌دانیم که اکثریت گروه توصیه‌های نظریه‌پرداز سوسیال‌دموکرات آلمانی را دنبال نمی‌کند. این خود البته نشان‌دهنده گونه‌ای استقلال نظر و رأی از سوی این مارکسیست‌های شرقی است. اگر چه این استقلال با پژواک انقلاب اکتبر و چیرگی ایدئلوژی لنینی – استالینی بر جنبش فکری مارکسیستی، متزلزل و میرنده است.

    نتیچه‌گیری:

    سوسیالیسم / دموکراسی‌: رابطه‌ای پروبلماتیک در مارکسیسم

    همان‌طور که در درازای این نوشتار مورد تأکید قرار داده‌ایم، مسائلی که مارکسیست‌های غیر اروپایی، از جمله اجتماعیون‌عامیون ایران در سال 1908، در کاربست مارکسیسم در کشورهای خود از ابتدا آن تا کنون مطرح کرده‌اند، بغرنجی که در اساس از ناسازگاریِ نظریه با شرایط عینی و در نتیجه با عمل مشخص ناشی می‌گردد، ما را هم‌چنان برای جست‌و‌جوی پاسخ ‌‌(ها) فرا‌می‌خوانند و مورد خطاب قرار می‌دهند. و این مهم امروز در دنیایی مطرح می‌شود که از بسیاری جهات، نسبت به جهانِ سده گذشته، با برآمدن گلوبالیزاسیون، سرمایه‌داریِ جهانی‌شده و جنبش‌های رهایی‌خواهانه، متحول و دگرگون گشته است

    مسأاله‌ی سوسیالیسم و رابطه‌ی پروبلماتیک و متعارض آن با دموکراسی هم‌چنان یکی از مسائل اصلی، کلیدی و تاکنون ناگشوده‌ی عصر ما را چه از دید نظری – عملی و چه سازماندهی اجتماعی تشکیل می‌دهد. چیرگی بر چنین بغرنجی نقش تعیین‌کننده‌ای امروز در سرنوشت مبارزات اجتماعی برای دگرگونی‌های ساختاری و رادیکال در جهان ما ایفا می‌کند، هم در کشورهای سرمایه‌داری غربی و هم، به‌ویژه، در دیگر مناطق جهان از آسیا و آفریقا تا آمریکای لاتین، که ایران نیز بخشی از این مجموعه را تشکیل می‌دهد. در کشورهای دسته اول ما امروزه با دولت‌هایی سر و کار داریم که با رشد ایدئولوژی‌های نژادپرستانه، ناسیونالیستی، فاشیستی و پوپولیستیِ (راست و چپ )، بیش از پیش اقتدارطلب، پلیسی، سلطه‌طلب و حامی سرمایه‌داری (از جمله از نوع خشن آن) می‌شوند. دموکراسی نمایندگی در این “دموکراسی”های غربی به شدت دچار بحران شده ‌است. مسأله‌ی مشارکت مستقیم مردم در امور خود، امر خودمختاری، خودگردانی و خود‌حکومتی در آزادی و رهایی بیش از پیش به مسأله اصلی تبدیل می‌شود‌: رهایی از سلطه‌های گوناگونِ مالی، اقتصادی، سیاسی… با اتکأ به مبارزات و جنبش‌های نوین اجتماعی و مردمی در شکل‌ها و سازماندهی‌های افقی و ضد سلسله‌مراتبی، در نفی تحزب سنتی عمودی و بوروکراتیک. در کشورهای  دسته دوم، مردمان در برابر ائتلاف مقدسی بین دو قدرت ارتجاعی و استثماری قرار دارند: از یکسو دولت‌هایی خودکامه و مستبد (نظامی، تئوکراتیک چون جمهوری اسلامی ایران و غیره) و از سوی دیگر سرمایه‌داری جهانی شده‌ای که در همه جا، از جمله در همین کشورهای سه قاره موسوم به جهان سوم و یا جنوب، به کل رخنه کرده و سلطه‌ی خود را اعمال می‌کند. در این جا تحقق آزادی و دموکراسی و مشارکت مردم در امور خود تنها از راه جنبش‌های اجتماعی و مبارزات اقشار مردمی (زحمتکشان، جوانان، زنان، اقلیت‌ها…) علیه  استبداد و استثمار امکان پذیر است.

    بدین سان مساله بر سر این است که چگونه می‌توان هر دو مبارزه در دنیای امروز را با هم و تأکید می کنیم باهم به پیش برد، متصل و متحد کرد: مبارزه برای دموکراسی چون مشارکت مستقیم و بدون واسطه‌ی مردم در امور خود یعنی خود- حکومتی مردم بر خود، برای خود و توسط خود و از سوی دیگر مبارزه برای کمونیسم به معنای پایان دادن به نظام سرمایه‌داری و مناسبات آن. در این رابطه، تجارب تاریخی اما همواره در درازای تاریخ جنبش سوسیالیستی نشان داده‌اند که : یا مبارزه برای سوسیالیسم به کل به بهانه‌ی مبارزه برای دموکراسیِ نمایندگی فراموش و حتا نسخ شده – این را بخوبی در نمونه‌ی سوسیال دموکراسی در سده‌ی بیستم و امروزه مشاهده می‌کنیم- و یا، در مورد سوسیالیسم واقعاً موجود، دموکراسی به بهانه‌ی ساختمان “سوسیالیسمی” دولتی، اقتدارگرا و توتالیتر در یک کشور به طور تام و تمام پایمال شده است.

    در این جا، اشاره‌‌ی کوتاهی کنیم به دو مُدل تاریخی فوق و به‌ویژه، در مناسبت با صدمین سال‌روز انقلاب اکتبر 1917 روسیه، به نمونه‌ی سوسیالیسم واقعاً موجود. هر یک سکانسی را در تاریخ جنبش سوسیالیستی تشکیل می‌دهد.

    در سِکانس سوسیال‌-‌ دموکراتیک، سوسیالیست‌ها به تدریج و قدم به قدم، پی به عدم امکان و حتا ضرورت برچیدن نظام سرمایه‌داری از طریق انقلاب یا تغییرات رادیکال می‌برند. سرمایه‌داری از نظر آن‌ها در اساسِ‌ خود یعنی در وجود مالکیت، دموکراسیِ نمایندگی، سرمایه، کار مزدوری، بازار و دولت تنها نظم عقلانی، عملی و ممکن بشری امروز و فردای دنیای ما‌ست و جایگزین یا بدیلی بر آن متصور نیست. این سِکانس پس از شکست کمون پاریس و با شکل‌گیری پیوند جنبش کارگری آلمان با جنبش فکری سوسیالیستی‌- رفرمیستی زیر مفهوم آن چه که «سوسیال دموکراسی» نام می‌گیرد، آغاز می‌شود. با این که امروز، “چپ” سوسیال ‌دموکرات (سوسیالیست) در بسیاری از کشورها و نه تنها در زادگاه اروپایی‌اش، با فراز‌و‌نشیب‌ و بحران به حیات خود ادامه می‌دهد، اما می‌توان گفت که تاریخ واقعی‌ سوسیال‌دموکراسی (یا سوسیالیسم رفرمیستی) به عنوان چپ ضد‌سرمایه‌داری، به‌ طور عمده با شرکت و مشارکت این چپ در جنگ امپریالیستی جهانی اول و سپس با همکاری در رتق و فتق امور سرمایه‌داری پس از جنگ جهانی دوم خاتمه پیدا کرده است. احزاب سوسیال‌دموکرات و سوسیالیستِ اروپا و جهان با کنار گذاشتن هر گونه ارجاع به مبارزه‌ی ضد‌سرمایه‌داری در اواخر نیمه‌ی ‌اول سده‌ی بیستم، نقطه‌ی پایانی بر حیات خود چون جریان خواهان گسست از نظام سرمایه‌داری و امحای آن می‌گذارند. به این سان، آن چه که امروزه از چنین چپی باقی مانده است، سازمان‌ها و احزاب رفرمیستی‌ هستند که مدعی انجام اصلاحاتی در نظام سرمایه‌داری در چارچوب حفظ و مدیریت “سالم‌تر” آن می‌باشند. از این نظر، این چپ برای ما مرده است.

    سِکانس بعدی را می‌توان  لنینی- استالینی یا به طور عام‌تر سویتیک نامید. این سِکانس، با پیش‌درآمدی نظری و عملی، از چه باید کرد لنین در سال 1902 و به طور کامل و مشخص‌تر از انقلاب اکتبر و تصرف قدرت سیاسی توسط حزب بلشویک در سال 1917 آغاز می‌شود و با فروپاشی رژیم‌های سوسیالیسم واقعاً موجود در 1990 به پایان می‌رسد. در این سِکانس تاریخی، مارکسیسم، که در اصل و بنیان خود خواهان محو دولت است، به ایدئولوژی و سیاستِ حفظ و اقتدار مطلق دولتی بوروکراتیک و پلیسی و تمامت‌خواه تبدیل می‌شود. شیوه‌ی حزبی‌-‌‌ دولتی به جای شیوه‌ی جنبشی‌-‌ شورایی می‌نشیند. حزب‌- ‌دولت به جای طبقه‌ی کارگر و زحمتکشان و به نام آن‌ها رسالت قیمومیت بر انسان‌ها (از جمله همان طبقه کارگر و زحمتکشان) و هدایت جابرانه‌ی امور جامعه را در همه‌ی زمینه‌های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی به دست می‌گیرد. دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی در اشکال مبتذل و جبرباورانه‌اش برای توجیه سلطه‌ی بی‌‌مانندی در تاریخ بشر که ساختمان سوسیالیسم در یک کشور نام می‌گیرد از سوی ایدئولوژی دولتی متمرکز و پلیسی به خدمت گرفته می‌شوند. در این سیستم، هم دموکراسی، هم مناسبات شورایی و هم سوسیالیسم به سود حاکمیت اقلیتی قدرت‌طلب در هیبت تنها حزب حاکم پایمال می‌شوند. از این نظر، این چپ نیز، حتا در بقایای امروزی‌اش، برای ما مرده است.

    —————————————-

    امروزه، نیروهای طرفدار دموکراسی و سوسیالیسم، با حرکت از تجاربِ مثبت و منفی پیشین و پرسش‌هایی که در میان مارکسیست‌های جهان مطرح می‌باشند، که برخی از آن‌ها را در این نوشتار مورد تأمل قرار دادیم، چه می‌توانند در باره‌ی مناسبات پر تعارض بین دموکراسی و سوسیالیسم بگویند؟ چگونه می‌توانند این دو امر دموکراسی و سوسیالیسم را با هم و در پیوند با هم به پبش رانند؟

    به باور ما نیروهای رهایی‌خواه باید مدافع دموکراسی باشند. دموکراسی اما به معنای مستقیم آن، یعنی به مفهوم مداخله‌‌ی بی واسطه‌ی مردمان در Res publica یا «امر عمومی». به معنای طرفداری از دموکراسی حقیقی که در نهایت دموکراسی علیه دولت Etat می‌باشد: “در دموکراسی حقیقی، دولت سیاسی محو می‌گردد” (مارکس، نقد حق سیاسی هگل). چنین فرجامی (دمکراسی علیه دولت)، از فرایند مبارزه برای دخالت‌گری رادیکال، هر چه گسترده‌تر و مستقیم‌ترِ مردم می‌گذرد‌‌: مشارکت آزادانه، داوطلبانه و برابرانه‌ی مردمان و زحمتکشان در امور خود؛ اِعمال شیوه و روش خودمختاری، خودگردانی و خود مدیریتی؛ دخالت‌گری و کنترل از پائین در همه‌ی امور اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، محیط زیستی، فرهنگی توسط خودِ مردم. در این میان، باید تأکید کنیم که دخالت گری جمعی، مشارکتی و مستقیمِ مردم «نمایندگی» نمیشود. «دموکراسی مستقیم» مورد نظر ما، خود- گردانی مردم، سنخیتی با «دموکراسی‌ نمایندگی» امروزی ندارد. “حاکمیت” به گفته‌ی ژان ژاک روسونمی تواند نمایندگی شود. با همان منطق که نمی تواند واگذار شود، منتقل شود. حاکمیت به طور اساسی اراده‌ عمومی است و اراده‌ عمومی هیچ‌گاه کسی را نماینده‌ی خود نمی‌کند. اراده عمومی یا خودش است و یا چیز دیگری، حد میانینی وجود ندارد” (روسو، پاراگراف پنجم از فصل پانزدهم در قرارداد اجتماعی). دموکراسی بدین سان در حکومت، دولت، پارلمان، نهادهای رسمی، انتخابات و از این دست خلاصه و محدود نمی‌شود، بلکه چون « تتوانایی مردم» Demos kratos به نقش و دخالت مردمان در امور خود، در امور سیاسی و اجتماعی شهر و  فراتر از آن در اداره‌ی جامعه و کشور رجوع می‌دهد. رهایی مردمانِ تحت ستم و سلطه‌های گوناگون و به ویژه زحمتکشان تنها می‌تواند امر خودِ آن‌ها، به دست آن‌ها و برای آن‌ها باشد. دموکراسی در معنای تصرف و یا در دست‌گرفتن امور خود، توسط خود و برای خود، به گونه‌ای مستقیم و بلاواسطه، بدون میانجی، فرایندِ بی پایانی است که همواره مرزهای ساختگی و قانونی «دموکراسی نمایندگی» را به سوی دموکراسی هر چه مردمی‌تر، مشارکتی‌تر، کامل‌تر رادیکال‌تر و گسترده‌تر در هم می نوردد. این آن چیزی است که ما دموکراتیزه کردن دموکراسی می‌نامیم.

    اما روند مبارزه برای دموکراسی رادیکال و مستقیم جدا از مبارزه در جهت برابری و کمونیسم نیست. جدا از مبارزه برای الغای سرمایه‌داری و مناسبات سلطه‌ی آن نیست. دیوار چینی این دو مبارزه را امروز از هم تفکیک نمی‌کند. سلطه سرمایه داری، امروزه جهانی شده است. از یکسو، زندگی بشر در عصر ما، بیش از هر زمان دیگر، حاصل تعاون جمعی و مشترک انسان‌ها می‌شود، اما از سوی دیگر و بیش از پیش، کار و زندگی انسان و بقأ محیط زیست او هر چه شدیدتر در گرو سودآوری مالکیت و سرمایه قرار می‌گیرد، که به نابودی محتوم خودِ انسان‌ و طبیعت می‌انجامد. در نتیجه‌ی سیادت سرمایه، امروزه مواجه هستیم با کالائی شدن هر چه گسترده زندگی، با ازخود‌بیگانگیِ هر چه بیشتر انسان، با استثمار شدید نیروی کار و سرانجام با سلطه‌ی اسارت بار و نابود‌کننده‌ی سرمایه در سود‌جویی بی حد و مرزش، چون قدرتی بَرین، سلطه‌گر و حاکم بر مردمانی که از دخالت‌گریِ دموکراتیک و مستقیم در سرنوشت خود، در سطح ملی و جهانی، هر چه بیشتر منع می‌شوند. بدین سان، امروزه نمی‌توان مبارزه‌ی انسان‌ها برای دموکراسی، بهزیستی و رهایی از سلطه‌های گوناگون را از مبارزه‌ی ضد سرمایه‌داری در سطح ملی و جهانی تفکیک کرد. نمی‌توان اولی را جدا از دومی به پیش راند و متحقق ساخت. دو مبارزه اصلی، یکی برای ایجاد دموکراسیِ رادیکال و دیگری برای امحای سرمایه‌داری به هم پیوسته و وابسته شده‌اند.

    امروزه در جمهوری اسلامی ایران، مناسبات سرمایه داری بر اساس کار مزدوری حاکم می‌باشد، با این ویژگی که با رانت‌خواری دولت، دین‌سالاری، استبداد، فساد و خودکامگی در آمیخته‌اند. در نتیجه در ابران، دو مبارزه، یکی ضد استبدادی برای آزادی و دموکراسی و جدایی دولت‌ 8 و دین (مبارزه برای جمهوری‌ای دموکراتیک و لائیک) و دیگری، بر ضد سرمایه‌داری برای عدالت اجتماعی، برابری و رهایی، از هم اکنون در هم می‌آمیزند، با این حقیقتِ دیگر که دست‌یابی به آزادی‌های اولیه اجتماعی و سیاسی از اهمیت و ابرام ویژه‌ای در شرایط فعلیِ دیکتاتوری دینی در ایران برخوردار می‌باشد.

    در این راستاست که تبیین آن چه مارکس « دوره ی تغییر انقلابی جامعه‌ی سرمایه داری به جامعه‌ی کمونیستی»‌‌ (نقد برنامه گوتا) می‌خواند، که با نارسایی «سوسیالیسم» می‌نامیم، مطرح می‌شود. در مرکز تبیین سوسیالیسم سه چیز قرار دارند: یکم، الغای مالکیت و اجتماعی کردن، دوم، برابری و سوم، احتضار دولت چون قدرتی جدا از و حاکم بر جامعه. حال این پرسش که اشکال اجتماعی و اشتراکی، که نه خصوصی باشند و نه دولتی، کدامند و چگونه شکل می‌گیرند؟ این پرسش که فرایند امحای دولت چون دستگاهی جدا و مسلط بر مردم چگونه شکل‌گیرد؟ این پرسش که سوسیالیسم چگونه می‌تواند در سطح منطقه‌ای و جهانی تحقق پذیرد، زیرا که ساختمان سوسیالیسم در یک کشور به تنهایی و به‌ویژه امروزه در عصر جهانی شدن سخنی پوچ بیش نیست، تنها و تنها در جریان مبارزات و جنبش‌های اجتماعیِ ضد سرمایه‌داری و رهایی‌خواهانه در سطح ملی و جهانی، در رخ‌دادهای انقلابی، در غیر‌مترقبه‌ها… پاسخ‌های خود را دریافت خواهند کرد. اما از هم اکنون می‌توان به یقین و با صراحت اعلام کرد که آن چه تجربه‌ی ناکام «سوسیالیسم واقعاً موجود» (سوسیالیسم توتالیتر در شوروی، اروپای شرقی سابق، چین و غیره) و تجربه‌‌ی ناکام «سوسیال‌ دموکراسی» (سوسیالیسم لیبرال) در جهان در سده گذشته به ما آموخته‌اند این است که اشکال دولتی اقتدارگرایانه که در این سیستم‌ها برای اداره‌ی امور اقتصادی، اجتماعی و سیاسی مستقر می‌شوند و اشکال تحزب سنتی، به همان‌سان اقتدارگرایانه و عمودی، که برای رهبری و هدایت جامعه شکل می‌گیرند، نه تنها راه به گسست از سرمایه داری، به سوسیالیسم و به دموکراسی چون حکومت مردم بر مردم نمی‌برند بلکه حتا می‌توانند، چون نمونه‌ی شوروی سابق، سلطه و ستم بر مردمان و به ویژه بر زحمتکشان را به مراتب شدت بخشند و یا هم چون نمونه‌ی سوسیال‌دموکراسی، با اداره‌ی امور سرمایه‌داری، دوام بی‌پایان و مصیبت‌‌ بار آن را تأمین و تضمین نمایند.

    ——————————– 

    یادداشت ها

    1: رهایش، رهایی : Émancipation

    2: برای دست رسی به نوشته‌های من به زبان فرانسه و فارسی رجوع کنید به تارنمای:   www.chidan-vassigh.com

    3: برای مطالعه‌ی مکاتبات اجتماعیون عامیون ایران (گروه تبریز) با کائوتسکی و پلخانف رجوع کنید به دو منبع زیر، به‌ویژه به اولی:

       – http://www.tabrizinfo.com/ : دائرة المعارف شهر تبریز--> جنبش‌ها –> سوسیال‌دموکراسی.

       –  نهضت میرزا کوچک خان جنگلی و اولین جمهوری شورایی در ایران.

    4: قانون اساسی ایران و اصول دموکراسی. مصطفی رحیمی. انتشارات امیر کبیر. تهران 1357. ص. 223.

    5: برای مطالعه‌ی صورت جلسه مجمع عمومی اجتماعیون‌عامیون تبریز در 16 اکتبر 1908 رجوع کنید به منابع ذکر شده در یادداشت 3 و   هم چنین به رونوشتی از آن که در آرشیو پلخانف یافت شده است، توسط م.اس. ایوانف در شماره‌ی پنجم مجله “مسائل شرق” از انتشارات آکادمی علوم اجتماعی اتحاد جماهیر شوروی که در سال 1959 منتشر می‌شود.

    6: مانیفست حزب کمونیست. کارل مارکس، فردریک انگلس. متن فارسی، چاپ پکن. ص. 6.

    7: همه‌ی نقل‌قول‌های این فصل و فرازها از مارکس در پاسخ به نارودنیک‌های روس… از کتاب زیر به زبان فرانسه برگرفته شده‌اند:

       Marx aux antipodes. Nations, ethnicities et sociétés non occidentales. Kevin B. ANDERSON. Syllepse, 2015

    8: دولت، در هر جای این نوشتار، معادل État (فرانسوی)، State (انگلیسی) و Staat  (آلمانی) است، که شامل سه قوای اجرایی، قضایی و مقننه می شود. با حکومت اشتباه نشود که معادل خارجی آن نزد ما، Gouvernement است.

     

  • گرامی‌داشت علی اشرف درویشیان

    جمعیت کردهای مقیم فرانسە کلیە دوستان و دوست داران ادبیات شورشگر و فرهیختگان آزادە را فرا می‌خواند کە روز یک‌شنبە دهم دسامبر ٢٠١٧ گردهم آئیم و خاطرە زندەیاد علی اشرف درویشیان را گرامی بداریم.

    دراین گردهم آئی:

    – دو برنامە متفاوت با اجرای دو هنر مند تئاتر، هومن و کاظم شهریاری اجرا خواهد شد

    – سخن کوتاهی از یکی از اعضاە کانون نویسندگان در تبعید.

    – نظری گذرا بر پارەای از نوشتەهای علی‌اشرف

    – بازخوانی بسیار کوتاهی از نوشتەای از درویشیان

    – همنوائی دویارو دوستدارعلی‌اشرف، حسن بهنام وحسین سلطانی، می‌کوشد گوشەای از فضای موسیقی ای را بازسازی کند کە علی اشرف بدان عشق می‌ورزید.

     

    تاریخ: دهم دسامبر ٢٠١٧

    ساعت:  ١٥ الی ١٨

    محل گرد هم‌آئی سالن AGECA

    آدرس:

    AGECA – 177 rue de Charonne

    75011 Paris

    ایستگاه مترو :        Alexandre Dumas

     جمعیت کردهای مقیم فرانسە

     انجمن دفاع از زندانیان سیاسی وعقیدتی در ایران

     همبستگی سوسیالیستی با کارگران ایران

     اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران

     

  • زلزله در باختران ایران

     کشته شدن صدها نفر، زخمی شدن چندین هزار نفر 

      مسئولیت ناپذیری جمهوری اسلامی ایران

    در روز یکشنبه ۲۱ آبان، زلزله ای به قدرت « ۷٫۳ ریشتر » بخش بزرگی از استان باختران و   نواحی مرزی در کردستان عراق را ویران کرد. دولت ایران آمار کشته شدگان و زخمیان را به درستی اعلام نمی کند. گمان می‌رود در  شهر ها و روستاها، بیش از صدها نفر کشته یا در زیر آوارها مانده اند و هزاران نفر هم زخمی و بی خانمان شده اند.

    شهر های سر پل ذهاب و قصر شیرین کانون های اصلی این زمین لرزه بوده اند. بنا بر اقرار نماینده سرپل ذهاب، « بعضی از بیماران و پرسنلِ تنها بیمارستان شهر، زیر آوار مدفون شده‌اند». در این شرائط با وجود اینکه کمک رسانی عاجل ضروری است، اما تا کنون، حکومت اسلامی نسبت به این مصائب، اقدامات و مساعدت های لازم و شایسته را انجام نداده است.

    رساندن پوشاک، پتو، کمک های بهداشتی، دارویی و ایجاد بیمارستان های اضطراری فوریت دارند. کمک های نخستین مانند آب رسانی و برق، خوراک و تهیه سر پناه در این مناطق به کندی انجام می گیرد و در زیر سرمای جان فرسای کوهستانی، مردم هنوز از امکانات لازم بر خوردار نشده اند.

    با وجود اینکه حکومت ایران می‌داند کشور ما بر روی گسل های زلزله خیز قرار دارد، اما هیچ تدبیر لازمی را در برنامه ریزی های خانه سازی برای مقابله با آن بکار نمی برد. در آمد های کلانی که از نفت و گاز بدست می آیند، توسط صاحبان قدرت های داخلی، یا حیف و میل می شود یا به خرید اسلحه برای جنگ و آدمکشی و سرکوب جنبش های مردمی تخصیص می یابند.

    جنبش جمهوریخواهان دموکرات و لائیک ایران به تمام احزاب اپوزیسیون جمهوری اسلامی ایران، انجمن‌ها و نهادهای مدنی ایرانی و بین‌المللی اعلام می‌کند که آماده همکاری در کمک رسانی به زلزله زدگان که در واقع قربانیان سیاست‌های ضد مردمی حکومت اسلامی ایرانند، می باشد.

    جنبش جمهوریخواهان دموکرات و لائیک ایران به مردمان تمام این مناطق زلزله زده، به ویژه به خانواده‌های قربانیان تسلیت می‌گوید.

     

     

    شورای هماهنگی جنبش جمهوریخواهان دموکرات و لائیک ایران

    https://nedaye-azady.org/

    ۲۳ آبان ۱۳۹۶

     

     

     

  • محمود صالحی باید به فوریت آزاد شود بیانیه اتحادیه‌های کارگری ایران

     

    برای آزادی محمود صالحی

     

    محمود صالحی فعال باسابقه کارگری که بیشتر عمر  خود را  در دفاع از حقوق کارگران و ستم‌کشان گذرانده، اکنون مدتی است به عنوان زندانی بر روی تخت بیمارستان در غل و زنجیر است، روشی غیرانسانی و به جامانده از سبعیت دوران بردگی؛ و طبق آخرین اخبار قرار است با همین وضعیت دوباره به زندان منتقل شود درحالی که پزشک قانونی خواهان انتقال وی به بیمارستانی مجهزتر برای  ادامه درمان است.

    او که در سال‌های گذشته تلاش خود را برای ایجاد تشکل های کارگری و دفاع از حقوق کارگران لحظه ای متوقف نکرده بود با جسمی رنجور مورد خشم و کینه سرمایه داری حاکم بر ایران  قرار گرفته و در یک پرونده ساختگی ابتدا به 9 سال زندان و سپس به یک سال محکوم شده است.

    حکم این فعال باسابقه جنبش کارگری ایران  در حالی به اجرا در آمده  که وی مجبور است هفته ای دوبار دیالیز شود. کلیه های محمود بر اثر زندانی شدن‌های مکرر و عدم رسیدگی های درمانی لازم از کار افتاده و علاوه بر این دچار بیماری حاد قلبی نیز شده است.

    سرمایه داری حاکم بر ایران  گمان می کند با به زنجیر کشیدن محمود صالحی، زندانی کردن رضا شهابی، اسماعیل عبدی، محمود بهشتی، مختار اسدی و محسن عمرانی و … ، احضار برای اجرای حکم جعفر عظیم زاده، علی نجاتی، علیرضا ثقفی، حکم شلاق برای شاپور احسانی راد، احضار داوود رضوی، ابراهیم مددی برای حضور  در دادگاه و … می‌تواند جلوی فعالیت های فعالان کارگری و اجتماعی را سد نماید و زحمتکشان را از مبارزه برای دست یابی به حقوق  انسانی شان باز دارد.

    اما بدون تردید تداوم چنین سیاست‌هایی، ما تشکل‌های مستقل کارگری و طبقه کارگر ایران را بیش از پیش به صحنه مبارزه علیه ستم و بی عدالتی خواهد کشاند.

    آزادی فوری و بی قید و شرط محمود صالحی خواست فوری امضاکنندگان این بیانیه است و ما با هشدار نسبت به وضعیت وخیم جسمانی این فعال برجسته جنبش کارگری ایران، بدین وسیله عواقب ناشی از وارد شدن هرگونه لطمات جسمانی به او را متوجه بالاترین مقامات قضائی و اجرائی کشور می‌دانیم.

    19 آبان 1396

    اتحادیه آزاد کارگران ایران

    سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه

    سندیکای نقاشان البرز

    کانون مدافعان حقوق کارگر

    کمیته پیگیری  ایجاد تشکل های کارگری

    کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری

     

     

     

  • غلامحسین ساعدی (1314  1364 / 1985  1936)

    آذر ماه که آغاز می شود سالگرد درگذشت غلامحسین ساعدی را به همراه می آورد. در فرا رسیدن سی و دومین سالگرد درگذشت این نویسندۀ بزرگ ایران معاصر  است که

    در ساعت 15.30 روز شنبه 27 آبان / 18 نوامبر

     بر مزار او در پاریس

    (قطعۀ 85، گورستان پر لاشز)

    گرد هم می آییم  تا یاد  بیدارش را گرامی بداریم.

    همسر و دوستان

    آبان 1396 /  نوامبر 2017

  • «علی‌اشرف» به جان شریف بود. و هم به تن

    کاظم کردوانی

    علی‌اشرف، دیروز به خاک سپرده شد.

    هرچند مدت‌ها بود که تن رنجور را به‌سختی می‌کشید و رفتن‌اش دور از انتظار نبود، پذیرفتن‌اش سخت مشکل است. امروز که در دلِ خاک جای گرفته و هم‌پیمانه‌ی ‌سُفره‌ی هفت‌هزارسالگان شده است، دردی گُنگ جان‌ام را چنگ می‌زند.

    پاره‌ای از تن خود را از دست داده‌ام و حسرتِ گفت‌وگویی ناتمام مانده، که زندگیِ مرگ‌انجام نقطه‌ی پایان بر آن نهاده است، بر دل‌ام سنگینی می‌کند.

    نخستین واکنش، دوست داری که با خود خلوت کنی و با خودت باشی. دست به قلم نمی‌رود و زبان به سخن گشوده نمی‌شود. نه اینکه نخواهی، نمی‌توانی. دست خودت نیست. اما، به‌زحمت به خود می‌قبولانی که باید بنویسی، هرچند جزئی و پراکنده و بی‌شک نارسا.

    در چنین زمان‌هایی، خاطره‌ها، خاطره‌های مشترک، نخستین مهمانِ ناخوانده‌ی این لحظه‌های زندگی‌ات می‌شوند و بی‌هیچ ترتیبی کنارت می‌نشینند. گویی دیروز بود، که کنارت نشسته است و آن سخن را که شنیده است به سوی تو خم شده است و به‌نجوا گفته است: «کوورَ، ای‌که این حرف رو می‌زنه، یادش رفته که کتاب‌های همین آدم همین حالا توی سانسوره و اجازه‌ نمی‌ده». از روزی حرف می‌زنم که پس از جان باختن محمد مختاری و جعفر پوینده، دعوت شده بودیم به دیدار با وزیر فرهنگ و ارشاد وقت. یازده نفر بودیم که رفتیم تا … من بودم و علی‌اشرف و محمود دولت‌آبادی و هوشنگ گلشیری و سیمین بهبهانی و فیروز گوران و فریبرز رئیس‌دانا و … وزیر یادش یاد آمد که در جوانی نخستین کتاب داستانی‌ای که خوانده است از علی‌اشرف بوده است که بر او سخت تأثیر گذاشته است. و از علی‌اشرف به نیکی یاد کرد. واکنش علی‌اشرف به‌جز این نجوایِ زیرِ گوش من، سکوت مطلق بود. جلسه که پایان گرفت، به‌هنگام رفتن، به علی‌اشرف گفتم بمان تا آخرین نفرها باشیم که می‌رویم (برای هر یازده نفر در آسانسور جا نبود و به‌اجبار در سه، چهار گروه باید می‌رفتیم). یکی دیگر از شرکت‌کنندگان این جلسه هم با ما ماند. در همان فاصله‌ی کوتاهی که آسانسور برود و بیاید تا برویم، آن «یکی» با وزیر از کتاب شعرش گفت که گویا در محاق سانسور بود (که شک داشتم و دارم) و تمنای رفعِ مشکل داشت! و عجیب این بود که اسمِ کتاب‌اش را هم به یاد نمی‌آورد! و این، در روزی که به  اعتراض و دادخواهی از دست رفتن دوستان نازنین‌مان رفته بودیم!  بی‌درنگ در دل مقایسه کردم آن «یکی» را با علی‌اشرف که نماد شرافت بود.

    ما شش نفر (هوشنگ گلشیری، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده، علی‌اشرف درویشیان، منصور کوشان، کاظم کردوانی) از سوی «جمع مشورتی کانون نویسندگان» انتخاب شده بودیم تا نخستین مجمع‌عمومی کانون در دوره‌ی جدید را برگذار کنیم. در شب 6 مهر 1377 ما، «کمیته‌ی تدارک مجمع عمومی کانون نویسندگان ایران»، جلسه داشتیم تا آخرین کارهای این مجمع‌عمومی را (که قرار بود سه روز بعد، 9 مهر، برگذار شود) سازماندهی کنیم که از سوی دادگاه انقلاب پیکی رسید با احضاریه‌ای که می‌بایست فردای آن روز خود را به دادگاه معرفی می‌کردیم. به‌اجبار جلسه را تعطیل کردیم. نخست، محمد را به خانه رساندم و بعد جعفر را به جایی که می‌خواست و بعد با علی‌اشرف و هوشنگ ماندیم که هر دو را به خانه برسانم. هرچه کردم و کردیم که علی‌اشرف را ببرم کرج، با لجبازی‌های خاص خود که در بیان و علتِ کارش خالی از لطف هم نبود!، زیرِ بار نرفت. هرچه من و هوشنگ گفتیم که باهم می‌آییم کرج و باهم برمی‌گردیم و گپ می‌زنیم و …. نشد که نشد! به‌اجبار جلوی «عوارضی کرج» پیاده‌اش کردیم و من هوشنگ را رساندم خانه‌اش و خود رفتم خانه. در اینجا مجال بازگویی ماجراهای بازجویی‌ها و … ما در دادگاه انقلاب نیست که فرصتی دیگر باید. تیغ داس بی‌مروت که عزیزان‌مان، محمد مختاری و جعفر پوینده، را از دست‌مان گرفت، دوره‌ای پرمخاطره و هولناکی برای ما چند تن فعالان کانون نویسندگان رقم خورد که نخستین‌اش خانه‌گریزیِ ما بود. به علی‌اشرف هم گفتم که بیا با هم باشیم که با همان صفای همیشگی‌اش گفت: «باشه، کوورَ». امیدوارم روزی بتوانم از دوستان بزرگواری صحبت کنم که در آن روزگارِ پُردلهره و خطرناک یارویاور ما بودند و به لطف فداکاری‌ها و بزرگ‌منشیِ آنان توانستیم از مهلکه‌های جان‌ستان جان به سلامت ببریم. در همین دوران هم با همه‌ی تلخ‌کامی‌های‌مان، نازنین دوستی که از هم‌بندی‌های علی‌اشرف در زندان شاه بود، سربه‌سراش می‌گذاشت و علی‌اشرف با حرف‌ها  و حدیث‌هایش هم خود از خنده ریسه می‌رفت (با همان خنده‌های خاصِ خودش) و هم غم ما را سبک می‌کرد.

    در همه‌ی آن سال‌های کار مشترک‌مان در کانون نویسندگان،  علی‌اشرف نمادِ روشنِ دوستی شریف، همراه، بردبار، سخت دل‌بسته‌ی آزادگی و آزادزیستی بود؛ همچنان که در همه‌ی عمرِ پُربارش بود.

    سخن گفتن از کارنامه‌ی ادبی علی‌اشرف، چه در پهنه‌ی داستان‌نویسی و چه در عرصه‌ی فرهنگِ عامه و چه در زمینه‌هایی چون کتاب‌های صمد و صفرخان و چه در حوزه‌هایی چون «داستان‌های محبوب من»، مجال و فرصتی دیگر می‌طلبد که در این کوتاه دل‌نوشته نمی‌گنجد. اما به اشاره چند نکته‌ای بگویم: نخست، از دوستان عزیز کانون نویسندگان ایران (هیئت‌دبیران و دیگر فعالان آن) سپاسگزارم برای آنچه در این روزها کرده‌اند، که می‌دانم همه‌ی آن نبوده است که می‌خواستند انجام بدهند. دوم، از روزنامه‌ی «شرق» ممنون‌ام برای صفحه‌ای که به یاد علی‌اشرف گشودند. سوم، نمی‌خواهم گلایه بکنم زیرا «گلایه» آنجا جا دارد که «انتظار»ی باشد. تنها، می‌خواهم به آقایان «متولیانِ» رسمی فرهنگ کشور بگویم که تا به کجا کینه‌توزی با آفرینندگان فرهنگِ این مرزوبوم! که حتی با یک اطلاعیه‌ی خشک‌وخالی هم نخواستند یادی کنند از  نویسنده‌ای نام‌آور و شریف که یک‌عمر، با همه‌ی سختی‌ها و رنج‌هایی که بر او تحمیل کردند، برسرِ پیمانِ عشقِ خود به مردم و کشور‌اش ایستاد.

    به یاد کلامی از شاعر بیداردل‌مان، شاملو، می‌افتم که به‌تمامی برازنده‌ی نازنین علی‌اشرف ماست:

    با این همه، ای قلبِ دربه‌در!

    از یاد مبر

    که ما

    – من و تو –

    عشق را رعایت کرده‌ایم،

    از یاد مبر

    که ما

    – من و تو –

    انسان را

    رعایت کرده‌ایم

    خود اگر شاه‌کارِ خدا بود

    یا نبود

     

    کاظم کردوانی

    9 آبان 1396 برابر با 31 اکتبر 2017