نویسنده: admin

  • سمینار سالانه زنان ایرانی در آلمان از 14 تا 16 فوریه‌ی 2020 در فرانکفورت

    نامه‌ی شماره دو، 17 سپتامبر 2019

    زنان عزیز،

    «سمینار سراسری سالانه‌ی تشکل‌های مستقل زنان و زنان دگرو هم‌جنس‌گرای ایرانی»

    از تاریخ 14 تا 16 فوریه‌ی 2020

    در شهر فرانکفورت برگزار می‌‌شود.

    موضوع سمینار:

    «راه‌کارهای جنبش زنان در رویارویی با اسلامیسم»

     است.

    گروه زنان ایرانی در شهر فرانکفورت میزبان شما خواهد بود.

    از دوستانی که مایل به سخن‌رانی و عرضه‌ی کارهای هنری خود در این سمینار هستند دعوت می‌کنیم، طرح مطلب و مضمون کار هنری خود را تا

    15 اکتبر 2019

    به آدرس زیر برای ما بفرستند:

    ifgif@gmx.de

    ifgifrankfurt@gmail.com

     

    سایر علاقه‌مندان به شرکت در سمینار می‌توانند با واریز کردن 100 یورو تا تاریخ 31 دسامبر 2019 به حساب زیر برای رزرو محل خواب و تامین غذا در هر سه روز اقدام کنند:

     

    هزینه‌ی ثبت نام از ژنویه 2020 به 110 یورو افزایش می‌یابد.

     

    Iranische Frauengruppe in Frankfurt (IFGIF)

    IBAN: DE56 4306 0967 8039 1629 00

    BIC: GENODEM1GLS

     

    آدرس محل سمینار:

    Haus der Jugend

    Deutschherrnufer 12

    60594 Frankfurt

    به امید برگزاری سمیناری موفق و امید بخش

    گروه زنان ایرانی – فرانکفورت

    برگرفته از نشریه‌ی زنان : گاه‌نامه شماره 96 دسامبر 2019

  • گفت و گو با سوسن سرخوش

    گفت‌وگوی اقدس شعبانی با

    سوسن سرخوش

    «البته امروزه فکر می‌کنم در آن سال‌ها یک دگرگونی خیلی عمیق در من رخ داد. اگر زمانی از روی دل‌سوزی برای فقرا، ستم‌دیده‌گان علایق سیاسی پیدا کردم، در اواخر سال‌های شصت میلادی انگیزه‌ی دیگری در من زنده شده بود. رهایی خودم. امانسیپاسیون. زنده‌گی در یک جهان بهتر، در شرایط بهتر. نه برای فقرا، نه برای ملت ستم‌دیده، نه برای زنان سرکوب شده، نه حتا برای پرولتاریا، بل‌که برای آزادی خودم می‌خواستم در کنار آنان هم‌راه با آنان مبارزه کنم. شاید و احتمالن تصمیم‌های آتی من در آن زمان نتیجه‌ی این دگرگونی بود.»

     

     

    اقدس شعبانی: سوسن سرخوش عزیز، برای نخستین و آخرین بار در ایران در سال 58 تو را در گورستان بهشت زهرا کنار گورهای اعدام‌شده‌گان زمان پهلوی دیدم. بعدها هم‌دیگر را در شهر هانوفر آلمان دیده‌ایم.

     تا آن‌جایی که می‌دانم دوران کودکی و نوجوانی را در آلمان زنده‌گی کرده‌ای و تحصیلاتت را هم در این کشور به پایان برده‌ای، کمی از تجربه‌ی زنده‌گی‌ات در آن سال‌ها، در کودکی و دوران تحصیل در این کشور برای‌مان بگو. از تو ممنونم که دعوت این گفت‌وگو را پذیرفته‌ای و زحمت فارسی نوشتن را بر خود هم‌وار می‌کنی.

    سوسن سرخوش: بله،  تحصیلات متوسطه و عالی را در آلمان گذراندم. مرا بعد ازکلاس ششم در سن 13 ساله‌گی به آلمان فرستادند، 1956 بود. به طور خلاصه تمام نوجوانی و جوانیم را در آلمان گذراندم و به زبان آلمانی تحصیل کردم. چهار سال در شبانه روزی و دبیرستان در اشتوتگارت و سه سال در مدرسه‌ی آلمانی تهران تا دیپلم (Abitur) گذروندم. سپس در دانش‌گاه‌های توبینگن و مونستر در دو رشته‌ی مختلف ادبیات آلمانی و بعدن جامعه شناسی تا مدرک دکترا تحصیل کردم. در فاصله‌ی دو دانش‌گاه ازدواج کردم و طلاق گرفتم. هم‌سرم آلمانی و دوست دوران تحصیلم بود. در سال 1975 یک ماه پس از دفاع از تز دکترایم به ایران برگشتم.

    چه طور شد که به آلمان رفتی و بعد از سال‌های زیاد به ایران برگشتی؟

     خودم اون زمان فکر می‌کردم رفتن به آلمان شاید جایزه‌ی شاگرد اولیِ من بوده  بعدها که بیش‌تر در جریان اختلاف پدر و مادرم قرار گرفتم، به نظرم رسید بعد از مرگ برادرم شاید چون پدرم می‌خواسته جدا بشه، مرا از سر راه برداشته «سوسن سامان گرفته، دیگه لازم نیست با هم زنده‌گی کنیم». البته این تصور هم وجودداشت که تحصیل در خارج باعث پیش‌رفت در آینده می‌شه. به همین دلیل مادرم با رفتن من مخالفت نکرد، فقط می‌گفت انگلستان بهتره و آمد مرا از آن شبانه روزی اولی برداشت و گذاشت مدرسه عادی که به تحصیل ادامه بدم.

    بازگشت به ایران: اگر دلیل من را می‌خوای هدفم معلومه. آمدم انقلاب کنم، متواضع بگم آمدم به انقلاب کمک کنم، انقلابی اما در سی سال آینده نه در دو سال آینده. ولی اگر در جست‌وجوی عواملی هستی که روی تصمیم برگشتن من اثر گذاشتند، می‌شه به نکاتی اشاره کنم.

    اون زمان بین دانش‌جویان ایرانی بحثی بود که باید به ریشه‌ی خود وفادار بود. تعجب می‌کنی اگر بشنوی که اولین بار در داستان شازده کوچولو – که به آلمانی خونده بودم – به این موضوع برخوردم. در آن‌جا روباه به شازده می‌گه: آدم‌ها سرگردانند چون ریشه ندارند. البته ما هیچ کدام نمی‌دانستیم منظور از این ریشه چی می‌تونه باشه. دیگه این‌که در دروان اولیه‌ی دانش‌گاه در پروژه‌ی تحقیقی دوستم و شوهر آینده‌ام در مکزیک شرکت کردم. ما در یک روستای سرخ پوست‌ها دور از تمدن مدرن زنده‌گی می‌کردیم. اون‌جا متوجه شدم چه قدر برای اون مردم غریبه هستیم و فکر کردم در مملکت خودم غریبه نخواهم بود. نمی‌دانستم در مملکت خودم روستایی‌ها فکر می‌کنند ما مامور دولتیم و دولتی‌ها فکر خواهند کرد ما خراب‌کاریم. نکته‌ی دیگه، در یه تظاهرات یه آلمانی به‌م می‌گه اگر از این‌جا خوشت نمی‌آد برو خونه‌ات و من رفتم خونه‌ام! البته این‌ها خاطرات‌اند. روان‌شناسان خواهند گفت دوری از خانواده در کودکی و جامعه شناسان خواهند گفت عدم پذیرش خارجی‌ها در جامعه‌ی آلمان عوامل موثر بر تصمیم من بوده‌اند.

    سوسن جان، آیا در آن زمان در آلمان بعد از حکومت نازی، تجربه‌ی برخوردهای فاشیستی داشتی؟

    اقدس جون آن زمان سنم خیلی کم بود و شبانه روزی نوعی جامعه‌ی خاص بود و فقط با مربی‌ها، معلم‌ها و هم‌کلاسی‌هایم معاشرت داشتم. در نتیجه نمی‌تونم در باره‌ی جامعه‌ی آن زمان آلمان نظر بدم. ولی تجربه‌ی آن زمان من از تجربه‌های سال‌های بعد به خصوص نسبت به دهه‌ی هشتاد و نود متفاوت بود. آن زمان، در اواخر دهه‌ی پنجاه میلادی در دوران شبانه روزی اکثر مردم آلمان آمدن خارجی‌ها را مثبت می‌دیدند. خارجی‌ها خیلی کم بودند. البته سربازان متفقین حضور داشتند. کارگرهای خارجی هنوز به طور وسیع به آلمان نیامده بودند. افکار فاشیستی مد روز نبود. من بعدها در دانش‌گاه با آثار نویسنده‌گان مترقی مثل هاینریش بل آشنا شدم و شناختی از جامعه‌ی آن زمان به دست آوردم.

    البته اوایل در شبانه روزی با بچه‌ها در گیری‌هایی داشتم. یادم می‌آید کارمون به دعوا هم می‌کشید، به دلیل برخی عادت‌های شرقیم. ولی دلیل اصلی برخورد مربی‌ها بود. برای من خیلی استثنا قایل می‌شدند، یه جوری لوسم می‌کردند. دانش آموز خارجی برای شبانه روزی افتخار و اعتبار داشت. ولی با وجود این برخوردهای مربی‌ها، من سرکش بودم و چند جا جلوی مربی‌ها وایستادم و رابطه‌ام با بچه‌ها تغییر کرد. از حرکت‌های اعتراضی بچه‌ها مثلن یه بار از فرار دسته جمعی از شبانه روزی پشتی‌بانی کردم. رابطه‌ی ما بعدها این قدر خوب شده بود که گروه خواب‌گاهی مرا به نماینده‌گی و سخن‌گویی خود انتخاب کرد.

    اقدس جون باور نمی‌کنی اولین مبارزه‌ی من یا ما برای چی بود؟ فکرش را بکن یک سال با مدیر شبانه روزی سر و کله می‌زدیم که اجازه بدهند، شلوار بپوشیم. بالاخره موفق شدیم. اول فقط در سرمای نزدیک به صفر. صبح روزی که  با زنگ صبح‌گاهی اجازه‌ی شلوار پوشیدن را اعلام کردند، نمی‌دانی با چه شوق و ذوقی لباس پوشیدیم و در نهارخوری حاضر شدیم. مثل این بود که دنیا را به ما داده‌اند. آن زمان جامعه‌ی آلمان خیلی سنتی به مفهوم اروپایی بود. البته خارج از شبانه روزی دخترها شلوار می‌بوشیدند ولی خانم‌ها کم‌تر. 

    آیا در دوران دبیرستان و دانش‌گاه با جنبشی اجتماعی آشنا شدی؟ تحولات فکری در نیمه‌ی دوم دهه‌ی شصت میلادی بر تو چه تاثیراتی گذاشت؟

    اقدس جون  می‌خوای بدونی اقامت طولانی و تحصیل در آلمان چه تاثیری روی من داشته و تا چه حد ویژه‌گی مرا شکل داده. این سوالات مرا به فکر انداخت. برای پاسخ آن‌ها باید برگردم به عقب‌تر.

    به نظرم در همان سیزده ساله‌گی قبل از آلمان علایق اصلی‌ام در ایران شکل گرفته بود.

    حساسیت‌ام نسبت به فقر و نابرابری، شکل‌گیری این حساسیت را مدیون مادرم هستم. داستان‌هایی که از مادر بزرگم تعریف می‌کرد همه از بذل و بخشش‌هایش بود. کمک به نیازمندان. فقر را آن زمان همه جا دیده بودم. فقر هنوز به جنوب شهر تبعید نشده بود، هر محله‌ای آلونک نشین‌هایش را داشت. در خانواده‌ی نسبتن مرفه‌ای بزرگ  شدم  ولی جزو ثروت‌مندان و طبقه‌ی حاکمه نبودیم، به اصطلاح مدرن اگر توضیح بدهم سرمایه‌ی فرهنگی‌مان بیش‌تر از سرمایه‌ی مالی بود. به کودکستان و مدرسه‌ای رفته بودم که فرزندان برخی خانواده‌های اشرافی هم درس می‌خواندند. نگاه تحقیر آمیزشان را تجربه کرده بودم. به علاوه فراموش نکنیم که دایی‌های من توده‌ای بودند.

    احساسات ملی و ضد استعماری: زمان مصدق بود. از کودتای 28 مرداد خاطره‌ی زنده‌ای داشتم. وانت‌هایی را که از غارت خانه‌ی مصدق بر می‌گشتند  با چشمان خودم دیده بودم. پدرم تحصیل کرده‌ی آلمان بود، سیاسی نبود، ولی همیشه از پیش‌رفت‌های اروپا تعریف می‌کرد و خودم هم در هشت ساله‌گی آن را تجربه کرده بودم، در آلمان سوار یه پله برقی شدم، برای خود آلمان‌ها هم نو بود. از او یاد گرفتم که این انگلیس‌ها بانی بدبختی ما بوده‌اند، «کار کار انگلیسی هاست».  در کل فرزند جنبش ملی مصدق بودم.

    مساله‌ی نابرابری زنان: می‌تونی فکر کنی که خانواده‌ام خیلی «غربی» بود. برای همین نابرابری زن و مرد بیش‌تر به چشمم می‌آمد، مادرم قبل از کشف حجاب اجباری بی حجاب بزرگ شده بود. ولی نابرابری وجود داشت، دایی‌هایم برای تحصیل به آلمان رفته بودند، خاله و مادرم فقط زبان خارجی یاد گرفته و بعد شوهر کرده بودند. از ازدواج‌شان راضی نبودند ولی جدا نمی‌شدند، می‌گفتند کار بلد نیستیم که نون در بیاوریم. خودم می‌دیدم که مادرم چه قدر محتاج پول پدرم بود. هر روز سر خرجی دعوا داشتند. حس می‌کردم زنان مطلقه دور و برم با سختی فرزندان‌شان را بزرگ می‌کنند و منزلت اجتماعی چندانی ندارند. به علاوه همیشه از بچه‌گی این جمله یادم بود «دخترها از این کارها  نمی‌کنند».    

    با چنین کوله‌باری از احساسات راهی فرنگ شدم. سیزده سالم بود و پریود هم شده بودم، اما خیلی بچه بودم. عروسک به بغل وارد آلمان شدم، با یک آرزوی بزرگ که مهندس بشوم.

    خیلی رویایی  بودم، یادمه شیراز بودیم (کلاس چهار و پنج دبستان)، مشق‌هام را می‌بردم زیر درخت‌ها، در تخیلاتم گم می‌شدم. فقر را در اطراف‌مون می‌دیدم. می‌خواستم آش‌پزخونه‌های بزرگ بسازم و برای فقرا غذای مجانی بپزم. پدرم یک کارخانه‌ی نساجی مونتاژ می‌کرد می‌گفت اولین بار در ایران یه کارخونه به دست مهندسان ایرانی مونتاژ می‌شه. رویاهام عوض شد. حالا خواب ساختن کارخونه می‌دیدم. فقرا کار پیدا می‌کنند، نون خودشون را خودشون در می‌آورند. بعد پدرم می‌گفت کارخونه باعث پیش‌رفت می‌شه، ما را از وابسته‌گی به استعمارگرها در می‌آره. ولی در همان کودکی به فکرم می‌رسید که پول ساختن کارخونه ندارم، از کجا بیارم؟ خوش‌بختانه کسی به‌م توصیه نکرد شوهر پول‌دار بکنم. شاید اطرافیان فکر می‌کردند چنین شانسی ندارم، خوشگلی لازم بود که من نداشتم (سیاه سوخنه بودم). البته فقط رویا کارهای خیر و نیک نمی‌دیدم، رویای پسرهای خوش تیپ و زنده‌گی‌های آن‌چنانی را هم داشتم.

    آرزوی مهندس شدن از درون این تخیلات کودکی زاییده شد. چی از این بهتر، هم می‌تونستم با فقر و استعمار مبارزه کنم و هم به منزله‌ی یه زن استقلال مالی به دست بیارم (درآمد پدرم در این سال‌ها خیلی بالا رفته بود) و آخ جون تازه کاری می‌کردم که زنان نمی‌کردند. درس‌خون شدم و پدرم قول داد مرا برای تحصیل بفرسته خارج.

    اقدس جون خودت می‌دونی که مهندس نشدم. حالا می‌رسیم به  تاثیرات دبیرستان و جامعه‌ی آلمان اون زمان. وقتی پس از پایان سیکل اول (1961) به پلی تکنیک (Fachhochschule) نساجی در روتلینگن رجوع کردم آب پاکی روی دستم ریختند! «دانش‌جوی دختر نمی‌پذیریم». اجازه داشتم فقط طراحی بخونم. به توصیه‌ی دبیرانم تصمیم گرفتم تحصیل در دبیرستان را  تا آبیتور (دیپلم آلمانی) ادامه بدهم. شنیدیم یه دبیرستان آلمانی در تهران هست، مادرم خیلی خوش‌حال شد و پدرم که در این میان ازدواج مجدد کرده بود (من اطلاع نداشتم)، اجبارن رضایت داد. 

    البته تنها این مساله نبود. در این چهار سال و نیم علاقه‌ی من به مهندسی هم در واقع کم‌تر شده بود. فرهنگ رایج آلمانی که لابه‌لای مجلات زنان می‌خواندم و از زبان دختران می‌شنیدم، القا می‌کرد که ریاضیات یک امر مردانه است و دخترانی که منطقی فکر می‌کنند، زنانه‌گی کم‌تری دارند (دقیقن این جمله را خوندم). من در ریاضی خوب بودم. مهندسی یه شغل شدیدن مردانه بود. می‌تونی فکر  کنی با چه مشکل هویتی روبه‌رو شدم.

    در ادامه شاید اول کمی مدرسه‌ی آلمانی تهران را معرفی کنم بد نباشه.  فکرش را بکن در کلاس یازده و دوازده پنج تا دانش آموز بودیم و در کلاس سیزده شدیم دو تا. دوباره در فضای خیلی اعیانی قرار گرفتم. لاتین جزو درس‌های اجباری بود. لاتین نخونده بودم، اجازه دادند عوض لاتین فارسی به عنوان زبان دوم بخونم. کلاس یک نفره بود.   

    تاثیرات آموزش آلمانی چه آن‌جا و چه در تهران خیلی فراتر از چیزی می‌ره که می‌شه در یه مصاحبه خلاصه کرد و خودم هم در واقع نمی‌دونم. با اجازه اول تنها به نکاتی اشاره می‌کنم که در شکل‌گیری حساسیت‌های سیاسی- اجتماعی و افکارم تاثیر داشتند و زنده‌گی مرا جهت دادند. این نکات را می‌تونم این جوری خلاصه کنم:

    تنفر از نژادپرستی و فاشیسم و جنگ: با پدیده‌ی فاشیسم و آلمان دوران نازی عمدتن در کلاس درس آشنا شدم (در ایران هم چیزهایی شنیده بودم) درس تاریخ، آثار ادبی ضد فاشیستی هم می‌خواندیم. یادم می‌آد در کلاس دهم در آلمان نماش‌نامه‌ای بر اساس خاطرات آنا فرانک اجرا کردیم. البته تصویر یک جانبه‌ای ارایه می‌شد، هر چند اطلاعاتی مفصل در باره‌ی جنایت‌های نازی‌ها و ویرانی‌های جنگ به ما می‌دادند. در پاسخ این که چرا مردم هم‌کاری می‌کرده‌اند، جواب ساده‌ای می‌دادند: کاری نمی‌شد کرد، نازی‌ها با سرکوب خونین هر نوع مقاومتی را در نطفه خفه می‌کردند. البته قهرمانان رسمی مقاومت آلمان Geschwister Scholl و 20 یولی 1944 die Attentäter نیز معرفی می‌شدند. با مطالعات بیش‌تر در دانش‌گاه تازه فهمیدم چنین نبوده کسانی از مردم کوچه و خیابان نیز مقاومت قابل توجهی انجام می‌دادند و مقاومت سازمان یافته نیز وجود داشته است.

    قیام‌های ضد شوروی، استبداد و آزادی؛ سال 1956 سالی که در سیزده ساله‌گی وارد آلمان شدم، سال قیام‌های مجارستان و لهستان و سرکوب خونین آن‌ها توسط ارتش شوروی، سال کنگره‌ی بیستم حزب کمونیست و افشاگری خروشف و در آلمان غربی جنگ سرد در اوج خود بود. به خصوص در مدارس از این روی‌داد‌ها به طور گسترده‌ای برای کوبیدن کمونیسم استفاده می‌شد. در ایران با چنین تصویر منفی روبه‌رو نشده بودم. فیلم‌های روسی که دیده بودم – یه دفعه سینما آتش گرفت و جای آن سینما هنوز یادمه – مبارزه‌ی کمونیست‌ها بر علیه ظلم و استبداد را نشان می‌دادند. زنان دوش به دوش مردان می‌جنگیدند و قهرمانی می‌کردند. در یه فیلم کارتونی پسربچه‌ای از فرمان سجده در برابر خاقان سر پیچی می‌کنه و دژخیمان او را دنبال می‌کنند. پایان داستان یادم نیست، ولی صحنه‌های اولی درست جلوی چشم‌هایم هست. آشنایی بیش‌تر با شوروی و پدیده‌ی استالینیسم روی من تاثیر خیلی عمیقی داشتند. تنفر از استبداد و عشق به آزادی اون‌جا جزو وجودم شد. اگر به دام حزب توده نیافتادم و راه دیگری انتخاب کردم و اگر نگاه انتقادی پیدا کردم، مدیون درگیری‌های ذهنی اون زمان هستم.

     

    سوسن جان اگر  ممکن است کمی توضیح بده که منظورت از «فراتر رفتن تاثیرات آموزش آلمانی چه آن‌جا و چه در تهران» چیست؟

     

    در کل اگر بخوام جمع‌بندی از تاثیرات دبیرستان‌های آلمانی بدم، نباید فراموش کنم به علاقه‌ی جدیدم اشاره کنم؛ علاقه به علم، شیفته‌ی کشفیات جدید. نمی‌دانم دقیقن کی در چه سالی با شخصیت مادام کوری آشنا شدم. ماری کوری فیزیک‌دان و کاشف بزرگ، الگوی من شد. اکتشافات بزرگ جای کارخانه را گرفت، رشته‌ی مورد علاقه‌ام بیوشیمی بود و کشف DNA. مادام کوری یه زن بود، راه اون برام راه آزای زنان هم بود. مدتی می‌خواستم بیوشیمی بخونم. دبیر خیلی عاقلم پیش‌نهاد داد در لابور مدرسه کار تحقیق عملی انجام بدم و علاقه‌ام را در عمل بسنجم. بدجنسی نکرد و وظیفه‌ای به عهده‌ام گذاشت که فراریم داد؛ کشیدن محلول سمی با کمک دهان در یک لوله. نمی‌دانم امروز هم این کار را می‌کنند. خیلی ترسیدم و فهمیدم کار ظریف تحقیقات علوم طبیعی حوصله‌ای می‌خواد که من ندارم. ولی دیدگاه علمی (درس خوندن از بر کردن نبود)، تا حدی عقلانیت در رفتار (استفاده از ابزار)، زیادی جدی بودن، جنبه‌هایی بودند که احتمالن طی دوران آموزش در مدارس آلمانی در وجودم نهادینه شدند و خیلی از دیگر خصوصیات شخصیتی‌ام در آن زمان شکل گرفتند. شاید ایران هم مانده بودم همین می‌شدم. روان‌شناس نیستم و تحلیلی از خودم ندارم. 

    تو در رشته‌ی جامعه شناسی فارغ التحصیل شدی، دلیل تغییر علاقه و انتخاب رشته‌‌ی جامعه شناسی چه بود؟

    اقدس جون، پس بریم به سراغ دوران دانش‌گاه و جنبش دانش‌جویی 68 و در باره‌ی آن «داستان سرایی» کنم.

    اکتبر  1964 وارد دانش‌گاه شدم و همان جور که می‌دانی نه مهندسی خوندم و نه علوم طبیعی، همه تعجب کردند. برای رشته‌ی ادبیات و زبان شناسی آلمانی و فلسفه و ایرانیستیک در دانش‌گاه توبینگن نام‌نویسی کردم. در حقیقت تقلید از دبیر زبان فارسی‌ام در مدرسه آلمانی تهران بود. رشته‌های تحصیلی و حتا شهر تحصیلی او را هم انتخاب کردم. چرا؟ تنها دبیر سیاسی بود، عوض حافظ و سعدی، هدایت و جمالزاده درس می‌داد و خبرهای مبارزات دانش‌جویان را برام می‌آورد. 

    در بدو ورود به دانش‌گاه قبل از شروع کلاس‌ها با خانواده‌ای بلژیکی آشنا و بعدها دوست شدم که تا امروز هنوز دوستیم. اولین زن و شوهر خوش‌بختی که در عمرم دیده بودم، یعنی من این‌جوری می‌دیم‌شون. بعدها بعد از سال‌ها جدا شدند. از قضا این دوستی برایم سرنوشت‌ساز شد. هم عقاید فلسفی‌ام را یافتم و هم هم‌سر آینده‌ام را. مرا با خود به جشن افتتاح ترم جدید که برای آشنایی دانش‌جویان خارجی با دانش‌جویان آلمانی برگذار می‌شد، بردند. کلاوس همسر آینده‌ام  مرا به اولین رقص دعوت کرد و بیش از هشت سال با هم بودیم.

    دوستان بلژیکی‌ام مرا با مارکسیسمی آشنا کردند که با همه‌ی نظرات احزاب کمینترنی متفاوت بود. نظرات چپ اروپایی. روزا لوکزامبورگ در کنار ماری کوری الگوی جدیدم شد. کم‌کم به جنبش دانش‌جویی جدید آلمان کشیده شدم. در تضاهرات ضد جنگ ویتنام، دفاع از مردم فلسطین، کلن در آن‌چه دفاع از جهان سوم می‌نامیدیم، شرکت کردم. 1967 در تظاهرات عظیمی بر علیه شاه در برلین، دانش‌جویی کشته شد و ما در توبینگن تظاهرات بزرگی در اعتراض به آن برپا کردیم. اولین اعلامیه‌ام با بچه‌های آلمانی و یکی از بچه‌های انجمن دانش‌جویان ایرانی را در این رابطه نوشتم. شبی فراموش نشدنی بود. تا صبح کار کردیم. محتوا بر علیه مقاله‌ی اشپپگل در نفی کتاب بهمن نیرومند(1) بچه‌های آلمانی خیلی دقیق بودند، از شون خیلی یاد گرفتم. چند تاشون هنوز دوستان من هستند.

    باور نکردنیه، رابطه با انجمن دانش‌جویان ایرانی نیز از طریق دبیر فارسی دبیرستان آلمانی به وجود آمد. او نیز برای ادامه‌ی تحصیل به دانش‌گاه برگشته بود. او را تصادفی دیدم. مرا به انجمن برد. قبلن اعتماد زیادی به جوان‌های ایرانی نداشتم. تا آن زمان اکثر دانش‌جویان مرد ایرانی به خاطر عیاشی چندان خوش‌نام نبودند. داستان‌های خوبی نشنیده بودم.

    اقدس جون اگر بخواهم این دوران از زنده‌گی‌ام را جمع‌بندی بکنم، باید بگویم تحت تاثیر جنبش دانش‌جویی آلمان سیاسی نشدم زمینه‌اش را داشتم، ولی نظراتم تحت تاثیر این جنبش و بحث‌های درون آن شکل گرفت. آثار فلسفی سنگین مثل مارکوزه، آدورنو و بلوخ می‌خوندم  (نه لنین و پلاخانوف و…)، آثار اولیه‌ی مارکس و حتا به مطالعه‌ی سرمایه پرداختم. با آثار سارتر و سیمون دوبوار آشنا شدم  (کتاب‌های وانهاده و جنس دوم). نقد دگماتیسم سرلوحه‌ی تفکرم شد. از نظر شیوه‌ی زنده‌گی تا حدی هیپی بودم، نقد فرهنگ بورژوایی، نقد جای‌گاه زن در این فرهنگ. با فرهنگ ریاضت‌کشی چپ ایران کاملن بی‌گانه بودم. حساسیت در برابر فاشیسم را هم مدیون مباحث اون زمان هستم.

    البته امروزه فکر می‌کنم در آن سال‌ها یک دگرگونی خیلی عمیق در من رخ داد. اگر زمانی از روی دل‌سوزی برای فقرا، ستم‌دیده‌گان علایق سیاسی پیدا کردم، در اواخر سال‌های شصت میلادی انگیزه‌ی دیگری در من زنده شده بود. رهایی خودم. امانسیپاسیون. زنده‌گی در یک جهان بهتر، در شرایط بهتر. نه برای فقرا، نه برای ملت ستم‌دیده، نه برای زنان سرکوب شده، نه حتا برای پرولتاریا، بل‌که برای آزادی خودم می‌خواستم در کنار آنان هم‌راه با آنان مبارزه کنم.

    شاید و احتمالن تصمیم‌های آتی من در آن زمان نتیجه‌ی این دگرگونی بود.

    تغییر رشته‌ی تحصیلی: دیگه علاقه به تحصیل زبان آلمانی نداشتم و آن را یه جوری با ماستر به پایان رساندم. تصمیم گرفتم دنبال دکترا باشم. چون اصلن نمی‌توانستم فکر کنم معلم زبان آلمانی بشم. برای ادامه‌ی تحصیل رشته‌ی جامعه شناسی را انتخاب کردم که جواب‌گوی علایق آن زمان من بود: امکان بررسی علل و موانع پیش‌رفت جوامع. این چنین وارد مباحث داغ مارکسیستی شدم؛ مبحث فیودالیسم و شیوه‌ی تولید آسیایی و اصولن مبحث شیوه‌ی تولید و نظریه‌های توسعه‌ی آن زمان. ولی کاری به جامعه شناسی به مفهوم کلاسیک آن نداشتم، بعدها زمانی که درس می‌دادم  تازه شروع کردم آثار وبر و دورکیم و دیگران را مطالعه کنم.

     الان که این سطور را می‌نویسم، این سوال برام مطرح شد؛ اگر سه سال زودتر دانش‌گاه را شروع می‌کردم چه مسیری را طی می‌کردم؟ اگر مادرم مرا یک سال زودتر مدرسه گذاشته بود اگر با از این مدرسه به اون مدرسه شدن یه سال گم نمی‌کردم، و اگر مدرسه در آلمان 13 سال طول نمی‌کشید و سال 1961 وارد دانش‌گاه می‌شدم، زمانی که هنوز جنبش نوین دانش‌جویی پا نگرفته بود، احتمالن مسیر زنده‌گی من هم این نمی‌شد، امروز به شوخی جدی می‌گم یه شصت و هشتی هستم، و از ما شصت و هشتی‌ها حرف می‌زنم.       

    پس از تحصیلات به ایران برگشتی، به عنوان زنی که کودکی و نوجوانی‌اش را در کشوری متفاوت گذرانده بود، چه گونه خود را دوباره با زنده‌گی در ایران وفق دادی؟ آیا مشکل فرهنگی در این رابطه داشتی؟

    بعدها در ایران به عنوان مدرس دانش‌گاه به کار مشغول شدی، تجربه‌ات در این زمینه چه بوده است؟

    اقدس جون، اجازه بده به سوالاتت به روال قبل پاسخ بدهم.

    همان‌طور که بالا اشاره کردم با هدف سیاسی به ایران برگشتم. این هدف من با آموزش آکادمیک ارتباطی نداشت، بل‌که نتیجه بحث‌های جنبش دانش‌جویی و مطالعات آزاد بود. این قدر ساده نبودیم و یا نبودم که فکر کنم که فردا انقلاب می‌شه. یکی از بازجوها در زندان با تمسخر ازم پرسید فکر می‌کنی کی موفق می‌شید، به ساده‌گی گفتم پنجاه سال دیگه! بر اساس مطالعاتم به این نتیجه رسیده بودم که بدون یه سازمان منضبط نمی‌شه تدارک یک دگرگونی اساسی را دید.

    نتیجه‌ای که آن زمان اکثر نیروهای چپ دوباره به آن رسیده بودند. سازمان‌های مارکسیت لنینست جدید با گرایشات مختلف مثل قارچ از زمین می‌روییدند. من هم به یکی از آن‌ها پیوسته بودم و پس از بازگشت در ارتباط با بخشِ ایران شروع به فعالیت مخفی کردم و در این رابطه هم در شب یلدای  1355دست‌گیر شدم. و دو سال نشده شب چهارم آبان 1357 با یک هزار و خورده‌ای زندانی سیاسی دیگر آزاد شدم. آن روز  اگر نخوام بگم زیباترین روز، باید بگم یکی از زیباترین روزهای زنده‌گیم بود. آزادی، آن لحظه‌ای که از دروازه‌ی زندان قصر به آغوش باز ملت، به معنی ملموس کلمه به آغوش جمعیت جلوی زندان می‌ری، فراموش نشدنی است. باستیل بدون خون‌ریزی. (البته بین خودمون باشه،  هم‌چین جمعیتی هم نبود، جمعیت ندیده بودیم).

    کار در دانش‌گاه:

    برگردیم به سال 1975 (1354) بازگشت به ایران. برنامه‌ام این بود کاری در دانش‌گاه پیدا کنم. به امید این که استاد بشم. در مراحعه‌ی اول به دانش‌کده‌ی علوم اجتماعی دانش‌گاه تهران جواب رد گرفتم. سابقه‌ی تدریس در آلمان نداشتم. ولی تصادفی به دوستی خانواده‌گی برخوردم. آدم مهمی نبود ولی به خاطر دوستی با یکی از روسا توانست توصیه‌ی مرا بکنه. برای تدریس زبان شناسی از دید مردم شناسی و کار در موسسه‌ی تحقیقات… گروه مردم شناسی استخدام شدم البته حق‌التدریسی. اولین تجربه با پارتی؛ نه تبدیل به بله شد. کار در موسسه آرام بود و من مشغول یادگیری محیط و فرهنگ جدید. بعد از 11 سال برگشته بودم. یه سفر تحقیقاتی نیز با گروه رفتم. با استادهای خیلی مهم آن زمان دکتر روح الامینی و دکتر خسروی و… آشنا، تا حدی هم‌کار شدم. جای درستی بودم. امکان مطالعه و تحقیق میدانی در باره‌ی جامعه و فرهنگ ایران را داشتم. چی بیش‌تر می‌خواستم؟ حیف طولی نکشید و دست‌گیر شدم. آبان 57 با استقبال استادها و دانش‌جویان برگشتم دانش‌گاه سر کلاس درس. انقلاب شد به استخدام رسمی درآمدم. زمانه تغییر کرده بود و من هم آدم معروفی شده بودم. جو انقلاب بر دانش‌گاه حاکم بود، متاسفانه با جنگ قدرت و دشمنی‌های گروه‌های مختلف و در ادامه‌ی آن پاک‌سازی‌های معروف. اوایل سال 60 حقوقم قطع شد و دانش‌گاه را ترک کردم.           

    اقدس جون احتمالن می‌دونی که مدت طولانی دور از هر نوع کار علمی و دانش‌گاهی دنبال نان شب بودم، البته با پشتی‌بانی مالی و غیره مادرم. 1991/ 1370 پس از 16 سال برای اولین بار برگشتم آلمان. با کمک دوستان آلمانی و استاد راهنمای دکترام  بورسیه‌ای جهت برگشت به کار علمی به دست آوردم. در این بین رشته‌ی جدیدی در چارچوب جامعه شناسی شکل گرفته بود؛ مطالعات زنان. مدت یک سال نیم به بررسی نظریه‌های فمینیستی و وضعیت زنان در فرهنگ‌های مختلف پرداختم و با روش‌های جدید تحقیق، روش‌های کیفی آشنا شدم. هم‌چنین با دیدگاه جدید پست مدرنیزم. هنوز مدرنیزم را نفهمیده بودیم گیر پست مدرنیزم افتادم. یه مطلب را هم نباید فراموش کنم، کار کردن و نگارش با کامپیوتر را هم آموختم. چند مقاله به زبان  آلمانی نوشتم و به چند سخن‌رانی دعوت شدم. حتا یه ترم هم در همین چارچوب در دانش‌گاه دورتموند تدریس کردم.

    امکان تبادل نظر با هم‌کاران آلمانی  و ادامه‌ی مطالعه در این اقامت‌های متعدد کوتاه مرا به بخش فراموش شده‌ی زنده‌گیم برگرداند. بالاخره محقق شدم. ولی نه مادام کوری، آرزوی نوجوانیم، همان‌طور که رزا لوکزامبورگ هم نشدم. بر اساس مطالعات جدید و با توصیه‌ی دوستی (باز هم پارتی) تونستم 1995/ 1374 در یکی از واحدهای دانش‌گاه آزاد (رودهن) شروع به تدریس کنم. مدتی حق‌التدرسی کار کردم و بعد به استخدام آزمایشی در آمدم و هیچ‌وقت رسمی نشدم و 1389 خودم را بازنشسته کردم. دیگه جای ماندن نبود و منم 65 سالم شده بود. (در دانش‌گاه‌های ایران می‌شه طولانی‌تر کار کرد)

    مشکل فرهنگی:

    اقدس جون فکر می‌کنم به برخی از پرسش‌های تو جواب نداده‌ام. سوالاتت تحلیلی‌اند و من برات داستان گفتم. می‌خوای بدونی بعد از بازگشت مشکل فرهنگی نداشتم. کی بعد از این همه پرورش در یک فرهنگ دیگه، مشکلات فرهنگی نداره. سه تا تجربه به‌م کمک کرد با این مشکلات کنار بیام. اقامت در شبانه روزی دور از خانواده در یک فرهنگ دیگر در نوجوانی، اقامت در یک روستای سرخ‌پوستی در مکزیک هم‌راه با آموزش‌های مردم شناسی و در نهایت آموزش‌های مائویستی کار در بین توده‌ها، عادت کرده بودم غریبه باشم. بعضی شعرا می‌گن آدم همیشه  غریبه است. مثلن آداب معاشرت ایرانی را درونی نکرده‌ام هنوز هم یادم می‌ره به کسی که دم در می‌آد بفرما بگم یا قبل از آب خوردن آب را تعارف کنم. هنوز هم از اصرارهای زیاد ناراحت می‌شم ولی مشکل‌های خیلی بزرگ‌تری وجود داشت و وجود داره. امیدوارم انتظار نداشته باشی در یه مصاحبه یه تحلیل مقایسه‌ای در باره‌ی فرهنگ‌ها بدم و راستش را بخوای چنین تحلیلی هم ندارم. این‌جا یه نکته را مطرح می‌کنم: سکسیسم حاکم در جامعه‌ی ایران و عدم حضور زنان در فضای عمومی علی‌رغم رشد اشتغال زنان. بعضی وقت‌ها در خیابانی راه می‌رم یه دفعه متوجه می‌شم هیچ زنی دور و بر نیست. قدیم‌ها احساس ترس هم می‌کردم. البته حالا به خاطر کهولت کم‌تر توی شهر می‌گردم.

    مشکلات فرهنگی در دانش‌گاه:

    نمی‌خوام تعمیم بدم فقط تجربه‌ی خودم را می‌نویسم. در کل باید بگم دانش‌گاه‌های ایران برایم نوعی دبیرستان‌اند، قابل مقایسه با دانش‌گاهای آلمان نیستند (دانش‌گاه‌های درجه‌ی یک و علوم طبیعی یک کم فرق می‌کنه). مطالعه در مرام دانش‌جویان نمی‌گنجه، فکرش را بکن کتاب که به دانش‌جویان معرفی می‌کردم، می‌پرسیدند کدام صفحه‌ها را بخونند، یعنی از بر کنند. از من هم دل‌خور بودند که کتاب زیاد معرفی می‌کردم. اصلن با روش امتحان من مشکل داشتند. ترجیح می‌دادند ازشون تست بگیرم مثل کنکور. بذار در این رابطه یه خاطره تعریف کنم، اولین امتحانی که گرفتم (خیلی جوان بودم) دانش‌جویان رفتند پیش رییس گروه شکایت کردند. این خانم سر کلاس همیشه می‌خندید و شوخی می‌کرد و حالا امتحان به این سختی گرفته. به‌م توصیه شد در نمره دادن خیلی سخت نگیرم. از همان زمان عادت کردم به همه‌ی نمره‌ها یکی دو تا نمره اضافه کنم و در شروع ترم بگم گول خوش اخلاقی‌ام نخورید امتحان‌هایم سخته. البته مساله‌ای را حل نمی‌کرد.

    البته این‌ها مشکلات اصلی تدریس در دانش‌گاه نبود. آموزش شکاکیت و دیدگاه انتقادی خیلی سخت بود. دانش‌جویان جواب‌های آماده می‌خواستند، فرهنگ حاکم در دانش‌گاها قبل از انقلاب این بود و الان هم دامه داره. مشکل اصلی نبود آزادی است، جو اختناق. متاسفانه تفکر استبدادی دگم جنبه‌ی فرهنگی هم داشت و فقط مساله سیاسی نبود و نیست.

     

    با جنبش 68 در اروپا و در آلمان جنبش نوین زنان نیز پا گرفت، تجربه‌ی تو به عنوان دانش‌جوی زن ایرانی در این دوران چه بوده؟

     

    اقدس جون، برای پاسخ به این سوال اجازه بده دوباره به قبل از 68 برگردم.

    ضمن سوالات جایی می‌گویی: خلاف جهت آب شنا می‌کردم. لطف داری. ولی این مطلب کاملن درست نیست. احساسات سیاسی‌ام در فرهنگ سیاسی خانواده‌ام شکل گرفت، دایی‌هایم کم بیش زنده‌گی‌شان را در این راه گذاشتند (یکی از دایی‌هایم اعدام شد) و اکثر جوان‌های خانواده در مقطع زمانی به جریانات سیاسی مخالف سمپاتی داشتند. دانش‌گاه رفتن دختران در نسل من در خانواده‌های نوع ما مرسوم شده بود. دو تا از دختر عموهایم و دختر داییم قبل از من به دانش‌گاه رفتند، یکی از دختر عموهام، که خیلی بزرگ‌تر از من بود، استاد دانش‌گاه شد.

    البته قبل از 68 واقعیت هنوز چیز دیگری بود. استادی دانش‌گاه در دانش‌گاهای آلمان هم هنوز یه شغل کاملن مردانه بود. من خودم در رشته‌هایی که تحصیل کردم، تنها یک استاد زن داشتم و استاد زن دیگری ندیدم. در کلاس‌های دکترا (حتا بعد 68) ما زنان در اقلیت بودیم. ولی در دهه‌ی هفتاد میلادی حرکت دخترها به سوی دانش‌گاه و کرسی استادی شروع شده بود. باور نکردنیه اما پزشک زن هم هنوز خیلی کم بود. دخترها پرستاری می‌خوندند. یه جوک (سکسیستی) توی دهان دانش‌جوها بود: «هر دختری که نتونه یه دکتر گیر بیاره، دکترا می‌گیره». در زمان من جریان آب برگشته بود. 

     ولی سال 64 تنها دانش‌جوی زن فعال انجمن بودم، و دو سه تا دانش‌جوی زن ایرانی بیش‌تر در دانش‌گاه ما درس نمی‌خواندند. یادمه یک بار نماینده‌ی شهرمون در کنگره‌ی کنفدراسیون شدم. تنها زن نماینده بودم. فکر کنم سال 66- 67 بود، با چند تا از بچه‌ها رفته بودیم به یه گردهم‌آ‌یی بزرگ دانش‌جویان ایرانی در مونیخ، تضاهرات ضد شاه. در تالار دانش‌گاه تا چشم کار می‌کرد، آقایان کراواتی در کت شلوارهای تیره گوش تا گوش نشسته بودند (هنوز رسم این‌جوری بود). احساس غریبی می‌کردم. یه زن دیده نمی‌شد. بلاخره دو سه تا هم‌دیگر را پیدا کردیم. البته وضعیت زنان ایرانی در آلمان را نباید تعمیم داد. مثل این‌که زن‌های ایرانی بیش‌تر در فرانسه و انگلیستان تحصیل می‌کردند.

    البته در جلسات انجمن در باره‌ی وضعیت زنان در ایران بحث می‌کردیم، همه زن و مرد، اقلن در زبان، موافق بودیم، که زنان در ایران تحت ستم مضاعف‌اند و اصلاحات شاه چیزی را تغییر نداده. ولی یک نکته را فراموش نکنیم. رهبری در همه‌ی سازمان‌های آن زمان، حتا در سازمان‌های «چپ» خود آلمانی‌ها در دست مردان بود و جنبش زنان با قیام زنان بر علیه این رهبری‌ها شروع شد. در انجمن‌های ایرانی زنان زیادی نبودند که قیام کنند اگر یکی هم پیدا می‌شد می‌بردندشون توی هیات رییسه. نظریه‌ی حاکم را هم می‌شناسی؛ آزادی زنان در قید آزادی دیگر طبقاته. با وجود این، اقلن بین چند تا جوانی که اون موقع می‌شناختم رسم شد که آقایون به هم‌سران‌شون در کار خونه کمک کنند و حتا در یک مورد یکی از بچه‌ها مسولیت اداره‌ی خانه را به عهده گرفت و در بچه‌داری (شست‌وشوی و قنداق کردن بچه هم) کمک می‌کرد و تا آخر عمر هم با هم‌سرش زنده‌گی کرد. ولی باز هم نمی‌شه این تجربه‌ها را تعمیم داد.

    یه نکته هم یاد آوری کنم، از سال 70 میلادی دیگه با بچه‌های کنفدراسیون ارتباط نزدیکی نداشتم و تمرکز را گذاشته بودم روی کار علمیم، ازدواج و تغییر شهر، تغییر رشته‌ی تحصیلی از ادبیات به جامعه شناسی، نگارش پایان‌نامه‌ی دکترا و آماده شدن برای برگشت به ایران. در کنار آن جریان جنبش زنان آلمان را دنبال می‌کردم و با تیپ جدیدی از زنان دوست شدم، زنانی که تا حدی فمینیست بودند یا فمینیست شدند. و مطالعات در این باره را بعدها در دهه‌ی نود پی گرفتم.

     

    در سال‌های گذشته مرتب به آلمان می‌آیی و در تماس نزدیک با دوستان آلمانی‌ات هستی، چه عاملی باعث شد که نخواستی در آلمان زنده‌گی و کار کنی؟

     

    چرا نخواستم برگردم آلمان، آلمان بمونم، می‌خوای بدونی؟ ببین خودم هم نمی‌دونم. دلایل مختلفی داشتم. شاید باید از یه روان‌شناس پرسید، جامعه شناس جواب نداره! ببین بی شوخی شاید آمدم دیدم قرار نیست در آلمان انقلاب بشه، دیدم جای من نیست و برگشتم.

    سوسن جان، سپاس از تو برای این گفت‌وگوی صمیمی و خوب و این که ما را در خاطرات و تجربه‌های خودت سهیم کردی. 

    زیرنویس:

    1- Bahman Nirumand: Persien, Modell eines Entwicklungslandes oder Die Diktatur der Freien Welt 1967

    برگرفته از نشریه زنان : گاه‌نامه شماره 96 دسامبر 2019

     

  • محمد جعفر پوینده، مدافع پی‌گیر آزادی قلم و اندیشه

     

     

    به مناسبت بیست و یک‌مین سال‌گرد قتل فجیع و بی‌رحمانه‌اش

     

    سیما صاحبی

     

    محسن حکیمی، دوست و رفیق هم‌سرم در مقدمه‌ی کتاب «تا دام آخر» که شامل گزیده‌ی گفت‌وگوها و مقاله‌های محمد جعفر پوینده است، در وصف خصلت تراژیک زنده‌گی و مرگ پوینده می‌نویسد :

    «اما وصف خصلت تراژیک زنده‌گی و مرگ پوینده اگر بر یک حقیقت تلخ تاکید نکند، ابتر و ناقص خواهد بود. این حقیقت تلخ، که افشاگر وضع زنده‌گی در جامعه‌ی کنونی ایران است، همانا مرگ او به عنوان نویسنده است. حقیقت این است که پوینده نه به عنوان کسی که سلاح به دست گرفته بود و با نظام سیاسی حاکم می‌جنگید و نه به عنوان کسی که از راهی غیر مسلحانه برای تغییر این نظام فعالیت می‌کرد و نه حتا به عنوان کسی که در چهارچوب قوانین این نظام مبارزه‌ی سیاسی می‌کرد، بل به عنوان نویسنده کشته شد و همین حقیقت تلخ است که از یک سو مرگ او را دردناکتر از مرگ انسان های تراژیک جاهای پیشرفته جهان می کند و از سوی دیگر با برجسته‌تر کردن این مرگ لکه‌ی ننگی را که بر دامان قاتلان او نشسته است، ننگین‌تر می‌سازد. انسان در چهار گوشه‌ی جهان رنج می‌کشد و در راه از میان برداشتن این رنج کشته می‌شود. اما تلخ‌تر از این آن است که کسی در گوشه‌یی از جهان فقط و فقط به خاطر بیان این رنج کشته شود، تازه آن هم نه بیان به معنی افشاگری سیاسی بل بیان مسایل فلسفی و فرهنگی و ادبی و حقوقی، آن هم نه به طور مستقیم در باره‌ی جامعه‌ی ایران، بل از راه ترجمه، یعنی از طریق طرح نظریات متفکران و صاحب نظران غیر ایرانی که هیچ ربط مستقیمی با مسایل مشخص ایران ندارند. درست است که پوینده مدافع پی‌گیر آزادی بی قید و شرط بیان بود و در واقع جان خود را بر سر  این خواست گذاشت، اما مگر آن‌چه او بیان می‌کرد چه بود؟ آیا چیزی جز ترجمه‌ی دیدگاه‌های نظری در باره‌ی مسایلی چون جامعه شناسی ادبیات، نقد ادبی، فلسفه، تبعیض جنسی، حقوق بشر و نظایر آن‌ها و مصاحبه‌هایی در باره‌ی جامعه‌ی مدنی، آزادی بیان و لزوم ایجاد تشکل صنفی نویسنده‌گان بود؟ آیا این امری است که به خاطر آن حق حیات از انسانی گرفته شود؟ آیا این ننگ بشریت نیست که نویسنده‌ای به خاطر بیان عقیده یا فعالیت قانونی برای ایجاد تشکل صنف خود به آن شکل فجیع و نفرت‌انگیز کشته شود؟ آری، درست همین حقیقت است که وجدان عمومی را جریحه‌دار کرده و خشم و نفرت جهانیان را علیه این جنایت ننگین بر انگیخته است».

    من فکر می‌کنم آن‌چه بیش از هر چیز به مشام حکومتیان خوش نمی‌آمد دفاع پی‌گیر محمد جعفر از آزادی اندیشه و بیان بی هیچ حد و حصر و استثنا بود. پوینده کسی نبود که به بهانه‌های مختلف از این دفاع پی‌گیر و مطلقش از آزادی بیان و اندیشه کوتاه بیاید.

    محمد جعفر پوینده در کتاب «پرسش و پاسخ در باره‌ی جامعه‌ی مدنی» در جواب این پرسش که جای‌گاه و حدود آزادی قلم و بیان در جامعه‌ی مدنی، می‌گوید: « آزادی قلم به گفته‌ی کانت «یگانه محافظ حقوق راستین مردم است.» آزادی قلم و بیان لازمه‌ی دموکراسی و از مهم‌ترین آزادی‌های مدنی است که باید در جامعه‌ی مدنی رعایت شود. بدون آزادی بیان، دمکراسی و توسعه‌ی فرهنگی امکان‌پذیر نیست و مشارکت مردم نیز بی معنا و صوری می‌‌شود. تحقق موفقیت‌آمیز دمکراسی در جامعه‌ی مدنی در گرو آن است که هیچ‌گونه محدویتی برای آزادی بیان تحمیل نشود. هر گونه محدویتی که در قانون برای آزادی بیان تعیین شود به وسیله‌ای برای سرکوب اندیشه‌های مخالف بدل می‌گردد و به همین سبب است که آزادی قلم باید از دست‌رس حکومت بیرون بیاید. اگر در قانون به دولت اجازه داده شود که محدویتی برای آزادی قایل شود در واقع دولت می‌تواند هر وقت که لازم دید به بهانه‌ی همین محدویت‌ها هر گونه منعی را بر بیان اندیشه‌ها و آثاری به صورت قانونی تحمیل کند که به گمان خودش نامطلوب و زیان‌بار هستند. بنابراین آزادی اندیشه و بیان و نشر در جامعه‌ی مدنی مبتنی بر دمکراسی نباید محدود، مقید و مشروط باشد. آزادی انتقاد، آزادی ابراز عقاید مخالف -هر قدر هم برای عده‌ای ناپسند، زیان بخش و انحرافی باشد- در جامعه‌ی مدنی دمکراتیک باید به طور مطلق باقی بمانند. مطلقیت و نامحدودی آزادی بیان از الزامات عملی مشارکت مردم در امور اجتماعی و ضرورت‌های آفرینش و اعتلای فرهنگی سرچشمه می‌گیرد».

    و چنین بود که دفاع پی‌گیر محمد جعفر پوینده از آزادی مطلق اندیشه و بیان، حکومتیان را خوش نیامد. محمد جعفر پوینده آشکارا سانسور و سرکوب عقاید مخالف توسط حکومت را زیر سوال می‌برد. و همین عاملی شد تا در هیجده آذر ١٣٧٧ او را به قتل برسانند. آن‌چه قاتلان او  نمی‌دانستند این بود که صدای نویسنده با انداختن طناب بر گردنش خاموش نخواهد شد. آن‌چه از محمد جعفر به جا مانده بیش از بیست و هفت کتاب، بیش از بیست و هفت صداست. صدای پوینده نه تنها پس از بیست و یک سال خاموش نشده بل‌که صدای او صدای جوانانی شده است که امروز در خیابان‌ها بانگ آزادی و برابر حقوقی سر می‌دهند. این جوانان از دروغ و ریا و بی‌عدالتی و فقر و سرکوب و سانسور خسته‌اند و دیگر هیچ حکومتی نخواهد توانست، بانگ آزادی‌خواهی‌شان را خاموش کند. اگر پوینده ترور شد، تا صدایش در گلو خفه گردد، نسل‌های پس از او با اتکا به آموزه‌های او در دفاع پی‌گیر  از آزادی مطلق اندیشه و بیان، راه او ادامه خواهند داد و این امیدی است که راه دادخواهی‌اش را برای من هم‌وار می‌سازد.

     آذر ١٣٩٨

    منابع :

    «تا دام آخر» گزیده‌ی گفت‌و‌گوها و مقاله‌های محمد جعفر پوینده. به کوشش سیما صاحبی (پوینده)، نشر چشمه، چاپ اول، ١٣٧٨

    «پرسش و پاسخ در باره‌ی جامعه‌ی مدنی»، محمد جعفر پوینده، نشر قطره، چاپ اول، ١٣٧٧

     

     

    برگرفته از نشریه‌ی زنان : گاه‌نامه شماره 96 دسامبر 2019

     

  • ملاحظات جنسیتی بحران مسکن در ایران

     

     

    الهه امانی

    برخورداری از مسکن مناسب یکی از پایه ای ترین حقوق انسانی است. داشتن سرپناه، حق همه شهروندان است. هر فردی به لحاظ انسان بودن باید خانه ای امن، قابل سکونت و بدون ترس و وحشت از بیرون رانده شدن، داشته باشد. وظیفه تامین این حق مسلم شهروندان، به عهده دولت است.
    ماده ۲۵ اعلامیه حقوق جهانی بشر تصریح می کند “هر انسانی سزاوار یک زندگی با استانداردهای قابل قبول برای سلامتی و رفاه خود و خانواده اش؛ از جمله تامین خوراک، پوشاک، مسکن، مراقبت های پزشکی و خدمات اجتماعی است و همچنین حق دارد که در زمان های بیکاری، بیماری، نقص عضو، سالمندی، از دست دادن همسر و فقدان منابع تامین معاش، تحت هر شرایطی که از حدود اختیار وی خارج است، از تامین اجتماعی برخوردار شود”.
    حق برخورداری از سرپناه همچنین در سایر قوانین و میثاق های بین المللی قید شده و امضا کنندگان آن موظف به پاسخگویی در زمینه عدم رعایت تعهدات خود هستند. از مهمترین این قوانین و میثاق های بین المللی می توان موارد زیر را یادآور شد:
    – ماده ۱۱ میثاق بین المللی حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی
    – ماده ۲۷ کنوانسیون حقوق کودک
    – ماده ۵کنوانسیون رفع همه اشکال تبعیض نژادی
    – ماده ۱۴ کنوانسیون رفع همه اشکال تبعیض علیه زنان
    – ماده ۲۸ کنوانسیون حقوق افراد داری معلولیت
    – ماده ۱۶ منشور اجتماعی اروپا(ماده ۳۱ منشور اصلاح شده اجتماعی اروپا)
    – منشور آفریقایی در مورد حقوق بشر و مردم
    همچنین در سال ۱۹۹۱، در یادداشت شماره ۴ در مورد “مسکن کافی” توسط کمیته میثاق بین المللی حقوق اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی مبانی یوگیاکارتا (Yogyakarta)، آمده است که حقوق انسانی افراد با تنوع گرایشات و تمایلات جنسی، باید در کلیه مفاد و حقوق انسانی و پیمان نامه های گوناگون، درنظر گرفته شود. این مبانی به اتفاق آرای ۲۹۹ کارشناس حقوق بشر از ۲۵ کشور، با تکیه بر این امر که گرایش و هویت جنسی، بخشی جدایی ناپذیر از حیثیت و انسانیت افراد است و نباید مبنایی برای اعمال تبعیض بر شخص شود، در نوامبر ۲۰۰۶، در شهر یوگیاکارتایِ اندونزی به تصویب رسید. اما این حق مسلم، امروزه به سبب بحران مسکن که در اکثر کشورهای جهان به درجات گوناگون وجود دارد، به امتیازی بدل شده که تنها فرادستان از آن برخوردارند.
    بر اساس گزارش مکنزی، قریب به ۳۳۰ میلیون خانوار در مناطق شهری جهان، زیر حداقل امکانات مسکن و یا توسط هزینه تامین مسکن تحت فشار شدید قرار دارند.
    تخمین زده می شود که تا سال ۲۰۲۵، بالغ بر ۴۴۰ میلیون خانوار و یا ۱/۶ بیلیون نفر، زیر حداقل امکانات مسکن قرار گرفتند. این بحران چنانچه هوشمندانه و به موقع، مدیریت نشود تا سال ۲۰۵۰، ۲/۵ بیلیون نفر را دربرخواهد گرفت. جوانان امروزه بیش از نسل های پیشین برای مسکن هزینه کرده اند، اما از مسکن با کیفیت پایین تری برخوردارند.
    به واقع دنیایی که تنها تعداد محدودی از ساکنان آن بتوانند مسکن خود را تامین کنند، دنیایی غرق در بحران، ستم و مصیبت بار خواهد بود.
    “مسکن حداقل” در کشورهای گوناگون تعریف واحدی ندارد اما استانداردهای بین المللی بر موارد زیر تاکید دارند.
    ۱- افراد باید از امنیت در محل اقامت زندگی برخوردار باشند و از بیرون شدن، اذیت و آزار، تهدید و ارعاب در امان باشند.
    ۲- محل سکونت باید خدمات، امکانات و زیر ساخت های لازم را داشته باشد. از جمله آب آشامیدنی سالم، گرمایش، روشنایی، امکانات شستشو، فاضلاب، بهداشتی و غیره باید در دسترس باشد.
    ۳- هزینه تامین مسکن باید به حدی باشد که دستیابی به آن، برآورد دیگر نیازهای انسان از جمله غذا، پوشاک، آموزش، رفت و آمد و غیره را مورد تهدید قرار ندهد. در بسیاری از کشور ها مقرون به صرفه بودن به مفهوم آن است که هزینه مسکن یک سوم درآمد باشد.
    ۴- مسکن باید فضای کافی برای ساکنین داشته باشد که آنان را از سرما، گرما، باد و باران و تهدیدات طبیعی در امان نگه دارد.
    ۵- مسکن باید برای تمامی شهروندان تامین شود و گروه ها و اقشاری که در حاشیه قرار دارند، تهیدستان، کارگران، زحمت کشان، آسیب دیدگان، سالمندان و ناتوانان نیز باید از این حق برخوردار باشند.
    ۶- مسکن نباید در فضاهای آلوده که حق افراد به سلامتی برا مورد تهدید قرار می دهد، ساخته شود.
    ۷- افراد باید دسترسی به گزینه های اشتغال، خدمات درمانی، مدارس، مراکز مراقبت از کودکان و سایر امکانات اجتماعی را در محل زندگی خود داشته باشند.
    ۸- سیاست های تامین مسکن باید هویت و تنوع فرهنگی شهروندان را دربرداشته باشد. برنامه های توسعه و نوسازی باید به گونه ای باشد که اهمیت فرهنگی مسکن افراد و حس تعلق آنان به محل زندگی را مورد احترام قرار دهد. این امر برای پیشگیری از تناقض و اختلافات در بین شهروندان محله ها و جوامع بسیار مهم می باشد.
    داشتن سرپناهی مناسب، کیفیت زندگی افراد را ارتقاء داده و محرومیت از مسکن مناسب بر برخورداری از سایر حقوق انسانی نیز سایه می افکند. بحران کنونی سبب شده که حتی افراد شاغل نیز نتوانند مسکن حداقلی و کافی برای خود و خانواده شان فراهم سازند. از لحاظ اجتماعی، طبقات و اقشاری که درآمد متوسط و پایین داشتند اما در بافت جامعه نقش آفرین هستند چون معلمان، کارگران، پرستاران، مددکاران اجتماعی و افرادی که در سایر مشاغل خدماتی به کار مشغولند، امروزه بیش از ۵۰ درصد درآمد خود را به تامین مسکن اختصاص داده و قادر نیستند در نزدیکی محل کار خود مسکنی فراهم کنند. این امر یعنی وقت و هزینه رفت و آمد نه تنها کیفیت زندگی آنان را مورد تهدید قرار می دهد، از نظر اقتصادی نیز فشار های فزون تری را بر آنان تحمیل می کند.
    جغرافیای بازار مسکن در دنیای امروز تنها تحت تاثیر روندهای کلان اقتصادی و مالی نیست بلکه متاثر از عوامل سیاسی و اجتماعی نیز بوده و از این رو چشم انداز فائق آمدن بر بحران مسکن باید جامع و فراگیر تصویر شود.
    رشد نئولیبرالیسم و سودآوری کلان سرمایه گذاری در ساخت شهرک ها و اماکن مسکونی از یک سو و رشد بنیادگرایی مذهبی از سویی دیگر تحقق حق برخورداری از مسکن را با موانع ساختاری و چالش های گوناگون مواجه ساخته است.
    در جوامع بسته که بنیاد گرایان مذهبی بر مسند قدرت دولتی تکیه دارند و یا نفوذ قوی و دست بالا دارند، تبعیضات جنسیتی بر زنان، خانواده های بدسرپرست و یا بی سرپرستی که زنان در راس آن قرار دارند، زنان مجرد، مطلقه و یا افرادی که گرایشات و هویت جنسی متنوع دارند و همچنین مشارکت اقتصادی پایین زنان، حق تامین مسکن را برای این بخش های جامعه با موانع جدی مواجه می سازد. از سوی دیگر در کشورهای اروپایی و آمریکا، دستیابی به مسکن برای پناهجویان از کشورهای اکثریت مسلمان و غیرسفید پوستان در سایه رشد نیروهای راست و نئوفاشیسم، بیگانه هراسی، اسلام هراسی و نژادپرستی مورد تهدید قرار گرفته است.

    تبعیضات جنسی و حق تامین مسکن برای زنان؛ مزد برابر در ازای کار برابر
    در اکثر کشورهای جهان زنان مزد برابر در ازای کار برابر دریافت نکرده و تبعیضات در دنیای کار به درجات مختلف، دستیابی زنان را به امکانات مالی و اقتصادی محدود ساخته و این امر قدرت اقتصادی زنان را برای تامین مسکن برای خود و خانواده خود محدود می کند. در ایران این امر تبعاتی به مراتب گسترده تر داشته، زیرا تبعیضات ساختاری، در حوزه عمومی و بخش خصوصی بارسنگین تری دارد.
    ایران یکی از کشور هایی است که بیشترین شکاف بین زنان تحصیل کرده و دانش اندوخته در کارشناسی و کارشناسی ارشد و نرخ مشارکت اقتصادی زنان دارد. اکثریت زنان شاغل، در اقتصاد غیر رسمی، فصلی و نیمه وقت به کار اشتغال دارند.
    مهندسی جنسیتی در خلال ۴۰ سال گذشته معطوف به آن بوده که حضور زنان را در فضای عمومی و مشارکت اجتماعی، اقتصادی زنان را محدود سازد. نرخ بیکاری زنان دو برابر مردان است و این مولفه های اجتماعی و اقتصادی نه تنها از استعداد و قابلیت زنان در امر توسعه ممانعت ایجاد کرده بلکه زنان را در موقعیت فرودست اقتصادی نیز قرار داده است. به این لحاظ زنان به طور عموم و به ویژه زنان سرپرست خانوار و یا زنان بدسرپرست در چرخه فشارهای اقتصادی و فقر، بیشتر از مردان از حق برخورداری از مسکن مناسب، محروم هستند.
    بر اساس اظهاری از قبادی دانا، رییس سازمان بهزیستی کشور، زنان سرپرست خانوار ۳ میلیون نفر می باشند که ۲۵۰ هزار نفر از آنان تحت پوشش بهزیستی قرار دارند و در ارتباط با مسکن این مددجویان در دهه فجر سال جاری صد هزار مسکن واگذار شده و ۵۲ هزار مسکن هم در حال احداث است که ۱۱۲ هزار نفر از مددجویان در صف انتظار دریافت مسکن هستند.
    لازم به یادآوری است که ۸۳ درصد از خانوارهای تک سرپرست را زنان سرپرستی می کنند و حتی اگر تصور شود که بهزیستی به وعده های اظهار شده عمل کند باز زنان سرپرست خانواری که تحت پوشش سازمان بهزیستی نیستند، خیل عظیمی از مددجویانند که حق آنان درمورد داشتن مسکن، توسط دولت تامین نمی شود.
    زنان کارتن خواب بخش دیگری از زنان آسیب دیده اند که از حق برخورداری از مسکن محرومند و این امر سایر حقوق آنان را به ویژه حق انسانی برخورداری از امنیت، مراقبت های پزشکی و اشتغال، به صورت جدی مورد تهدید قرار می دهد. بر اساس گزارشات نهادهای دولتی در ایران، اکثر زنان کارتن خواب از اعتیاد رنج برده اما آمار دقیقی از دلایل کارتن خوابی زنان در ایران وجود ندارد. در تهران ۲۰ هزار کارتن خواب و بی خانمان وجود دارد که چنانچه شانس آورند در مددسراها و گرمخانه ها شب را صبح کرده و صبح باز باید راهی پارک، گوشه خیابان و برخی مساجد شوند. چنانچه بعضی از این کارتن خواب ها تحت مراقبت های پزشکی برای ترک اعتیاد باشند، از آن جایی که مسکنی قابل اطمینان که بتوانند حس تعلق به آن داشته و روز را نیز سرگردان خیابان ها نباشند، شانس بیشتری برای بازگشت به زندگی سالم خواهند داشت. قرار گرفتن آنان در خیابان ها و پارک ها طی روز، آنان را در چرخه ای قرار می دهد که ترک اعتیاد را برایشان ناممکن می سازد.
    از دیگر بخش های زنان آسیب دیده که حق برخورداری از مسکنی قابل اعتماد و امنیت برخوردار نیستند، زنانی هستند که در چرخه خشونت در فضای خصوصی قرار دارند. برای قربانیان خشونت، خانه محلی نا امن است و چه بسا قتل گاه.
    آمار دقیق برای خشونت خانگی در ایران وجود ندارد و حتی آماری برای زنانی که توسط شریک زندگی خود به قتل می رسند نیز وجود ندارد.
    احمد شجاعی، رییس سازمان پزشکی قانونی کشور، با اعلام افزایش ۵/۸ درصد مراجعات نزاع همسرآزاری در سال ۹۶ نسبت به سال ۹۵، گفت که ۹۰ درصد مدعیان همسر آزاری را زنان و ده درصد را مردان تشکیل می دهند. در سال ۹۵، آمار مراجعان همسر آزاری ۷۷ هزار و ۲۸۰ نفر( ۷۴ هزار و ۱۸۰ زن و سه هزار و ۱۰۰ مرد) و در سال ۱۳۹۶ این آمار به ۸۱ هزارو ۷۲۹ نفر رسیده است.
    لازم به یادآوری است که اکثریت افرادی که قربانیان خشونت و اشکال گوناگون آن در حوزه خانواده اند حتی در دنیای غرب نیز آن را گزارش نمی دهند. در ایران با توجه به آن که از نظر فرهنگی قربانیان خشونت بار دیگر، توسط فرهنگ غالب بر جامعه و افکار عمومی، مورد خشونت و انزوای اجتماعی قرار می گیرند و بسیاری حتی از حمایت روحی و روانی خانوادگی نیز برخوردار نمی باشند، موارد همسرآزاری را گزارش نمی دهند. بر اساس گزارشی که چندین سال پیش تهیه شده ۶۰ درصد زنان در ایران حداقل یک بار خشونت را در روابط خانوادگی خود تجربه کرده اند. استان تهران و سپس استان های خراسان و اصفهان بیشترین گزارشات همسر آزاری را در سال گذشته داشته اند.
    زنان خشونت دیده از حق برخورداری از مسکنی که در آن بتوانند آسیب های روحی، روانی، احساسی و فیزیکی خود را التیام داده و بتوانند روی پای خود ایستاده به طور عمده محروم هستند.
    خانه های امن چون خانه امن” آنتا”، که یکی از ۲۳ خانه امن در کشور و تنها خانه امن غیر دولتی در تهران، فضایی محدود اما امیدبخش برای زنان قربانی خشونت خانوادگی و یا بدسرپرست است.
    این تعداد محدود از خانه های امن به هیچ وجه تامین کننده حق برخورداری از مسکن امن برای زنان خشونت دیده نیست. همچنین این زنان پس از سپری شدن دوران توانمندی در خانه های امن از امکانات دولتی برای تهیه مسکن مناسب و سیستمی که در آن حمایت های مالی دولتی، تضمین حق برخورداری از مسکن مناسب باشد، بی بهره اند. در تجربه کار با خانه های امن جنوب کالیفرنیا در سال های ۱۹۹۰، چالش های گذار از خانه های امن به مسکنی که مقرون به صرفه برای زن و خانواده وی باشد از نزدیک آشنا شدم. بسیاری از زنان خشونت دیده پس از سپری کردن دورانی در خانه های امن و بازسازی توانمندی خود به خانه های انتقالی، که محلی برای سکونت موقتی چندین ماهه بود نرفته و سپس در لیست انتظار دریافت مکان مسکونی برای افراد کم درآمد (section 8) قرار می گرفتند. این یکی از شکاف هایی بود که در تامین حق برخورداری از مسکن این زنان آسیب دیده وجود داشت. با پیگیری مدافعان حقوق انسانی و حقوق زنان و همیاری خانه های امن کالیفرنیا، قوانین دریافت خانه و محل سکونت برای افراد کم درآمد مورد بازبینی قرار گرفت و این زنان که در صف انتظار خانه و محل مسکونی بودند هم زمان از مزایای دریافت مکان مسکونی برای افراد کم درآمد نیز به طور اورژانسی می توانستند، بهره مند شوند.
    در پژوهش آمارهای طرح ملی بررسی پدیده خشونت خانگی علیه زنان در ۲۸ استان کشور تحت عنوان تاثیر نوع واحد مسکونی بر خشونت خانگی می خوانیم “چنین خانواده هایی که در خانه های ویلایی زندگی می کنند، بیشترین خشونت و خانواده هایی که در آپارتمان سکونت دارند کمترین خشونت را تجربه کرده اند. مردانی که تا ۱۸ سالگی در روستا بزرگ شده اند، بالاترین خشونت را علیه زنان روا داشته و مردانی که در شهر بزرگ شده اند کمترین خشونت را. زنانی که با همسرانشان همشهری نیستند، بیشتر تحت خشونت واقع شده و آن هایی که همشهری بودند، کمترین خشونت را تحمل کرده اند”.
    از دیگر ملاحظات جنسیتی، حق برخورداری از مسکن زنان مجرد که به طور مستقل زندگی می کنند، است. بالا رفتن سن ازدواج و افزایش روز افزون زنان و مردان مجرد در ایران قابل تامل و بررسی است. در ایران نیر همچون بسیاری از کشور های دیگر میانگین سن افراد جوان که استطاعت تهیه مسکن مستقل برای خود ندارند و با خانواده زندگی می کنند، بالا رفته است. نهاد های دولتی زنان و مردانی که مجرد و مستقل زندگی می کنند را “خانواده های مستقل” نامیده اند. در آمار نفوس و مسکن سال ۱۳۸۵، درصد خانواده های مستقل نسبت به یک دهه قبل یعنی سال ۱۳۷۵، رشد دو برابر داشته است. امروزه اگرچه به تدریج میزان پذیرش اجتماعی و فرهنگی زنان و مردان مستقل، به ویژه زنان مجرد در بافت شهرها بیشتر مورد قبول واقع شده اما همچنان تهیه مسکن برای زنان با چالش های خاص مواجه است. زنان مجرد که مستقل و شاغل بوده و یا با زنان دیگر به طور مشترک زندگی می کنند برای تهیه مسکنی که در آن امنیت داشته و فشارهای اجتماعی و دردسر هایی که زنان مستقل با آن مواجه اند، نداشته باشند، برای مسکن مناسب حاضرند هزینه بیشتری را تقبل کنند.
    علی رغم مهندسی جنسیتی و برنامه هایی که صاحبان قدرت در ایران در خلال ۴۰ سال گذشته برای تشویق جوانان به خانواده سنتی، تشویق به ازدواج در سنین پایین، و افزایش جمعیت و زاد و ولد داشته اند، اشکال متنوع خانواده در ایران رشد یافته است. ازدواج های سفید، زنان مجرد، خانواده های تک سرپرست زنان، تنها فرآیند فشارهای اقتصادی و چالش های تهیه مسکن نبوده بلکه دلایل سبک زندگی و مولفه های اجتماعی و فرهنگی نیز داشته است.
    در کنار مشکلات اقتصادی، تورم ۳۰/۶ درصدی مشکلات ناشی از فشارهای اقتصادی غرب و تحریم اقتصادی که بار آن بر دوش مردم ایران سنگینی می کند، نگاه سرمایه داری به مسکن، فساد مالی و اداری در امر شهرک سازی و تهیه مسکن، سیاست های نادرست و پروژه های ناموفق در بخش سرمایه گذاری و تامین مسکن در ایران، رشد ناهنجار و غیر قابل کنترل حاشیه نشینی در شهر های بزرگ، خصوصی سازی اقتصاد، پیش تر از تحریم ها به بحران مسکن در ایران منجر شده است. بحرانی که زنان به عنوان نیمی از جامعه که به دلیل تبعیضات ساختاری و عدم وجود اراده سیاسی برای احترام به حقوق انسانی آنان از جمله حق برخورداری از مسکن به ویژه برای بخش های آسیب دیده جامعه بار سنگین آن را به دوش می کشند.

    آن چه که بذر امید در دل ها می نشاند آن است که زنان ایران به ویژه نسل هایی که در خلال ۴۰ سال گذشته در بطن این تبعیضات رشد کرده و به قول سیمون دوبوار که می گوید “ما زن به دنیا نمی آییم بلکه زن می شویم”، زن شده اند، در صف مقدم تحولات اجتماعی برای کسب حقوق انسانی خود هستند و آینده ای را تصور می کنند که در آن عدالت اجتماعی و برابری جنسیتی زندگی انسان ها را شکل می بخشد. به قول “آرِن داتی روی” دنیای نوین فرا خواهد رسید و صدای قدم های زنانه آن را از هم اکنون می شنویم.

     23 اکتبر 2019

    برگرفته از نشریه زنان : گاه‌نامه شماره 96 دسامبر 2019

  • بیانیه‌ی ۱۷ تن از زنان زندانی سیاسی در زندان اوین

     

    حاکمیت زن ستیز در جدال با مادران دادخواه است

    دیر زمانیست که استبداد و استثمار توامان جز چتر خفقان و گرسنه‌گی و فقدان بر سر مردم این سرزمین نگسترده است. در تمام این سال‌ها کشاکش قدرت مسلط با آزادی خواهی و عدالت طلبی در جریان بوده است. در یک سو حاکمیت با تمام ابزارهای سرکوب و در سوی دیگر جان‌های آزاده‌ی مردان و زنان با تمام آن‌چه داشته‌اند از قلم‌شان تا جان‌شان. این کشاکش و نبرد به صریح‌ترین شکل در مواجهه‌ی حاکمیت با مادران و مادرانه‌گی طی سال‌ها نمایان شده است.

    جایی که حکومت به رغم‌ تاکید بر مادر بودن زنان برای پابند کردن‌شان به خانه، مادرانه‌گی زنان معترض را تاب نمی‌آورد:

    زنان‌ بسیاری فرزندان خود را در زندان به دنیا آورده و بزرگ کرده‌اند؛ مادرانی‌ حتا از دیدن جسد و محل دفن فرزندان خود محروم شده‌اند؛ مادرانی به جرم‌ خون‌خواهی فرزند خود یا درخواست آزادی فرزندشان به زندان روانه شده‌اند؛ یا مجبور به ترک فرزند چند ماهه‌ی خود شده‌اند و سال‌ها بدون حتا یک روز مرخصی در هجران فرزندان خود در زندان گذرانده‌اند؛ مادرانی که حتا از ملاقات و دیدن فرزندان‌شان در سالن‌های ملاقات زندان‌ها محروم مانده‌اند؛ و مادران بی قراری هم ‌پشت درهای زندان ساعت‌ها در انتظار بدیهی‌ترین حق خود و در آغوش کشیدن فرزندشان رنجی مشابه را متحمل می‌شوند.

    در تمام این سال‌ها جدال حاکمیتی زن ستیز با زنان و مادرانی که برای آزادی و عدالت برخواسته‌اند، ادامه داشته است. تداوم این جدال البته خود نشانی از آگاهی افزون و گسترش مبارزه و اعتراضات زنان است. نمونه‌ها بسیارند. تنها در چند ماه گذشته فرنگیس مظلوم‌ به رغم بیماری به جرم دفاع از پسرش، سهیل عربی، بازداشت شد. مادر علیرضا شیرمحمدی به دلیل نداشتن ۸۰ میلیون تومان وثیقه، فرزند خود را در زندان از دست داد. راحله اصل احمدی به جرم خواست آزادی فرزندش، صبا کردافشاری، بازداشت شد، و موارد متعدد دیگر.

    در اخیرترین مورد، دختر ۵ ساله‌ی نازنین زاغری، گیسو رتکلیف، به ناچار ایران را ترک کرد تا بعد از ۳ سال و ۸ ماه، به دور از مادر، نزد پدر زنده‌گی کند. این در حالیست که مسوولان به طور ضمنی آزادی او را مشروط به نتیجه‌ی مذاکره و معامله با بریتانیا کرده‌اند و آن‌چه در این میان نادیده گرفته می‌شود، انسان‌ها، حقوق آن‌ها، عدالت و حقیقت است. از این منظر، عمل‌کرد هر دو حکومت دو روی یک سکه است.

    ما امضا کننده‌گان این بیانیه که برخی‌مان خود سالیان دراز رنج‌ هجران فرزندان‌مان را تجربه کرده‌ایم، بار دیگر اعتراض خود را به ستم بر زنان، رفتارهای غیر انسانی و بی عدالتی اعلام می‌کنیم.

    تجربه‌ی تاریخی و واقعیت روزمره بیان‌گر آن است که مادرانه‌گی به رغم میل حکومت‌ها با مقاومت و باروری ذاتی خود تا چه حد می‌تواند به خواست و امکان رهایی گره بخورد. تداوم فشارها و فراق‌ها بر زنان طی سال‌های اخیر را نه عامل شکستن مقاومت که گواه ثابت قدم‌تر شدن در مبارزه و اراده‌ی معطوف به آن می‌دانیم.

    ما زنان این مرز و بوم در این سو یا آن سوی دیوار زندان بر این باوریم که وجدان بیدار جامعه، تاب این‌ستم‌ها را نخواهد آورد و نه دیر هنگام، بل‌که در سپیده دمی نزدیک، با عمل و اراده و هر لحظه، رهایی مادران رنج کشیده‌ی این سرزمین را فراهم خواهد ساخت.

    دست در دست هم به امید روزهای روشن، صدای مادران در بند باشیم که این عمل سر فصل رهایی وجدان دردآلود جامعه‌ی بشری است.

    یاسمن آریانی، مریم اکبری منفرد، سیما انتصاری، ارس امیری، مرضیه امیری قهفرخی، لیلا حسین‌زاده، نازنین زاغری، زهرا زهتابچی، آتنا دائمی، فاطمه ضیایی، منیره عربشاهی، نگین قدمیان، صبا کردافشاری، ندا ناجی، نرگس محمدی، فرشته محمدی، سپیده مرادی

     

    برگرفته از نشریه زنان : گاه نامه شماره 96 دسامبر 2019

    http:،،www.iran-women-solidarity.net،spip.php?article3433

  • آماج درست کدام است؟

     رامین کامران

     آنچه امروز از ایران میشنویم، بیانگر بی تابی مردمی است که ضربه خورده اند، کشته داده اند و منتهز فرصتند برای زدن ضربۀ متقابل. در این شرایط است که آسان میتوان به هر فکری دل داد، هر روشی را به کار بست و هر چیزی را هدف گرفت ـ بدون اندیشیدن به برد و نتایج اینها. پس باید برخی نکات را هر چه زودتر روشن ساخت.

    اول چند نکتۀ کلی.

     

    فکر انتقام کشی را از سر به در کنید. آنکه باید بمیرد نظام اسلامی است، نه این فرد و آن فرد خدمتگزارش.

    ضربه باید به حکومت بخورد و باید برای حکومت گرانتر تمام شود تا شما. چیزی که شما را بیشتر از حریف تحلیل ببرد، ضمانت شکست است.

    ضربه زدن فقط آسیب زدن نیست، نوعی حرف زدن هم هست، یعنی پیامی دارد. باید این زبان را درست حرف بزنید و پیام درست را به همه منتقل کنید. وقتی به چیزی ضربه میزنید، یعنی آنرا نمیخواهید. پس دقیق به چیزی و جایی ضربه بزنید که مقصودتان را درست بیان کند و جایی برای ابهام باقی نگذارد. تته پته نکنید.

    ضربه باید تا حد امکان کاری باشد. ضربۀ کوچک ولی موفق، بهتر از ضربۀ بزرگ و بی ثمر است.

    متوجه باشید که شما به تنهایی در میدان عمل نمیکنید. این نیست که شما در یک سو باشید و حکومت در سوی دیگر. قدرتهای خارجی هم هستند، با امکانات بسیار وسیع مالی و انسانی و مترصد فرصتند برای از هم پاشاندن مملکت. پس باید نهایت دقت را به درست عمل کردن، مبذول دارید. موقعیت بسیار حساس است و اصلاً با نمونه هایی نظیر انقلاب مشروطیت، نهضت ملی و انقلاب پنجاه و هفت، قابل مقایسه نیست.

    برخی میکوشند به شما چنین تلقین کنند که قاطع ترین و مؤثر ترین نوع مبارزه، نوع مسلحانه است. به این سخنان چریکی ـ هالیوودی دل ندهید. رفتن به سوی نبرد مسلحانه، گذشته از اینکه بلافاصله مردم را در مقابل نیرو های حکومتی، در موضع ضعف قرار میدهد، به خودی خود هم ضمانت پیروزی نیست. اگر تفنگ ضمانت پیروزی بود، نیرو های حکومتی که در تمام دنیا از این بابت بسیار مجهز تر و تعلیم دیده تر از مردم هستند، در همه جا پیروز میشدند. اگر نشده اند، به این دلیل است که در مبارزۀ سیاسی ـ بر خلاف جنگ ـ سلاح حرف آخر را نمیزند. به راه انداختن نبرد مسلحانه، باعث هرج و مرج میشود و ممکن است کار را به جنگ داخلی و در نهایت تجزیۀ کشور بکشاند. حمله به پاسگاه ها و پادگانها، رفتن به راه نبرد مسلحانه است. اینها آماج مناسبی نیست. بیخود راجع به انقلاب پنجاه و هفت خیالپردازی نکنید، آنجا هم مبارزۀ مسلحانه در کار نبود و اگر واقع شده بود، انقلاب شکست میخورد.

    کوشش در زدن ضربۀ اقتصادی به رژیم، تیغ دو دم است. یعنی به مردم فلکزدۀ ایران هم که زیر فشار اقتصادی قرار دارند، اصابت میکند و کار تحریمهایی را که به آنها تحمیل شده، تکمیل میکند. از کار افتادن اقتصاد ایران، در شرایط فعلی، معنایی جز گرسنه ماندن مردم کشور ندارد. چنین کاری عاقلانه نیست. چون نیروی شما را زودتر و بیشتر از رژیم تحلیل خواهد برد. مبارزه، جامعۀ قوی لازم دارد و دولت ضعیف، نه برعکس.

    باید درست نگاه کنید که چه چیز این رژیم برای شما قابل قبول نیست و چه چیزی را میخواهید از میان بردارید، بعد به همان ضربه بزنید. نباید مثل اشخاص نزدیک بینی عمل کنید که کلی و حدودی تصویری پیش چشم دارند و مثلاً موقع دعوا، مشتشان به جای حریف، میخورد توی دماغ پسرعمویشان.

    اگر بخواهیم درست و روشن خصیصۀ اصلی این نظام را که البته مایۀ مصیبتهای آمده بر سر مردم ایران نیز هست و باید دقیق هدف قرار بگیرد، معین کنیم، اختلاط دین و سیاست است. باید به این، درست به این و مشخصاً به این، ضربه زد.

    مشکل این است که آنچه آمد، سخنی است انتزاعی. وقتی میخواهیم به مردم آماجی برای حمله عرضه کنیم، باید چیزی ملموس در برابرشان قرار بدهیم که ضربه زدن به آن، معنای مخالفت با اختلاط دین و سیاست را تداعی کند. این نه بانک است، نه سینماست، نه پاسگاه است، نه مسجد است، نه امامزاده است… پیدا کردن این نوع هدف که جا برای ابهام نگذارد، مشکل است ولی ناممکن نیست.

    انواع و اقسام انجمن‌های اسلامی که در هر کوی و برزن تشکیل شده، انجمنهایی که گاه صنفی است، گاه هنری است، گاه قومی است و خلاصه از هر نوع و قسم که هست، اهداف مناسبی است برای نشان دادن اینکه نمیخواهید دین پا از گلیمش دراز کند. انواع هیئتهای مذهبی هم که محل کار چاق کنی در زمینه های مختلف است، اهداف خوبیست. خلاصه اینکه آماج درست باید نهاد و نمادی باشد که دخالت دین را در سیاست بخصوص، و در هر حوزۀ دیگری که بدان ارتباطی ندارد، بیان سازد. زدن اینهاست که نظام را ضعیف میکند و به همۀ دنیا هم میفمهاند که مقصود شما از به خیابان ریختن و ابراز نارضایی و حتی درگیری با نیروهای انتظامی چیست.

    این مثالهایی که آوردم از دید کسی نوشته شده که در خارج است و سالهاست که در ایران نبوده، ولی همین‌ ها آنقدر بزرگ است که من هم از راه دور میتوانم ببینم. شما که نزدیکید، در موقعیت بهتری برای تشخیص و معین کردن آماج دارید. بر این اساس عمل کنید تا نتیجه بگیرید.

    رامین کامران

    ۹ دسامبر ۲۰۱۹، ۱۸ آذر ۱۳۹۸

    برگرفته از سایت (iranliberal.com)

     

  • التهابات اخیر، منطقه و جهان در مورد ایران

    امین بیات

    با درود های فرااوان به شنوندگان گرامی، قبل از هر چیز مایلم همدردی خود را با معترضین و بخصوص با خانواده هائی که فرزندان عزیز خود را از دست داده اند ،  ادای احترام کنم.

    بحث امشب دارای سه جنبه میباشد :

     

    1-در مورد ایران 2- منطقه 3- جهان که بهم ارتباط مستقیم دارند:

    قسمت اول،  اعتراضات آبان ماه 98 که پس از افزایش قیمت بنزین آغاز گردید و سراسر کشور را در بر گرفت و به یک اعتراض ضد حکومتی تبدیل شد.

    از آنجا که حاکمان حاکمیت جمهوری اسلامی  سید علی خامنه ای و روحانی هستند و  فرمانده کل قوا  هم  خامنه ای است ، فرمان کشتار جوانان را مشترکن صادر کردند، بعد از کشتار  تعداد  بیشماری از جوانان که با اعتراض  افکار عمومی و جهان، روبرو شد، مردم  ایران و جامعه ی جهانی با  بی شرمانه ترین  کشتار با روش  شناخته  شده ی آخوند ی مواجه شدند: 

    1-اعلام کردند که برای تحویل گرفتن جسد جوانان،از خانواده ها میلیونها پول دریافت میکنند.

    2- باید خسارت بر آمده ازموج تظاهرات را خانواده ها متحمل شوند.

    3-وقیحانه گفتند که  به خانواده  هائیکه فرزندانشان بیگناه کشته شده اند” خون بها” پرداخت خواهند کرد و  آنها را شهید اعلام میکنند و خانواده ها را تهدید به سکوت کرده اند.

    و این رفتار وقیحا نه و جانیتکارانه در حالیست که اکثریت قریب به اتفاق تظاهر کنندگان که  از کلیه ی اقشار جامعه هستند،خواستار سرنگونی کلیت حاکمیت منفوری هستند، که پرونده چهل ساله اش مملواز دستگیری، زندان،شکنجه و اعدام،  دزدی ثروت کشور و فساد همه  جا گیر بوده است، میباشند.

    ریشه های  دقیق  و عوامل اعتراضات هم برای حاکمیت ارتجاعی ملا ها ، هم برای مردمان ایران و هم  برای افکار عمومی جهان ، روشن است، افزایش سه  برابری بنزین برای  تامین بخشی از هزینه های دولت و جهت مقابله  با کسری بودجه 1399 میباشد،بحران اقتصادی و سیاسی گریبانگیر حاکمیت راه حل ندارد، عمق ریشه های فساد تار و پود سرمایه داری عقب مانده و متحجر جمهوری اسلامی را بسمت انحطاط کشانده است.

    معترضین  در آبان ماه از همه اقشار  جامعه  و بخصوص  بیکاران، گرسنگان که  در تاریخ چهل ساله ی حاکمیت ترور بی سابقه بوده است و  جهت گیری مردم  علیه کلیت رژیم و شعار مستقیم علیه خامنه ای و  روحانی نیز بی سابقه بوده است،حمله به حوزه های علمیه ، مراکز مذهبی و نهاد های اسلامی، همراه  با فریاد ها ، نشان ازخشم مردم که ناشی از فقر، بیکاری، فشار های اجتماعی و همراه با  نفرتی که کلیت رژیم آخوندی را نشانه گرفته بود، داشت و بهمین دلیل خامنه  ای و دولتش تصمیم به قتل عمد  انسانها گرفتند واقرار به این امر هم کردند.

    در حقیقت جمهوری اسلامی ایران با ارتکاب این جنایت هولناک عمدی پشتیبانی کلیه اقشار جامعه  را بجز مشتی مزدور عقب افتاده ی حزب الهی بسیجی و سپاهی و آخوند  از دست دادند ، و گور خود را با  دست نا  پاک خود کندند.

    و همچنین رانت دولتی و حضورهمه جانبه ی الیگارشی  حاکمیت نا کار آمد اسلامی  بر فراز و فرود مردمان ایران در کل و ابتذال ناشی از “اختاپوس” که بازوهای کشتارش را بالای سر مردم ایران گسرده و بسادگی نمیخواهد رها کند.

       در این میان نمایش مسخره و جنایتکارانه  نام  نویسی نوابغ آدمخوار و طرفداران  ادامه ی حکومت  جمهوری اسلامی ایران در کلیتش ، برای حضور در مجلس بی خاصیت آینده جهت لگد مال  کردن  و از روی خون  جوانان  وطن و غم مردم   در آبانماه  گذر کردن ، برای ورود به مجلسی انتصابی  که مسخرگی آن زبان  زد خاص و عام  شده ، شرم حیا هم نمیکند ، و وارد معرکه گیری شده اند، حتی نهضت آزادی کاندید برای نمایندگی مجلس داده ، و نمایندگان مجلس افتخار میکنند به کشتار مردم.

    سعدی شاعر پر آوازه ایران شعر جالبی دارد که میگوید:

    چنان قحط سالی شد اندر دمشق    که یاران فراموش کردند عشق

    حالا  داستان  مردم گرفتار و به  وسعت  زندانی  در ایران بدست  مشتی آخوند عرب  تبار  داعشی  ، که  مردم  را  بخاطر اعتراضشان  به گرانی بنزین به  گلوله و رگبار می بندند و به قصد اینکه  افکارعقب افتاده  ارتجاعی سلطه عربی را به مردم ایران  و  ایرانی چیره تر کنند ، مردم  از خود سئوال  میکنند  که  چه  بر ما  میرود  و در مقابل، عده ای  مزدور طرفدار آدم کشی، بفکر نمایندگی مجلسی بی خاصیت افتاده  اند و  حتمن در آینده ازمردم  میخواهند که به آنها رای بدهند،  احمق کسانی هستند که به این آدم کشان رای مشروعیت بدهند. و بازتحت نام دیالوگ تمدن ها و کشتار در داخل را مجدا توسط مزدورتمام عیاری جون محمد خاتمی که معترضین  را دشمن خطاب میکند برای نجات رژیم بمیدان فرستتاده اند،و این جانی از خامنه ای برای نجات حکومت اسلامی از فروپاشی و کشتار، حمایت کرد.

    وضعیت عمومی مردم در ایران در خطرجدی قرار گرفته است، فقر ، بیکاری،گرانی ، ترور و خفقان، آدم کشی و اقتصاد ورشکسته ، آیا رژیم  ورشکسته اسلامی  خونخوار ایران  ، قادر است جلوی خیل عظیم گرسنگان را بگیرد .

    از قدیم گفته اند:   ” آدم گرسنه  دین و ایمان ندارد”

    بررسی واقعیات و مشگلات مردم  و کشتار صدها هموطن  توسط  مزدوران حاکمیت بدستور خامنه ای  و  روحانی  جامعه را بسرعت بسوی بی قانونی  بیشتر خواهند کشاند، از طرف دولت هرکس و ناکسی دستور تیر اندازی و قتل مردم را صادر میکنند، مردم  باید جلوی آنها را با شیوه  های خود ، بگیرند.

    شکاف موجود ما بین  مردم ایران  و رژیم بیگانه عربی داعشی  دریائی از خون است، یک  روز میرسد  که مردم  بفکرمسلح شدن بیفتند  و در ضمن مردم در یافته اند که امنیتشان  توسط عوامل  بسیجی ، پاسدار ، وتروریستهای حشداشعبی  و لبنانی  بخطر افتاده است و باید راه چاره ای بجویند، آیا همه چیز برای مردم روشن نشده  که با چه حکومتی طرف هستند، نیمی از جمعیت کشور زنان با حجاب اجباری مورد تهاجم  اذیت و آزار مشتی قاتل از زن و مرد بسیجی مدام مورد تعدی قرار، میگیرند.

    عوامل  سرکوبگر رژیم و کلیت حاکمیت اسلامی  ایران ، داعشی هستند ، تا  کی  میتوانند  به مردم  ایران  دروغ بگویند، بترسید از روزیکه  ارتش گرسنگان به کاخهای شما هجوم بیاورند و  خامنه ای را بعنوان  یک جنایتکار جنگی دستگیر و محاکمه کنند، وسایر متجاوزین بحقوق مردم را مجازات کنند.

    دولت ایران و خامنه ای از سر نا چاری و ورشکستگی اقتصادی  مجبور است با  آمریکا  همان  “شیطان بزرگ”    به پای میز مذاکره برای تسلیم  کردن خود تن در دهند ،و مذاکراتی پشت پرده  درحال انجام  میباشد، وهر دو طرف  در حال تعویض جاسوس، میباشند، بحران برجام و مسئله( اف،آ،ت،اف) هنوز پا بر جا است  ودر دستور کارجلسه ژاپن  در بیست دسامبر  قرار دارد.

    زیرا تحریم ها کمر رزیم اسلامی و اقتصاد اسلامی را شکسته است، اختلاس ، دزدی و فساد حتی بعد  از سرکوب      و قبل از آبانماه در ایران، بیشر خواهد شد، امروز حتی بخشی از دست اندر کاران رژیم از ترس آینده از دستگاه فاصله  گرفته اند و  خواهند گرفت، زیرا میدانند نه کارفرمایان و نه دولت خامنه ای میتوانند هزینه حد اقل زندگی مردم را تامین کنند و به پردازند ،از کجا ؟ نفت که اجازه ندارند بفروشند ، در نتیجه اوضاع اقتصادی بدتر خواهد  شد از اینکه هست، سطح فقر در ایران 6 میلیون تومان است، و در صد خرید مردم بعد از آبانمان و قتل و کشتار  حد اقل سه برابر شده است، صدای فقر آنقدر بلند است که داد و فریاد بخشی از دست اندر کاران رژیم هم درآمده است.

    آیا  جمهوری اسلامی  و خامنه ای و دولتش در یک تضاد دوگانه قرار  گرفته اند، اولی اینکه، کودتا کنند  و یک حکومت نظامی و دیکتاتوری نظامی بر قرار کنند؟ دوم اینکه بوسیله حمله نظامی خارجی،  سرنگون شوند.

    بهر حال هر دوی این استراتژی ها در دراز مدت به ضرر سردمداران رژیم تمام خواهد شد،اولی را مردم نخواهند پذیرفت و شورشی شبیه آبان ماه به وسعت بیشتر تکرار خواهد شد ، که با خشونت غیرقابل پیش بینی خواهد شد     و مردم عاصی از ظلم وکشتار اسلام حکومتی، متحد و یک پارچه  با حمایت  افکار عمومی مترقی جهان در برابر کوداچیان نظامی ایستادگی خواهند کرد ، در شکل دوم اگر اتفاق بیفتدهم کلیت نظام از بیخ و بن کنده خواهد شد و  هم مردمان بیشمار بیگناه زیر بمبارانهای بیگانه ، همه چیز را از دست خواهند داد، و رژیم را بگورستان تاریخ رهسپار خواهند کرد.

    مردم و نیروهای آگاه جامعه باید آگاهانه از امروز جلوی کودتا را بگیرند و قبل از اینکه پاسداران به هدف خود که تصاحب سه قوه هست ، را از آنها سلب کنندو شعار علیه تجاوز نظامی همه جاگیر شود و در مقابل اقشار مختلف جامعه هماهنگ و با بر نامه عمل کنند، و دست رد به انتخابات فرمایشی بزنند.

    در آبانماه  مبارزات ضد استبدادی و عدالتجویانه اقشار مختلف مردم به نقطه عطف غیر قابل بر گشت خود رسیدو رژیم سبعانه به قتل عام مردم اقدام ورزید .

    در چهل سال گذشته جنبشهای اجتماعی مردمی از زحمتکشان ، بیکاران ،معلمان، زنان،دانشجویان، بازنشستگان ، حامیان حقوق بشر، حقوق ملی و محیط زیست  در پیوند با هم علیه ستم و برای آزادی و برابری مبارزه کردند و  این مبارزه ادامه خواهد یافت، تا دستیابی به آزادی و برابری، برای همه مردمان ایران.

    رژیم جمهوری اسلامی در عرصه ی داخلی ، منطقه و جهانی با بحران لاینحل، روبروست:

    1-بحرانهای داخلی : عبارتند ازفراموش نشدن قتلهای دسته جمعی  و ارتکاب جنایت سال 67 و دیماه 96، و 88 و بالاخره آبانماه 98  رژیم را در داخل به بن بست کشانده است، و مردم و رژیم رادرمقابل هم قرارداده است، وحرکتهای حساب شده جنبش دانشجوئی در 16 آذر امسال با وجود جو امنیتتی حاکم بر دانشگاهها وبا  دادن شعار علیه حاکمیت برای مثال  “خیابانها خونین شد آزادی قربانی شد” به ادامه  مبارزه صحه، گذاشتند.

    و همچنین تحریم ها توانست پایان ماجراجوئی را  نوید دهد و اقتصاد ایران را زمین گیر، کند.

    رژیم جمهوری اسلامی برایش مهم بود که آرامش داخلی  را حفظ  کند که در آبانماه با اعتراضات  مردمی  به  اوج   خود رسید و خطر ناکترین  جبهه داخلی علیه کلیت نظام  رقم خورد، که منجر با نابودی  رژیم خواهد شد.

    تورم: دولت اعلام میکند که 60 میلیون ایرانی احتیاج به کمک مالی دارند و در این شرایط بنزین هم سه برابر گران میشود،و همچنین دولت مجبور میشود اعلام کند که ورشکسته شده و بگوید کارمان از لحاظ اقتصادی تمام است، و یکباره قیمت دلار افزایش می یابد، ورشکستگی صندوقهای باز نشستگی و بحرانها شبیه هر روز برای مردم روشن تر میشود.

    2-بحرانهای منطقه ای و جهانی: با اعتراضات مردمان عراق -لبنان علیه گرانی و ناکارآمدی رژیمهایشان واعتراض به حضور و دخالت جمهوری اسلامی و آتش زدن  کنسولگریهای ایران  به اوج  خود رسید  و حتی صحبت از تحت تعقیب قرار گرفتن قاسم سلیمانی سردسته آدم کشان رقم زده شده است، هر روز حلقه محاصر علیه رژیم ایران تنگتر میشود، و خواستار خروج نیروهای تروریستی ایرانی از عراق و لبنان هستند.

    رژیم در محاصره اقتصادی قرار دارد ، کشور های منطقه  هماهنگی متحدالقولی علیه حاکمیت تروریستی ملاها باهم منعقد کرده اند، بجز روسیه و چین که همیشه علیه منافع مردم ایران بوده اند و درایران امروز اهمال کاپیتالیزاسیون راه اندازی کرده اند ودر پرونده هسته ای ایران نفوذ بیش ازمعمول دارند، ودرحقیقت نیروهای منطقه ای  به حمایت نیروهای وابسته  به ناتو  پیوسته اند و قصدشان محاصره اقتصادی از خارج و وادار کردن مردم  در داخل به ضربه  زدن به  کل حاکمیت  و نیروهای سرکوبگرش میباشد، فلج  کردن ایران  با  فشار های حد اکثری  فقط  نیست، بلکه  تهدید  نظامی، فشار دیپلماتیک و دامن  زدن به  بحرانهای داخلی  و حتی اروپای،  متحد فرجام  نیز  وارد فشار حد اکثری  دیپلماسی علیه  رژیم ایران، شده اند، تا بتوانند به منافع  نا مشروع خود  دست یابند،  و در نهایت  پرونده هسته ای ایران را به شورای امنیت ارجاع دهند، بخصوص که کل حاکمیت و سرداران سپاه در شرایط بغرنج  فعلی در حالت جنون بسر میبرند و با راکت پراکنیها در بغداد این جنون خود را بروز میدهند.

    اما در برگزاری اخیر اجلاس سران ناتو در لندن ،بحث ایران در داخل مباحث ناتو مطرح بود و در قبال  کشتار مردم  نیز مباحثاتی انجام گرفت، وپشت پرده دیدارهائی صورت گرفت مابین رهبران قدرتهای اقتصادی با محوریت موضوع ایران، و آخرین التیماتم را به نشست  ژاپن موکول کردند.

    ارزیابی سیاست آمریکا و اتحادیه اروپا  در قبال ایران گر چه منفعت طلبانه  و در پرده ای از ابهام  پوشیده است  و به منافع آمریکا با کشورهای سرمایه  داری اروپا  مرتبط است ، اما  فشار حد اکثری در ایران اثرات مخرب خود را بجای گذاشته  و دولت ایران را مستاصل کرده است، و 12 ماده پمپئو در قبال ایران  هنوز پای بر جاست  که بخشی از آنها را رژیم ایران مجبور به پذیرششان شده و اگر روحانی به ژاپن برود که  خواست رژیم  ایران هم هست و به  التماس افتاده اند، باید  12 ماده وزیر امور خارجه آمریکا را بدون هیچگونه قید و شرطی به پذیرند، تا اجازه فروش نفت را بگیرند.

    بانکها: ممنوعیت مبادلات مالی آمریکا  علیه ایران همچنان به قوت خود باقیست و اگر ادامه پیدا کند این  ممنوعیت  مبادلات  مالی، جهانی خواهد شد و قرار است بانک مرکزی ایران  از سیستم بین المللی نیز حذف شود،حمله سایبری به 15 میلیون  دارندگان حسابهای  بانکی ضربه ی مهلکی  به بانکها بود که شاید از طرف  خود دستگاه  حاکمیت طراحی شده برای بالا کشیدن باقیمانده پس اندازهای مردم، مردم  به بانکهای ایران اعتماد نکنید.

    مبادلات بازرگانی: قرار است از اوایل سال آینده مسیحی در زمینه کشتی رانی ، حمل  و  نقل در آبهای بین  المللی  تحریم های بیشتری علیه ایران  وارد دستور کارسرمایه داری جهانی و آمریکا شود.

    و بالاخره بانک جهانی و صندوق بین المللی پول با حمایت ناتووارد کار زار خواهند شد و از گزارشهایشان  چنین بر میآید که در اوایل سال 2020 اقتصاد ایران 10% با رشد منفی  روبرو خواهد شد و معتقدند  اقتصاد ایران تحت امر تحر یمها در اوایل  سال نو مسیحی  زمین گیر خواهد  شد، جمهوری اسلامی  با  توسل به  دستورالعملهای سرمایه داری نئولیبرالی بانک جهانی و صندوق بین المللی پول راه حل میجویند آنهم به بهای کشاندن بیشتر جامعه به فقر.

    و بهمین  دلیل الیگارشی دولت روحانی و خامنه ای دست به دامن رئیس  جمهور  ژاپن  شده اند ، تا  چه تصمیماتی برای ایران درژاپن رقم بخورد ، هرچه باشد بعد از آن رژیم  دست نشانده سرمایه داری جهانی  با  چهره  وحشتناک تروریستیش بایداوامر بانک جهانی و صندوق بین المللی پول که عملکردی جز تاراج ثروتهای منطقه وایران نداشته  را  اجرا کنند و یکی از این اوامر همین گرانی بنزین  بود، که در آینده رژیم ایران با ارتش گرسنگان  مواجه  خواهد شد، و  نیروهای سیاسی در کنار مردم  وظیفه دارندبرای جایگزینی  این رژیم جنایتکار وارد عمل اساسی  بشوند تا حاکمیت ملی و استقلال آینده ایران،حفظ مامیت ارضی ایران ، فقط بدست مردم ایران رقم بخورد و تامین شود،و یک آلترنایتودمکراتیک به جامعه و جهان ارائه دهند..

    تضاد اصلی امروز مردم ایران قبل از هر مسئله ی مهم  دیگری، مقابله با رژیم منفورجمهوری اسلامی که باید  بدست توانای مردم ایران سرنگون گردد و باید بساطش بر چیده شود و سران آن بدست عدالت سپرده شوند، و مردم به این نتیجه رسیده اند که آلترناتیو مردمی  از میان خود  مردم  تشکیل  خواهد  شد و نیروهای سیاسی  پشت جبهه ی مبارزا ت مردم  قرار دارند، راه  حل جامعه در گرو گسترش اعتراضات میلیونی زحمتکشان  و مبارزه  متشکل  و سازمان یافته  نیروهای سوسیالیستی در کنار مردم و ایستادگی در برابر سیاستهای ریاضت اقتصادی و ایستادن  در مقابل سرکوب است               

    Bayat.a@freenet.de

    https://www.facebook.com/amin.bayat9

     15 دسامبر 2019 آبانماه 98

     

     

  • فراخوان مشترک تشکلات صنفی و مدنی ایران برای تجمع در 2 دی در مقابل مجلس

     

     

     

    در مقابلِ سیاست بی تفاوتی دولت، نسبت به سرنوشت میلیون ها بازنشسته و مزدبگیر که هر ساله برایمان رقم زده می شود،

    راهی جز ادامه‌ی اعتراض و تجمع و مقابله با تبعیض و نابرابری،

    برای ما باقی نمانده است

     

    ادامه فشارهای اقتصادی حکومت علیه مردم ، شرایط را غیر قابل تحمل کرده است. صعود بی وقفه تمامی اقلام مربوط به سبد معیشتی خانوارها، زندگی میلیون ها شاغل ، بازنشسته و بیکاران را از آنچه که هست، وخیم تر ساخته که خیزش آبانماه و کشته شدن صدها نفر جوان بیدفاع و هزاران نفر بازداشتی گواه بر یک صفبندی آشکار از اقلیتی صاحب ثروت و قدرت در مقابل میلیونها مردم تحت فشار و محروم است.

    از طرفی بودجه پیشنهادی دولت به مجلس، نشان دهنده این واقعیت است که سهم اکثریت مردم، در مقایسه با افزایش بودجه به نهادها و سازمان های نظامی- امنیتی و تبلیغاتی حاکم، و حتی معافیت اقلیت مرفه از پرداخت مالیات، ناچیزتر از قبل شده است و اراده ای برای تغییر این وضعیت از بالا مشاهده نمیشود.
    پیشنهاد تنها ۱۵ درصد افزایش حقوق در برابر تورم بالای ۴۰ درصد و اختصاص بودجه ۶ هزار میلیارد تومانی به جای ۳۰ هزار میلیارد تومان جهت همترازی حقوق بازنشستگان یعنی آب از آب برای ما تکان نخواهد خورد و این سیاست ها نه تنها کوچکترین تاثیری در بهبود شرایط زندگی ما نخواهد داشت، بلکه آینده تیره تری را نشان میدهد! بودجه ای که برای میلیونها انسان بیکار بعنوان ابرچالش این جامعه، اساسا” رویکردی ندارد.
    در مقابلِ سیاست بی تفاوتی دولت، نسبت به سرنوشت میلیون ها بازنشسته و مزدبگیر که هر ساله برایمان رقم زده می شود، راهی جز ادامه اعتراض و تجمع ومقابله با تبعیض و نابرابری، برای ما باقی نمی گذارد.
    با اتحاد و همبستگی تمامی شاغلان و بازنشستگان حول مطالبات مشترک و ایستادگی در برابر تحمیل شرایط مرگ تدریجی ، با برگزاری تجمع و سایر شیوه های اعتراضی تا تحقق مطالبات قانونی و مسلم خود پیگیر خواهیم ماند.

    وعده ی دیدار ما
    روز دوشنبه ۹۸/۱۰/۲ ساعت ۱۰ صبح، مقابل مجلس

     

    ١- گروه اتحاد بازنشستگان
    ٢- چالش صنفی معلمان ایران
    ٣-انجمن صنفی برق و فلزکار کرمانشاه
    ۴- شورای بازنشستگان ایران
    ۵-بخشی از بازنشستگان فولاد
    ۶-اتحاد بازنشستگان ایران
    ٧-گروه ١٩ اسفند
    ۸ – پایپینگ و اکیپ پروژه ای – آذربایجان
    ۹– معلمان هم آوا

     

  • بیانیه‌ی جمعی از فعالان زنان ایران در اعتراض به سرکوب و کشتار معترضین آبان 98

    ما جمعی از فعالان زنان در ایران ضمن اعلام همبستگی بااعتراضات اخیراعلام می‌داریم:
    اعتراض خیابانی در ایران نیز همچون همه دنیا حق مردم و سرکوب مردم به هر بهانه‌ای محکوم است. اعتراض حق ماست، به سرکوب و کشتار معترضین پایان دهید

     

    نئولیبرالیسم با شدت و ضعف سال‌ها است که خود را بر سیاست‌های اقتصادی کشورهای مختلف جهان تحمیل کرده است و در همه‌ی جهان به فلاکت و فقر مردم به‌ ویژه زنان دامن زده است. اجرای این سیاست‌ها سبب بیکاری و استثمار نیروی کار، محرومیت از خدمات درمانی دولتی و دسترسی کمتر به آموزش رایگان شده است.

    اجرای این سیاست‌ها، یک سویه‌ی ماجرا است، سویه‌ی دیگر ماجرا مقاومت و اعتراض مردم است. مقاومتی که به موازات سخت‌تر شدن شرایط زندگی هر بار گسترده‌تر شده است تا جایی که در خیزش آبان ماه، ده‌ها شهر کوچک و بزرگ را فراگرفت و چنان وسعت و گستردگی‌ای یافت که اقتدار طلبان چاره‌ای جز این ندیدند که به سرکوب شدید و عریان معترضان بپردازند. بر اساس آمارهای منتشر شده صدها نفر تاکنون جان باخته‌اند هرچند آمارهای غیررسمی از تعداد بیشتری خبر می‌دهد که برخی از آنان کودک هستند. ویدیوهای تازه منتشر شده نشان می‌دهند که چگونه محرومان که زمانی ادعا می‌شد ولی‌نعمتان این کشورند به رگبار بسته شده‌اند. اخباری که کم کم از دیوار سرکوب و سکوت می‌گذرند عیان می‌سازند که چگونه در شهری چون ماهشهر که نمونه واضحی است از تلاقی فرودستی قومی و طبقاتی، برای به خاک و خون کشیدن معترضان حتی از به میدان آوردن تانک نیز فروگذار نمی‌شود.

    در پی این اعتراضات تعداد زیادی از مردم بازداشت و راهی زندان‌های رسمی و غیررسمی شده‌اند. وضعیت زندان‌های رسمی حکومت که تحت نظارت سازمان زندان‌ها قرار دارد بنا بر اظهارات زندانیان غیرانسانی است و این شرایط در زندان‌های غیررسمی به مرز فاجعه خواهد رسید، همان‌طور که در سال ۸۸ افشای کهریزک نشان دهنده عمق فاجعه بود.

    آمارهای رسمی تعداد زندانیان را بیش از ۷۰۰۰ نفر اعلام کرده است که هنوز وضعیت آنان مشخص نیست. در سکوت خبری و شرایطی که ما حتی نام این هزاران تن را نمی‌دانیم خطر بزرگی جان این عزیزان را تهدید می‌کند. تلاش برای پروژه‌سازی و اخذ اعترافات اجباری تاکنون بارها از سوی نهادهای امنیتی اجرا شده و این بار نیز با توجه به سرکوب شدید در خیابان این پروژه با جدیت بیشتری صورت خواهد گرفت.

    ما جمعی از فعالان زنان در ایران ضمن اعلام همبستگی با مبارزات و اعتراضات اخیر علیه شرایط فلاکت‌بار اقتصادی اعلام می‌داریم: اعتراض خیابانی در ایران نیز همچون همه دنیا حق مردم و سرکوب مردم به هر بهانه‌ای محکوم است. ما خواهان آزادی بی‌قید شرط تمامی زندانیان سیاسی به‌خصوص بازداشت‌شدگان اخیر و دسترسی آزاد همه بازداشت‌شدگان به وکیل هستیم. ما همچنین ضمن اعلام همدردی با خانواده‌های کشته‌شدگان از آنان می‌خواهیم تا بر فضای ترس و تهدید فائق شده و شجاعانه خواهان محاکمه آمران و عاملان قتل عزیزان خود باشند و برای تحقق این خواسته خود را در کنار آنان می‌بینیم.

    آذر گیلانی، آذین رضاییان، آرش گنجی، آزاده کیان، آزاده مولوی، آیدا جودکی، احمد زاهدی لنگرودی، اعظم نجیبی، اکرم مهدیه، الناز انصاری، الهام عابد عبادی، الهام هومین‌فر، الهه امانی، الهه باقری، الهه فراهانی، اندیشه جعفری، باربد گلشیری، بنفشه جمالی، بهاران سواری، بهزاد امامی،‌ بیان عزیزی، بیتا حاجی صادقیان، بیتا طاهباز، بیژن پیرزاده، پرتو نوری‌علا، پرستو اله‌یاری، پرستو بیرانوند، پرستو قربانی، پروانه قاسمیان،‌ پروین ضرابی، پروین همتی،‌ ترانه روستا، جلوه جواهری، چنور مکی، حمیدرضا زاهدی، داوود نوائیان، دلارام علی، دنیا امیری، رز بهرامی، رضا دهقان، رضا فانی یزدی، رقیه رضائی، روحی شفیعی، رودابه امیدیان، زارا امجدیان، زهره اسدپور،‌ زهره دهقان،‌ زیبا میرحسینی، زینب الوندی، زینب نظری،‌ ژاله روح‌زاد، ژاله سالاری، سارا صحرانورد فرد، ساناز محسن‌پور، سپیده انتظامی، سپیده جدیری،‌ سپیده رضوی، سمانه سوادی، سمانه عابدینی، سهیلا وحدتی‌بنا، سودابه فرخ‌نیا، سوسن طهماسبی، سوما رستم‌پور ، سیما شاه‌عباسی، سیمین فروهر، شعله ایرانی، شقایق وحیدی، شکوفه اکبری، شکیبا عسگرپور، شمیم شرافت، شهلا هویدا، صبرا رضایی، صدیقه پاک‌ضمیر ، ضیا زمانسرایی، غزال محسن‌پور، غزال مرادی، فاطمه ترابی، فاطمه کریمی،‌ فاطمه میراعلمی، فتانه عبدالحسینی، فخری شادفر، فرانک فرید، فرخنده جعفری، فرزانه راجی،‌ فروغ رفیعی، فروغ سمیع نیا، فروغ عزیزی،‌ فریدا صبا، فریده گشتاسی‌پور، فری روشن،‌ فرید قدمی، فریدا آفاری، فریسا آذر، فیروزه مهاجر،‌ کامران طاهباز،‌ کاوه مظفری، کیمیا مهدیپور، گلاله بهرامی، گلشن فیال،‌ لی‌لی الیکایی، مجید ملکی، محبوبه حسین‌زاده، محبوبه عباسقلی‌زاده، مرتضا حسینی، مرضیه شکیبا،‌ مریم رحمانی، مریم اشرافی، مریم رضایی، مریم روستایی صفت، مریم زندی،‌ مریم میرزانژاد، مریم واحدی، معصومه وطنی، ملاحت مدنی، منصور اطمینان،‌ منصوره شجاعی، منیره برادران،‌ منیژه فروزنده، منیژه نجم‌عراقی،‌ مهتاب محمودی، مهرداد فلاحی، مولود حاجی‌زاده، مولود محمدی، مونا آفاری، مونا محمدزاده، مهرانگیز کار، مینا پاکدل، مینا صفار سفلائی، مینو حیدری (کیامان)، نازلی فرخی، ناهید جعفری، ناهید میرحاج، نرگس صحرانوردفرد، نسترن موسوی، نسرین سرحدی، نفیسه محمدپور، نوشین کشاورزنیا،‌ نیره توحیدی، هدا امینیان، وحیده مولوی، یاسمین حشدری

     

     

  • واشینگتن در کمال بی تفاوتی جهانی، شهر سازی های استعماری اسرائیل را “قانونی” اعلام می کند.

    سیلون سیپل

    اوریان 21، 27 نوامبر 2019

    ترجمه بهروز عارفی

    شناسائی رسمی “قانونی بودن” مستعمره نشین های اسرائیلی [موسوم به کولونی]، اقدام جدید دونالد ترامپ در پشتیبانی از سیاست افراطی تل آویو است.

    سه روز پس از این که مایک پومپئو وزیرامور خارجه آمریکا در 18 نوامبر اعلام کرد که  دولت  آن کشور حضور شهرک‌های اسرائیلی را در سرزمین های فلسطینی اشغال شده “مغایر” با حقوق بین المللی یا به زبان دیگر غیرقانونی ارزیابی نمی کند، هیچکس در صحنه یبن المللی از چنین اظهاراتی اظهار نگرانی نکرد.

    درست است که بانی این تصمیم – دونالد ترامپ – و بهره مند اصلی آن، بنیامین نتانیاهو در این روزها به دلیل دیگری صفحه اول رسانه ها  را به خود اختصاص داده اند: یعنی هر دو متهم به فساد  شده و در معرض خطر سقوط بودند. اما، در واقعیت، حتی پیش از طرح هم زمان این دو خطر برای دو “دوست”، از نگاه جامعه بین المللی، تغییر موضع آمریکا در مورد ماهیت حقوقی شهرک های اسرائیلی، تاحدودی قابل پیش بینی بود. این موضوع و به طور کلی، تحولات مناقشه اسرائیل-فلسطین از نگاه بسیاری، اهمیت چندانی ندارد.

    “هدیه” زهرآلود جدید

    باوجود این، پس از ترک پیمان هسته ای با ایران، پس از شناسائی اورشلیم (بیت المقدس) به عنوان پایتخت اسرائیل و انتقال سفارت آمریکا به آن شهر، پس از شناسائی رسمی الحاق فلات سوری جولان به اسرائیل، ، پس از توقف کمک مالی به آژانس سازمان ملل برای حمایت از پناهندگان فلسطینی (UNRWA)، پس از بستن دفتر نمایندگی سازمان آزادی بخش فلسطین (ساف- PLO) در واشینگتن، “قانونی شناختن” شهرک های استعماری (کولونی ها) در سرزمین های اشغالی فلسطین، تصمیم بااهمیت جدیدی  در فهرست “هدیه” های دولت ترامپ به متحد اسرائیلی اش است.

    هر بار برای رئیس جمهوری آمریکا هدف مورد نظر یکسان است: از سوئی، به جناح قاطع پایه ی انتخاباتی خود متشکل از ناسیونالیست ها، مسیحی های انجیلی و سفید پوستان برتری طلب نژادی تضمین جدیدی می دهد ( دراین سه گروه انسانی، خواست یکی الزاما  به دیگری نیز اختصاص ندارد، مثلا  در مورد شهرک های اسرائیلی هدف اصلی، کسب رضایت انجیلی هاست)، و از طرف دیگر، تحکیم موقعیت بنیامین نتانیاهو برای حفظ برتری اش در صحنه سیاست داخلی اسرائیل است.

    از نگاه استراتژیکی (راهبردی)، این هدیه ها  همچنین ناشی  از اراده ای مشترک  این دو است: نابود ساختن چارچوبی که معیارهای حقوق بین المللی را از زمان پایان جنگ دوم جهانی پایه گذاری کرده است.

    فروپاشیِ حقوق بین المللی

    یادآوری کنیم که در زمان ریاست جمهوری چند رئیس جمهور آمریکا از جمله ریگان، ایالات متحده در شورای امنیت رای ممتنع داد تا قطع نامه ای درباره اجرای کنوانسیون ژنو در سرزمین هائی که اسرائیل اشغال کرده، با رای 14 نماینده و بدون مخالف تصویب شود. این قطع نامه ها به طور منظم اسرائیل را به عنوان “قدرت اشغالگر” مورد انتقاد قرار داده و به ویژه ایجاد شهرک های استعماری را ممنوع کرده است. هربار ، مقام های عالی سازمان ملل ، این کنوانسیون را شامل “سرزمین های فلسطینی که اسرائیل در سال 1967 اشغال کرده و از جمله بیت المقدس و نیز دیگر سرزمین های عربی” دانسته اند.

    قطع نامه 2334 شورای امنیت  که آخرین نمونه از این  قطع نامه هاست، در 16 دسامبر 2016، اندک زمانی پیش از پایان ریاست جمهوری اوباما  به تصویب رسید.  این قطع نامه  تاکید می کند که ایجاد شهرک های اسرائیلی هیچ مبنای حقوقی نداشته و نقض آشکار حقوق بین المللی و مانعی بزرگ در زمینه رسیدن به راه حل دو دولت  و برقراری صلحی کلی، عادلانه و پایدار است.

    در طول پنجاه سال گذشته، با سیاست دولتی  برنامه ریزی شده برای غصب املاک  خانه های فلسطینی (و به قول سازمان ملل  “و دیگران”)،  ایجاد این شهرک های اسرائیلی میسر گشته است. اگر این غصب ها در مصوبه های سازمان های وضع کننده ی حقوق بین المللی ثبت نشود، آن ها به چه دردی می خورند؟

    دولت های دیگر این خط مشی را دنبال نمی کنند

    با توجه به این موضوع، می توان ملاحظه کرد که در صحنه بین المللی ، سیاست ترامپ تاثیر فوری چندانی نداشته است. طی دو سال، هیچ دولتی در جهان، تقریبا هیچ یک از تصمیم های وی درباره حوزه اسرائیل-فلسطین را دنبال نکرده اند. هیچ دولتی تا کنون سفارت خود را از تل آویو به بیت المقدس منتقل نکرده ، حتی دولت هائی که نسبت به ایده های رهبران اسرائیل نظر مساعد دارند (برای مثال، مجارستان، برزیل، هند یا فیلیپین)*

    هیچ دولتی الحاق جولان را به رسمیت نشناخته است.  حدس می توان زد که “قانونی” شدن اعلام الحاق شهرک ها نیز چنین پیامدی خواهد داشت. کمتر دولتی با این بینش توافق دارند و شاید هم هیچ دولتی. اما، با این همه، ابتکار جدید ترامپ پیش پا افتاده نیست. این نکته ممکن است پیش درآمد الحاق سرزمین های دیگری باشد –  به ویژه اگر بنیامین نتانیاهو موفق به حفظ قدرتش شود، امری که نمی توان کاملا منتفی دانست، حتی اگر پس از اتهام او به فساد، تقلب و سوء استفاده از اعتماد در روز بیست نوامبر، بعید است.

    آیا به سوی الحاق سرزمین های فلسطینی می رویم؟

    زیرا با چشم انداز انتخابات آینده، در صورتی که نتانیاهو همچنان رهبر حزب لیکود بماند، او قصد دارد علاوه بر  این که الحاق سرزمین های جدید فلسطینی، (نظرسنجی ها نشان می دهند که اکثریت افکارعمومی یهودی با این ایده موافق  هستند)، به اسرائیلی ها وعده دهد، و نیزبه منظور حفظ موقعیتش در صورت انتخاب نشدن مجدد مستاجر کنونی کاخ سفید [یعنی ترامپ]، انتظار دارد که ترامپ پیش از انتخابات آینده ریاست جمهوری آمریکا در کمتر از یک سال دیگر، هدیه دیگری به او بدهد. الحاق کل یا بخشی ازدره اردن با حمایت آمریکا و حتی بیشتر از آن یعنی سراسر “ناحیه C” در کرانه باختری (معادل 62 درصد این سرزمین که فقط 10 درصد جمعیت فلسطینی ساکن آن هستند)، اوضاع او را به راه خواهد انداخت. او پیش از این نیز، هنگام دو کاررزار انتخاباتی پیشینِ سالِ جاری، از این گزینش صحبت کرده است.  حتی اگر او  سرِ کار نباشد، اردوگاه استعماری حامیِ او، دوباره این ایده را در جریان کارزار انتخاباتی آینده مطرح خواهد کرد. در هر حال، جناح مخالف او، یعنی “آبی-سفیدِ” راست میانه مانعی ایجاد نخواهد کرد. رهبر این جناح، بِنی گانتس، رئیس پیشین ستاد ارتش، چون نتانیاهو از ترامپ برای “قانونی کردن” شهرک ها تشکر کرده است. در مورد دره اردن و “بلوک” های بزرگ شهرک ها (که همگی در ناحیه C واقعند)، گانتس نیز چندبار اعلام کرده که باید این ناحیه ها را ضمیمه اسرائیل کرد.

    بدین ترتیب، در وضعیتی که “روند صلح” اسرائیل-فلسطین به حالت مرگ مغزی گرفتار است، اسرائیل درصدد است کارزار فتح سرزمین ها را به طور منظم ادامه داده و جامعه فلسطینی ساکن ان را تکه تکه بکند. این پرسش کاملا درست است که از سیاستِ ترامپ در خاورمیانه چه چیزی باقی خواهد ماند، یعنی از شناسائی عمل انجام شده اسرائیل از سوی واشینگتن در صورتی که ترامپ صحنه سیاست را ترک کند، چه باقی خواهد ماند؟ می توان تصور کرد که دولتی از حزب دموکرات شناسائی “قانونی بودن” شهرک ها یا الحاق جولان را لغو خواهد کرد. اما آیا او جرات خواهد کرد شناسائی رسمی اورشلیم (بیت المقدس) به عنوان پایتخت کشور و انتقال سفارت را نیز الغا کند؟ با توجه به سنگینی نمادین این امر در ایالات متحده و وعده های مکرر چند رئیس جمهور برای انجام این کار، این کار کمتر امکان پذیر به نظر می رسد.

    ضدیت فزاینده دموکرات های آمریکائی

    باوجود این، تاثیرات سیاست ترامپ در داخل ایالات متحده نیز بیش از پیش پدیدار می شود. و این وضع همیشه به سود اسرائیل نیست. به ویژه، افزایش حمایت  از سیاست استعماری اسرائیل موجب بالارفتن ضدیت فزاینده و فعال در درون حزب دموکرات شده است. بحث و جدل های اخیر میان نامزدهای دموکرات برای انتخابات آینده ریاست جمهوری آمریکا نشان داد که این گرایش و سخنگویانش (به ویژه برنی ساندرز و الیزابت وارن)، با موفقیت روبرو هستند؛ این نکته موجب هراس  دستگاه حزب شده و آن ها برای جلوگیری از پیروزی یکی از این افراد در انتخابات مقدماتی درون حزبی ضدحمله ی شدیدی را آغاز کرده اند. با همه این ها، هر ابتکار جدید ترامپ، که با تحسین اکثریت طبقه سیاسی اسرائیل  مواجه می شود، پایه  دموکرات و به ویژه جوانان را از پشتیبانی اسرائیل دور می کند.

    درماندگی و تسلیم اروپا

    اما در مورد اروپا، اگر بگوئیم که طبق یک نظر سنجی، درماندگیِ تسلیم آمیز آن “بدتر از جنایت و خطا” است، و حتی فراتر از آن. گرچه پس از اظهارات مایک پومپئو، فدریکو موگارینی، از طرف اتحادیه اروپا موضع رسمی اروپائیان را یادآوری کرد:

    “هر نوع فعالیت مستعمره سازی [در سرزمین های اشغالی به دست اسرائیل] پیرو قانون بین المللی غیرقانونی بوده و راه حل مبتنی بر دو دولت و چشم انداز صلحی پایدار ، برپایه ی قطع نامه 2334 شورای امنیت را از بین می برد.”

    و نیز گرچه یک هفته پیش از آن، دیوان داوری اتحادیه اروپا با حُکمی اسرائیل را  ملزم به برچسب زدن محصولات سرزمین های اشغالی کرد، مشکل است که بپذیریم که اروپا واقعا خواهان اجرای حقوق بین المللی در خاورمیانه است. زیرا این اظهارات و احکام  از یک قرن و نیم پیش فراوان صادرشده ، بی آن که پیامد عملی واقعی داشته با شد و  درعمل  به کشوری چون اسرائیل اجازه می دهد که طوری رفتار کند که گوئی چنین قوانین و تصمیماتی وجود خارجی ندارند. با در نظر گرفتن، مداخله های یک جانبه دولت ترامپ در مناقشه اسرائیل-فلسطین، می توانستیم تصور کنیم که اتحادیه اروپا قادر به استفاده از این اوضاع برای جا انداختن خود به عنوان موتور راه حلی پایدار برای این کشمکش است. یعنی، راه حلی که ، به هر شکلی که باشد، بر شناسائی برابری حقوق و شرافت دو طرف متخاصم  متکی باشد. متاسفانه، واقعیت این ست که ملاحظه می کنیم که اتحادیه اروپا قادر نیست از مرحله ی “سخنان بی محتوا” فراتر رود.

    ——-

    https://orientxxi.info/magazine/colonies-israeliennes-legalisees-par-washington,3446

    * اندکی پس از انتشار  این مقاله (به زبان فرانسه)، پسر بولسونارو، رئیس جمهور فاشیست مآب برزیل در سفری به اسرائیل، در کنار نتانیاهو از تصمیم پدرش برای انتقال سفارت برزیل به بیت المقدس صحبت کرد ولی این کار هنوز عملی نشده است. م