دسته: دیدگاه‌ها

  • بحران بیکاری در ایران منجر به طغیان اجتماعی میگردد!

    امین بیات

    بحران بیکاری، فقر و گرانی قادرند در دراز مدت  ثبات اجتماعی،سیاسی و اقتصادی را در معرض تهدید و شکندگی کامل قرار بدهند، زمانی که نرخ در صد بیکاری همانند اکنون در ایران بالا باشد ، تاثیر منفی  و مستقیم  آن بر پیکر جامعه از هر لحاظ قابل رویت و لمس میباشد ، و میتوانند منجر به طغیان اجتماعی علیه جمهوری اسلامی ، گردد.

    از آنجائیکه دولت رانت خوار جمهوری اسلامی هم  به  لحاظ  نا کار آمدی و سیاستهای اشتباه مهار جمعیت  و عقب ماندگی فکری و نداشتن برنامه  جهت رفاه عمومی، نرخ بیکاری با نرخ  قابل پذیرش با نرخ  رشد اقتصادی بمراتب چند برابراست، وبا توجه به ابعاد بسیار بالا و گسترده بیکاران ، که چه بصورت رسمی و چه بصورت آمار پنهانی ، آنهم با شرایط  خالی بودن خزانه  کشور در حالت اعمال تحریم های کمر شکن ، وقادر نبودن دولت به فروش نفت و صادرات و واردات ، کم کم حفظ  شرایط لرزان فعلی با مصرف ذخیره ارزی کشور برای  زنده ما ندن حد اقل اقتصاد  و ادامه  سیستم  موجود، دستگاه هیئت حاکمه را با چالش های عظیم و غیر قابل حل، مواجه ساخته است.

    حل معضل بیکاری:

    در حال حاضر که در مجموع معضل بیکاری گریبان گیر میلیونها  نفر ایرانی شده  و همچنین گریبان  و گلوی  دست اندر کاران رانت خوار جمهوری اسلامی را میفشارد که آخرین نفسها رامیکشد، و بدون تغییرات بنیا دین  و راستین و بدون کلک در دخالت ساختار سیاسی ، ادامه حیات  اقتصادی  رژیم  غیر ممکن  است، اما ترفندهائیکه رژیم بکار میبرد فروش سرمایه های ملی، واگذاری تمامیت ایران به زیر یوغ حزب کمونیست چین و دولت روسیه، یعنی برای نجات خود و ثروت باد آورده دزدیده شده ازسفره مردم، کشور را مستعمره چین و روسیه میکنند :

     – در هر کشوری از جمله ایران  جمعیت  فعال  و طالب گرفتن  کار افراد  مابین  سن 18  تا 65 سالگی  است، که آمادگی کارکردن رادارند یعنی شغلی راآموخته اند، یا کسب و کاری را راه اندازی کرده اند، ،  و البته  دانش آموزان ، دانشجویان، زنان خانه دار، معلولین و غیره را نباید جزو جمعیت فعال آماده کاربه حساب آورد.

    در صد نرخ بیکاری نسبت بیکاران به جمعیت فعال کشور حساب میشود، جمعیت فعلی ایران که بالغ بر 85  میلیون نفر است،اگرجمعیت فعال آن 30 تا40 میلیون نفر باشد جمعیت بیکارحدود 25% تا 30% جمعیت فعال کشور است، سران رژیم تلاش میورزند آمار بیکاری را در کشور کم نشان دهند، و این درحالیست که بحران بیکاری فاجعه بار و مردم در تدارک طغیان عمومی هستند.

    در ایران سالانه بیش از سیصد هزار نفر فارغ التحصیل  دانشگاهی  وارد  بازار  کار میشوند، اما  در شرایط  بسیار بحرانی اقتصادی و سیاسی حاکم بر جامعه  با تحریم اقتصادی بین المللی ، تعداد بسیار اندکی  وارد  بازار کار کشور میگردند و بقیه به لشگر بیکاران افزوده میگردند، بخشی نیز از سر ناچاری و بیکاری و پیدا نکردن کار مجبور به خارج شدن از کشور میشوند، که این عوامل موجب افزایش هر ساله تعداد بیکاران  شده  و کل سیستم  را با چالش لاینحل  اجتماعی، سیاسی و اقتصادی روبرو کرده است.

    نرخ بیکاری زنان که نیمی از جمعیت کشوررا تشکیل میدهند بسیار بالاست ، این نرخ بیکاری درحال حاضربیش از 70%  جامعه زنان را در بر گرفته است.

    نرخ بیکاری در روستاها بمراتب بالاتراز نرخ بیکاری در شهرها است، و اغلب کشاورزان در فقر و فلاکت بسر میبرند، واکثر جوانان آنها درحاشیه شهرها در گرسنگی و بیکاری بسر میبرند، و به آنها تعداد بیشماری از جوانان  افغانی نیز اضافه شده است، به اضافه دهها معزل دیگر.

    با این توصیف چشم انداز آینده ی بیکاران در ایران ، چگونه دیده میشود؟

    از آنجا که نرخ رشد سالانه ی جمعیت ایران رو به افزایش است و پیامدهای  غیر استاندارد وبا ندانمکاریهای عقب مانده و پوسیده ی مذهبی نیز آلوده است، انفجار روز افزون جمعیت رو به رشد و غیر قابل  کنترل  شده است و از جانب دیگر نیروی کار بطورغیرمترقبه رشد میکد،  که اینهم قابل کنترل نیست، یعنی جویندگان کاردرایران برایشان اگر وضع به  اینصورت ادامه  پیدا کند که  ادامه خواهد داشت، چشم  انداز روشنی دیگری دیده  نمیشود، و بخشی مجبور به مهاجرت اجباری برای جستجوی کار جهت  زنده  ما ندن خواهند شد  و این در حالیست که  در اروپا هم  وضع  اقتصادی بخصوص بعد از شیوع کرونا نا مطلوب شده و از ورود بیکاران با عناوین مختلف جلو گیری میکنند.

    بیکاران پنهان:

    بیکاران پنهان بمعنی این است که جمعیت کشور که بطور رسمی  مشغول  کار میباشند  و در آمد ماهانه دارند ، اما این درآمد کفاف زندگی آنها را نمیکند ، و کاراضافه آنها موجب افزایش تولید نمیشود ، علاوه بر بیکاران آشکار و معمولی و ثبت شده، بیکارا ن ثبت نشده  به آنها اضافه میگردد که  بطور رسمی  تعداد  در صد رسمی بیکاران  را مشخص نمیکند، طی سالهای اخیربه این طیف بیکاران پنهان بسیار افزوده شده است.

    بطور رسمی و معمولی تولید نا خالص ملی در ایران توسط  شاغلین کار  ایجاد میگردد، بیکاران  پنهانی  در کشور  تعدادشان به میلیونها نفر میرسد ، که این بیکاران بطور کلی از چرخه ی تولید خارجند.

    برای اینکه جلوی رشد بیکاری آشکار و بیکاری پنهان گرفته  شود ، بطور روشن  نیازمند رشد نرخ  تولید  مثبت میباشیم که در سالهالی گذشته رشد منفی داشته ، است.

    تدابیر جهت کنترل بیکاری در جمهوری اسلامی  بهیچوجه انجام نمیگیرد، موسسات  دولتی و حتا خصوصی  برای آموزش حرفه ای به بیکاران وجویندگان کار که تعدادشان روزافزون است، ارائه داده نمیشود. بهیچوجه موسسات اطلاع رسانی جهت جویندگان کار با خدمات از طریق وزارت کار و جمع آوری  اطلاعات لازم  جهت متقاضیان کار در سطح کشور ، مورد توجه خاص قرار نمیگیرد، مثلا معافیت مالیاتی ، کمکهای بیکاری، کمک بیمه  و بهداشت  نگرفتن مالیات بر درآمد، بالا بودن بهره وام جهت تولیدات کوچک، رویهم رفته  یک سیاست ضدمردمی در سیستم حاکم است.

    ایجاد مشاغل جدید:

    در سیستم جمهوری اسلامی با  قرار ندادن ارز خارجی  که البته امروز ندارند، در اختیار شرکتهای  خصوصی که با بر پائی و راه اندازی آنها بخشی از درصد بیکاران را کاهش دهند، یعنی پروژه های مخصوص کار آفرینی در بخش خصوصی تنها  در اختیار وابسته گان به  مذهب  و دولت  مذهبی  رانت خوار قرار داده  شده، و در مناطق  توسعه نیافته  و عقب نگهداشته شده، اصولا توجهی نمیشود و اقدامی برای بهبود کاریابی انجام نمی گیرد، بیشتر با رشوه  و توسعه کاربه افراد واگذار میشود، و نرخ  بیکاری در اینگونه مناطق سر سام آور است، در حقیقت مردمان ایران را آگاهانه بسوی فقر و تنگدستی و فحشا میکشانند، نمونه اخیر اینگونه کارآفرینی  در مشهد بود که “استان  قدس رضوی”  با هزاران میلیارد دلار سرمایه  زیر پوشش اسلام  و تحت  نظر خامنه ای و علم الهدا اقدام  به  باز کردن صیغه خانه ها وبه زبان عام فاحشه خانه در کنار مرقدامام هشتم برای رفاه حال عربها و در آمد آن  برای خامنه ای و علم الهدا وآستان قدس، و همچنین “بنیاد مستضعفان” در خدمت اینگونه کاریابی فعالند و در خارج بنیاد علوی با  هزاران میلیارد سرمایه در خدمت تروریسم بین المللی و سر مایه گذاری در قمار خانه ها، کازینو ها و خرید هتلهای لوکس و…مشغولند.

    عوامل بنیادی بحران بیکاری:

    _ اقتصاد جامعه کلن  زیر نفوذ و سیطره وابسته گان به  دولت  مذهبی است  مانند آستان قدس  رضوی و هزاران شرکت  زیر مجموعه آن که این شرکتها  و خود آستان قدس در گسترش  فساد و دزدی و در دستگاههای اداری  و رانت خواری در سطح جامعه بزرگترین جنایت راعلیه بیکاران و بطور کلی علیه قاطبه مردم ایران انجام داده اند.

    _ بازار ایران توسط عده ای رانت خوار و سرمایه دار وابسته به دولت و بدون برنامه به رشد بازار کار به چپاول ثروت مردم میپردازند.

    _ بانکها که بزرگترین دزدان ثروت مردم هستند ، پس انداز مردم را در سوریه و لبنان و عراق بردند و مسبب بی اعتبار شدن پول ملی در برابر ارز خارجی گردیدند، که اکثرا وابسته به استاندارد بانکی بین المللی و دارای برنامه ناهنجاریهای ساختاری از جمله بهره  و سرمایه گذاری هستند و بزرگترین جنایت را علیه مردم در طول چهل سال  حاکمیت ننگین اسلامی انجام  داده اند.

    _سیاست دولت درمورد ارز خارجی وتجارت خارجی که دراختیار پاسداران واسگله های بدون کنترل ونه پرداختن مالیات، چپاول ثروت و مسبب تورم و به تنه چیزی که توجه ندارند رشد اقتصاد و کم کردن رشد بیکاری است، و تنها میتوان ادعا کرد که این جماعت دشمنان بیکاران و کارگران و زحمتکشان مردمان ایران، میباشند.

    _ در بخش آموزشی و دانشگاه ، ورد و خروج  و گرفتن مدرک هیچگونه  قانونی حاکم  نیست اکثر قریب  باتفاق آخوند ها و سران پاسداران دارای مدارک  قلابی ، جعلی هستند و شغل های پر در آمد و بدون باز دهی در خدمت بهبود اقتصاد، میباشد، در کل کشور بعلت نبود آزادی سیاسی ، کارآیی و سرمایه گذاری پائین  ترین کارآفرینی را  

    از خود  نشان داده اند.

    _ بخش خصوصی و سرمایه گذاری توسط این بخش، در این سالها بهیچوجه مورد توجه قرار نگرفته و همه روابط و سرمایه گذاری قلابی توسط بخش دولتی سپاه و زیر مجموعه آن بنفع جیب خود انجام گرفته است.

    _ تا قبل از تحریم ها مسئله اقتصاد،  وابسته به فروش نفت بود  و تکنولوژی سرمایه داری نیز در کنار فروش نفت بصورت مونتاژ و غیره تا حدودی اقتصاد رابه جلو میبردند اما بعد از تحریم های بین المللی همه روابط اقتصادی در حالت رکود مطلق بسر میبرد و اگر تحریم های جهانی مجددا برقرار شود فاتحه اقتصاد خوانده خواهد شد و ملاها  و پاسداران یا باید به قتل عام میلیونها معترض و بیکار دست بزنند یا بساط ترور و خفقان را بر چینند و یا  به عتبات  و سوریه بروند در غیر اینصورت با مردم بیکار و گرسنه در خیابان خواهند جنگید.

    _ فرار مغز ها:

    فرار مغز ها، یکی از جنایتکار ترین متد سیستم جمهوری اسلامی  علیه بیکاران و متخصصین است که موجب  ترک وطن آنها میشود، تحریم اقتصادی، بی ثباتی سیاسی مسبب رشد بیکاری گردیده است وصدالبته سرمایه داری جهانی بدنبال چنین شرایطی میباشد، برنامه های درازمدت توسط “صندوق بین المللی پول” و” بانک جهانی”به سردمداران رژیم دیکته شده و جمهوری اسلامی از روی ناجاری مجبور به قبول کلیه ی برنامه های جنایتکارانه  و ضد مردمی  و ضد کارگری امپریالیسم، میباشند.

    در ایران بدون تغییرات بنیادین در ساختار سیاسی کشور هیچگونه راه حل میانه ویا کناری نیست ، و باید این  رژیم از اریکه قدرت سیاسی و اقتصادی دستان خون آشامش کوتاه گردد، تا روزنه های امید به روی مردم باز شود.

    یعنی ناهنجاریهای بازار کار  از جمله قانون ارتجاعی کارو کلن تمام قانون اساسی رژیم که تماما ضد  مردمی و ضد کارگری است پاره کرده به فاضلاب بیندازند، اتحادیه های مستقل کارگری و آزاد برای فعالیت در آینده فعال شوند، و نیروهای ماهر  متخصص مردمی در سراسر کشوردر مدارس و دانشکده های فنی با حقوق برابرتعلیم و تربیت شده و تحمیل ایدئولوژی کنار گذاشته شوند.

    سیاست پرداخت “یارانه”:

    یک سیاست ضد مردمی و ضد کارگری در جمهوری اسلامی است که  در اثر بیکاری اقشار مختلف جامعه  از فارغ التحصیل تا کارگران  کارخانجات برای جلو گیری از اعتراض گسترده مردم مجبور به پرداخت یارانه بخوانید صدقه  یارانه در کمترین و بی ارزش ترین مقدار بمردم پرداخت میکنند با انواع  توطئه و تمسخر ، یارانه از جمله عرضه سبد کالا بعنوان خدمات با توجیها ت بیشرمانه ” حمایت ازاقشار کم درآمد” که بگفته سردمداران رژیم بالغ بر  30 میلیون نفر میباشند و باصطلاح در امر مبارزه با فقر توجیه میکنند، پرداخت این یارانه ها سبب میشود که قیمت ها  نتوانند هزینه واقعی خانواده ها را روشن کند.

    یکی از مسائل مهم درآینده حذف این “یارانه “ها یا صدقه هاست، که دوام آن موجب وخیم ترشدن اوضاع اقتصادی می گردد،اگراین در آمد بعنوان پرداخت یارانه  صرف سرمایه گذاری و رشد ترمیم اقتصاد جامعه شود،افزابش تولید موجب افزایش شغل و کاهش بیکاران میگردد.

    البته پرداخت یارانه انواع و اقسام دارد: جمهوری اسلامی در توزیع  پرداخت یارانه میان مردم غیر مستقیم ترکیبی ازیارانه های ، کنترل قیمت ها، سهمیه بندیها، در مجموع  کالاهای مورد مصرف روزانه مردم ،  و غیره  همچنین قیمت برق، آب و غیره  کالاهائی مانند نان، شکر، روغن، برنج، شیر،دارو و… توسط موسسات باصطلاح سازمان حمایت از مصرف کننده زیر نظر مجلس و امروز بصورت آشکار زیر نظر مجلس نظامی امنیتی تامین، میگردد.

    دولت نا مشروع بخش اعظم در آمد ارزی را با نرخ 4200 تومان در مقایسه با ارز 25000 تومان درحال حاضردر اختیارافراد وابسته بدولت و رانت خواران قرار میدهد که مثلا کالای مورد نیاز جامعه رابا ارز ارزان 4200 تومانی وارد کنند یعنی یک نوع کلا ه برداری شرعی  پرداخت یارانه غیر مستقیم به واردات را  دارا میباشد  که به  افراد وابسته بدولت پرداخت میشود و رذیلانه اعلام میکنند که فلان مبلغ به کشور برگشت داده نشده، است.

    سیستم یارانه در جمهوری اسلامی زیان بزرگی را به اقتصاد  کشور تحمیل کرده است  و باعث به هدر رفتن منابع مالی و اقتصادی و بکاربری نا مطلوب آن  در جامعه  بوده یعنی بجای پرداخت ” یارانه” سیستم بیمه ی امنیت  و رفاه اجتماعی مستقل  جایگزین آن شود.

    نامه بجا مانده از یک جوان ایرانی برای پدرش:  

    چند وقت پیش جوانی بام مسعود کرامت  اقدام به مهاجرت به استرالیا می کند و دیگر هیچ خبری از او به خانواده   و دوستانش نرسید.

    پیگیری خانواده اش براین  نتیجه ختم شد که به احتمال زیاد در راه مهاجرت جانش را از دست داده است.

    نامه:

    “بابای خوبم یادت هست می گفتی دوست داری مرد شدنم را  ببینی؟  مرد شدم  بابا جان،  از مردی هم  عبور کردم، پسرت امسال به سی سالگی رسید، اینهفته خواهم رفت شاید برای همیشه، می خواهم حاصل سی سال از زندگیت را ببخشی  که حرفهایت را زمین گذاشت.

    نمی توانستم جواب حرفهایت را بدهم اما حرفهای خودم را برایت میفرستم تا بعد از رفتنم بخوانی.

    بابا جان  تو  در سن سی سالگی چندین سال تجربه داشتی من  در سی سالگی چندین سال امید  و آرزو. تو در سی سالگی خانه داشتی و پس انداز ی ، روی خندان و چهره ای جوان  و من یک کفش آهنی  که با آن بدنبال کار گشتم و موهای تنگ شده وتارهای سپیدش مابینش. تودرسی سالگی یک مرد بودی ، یک همسر بودی ودرکوچه وخیابان با غرور قدم بر میداشتی و من هر روز ریش و سبیلم را میزدم تا کمتر مسخره شوم، در کوچه ها با سرعت  حرکت میکنم تا سرزنش ها و حرف مفتها را کمتر بشنوم. تو درسی سالگی درآغوشت مادرم را داشتی و برادر هشت ساله ام را و من یک دنیا حسرت وبالشت خیس از اشکهای شرم شبانه. تو در سی سالگی هفت هشت کلاس سواد داشتی  و هشت کرور افتخار و من فوق لیسانس دارم  که بخاطرش  تحقیر می شوم. تو در سی سالگی کشوری  داشتی  که پیشرفتش مثال  زدنی بود و من کشوری که  بسرعت جلو افتادن  کشور ها  از آن مثال  زدنیست. تو در سی سالگی  کشوری داشتی صلح طلب  با یک جهان دوست و من کشوری دارم سلطه طلب با یک جهان دشمن و تهدید و ارعاب از شش جهت. تو در سی سالگی  نظم و نظام اقتصادی را تجربه می کردی ومن اقتصاد مقاومتی راهمراه با اختلاس  و وابستگی . تو در سی سالگی حاکمی داشتی که ده ها سال بعدت را برنامه ریزی کرده بود  و  من حاکمی دارم  که  در مقابل ما فقط به گفتن شرمنده ام اکتفا کرد، وعده ظهور میدهد و نسل نگران و وحشت زده بعد ازمن را به زاد و ولذ  تشویق میکند. تو در سی سالگی داعیه انقلاب داشتی و من دغدغه یک لقمه نان جدا از سفره خجالت  بار پدر. من میروم نه برای کار، نه برای موفقیت و رفاه ، میروم تا نگاههای غمگین مادرم، آرزوها و حرفهای فرو خفته تو و پرسشهای ابلیس گونه مردم پیش از این زجرم  ندهد. ترجیح میدهم  در غربت آواره شوم  تا در یکی از ثروتنمد ترین کشورهای جهان مثل یک سگ ولگرد زندگی کنم  فرزند  تو  مسعود کرامت . “

    یادش گرامی باد

    20.09.2020

     

     

        

     

       

  • دموکراسی به زبان ساده

    جهت آموزش شانزده سال به بالا و بویژه

    آن دسته از «روشنفکران»ی که در دوران جنگ سرد گیر کرده اند

    هادی میتروی

    دموکراسی امری ست که از یونان باستان تا امروز ذهن «شهرنشینان» را بخود مشغول کرده است.
    این واژه ترکیبی از دمو و کراسی ست که به مردم و حکومت ترجمه می شود و به دری آنرا نظام «مردم حکومتی» می توان ترجمه کرد.
    هسته اصلی چنین نظامی برای اداره شهر، تشکیل مجلس و یا مجالسی از نمایندگان مردم و ثروتمندان و مالکان، جهت اداره امور شهر بوده است.
    این شیوه شهرداری، با تکامل جوامع بشر و کشف نیروی بخار و انقلاب صنعتی بصورت شیوه مناسب حکومتی در کشورهای سرمایه داری غالب می شود و تا امروز هم همین شیوه اداره امور کشورهای سرمایه داری جهان است و چه در نظام های موروثی و چه در جمهوری های سرمایه داری، هنوز از این شیوه برای اداره امور شهرها و کشور هااستفاده می شود.
    بدنبال انقلاب صنعتی و امکان تولید انبوه و ایجاد مراکز تولید و خدمات و بکار گیری وسیع نیروی کار، کارگران صنعتی پا به منصه ظهور می گذارند و بدلیل جمعی بودن محیط کار و داشتن منافع مشترک، برای بهبود شرایط کار و زیست، دست به اقدام مشترک می زنند.
    این اقدامات برای بهبود زیست قرن هاست که ادامه دارد و در روند تکامل تولید، به ایجاد تشکل های حرفه ای و سیاسی تولید کنندگان برای مشارکت در مدیریت جامعه و بهبود شرایط زندگی اجتماعی می شوند. نظام سرمایه داری که پایه اش بر تولید بیشتر و کسب ارزش اضافی بیشتر است، در بتن خود مجبور به رقابت است، از این رو برای بالابردن تولید و کسب ارزش اضافی بیشتر نسبت به رقبا، بطور دایم دست به تکمیل و تکامل وسایل تولید می زند تا با نیروی کار مشابه، قادر به تولید ارزان تر و کلان تر نسبت به رقبا شود.

    از طرف دیگر بالا بردن دستمزدها و بهبود شرایط مادی کار و کم کردن ساعات کار نیز بنوبه خود می تواند باعث تقویت نیروی کار چه بلحاظ جسمی و چه بلحاظ معرفتی شود. بررسی چند قرن دوران تکامل تولید انبوه و بوجود آمدن سرمایه های تجاری و صنعتی و مالی و خدماتی، رفته رفته فرهنگ جدیدی در جوامع گوناگون؛ هریک بفراخور گذشته خود؛ شکل می گیرد.

    اوج تکامل این فرهنگ نوین، شکل‌گیری مساوات حقوق شهروندی ست. حقوقی که در آن شهروند منشأ اصلی قدرت است و

    «خدا و شه و قهرمان» در تعریف و تدقیق این حقوق دیگر نقشی ندارند.

    محور اصلی این حقوق برابری شهروندان در مقابل قانون است و این قانون بوسیله خود شهروندان تنظیم و اجرا می شود. این حقوق شهروندی و قوانین تنظیم شده بوسیله شهروندان عملا اشرافیت زمیندار و مفتخواران کلیسا را از مرکز قدرت به حاشیه می راند.

    با پیشرفت علم و تکنولوژی و تکامل وسایل تولید و رشد آگاهی فردی و جمعی تولیدکنندگان، رفته رفته حقوق شهروندی هم کاملتر و جامع تر می شوند تا جایی که امر دموکراسی؛ میزان مشارکت مردم در قدرت؛ بمثابه شرط اصلی پیشرفت، در جوامع گوناگون مورد بازبینی قرار می گیرد و دموکرات ها همیشه و بهر وسیله ممکن، سعی در ارتقاء میزان مشارکت مردم در سرنوشت خود دارند. این کوشش ها نهایتا با فهم جایگزینی دموکراسی مستقیم بجای دموکراسی نیابتی، که مردم از محل زندگی و محیط کار خود مستقیماً امنیت و تولید و توزیع و خدمات را مدیریت کنند، به نقطه جدیدی از تکامل برای تعالی جوامع بشری رسیده است که متاسفانه این شکل از مردم حکومتی هنوز در کشورهای سرمایه داری پیشرفته بجز سوییس اجرا نمی شود و کماکان اقلیّت صاحب سرمایه در دیگر کشورها در مقابل این شیوه حاکمیت مستقیم توده ها همچنان مقاومت بخرج می دهند!

    خُب حال ببینیم دستاوردهای این شیوه تولید صنعتی و انبوه و کلان پیشرفت های علمی و تکنولوژيک چه بوده است؟

    این شیوه تولید رقابتی باعث شد تا در روند تولید، به علم و تکنولوژی توجه بیشتری شود و بخشی از ارزش اضافی ربوده شده از تولیدکنندگان صرف تحقیق و تکمیل وسایل تولید و بعبارتی تکامل تکنولوژی و بالا بردن بهره وری نیروی کار شود. اوج این تکامل تکنولوژیک را امروز در صنایع ارتباطات و خدمات مشاهده می کنیم. این رشد سریع علم و تکنولوژی و ارتباطات در قرن گذشته، وقت بیشتری را برای آموزش و تفریح شهروندان ایجاد کرده است و باعث شده است تا نظام تولید سرمایه داری باعث رشد فرهنگی و علمی و معرفتی شهروندان گردد.

    حق حیات، حق مالکیت بر دسترنج، حق کار، حق تشکیل خانواده، حق آزادی اندیشه و اعتقادات، حق برابر همه شهروندان از زن و مرد تا کودک و جوان و پیر، حق تشکل و پیشبرد اهداف بطور جمعی، حق انتخاب کردن و انتخاب شدن(در دموکراسی نیابتی) و حق مشارکت در مسولیت ها (در دموکراسی مستقیم) از جمله این حقوق هستند که تا این مرحله از رشد علم و نکتولوژی و تکامل تولید انبوه وجود خارجی نداشتند.

    پس در یک کلام فرهنگ غالب بر ساختارهای تولیدی سرمایه داری، بخشی از دستاوردهای تاریخی جامعه بشر هستند و همچون هر شهروند این دهکده کوچک جهانی، بایستی از این ارزش ها حفاظت کنیم و دایما در جهت تعمیق و ارتقای ارزش های دموکراتیک کوشا باشیم.

    خب مسأله به این سادگی که با شهرنشینی آغاز شده است و تا امروز تکامل یافته است و همچنان در حال تداوم و تکامل است، چگونه است که از طرف برخی روشنفکران پرمدعای ایرانی فهمیده نه می شود؟

    چگونه است که برخی روشنفکران ایرانی مدعی آشنایی با تاریخ تکامل بشر در یونان و چین و ماچین، قادر به درک اهمیت امر دموکراسی در تکامل جامعه بشر نیستند؟
    چگونه است که برخی روشنفکران مدعی سوسیالیسم نه می فهمند که دیکتاتوری پرولتاریا، حاکمیت مستقیم اکثریت مطلق جوامع سرمایه داری ست و عالیترین نوع دموکراسی ست و تا آغاز تاریخ بشر و محو طبقات و الغای دولت ادامه خواهد داشت؟

    جهت یافتن پاسخ این عقب ماندگی های بنیادین این عدّه از «روشنفکران» مدعی و از خود راضی ایرانی، شایسته است به تکامل شیوه تولید در ایران بپردازیم.

    بخاطر مجموعه ای از عقب ماندگی های تاریخی و از جمله شیوه تولید آسیایی؛ که کمبود آب در این شیوه تولید نقش ویژه دارد؛ می بینیم که شیوه تولید انبوه در ایران به شکل کلاسیک خود طی نشده است و بدنبال کشف نفت در سال ۱۸۹۶ در جنوب ایران، تکنولوژی مدرن کشف و استخراج و پالایش نفت، از خارج از ایران به این کشور وارد می شود و بخاطر سیاست های نیواستعماری حاکم بر این منطقه از جهان، همواره تولید در ایران تابعی از تولید در کشورهای بزرگ سرمایه داری بوده است. بعبارت دیگر تولید در ایران در حاشیه تولید کشورهای بزرگ صنعتی رشد کرده است.

    این رشد غیرطبیعی و تحت تاثیر عوامل خارجی، شیوه تولید عقب مانده ای را به جامعه ایران تحمیل کرده است و سرمایه داری ایران را عقب افتاده بلحاظ فرهنگی، تنبل، رانت خوار و دلال صفت بارآورده است.
    این عقب ماندگی نظام تولیدی در ایران باعث عقب ماندگی فرهنگی کل جامعه نیز شده است. اگر در اروپای صنعتی دست کشیدن از خدا و شه و قهرمان چند قرن بطول انجامید تا مساوات حقوق شهروندی ثبت و اجرا شد، این عقب ماندگی تولید در ایران باعث شده است تا برغم انقلاب ارتباطات، روشنفکران ایرانی کماکان قادر به برون رفت از تبعیضات و عقب ماندگی های فرهنگی جامعه ماقبل سرمایه داری نشوند!

    می بینیم که روشنفکران ایرانی که هنوز قادر به فهم آزادی و برابری شهروندان نیستند و در ذهن خود یا قهرمان هستند و یا قهرمان پرور، هرگز قادر به درک برادری نخواهند شد. می بینیم این دسته از «روشنفکران» ایرانی با اعتقاد عمیق به نقش تاریخی خود و احساس رسالت نسبت به توده ها و خود قهرمان پنداری، بنوعی دیگر از ولایت فقیه بر سفیه باور دارند!

    می بینیم که با درکی نادرست از دیکتاتوری پرولتاریا بمثابه عالیترین نوع دموکراسی، دموکراسی را به مثابه یکی از دستاوردهای تاریخی جامعه انسانی، نه تنها نه می فهمند بلکه آنرا بسُخره هم می گیرند!
    می بینیم که در حرف از دولت نوع کمون نام می برند اما در عمل روزمره هیچ دگراندیشی را تحمل نمی کنند!
    می شنویم فریاد آزادی‌خواهی این دسته از مدعیان سوسیالیسم گوش ها را می آزارد اما حتی توان درج پاسخ به نظرات کج و معوج خود را ندارند!
    ریشه این سوسیالیسم توتالیتر از خود راضی را باید در فرهنگ ماقبل شیوه تولید انبوه جستجو کرد. صبغه های این درک از سوسیالیسم از دیرباز در سوسیالیسم دهقانی و سوسیالیسم ماجراجویانه خرده بورژوایی جوامع عقب مانده مشاهده شده است و در انقلاب اکتبر روسیه نیز عملکرد و نتیجه کار خود را نشان داده است.
    در ایران نیز این نوع برخورد ارتجاعی به دستاوردهای فرهنگی نظام تولید سرمایه داری، در انواع گرایشات انحرافی مسلحانه چپ و انحلال طلبانه راست، خود را نشان می دهد. این بخش از انحرافات که بی تردید منتج از عقب ماندگی تولید در ایران هستند، از آنجایی که اهمیت دموکراسی را نه می فهمند، نه قادر به سازماندهی یک تشکل دموکراتیک و نه قادر به ایجاد یک سازمان طبقاتی هستند.

    سوسیالیسم توتالیتر در بهترین حالت با جمع کردن همنظران خود یک فرقه خواهد ساخت و سوسیال رفرمیسم هم در بهترین حالت به محفلی از نزدیکان تن خواهد داد. آنچه مسلم است از این دو گرایش عقب مانده متعلق به فرهنگ ماقبل سرمایه داری متّکی بر

    حدا و شه و قهرمان، آبی برای پرولتاریای ایران و دیگر نقاط جهان گرم نخواهد شد!

    باشد تا کمونیست ها بی پروا نظرات خود را بیان کنند و در محیط زندگی خود همواره در ارتقای فرهنگ دموکراتیک؛ چه در تشکل های کارگری و چه در تجمعات غیرکارگری؛ کوشا باشند!

    زنده باد انقلاب!

    زنده باد دموکراسی!

    زنده باد کمونیسم!

    هادی میتروی

    فرانسه، سپتامبر نخستین سال کرونایی

     

  • پاسخ درست به دغدغه‌های کارگران معترض کدام است؟

     حسین اکبری

    کارگران امروز درمی‌یابند که برای ایفای نقش واقعی خود درتولید باید سهمی درخور داشته باشند. این سهم پیش از هرچیز باید برای کارگران تشکل، رفاه، امنیت شغلی واجتماعی و حق تعیین سرنوشت از طریق مشارکت سازمان یافته اجتماعی را درپی داشته باشد . کارگران همچنین باید بتوانند به وسیله اعزام نمایندگان سازمان های صنفی –طبقاتی خود در نظارت بر کارکرد بنگاه مربوطه اثر گذار باشند

    مدتی است که موضوع اهمیت نقش نیروهای مولد در تولید در کارخانجات و بنگاه های صنعتی و کشاورزی نظیر شرکت هپکو و هفت تپه  اهمیت پیدا کرده است. علت اصلی این اهمیت یافتن نقش نیروهای مولد، بدنبال مجموعه بحران هایی است که این واحد ها و بنگاه های مشابه را فرا گرفته است، بحرانی که نتیجه خصوصی سازی منابع کشور است. منابعی که دولت به نمایندگی از سوی مردم آن‌ها را به بهترین شکل ممکن و با مشارکت دادن صاحبان اصلی آن؛ باید مدیریت می کرد. اما متاسفانه بنا به دلایلی که بارها گفته شده است و دولت به دلیل ناکارآمدی‌هایی که هم نتیجه بی کفایتی و هم حاصل فزون خواهیِ دست اندر کاران در سطوح عالی مدیران ارشد در نهادها، ارگان‌ها و قوای تصمیم‌ساز و تصمیم‌گیر در دوره های مختلف بوده است؛ از این نوع اداره منابع و ثروت های ملی بازمانده است. در همه ی سال‌ها نظریه پردازان سرمایه‌داری ایران تبلیغ کرده‌اند که دولت مدیر خوبی نیست و نمی‌تواند این منابع را به درستی اداره کند و یا تصدی گری دولتی موجب فرو کاستن از عزم دولت در اداره کشور است و باید امور به‌ مردم سپرده شود هدف از بیان این گونه استدلال ها و منظور آن‌ها نیز از مردم کاملا روشن بود و مردم از دید آن‌ها همان صاحبان قدرت و موقعیت و ثروت بوده اند. 

    اما مانعی جدی برسر راه این واگذاری اداره ثروت های عمومی وجود داشت و آنهم اصل ۴۴ قانون اساسی بود که با تفسیری جدید از اصل قانون اساسی مقرر شد تمامی صنایع بزرگ صنعتی که دولت توان اداره آن را ندارد به بخش خصوصی واگذار گردد. در نتیجه این تفسیر و انجام مقدمات این واگذاری ها و سرانجام اقدامات ویرانگر، اجرای این سیاست فراقانونی به آنجا کشید که پس از نزدیک به دودهه کلیه صنایع واگذار شده دچار مشکلات عدیده گردید و بر همه مردم از جمله کارگران و زحمتکشانی که در این صنایع شاغل بودند روشن گردید که تمامی آن شعارهایی که علیه دولتی بودن سرداده می‌شد، در واقع هدفی جز خارج کردن این منابع از مالکیت عمومی نداشته است و بدتر ازآن این سیاست مبتنی بر تفسیر مجمع تشخیص مصلحت نظام تنها دستاوردش نابودی صنایع و منابع کشور از طریق واگذاری آنها به بخش خصوصی است. متاسفانه متولیان امور به جای برگرداندن صنایع و منابع واگذار شده، بحث های مغالطه آمیزی را برای توجبه نادرستی رفتار اولیه خود سر دادند و آن اینکه گویا به جای خصوصی سازی؛ خصولتی سازی صورت گرفته و اگر اهلیت و شرایط آن به‌درستی رعایت می‌شد چنین بحران هایی پیش نمی آمد! این عوض کردنِ صورت مساله برای معتبر نشان دادنِ آن تفسیر به غایت نادرست و برای برون رفت از بحران بدون برگرداندن منابع و ثروت‌های ملی و اعتراف به نادرستی ریشه ای اقدامات بوده و هست.

    اما در این میان کارگران و زحمتکشان بسیاری دچار آسیب‌های جدی در زمینه کار و معیشت و امنیت شغلی و اجتماعی شده‌اند و برای رفع گرفتاری‌های خود ناگزیر با اعتراض و اعتصابات طولانی مدت دست زده‌اند. آنچه در این میان دارای اهمیت جدی است و نمی‌توان از پذیرش آن شانه خالی کرد، درک از نادرستیِ سیاستی که اجرایی شده ‌است و چاره ای جز برگشت این سیاست و احیای مالکیت عمومی بر بنگاه‌های اقتصادی از کارخانجات تا سایر منابع ملی به دولت نیست. و در این میان آنچه اهمیت پیدا می کند موضوع اداره درست این واحدها و رفع تمامی آن ناکارآمدی‌ها از جمله سوء مدیریتِ دولتی است که بهانه‌ای برای پیشبرد سیاست خصوصی سازی بود.

     این مرتفع سازی ضعف ها و ناکارآمدی ها تنها از طریق مشارکت و نظارت موثر نیروهایی است که بطور مستقیم در تولیدات و ایجاد ارزش افزوده نقش تعیین کننده داشته و دارند و بخش بزرگ و انکارناپذیر این نیرو ها کارگران و زحمتکشان این صنایع هستند که نظارت مستمر و سازمان یافته آنها در امور مدیریت واحدهای مربوطه می‌تواند به نابسامانی های موجود پایان داده و به شفافیت اداره تولید و گردش منطقی و عقلانی کار انجامد و جلوگیری از هرگونه سوء استفاده از سیستم مدیریت باشد.

     این نظارت سازمان‌یافته از طریق سازمان‌های کارگری به عنوان اهرم اراده‌ی نیروهای مولد در تصحیح رفتارهای مدیریتی واحدها امری است کاملا گریزناپذیر و ضامن حفظ منافع بنگاه ها و در اصل حفظ منافع عمومی و ملی خواهد بود.

    در همین رابطه درگیرودار اعتراضات، شعارهایی از سوی کارگران واحدهای بحران زده طرح شده است که مبتنی بر دو وجه ضرورت عینی و همچنین ذهنیت تاریخی این شعارها در ایران است و البته با توجه به سابقه تاریخی از نوع مشارکت کارگران در اداره بنگاه‌های سایر کشورها هم الگوبرداری شده ‌است. در این میانه گاه شعارها به شکلی بیان شده ‌است که به نفی نقش دولت در اداره واحدها تعبیر گردیده است چنان که گویا از صفر تا صد اداره واحدها باید در اختیار کارگران قرار گیرد.

    در حالی که کارگران از کمترین قدرت لازم برای تحقق چنین شعارهایی برخوردار نیستند. برخی از جامعه روشنفکری نیز در طرح این گونگی شعارها نقش داشتند، استدلال این دسته از روشنفکران متکی بر سابقه تاریخی مبارزات کارگران در پیش و پس از انقلاب ضدسلطنتی و نقش شوراها پس از پیروزی انقلاب در اداره واحد های صنعتی بوده‌است.

     آنچه در این میان قابل اهمیت است میزان درک درست از نقش سازمان‌های کارگری در آن بازه زمانیِ شکل گیری و اعتلای قیام مردمی علیه حکومت شاهی تا پیروزی انقلاب و برقراری دولتی برخاسته از این قیام است که اگر این بازه زمانی و نقش سازمان‌های کارگری در آن مبالغه آمیز تفسیر و ارزیابی شود ممکن است تعابیر غیرواقعی از وجود آن روند مشارکت کارگران در اداره واحدهای صنعتی را نتیجه گیری کند و عواملی که موجبات خاتمه این روند گردید، به درستی دیده نشود و کاریکاتوری از مشارکت کارگران و زحمتکشان را در اداره ی واحدهایشان بازنمایی کند و در نتیجه‌ی چنین بازنمایی و سردادن شعارهای زودرس از برگرفتن امتیازات کارگری از فضای موجود به سود خود آنان و همچنین به سود منافع ملی موانع جدی ایجاد شود.

    بدین خاطر ضرورت دارد تا نسبت به فعالیت سازمان های کارگری در آن بازه زمانی شروع قیام مردمی تا استقرار دولت پس از انقلاب بررسی همه جانبه ای صورت گیرد. کوشش نگارنده براین است تا تجربیات و شناخت از آن دوره را برای کمک به تدقیق درک شرایط دوره معین تاریخی موردنظر در اختیار خوانندگان این نوشتار قرار دهد.

    سازمان‌های کارگری و نقش آن ها در دوران پیش و پس از انقلاب

    لازمست پیش از هر چیز در بابیم که چه سازمان‌های کارگری پیش از انقلاب وجود داشتند. چه سازمان‌هایی بنا به چه دلایلی ایجاد شدند!

     بر همین اساس یادآور شوم تا پیش از شروع قیام و برآمد اعتراضات و اعتصابات کارگری تنها سازمان کارگری در سراسر واحدهای صنعنی و بنگاه های کار و تولید و صنوف سندیکاهایی بودند که علاوه بر پیشینه تاریخی معین طی تغییرات در قانون کار بر اساس قانون مصوب ۱۳۳۷ تشکیل شده بودند و نقش و روند معین قانونی در حل و فصل مسایل موجود در روابط کار را داشتند .در جریان قیام ضد استبدادی مردم، برخی از این سندیکاها در پاره ای از واحدهای صنعتی با ایستادگی بر مواضع قانونی خود دیگر پاسخگوی نیازهای کارگران نبودند و کارگران بسته به شرایط نهادهای جایگزینی را انتخاب کرده و یا در کنار سندیکاها و یا به جای آنان برای رسیدگی به مطالبان صنفی با گرایشات هر دم سیاسی شونده و رادیکال، تشکیل دادند. این نهادهای جایگزین عبارت بودند از کمیته‌های اعتصاب و یا شوراهای کارکنان. این نهادها علی‌القاعده با توجه به مضمون و محتوای فعالیت شان؛ چیزی جز سازمان‌های کارگری نبودند و کارکرد آنها را نیز باید با این معیار ارزیابی کرد هرچند ممکن است عوامل و شرایط  برسازنده  آن را عمدتا سیاست ها و رخدادهای سیاسی بدانیم!

    پیش و پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ در کارخانه‌ها و بنگا‌ه‌های تولیدی به لحاظ میزان دخالت‌گری سازمان‌های کارگری موجود و مستقر  و مضمون فعالیت آن‌ها، به دسته های زیر تقسیم می شدند:

    ۱-بنگاه هایی که دارای پیشینه مبارزاتی و خاستگاه فعالیت‌های صنفی و سیاسی بودند که عبارت بودند از:

    شرکت ملی نفت ایران و تمامی بنگاه های وابسته  مثل پالایشگاه‌های متمرکز و غیرمتمرکز آن و برخی از موسسات نساجی که از پیشینه‌ی قابل اعتنای مبارزات صنفی و سیاسی برخوردار بودند.

    ۲- شرکت ها و کارخانجات و موسساتی که پیشینه کار صنفی داشتند و اعتصابات کارگری در بازه زمانی کودتا تا انقلاب در آنها تجربه شده بود، مثل برخی از نساجی ها (کارخانجات ریسندگی و بافندگی) و بنگاه ها و موسساتی چون راه آهن سراسری و پست و مخابرات.

    ۳-شرکت ها و کارخانجاتی که محصول توسعه صنعتی بعد از رفرم منصوب به انقلاب سفید بودند، مثل خودرو سازی‌ها، دارو سازی‌ها، ماشین‌سازی‌ها و ذوب آهن و سایر واحدهایی که محصول این دوره بودند؛ که خود این واحدها به دو دسته با پیشینه مبارزاتی و بدون پیشینه قابل تقسیم بندی هستند. در این واحدها آنچه بسیار قابل اعتنا بود و پس از انقلاب نیز در آرایش درون طبقاتی واحدها اثر داشت خاستگاه و ترکیب جمعیتی کارگران بود. کارگران نسل پس از رفرم عمدتا برای کارخانجات جدید تربیت می شدند در بسیاری از موارد ریشه روستایی داشتند و عمده ی این کارگران بسیار جوان و با تحصیلات دیپلم و زیر دیپلم بودند.

    ۴- اصناف و بنگاه های کوچک که بیشتر سرمایه داران خرد وبا گرایش ملی آنها را اداره می کردند و سازمان های سندیکایی برآمده از مبارزات کارگران صنوف بیشتر سندیکالیست هایی بازمانده از دوران مبارزات ملی شدن نفت و پس از کودتا و یا سندیکایی های تربیت شده وزارت کار پس از کودتا و در پی تغییرات در قانون کار بودند.

    این پیشینه در چگونگی فعالیت سازمان‌های کارگری این شرکت‌ها و موسسات و صنایع و صنوف تاثیرات معینی داشت. مثلا صنعت نفت که بیشتر پیشینه مبارزات صنفی –سیاسی داشتند و دارای  شناخت درستی از مبارزه اتحادیه‌ای بودند؛ را اغلب سندیکاها هدایت می کردند و آن زمان این سندیکاها عنوان سندیکای سرخ داشتند.

    سازمان کارگری در این بنگاه‌ها فعالیت‌هایی متناسب با وضعیت و شرایط پیش و پس از پیروزی انقلاب داشتند که طبیعتا کاملا دو مضمون متفاوت داشت. کارکرد پیش از پیروزی انقلاب در راستای کاهش و خواباندن تولید بنگاه و برای تسلیم کردن رژیم در راستای پذیرش خواست مردم بود و پس از انقلاب طبعا برای برپایی تولید و افزایش آن در جهت تثبیت وضعیت جدید. اینکه در مرحله پس از انقلاب نیز این مضمون کاملا آگاهانه و با درکی پرولتری باشد نیز از مواردی است که تابع درک واحدی برخاسته از شرایط نبود و هر واحد کار و تولید می توانست بسته به درک و توانایی سازمان کارگری و پیشینه افراد رهبری کننده در این سازمان‌ها و پیرامون آن از امتیاز عنصر آگاهی و سوابق و تجربیات مبارزاتی سود جوید.

    نوع تشکل‌ها با این ویژگی‌ها تناسبی قابل اعتنا دارد. پیش از پیروزی انقلاب به ترتیب سندیکاها، کمیته های اعتصاب و شوراهای کارکنان (در مورد سوم این نام و بار معنایی آن قابل توجه و اعتنا است و بخاطر حضور مدیران میانی که از تحصیل کردگان و برخاسته از جنبش دانشجویی بودند ودر عین حال خود را کارگر نمی دانستند عنوان شورای کارکنان را به جای شورای کارگران انتحاب کرده بودند) عمدتا سازمان‌های کارگری موجود هستند. پس از پیروزی انقلاب این ترکیب تغییر یافت و در کلیت خود به دو دسته‌ی سندیکاهای کارگری و شوراهای کارکنان تبدیل شد (از اینکه چه تعدادی از شوراها ممکن است شورای کارگری هم نام گذاری شده باشد آماری ندارم ولی این دو نام شوراها وجود داشت). نیروها و احزاب سیاسی بیشتر پس از انقلاب بر چگونگی ترکیب و نوع فعالیت این سازمان ها اثرگذار بودند. برابر پیشینه و برنامه هریک، این تاثیر گذاری در نام سندیکا (بیشتر سازمان مطلوب حزب توده ایران) شوراهای کارگری (بیشتر مطلوب سازمان‌های چپ مارکسیستی غیرتوده ای)، شوراهای کارکنان (بیشتر مطلوب سایر سازمانهای مارکسیستی و سازمانِ مجاهدین و سایر چپ های مذهبی  بر اساس “وشاورهم فی الامر”) وجود داشت. در مقطع پس از پیروزی انقلاب یک مبارزه تئوریک همواره بین توده ای ها و بقیه چپ های مارکسیست برقرار بود که با عنوان شورا یا سندیکا هویت می یافت.

    البته این به آن معنی نبود که هر یک حتما در تشکل مطلوب خود فعالیت داشتند و سازمان‌های کارگری کاملا متناسب با این دیدگاه ها شکل گرفته بودند، بلکه بسته به میزان حضور عناصر متعلق به این دیدگاه‌ها؛ این سازمان‌ها تاثیرپذیری هایی داشتند و در عین حال در هیچ بنگاهی نمی توان نقش پررنگ طرفداران رهبری و دولت برآمده از انقلاب را نایده گرفت، کما این که تشکل انجمن‌های اسلامی کارگران محصول ایدئولوژیک حاکمیت برآمده از انقلاب بود که هر نقشی را ایفا می‌کرد و به موازات تشکل‌های موجود دقیق و آگاهانه فرامین حکومتی را پیش می‌برد، گرچه به تدریج در درون آنها نیز دسته بندی های ایدئولوژیک _سیاسی سر بر می آورد و ترکیبی سه گانه از طرفداران حکومت، طرفدران لیبرال ها و طرفداران چپ های مذهبی مثل امتی ها و مجاهدین به تقابل با هم می پرداختند و در نهایت این حکومت بود که حرف اول و آخر را در انجمن های اسلامی زد. در هیچ یک از این واحدها ابتدا به ساکن شوراهای کارگری با ماموریت کنترل بر تولید با آن ایده‌ای که آگاهانه نقش کنترلی و مدیریتی بازی کند، وجود نداشت، شوراهای کارگری کارخانجات برای آن‌که اداره و کنترل تولید را به دست گیرند؛ ایجاد نشدند و اساسا هیچیک از تشکل ها هم ابتدا با هویت شورای کنترل کارگری شکل نگرفتند. اگر چنین پیش فرضی داشته باشیم معنا و مفهومش اینست که سطح آگاهی طبقاتی کارگران  تا بدان پایه رشد داشته است که آگاهانه و برابر نقشه راه -این کار را صورت دادند که چنین نبود. دیگر این که سازمان های کارگری اعم از سندیکا و یا کمیته های اعتصاب و شوراهای کارگری یک الگوی همگانی برای واحدهای کار و تولید نبودند و هر جا به فراخور خواست و اراده کارگران در انتخاب که گاهی براساس نفی تشکل موجود و گاه برتایید آن بود؛ کارکرد داشتند. نتیجه ای که از این بحث می خواهم بگیرم اینست که اولا سازمان های کارگری در واحدها و بنگاه های کار و تولید، نه کاملا خودجوش و نه کاملا متاثر و تحت هدایت سازمان‌ها و به ویژه تحت تاثیر چپ بود، گرچه در روند مبارزات این اثرپذیری متقابل انکارناپذیر است.

    فعالیت های پیش و پس از انقلابِ  سازمان های کارگری‎

    پیش از پیروزی انقلاب دقیقا بسته به همان پیشینه می توان نقش تشکل ها را در واحدهای کار و تولید فهمید. در همه واحدهای صنعتی اصل بر فلج کردن رژیم بود و البته همه کارگران نیز این نظر را نداشتند اما برآیند مبارزات این بود. بیشتر حمایت های مالی از کارگران اعتصابی از بیرون و توسط بازار بود و این البته بسیار سازمان یافته هم نبود. کارگرانی بودند که کارخانه در حال اعتصاب را رها کرده بودند و برای تامین زندگی به دستفروشی می پرداختند. این دوره بیشترین واردات قاچاق از کشور عراق را دیده ایم. کالاهایی که توسط برخی از کارگران کارخانجات توزیع و فروخته می‌شد (یک نوع سیگار که در نبود تولیدات داخلی به خاطر اعتصابات شرکت دخانیات بفراوانی دیده می شد سیکاری با نام “بغداد” بود) برخی از کارگران، کارخانه و تمامی موجودیش را رها کرده بودند و شب ها در بازار برای حفاظت از اموال بازاری ها نگهبانی می دادند. البته که این ها تنها مثال هایی است برای اینکه جو و موقعیت آن موقع را همه جانبه درک کنیم و چیز شسته رفته ای از مبارزات کارگری را در ذهن قطعی و بایگانی نکرده باشیم. در عین حال کارگرانی بودند که شدیدا به دنباله روی از رهبری روحانیت و بازار فعالیت های تبلیغی گسترده داشتند و بیشتر آنها پس از پیروزی انقلاب بازوهای مسلح نظام جدید را تشکیل دادند و کارخانه را رها کرده و پاسداران کمیته های انقلاب اسلامی شدند. گروه قابل توجهی از این ها بعدا مناصب دولتی گرفته و وکیل و وزیر شدند.

    این نمود، نشانگر بخشی از میزان رشد ذهنی و درک کارگران از شرایط عمومی بود. این درک و سوگیری می‌توانست پس از پیروزی انقلاب به صف بندی دستجات مختلف کارگری در برابر و یا در کنار هم منجر شود که شد.

    اما در عین حال کارگران پس از پیروزی انقلاب به سرعت روند بازگشت به شرایط عادی را برای کار و تولید پذیرا بودند و تحت تاثیر هیجانات و اتوریته شخص رهبری انقلاب این گرایش به کار تقویت می‌شد.

    یکی از دلایل پذیرش کنترل کارگری در تولید دقیقا متاثر از این هیجانات بود و این برای تثبیت نتایج انقلاب رقم می خورد. این ایده که کنترل کارگری در جهت تعمیق انقلاب به سود کارگران و همراه با دانش و آگاهی طبقاتی بوده است ایده ای ذهنی و پردازش آن از سوی کسانی است که تصور نادرستی از روحیات کارگران داشتند و فکر می‌کنند که کارگران در ادامه و رادیکالیزه شدن انقلاب با دیدگاه و آگاهی طبقاتی ایفای نقش می‌کردند. این ممکن است در بنگاه‌هایی متاثر از دسته بندی‌های پیش گفته وجود می داشت اما هیچگاه به عنوان عملکردِ سراسری سازمان‌های کارگری تحقق نیافت. در واقع کنترل کارگری درخدمت تثبیت نظام برآمده از انقلاب بود و تاجایی ادامه یافت و تحمل شد که رژیم برآمده از انقلاب به آن نیاز داشت. به همین خاطر در اولین اقدامات قانون شوراها توسط حکومت تصویب شد.

    اصل کنترل کارگری بر تولید در بنگاه‌ها خصلت و ویژگی دوگانه داشت یکی در خدمت ثتبیت نتایج انقلاب و حکومت برآمده از آن و دیگری در راستای تحقق آرمان های انقلاب با گرایش طبقاتی زحمتکشان و نه لزوما همراه با درک طبقاتی – که این دوگانه کم کم به سود اولی گرایید.

    رابطه قدرت با چگونگی ادامه‌ فعالیت سازمان های کارگری

    یک چیز را هرگز نباید فراموش کرد و آن هم این موضوع  که پس از پیروزی انقلاب بنا به بخشنامه‌ی شورای انقلاب واحدهای بزرگ از ایجاد سازمان های کارگری تا اطلاع ثانوی منع شده بودند و عملا  هرگونه فعالیتی به معنای مقابله با انقلاب محسوب می‌شد. این دستورالعمل هنوز هم لغو نشده است و بسیاری از بنگاه های کلیدی مثل صنایع نفت همچنان بدون سازمان های مستقل کارگری هستند.

    رابطه قدرت بیش از هر چیز در مبارزه طبقاتی نقش ایفا می کند و در این رابطه دست بالا با حکومت بود و سرکوب سازمان های کارگری بیشتر متاثر از این بود. دولت برآمده از انقلاب به هیچ روی تحمل وجود شوراها و سندیکاهای کارگری را نداشت. در کارخانه های بزرگ آنجا نیز که مدیرانی از سوی بخش های رادیکال به کار گماشته می‌شدند از سوی انجمن‌های اسلامی که حالا هرچه بیشتر پیروان ولایت فقیه بر آن مسلط می‌شدند (البته در ارزیابی این نیروها گفته میشد که اینان تحت تاثیر انجمن حجتیه هستند) به مدیران نیز تعرض می‌کردند و گاه آنها بودند که سایرِ کارگران را علیه مدیران؛ تحریک می‌کردند. در این رابطه قدرت؛ کارگران به دلایلی نتوانستند به سود منافع طبقاتی خود کنترلی بر تولید داشته باشند و بتدریج حتی سازمان های کارگری نفش دفاع صنفی را هم از دست دادند. البته موانع ذهنی دیگری هم وجود داشت که عبارت بودند از:

    • پایین بودن دانش طبقاتی کارگران علی العموم.
    • ناهماهنگی و نبود وحدت نظر  بین چپ ها در ارایه نظریه واحدی برای سازمان یابی کارگران،
    • کوتاه بودن فرصت برای کار سازمان یافته و ارایه آموزه های طبقاتی به کارگران به دلیل پیش آمدن جنک و سپس سرکوب‌های وسیع که زیر سایه جنگ و در بی خبری مردم برجنبش کارگری وارد شد.

    چگونگی نقش سازمان های کارگری در اداره تولید

    در باره کنترل کارگری سازمان های کارگری در پس از انقلاب به شدت مبالغه صورت گرفته است. کارگران در پیشبرد تولید و افزایش آن به ویژه در دوره جنگ نقش بسیاری داشتند و اساسا از منافع صنفی خود نیر بخاطر دفاع از آنچه دستاورد انقلاب نامیده می‌شد، ولی در اصل تحکیم دولت و قدرت برآمده از انقلاب بود؛ می گذشتند. تنها در این دوران کارگران ایران علی العموم به مبارزه برای تصویب یک قانون کار مترقی نظر داشتند و آن هم متاسفانه در پی سرکوب‌های خشن چپ و خارج کردن آنها از میدان تاثیرگذاری و تاثیرپذیری کارگران ناکام شد. اگرگفته شود سازمان های کارگری کنترل بر تولید داشته اند، گرچه نادرست نیست اما بسیار خطاست که در راستای منافع طبقاتی ارزش یابی شود. ضمن اینکه این کنترل به تدریج به دخالت درمدیریت تعبیر می‌شد و مدیران بهیچ روی تحمل چنین دخالتی را هم نداشتند. جوهر این مخالفت با دخالت سازمان های کارگری بیشتر از آنجا ناشی می شد که:

    ۱-     مدیران دولتی برای رهایی از این کنترل‌ها آن را نه کنترل که دخالت در پیشبرد امور و دوگانه سازی تعبیر می کردند (دولت در دولت  عبارتی بود که بیش از هرجا در کارخانجات به کار برده می‌شد).

    ۲-     برای مقابله و متقاعد سازی در اعمال مدیریت واحد بر سیستم از سوی دولت و رهبری، آن مشارکت را کمونیستی و به چپ ها نسبت می‌دادند.

    ۳-     از این که این شکل از حضور نیروی کار در مدیریت  استمرار یابد و کم کم با سازمان یافتگی  عالی تر و منسجم تر شرایط را تغییر دهد؛ به شدت در هراس بودند و آنرا اخلال در مدیریت و تولید و سازماندهی محدودیت در اعمال مدیریت دولت می دانستند.

    ۴-     ترس تاریخی حکومت از چپ مانع از هرگونه اشاعه دموکراسی بود. از آنجا که  وجود و رشد و تعالی سازمان های کارگری نیازمند دموکراسی است؛ این دموکراسی در ایران پس از انقلاب برای طبقه‌ی کارگر بسیار کوتاه و ناکافی بود و نتوانست از آن راهی و شیوه ای برای تاثیرگذاری بر زندگی اجتماعی و اقتصادی خود پیدا کند.

    ۵_ توجه داشته باشیم که دولت موقت در این زمان در مورد صنایع و به ویژه نفت و گاز و صنایع کلیدی بیشترین حساسیت را داشت و بهمین نسبت رهبری نظام نیز این حساسیت را پذیرفته و از دولت در این رابطه حمایت می‌کرد گرچه هرجا نیروهای به اصطلاح “مکتبی” می توانستند در مدیریت واحدها ورود می کردند (مکتبی اصطلاحی بود که برای نیروهای ایدئولوژیک و و بوروکرات های دین سالار در کارخانجات به کار گرفته میشد. دو گانه‌ متعهد و متخصص نیز از همین‌جا بروز کرد. تکنوکرات‌ها به تخصص خود برای امتیازوری تکیه می‌کردند و مکتبی‌های بوروکرات به تعهدِ خود در پذیرش و عمل به مکتب اسلام و مذهب شیعه) و جالب اینکه از همان وقت نیز همه کاسه کوزه‌ها بر سر چپ و از این طریق با این میانجی بر سر کارگران شکسته می‌شد.

    ۶_ و درنهایت نبود اتحاد آگاهانه سیاسی بین نیروهای چپ نیز مزید بر علت بود. این اختلاف نظرهای موجود از لایه های مختلفی شکل گرفته بود که بترتیب عبارت بود از:

    الف ) چپ از دو بخش حزب توده ایران و سازمان های چپ غیرتوده ای تشکیل می‌شد. توده ای ها سنت مبارزاتی سندیکایی را در انبان تجربیات خود داشتند و از آن پیروی می کردند و ایجاد و تقویت ِسندیکا را هدف قرار می‌دادند و غیرتوده ای‌ها شوراها را به عنوان سازمان‌های انتقال قدرت سیاسی از حکومت و دولت موقت به کارگران ارزیابی می‌کردند و آن‌ها هم براساس کلیشه هایی با دریافت نادرست از انقلاب اکتبر۱۹۱۷ در روسیه و نقش شوراها برآن تاثیر پذیرفته و پی می‌گرفتند که طبیعی است فاقد تجربه و بدون درآمیزی و انطباق با شرایط ایران بود.

    ب) هر دوی این گرایش برخورد خلاقانه ای با جنبش کارگری و شوراهایش نکردند. حزب توده به دلیل حمایت از آرمان های ضدامپریالیستی جمهوری اسلامی دلیلی برای کنترل کارگری برتولید نمی دید و سیاست اتحاد و انتقاد را بدون دخالت دادن امر کنترل کارگری بر تولید توسط سندیکاها پی می‌گرفت و سایر مارکسیست ها نیز فاقد نظریه ی منسجم و واحدی  بودند تا بتوانند آنرا در عمل به طور خلاقانه ای پیاده کنند.

    ج) اختلاف نظر بر سر پذیرش شورا یا سندیکا بخش قابل توجهی ازدعواهای درون چپ بود و بسیاری از مطالب تئوریک این دوره را بخود اختصاص داده بود. بزرگترین جریان چپ سازمان فدائیان پرچمدار دفاع از شورا ها، در مقابل حزب توده طی فرایند تغییر مواضع، نرمش هایی به سود سندیکایی شدن سازمان های کارگری داشت که در این زمینه  جزواتی هم منتشر کرد.

      ارزیابی نهایی این که طبقه کارگر در کلیت خودش از سوی چپ رهبری نمی‌شد و بیشترین بخش طبقه کارگر ایران متاثر از شرایطی بود که در این شرایط چپ جایگاه تثبیت شده ای نداشت و سرکوب وسیع چپ، جنگ و تمایلات به شدت انحصارگرانه در دولت های پس از انقلاب در همه امور از جمله مهمترین آنها راه را بر توسعه سیاسی و انسانی و دموکراتیزاسیون بست و فاصله بسیار جدی بین کارگران و چپ ها به عنوان نیروهای مدافع منافع طبقاتی کارگران به وجود آورد.

    با این وجود باید تمایز جدی بین تمایل به مشارکت کارگری در تولید در شرایط کنونی و آن نوعی که پس از انقلاب برای مدتی و به گونه ای که گفته شد، قائل بود. این تمایز در شرایط کنونی از آنجا ناشی می‌شود که توهمات ناشی از تبلیغات حمایت از مستضعفان رنگ باخته است و سرمایه داری در ایران به هیچ روی جز سود و انباشت و نگاه کارگر کالایی ندارد و حمایت از نیروی کار حتی در چهارچوب قوانین مصوب نیز صورت نمی گیرد. واقعیت های کنونی در روابط و مناسبات کار در ایران بیانگر این واقعیت است که: «هر اندازه می توانی کارگران را محتاج و مطیع نگهدار و دستمزد اندکش را برای تضمین اطاعت ناگزیر به سود و حساب خود گروگان بگیر!» این عمل و رفتار سرمایه داری در ایران با آن شعاری که: “مزد کارگر را پیش از آنکه عرق جبین او خشک گردد بپرداز ” به فاصله همان زمانی که این روایت مذهبی بیان شده است دور از ذهن و بعید است! و این گونه باورها درسال های اولیه انقلاب در نقش آفرینی کارگران در عملیاتی کردن افزایش تولید، بسیار موثر بود.

    به همین دلیل کارگران امروز در می‌یابند که برای ایفای نقش واقعی خود در تولید باید سهمی در خور داشته باشند. این سهم پیش از هرچیز باید برای کارگران تشکل ،رفاه، امنیت شغلی و اجتماعی و حق تعیین سرنوشت از طریق مشارکت سازمان یافته اجتماعی را درپی داشته باشد . کارگران همچنین باید بتوانند به وسیله اعزام نمایندگان سازمان های صنفی –طبقاتی خود در نظارت بر کارکرد بنگاه مربوطه اثر گذار باشند. بنا به قوانین موجود این حق نظارت سازمان های کارگری را دارند. ایجاد سازمان و نهادی غیرِمختلط و اعزام نمایندگان آن به مدیریت واحد و از طریق آن حضور؛ شفافیت در چگونگی صرف منابع بنگاهی که مالکیت عمومی آن به مدیریت دولتی سپرده شده است؛ برای کارکنان واحد مربوطه امکان پذیر خواهد شد.

    کارگران آسیب دیده از واگذاری‌ها و خصوصی سازی ها دریافته اند که شرط بقای کار و افزایش اشتغال، تولید نعمات مادی در راستای رفاه عمومی و امنیت شغلی و اجتماعی پایدار نیروهای کار و همچنین حفظ و توسعه روز افزون منابع و ثروت های عمومی و پاسداری از مالکیت عمومی و جلوگیری از واگذاری این منابع و سلب مالکیت عمومی از آنها در گرو برگرداندن صنایع واگذارشده از بخش خصوصی به دولت و مدیریت آن زیر نظارت کارگران امکان پذیرخواهد بود.

     

  • چگونه سبزها زرد شدند

    حسن بهگر

    این مطلب اختصاص دارد به بررسی جریانی که بنام اصلاحات مشهور شده ولی سرانجام فاسدتر از اصولگرایان از آب درآمده و بدتر اینکه نه فقط وابسته به آمریکا شده، وابستگی را تبلیغ و ترویج هم می کند.

    پدرخوانده ی کودک حرامزاده

    رفسنجانی ملایی که از دلالی املاک به ریاست مجلس و فرماندهی کل قوا رسید، هشت سال جنگ را ادامه داد تا بتواند مخالفان را قلع و قمع و حجاب را اجباری کند. پس از مرگ خمینی، خامنه ای را بجای خمینی نشاند و خود رئیس جمهور شد و دفتر کارش را به کاخ سعدآباد انتقال داد. بیخود نبود لقب اکبر شاه گرفت. پس از پایان جنگ مردم منتظر تغییرات بودند و او فرصت را غنیمت شمرد و در مقام ریاست جمهوری با شعار سازندگی به میدان آمد. وی خواستار خصوصی سازی بود و بخشی از بازار و تاجران را بخود جلب کرد در حالیکه وی این خصوصی سازی بر اساس مدل چینی بدون باز کردن فضای سیاسی و طبق برنامه‌های بانک جهانی را در نظر داشت. بدین ترتیب دیکتاتوری جمهوری اسلامی با ایدئولوژی آن ادامه می یافت و با اتخاذ این سیاست دست رفسنجانی و همپالکی هایش در چپاول اقتصاد بازتر شد. او برای جلب مخالفان خود و دادن رشوه به آنها، پای سپاه پاسداران را به اقتصاد کشور بازکرد و در حقیقت راه را برای فساد و ارتشای مقامات دولتی بویژه سپاه گشود و این ارثیه ای شوم را تا به امروز برای ما باقی گذاشت که یکی از مشکل سازترین مسایل آتی ماست.

    رفسنجانی اگر تمایل به سازندگی و اصلاحات داشت نیروی نظامی را آلوده مسایل مالی نمی کرد که خود یکی از موانع رفرم است. خطر دخالت ارتش در اقتصاد کمتر از خطر دخالتش در سیاست نیست. اگر نیروی نظامی در مسایل اقتصادی دخالت کند امید به برپایی دموکراسی از بین می رود و خطر اینکه کشور بسوی جنگ تمایل پیدا کند افزایش می یابد. این مسأله کار اپوزیسیون برانداز را مشکل تر خواهد کرد زیرا هنگامی که حتا سران حکومت تن به تسلیم بدهند سران سپاه به دلیل آلودگی مالی خود جان سختی بیشتری بخرج خواهند داد.

    پیوند رفسنجانی با هیات مؤتلفه، حکومتی ساخت که در پی تولید ثروت نبود بلکه در پی چپاول ثروت بود و فرقی نمی کرد که این ثروت در نفت باشد یا کارخانه. او و پیروانش دلالی پیشه کردند و کارخانه های کشور را به ثمن بخس به نزدیکان و دوستان خود فروختند و بنام کارخانه اعتبار بانکی گرفتند یا ارز تهیه کردند و کارگران را بیکار و کارخانه ها را تبدیل به برج و پارکینگ و غیره کردند.

    قوطی خالی اصلاحات

     رفسنجانی اعتقادی به انتخابات نداشت و صریحاً به خامنه ای گفت شما انتخاب کنید ما همان را تبلیع می کنیم. موسوی خوینی ها شاهد است که : «آقای هاشمی در پاسخ گفت، اتفاقاً من با آقای خامنه‌ای اینجا اختلاف‌نظر دارم. آقای خامنه‌ای نظرش این است که باید انتخابات خیلی پرشور باشد و مردم همه بیایند و هرچه مردم بیشتر بیایند بیشتر تأیید نظام است. اما من می‌گویم آقا شما بگویید نظرتان چه کسی است، ما همه می‌رویم کار می‌کنیم که همان بشود. آقای هاشمی معتقد بود بالاخره یک رئیس‌جمهور لازم داریم، آقای خامنه‌ای بگوید چه کسی بشود یا با هم توافق کنیم که چه کسی بشود. ما تلاش می‌کنیم که همان بشود. تعبیر عملگرا برای ایشان خیلی تعبیر درستی بود». یعنی رفسنجانی حتا نمایش ظاهری خامنه ای را هم قبول نداشت.(1)

    اما رقابت با خامنه ای اوضاع را تغییر داد و همین رفسنجانی در انتخاب خاتمی نقش حامی او را بازی کرد، چرا؟ چون حس کرد جامعه تشنه ی تحول است پس چه بهتر او بر این موج سوار شود و آن را رهبری کند. از کمک های خارجی و داخلی برای انتخاب خاتمی بی خبریم ولی تنها یک قلم از کمک کرباسچی، شهردار آن زمان به مبلغ مبلغ 260 میلیون تومان خبر داریم که از برج‌سازان در مقابل امتیازات داه شده رشوه گرفت و به زخم ستاد انتخاباتی خاتمی زد.

    تبلیغات برای خاتمی حتا در خارج کشور گسترده بود. اکنون پس از انتشار نا گفته های خاطرات رفسنجانی فاش شده است که نقش او، حسن روحانی، حسن حبیبی و کارگزاران سازندگی در انتخاب محمد خاتمی محوری بوده است. این از سر خواست قلبی رفسنجانی نبود که اصولاً دل خوشی از دار و دسته چپ اصلاح طلب نداشت، بلکه به مصلحت بود. او به سبب مسئولیت های که داشت از تب وتاب جامعه خبر داشت و با فرصت طلبی غریزی خیلی خوب تشخیص می داد باد از کدام سو می وزد.

    اصلاح طلبان یکبار علیه او عمل کردند و به افشاگری عالیجناب سرخ پوش پرداختند و این اختلاف تا سال 84 ادامه داشت تا اینکه احمدی نژاد بر سر کار آمد و معلوم شد که رهبر و رفسنجانی به ویژه درسیاست خارجی اختلاف نظر شدید دارند و این را خامنه ای در یک سخنرانی علناً فاش کرد. رفسنجانی تمایل خود را به رابطه با آمریکا پنهان نمی کرد و ملاقات با مک فارلین نمونه ی آن بود. این تمایل به آمریکا نه برای بیرون آمدن از بحران بلکه برای تأیید نظام جمهوری اسلامی بود و در برابر آن حاضر به دادن هر گونه امتیازی بود؛ چنانکه دنبالچه ی او حسن روحانی نیز چنین است. بدیهی است بیرون آمدن از بحران کنونی و داشتن روابط حسنه و برابر با تمام کشورهای جهان آرزوی هر ایرانی است و هر دو جناح حکومت در پیدایش و تشدید بحران با آمریکا و اسراییل مقصرند که با سیاست غلط کار را به این فلاکت و نکبت کشانده اند.

    حکومت با ترور مخالفان و کسانی که مختصر انتظاری از رهبری آنان می رفت، مردم را نومید کرد و درعوض وعده ی تغییرات را بر عهده ی اصلاح طبان که بخشی ازحکومت بودند گذاشت. این وعده به دل بسیاری از جمله حتا اپوزیسیون از نفس افتاده خوش آمد. چه بهتر از این، این تغییرات بدون زحمت و خرج و خونریزی از درون انجام می شود و ما هم نقش حامی داریم. بدین ترتیب بخشی از اپوزیسیون همش را نه مصروف براندازی که تغییر کرد و به عنوان حامی بخشی از حاکمیت پشت اصلاح طلبان ایستاد.

    جنبش سبزی که زود زرد شد

    اعتراض گسترده ی مردم به انتخابات که از خرداد 1388 آغاز شد و تا خرداد آن سال ادامه یافت و در روز عاشورا به طرز فجیعی ختم شد، جنبش سبز لقب گرفت. ده ها نفر کشته شدند و آمریکا فرصت را غنیمت شمرده، تحریم های گسترده علیه ایران وضع کرد. مردم هیچ شعار اصلاح طلبانه ای ندادند و خواست اصلاح طلبان و به ویژه رهبران جنبش هم فقط اجرای قانون اساسی بود. معلوم بود که مردم همان زمان نیز به تغییرات اساسی چشم داشتند و اصلاحات و اصلاح طلبان را باور نداشتند.

    رنگ سبز که گویا به مناسبت سید بودن میرحسین موسوی انتخاب شده بود خیلی زود پلاسید و زرد شد. گفته ی میرحسین موسوی در باره ی بازگشت به دوره ی طلایی امام نیز دست اصلاح طلبان را بیشتر رو کرد و خشم همه را برانگیخت.

    امامت رفسنجانی در اولین نمازجمعه پس از انتخابات که با شرکت میرحسین موسوی برگزار شد گرچه حمایت از جنبش سبز تلقی شد، سودی نداشت. میرحسین موسوی و کروبی به حصر رفتند ولی خاتمی جان به سلامت برد و توانست در انتخابات بعدی یواشکی در حوزه ای دورافتاده رأی بدهد ـ نه اعتراضی نه تحریمی. گویی اتفاقی نیفتاده بود و انگار نه انگار که عده ای کشته شده اند و عده ای کثیر در زندان به سرمی برند و زندگیشان از هم پاشیده است.

     جنبش سبز را باید در ردیف انقلاب های رنگی گذاشت، چرا که پای جرج سوروس و کمک های مالی او درمیان است و کمک های رسانه ای امریکا و اروپا به آن آشکار است و تنها اپوزیسیونی است که هم در داخل و هم خارج ارگان های مختلف دارد و تنها طیفی است که حمایت رادیو تلویزیون های بیگانه را نیز دارد.

    مردم مبهوت این مدعیان هستند که یکی از دیگر فاسدترند و نومیدانه دست و پا می زنند که راهی بیابند و رسانه های چیزی به آنان عرضه نمی کنند، جز همین منجی های زهوار در رفته که به آمریکا پناه برده اند و از آنجا چرت و پرت می بافند.

    اصلاً حرف حساب اینها چیست؟

    نه اصلاح طلبان و نه جنبش سبز هویت واضح و روشنی ندارند. اینها ملغمه ای از گروه های مختلف هستند و هرکدام چیزی می گویند. هنرشان اینست که موقع انتخاب سروکله شان پیدا می شود که به ما رأی بدهید، ما خوبیم و اصول گرایان لولو خورخوره هستند. مجلس که نمایشی است و قدرتی ندارد و حکم حکومتی بالای سرش است. وقتی هم اینها به مجلس می روند دهانشان برای گفتن خیر و مصلحت مردم بسته است. باید پرسید: مردم بیایند به شما رأی بدهند در این سیستم که چه بشود؟

    رهبران جنبش سبز نه تنها نتوانسته اند مردم را حول محور شعار درستی بسیج و رهبری کنند بلکه مسئولیت عواقب آن را هم نپذیرفته اند. مردم با رأی من کو به میدان آمدند و ده ها کشته و زخمی دادند و هزاران نفر دستگیر و شکنجه شدند و سرانجام نیز معلوم شد که تقلبی درکار نبوده است.

    آیا این رهبران از مردم عذرخواهی کردند؟ ابدا! عذرخواهی در قاموس تخم و ترکه ی خمینی نیست.

    بعد از آن بسیاری از روزنامه نگاران و سرشناسان اصلاح طلب ناچار به مهاجرت شدند که البته در خارج همه چیز برایشان فراهم شد، از پناهندگی گرفته تا شغل و خانه و همه چیز. رسانه ها را هم که به دستشان دادند تا همان انحصار طلبی داخل را در خارج هم بر پا کنند.

    اصلاح طلبان پس از سرکوب نفسشان برید و از اعتراض به گلایه بسنده کردند و سپس ساکت شدند و بخشی که راه مهاجرت گرفت به خدمت کاخ سفید در آمد. اصلاح طلبان ناکارآمدی خود را در اداره کشور، شورای شهر و شهرداری نشان داده اند و آلوده به فساد و ارتشاء هستند و معلوم نیست فرقشان با اصول گرایان چیست. مردم چرا باید کشته بدهند تا اصلاح طلبان به حکومت برسند که چه گلی بر سر مردم بزنند؟ اسلامشان که سرجایش است و انحصارطلبی شان نیز، تازه نوکری آمریکا هم به اینها علاوه شده. طبیعی بود که حاصل این جنبش جز نومیدی و یأس نباشد. سرانجام جریانی که با استحاله شروع شد و به اصلاحات تغییر نام داد در اعتلای خود سرکوب شد و پس از آن نه تنها رادیکالیزه نشد بلکه عقبگرد کرد و اعتدالی شد و رنگ بنفش تن کرد. اکنون هم با بحران شدیدی گریبانگیر است چرا که مردم از آنان سرخورده اند و می دانند چاره ای جز رفتن این حکومت نیست. همه شاهدیم که چه دست و پایی برای ادامه ی حیات میزنند.

    چه ماند برای ما؟

    این اعتراضات یک نتیجه داد و آن اینکه مردم دیگر خیابان را رها نکردند و هرگاه فرصت کردند در خیابان اعتراض خود را به نمایش گذاشتند و در همانجا پرونده اصلاح طلبی را باشعار اصلاح طلب، اصول گرا دیگه تموم ماجرا، برای همیشه بسته اند.

    اما زهری که اصلاح طلبان وابسته به جامعه تزریق کردند این بود که مردم خود قادر نیستند تغییر ایجاد کنند و باید متکی به آمریکا باشند. بیهوده نیست بخشی از آنها و در رأس آنها محمد خاتمی از فدرالیسم دفاع می کند چون فدرالیسم مقدمه ی چند پاره شدن ایران است که آرزوی آمریکا و اسراییل است.

    اصلاح طلبانی هم که در حکومت لانه کرده اند، در مقاطعی که حکومت می توانست در باره ی اتم قراردادی نسبتاً مناسب ببندد کارشکنی کرده و با نفوذ خود آن را به تأخیر انداختند تا خود را بعنوان حلال مشکلات جا بیندازند و آخرین شاهکارشان قرارداد برجام بود که امروز می بینیم افزون بر کلی معایب در آن مکانیسم ماشه نیز هست که در حکم وتوی معکوس است و هر یک از اعضأ می توانند به هر دلیلی و حتی به رغم مخالفت دیگر امضأ کنندگان، همه ی تحریم ها را فعال کند.

    چهره ی اصول گرایان مشخص و نفرت انگیر است و ادعای دموکراسی و اصلاح و تغییر هم نداشته و ندارند و تا به حال از هیچ آدمکشی و جنایتی خودداری نکرده اند و تکلیف ما با آنها روشن است. آنچه مردم را به گمراهی می اندازد و مانع از یکپارچگی مبارزان شده باند اصلاح طلبان است.

    قدم اول برای روفتن میدان مبارزه، بیرون راندن این باند متقلب و دروغگو و وطنفروش است. اینها باید بروند تا مردم بتوانند بدون مزاحمت، تکلیف خود را با نظام اسلامی روشن کنند. ضرری که اینها ظرف بیست سال اخیر به مبارزه زده اند، حتماً از آنچه اصولگرایان کرده اند، بیشتر است. نباید به آنها فرصت داد تا بیش از این کار ساقط کردن رژیم را عقب بیاندازند. دوره ی دو دوزه بازی سر آمده است.

    ۱۳ شهریور ۱۳۹۹

    2020-09-03

    *( درمورد جنبش سبز ن.ک.انقلاب مجازی از رامین کامران که در گرماگرم آن وقایع نوشته شده است . https://iranliberal.com/pdf/7.pdf)

    (1)

    https://www.mashreghnews.ir/news/960325/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C-

    %D8%B1%D9%81%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C

    (2) گروه های معروف به اصلاح طلب

    جبهه مشارکت • مجمع روحانیون مبارز • سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران • مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم • حزب اتحاد ملت • حزب الوفاق الاسلامی • حزب اسلامی کار (سازمان دانشجویی حزب اسلامی کار) • ​حزب ندای ایرانیان • مجمع نیروهای خط امام • جمعیت زنان جمهوری اسلامی • حزب مردم‌سالاری • خانه کارگر • مجمع اسلامی بانوان • حزب اراده ملت ایران • حزب اسلامی رفاه کارگران • حزب اعتماد ملی • حزب جامعه مدنی استان همدان • انجمن اسلامی جامعه پزشکی ایران • حزب همبستگی ایران اسلامی • جماعت دعوت و اصلاح • جبهه متحد کرد • سازمان عدالت و آزادی ایران اسلامی • انجمن اسلامی معلمان ایران • جمعیت توحید و تعاون

    https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%AD_%DA%86%D9%BE_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86#cite_note-1

     

  • رابطه‌ی دموکراسی- آزادی و توسعه‌ی اقتصادی در ایران

    چگونگی رابطه ی دموکراسی-آزادی و توسعه اقتصادی در ایران

     در حوزه اقتصاد-سیاست واجتماع

    امین بیات

     دموکراسی، آزادی سیاسی  و آزادی اقتصادی  لازم  و ملزوم همدیگرند  و آگر آزادی و دمکراسی در جامعه بر قرار نباشد ، ودموکراسی استقرار واستمرار نیابد، اقتصاد نمیتواند به تنهائی توسعه یابد، توسعه ی اقتصادی با  پشتوانه دراز مدت و قانونمدار مستلزم آزادی اقتصادی،توام با آزادی سیاسی است.

     پیش ازسال 57 ، مبارزه مردم ایران برای کسب آزادی ، منجر به وقوع انقلاب شد، وپس از چهل و یک سال رکود، سازش مردم با حکومت ضد آزادی، و ندانم کاری بخشی از سازمانهای سیاسی در تشخیص ماهیت  رژیم، در نهایت بسته  شدن دهان آزادیخواهان، و پر شدن زندانها، رواج  اعدام  و بالاخره سرکوب  آزادی، بار دیگر در مقطع های مختلف مردم را به خیابان به اعتراض کشاند، و ادامه ی این مخالفت ها با سیستم اسلامی میرود تا  ورود مردم  به  مرحله ای از آن دوران و ادامه ی انقلاب 57 به انجامد که میتواند برای کل جامعه سر نوشت ساز باشد.

    اگردر این مرحله نیروهای مبارز سیاسی و آزادیخواه جامعه از تجربیات واشتباهات گذشته  درس عبرت گرفته باشند بی تردید درامرکسب آزادی و حفظ آن بدست خود موفق خواهند شد اما اگر بار دیگر انحرافات گذشته  با شیوه های جدید و نسنجیده تکرار شود، و از آزادی با چنگ و دندان  و متحد پاسداری نگردد، برنامه ی توسعه های اقتصادی ناموفق ودر نتیجه اقتصاد سیاسی نیر توسط هر گروه یا حزبی و یا سرمایه گذاری سرمایه داران داخلی ویا خارجی نیز محکومو منجر به شکست مجدد  خواهد شد.

    به نظرمن آزادی سیاسی، استمرارآن در جامعه،و ثبات سیاست های اقتصادی میتوانند  از طریق تاثیر  گذاری نسبت بهم ، ویا روی عوامل تعیین کننده درجهت رشد اقتصادی همانند تورم، توزیع  در آمد بنفع مردم ، چگونگی سرمایه گذاری در بخش تولیدات صنعتی و  غذائی، و اطلاع داشتن کامل  مردم ازآن، و در نتیجه رکود اقتصادی و دلایل آن، که چه مسائلی   باعث تورم شده، یا دلایل فرار سرمایه از کشور،چرا پول ملی سقوط کرده، نا امنی، ورشکستگی و دلایل دهها معزل دیگر اگر برای مردم روشن نباشد این وضع همچنان ادامه خواهد یافت. و قدر مسلم اینکه  در این رژیم  هیچ کدام از این مسائل بر شمرده اجرائی نخواهد بود.

    در جهان سرمایه داری توسعه اقتصادی مستلزم وجودآزادی اقتصادی است، وهمچنین تجربه مبین واقعیت تا کنونی شده که ، آزادی اقتصادی و توسعه اقتصادی دردراز مدت بدون وجود آزادی سیاسی، نمیتواند آینده روشن اقتصادی داشته باشد. نمونه  بارز آن رژیم جمهوری اسلام  که آزادی در آن حکم فرما نیست  و  در نتیجه  اقتصاد نیز بدون آینده است، و بهمین دلیل در کشورهای سرمایه داری آزادی نسبی موجود است.

    در کشوری مانند ایران که چارچوبی  قانونی ندارد و جامعه قانونمند نیست، و  قوانین ضد دمکراتیک آنهم مذهبی ، توانسته توسعه اقتصادی را با داشتن ثروت،  دچار رکود نماید.

    بدون وجود آزادی ، بدون داشتن روزنامه های مستقل ، بدون  گزارشگران بی طرف  و بدون ابواب جمعی رادیو و تلویزون بیطرف و ملی، طبیعی است که سرمایه گذاری در انحصار افراد وابسته به دولت  و رانت خواران در میآید، در جمهوری اسلامی ، پاسدار آن که وظیفه اصلیش  پاسداری از حقوق دمکراتیک مردم میباشد  خود رانت خوار و انحصار گر، نا مطلوب ، و موجب  بی ثباتی جامعه است، با  نبود  دمکراسی ، آزادی عقیده  و بیان، چطور میتوان سیاستمداران متخلف، سرمایه داران استثمارگر و احزاب ضد مردمی را کنترل، کرد.

    چه عواملی باعث سقوط رژیم جمهوری اسلامی خواهد شد؟ عوامل مهمی که به انقلاب کشیده شد وموجب سقوط دولت شاه گردید ، وابستگی وبحرانهای بیشمار بیکاری ، خود مرکز بینی شاه، واز جهت اقتصادی و استراتژی سیاسی اتخاذ شده توسط  دولت  و مجلس ، ساده انگارانه  توسعه اقتصاد را که مساوی با رشد سطح  تولید ارزیابی میکردند  و به مسائلی مانند کار آفرینی، تامین اشتغال  و  توزیع روشن در آمد  و همچنین تامین ساختارهای  رقابتی ، کم اهمیت  میدادند ودیگری اینکه بطور کلی متکی بر نظامی بیش از اندازه متمرکز و هیچگونه  مکانیزم  قبول اشتباه  در دولت  و خود شاه قابل پیش بینی نبود، وابستگی بهآمریکا و سیاستهای سرمایه داری جهانی.

    نرخ رشد تولید ناخالص ملی در مقطع انقلاب بالغ بر 11% در سال بود ، همه چیز یک بعدی بود  و جمعیت کشور درحالت روبه رشد ،  و دولت شاه قادر نشد شغل مورد نیازجامعه را تامین کند ونرخ بیکاری 9% بود، نا رضایتی   از سیستم  باعث اعتراضات گسترده مردم گردید، و با کمک و برنامه امپریالیسم نوکر دست نشانده را از کار بیکار کردند و نوکری دیگر را استخدام نمودند ، و مردم  که در نا آگاهی از مسائل دور نگهداشته شده بودندهم آلت دست شاه بودند و هم بدام آخوند های شیاد،  افتادند .

    بالخره قطار انقلاب به راه افتاد ، این قطاراما درچند قدمی ادامه حرکتش از ریل بیرون  افتاد ، زیرا  یک آلتر ناتیو سیاسی معقول و متناسب با جامعه موجود نبود وخواست سرمایه داری جهانی  وعاملین داخلی آنها  موجب شد که  در مدت کوتاهی قدرت را افرادی بدست بگیرند که بنا بر ماهیت خود توان استقرار  و استمرار بر پائی  دموکراسی   را نداشتند، و در نتیجه توان توسعه اقتصادی را حتی با در آمد های سر سام آور از فروش  نفت هم نتوانستند  سر   و سامان به اوضاع اقتصادی مردم بدهند ، تنها بفکر فتوحات  و گسترش اسلام در جهان پیرامون بودند.

    در جمهوری اسلامی تغییرات ساختاری  موجب آن شد که میلیاردها ثروت کشور را به خارج از  ایران  بیرند  و در گسترش امپراطوری اسلام خیالی خود مصرف نمایند که آن نیز با شکست مفتضحانه روبرو شده، شرایط   حاکم  بر لبنان،عراق و سوریه نشانگر این واقعیت ملموس،میباشد.

    مجموعه ای ازعوامل باعث شد که اقتصاد جمهوری اسلامی که خمینی میگفت “مال خر است” رژیم را  زمین  گیر                کند، و از طرفی با بی ثباتی  و ندانمکاری  جمعیت کشور در برابر زمان  انقلاب حد اقل  دو برابر  شد، نرخ   رشد اقتصادی از 11% به صفر نزدیک و تنزل یافته ، و در آمد سرانه  کاهش چشمگیری از   خود  نشان  میدهد  نرخ بیکاری چند  برابر شده ، صادرات و واردات بطور چشمگیری رشد منفی  بخود گرفته  و هیچ  کشوری حاضر  به سرمایه گذاری در ایران نیست ، رانت خواری  و فساد اقتصادی  در اکثریت بدنه ی  دولت ، مجلس و بیت  رهبری  گسترش یافته است، یاس و  نا امیدی را به اوج خود رسانده است.

    در مقایسه دست آوردهای دوران شاه و این رژیم بی ثباتی سیاسی غیر قابل مقایسه ، نبود آزادی و قلع و قمع نهاد های مدنی چندین برابر شده، ممنوعیت سازمانهای سیاسی و اجتماعی کمافسابق، تهاجم مضاعف  و ستم  مضاعف به زنان و زن کشی، دراین رژیم شرم آوراست، تهدید، اذیت و آزاراقلیت های مذهبی و دگراندیشان به  اوج وقاحت خود رسیده، نبود وسایل ارتباط  جمعی مستقل، دستگیری، زندان، شکنجه  روشنفکران  فعالان  سیاسی  کارگران ،  شکنجه زنان ، و اعدام مخالفین و معترضین ، بدون توجه به افکار بین المللی که هر کردار و گفتار عوامل شکنجه گر این رژیم را زیر زره بین درکنترل دارند، موجب نا امنی و نا رضایتی کامل مردم گردیده است.

     آزادی سیاسی- آزادی اقتصادی- ثبات سیاسی و ثبات سیاستهای اقتصادی بهم ربط دارند:

    _  آزادی سیاسی: در جامعه اسلام زده ی ایران ، با دولتی که دارای مشروعیت سیاسی نیست، در انتخابات ریاست جمهوری و مجلس آن حد اقل کمتر از 10%  مردم  در انتخابات شرکت کردند، و در سطح بین المللی نیز از اعتبار سیاسی ساقط و درلیست مجموعه تروریسم بین المللی قرارگرفته اند ، چگونه انتظار سرمایه گذاری درجهت بهبود اقتصاد ورشکسته میسر است.

    _آزادی اقتصادی : حق مالکیت خصوصی وآزادی بهره برداری از مبادلات کالائی بنفع مجموعه ی وابسته به بیت رهبری، سپاه و آخوند ها و آستان قدس رضوی، که موجب اعتراض کارگران هفت تپه ،هپکو، پتروشیمی  گردیده   و زیر سئوال رفته است بدلیل اینکه تولید ثروت انبوه و انحصار آن باید شکسته شود بنفع عموم مردم.

    _ آزادی ثبات سیاسی : عامل مهم و تعیین کننده در آزادی سیاسی و اقتصادی است:

    شرایط اقتصادی: یعنی بیکاری، تورم، سقوط ارزش پول ملی تابع وقایع سیاسی هستند که موجب تغییرات در دولت میشوند مانند  اعتصابات – ترورهای سیاسی، دخالتهای نا بجا در امور همسایگان ،ساختارهای سیاسی بکار برده شده در انتخاباتهای قلابی و غیر دموکراتیک با تقلب های آشکار،روابط و ضوابط در سطح بین المللی  و چگونگی رفتار رژیم.

    شرایط نا پایدار بودن سیاست های اقتصادی:

    نا پایدار بودن سیاست های اقتصادی یعنی  نا پایدار بودن تورم-رشد تولید ناخالص ملی-رشد عرضه پول ملی-بسط اختیارات داخلی-کمبود بودجه -تغییرات نرخ ارز با قیمت واقعی آن.

    پس از آنجا که اقتصاد پایدار و ساختار سیاسی مبتنی بر آزادی و حقوق بشر است  و با هم ارتباط  تنگاتنک  دارند، برای اینکه شهروندان کشورما از آینده خود اطمینان نسبی متمایل به مثبت داشته باشند، باید توسعه اقتصادی را با آزادی سیاسی ، آزادی اقتصادی، ثبات سیاسی و توسعه اجتماعی با هم به  پیش ببرند و مدیریت یک  جامعه  موفق بستگی به مدیریت سالم دارد، که در نظام جمهوری اسلامی نه مدیریت سالم داریم و نه فناوری روشن و نه صداقت در دولتهای سایه و معمولی، و به این مجموعه که دولت قادر به فروش نفت هم نیست و خزانه  دولت خالیست،  و  نا کارآمدی دولتهای مذهبی کاملا برای افکار عمومی روشن شده که  قادر به حل  و غلبه بر بحرانها  نمیباشند، کل سیستم مذهبی و مسیر 41 ساله  قادر به ادامه حیات نیست ، شکست و فروپاشی کلیت  رژیم  حتمی میباشد،  افراد موثر و وابسته  به رژیم نیز به نا کار آمدی و فساد گسترده  اذعان  دارند  و تنها برای غارت ثروت مردم با هم در جدالند.

    ادامه رژیم  جمهوری جهل و جنایت دیگر نمیتواند پایدار بماند، حتی سفر وزیر امور خارجه سوئیس  به  تهران که گفته:” من به ایران آمده ام تا بگویم سوئیس همواره به دنبال صلح و آرامش بوده است واکنون  نیز تلاش سوئیس آن است که حد اقل  های گفتگو بین 2 کشور ایران (جمهوری اسلامی) و آمریکا برقرار شود.” میبینیم  که دولت  و بیت رهبری به تلاشهای مذ بوهانه  برای نجات رژیم  دست بدامان سوئیس شده اند، هرگونه  تقلاهای اجباری برای از بن بست خارج کردن جمهوری اسلامی دیگر نتیجه ندارد و ستونهای خمیده و اقتصاد ورشکسته  و ساختار های ارتجاعی و اسلامی جمهوری اسلامی  دیگر قادر به حل اینهمه  نا بسامانیها و کمبودها نیست.

    07.09.2020

     

     

     

      

     

  • جایگاه سیاسی یک جمهوری‌خواهِ دمکرات

    فرامرز دادور

    در دوران اخیر که جمهوری اسلامی با بحران عمیق مربوط به حیات نظام روبرو است، در میان مخالفان و فعالان سیاسی و اجتماعی منتقد، مجادلات گسترده سیاسی حول محور چگونگی عبور از نظام موجود در جریان میباشد. در مطلب زیر تلاش است که جایگاه سیاسی یک جمهوریخواه دمکرات و لائبک و مدافع سرنگونی نظام بدست خود مردم، روشن تر گردد.

    گرایش به انقلاب: اگر منظور از انقلاب عمدتا تحول  در راستای تغییر رادیکال در نظام سیاسی و تدریجا در مناسبات اجتماعی و اقتصادی ستمگرانه حاکم باشد، در آن صورت مهم است که حرکت انقلابی توده ها در سال 1357، (البته نه پیدایش حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی) علیه نظام دیکتاتوری سلطنتی همواره مورد تقدیر صورت گیرد. در دیباچه اعلامیه جهانی حقوق بشر بر حق “طغیان بر ضد بیداد و ستم”،  در صورت نبود “حقوق بشر با حاکمیت قانون” تاکید شده است. بر اساس این ایده بشر دوستانه، انقلابات آزادیبخش و عدالتجویانه در سطوح گوناگون (ب.م. انقلابات در فرانسه، آمریکا و سپس در روسیه، چین و بسیاری از کشورهای جهان)، حتی بعد از آلودگی به انحرافات غیر دمکراتیک و ناعادلانه، به فرایند سرنوشت سازِ مترقی در عرصه مبارزات تاریخی مردم تعلق میگیرند. شکی نیست که مقابله با آسیبهای اجتماعی مانند استبداد سیاسی، نابرابری های نژادی/جنسیتی و ناعدالتیهای اقتصادی و اجتماعی، همچنان در برگه های افتخار آمیز انسانها تبلور میابند. بر این اساس روشن است که حرکت گسترده توده ها علیه استبداد و نابرابری که در واقع حامل خصلت انقلابی (نفی کلیت نظام سیاسی و اجتماعی موجود) است، رسالتی آزادیبخش در مقابل مردم میباشد.

    اعتقاد به دمکراسی، جمهوری و لائیسیته: اما مهم است که انقلاب بطور هدفمند پیروز گردد و ایجاد اشکال و مناسبات دمکراتیک و برابرگونه ضروری میباشند.  بدیهی است که استمرار آزادی های دمکراتیک و مناسبات عادلانه اقتصادی و اجتماعی نمیتواند که بدون مشارکت مستقیم و غیر مستقیم توده ها تداوم یابند. دمکراسی به مفهوم حاکمیت مردم دارای ابعاد سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است. در درجه اول برای اداره دمکراتیک و در عین حال سازمان یابی عادلانه جامعه در ابعاد محلی و سراسری، به موازین متنوع سیاسی و اجتماعی و از جمله نهاد های تجربه شده مدیریتی مانند انجمن ها و شوراها در محیط زندگی و کار نیاز است. داده های بیشمار تاریخی در دسترس میباشند و سازماندهی دمکراتیک در راستای تقسیم اتوریته برابر در سطوح مختلف جامعه  (ب.م. محله، ناحیه، دهکده، شهرستان، شهر، فرمانداری و ایالت) و استثمار زدائی در حیطه فعالیتهای متنوع اقتصادی (کارخانه ها و موسسات اقتصادی)، هسته مرکزی در توزیع عادلانه اختیارات و توانمندی توده ها را تشکیل میدهد.

    جمهوری اهمیت قانون تدوین گشته بطور دمکراتیک توسط مردم را برجسته مینماید و طبیعی است که حاکمیت مردم تنها  میتواند تحت لوای قوانین و موازین نهادینه شده و عادلانه از طریق مشارکت آگاهانه و توانمند توده ها برقرار گردد. تاریخ بشری نشان میدهد که بر روی استفاده از تجربیات سیاسی و بکار اندازی موازین مساواتگرانه و خردمندانه است که مضمون قوانین دمکراتیک توسعه میابند و در صورت وجود جامعه مدنی فعال و پویا، پیشرفت جمهوریت (قانونمداری دمکراتیک) به تعمیق دمکراسی در جامعه می انجامد. اما این نوع نگرش به ایجاد تحول در مناسبات اجتماعی، مورد پذیرش همگان نیست و علاوه بر جریانات ارتجاعی و غیر دمکراتیک، برای بخشی از اپوزیسیون مردمی و عمدتا چپهای سنتی نیز، موجودیت نظامهای سیاسی و اجتماعی در قید پیوندهای ایدئولوژیک است و مثلا از نگاه آنها (بنادرستی)شکل سیاسی جمهوری تنها به مناسبات سرمایه داری تعلق میگیرد. در این نوشته گرایش بر این است که این نوع نظرگاه بر واقعیات استوار نیست و اگر عامل ذهنی و بویژه آگاهیهای مساوات گرانه اعتلا یابند، بدون شک عناصر عینیِ سیاسی و از جمله فرایند جمهوری ( قوانین انتخابی دمکراتیک) و دمکراسی (حاکمیت مشارکت آمیز مردم) از ضرورتهای اساسی برای پیشرفت انسانی جامعه میباشند.

    لائیسیته به معنی جدائی دولت و مذهب با سکولاریسم تشابهات زیادی دارد. در واقع آنها عمدتا ایده هائی هستند که با توجه بر دنیای مادی و تجربیات تاریخی و عرفی بر وجود جدائی مذهب از دولت و حقوق مدنیِ قانونمند تاکید میکنند. در انقلاب آزادیخواهانه و دمکراتیک 1357، متاسفانه قدرت حکومتی از سوی آقای خمینی و پیروان وی اشغال گردید. بر اساس شیوه تئوکراتیک حکومتی، از نظر آنها محدودیت جغرافیائی (مرزهای کشور) و فرهنگ ایرانی نمیتوانستند که نمایانگر جامعه باشد، بلکه اعتقادات مذهبی (در اینجا اسلام شیعه) عامل مرکزی برای معرفی جامعه قلمداد شد. در این راستا بود که سیاستهای بسیار خشونت آمیز و اعدامهای هزاران نفر از دگر اندیشان جاری گشت و اکنون پس از سپری گشتن بیش از 40 سال، مردم ایران تحت سلطه یک نظام توتالیتر مذهبی و شدیدا مخالف آزادیها و پلورالیسم سیاسی و آمیخته با ناهنجاریهای شدید اقتصادی و اجتماعی و در واقع کاملا در تضاد با حقوق دمکراتیک برآمده از موازین لائیک، بسر میبرند.  

    واقعیت این است که در شرایط کنونی، ایران به ایجاد تحولات رادیکال دمکراتیک و استقرار بلافاصله دمکراسی سیاسی که جمهوری نمابان آن باشد، نیازمند است. االبته جهت حفظ حداقل های دمکراتیک و دستاوردهای نهادینه شده آن (ب.م. آزادیهای دمکراتیک و وجود حق رای عمومی و کاملا دمکراتیک)، مهم است که برای فعال کردن مردم در امور جامعه و در واقع عبور از موانع متنوع سیاسی و اجتماعی ناشی از مقاومت از سوی قدرتهای ارتجاعی داخلی و خارجی، همواره تلاش گردد. یکی از عناصر مهم در این راستا اعتقاد به وجود چشم اندازی کاملا متغیر از مناسبات غیر دمکراتیک و ناعادلانه و در عوض مدافع برابری و توانمندی دمکراتیک برای توده های مردم است که در اوان این مرحله، استقرار بلافاصله یک جمهوری دمکرات و لائیک ضروری میباشد.

    فرامرز دادور

    27 اگوست 2020

  • در گذرگاه ادامه‌ی انقلاب مردمان ایران

      و  داستان  ” از ماست که بر ماست”.

    امین بیات

    جمهوری اسلامی در طی چهل و یک سالی که از استقرارش می گذارد، همواره دستخوش تغییر  و تحولاتی شده  که دربیشتر موارد  افراد یا بعضی سازمانها  تحلیهایی درمورد ادامه سیاست این  دولت  از خود  ابراز  نموده اند که  با واقعیت مطابقت نداشته یا کلن نظرات اشتباه وغلط از آب در آمده اند، برای نمونه در اول انقلاب پشتیبانی  حزب توده  از جمهوری اسلامی و ضد امپریالیت نامیدن این رژیم ، که دیدیم عاقبت آنرا که چه  بلایی  بر سر رهبران این  حزب  آمد، نمونه دیگر از طرف فداییان اکثریت و اتحاد جمهوریخواهان  سالیان سال مبلغ این بودند  که  جمهوری اسلامی اصلاح پذیر است که  کلن غلط  و نظری اشتباه بود، که پسازسالها ندانمکاری بالاخره موجب تجدید  نظر هائی گرچه سر بسته اما ابراز شده است.

    دردوران قبل از انقلاب 57 تحلیلگران که برسی نظام سیاسی – اجتماعی  و اقتصادی  آن دوران را  تحلیل  میکردند، می پنداشتند که دست آوردهای انقلاب سفید شاه مبتنی براینکه ایران میتواند ژاپن  دوم  بشود و گرایشهای  معمولا غالب  بر “چپ”  نیز با  تئوریهای وابستگی  شاه  تکیه  مینمودند  و  یا  بر اساس تئوریهای مائو “نیمه فئودالی” که می پنداشتند سرمایه داری هیچگاه توسعه  قابل  توجه اجتماعی- اقتصادی برای جهان سوم نخواهد داشت.  

    تئوریسن های آن  دوران  طیف  مائوئیستی ادعا  میکردند   که  ایران  تحت  سلطه ی  امپریالیسم آمریکا قرار دارد و می پنداشتند که  بر همین اصل  و نظر  مانع توسعه ی کشور شده است،  ولی  امروز که جمهوری اسلامی کاملن به سمت شرق (چین و روسیه)  روی آورده ، آن  تئوریسن ها که  امروز  با  کوله  باری از تجربه  50  ساله  نظر عوض کرده  و میگویند بله،” قرار دا د” 25 ساله با چین و 20  ساله  با  روسیه  به  نفع  ایران است،  با  برنامه ی حزب کمونیست چین موافقت و از سیاست جمهوری اسلامی دفاع مینمایند  و میپندارند  که  تئوری  وابستگی  با  امپریالیسم  آمریکا شکست خورده ، ولی تئوری وابستگی اگر با چین باشد ، راه  دگرگونی و توسعه ملی و صنعتی  در ایران آینده است .

    این رفقا  قلم  فرسائی میکنند و میگویند باید بررسی کرد که توسعه  سرمایه داری  از چه  راههایی  باعث  رشد  و دگرگونی اقتصاد ایران اسلام  زده خواهد  شد ، وضعیتهای  اقتصادی ، اجتماعی  و سیاسی  دوران  چهل  ساله  در جمهوری اسلامی  راه حل  شرق و وابستگی به حزب کمونیست چین را می طلبد.

    دیدیم ک که در دوران شاه و بفرمان امپریالیسم آمریکا” انقلاب سفید”  نتوانست و موفق نشد مسئله ی  کشاورزی ایران را حل و فصل نموده  و با شکست روبرو شد، و یکی از ویژه گیهای تضاد “انقلاب سفید” باعث این  شد که زمینه ی عینی و اجتماعی – انقلاب 57 ، آماده شود.

    مشی مبارزه مسلحانه چریکی علیه حکومت وابسته ی شاه هم به ناکامی کشیده شد و عاقبت بدام حزب توده  افتاد بجز اقلیتی تحت نام رفقای اقلیت، و نداشتن برنامه  در جبهه ملی مصدق در دوران انقلاب و افتادن بدام  خمینی و مذهب و تائید دولت مذهبی و قانون اساسی جمهوری اسلامی و توهم  داشتن به خمینی، که موفق  شد “چپ”   را تجزیه ، آنرا ضعیف و بعد نابود کند، غافل ماندن از نقش امپریالیسم انگلیس و آمریکا و سایر شرکاءدر  پشتیبانی   از خمینی که نشان داد تحلیل ها ی چپ در مورد خمینی غلط بود،البته در آن  دوران چپ  مستقل تحت  نام  جنبش مستقل کارگری به همه این مسائل برخورد  درست داشت.

    مسئله تبعیدیان قبل از انقلاب که دور و بر خمینی پرسه میزدند،مانند قطب زاده و بی صدر  و… که توانستند  از نا آگاهی مردم سوء استفاده کرده و قدرت را به دست بگیرند و موقعیت خمینی را مستحکم کنند  و طی 41 سال  ثابت شد که نیروهای مذهبی قدمی حتی نتوانستند برای رفاه مردم و حل مشگلات  اصلی  و اساسی بردارند، حتی  بسیج عمومی  مردم  را به  کجرا کشاندند با چاشنی اسلامی  و قوانین  فوق  ارتجاعی اسلامی، هیچگونه  آزادی سیاسی نتوانستند ایجاد کنند آن حد اقل آزادی دوران قبل ازانقلاب را هم  سرکوب و از بین بردند، درست  مانند زمان پهلوی  حتی صد برابرعقب مانده تر وارتجاعی تر ، ملا ها توانستند بخوبی مردم را تحقیر کرده و آنها رابه آلت دست  خود تبدیل کرده و ثروت اندوزی نموده و مردم را هر چه بیشتر تحت فشارهای اقتصادی قرار بدهند.

    مقاومت و مبارزه نیروهای کرد و آذربایجانی و… را در هم  شکسته  و آنها  را مجبور  به تمکین  به سرمایه داری جهانی از جمله آمریکا و اتحادیه اروپا ، و مدارا با جمهوری اسلامی و نشست و بر خاست بنمایند.

    در واقع مرکز گرائی سیستم پادشاهی  و مدرنیته  جایش را به دیکتاتوری قرون  وسطائی  اسلامی  و عقب مانده  با برنامه ریزی سرمایه داری جهانی ، عوض کرد.

    این تغییر و تحول در حالی صورت گرفت که شاه ارزشهای غربی را وارد ایران میکردو جعل سنتهای شاهنشاهی  در ایران  و خمینی راه حل ساختگی یعنی حقنه کردن گرایشی از اسلام  که  مردم  با آن آشنائی نداشتند   و مانع  واقعی  مسائل اجتماعی، اقتصادی  شد.

    در دوران شاه  نفت استخراج میشد و دولت  ادامه کارش  وابسته به  صادرات نفت جهت  درآمد ارزی برای ساختار کشور میشد و همین روش در دوران چهل ساله ی اخیر نیز ادامه یافت تا  دولتهای آمریکا و اروپا  به سیاست  غلط خود در انقلاب 57  پی برده و شریان درآمد نفت ایران را بستند، با بسته شدن شیرهای نفت وامکان نداشتن  فروش آن ملا ها به عزاداری و تروریسم و کردنکشی روی آوردند و تلاشهای مذبوهانه  انجام دادند که  بتوانند  نفت را به فروشن برسانند ولی ترفند های آنها موفق نشد.

     سرانجام موضع  بین المللی جمهوری اسلامی شکست  خورده و همراه  با  اتهام  بزرگترین  دولت  تروریستی  به جمهوری اسلامی که حد اقل سیصد نفر ازافراد مخالف با ئیدئولوژیهای متفاوت رادر خارج ترورکرده ودر داخل  قتل عام و کشتاار 67 و پر کردن زندانها با مهاجرت میلیونها ایرانی، علاوه بر این ها جمهوری اسلامی دارای هیچگونه برنامه و عملی برای بهبود جامعه ندارد و به ورشکستگی  سیاسی ،اقتصادی و اجتماعی در غلطیده است.

    با اشغال جنون آمیز سفارت آمریکا درنوامبر 1979 بعنوان حرکت “ضد امپریالیتسی”همراه  با چاشنی عوامفریبی، موجب انحراف “چپ”  در آن دوران شد وبا پشتیبانی از گروگانگیری اعضا سفارت  بهترین  کمک و پوشش برای تحکیم دیکتاتوری مذهبی در جمهوری اسلامی شد.

    “چپ”  در ایران کم  اشتباه  نکرد یکی از انحرافات بزرگ  او در مورد “لیبرالیسم” بود  که  “چپ” باعث متلاشی شدن “لیبرالها” گردید و دو دستی آنها را به دامن خمینی انداخت،خمینی شیاد اول توانست لیبرالها را از سر راهش بر دارد و بعد متوجه چپ شده و همه را دستگیر و قلع و غم کند.

    “چپ” آن دوران با مرکزیت حزب توده و فدائیان و رفتار و گفتارش با جبهه ملی و نهضت آزادی  و دیگر لیبرالها  با واگذاری رهبری به خمینی  انقلاب را از مسیر اصلیش بیرون آورد  که علیه خود چپها و  جبهه  ملی  و لیبرالها  در نهایت انجامیدو یکی ازخطاهای کنفدراسیون جهانی هم همین بود که میبایست از نیروهای طرفدار خمینی فاصله میگرفتند و تا حدودی با اخراج بنی صدر و قطب زاده از کنفدراسیون در این راه قدم بر داشت ولی  با  پذیرش پیام مزورانه ی خمینی به کنگره کنفدراسیون  خط بطلان به آینده خود کشید، گر چه دیگر دیر شده بود و سرمایه داری جهانی تصمیم خود را گرفته بود و از دست چپ و غیره هم کاری نمیتوانست انجام بگیرد.

    توهم پراکنی نسبت  به رژیم خمینی  و مدارا کردن با آن دست آخر موجب شکست و سر افکندگی چپ توده ایسم و جریانهائی وابسته از قبیل حزب رنجبران و امثالهم گردیدو امروزحتا  چوب ندانم کاریآنروز چپها را همه میخورند، اشتباهات غیر قابل جبران آن  دوران و عملکرد  چپ  امروز حتی حرکت  بسوی ساختن  یک  جبهه ی  مخالف از آپوزیسیون وسیع و پلورالیستی را دچار مشکلات عدیده نموده است، که قادر نیست  از تمدنهای سنتی آموزه های “چپ”  مستقل علیه غرب امپریالیستی و همچنین شرق امپریالیستی  شکل بگیرد.

    منظور از شکست “چپ سنتی” ، نه شکست باورها، معیارها،ارزشها، نظریه ها،بنیادهای فکری سوسیالیسم است، بلکه شکست چپ وابسته  و نظریات انحرافی آنها است، امروز حتی اگر به چپ مائوئیستی طرفدار تسلط  چین  به ایران اشاره میشود  نه اینکه این  تفکر توده ای و استالینی به کجراه تاریخ کشیده شده است ، بلکه  تنها  به  این خاطرکه راه خود راز وابستگی به چین و روسیه جداکنند، بهر حال همین “چپ سنتی” در تحول یا ادامه انقلاب 57 اگر از روش استقلال طلبانه با بحرانهای آینده پیروی کند، نقشی عمده میتوانند بازی کنند، زیرا میتواند  اندیشه ها حتی سوسیالیستی متحول شوند و شاگردان نادان دیروز بتوانند  در آینده قدم های سنجیده  و موثر  برای هموطنان خود بر دارند، این سخن گزافه نیست که گفته شود نمیتوان از چین ، روسیه و آمریکا  ایرانی وارد کرد که دلشان بحال مردم ایران بسوزد، البته بیان این سخن دشوار است، چرا که داشتن استقلال یک شبه بوجود نمی آید، و آدمی به جز حاصل الگوهای فرهنگی که ساختار ذهن سیاسی او را می سازند نیست.

    در طول تاریخ در جهان و درایران یاد آوری اینکه قتل عام میلیونها ارمنی ، قتل عام میلیونها یهودی، و بالاخره آیا رفیق استالین میتوانست  ملیونها مخالف خود را از میان بر دارد بدون کمک یاران هم  نظر خود البته جواب روشن است نه نمیتوانست ، پس بخشی از مردم  و آنهائیکه  به جمهوری اسلامی  مشروعیت  دادند و کمک کردند  دولت  اسلامی  در ایران مستقر گردد که مرتکب این همه جنایت و کشتار شود ، در این جنایات شریکند، و گرک بودند در لباس آدم.

     چپ وابسته زیر پوشش سنتهای مذهبی رفته و تصور میکردند  که میتوانند تاریخ را مهار نموده  و میان بر بزنند به مقصد برسند وبتوانند عدالت اجتماعی را در جامعه گسترش دهند، اما زمانیکه این سنتها شکل وشمایل مشخص سیاسی مد روزویا شکل فلسفی به خود گرفت ، وازپشت عینکهای جامعه  شناسی وارزشهایی که همواره بیرون از چار چوب های اجتماعی و اقتصادی جامعه قرار میگیرند  و موفق  نمیشوند، و دیوانه ای چون خمینی را با  کمک  فکری دنیای چپاولگر واستثمارگر سرمایه داری بر جان و مال ایرانیان حاکم میکنند، و محتوای انقلاب  مردم را با زیر بنای شناخته نشده در جامعه یعنی ئیدئولوژی واندیشه مذهبی ودولت مذهبی که با مفهوم  انقلاب  و اهداف آن هیچگونه مطابقت و خوانائیندارد ، پیوند میزنند وچهل سال واندی  بدرازا میکشد تا بخشی از جهان  سرمایه داری ترمز انقلاب مذهبی رااز راه دوربکشند وحرکت قطار ارتجاعی و پوسیده ی مذهب را به  ذباله دان  تاریخ بسپارند.

    28.09.2020  

     

     

  • لبنان

    اعتراضات گسترده ی مردم لبنان از کلیه ی اقشار طبقاتی

    موجب سقوط دولت بی کفایت لبنان شد

    امین بیات

    اعراضات خشمگین ومتحد مردمان لبنان امروز بازتاب جهانی بخود گرفته، مردم لبنان به درستی علیه مسئولان بی کفایت و نا کار آمد دولت  لبنان ، اعتراض به  بی کفایتی در اداره  امور کشور و آنها را “مسئول انفجار” و  کشتار مردم قلمداد کرده اند، رویدار مصیبت بار بندر بیروت انعکاس عظیم انفجار موجب شتاب  مبارزات  اجتماعی  مردم لبنان را ده چندان افزایش داد، دامنه اش آسمان تهران، دمشق و بغداد را روشن نمود واعتماد عمومی را کلا از این دولتها سلب کرد، و خواب خوش حزب الله، سپاه قدس را به وحشتت و پریشانی تبدیل نمود.

    جوانان لبنانی در روز های پس از انفجار با بر پائی تظاهرات خشمگین خود باعث سقوط  دولت لبنان شدند. و نوک حمله ی تظاهرات جوانان علیه حزب الله لبنان و نظام جمهوری اسلامی بوده، شعار های تظاهرات نشان داد که دیگر مردم لبنان نه به این دولت  اعتمادی دارند و نه به جنگ نیابتی که حزب الله که از جانب سپاه قدس پشتیبانی نظامی و مالی میشوند و همچنین خواهان خلع سلاح حزب الله  و کوتاه  شدن دست جمهوری اسلامی از سر مردمان  لبنان میباشند و بیان کردند که دیگر تقسیم بندی مذهبی وطایفه ای را برای حکومت و دولت لبنان نمی پذیرند.

    بنظر من تا مادامی که دست خون آلود سپاه قدس از بالای سر جوانان لبنان بطور جدی و قاطع کوتاه نشود و حزب الله که روی دیگرسکه سپاه پاسداران جمهوری اسلامی هستند خلع سلاح نشوند و جمهوری اسلامی  با همت مردم ایران سرنگون نگردد نه مردم ایران و نه مردم لبنان و سوریه و عراق روی آزادی نخواهند، دید.

    جوانان لبنانی معتقدند  که هر شهروند  لبنانی دارای یک رای میباشد و می پندارند که  حیات سیاسی اسلام  گرائی بنیادگرا که عملکرد سیاسیش در ایران علیه مردم  ایران ثابت شده، دیگر اعتباری ندارد و باید  به دولتهای مذهبی خط بطلان کشید.

    پس از انفجاردر بندر بیروت در واقع اداره  لبنان توسط سه قوه که در مجلس تصویب کرد ، زمام امور را به ارتش واگذار نمود زیرا وضعیت بصورت اضطراری و انفجای بود.

    لبنان از لحاذ  تاریخی قسمتی جدا شده از سوریه  و همچنین  از امپراطوری  دولت عثمانی  و همیشه  تحت سلطه   و زیر نفوذ سیاستهای دولت استعمارگر فرانسه، بوده است.

    اشغال لبنان توسط اسرائیل درسال 1982، کشتاردراردوگاه صبرا و شتیلا تحت نظارت  دولت صیهونیستی اسرائیل، همراه با خروج نیروهای متجاوز فرانسه وآمریکا از خاک لبنان پس ازحملات حزب الله درسال 1983 که مستقیم از جانب جمهوری اسلامی هدایت و پشتیبانی نظامی  شد، ازجمله مهمترین رویدادهای کشور لبنان  بوده است.

    در حال حاضر جنوب لبنان زیر مجموعه و در تحت سیطره ی حزب الله یعنی جمهوری اسلامی و سپاه قدس تا  قبل   ازانفجار  بوده است.

    حزب الله بدون حمایت مالی میلیاردی ازسرمایه های مردم ایران و تجهیزات  نظامی نمیتوانست نه  چنین عرض  و اندامی در لبنان راه بیندازد و بدستور سپاه قدس رفیق حریری را بقتل  برساند که محاکمه ی مضونین  به بقتل  در این روزها محاکمه شوند.

    سازمان ملل متحد در طی صدور قطعنامه ای خواستار خلع سلاح حزب الله بعنوان عاملین قتل رفیق حریری شده بود و اخیرا دولت آلمان تشکیلات حزب الله لبنان را یک تشکیلاتی تروریستی شناخته است.

    حامی اصلی حزب الله در لبنان جمهوری اسلامی در رکود اقتصادی بسر میبرد و این رکود  تاثیرات بالقوه منفی  بر تشکیلات تروریستی  حزب الله داشته است و موجب حاد شدن شرایط  معیشتی آنها نیز گردیده  است.،  و باعث کم شدن مداخله ی حزب الله و سپاه قدس در جنگ سوریه  که برایشان جنبه حیاتی داشته، شده است.

    بهر حال هنوز برای افکار عمومی روشن نیست که عامل اصلی این انفجار مهیب چه بوده، یا چه کسانی، و یا چه دولتی دست به این جناینت زده است، البته  در خبرها بود که  در سال 2013 بدلایل نامشخص یک  کشتی  روسی حامل 2750 تن نیترات آمونیوم در بندر بیروت پهلو گرفت و درسال 2014  به یک انبار انتقال داده شد، که  حزب   الله حاکم بر این بندر و انبار، بوده است.

    با نگاهی عمیق و کنجکاوانه و با بر داشتها ئی از پیش فرضها  میتوان به این نتیجه رسید که این انفجار ازقبل بر نامه ریزی شده و تدارک دیده شده بوده است، بهیچوجه نمیتواند خود بخود صورت گرفته باشد، و حتا حزب الله در گذشه از این مواد جهت درست کردن بمب انفجاری دستی درجنگ سوریه استفاده میکرده است، آنهم پس از چندین سال که در این انبار نگهداری میشده است، این انفجار ها  و آتش سوزیها  در منطقه و بخصوص در ایران  دارای دامنه وسیعی بوده که تا کنون با انواع دروغها ودسیسه چینیها آنها را خود بخودی ویا نقض فنی به افکار عمومی  جلوه داده اند،آتش سوزی جنگلها،موسسات صنعتی،نطنز و امثالهم که همه عمدی صورت گرفته است، برای نمونه آتش سوزی در انبار های مواد غذائی در سوریه و انبار گندم در بندر بیروت،عمدی بودن مسئله را بیشتر قابل فهم میکد.

    درواقع میتوان به این حدس و گمان بیشتر تکیه نمود که منافع اقتصادی کشورهای سرمایه داری آمریکا،  فرانسه، عربستان ، ایران  ، روسیه و بالاخره چین هر کدام برای تامین منافع و بردن سود، قابل تعمق هستند، همچنان  که مکرون شتاب زده داستان استعمار کهن را نوید داد و زنده کرد .

    “صندوق بین المللی پول”در گذشته نه چندان دور خبر  “فرو پاشی”  لبنان را داده بود، و نخست وزیر لبنان را که باید پیشنهاد این موسسه امپریالیستی را  می پذیرفت و در این مورد بود که میلیاردها دلار از “صندوق کمک  های مالی” آزاد شد.

    صدا و آتش مهیب این انفجار پیام روشن  دست اندر کاران جاده ی ابریشم سازمان همکاریهای شانکهای هم میتواند باشد، دولتهای ایران، چین و سوریه پیشقدم سرمایه گذاری دربیروت با شتاب شده اند، واز طرفی باید این مسئله را نا دیده بگیریم که  هدف آنهائی که این انفجاررا انجام داده اند ،علاوه بر تداوم ورشکستگی اقتصادی، تحمیل قحطی ،گرسنگی و در نهایت کشیده شدن منطقه نفت خیز خاور میانه به وابستگی، و بردن ثروت ملی مردمان این منطقه، نمونه بارز وروشن قضیه پیشنهاد “قرار داد ” 25 ساله ی چین  به جمهوری اسلامی و پیشنهاد  “قرار داد” بیست ساله ی روسیه به جمهوری اسلامی، همه حکایت از برنامه های دراز مدت تحت نام بازسازی و سرمایه گذاری،ولی در حقیقت تداوم سلطه و چپاول ثروت ملی مردمان این منطقه میباشند.

    شعار مردم در خیابانهای بیروت بطور کلی خواهان تغییرات اساسی و سیاسی گسترده بوده است  و در این  ارتباط  بصورت  نمادین  اعدام  میشل عون  رئیس  جمهور، حسن نصرالله  رهبر حزب الله  لبنان  و حسان  دیاب  نخست وزیر لبنان  را به نمایش در افکار عمومی جهان، گذاشتند.

    از لحاظ اقتصادی  میزان بدهی لبنان در سال 2019 یکصد میلیارد دلار معادل 150% کل تولید ناخالص  داخلی در لبنان بوده است، از دیدگاه  کارشناسی  دولت لبنان  ورشکسته  بود، بعلت  بدهکاری، و همچنین  فساد  اقتصادی سیستماتیک، و سوء مدیریت ، نا کارآمدی در دولت های لبنان نهادینه بود  و امروز پس از این انفجار  کاملا  با شرایط بسیار اسفناک روبروست که  برآورد کرده اند  حد اقل  15 میلیارد دلاردیگر بر اقتصاد ورشکسته ی لبنان  افزوده  گردیده است، بندر اصلی لبنان بیروت که مرکز تجاری و مدخل واردات  مواد غذائی بوده کاملا ویران شده   و غیر قابل استفاده، لبنان در حال حاضر مستعصل از تامین دارو و مواد غذائی است.

    آیا مدیریت این وضعیت اسفبار درتوان رهبران فاسد لبنانی هنوز هست یا نه که بهمین دلیل معترضان درخواست کمک از دولت فرانسه و اتحادیه اروپا  کرده اند  که به زبان دیپلماتیک باز گشت لبنان به  دوران تحت سلطه ی فرانسه است.

    آنچه راکه سپاه قدس جمهوری اسلامی و حزب الله لبنان را وادار به تلاش مذبوهانه کرده است ، ترس  و وحشت  آنها از بر ملا شدن مسائل ساختاری مخفی نگهداشته شده ، مناسبات سیاسی فی مابین این دو جریان تروریستی یعنی سپاه قدس و حزب الله لبنان که پس از جنگ داخلی در لبنان در سال 1990  ما بین این  دو جریان  بر قرار شد.

    بهر حال ما چه بخواهیم و چه مخالف یا  موافق باشیم ، شکل گیری یک  نیروی سیاسی  جدید  در لبنان آشکارا   خود رابیان خواهد  نمود که  دارای چشم انداز روشنی فعلا  نیست، و  دولتهای خارجی منافع  طلب  و سلطه جو خواهند توانست از ضعف سیاسی ، اقتصادی و نظامی لبنان استفاده ببرند، رد و مخالفت با قطعنامه تمدید تحریم تسلیحاتی در رابطه با جمهوری اسلامی در شورای امنیت سازمان ملل متحد ، تنها به این منظور بود که  فروش   هر چه بیشتر تجهیزات نظامی به جمهوری اسلامی صورت بگیرد و دولت تروریست ومتجاوز اسلامی با ایجاد نا امنی درمنطقه سودهای میلیاردی درجیب کشورهای صنعتی ریخته شود، و حزب الله لبنان راحمایت کرده و به نا امنی در لبنان دامن بزند تا چند صباحی بتواند به حکومت ننگین خود ادامه دهد.

    آیا  حزب الله لبنان که کانون وحشت وترور ودر”عمق راهبردی” مقاومت  قراردارد میتواند ادامه زندگی مسلحانه   و تروریستی خود را حفظ  کند؟ بنظر من نه، اگر وضع مالی جمهوراسلامی بصورت فعلی ادامه یابد و روزبه روز کمترشود اثرات آن مستقیم بر پیکر حزب الله خواهد نشست و آنها خلع سلاح و متلاشی، خواهند شد.

    مردمان آزادیخواه جهان باید همبستگی خود را با مبارزات استقلال طلبانه مردم لبنان همسو کرده  و از مطالبات    بحق مردم لبنان دفاع و پشتیبانی کنند  و اظهار انزجار و تنفر از مسببین انفجار  بندر بیروت در لبنان بکنند.

    21.08.2020

     

  •  از اعتصابات کارگری در ایران حمایت کنیم!

    از اعتراضات و اعتصاب گسترده کارگران علیه نظام استثمار گر حمایت کنیم!

    امین بیات

    اعتصابات  کارگران استثمار شده در ایران رشد روز افزون و چشمگیری را نشان میدهد، که در آن کارگران شرکت  نیشکر هفت تپه  یکپارچه  و متحد با دستمزد های زیر خط فقر در ادامه اعتصاب و اعتراضات خود مصمم  و دیگر آب  از سرشان   گذشته و آماده هر  گونه فداکاری برای زنده ماندن حق حیات خود و خانواده اشان، هستند.

    در مرحله اول کارگران خواستار پرداخت حقوقهای معوقه ی خود میباشند، و همچنین از لحاظ سیاسی  خواهان این هستند که  نیشکر هفت تپه به مالکیت” دولت” در بیاید.

    در کنار کارگران هفت تپه ، کارگران شرکت هپکو دراراک نیز به اعتصاب پیوسته وخواستهای مشترک و مشابه را دنبال میکنند، جنبش مطالباتی کارگران در تهران  و مشهد  در اعتراض به عدم  پرداخت حقوق  و مزایای خود  در اعتراض  به عدم  پرداخت پاداش بازنشستگی  صندوق پس انداز بازنشستگی کارکنان  خود  تجمع  و به  اعتصاب کارگران هفت تپه که 64 روز است که در اعتصاب بسر میبرند ، پیوستند.

    در ادامه تحصن این دو شرکت بزرگ کارگری اعتصاب  گسترش فوق العاده چشمگیری در مدت زمان کوتاهی داشته است واز آنجمله به اعتصاب پیوستنن هزاران نفر ازکارگران پالایشگاههای  ایران ازجمله پالایشگاه آبادان،پارسیان، پتروشیمی لامرد، پارس جنوبی و میدان نفتی آزادگان شمالی ، و شرکت نفت قشم و ده ها شرکت تابعه ی دیگر  که به اعتصاب سراسری پیوسته اند.

    اصل در خواست کارگران علاوه بر پرداخت حق و حقوق معوقه خود و آزادی همکاران بازداشت شده، درحقیقت این است که این شرکت ها توسط سپاه پاسداران ، و دولت امنیتی و رانت خوار به افراد خصوصی سرمایه دار واگذار یا فروخته شده هستند، کارگران خواهان باز گرداندن این واحد های تولیدی از بخش خصوصی به  دولتی میباشند،  که در حقیقت بدینوسیله خواهان کوتاه کردن دست غارتگران  رانت خوار و استثمارگر ، از  سرمایه های  ملی  مردم ، میباشند،  یعنی بیت رهبری ، پاسداران، سرمایه داران، و همچنین خواهان خود گردانی کارخانجات بدست  کارکران میباشند.

    فضای بسیار نا  مساعدی که  در  سرتا سر کشور سایه  افکنده ، بیکاری، گرانی، نبود امنیت  فردی،  ورشکستگی اقتصادی و اعتصابات کارگری که از بی برنامگی دست اندرکاران جمهوری اسلامی  و بی لیاقتی آنها را نشان میدهد که همه چیز رابا استناد به پیامدهای تحریم های آمریکا  و اتحادیه ی اروپا  وسازمان ملل  را باعث  کشاندن اقتصاد در جمهوری اسلامی به ورشکستگی کامل، می پندارند.

    سیاست رانت خواری دولت امروز در ایران در مقابل برگرداندن این شرکتها  به مالکیت  دولتی  یا عمومی ، راه حل  مقابله با تحریم ها در حمایت از خصوصی سازی شرکتها یعنی افزایش تولید داخلی آنهم در حمایت از سرمایه داران رانت خوارداخلی است، و این  در حالیست که خود وابسته گان به  جمهوری اسلامی اذعان میکنند  که  نتوانسته اند  چرخه  تولید داخلی را رشد بدهند وتولید داخلی سه یا چهار دهه ی گذشته تحقق نیافت وعملا کارخانجات ورشکسته اعلام شدند ، و این کارخانجات ورشکسته را با قیمت های من در آوردی به بخش خصوصی، فروختند.

    امروز اما کارگران مصمم و متحد دریافته اند که در چار چوب همین قانون اساسی واصل 44 آن به خصوصی  سازی یعنی حراج ثروت مردم ، باید پایان یابد و دست اندر کاران  و دزدان ، غارتگران ثروت ملی مردم  توسط  آخوند ها وپاسداران  کوتاه گردد.، واموال عمومی و ملی مردم در اختیار “دولت” قرار بگیرد ، حالا تا چه زمانی این دولت نا لایق  و رانت خوار اموال ملی و مردمی را در اختیاردولتی که نالایقیش ثابت شده که نماینده واقعی مردم هم نیست،  و مشتی دزد و رانت خوار  و سپاهی آنرا برنامه ریزی میکنند تا زمانیکه دولتی مردمی  و با برنامه ریزی مردمی بنفع عموم مردم  در جهت رفاه عمومی و تامین استقلال اقتصادی ، بهبود معیشت کارگران ، بر سر کار آید.

    تا زمانیکه عوامل اقتصادی کشورمستقل عمل نکنند ومنافع مردم را درنظر نگیرند، یعنی صنایع کلیدی کشور، منابع زیر زمینی نفت و گاز ، بانکداری ، بازنشستگی ، بازرگانی خارجی، تولیدات نیروی برق و گاز، تامین آب آشامیدنی در سراسر کشور ،راه آهن ، شرکتهای هواپیمائی،کشتیرانی ،کشاورزی ، حفظ جنگلها و محیط  ذیست، همه  و همه به تملق مالکیت مردمی و یک دولت مردمی منتخب واقعی مردم در نیاید ، و دست تبهکاران  و دزدان کوتاه  نگردد، روزگار کارگران بخصوص از این که هست بدتر خواهد شد.

    کار این دولت امنیتی و حزب الهی بجائی کشده که اوراق فروش نفت خام ازطرف دولت مزورانه برای فروش بمردم ارائه میدهند، کلاشی دولت به کجا کشیده است، کلاهبرداری در روز روشن ، فروش  نفتی که هنوز استخراج  نشده را به مردم میخواهند بفروشند یعنی دست دزدی درجیب مردم کردن با کلاشی تمام، برای مثال حکومت سراپا  آلوده به  فساد، با تبعیض و ستم، خصوصی سازی مدارس برای مثال که یکی از بحرانهای آموزشی در جامعه است، کجا فرزند یک کارگر قادر است چند میلیون حق ثبت نام به پردازد، مدارس پولی باید در سطح کشور بر چیده شوند.

    در چار چوب خصوصی سازی در جمهوری اسلامی تا به حال چه گذشته است:

    سیاست خانمان بر انداز خصوصی سازی  در جمهوری اسلامی، تنها  به  صنایع صنعت نفت  و پتروشیمی  ضربات جبران نا پذیری وارد کرده است، تنها استخراج و فروش منابع زیر زمینی در دستور کار سرمایه داران  بوده و این در آمد ها بنفع شخصی  و جیب گشاد آخوندها  و پاسداران و از جمله خامنه ای  و بیت رهبری انجام گرفته است و هیچگونه سرمایه گذاری جهت مدرن کردن وسایل بکاربرده شده در چاه های نفت و پتروشیمی انجام نگرفته وعملا بنا به گفته خود عوامل بالای صنایع نفت و پتروشیمی، فرسوده و از درون متلاشی شده، هستند.

    البته که قابل ذکر است این برنامه هااز طرف سرمایه داری جهانی بخصوص”بانک جهانی” و ” صندوق بین  الملی پول” تدوین و با انواع شیوه های ضد مردمی و ضد کارگری به  دولتهای  ورشکسته مانند دولت جمهوری  اسلامی  حتی از طریق زور و با دستوریا کودتا و تهدید وعملا اینگونه دولتها را وادار به اجرای دستورات خود ملزم کرده و در غیر این صورت به عدم پرداخت وام همت میگمارند، همانگونه که به تقاضای جمهوری اسلامی جهت  کمک  به خرید وسایل ایمنی ویروس کرونا “صندوق بین المللی پول” با دستور آمریکااز پرداخت این  وام خود داری کرد، و این در حالیست که جمهوری اسلامی به اجرای برنامه ریزی خصوصی سازی “بانک جهانی” را  پذیرفته بود و می پنداشتند  که قرار است در جمهوری اسلامی از طریق کردش وام سمت و سوی سرمایه گذاری و صنعتی  شدن  را طی کنند.

    خصوصی سازی درفهم وادراک اقتصاد دانان اسلامی ودست اندرکاران برنامه ریزی اقتصادی درجمهوری اسلامی چنان جا باز کرده که اگر صد بار دیگر خلاف آن ثابت شود  گوش این  رانت خواران به آن  بدهکار  نیست ، اصل داستان بر سرمیلیارد ها دلار منافع است، که دست بر داشتن از این ثروت باد آورد کار این طایفه آخوند   و پاسدار نیست،آخوند ها و پاسداران در حقیقت در خدمت منافع سرمایه داری جهانی  و “صندوق بین المللی پول”   هستند  که جلو گیری میکنداز صنعتی شدن ایران واستقلال صنعتی آن، منافع طبقاتی که دست اندر کاران آن ادامه  میدهند  و تنها سود کلان برایشان مهم است، تا به حال تغییری مثبت در چار چوب اقتصادی کشور به نفع عموم  نه داشته است.

    در حقیقت برنامه ریزان جمهوری اسلامی چه در داخل و چه درخارج از کشور هر دو منجر به شکست شده است، هرج و مرج در جمهوری اسلامی به اوج خود رسیده و هر ملا  و پاسداری شعار خود را سر میدهد ، هنوز  خون  جوانان معترض 96و 98 میجوشد، و برای فرار از واقعیت  و ترس از اعتراضات میلیونی  افراد دستگیر شده  را اعدام میکنند، هنوز جمهوری اسلامی در کلیتش می پندارد که با اعدام و کشتار میتواند ادامه زندگی جنایتبار خود  داشته باشد، هنوز در تکاپوی حفظ بیروت ، دمشق ،بغداد و… است واشگ تمساح میریزد،و گوش شنوائی  برای عقب نشینی ندارد،و به فروش و قاچاق نفت هم راضی شده و از سه ملیون فروش در روز به یکصد هزار رسیده   را بفال نیک میگیرد و درانتظار فرصت نشسته ، از این طایفه مفت خور وفساد بر انگیز چه انتظاری داریم که به منافع عموم مردم و بخصوص منافع طبقه ی زحمتکش جامعه که کارگران هستند به اندیشد.

    بهر صورت:

    زمان به نفع جمهوری اسلامی به پیش نمی رود، اصلاحات قلابی شکست  خورده، اقتصاد ورشکسته شده، دولت خلع سلاح شده و جامعه درروند بی اخلاقی شتابان به پیش میرود و کاری از دستشان همچون گذشته بر نمی آید، زیرا مسبب این نابسامانیها خود شان بودند وهستند، افکارعمومی جهان به جمهوری اسلامی به مثابه  یک دولت تروریستی نگاه کنجکاوانه دارد، تحریم ها هرروز دامنه وسعتشان بیشترو سختر میشود، جامعه بکلی   به سوی تعلیق و فروپاشی در حرکت،بی حقوقی و هرج ومرج افسار گسیخته، بیکاری وبی پولی همراه گرانی فریاد رسای کارگران که نان آوران خانواده اشان هستند را به اعتصاب کشانده است.

    در چنین شرایطی وادامه ی چنین وضع اسفباری ، افق و چشم انداز روشنی درجمهوری اسلامی دیده نشده ونمی شود، نا کار آمدی رژیم بصورت کاملا روشن در معرض افکار عمومی دیده میشود، جز شعار و ترور ، خفقان  و اعدام عکس العمل دارو دسته دیوانه آخوند ها وپاسداران و بیت رهبری، شده است “اسلامیت” جمهوری اسلامی کاملا و مطلقا  زیرسئوال رفته بجزبخش آخوند و حزب الهی ، منافع ملی  توسط جمهوری اسلامی لگد مال شده ، مسئولیت ملی در دستگاه حکومتی معنی ندارد،دیگر دولت و بیت رهبری تسلط بر اطرافیان خود را هم ندارند چه برسد به کل جامعه .

    زمانیکه در حال حاضر  کارگران بیش از 32 کارخانه  در اعتصاب  بسر میبرند، یعنی کارخانجات ورشکسته اند، یعنی دولت دیگرمشروعیت ندارد، وچشم انداز اعتصابات سراسری همراه با تظاهرات سراسری نوید بهم پیوستن  را میدهد ، یعنی بدین وسیله ممکن ماشین  دولتی ، دستگاه سرکوبگر دولتی در هم شکسته است، و این همه در حالیست که کارد به استخوان مردم و بخصوص کارگران رسیده است ، در یک پروسه ی با برنامه میتنوانند بهم نزدیک و کار رژیم تبهکار را با اعتراضات و اعتصابات یکسره کنند ، راه دیگری وجود ندارد.

    از اعتصاب بحق کارگران  ایران ، سندیکاهها، تشکل های مستقل کارگری  پشتیبانی میکنیم.

    18.08.2020

     

     

     

     

  • ژاک لاکان و ناسیونالیسم فرانسوی

     

     

    از دامگه «کنش فرانسوی» تا برآمدن «روان‎کاوی فرانسوی»

    برگرفته از سایت رادیو زمانه

    10 اوت 2020

    علی شریعت کاشانی

    در ادبیات روان‎کاوی پس از فروید به جای پای یک ملی‎گرایی آمیخته به عرف و سنت‎گرایی در منازلی از دیدگاه‎ها و درس‎گفتارهای ژاک لاکان پی‌ می‎بریم. حقیقت این است که این ملی‌‏گرایی، برخلاف آن‎چه که در ملی‎گرایی تُند و تیز راست‎گرایان تُند رو یا دل‎باختگان فاشیسم و نازیسم همروزگار او می‎بینیم، دامنۀ فکری و سیاسی گسترده به خود نمی‎گیرد و درمثال به بیگانه‎هراسی یا یهودهراسی در وی (چنان که برخی گمان برده‎اند) نمی‎انجامد. با این‎همه سایه افکندن حتا همین اندازه از ملی‎گرایی بر اندیشه و نوشتار و دیدگاه‎های لاکان شخص او را در تیررس بازخواست و انتقاد قرار می‎دهد. زیرا این گرایش به‎دلایلی که در گفتار پیش رو خواهد آمد، گذشته از نگرانی‎های اخلاقی و انسانی و سیاسی که به میان می‎آورد، گوشه‎هایی نه چندان اندک از روان‎کاوی او را در سطوح زبانی و مفهومی و کاربردی به تنگنا می‎کشد و رسالت دانش‎ورانه و اندیشمندانه‎ای را نیز که برای آن می‎توان قایل بود روانۀ یک چشم‎انداز مداربسته می‎کند. این در حالی است که اندیشه و جهان‎بینی نظریه‎پرداز باریک‎بین و بس کوشا و نوآوری چون او بی‎گمان شایستگی این را داشته است که به آفاق علمی و فرهنگی و انسان‎شناسانۀ باز و پهناور بپیوندد.

    در زیر به گونۀ فشرده و تندگذر به ملی‎گرایی یادشده، زمینه‎ها و پیش‎زمینه‎های آن، و همچنین چگونگی بازتاب آن در مراتبی از ذهن و زبان و نوشتار لاکان می‎پردازیم.

    ۱ – لاکان از میراث شارل موراس[1] و لئون بلوا[2] تا ملی‎گرایی

     لاکان در سال‎های جوانی برای چندی شیفتۀ ملی‎گرایی و ملت‏‌ستایی روزنامه‎نگار و سیاست‎مدار راست‎گرای فرانسوی شارل موراس می‎شود. زیر تأثیر این شیفته‎زدگی آثاری که او حتا سال‎ها بعد در مقام روان‎کاو و خامه‎فرسا می‎پردازد نشانه‎هایی از یک ملی‏‌گرایی سنتی را در خود می‏‌گیرند. این آثار، افزون بر دارابودن وجوه بومی زبان‎ورزی و استعاره‎گزینی، منعکس‎کنندۀ یک دلبستگی آشکار به سنت کاتولیکی دین و دین‎باوری نیز هستند، سنتی که در برخی دار و دسته‎های سیاسی راست‎گرای نیز اغلب همنشین ملی‎گرایی می‎شود (در گفتار کوتاه پیش رو از گفت‎وگو پیرامون این مورد اخیر چشم می‎پوشیم).[3]

    شارل موراس طراح نظریۀ «ملی‎گرایی یکدست»[4] است. این نظریه برپایۀ اندیشه‎ای مداربسته و نفوذناپذیر جان گرفته است و از دید سیاسی و اجتماعی چیزی جز یک ایدئولوژی واپس‎گرا، محافظه‎کارانه و انقلاب‎گریز بیش نیست. «ملی‎گرایی یکدست» موراس به‎ویژه در دو چیز خود می‏‌نماید‏: یکی ستیزیدن با هرگونه دگرگونی سیاسی و اجتماعی بنیانی یعنی «انقلاب» است، و دیگر پاسداشت «عظمت» فرانسه همچون یک کشور قدرت‏مند و چیره‏جو و جهان‎خواره است. با دارابودن چنین موضع و اندیشۀ سیاسی و دیدگاه برتری‏‌جو است که موراس به گروه راست‎گرای «کنش فرانسوی»[5] می‏‌پیوندد و نیز در ۱۹۰۸ مدیریت نشریۀ ملی‏‌گرای «کنش فرانسوی» را برعهده می‎گیرد. این گروه متشکل است از سلطنت‎خواهانی که بین سال‎های ۱۹۰۸ و ۱۹۴۴ به‎فعالیت سیاسی می‎پردازند و یک گروه «راست افراطی»[6] را شکل می‎دهند. شعار اصلی‏‌شان پاسداری از «وحدت جامعه» ی فرانسوی برپایۀ ملت‎ستایی و دفاع از سنت بومی و فرهنگی و دید و تفکرات عرفی به‏‌ویژه کاتولیکی است. هم‎آنان از دید ایدئولوژی سیاسی هوادار کسانی چون موسولینی (در ایتالیا)، فرانکو (در اسپانیا)، و مارشال پتن (در فرانسه) اند و بدین‎روی در راه یک سیاست تمامیت‎خواه و سرکوب‏گر و تبعیض‏‌آمیز گام برمی‎دارند. این را نیز باید دانست که در دیدگاه ملی‎گرای موراس نژادپرستی به‎ظاهر جایی ندارد، لیکن یهودهراسی یکی از ستون‎های آن است. و ما می‎دانیم که یهودهراسی، همانند بیگانه‎هراسی و بیگانه‎ستیزی درکل، همواره یکی از اصول یا دست‎کم از ویژگی‎های دکترین ملی‎گرایی احزاب «راست افراطی» در اروپا (از موراس و هیتلر و موسولینی گرفته تا امروزه) بوده است.

    روان‎کاو و پژوهش‎گر معاصر خانم الیزابت رودینسکو در کتاب ژاک لاکان : پیش‎طرح یک زندگی، تاریخ یک دستگاه فکری (چاپ ۱۹۹۳) براین نظر است که اندیشۀ سیاسی موراس «مرتبه‎ای» از روند شکل‎گیری اندیشۀ لاکان را تشکیل داده است‎؛ زیرا او زمانی شخصاً با موراس دیدارهایی داشته و در گردهمایی‎های اعضای جنبش «کنش فرانسوی» وی شرکت می‎جسته است.[7] رودینسکو در مستندساختن نظر خویش دربارۀ دیدارهای لاکان با موراس و حضورش در حلقۀ «کنش فرانسوی» او مرجع مشخصی ارائه نمی‎دهد. با این‎همه سندی که در زیر خواهیم آورد بر درستی گفتۀ او صحه می‎گذارد. درنگریستن و تعریف جامعه از سوی لاکان همچون توالی نسل‎ها و مجموعه‎ای از «خانواده»‎ها و نه همچون گردهمایی «افراد» از هرکجا که باشند، انقلاب‎گریزی و درجازنی او در دایرۀ فرهنگ و سنت محافظه‎کارانۀ کاتولیکی، و از همه مهم‏تر جایگاه برجستۀ زبان بومی ـ فرانسوی در نظام فکری و عرصۀ مفهوم‎سازی‎ها و مفهوم‎رسانی‎های او، این‎ها همه از مواردی است که او، افزون بر تأثیرگیری از آموزه‎ها و دیدگاه‎های سنتی اکتسابی، از موراس و اندیشه‎ها و دلبستگی‎های عرفی و مسلکی و سیاسی وی به‎ارث برده است. نخستین جلوه‎گاه این میراث دورۀ جوانی‎سالی و دانشجویی لاکان است، ولی همین میراث به‎دلایلی که در متن پیش رو خواهد آمد در دوران پیشرفته‎تر زندگانی فکری و نوشتاری او تأثیرگذار بوده است.

    گفتیم لاکان جوان‎سال افسون‌‏زدۀ شخصیت موراس و جنبش سیاسی اوست. او در بیست و سه‎سالگی با بی‎تابی در انتظار یک دیدار با این سیاست‎مدار و شرکت‎جستن در نشست‎ها و فعالیت‎های گروه سیاسی او به سر می‎برد. یک سند تاریخی گویای این واقعیت است. منظور نامه‎ای است که پامپیل[8] زن لئون دوده[9] (پسر بزرگ‎تر نویسندۀ فرانسوی آلفونس دوده[10]) در ۱۹۲۴ برای معرفی لاکان به موراس نوشته است. متن نامه چنین است‎:

    «‎دوست ارجمند و بزرگ. یک مرد جوان‎سال به‎نام ژاک لاکان که دوست ماکسیم است (او ۲۳ سال دارد، دانشجوی پزشکی است، برای امرار معاش همانند بسیاری دیگر به‎تازگی از تحصیلات پزشکی دست کشیده است) چندین هفته است که از من می‎خواهد تا امکان دیداری با شما را برایش فراهم کنم. تا اکنون پاسخ دادن به این درخواست را به تعویق انداخته‎ام، زیرا می‎دانم که سخت گرفتارید، و نیز احساس می‎کنم که این مرد جوان پرمدعا تا حدودی به خود مغرور است. به‎تازگی بسیار تحت تأثیر آرای ما قرار گرفته است، و طبعاً تصور می‎کند که عضویتش [در گروه ما] بسیار مهم است و این‎که می‏‌تواند فعالیت‎های زیاد برعهده بگیرد. فکر می‎کنم در آیندۀ نزدیک به کشور سنگال برود. بسیار مشتاق است که شما او را برای عهده‎دارشدن تبلیغات سلطنت‎خواهانه راهنمایی کنید. آیا می‎توانید او را فقط به‎مدت پنج دقیقه، سه‎شنبه و یا چهارشنبه هرساعت که بخواهید، به حضور بپذیرید؟… به نظرم او یک آدم بافرهنگ و باهوش است. همچنین یادآور می‎شوم که درکل پرمدعا و خودبین و به خود مغرور است. فکر می‎کنم بتواند در جهت اهداف مقدس ما عمل کند.

    به امید دیدار، دوست گرامی. خواهشمندم به این لاکان کوچک جز فرصت یک ملاقات کوتاه‎زمان عنایت نفرمایید. خود او خواهان چیز بیش‎تری نیست.»[11]

    گفتنی است که همسر نویسندۀ این نامه یعنی لئون دوده نخست یک جمهوری‎خواه بوده است، ولی در ۱۹۰۵ به جنبش «کنش فرانسوی» می‎پیوندد و در صف ملی‎گرایان سلطنت‎خواه و تندرو درمی‎آید. او همچنین با کمک‎های مالی چشمگیر به انتشار روزنامۀ این جنبش یاری می‎رساند.

    همزمان لاکان جوان‎سال و سال‎مند خوانندۀ مشتاق داستان‎نویس فرانسوی سدۀ نوزده و بیستم لئون بلوا بوده است. بلوا نویسنده‎ای است که، در کنار هوش‎مندی و اثرآفرینی ستودنی‎اش، دل‎بستگی تعصب‎آمیزی به عرف و سنت کاتولیکی دارد، به‎گونه‎ای که این گرایش تند و بی‎گذشت در او تنگ‎اندیشی می‎آفریند و وی را رویاروی اندیشمندان و روشنفکران آزادی‎خواه و نوجوی زمانه قرار می‎دهد. در کارهای لاکان، حتا در آن‎ها که پرداخت دوران سال‎مندی او است، بازبردهایی نهفته و آشکار به نوشته‎های بلوا دیده می‎شود. برای نمونه می‎توان به دو درس‎گفتار او در ۱۹۶۰ اشاره برد. او در «کتاب هشتم» از سلسله درس‎گفتارهایش که با عنوان انتقال[12] منتشر شده است در روشنگری این فرایند روانی به داستان «زن بیچار» نوشتۀ بلوا گریز می‎زند.[13] زمان پرداخت این «کتاب هشتم» لاکان برابر با ۶۰ سالگی اوست. بازبرد دیگر لاکان به بلوا در «کتاب یازدهم» درس‎گفتارهایش به‎نام چهار مفهوم بنیانی روان‎کاوی[14] به چشم می‎خورد. این بازبرد مربوط به صحنه‎ای از اثر دیگری از بلوا به‎نام رستگاری به‎دست یهودیان[15] است.[16] لاکان در این زمان ۶۳ سال دارد. این موارد گویای این واقعیت است که پدیدآورندۀ «روان‎کاوی فرانسوی» تا دوران پایانی زندگانی خویش با آثار و اندیشۀ بلوا تماس نزدیک داشته است.

    مورد دیگر، نشانه‎های یهودستیزی در نوشتار بلوا است و این مسئله رویداشت لاکان را به او خواه‎ناخواه مورد پرسش و بازخواست قرار می‎دهد. همین مسئله برخی را، مانند جفری ملمن ([17]) که تحلیل‎گر ادبی و کارشناس تاریخ آرا و عقاید در دانشگاه بوستون است‎، به رخنه‎کردن یهودستیزی این نویسنده به فضای اندیشۀ لاکان و آثار نوشتاریش معتقد کرده است.[18] بلمن می‎نویسد که بلوا برای لاکان به‎نحوی در حکم معبر و مفسر فروید است. نیز او شعار «بازگشت به فروید» لاکان را (شعاری که لاکان در ۱۹۵۵ در یک سخنرانی در آلمان سرمی‎دهد تا مگر به دبستان خود اعتبار و مشروعیت بیش‎تری ببخشد) دراصل «بازگشت به بلوا» تلقی می‎کند؛ زیرا در کارهای حتا تازه‎تر او اشاره‎هایی به کتاب آن نویسنده (رستگاری به‎دست یهودیان) دیده می‎شود و این امر گویای چیزی از گرایش وی به دیدگاه ضدیهود بلوا نیز هست.[19] پس بلمن می‎اندیشد که لاکان فروید را از رهگذر بلوا و اندیشۀ او بازمی‎خواند و تعبیر و ترجمه می‎کند، درست همان‎گونه که ژاک دریدا هگل را در متن شعر شاعر فرانسوی مالارمه بازمی‎خواند و درمی‎یابد، شاعری که به‎باور او «مفسر هگل» بوده است! [20] به‎هرروی ناقد چنین می‎رساند که در دنیای لاکان، از آن‎روی که شاهد تأثیرگذاری نویسندۀ تنگ‎اندیش و یهودستیزی چون بلوا در وی هستیم، از بازگشت واقعی به فروید خبری نیست.

    با این‎همه، اگرچه وجود نشانه‎هایی از عرف و سنت‎زدگی و صورت مشکوک و ناروشنی از ملی‎گرایی در درس‏گفتارها و نوشته‏‌های لاکان یک امر مسلم است ولی، چنان که پیش‎تر یادآور شدیم، او را نمی‎توان در صف یهودستیزان بی‎پروا و شناخته شده‎ای درآورد که پیرو یک مرام و ایدئولوژی تنگ‎اندیشانه و نژادپرستانۀ خاص و مشخص بوده‎اند. در کارهای او نیز نشانه‎ای از یهودستیزی (در معنای راست و درست واژه) به چشم نمی‎خورد. همچنین روند زندگانی خصوصی و اجتماعی‎اش تأییدکنندۀ وجود یهودستیزی یا یهودهراسی در او نیست‎: او در ۱۹۳۸ با سیلویا مَکلس[21] (همسر نویسنده فرانسوی ژورژ باتای) آشنا می‎شود که یک زن یهودتبار است، و در ۱۹۵۳ با او زناشویی می‎کند. او همچنین دختری را که این زن در ۱۹۴۱ از وی (بیرون از زناشویی رسمی) به دنیا می‎آورد ژودیت[22] می‎نامد که یک نام عبری و یهودی است. در همین حال او در درس‎گفتارها و و نوشته‎هایش به اندیشمندان و نظریه‎پردازانی اشاره می‎برد که شمار درخوری از آنان یهودتبار بوده‏اند، مانند باروخ اسپینوزا، [23] رومن جاکوبسون، [24] الکساندر کویره، [25] الکساندر کوژو (یا کوژونیکوف)، [26] لوی استراوس، و تنی چند دیگر. و ما می‎دانیم که لاکان در تأیید و توجیه پاره‎ای از مفاهیم و آرای خود از آثار و اندیشۀ این اندیشمندان فراوان سود برگرفته است. در این میان اما آن چیزی که راه را برای بدگمانی و متصف‎کردن لاکان به یهودستیزی هموار کرده است رویداشت وی به نویسندۀ مظنون و یهودهراسی چون بلوا است، نویسنده‎ای که منتقل‎کنندۀ چیزی از ملی‎گرایی به او بوده است و نه یهودستیزی، و نیز تماس دیرینۀ وی با ملی‎گرایان سرسخت و خشک‎مغزی چون شارل موراس و محفل «کنش فرانسوی» او بوده است. این‎ها همه در دنیای لاکان سایه‎روشن‎هایی پرسش‎برانگیز آفریده‎اند که انتساب یهودستیزی را به وی کم‎وبیش آسان می‎کنند؛ به‎ویژه که در دیار اروپا از دیرزمان تا امروزه اشکال تُند ملی‎گرایی و ملت‎ستایی، تیره و تبارگرایی، و زادبوم‎پرستی غالباً با یهودهراسی و بیگانه‎ستیزی درآمیخته بوده است. امروزه در شماری از کشورهای باختری نظیر همین مسئله را در عارضۀ اسلام‎هراسی و مسلمان‎ستیزی احزاب راست تندرو می‎بینیم که به بهانه‎هایی ناموجه همۀ مهاجرنشینان مسلمان‏زاده را از هر تیره و تبار هدف قرار می‎دهد.

    بنابراین لاکان، با درگیرساختن خود (از رهگذر موراس و بلوا و تنگ اندیشی‎های این دو) در آن‎چه که صورتی از یک «ملی‎گرایی فرانسوی» است، دبستان روان‎کاوی خویش را از یک چشم‎انداز فراخ‎دامن و فراملی و فراسرزمینی که شایستۀ یک دبستان دانش‎محور پرتکاپو و بال‎گستر است دور می‎دارد و در تنگنای بومی و میهنی و سنتی جای‎گیر می‎کند. از همین‎جا محدودیت بُرد شعار «بازگشت به فروید» لاکان نیز بر ما روشن‎تر می‎شود. این «بازگشت»، البته بی‎آن که تقلیل‎پذیر به «بازگشت به بلوا» (به‎باور جفری ملمن) باشد، گویای ناتوانی لاکان در پرورش و آرایش یک نظریۀ روان‎کاوانۀ به‎راستی خودگردان و خودبسنده است. منظور نظریه‎ای است که می‎باید توان درگذشتن از نظام و نظریۀ فروید بنیان‎گذار را داشته باشد تا این که به یک چشم‎انداز ابتکاری و سراسر تازه‌‏تر بپیوندد. چنین است که خود لاکان، برخلاف آن دسته از پیروانش که به سرسختی و خوش‎باوری خو گرفته‌‏اند و در بزرگ‎نمایی روان‎کاوی او نیز سخت کوشیده‏‌اند، برای نگاه‎داشت موجودیت و اعتبار دبستان روان‎کاوی خویش، آن‎هم در همین حد که هست، چاره‎ای جز «بازگشت به فروید» نمی‎بیند. چه بسا به‏ دلیل ناگزیری چنین «بازگشت»ی بوده است که او در ۱۹۸۰ (در هفتاد و نه سالگی) در یکی از آخرین درس‎گفتارهایش[27] خطاب به هوادارانش می‎گوید: «این با خود شما است که، چنان‎چه خواستید، لاکانی باشید. من فرویدی هستم!»[28] روشن است که فحوای این سخن به‏ نحوی گویای دربستگی «روان‎کاوی فرانسوی» در غیاب فرویدیسم، جایگاه فنی و نظری پرسش‎برانگیز آن در عرصۀ روان‏شناسی علمی و تحلیلی، و ناگزیر نیاز همیشگی آن به داده‎های روان‎کاوی زیگموند فروید است.

    ۲ – لاکان از عرف و سنت‎گرایی، بازی با واژگان، و استعاره‎گزینی تا برآمدن «روان‎کاوی فرانسوی»

    می‎دانیم که بنیان‎گذار روان‎کاوی، فروید، در گفت‎وگو از گروه و توده مردم و اجتماع گردهمایی «افراد» را از هر رنگ و نژاد و تیره و تبار در نظر دارد. او همچنین پیوسته بر سهم کارآمد «فرد» و توانایی یکایک «افراد» در گسترش فرهنگ و تمدن تأکید دارد. اما لاکان به‎پیروی از ملی‎گرایانی چون شارل موراس جامعه را بیش‎تر متشکل از «خانواده»ها و «خانوار»ها می‎بیند و نیز ارزش و اهمیت وجودی آن را وابسته به ماندگاری «نسل»[29] می‎داند، و همچنین به ماندگاری اموری چون «زبان» که از دید او یک عنصر قدرت‎مند سنتی و فرهنگی پابرجا است.[30] این را نیز می‎دانیم که لاکان در بحث از «عقده‏‌های خانوادگی» برای «خانواده» اهمیتی محوری قایل است و آن را هستۀ اجتماع و جامعه تلقی می‏‌کند. نیز او موجودیت «خانواده»، «خانواده انسانی»، و «ساختار فرهنگی خانوادۀ انسانی» را همچون یک «سنت»[31] درمی‎یابد.[32] افزون براین، این‎که لاکان با الهام از زبان‎شناسی فردیناند دوسوسور و ساخت‎گرایی انسان‎شناختی کلود لویی استروس، ولی هم‎سو با نیات روان‎شناسانۀ ویژۀ خویش، ناخودآگاه را «همچون زبان، ساخت‎مند» می‎شمرد موردی است که با یک دیدگاه متمایل به امر زبانی (به‎مثابۀ جلوه‎ای از هویت فردی و گروهی و بومی و درنتیجه عرفی و سنت‎گرای) در مطالعۀ خانواده و اجتماع همخوانی دارد. به هرروی در موضع نسل‎اندیشانه، خانواده‎گرای و جامعه‎پژوهانۀ لاکان روان‎کاو نشانه‎هایی از یک عرف و سنت‎گرایی بی‎چون و چرا به چشم می‎خورد که در شکل‎یافتن و به‎کارافتادن ملی‎گرایی ویژۀ او کارآمد بوده است؛ و در دل این موضع عنصر زبان و شیوۀ زبان‎ورزی، که در گفتارها و نوشته‎های او اندک‎اندک خویشاوند یک زبان «ملی ـ فرانسوی» و شیوۀ زبان‎ورزی بومی و خودمانی می‎شوند، جایگاه نسبتاً برجسته‏ای می‎یابند.

    خویشاوندی زبانی و ملی‎گرای یادشده همان است که در نام‎گذاری روان‎کاوی لاکان نیز، دست‎کم آن‎چنان که همگنان و شاگردان او در شناسانیدن آن کوشیده‎اند، خود را نشان می‏دهد. اینان روان‎کاوی او را «روان‎کاوی به‎شیوۀ فرانسوی»[33] نامیده‎اند که القاکنندۀ یک روان‎کاوی «فرانسوی» و «بومی» و «خودمانی» است. دلایل این «فرانسوی» و «بومی» بودن بر ما روشن است و آن را دست‎کم در سه چیز می‎شود دید. یکی خود زبان فرانسوی است. متن‎های پایه‎ای و همۀ درس‎گفتارها، مفاهیم اصولی و اصطلاحات فنی، و برداشت‎ها و استدلال‎های لاکان در دل این «زبان ملی» و متناسب با روحیه کلی و روابط دال و مدلولی ویژۀ آن پیاده شده‎اند. دوم قالب‎های ذهنی و ادراکی ویژۀ فرهنگ و سنت و زبان جامعۀ فرانسوی است که فهم‎پذیری «روان‎کاوی فرانسوی» و زیر و بم زبان نوشتار آن را برای فرانسویان، و نیز برای دیگرفرانسوی زبانان آشنا با روحیۀ زبان و فرهنگ فرانسوی، میسر ساخته‎اند. سوم، و چه بسا مهم‎تر، خودشیفتگی فرهنگی است که، به‎فیض چیرگی سنت و زبان «ملی» یادشده بر دبستان لاکان و «فرانسوی» نامیده شدن این دبستان، بهترین فرصت و بهانه را برای ابراز وجود و بالندگی به‎دست آورده است.

    افزون بر این‎ها، یکی از کوشش‎های پیگیر لاکان در نوشته‎ها و درس‎گفتارهایش بازی با واژگان فرانسوی و پیشوندها و پسوندهایشان و یا با واژگان فرانسوی کم‎وبیش شبیه همدیگر (از دید صورت یا تلفظ) است، و این کار همواره راهگشای او در استعاره‎پردازی برای بازشناسانیدن دیدگاه‎ها و مفاهیم و نظریاتش به‎شیوۀ بومی ـ ملی بوده است. او خود در یک گفت و شنود مطبوعاتی در ایتالیا (۲۹ اکتبر ۱۹۷۴) چنین می‎آورد: «‎من برای بازی با واژگان اهمیت بسیار زیاد قایلم، شما این را می‎دانید. به دیدۀ من این کلید روان‎کاوی است.»[34] تردیدی نیست که این‎گونه بازی‎ها، درعین این‎که از ذوق و استعداد ادبی ستودنی و توانایی سخن‎ورانه لاکان حکایت دارند، فهم درست و به‎جای بخش درخوری از متن نوشته‎ها و درس‎گفتارهای او را برای غیرفرانسویان دشوار و گاه نامفهوم گردانیده است. گو این که فرانسویانی نیز که با دستگاه فکری و بازی‎های لفظی و کلامی اغلب پیچیدۀ او آشنایی بسنده نداشته باشند به‎سختی می‎توانند از نیات و نکته گویی‎های او سردرآرند. این درست برعکس آن چیزی است که در زبان نوشتاری به‎رویهم بی‎پیرایه و روشن و فهم‏پذیر فروید دیده می‎شود، در زبانی رسا و درعین حال توان‎مند و استوار که در چارچوب آن رویداشت یک‎راست به مفاهیم و مسائل مورد بحث فرصت و بهانه‎ای برای بازی با واژگان و به‎میان آوردن مجاز و استعاره و غیره‏ برجا نمی‎گذارد، و نه جایی برای تعابیر و تفاسیر روان‎شناختی پیچ‏درپیچ و نابایسته که برپایۀ این‎گونه بازی‎های زبانی و استعاره‎گزینی‎ها صورت می‎گیرند.

    فشرده‎گویی و پرداخت گزاره‎های اغلب مبهم و رازورانه و گیج‎کننده یکی دیگر از ویژگی‎های زبانی و نوشتاری لاکان است. این مورد، که از جهاتی بی‎ارتباط با رویداشت او به «زبان ملی» و شیفته‎زدگی نسبت به این زبان نیست، به مداربستگی «روان‎کاوی فرانسوی» او می‎افزاید. همین مسئله باعث می‎شود تا خوانندۀ حتا آشنا با زبان و مباحث روان‎کاوی برای پی‎بردن به نیات او و تصور امور مورد گفت‎وگویش نیازمند تأملات باریک و رمزگشایی صبورانه از گفته‎های فشرده و گزاره‎های پیچیدۀ او باشد. شمار درخوری از این گزاره‎ها و فشرده‎گویی‎ها از دید لفظی و روابط دال و مدلولی معماگونه‎شان یادآور برخی نکته گویی‎های رازورانه یا «شطحیات» صوفیانه‎اند. گو این که در نوشتار لاکان شماری از آن‎ها شاعرانه و دلنشین نیز هستند. در این میان اما باید پذیرفت که این‎گونه فشرده گویی‎های توأم با رویداشت به رازورانگی و ابهام در یک زبان علمی و فرهنگستانی (در زبانی که برای تفهیم مفاهیم و یا جستار معنا باید روشن و فهم‎پذیر و کارگشا باشد) نمی‎تواند جایی داشته باشند، و نه حتا در زبان خود لاکان (دست‎کم به‎دلیل پیچیدگی دستگاه نظری او و بایستگی بازنمایی مفاهیم آن در قالب زبانی وارسته از گنگی و سربستگی).

    فشرده‎گویی در چارچوب گزاره‎های ابهام‎آمیز در متن نوشته‎ها و درس‎گفتارهای لاکان جای‎جای به چشم می‎خورد. در این‎جا دو مورد نمونه‎وارشان را بازگو می‎کنیم.

    − در یکی از آن‎ها می‎خوانیم: «می‎توانیم کسی را دوست بداریم، نه فقط به‎خاطر آن‎چه که دارد بلکه همچنین، و دقیقاً، به‎دلیل آن‎چه که از آن محروم است».[35] این گزاره را بنا بر منطق و روان‎شناسی «فالوس‎محور» و «کم‎داشت»اندیشانۀ لاکان می‎توان دریافت. گزاره به‎گونۀ سربسته از اختلاف جنسی میان دو جنس مرد و زن، مسألۀ کم‎داشت[36] در هریک از آنان، و تمایل به ازمیان بردن این کم‎داشت دم می‎زند. در این‎جا «آن‎چه که دارد» بر برخورداری مرد از «فالوس» دلالت دارد، و «آن‎چه که ار آن محروم است» نبود «فالوس» در زن و درنتیجه کم‎داشت و محرومیت او را می‎رساند. مرد به‎سهم خود از امتیازی که ویژۀ زن است، یعنی توانایی باردارشدن و فرزندآوری، بی‎بهره است و بدین‎روی او نیز دست‎خوش احساس کم‎داشت است. پس هریک از اینان «دقیقاً به‎دلیل آن‎چه که از آن محروم است»، و بنا بر کم‎داشت درونی خویش، برآن است تا در دیگری مایه‎گذاری عاطفی کند و او را دوست بدارد. براین اساس عشق‎ورزیدن به دیگری چیزی نیست مگر بازشناختن و پذیرفتن کم‎داشت نفسانی خویشتن و تمایل به آشکارساختن آن از رهگذر پیوند عشق‎ورزانه.

    − یکی دیگر از فشرده‎گویی‎های لاکان، که آن هم در گزاره‎ای مبهم و رازورانه به معمای عشق و عشق‎ورزی و دیالکتیک «کم‎داشت» می‎پردازد و دیری نیز زبانزد محافل لاکانی بوده است، چنین است: «عشق همانا دادن آن‎چه را که نداریم به کسی است». لاکان در جای دیگری (درس‎گفتار ۱۲، ۱۹۶۵)[37] این گزاره را کامل‎تر می‎کند و می‎گوید: «عشق همانا دادن آن‎چه را که نداریم به کسی است که آن را نمی‎خواهد.» ([38]) او این گزاره را از گفت‎وگوی درازی برمی‎گیرد و بازگو می‎کند که زمانی میان سقراط و آلکیبیادس ([39]) (شاگرد سقراط و مرد سیاسی و لشکری) درگرفته بوده است. سقراط جویای عشق آلکیبیادس نسبت به خویش است، ولی آلکیبیادس پاسخ‎گوی این خواست نیست. لاکان این واکنش منفی را به مسألۀ «کم‎داشت» ربط می‎دهد، به «کم‎داشت»ی که در هریک از آنان وجود داشته است. با درنظرگرفتن خطوط اصلی دستگاه فکری لاکان باید گفت‎: تمایل یا عشق به‎لحاظ جایگاه وجودی و کارکرد یک پدیدۀ دوپهلو است، زیرا دراصل به «کم‎داشت» در وجود خود عنصر عامل (سوژه) و حتا به «نبود» (نبود رابطۀ جنسی) می‎رساند. موضوع تمایل یا مطلوب عاطفی ‎درواقع کسی نیست که جویندۀ عشق ما باشد، بلکه این مطلوب، خود، موضوع آن تمایلی واقع می‎شود که در وجود ما متمرکز بر خود ماست و این که باید پاسخ‎گوی کم‎داشت‎های ناخودآگاه خود ما باشد. به دیگرسخن، ما به‎راستی نه عاشق «دیگری» («دیگری» درواقع ناموجود در روابط عشق‎ورزانه) بلکه دلبستۀ آن «تصویر وهم‎آمیز» ی هستیم که از این «دیگری» در ذهنیت و ناخودآگاه خویش برنشانده‎ایم («هرکسی از ظن خود شد یار من» / مولوی). چنین است که ما به آن کسی مهر می‎ورزیم که عشق متمایل به خودشیفتگی ما را «نمی‎خواهد». وانگهی در کنار این عشق، عشق دیگری در کار نیست، و لذا در روابط عشق‎ورزانه «آن‎چه را که نداریم به کسی که آن را نمی‎خواهد» پیشکش می‎داریم!

    بدین‎سان لاکان، با به‎میان آوردن گزاره‎های بس فشرده در قالب زبان بومی، خوانندۀ «روان‎کاوی فرانسوی» خویش را (آن‎هم خواننده‎ای که باید با زیر و بم دستگاه فکری، فشرده گویی‎ها، و به‎ویژه بازی‎های کلامی و استعاره‎گزینی‎های او آشنایی درست و سنجیده داشته باشد) وادار و ناگزیر به رمزگشایی و تعابیر و تفاسیر دراز می‎کند. او به‎راستی هرآن‎چه را که خود باید در پرتو لحن و زبانی گویا و روشن و گزاره‎های تهی از سربستگی و چندپهلویی به انجام برساند به دیگران وامی‎گذارد.

    ***

    بنابراین لاکان جوان‎سال و بلندپرواز، بی‎گمان زیر تأثیر آموزش و پرورش عرفی و سنتی، و با درجازدن در حوزۀ فرهنگ و سنت ملی ـ کاتولیکی (فرهنگ و سنتی که دیری مورد بازخواست و بازنگری اندیشمندان «عصر روشنگری» حتا در خود فرانسه بوده است) به ملی‎گرایی ناروشن و پرخاش‎جویانۀ کسانی چون شارل موراس می‎پیوندد. هم‎او از این رهگذر به برخی آثار لئون بلوا دل می‎سپرد که بینش و اندیشه‎اش آلوده به تعصبات دینی و نیز عارضۀ یهودهراسی است. او در دوران پیشرفته‎تر زندگانی همچنان چیز درخوری از هرآن‎چه را که با گرایش‎های ملی‎گرای آمیخته به عرف و سنت کاتولیکی خویشاوندی دارد در ذهن و زبان و اندیشه خویش محفوظ می‎دارد و براین اساس طراح «روان‎کاوی به‎شیوۀ فرانسوی» می‎گردد.

    از سوی دیگر کوشش پیگیر لاکان برای سازگار گردانیدن دبستان روان‎کاوی خویش و شماری از مفاهیم آن با روحیۀ زبان فرانسوی و آن سنت بومی و ملی که در پشت این زبان نهفته است، و به‎خصوص روی‎آوری او در قالب زبان فرانسوی به بازی‎های واژگانی و کلامی و نیز استعاره‎پردازی هنگام نگارش و گفتار و در روند استدلال و برداشت (به‎منظور تفهیم پاره‎ای از مفاهیم و آرای خویش)، در روان‎کاوی او حال و هوایی فرانسوی می‎دمد و خواه‌‏ناخواه آن را در سطوح فکری و مفهومی و نوشتاری به رنگ و جلای امر بومی و ملی می‎آراید. ولی این نیز واقعیتی است که دانش روان‎کاوی را، همانند بسیاری از دیگردانش‎ها، نمی‎توان به مرز و بوم زبانی و فرهنگی و جغرافیایی ویژه‎ای بازایستانید. فهم مفاهیم بنیانی آن را نیز نمی‎شود همیشه و همه‎جا در گرو بازی با واژگان و استعاره‎گزینی پیاپی درآورد؛ وگرنه با چیزی از نوع ادبیات سرگرم‎کننده سر و کار خواهیم داشت. تردیدی نیست که لاکان در پرتو این‎گونه «بازی»ها و «استعاره»ها شماری از مفاهیم روان‎کاوی خویش را آسان‎تر به فرانسوی‎زبانان منتقل می‎کند و توضیحات فهم‎پذیرتری در دسترس‎شان می‎گذارد. با این‎همه این توضیحات، چون در قالب یک زبان و ذهنیت آشنا و خودمانی ارائه می‎شوند و به‎ویژه با «روان‎کاوی فرانسوی» او همدلی و همنوایی دارند، از تنگناهای بومی و ملی و زبانی یادشده به‎سختی فراتر می‎روند، و از همین روی در باروری و گسترش نظریۀ کلی روان‎کاوی نقشی به‎مراتب کم‎رنگ‎تر از آن چیزی را دارند که لاکان و لاکانیان برای آن قایل شده‎اند.

    پانویس‌ها و منابع

    [1]. Charles Maurras (1868-1952)

    [2]. Leon Bloy (1846-1917)

    [3]. برای چگونگی بازتاب دین و دین باوری در اندیشه و آثار لاکان بنگرید به مقاله من زیر عنوان «جلوه های دین و دین باوری در روانکاوی لاکان» در تارنمای «زمانه»، به این نشانی.

    [4]. Nationalisme intégral

    [5]. Action française (1908-1944)

    [6]. Extrème droite

    [7]. Cf. Roudinesco, Elisabeth (1993), Jacques Lacan : Esquisse d’une vie, histoire d’un système de pensée, Paris, Fayard.

    [8]. Pampille = Marthe Allard (1878-1960)

    [9]. Léon Daudet (1867-1942)

    [10]. Alphonse Daudet (1840-1897)

    [11]. Cité in Deschodt, Pierre-Jean (1995), Cher maître, Lettres à Charles Maurras, Paris, Christian de Bartillat, p. 602.

    [12]. Transfère

    [13]. Lacan, Jacques (1960-61), Le Transfert, Le Séminaire, Livre VIII, Paris, Seuil, réed. 2001.

    [14]Les quatre concepts fondamentaux de la psychanalyse

    [15]Salut par les Juifs

    [16]. Lacan, J., (1964), Les quatre concepts fondamentaux de la psychanalyse, Le Séminaire, Livre XI, Paris, Seuil, réed. 1973.

    [17]. Jeffrey Mehlman

    [18].  Mehlman, Jeffrey (1982), “The Suture of an Allusion : Lacan with Leon Bloy‎”, in id. Legacies : Of Anti-Semitism in France, SubStance, Vol. 11, N° 1, pp. 99-110.

    همچنین برای آرای بیش‎تر جفری ملمن دربارۀ نشانه‎های یهودستیزی در لاکان بنگرید به پیش‎گفتاری که او در مقام مترجم بر برگردان انگلیسی‎زبان جلد دوم تاریخ روانکاوی در فرانسه (چاپ دانشگاه شیگاگو) تألیف الیزابت رودینسکو آورده است، با این مشخصات‎:

    Roudinesco, Élisabeth (author),Jeffery Mehlman (translator), Jacques Lacan & Co : A history of psychoanalysis in France (1925-1985), University Of Chicago Press, 1990.

    [19]. Mehlman, Jeffrey, « The Suture of an Allusion: Lacan with Leon Bloy », op. cit., pp. 104 -105‎:

    “As though the return to Freud to whom history has granted the nobility of Jewish genius in fact masked an unwitting return to the unreadable. Leon Bloy of Le Salut par les juifs.”

    [20]. Mehlman, J., Ibid., p. 104 :

    In this sense, Bloy would serve as an interpretant, in my reading, of Lacan’s reading of Freud…”

    [21]. Sylvia Maklès

    [22]. Judith

    [23]. Baruch Spinoza (1632-1677)

    [24]. Roman Jakobson (1896-1982)

    [25]. Alexandre Koyré (1892-1964)

    [26]. Alexandre Kojève = Kojevnikov (1902-1968)

    [27]. Lacan, J. (1980), Séminaire de Caracas, 12 juillet 1980, in L’Ane – Le Magazine freudien, avril-mai 1981, n°1.

    [28]. «C’est à vous d’être lacaniens, si vous voulez. Moi, je suis freudien.»

    [29]. Génération

    [30]. Roudinesco, Elisabeth (1993), Jacques Lacan : Esquisse d’une vie, histoire d’un système de pensée, éd. Op. cit., p. 201 sq.

    [31]. Tradition

    [32] . دراین مورد بنگرید به مقاله من در تارنمای «زمانه»، زیر عنوان «جامعه و پیوند اجتماعی در روان‏کاوی لاکان».

    [33]. Psychanalyse à la française

    [34]. Lacan, J., «Conférence de presse du Dr Lacan, le 29 octobre 1974 au Centre Culturel Française de Rom», in Bulletin intérieur de I’École Freudienne de Paris N° 16, Novembre 1975 :

    «J’attache énormément d’importance aux jeux de mots, vous le savez. Cela me paraît la clé de la psychanalyse. »

    [35]«Nous pouvons aimer quelqu’un non seulement pour ce qu’il a, mais aussi, littéralement, à cause de ce qui lui manque.»

    [36]. Manque

    [37]. Lacan, J. (1964-65), Séminaire XII, 17 mars 1965 : Problèmes cruciaux de la psychanalyse, ou : Les positions subjectives de l’être, texte en ligne, p. 132.

    [38]«L’amour, c’est donner ce qu’on n’a pas à quelqu’un qui n’en veut pas.»

    [39]. Alcibiades (c. 450–404 BC)