دسته: فلسطین

  • فلسطین و جهان عرب.  مسئول شکست کیست؟

    هانی المصری

    (مدیر مسارات، مرکز فلسطینی پژوهش درباره سیاست و مطالعات استراتژیکی)

     

    28 سپتامبر 2020، روزنامه اینترنتی “اوریان 21”

     

    ترجمه بهروز عارفی

    اجلاس «جامعه عرب» در  روز 9 سپتامبر، حاکی از تغییر کیفی موضع رسمی عرب ها در مورد فلسطین بود. جامعه عرب با برگزاری نشستی برای بحث درباره «عادی سازی» رابطه امارت متحده عربی و اسرائیل مخالفت کرد. این تحول نگران کننده ریشه ای قدیمی دارد و رهبری فلسطین در مسئولیت آن شریک است.

     

    به چه دلیل، موضع رسمی عرب ها نسبت به مسئله فلسطین تا این حد  خراب شده است؟ آیا مسئولیت رو به زوال رفتن آن با فلسطینی هاست؟ مگر این که دلیل آن فقدان یک طرح عربی متحدکننده و وجود کشور عربی رهبر پس از سقوط پی در پی رژیم هائی باشد که تاکنون کوشش می کردند این نقش را ایفا کنند ؟  آیا بدین ترتیب این وخامت،  ظهور دوران تسلط عربستان سعودی را تسهیل کرده و نقش کشورهای کوچک (یعنی امارات متحده عربی) را تحکیم کرده است ؟

    بدترشدن موضع رسمی فلسطین از هنگام تدارک راه حلی از طریق مذاکره با چشم انداز قراردادهای اسلو (1993) شروع شد. این انحطاط عمدتا محصول فشار عرب ها بر رهبری فلسطین به ویژه بعداز جنگ 1973 است که  اینان را مجبور کردند به قطار راه حل سیاسی، درست پیش از ترک ایستگاه سوار شوند و برنامه بازگشت پناهندگان و آزادی بخشی را با طرح ایجاد یک دولت فلسطین بر روی سرزمین های اشغالی 1967 جایگزین کنند.

    1967، روزی پایه گذار

    ریشه این انحراف عربی، شکست ژوئن 1967 (1) است که عنصر موسس برای یک سلسله از خرابی های موضع مشترک می باشد. نتیجه این پیامدهای فاجعه بار، پیدایش فرمولی برای محوکردن آثار جنگ و پذیرفتن قطع نامه 242 شورای امنیت سازمان ملل (22 نوامبر 2967) بود که به مسئله فلسطین نمی پرداخت. این قطع نامه ، ریشه های مناقشه یعنی ایجاد دولت اسرائیل بر روی 78 درصد سرزمین ها،  به ضرر مردم فلسطین  را انکار کرد. بدین ترتیب این مصوبه، قطع نامه 181 مجمع عمومی سازمان ملل متحد (22 نوامبر 1947) در مورد تقسیم که ایجاد دولت عرب بر روی 44 درصد خاک فلسطین تاریخی  را البته با اعطای 55 درصد  به «دولت یهود» و قطع نامه 194 مجمع عمومی  درباره برقراری حق بازگشت و جبران خسارت پناهندگان را دور می زد. به رغم این واقعیت که قطع نامه 242 و 348 (مصوبه سال 1973) شورای امنیت سازمان ملل به مسئله فلسطین نمی پرداخت، فشار عرب ها بر رهبران فلسطین جهت پذیرفتن آن ها با شدت روزافزون ادامه یافت.

    دگرگونی موضع فلسطینیان با پیشنهاد سازمان آزادی بخش فلسطین جهت ایجاد تشکیلات ملی خودمختارِ دارای صلاحیت در مورد هر وجب سرزمین آزادشده، در سال 1974  آغاز نشد؛  و نه حتی در سال 1988 با تصویب برنامه مربوط به تاسیس دولت فلسطین  در مرزهای 1967 نیز شروع نشد. بالاخره، رویکرد تدریجی و قدم به قدم جهت رسیدن به هدف ، هر زمان که تناسب قوا اجازه دستاوردهای بیشتری را ندهد   ، قاعده تاریخ است. ریشه انحراف، عمدتا در این برداشت است که این کار بدون انصراف  از طرح ملی و یا اطاعت از مذاکرات و ارائه امتیاز های بلاعوض، با نشان دادن رفتاری نمونه و با این گمان که از طریق مذاکره  و بدون هیچ اِعمال فشاری می توان به راه حل قابل قبول رسید، ممکن نیست. در حالی که اِعمال فشار تنها شکلی است که امکان می دهد در راه تحقق همه هدف ها به پیش رفت.

    افتادن در دام راه حلی از طریق مذاکره  برپایه درکی نادرست که گمان کنند که جنبش صهیونیستی و مظهر آن اسرائیل، بدون  این که فلسطینی ها قادر به تغییر توازن نیروها باشند، حاضر به قبول سازشی تاریخی در مورد تقسیم سرزمین فلسطین خواهد شد، ما را به دادن امتیازهای پی در پی سوق داد تا دشمنان مان راه حلی از طریق مذاکرات را بپذیرند.

    اسرائیل، برنده ای بی هزینه

     فلسطینی ها ناگزیر شدند در چارچوب ابتکار صلح  که شورای ملی فلسطینی وابسته به  سازمان آزادی بخش فلسطین در 1988 تصویب کرده بود، قطع نامه 242 و 338 شورای امنیت را بپذیرند، بدون این که با طرح ملی بنیادی هماهنگ کنند و حتی قطع نامه های دیگر از جمله قطع نامه های 181 و 194 مجمع عمومی سازمان ملل متحد را بپذیرند. به عبارت دیگر، برنامه آزادی بخش و بازگشت را با طرح دولت معاوضه کردند. اسرائیل در چارچوب قراردادهای اسلو، حق موجودیت خود را کسب کرد، بدون این که در مقابل، حقوق فلسطینیان، از جمله حق ایجاد دولت شان را به رسمیت شناسد و آن را به چشم انداز آینده مذاکرات محول کردند.

    همه این نکات نشان می دهد که انحطاط رسمی عرب ها، مقدم بر انحطاط رسمی  فلسطینی ها بوده و دومی ، اولی را توجیه می کند. انحطاط امری بد و قابل محکومیت است. انحطاط فلسطینیان بدتر هم هست، زیرا که بر حقوق و منافع اساسی فلسطینی ها آسیب می رساند. امضای قراردادهای اسلو اوج این انحطاط به شمار می رود.

    در آغاز، حکومت های عربی با دادن شعار آزادی فلسطین، تصمیم به ایجاد سازمان آزادی بخش فلسطین (در سال 1964) بر پایه برنامه آزادی بخشی و بازگشت گرفتند؛ پس از سال 1967، در اجلاس رهبران در خارطوم «سه نه» ای به تصویب رسید که جمال عبدالناصر و خارطوم توصیه کرده بودند (نه مذاکره ای، نه صلحی و نه شناسائی رسمی اسرائیل). سپس از خواست جمعی مبنی بر حذف آثارتجاوز به جستجوی راه حل  جمعی عربی در چارچوب کنفرانس های بین المللی نظیر کنفرانس ژنو (1973) رسیدند، پیش از این که به قراردادهای صلح یک جانبه، مانند قرارداد صلح مصر و اسرائیل (موسوم به قرارداد کمپ دِیوید) و کوشش در لاپوشی بر این تسلیم با طرح خودمختاری فلسطین برسند. سپس نوبت قراردادهای اسلو و پیمان صلح اردن (وادی عربه در سال 1994) رسید.   سرانجام، ابتکار صلح اعراب (2002) یکی از اساسی ترین مراحل چشم پوشی عرب ها بود که رهبری فلسطین نیز در آن مشارکت کرد.

    ابتکار صلح عربی در سال 2002،  تحت نام جستجوی یک راه حل جمعی متعادل مطرح شد، در حالی که اسرائیل نه برای آن آماده شده بود و نه آن راقبول داشت، در نتیجه این ابتکار عمل فقط یک مرحله اضافی در جهت دادن امتیاز بود. هدف از پیشنهاد این طرح، پرداختن تاوان گناه سعودی هائی بود که در سوءقصدهای 11 سپتامبر شرکت کرده بودند (در بین 19 نفر درگیر ، 15 شهروند سعودی وجود داشت). عربستان سعودی جامعه عرب را مجبور کرد تا شناسائی رسمی و عادی سازی کامل با اسرائیل را در مقابل عقب نشینی آن کشوراز سرزمین های عربی اشغال شده در سال 1967 و یک پیمان درباره راه حل عادلانه  و مورد قبول در مورد مسئله پناهندگان، که در واقع احاله سرنوشت پناهندگان به اسرائیل بود را تدارک بیند. این نکته بسیار گویاست که روز بعد از تائید ابتکار صلح عرب، آریل شارون، نخست وزیر وقت اسرائیل به مقر تشکیلات خودگردان فلسطین حمله کرد که به محاصره  یاسر عرفات و سرانجام قتل او ختم شد، درست همان طوری که تجاوز سال 1982 علیه سازمان آزادی بخش فلسططین در لبنان یک سال پس از امضای معاهده صلح بین اسرائیل و مصر رخ داده بود.

    آشوب های منطقه

    برای درک رخدادهای سال های گذشته و از جمله پس از قراردادهای اسلو، باید تعداد مشخصی از رویدادهای مهم را  بررسی کرد. از جنگ ایران-عراق (1988-1980)، تجاوز عراق به کویت (در سال 1990) سپس اشغال  خود عراق (در سال 2003) و خواست ایجاد «خاورمیانه جدید»، سه حمله نظامی اسرائیل به غزه، تداوم اشغال با گسترش یهودی سازی، شهرک سازی های استعماری، جابجائی اهالی و طرح الحاق در کرانه باختری، که باید تلاش های پی در پی در اجلاس سران عرب ها را نیز به آن افزود. نیت این تلاش ها این بود که با دگرگونی یا وارونه ساختن ابتکار صلح عربی  را به نحوی که به بهانه  تشویق  اسرائیل به پذیرفتن صلح ، عادی سازی روابط را بر عقب نشینی از سرزمین ها مقدم کند. درست عکس این نکته رخ داد و اسرائیل رویه ای سخت در پیش گرفت.

    خطر تصمیم های امارات و بحرین و تاثیرات آن ها به صورتی است که فقط به وارونه کردن ابتکار صلح به صورتی که عادی سازی و شناسائی اسرائیل پیش از عقب نشینی صورت گیرد، محدود نمی شود، زیرا که این تصمیم ها بدون هیچ چشم اندازی در مورد عقب نشینی اسرائیل انجام شده است. این امر چنان روشن است که صحبتی از پایان اشغال، توقف مستعمره سازی ها، مسئله پناهندگان و نیز تعهد اسرائیل نسبت به دولت فلسطین، اصلا در میان نیست. در واقع، تنها نکته ای که «عادی سازان روابط» به دست آوردند، تعویق الحاق است که به هر صورت  و به دلایل دیگر عملی شده بود. به علاوه، این اقدام ها را در چارچوب بینش دونالد ترامپ  (2) در مورد حل مسئله فلسطین/اسرائیل ثبت کرده اند ، که به منزله تایید شرایط آمریکا و دستورات راست افراطی اسرائیل است. در واقع، عادی سازی و ائتلاف عربی ایجاد «اسرائیل بزرگ» را تسهیل خواهد کرد.

    خروج از قراردادهای اسلو

    این واقعیت که فلسطینی ها در گذشته امتیازهائی داده و تا شناسائی رسمی و عادی سازی روابط پیش رفته اند، ادامه همان راه را توجیه نمی کند،  قراردادهای اسلو را امضا کردند تا میدان را برای عادی سازی عرب ها باز کند، در عین حال که دائما به قراردادی از طریق مذاکره دل بستند که مدت ها بود اسرائیل مرگ آن  را اعلام کرده بود. اسرائیل سیاست هدایت کشمکش را پیشه کرد و نه راه حل مناقشه  را، تا زمانی که مواضع آمریکا و اسرائیل در دوران ترامپ /اسرائیل متحول شدند و سیاست اسرائیل به سیاست تحمیل  عمل انجام شده در محل تبدیل شد که پس از این تنها راه حل عملی به حساب می آید.

    ورد زبان نتانیاهو، «صلح در مقابل صلح» است – بدون این که بر اشغال پایان دهد- برای این که آن را با شعار «زمین در مقابل صلح» عوض کند،  و به خود می بالد که این روش  در مورد امارات و بحرین به ثمر رسیده و تا آن جا پیش رفته که تاکید کند که طرح الحاق هم چنان مسئله روز است در حالی که هنوز جوهر قرارداد سه جانبه ایالات متحده-اسرائیل- امارات خشک نشده بود. به عبارت دیگر، عادی سازی و شناسائی رسمی، دیر یا زود ، «عادی سازان» را به قبول  راه حل اسرائیل برای مناقشه تاریخی سوق خواهد داد.

    برای مقاله با این اقدامات نابودکننده آرمان فلسطین، وحدت قدرتمند فلسطینی با تکیه بر مشارکت واقعی و یک بینش و استراتژی جدید  که موجب تغییرات کامل برداشت های ما، سیاست ما، نهادهای ما و کارکنان سیاسی ما شود، ضروری است.

    نه تهدید به انحلال  یا نابودی تشکیلات خودگردان، و نه برافراشتن پرچم اتحاد و مقاومت توده ای کفایت نمی کند. ما باید زمین را جهت خلاصی از محدودیت های قرارداد اسلو آماده کنیم، از شناسائی اسرائیل خودداری کرده، تشکیلات خودگردان را تغییر دهیم، نهادهای سازمان آزادی بخش فلسطین را  از نو بسازیم (و نه این که وصله پینه کنیم) و حضور پایدار مردمی موثر وکارا، قاطعیت و مقاومت را پایه گذاریم.

    ما باید به استراتژی بقا، انتظار و واکنشی خاتمه دهیم. اتکا بر دیگران و حساب کردن روی آن ها را برای مثال روی پیروزی جو بایدن یا سقوط نتانیاهو، رها کنیم. ما باید استراتژی [سیاست راهبردی] فعال اتخاذ کنیم که به ما امکان دهد پیشرفت ها و واقعیت های جدید را دریافت کنیم، به جای این که آن ها را نادیده بگیریم و بیشتر آماده دگرگونی باشیم تا تسلیم.

    با چنین روحیه ای، لازم نیست از جامعه عرب کناره گیری کنیم، چرا که فقط انزوای فلسطین را شدیدتر کرده و به جامعه عرب در کلیت آن و به دولت های عضو به صورت انفرادی اجازه خواهد داد تا سریع تر به نفع عادی سازی عمل کنند. شعار ما باید بیشتر، راه اندازی مجدد جامعه عرب که از هدف اولیه خود  که دفاع از منافع فلسطین بود منحرف شده، باشد. جامعه عرب باید ارزش های واقعی خود را بازیابد.

    جای گیری در جهانی نو

     ذهن های مغشوشی معتقدند که عرب ها در سال 1948 یه آرمان فلسطین خیانت کرده و موجب پیش آمدن سریع نکبه (فاجعه) شدند و آنان همچنان به خیانت ادامه می دهند. این نکته حقیقت ندارد. خیانت 1948 موجب انقلاب مصر (1952) و تغییرات در جهان عرب شد که واقعیت را دگرگون کرد. دلیل تجاوز 1967 همین موضوع است. اما، این جنگ موجب پدیدآمدن انقلاب دوم فلسطین، شورش علیه شکست شد تا این که کم کم در طول زمان پس از جنگ 1973 از محتوای خود خالی شد.

     و همین، مایه امید است. ما هنوز می توانیم بر روی خیلی چیزها حساب کنیم؛ پیش از همه، بر روی خلق فلسطین، اراده اش در استوار ماندن و در ادامه مبارزه در درون کشور خود و خارج از آن. سپس، می توان بحران ها و قطبی شدن های درون جامعه اسرائیل را بر آن افزود. عواملی که محصول افراط گرائی فزاینده، گسترش طلبی، ستیزه جوئی، نژادپرستی و امتناع اسرائیل از سازش است. این وضع، فلسطینی ها  و جهان را برخواهد انگیخت تا از اسرائیل روی گردانند – حتی اگر برای این کار زمان زیادی لازم باشد – و نیز زندگی را بر «عادی سازان» وهمکاران جدید اسرائیل، سخت تر خواهد کرد.

    کارنامه اسرائیل نمایانگر این واقعیت است که این کشور می گیرد، ولی نمی دهد، سلطه گری می کند ولی تقسیم نمی کند. اسرائیل به نام عرب ها نخواهد جنگید. در واقع، این کشور متفقان عربش را رها خواهد کرد. امارات متحده، بحرین و کشورهای خلیج فارس در هر مناقشه آتی در مرزهای ایران چه سیاسی باشد و چه نظامی و یا اقتصادی ، بهای گزافی پرداخت خواهند کرد.

    اسرائیل تنها قدرت منطقه ای نیست. این کشور رقبای محکمی در ایران و ترکیه دارد،  تازه اگر نخواهیم از چین، روسیه، اروپا ، هند و ژاپن حرف بزنیم.  حتی اگر نخواهیم به جنگ سرد چینی-آمریکائی و نیز همه گیری ویروس کرونا، با پیامدهای سیاسی و اقتصادی بر سراسر نظم جهانی اشاره کنیم. جهان و منطقه در دگرگونی است و ما باید محکم بایستیم و دست به تغییرات ضروری بزنیم تا بتوانیم جایگاه اصلی خود را در نقشه جدید جهان به دست آوریم.

     

    پاورقی ها:

    1 – https://orientxxi.info/magazine/de-la-defaite-arabe-emergea-la-resistance-palestinienne,1882

    2 – https://orientxxi.info/magazine/articles-en-farsi/article3217

    عنوان اصلی مقاله:

    Palestine et monde arabe. Qui est responsable de la défaite ?

    https://orientxxi.info/magazine/palestine-et-monde-arabe-qui-est-responsable-de-la-defaite,4151

     

     

     

     

     

  • پنجاه سال پیش : سپتامبر سیاه!

    پنجاه سال پیش،

    هیئت حاکمه اردن آرمانگرائی انقلابی فلسطین را در هم شکست

     

    جهان عرب پس از شکست از اسرائیل در سال 1967،  با تحولات سیاسی مهمی روبروشد. جناح های مختلف فلسطینی از این دگرگونی ها برای تشدید مبارزه مسلحانه علیه دولت عبرانی استفاده کردند. اردن به پشت جبهه فلسطینیان تبدیل شد و رزمندگان حتی پیش بینی می کردند که پادشاهی هاشمی را نیز ساقط کنند. ملک حسین با پشتیبانی گسترده غربی ها، این تهدیدها را به صورت خونینی سرکوب کرد.

    آلن گرِش، مدیر رووزنامه اینترنتی “شرق 21” (Orient xxi)

     

    ترجمه بهروز عارفی

    لوموند دیپلماتیک، سپتامبر 2020.

    این شعار ها دیوارهای امّان* پایتخت اردن را در ماه سپتامبر 1970 زینت داده بود: «انقلاب تا پیروزی»، «همه قدرت به دست مقاومت»، «راه بیت المقدس از امّان می گذرد!». در کنار این شعارهای  دیواری، پوسترهای «چریک قهرمان»، ارنستو “چه” گِوارا که در 9 اکتبر 1967 به دستور سیا در بولیوی به قتل رسیده بود، دیده می شد. جنگجویان  مسلحِ کفیه بر سر در وانت هائی  با مسلسل هائی که آسمان را نشانه می گرفت، کوچه پس کوچه های شهر را با سرعت طی می کردند. کنگره اتحادیه عمومی دانشجویان فلسطینی (GUPS) با حضور فعالان سیاسی چپ گرای خارجی و از جمله تعدادی دانشجوی یهودی که کم و بیش مخفیانه وارد اردن شده بودند، برگزار شد. در این نشست، نقل قول هائی از فیدل کاسترو و مائوتسه دونگ و نیز روایت های بلندی از فرانتس فانون و هوشی مین خوانده شد، نوشته های وُ نگویِم جیاپ درباره جنگ توده ای در ویتنام را تفسیر کردند. در این پایان خزان، بر روی شهرک هفته تپه، نسیم معطری می وزد که برای عده ای،  یادآور عطر پتروگراد در سال 1917 و شعار «همه قدرت به دست شوراها» بود.  از نگاه نایف حواتمه، رهبر یکی از سازمان های چپ فلسطین، در اردن، در شرایط وجود «قدرت دوگانه» به سر می بریم و ملک حسین باید در برابر مقاومت فلسطین، مثل الکساندر کِرِنسکی که به سود بلشویک ها کناره گیری کرد، قدرت را رها کند.

    در امّان، مثل  هاوانا، الجزیره یا هانوی، جهان سوم شورش می کند و در رویای جهانی  به سر می برد که از پایه دگرگون باشد. جوانان دانشجو و کارگر غربی که از بهار 1968 شورش کرده اند، خود را بخشی از این آرمان شهر می دانند. ژان لوک گُدار، کارگردان سینما در همان محل، «ادامه جنگ تا پیروزی خلق فلسطین» را فیلمبرداری می کند، در حالی که ژان ژُنه، نویسنده، عشق خود به رزمندگان فلسطین را به صورت ترانه ای سر می دهد: ««از آسیا تا آمریکا، جو انقلابی است! من یک انقلاب پرشکوه  می خواهم، به شکل دسته گل های آتشین که از بانکی به بانک دیگر، از اُپرائی به اپرای دیگر، از یک زندان به کاخ دادگستری می جهد (1)». آنیا فرانکوس، نویسنده، که پدربزرگ و مادر بزرگش در اردوگاه های هیتلری کشته شدند، فریاد سر می دهد: «این سرزمین، ارزش آن  را دارد که بر روی آن بمیری،  و همان گونه که  زمانی که اوراس  را با خاک یکسان می کردند، من خود را الجزایری احساس می کردم، امروز خود را فلسطینی احساس می کنم. (2)».

    در ژوئن 1967، این گردباد به جهان عربی رسید که در اثر شکست دردناک در برابر اسرائیل بهت زده شده بود. ضربه هولناکی که خشم ناپیدائی علیه طبقات حاکم در این کشورها برانگیخت. مصر جمال عبدالناصر و متفق بعثی او در سوریه، این نورافکن های ناسیونالیسم انقلابی ضدامپریالیست ، بخشی از وجهه خود را از دست دادند. ناصر و رژیم او در طول سال 1968 با تظاهرات دانشجویان و کارگران، به دلیل برخورد مداراجویانه دادگاه های مصر نسبت به افسرانِ مسئول شکست و با خواست گسترش آزادی های دموکراتیک مورد اعتراض قرار گرفت. بحث و جدلی درباره «طبقه جدید» و حدود «سوسیالیسم ناصری» در گرفت. در عراق حزب بعث به قدرت رسید، ودر لیبی، یک کودتا به رژیم پادشاهی پایان داد و در پی جنگی مسلحانه،  یمن جنوبی به استقلال رسید.

    شکست اسرائیل

    در چنین شکاف غیرمنتظره ای بود که سازمان های فدائی وارد صحنه شدند.آنان از تضعیف پادشاهی برای استقرار در سرزمین اردن که نیمی از جمعیت فلسطینی است،  استفاده کردند. این سازمان ها، با مبارزه مسلحانه، ابزاری برای انتقام گیری در مصاف با اسرائیل و متحد آمریکائی اش پیشنهاد کردند. این سازمان ها در دینامیک و پویائی کنفرانس سه قاره که در ژانویه 1966 در هاوانا برگزار شد و هدفش اتحاد مردم آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین، علیه «امپریالیسم یانکی» (امریکا) بود، جای گرفتند. (3).

    این سازمان ها کدام اند؟ (4)  عمده ترین سازمان،  یعنی الفتح  را یاسر عرفات رهبری می کند که در آن زمان چنان شناخته نبود؛ الفتح نخستین عملیات مسلحانه علیه اسرائیل را در اول ژانویه 1965 آغاز کرد و خواهان آزادی همه فلسطین به دست خودِ فلسطینی ها شد. جبهه خلق برای آزادی فلسطین (FPLP) و گروهی که از شاخه چپ آن انشعاب کرد، جبهه دموکراتیک خلق برای آزادی فلسطین (FDPLP) راتشکیل دادند. این جریان از جنبش ناسیونالیست های عرب که جورج حبش، یک فلسطینی مسیحی در سال 1948، در بیروت بنیاد گذاشته بود، ریشه می گیرند. مدت های مدیدی او اتحاد عربی را شرط آزادی فلسطین می دانست و ابتدا طرفدار گفتمان با ناصر بود و سپس به مارکسیسم-لنینیسم گرائیده و از رئیس [ناصر] و الفتحِ «خرده بورژوا» انتقاد کرد، با این که جناحی از الفتح ، خود را مائوئیست اعلام می کرد. باید تعداد زیادی از گروه های کوچک را که از این یا آن پایتخت عربی کمک مالی دریافت می کردند، نیز  بر این سازمان ها اضافه کرد. مثل گروه صاعقه که به دمشق وابسته بود یا جبهه آزادی بخش عربی که سرسپرده بغداد بود.

    سازمان آزادی بخش فلسطین را جامعه عرب در سال 1964 تاسیس کرد. این سازمان در اثر وضعیت بوروکراتیک خود به دستگاهی توخالی بدل شده بود. الفتح در فوریه 1969، کنترل آن را به دست گرفت و یاسر عرفات رئیس کمیته اجرائی آن شد. این سازمان توانست سازمان های متعدد فدائیان فلسطینی را در خود گرد آورد ولی چارچوب متحد شکننده ای داشت که در آن، هر سازمانی نقش خاص خود را ایفا می کرد. این سازمان ها، فراتر از اختلافات شان، ایده ی ساده ی بازگشت به اوضاع پیش از 5 ژوئن 1967 را رد کردند (همان گونه که در قطع نامه 242 شورای امنیت سازمان ملل متحد مصوبه 22 نوامبر 1967بیان شده است). آنان «آزادی همه فلسطین» را می خواستند و تنها راه رسیدن به آن را مبارزه مسلحانه می دانستند. این بینش انقلابی آن ها را در مقابل رژیم های عرب، چه پادشاهی اردن و چه حتی  حکومت ناصر، به رغم حمایت های او قرار می داد.  به نظر می رسید که افزایش عملیات چریکی در کرانه باختری اشغال شده حاکی از تائید استراتژی مقاومت است. تعداد این عملیات، از 97 مورد در سال 1967 به 916 عملیات در سال 1968 و 2432 عملیات در سال 1969 و 1887 تا سپتامبر 1970 رسید (در سال 1971، تعداد آن ها به 45 عملیات سقوط کرد). (5)

    نقطه اوجِ  قدرت فدائیان، نبرد کرامه در 20 مارس 1968 است. رزمندگان الفتح توانستند یک روز کامل، در برابر زره پوش های اسرائیلی در اردن مقاومت کنند. اسرائیلی ها می خواستند یکی از پایگاه های آن ها را نابود کنند.  اسرائیل چند ده سرباز و تعدادی زره پوش از دست داد. مقامات اسرائیلی کوشیدند ابعاد این شکست را کوچک نشان دهند. در حالی که روزنامه هآرتص در شماره 29 مارس 1968، آن را «یکی از سیاه ترین صفحه های تاریخ نظامی اسرائیل» معرفی کرد. اما، آن چه بیش از کارنامه عددی رودرروئی سنگینی می کرد، وجه نمادین آن بود: برای نخستین بار، چریک های عرب  در مقابل ارتش اسرائیل سخت ایستادگی کرده بودند.  هزاران داوطلب، مرد و زن، اغلب بسیار جوان، از اردوگاه های فلسطینی یا کشورهای عربی  و حتی گاهی از غرب  می آمدند و به صفوف مقاومت می پیوستند. مقاومت در اوج محبوبیت خود بود. سرمستی پیروزی سازمان های فلسطینی را فراگرفت و الفتح وعده داد که بزودی «ناحیه های آزاد» در کرانه باختری ایجاد خواهد کرد.

    اما، خاورمیانه، آسیای جنوب شرقی نیست، فلسطین جنوبِ ویتنام نیست،  اردن هم ویتنام شمالی نیست و احتمال نمی رفت که به آن تبدیل شود. ملک حسین از راه های ارتباطی با رهبران اسرائیل تماس دارد و یکی از متفقین محکم ایالات متحده است – حتی در حاشیه سیا به سرمی برد (6) – و نمی خواهد به رقیبش اجازه دهد که به قدرت برسد. اما فلسطینیان، هیچ متحد استراتژیکی  حتی در مصر، عمده ترین کشور «میدان نبرد» ندارند.

    در ژوئن 1970، ایالات متحده طرح مذاکراتی را برپایه ی قرارداد 242 شورای امنیت پیشنهاد کرد. اردن و مصر آن را پذیرفتند، اسرائیل ابتدا آن را رد کرد ولی سپس پذیرفت. سازمان های فدائیان نمی خواستند از طرحی حمایت کنند که حقوق فلسطینیان   را انکار کرده  و آن ها را فقط به عنوان «پناهندگان» می شناسد. رسانه های فلسطین حتی خود ناصر را زیر سوال بردند. برای جلوگیری از شکاف، یک هیئت فلسطینی به ریاست یاسر عرفات به دیدار رئیس جمهوری مصر در بندر اسکندریه شتافت. ناصر توضیح داد که در کل، به طرح راجرز (نام وزیرامورخارجه وقت امریکا) باور ندارد  – که اسرائیل  هم چند هفته بعد آن را رد کرد –  ، اما او برای سازماندهی مجدد ارتش مصر  به وقت نیاز دارد. ناصر تضمین داد که در مقابل ملک حسین، فلسطینی ها را  رها نخواهد کرد ولی از آن ها خواست که واقع بین باشند. او حتی از ایده ایجاد دولت در کرانه باختری و غزه صحبت می کند و نسبت به توانائی آن ها  در «آزادکردن همه فلسطین» ابراز تردید می کند. هر چند، هیئت فلسطینی پس از شنیدن این توضیحات، با رضایت برگشتند، اما زنجیره ای از درگیری ها اردن را فراگرفت که کسی قادر به توقف اش نبود.

    از ژوئیه 1968، «جبهه خلق برای آزادی فلسطین» دست به یک سری عملیات علیه هواپیماهای غربی زد تا اسرائیل را مجبور به آزادکردن زندانیان فلسطینی کند. رهبر یکی از این عملیات در اوت 1969، دختر رزمنده 25 ساله ای به نام لیلا خالد بود که نماد قهرمانی اش، «چه» گوارا بود. عملیات گروه در 6 سپتامبر وارد مرحله جدیدی شد و همزمان چهار هواپیما را ربودند و سه فروند را مجبور کردند در زمینی در اردن فرود آیند که فدائیان  «فرودگاه انقلاب» نامیدند. فدائیان هواپیماها را منفجر کردند و تصویرهای این «آتش بازی» دور جهان گردید. با این که در جریان این عملیات خونی ریخته نشد و همه چند صد گروگان آزاد شدند، این رویداد بهانه ای به دست مقامات اردن داد تا «برای برقراری نظم» دست به تهاجم بزنند.

    پادشاه اردن، با اطمینان خاطر از پشتیبانی آمریکا و اسرائیل، در 15 سپتامبر حکومتی نظامی  تعیین کرد و زره پوش ها را برای تسخیر محله هائی فرستاد که در اختیار فدائیان بود و آن ها را به طور منظم شب و روز بمباران کرد. برخلاف  آرزوهای رزمندگان، تعدادی کمی از نفرات ارتش اسلحه بر زمین گذاشتند، در حالی که شماری از سربازان اردن، فلسطینی بودند. اریک رولو، روزنامه نگار و فرستاده ویژه لوموند، می نویسد: «پادشاه بیشتر مسئولیت های کلیدی را به اردنی تباران “اصیل” واگذار کرده بود. او کارزاری به راه انداخته بود تا کماندوهای فلسطینی را بی اعتبار کند، آن ها را متهم می کرد که خداناباور، دشمن خدا، هم پیمانان یهودیان چپ گرای افراطی هستند (…) مگر جوانان اسرائیلی، یهودیان اروپائی و آمریکائی در کنگره “اتحادیه دانشجویان فلسطینی” شرکت نداشتند؟ (7)». پادشاه که خود با اسرائیلی ها همکاری می کرد از این «حضور یهودیان» به عنوان استدلالی علیه مقاومت استفاده نمود.

    به رغم قولی که بغداد داده بود، نیروهای عراقی که از سال 1967 در اردن مستقر بودند، دست به اسلحه نبردند؛ سوریه تلاش کرد تا زره پوش هایش را روانه جبهه کند، اما در برابر تهدید مداخله اسرائیل و آمریکا و پس از امتناع حافظ الاسد ، وزیر دفاع وقتِ سوریه جهت ارائه پوشش هوائی، عقب نشینی کرد. در شرایطی که نبردها بنا بر گزارش رسمی اردن، بیش از سه هزار کشته داده بود (بیش از سه برابر به گفته فلسطینی ها)، سرانجام، میانجیگری ناصر، جان فدائیان را نجات داد و در 27 سپتامبر با اعلام آتش بس، قراردادی به سود مقاومت امضا شد که با شکست نظامی فلسطینی ها مغایرت داشت. اما، 28 سپتامبر 1970، رئیس جمهور ناصر در اثر حمله قلبی ناگهانی درگذشت: در نتیجه مانعی در مقابل ملک حسین برای  به پایان بردن «پاکسازی» اردن در تابستان 1971 وجود نداشت.

    شکست فلسطینی ها دلیل های متعددی دارد. مقاومت جوان است، آموزش ندیده است، مملو از شوراست ولی بدون تجربه؛ بی انظباطی آن ها موجب عدم پذیرش اهالی از جمله فلسطینی تباران می شود. گروه های مقاومت در ارزیابی نیروهای خود اغراق کرده و اسیر زیاده خواهی سازمان هائی نظیر «جبهه خلق برای آزادی فلسطین» شدند. تجربه دیپلماتیک و سیاسی ناچیز مقاومت موجب شد تناسب قوای منطقه ای و بین المللی را نادیده گرفته و به بسیج مردم کشورهای عرب، پربها دهد. به ویژه، مقاومت نتوانست فراتر از شعارها، استراتژِی سیاسی و نظامی مناسبی در شرایط ارضی کاملا متفاوت با ویتنام و الجزایر تدوین کند.

    از پیامدهای این شکست که می توانست به نابودی مقاومت فلسطین از صحنه منطقه بیانجامد، می باید به ویژه به تاسیس سازمان سپتامبر سیاه اشاره کرد. این سازمان در 28 نوامبر 1971، وصفی التَل نخست وزیر اردن را به قتل رساند. سپتامبر سیاه، در سپتامبر 1972 به اردوگاه المپیک مونیخ حمله کرد و موجب مرگ 11 ورزشکار اسرائیلی شد. مقاومت فلسطین در لبنان مستقر شد و توانائی های نظامی اش را منتقل کرده، با جنبش ملی  لبنان متحد شد. مقاومت در سرزمین کرانه باختری به ضرر ملک حسین، نفوذ سیاسی کسب کرد و کم کم، سازمان آزادی بخش فلسطین (ساف) به مثابه «تنها نماینده مردم فلسطین» به رسمیت شناخته شد. ساف با گسترش اتحاد سیاسی در اروپای غربی و نیز  «اردوگاه سوسیالیستی»، گفتمان خیال پردازانه سال های دهه 1960 که موجی از شوق در سراسر جهان  برانگیخته بود، و نیز هواپیماربائی و عملیات خارجی  را کنار گذاشت و نقشه راهبردی میانه روانه ای اتخاذ کرد و پس از جنگ اکتبر 1973، ابتدا خواست ایجاد یک تشکیلات و سپس دولت فلسطین در کرانه غربی و غزه  را عنوان کرد. اما تاکنون، این راه «واقع بینانه» برای فلسطینیانی که زیر اشغال یا تبعید زندگی می کنند، بیشتر از آرمان خواهی های انقلابی که قلب جوانان جهان را در سال 1970 به طپش می انداخت، نتیجه ملموسی به بار نیاورده است.

    ****

    * نام پایتخت اردن را به عربی، عمّان می نویسند. اما، در ایران از دیرباز، برای عدم اشتباه با نام کشور عُمّان، در  مطبوعات و کتاب های جغرافیا، آن را اَمّان می نویسند.

    Il y a cinquante ans, le pouvoir jordanien brisait l’utopie révolutionnaire palestinienne

    Mémoire d’un septembre noir

    Par Alain GRESH

    لوموند دیپلماتیک، سپتامبر 2020.

    پاورقی ها:

    1 Hélène Aldeguer, Alain Gresh, Un chant d’amour. Israël-Palestine, une histoire française, La Découverte, Paris, 2017.

    2 Ania Francos, Les Palestiniens, Julliard, Paris, 1968.

    3 Edouard Bailby, « L’Amérique latine a choisi l’escalade révolutionnaire localisée », Le Monde diplomatique, février 1966.

    4 Sur l’histoire des Palestiniens, Cf. John K. Cooley, Green March, Black September, Frank Cass, Londres, 1973, et Nadine Picaudou, Les Palestiniens, un siècle d’histoire, Complexe, Bruxelles, 2003.

    5 Cf. Alain Gresh, OLP, Histoire et stratégies, Spag-Papyrus, 1983.

    6 « CIA Paid Millions to Jordan’s King Hussein », The Washington Post, 18 février 1977.

    7Eric Rouleau, Dans les coulisses du Proche-Orient. Mémoires d’un journaliste-diplomate (1952-2012), Fayard, Paris, 2012.

     

  • حق بازگشت، کلیدِ صلح در فلسطین

    ایلان پاپه، اوری دویس، تامار یارون

    مجله اوریان بیست و یکم، 22 ژوئیه 2020

    ترجمه بهروز عارفی

    «روند صلح»ی که به قراردادهای اسلو در سال 1993 منجر شد، به این دلیل شکست خورد که دو مسئله اساسی یعنی ماهیت دولت اسرائیل و حق بازگشت فلسطینیان اخراجی در سال 1948 را نادیده گرفته بود. با این همه، در سال 2005، پائولو سرجیو پینهِیرو، گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد، «اصول» مربوط به بازستانی خانه های افراد اخراجی یا جا به جا شده را تدوین کرد. شایسته است که این «اصول» دقیق و جامع را در پرتو بی عملی مداوم جامعه بین الملل در مورد حقوق فلسطینی ها، از نو بررسی کرد.

    «روند صلح» کنونی که چند سال پس از جنگ 1967 آغاز شد و در سال 1993 به قراردادهای اسلو منجر شد، به بن بست برخورده است. همه تلاش ها برای پیشبرد آن، از جمله «توافق قرن» یا اگر ترجیح دهید، «سرقت قرن» به طرز رقت باری شکست خورده اند. از زمان ابداع «روند صلح»، دو مسئله اصلی که دلیل اساسی شکست آن است،  در تلاش های دیپلماتیک فراموش شده اند: از یک سو، مسئله ماهیت صهیونیسم و از طرف دیگر، مسئله حق بازگشت فلسطینیان. اگر این دو امر، حلاجی نشوند، پیشرفت واقعی در جهت سازش و یک صلح عادلانه وجود نخواهد داشت.

    بررسی دوباره صهیونیسم و جنایت های آن

     پژوهش های جدید درباره فلسطین، صهیونیسم را به منزله جنبش استعماری مهاجرنشینان معرفی کرده است.  این کار عبارت است از روش قدیمی مفهومی کردن مسئله فلسطین،  که برای نخستین بار ماکسیم ردونسون در اثر درخشانش «اسرائیل، واقعیتی استعماری؟» طرح کرد  (Le Temps Moderne [عصر نوین]، شماره 253 مکرر، ژوئیه 1967)، و پیش از او نیز دانشگاهیان فلسطینی مفهوم مشابهی پیشنهاد کرده بودند.در طول سال ها، استعمار مهاجرنشین را در چشم اندازی ایدئولوژیکی بررسی کرده بودند، اما به یمن پژوهش های جدید، اکنون امکان دارد که صهیونیسم را به عنوان استعمار مهاجرنشین در چشم اندازی فرهنگستانی بررسی کرد. این تحول اجازه می دهد تا صهیونیسم و ماهیت آن را با قراردادن آن در مناقشه کنونی درباره سرزمین فلسطین تاریخی تحلیل کرد.

    اگر همان طوری که اوری دیویس، مدت ها پیش  در سال 1987، در کتاب Israel : An Apartheid State   (اسرائیل: دولتِ آپارتاید، لندن انتشارات زِد بوک)، پیشنهاد می کرد، برخی محافل دانشگاهی هنوز این ایده  را که اسرائیل دولتِ آپارتاید است، رد می کنند، اما جامعه فرهنگی-آموزشی (آکادمیک) بیش از پیش این مفهوم را می پذیرند. با توجه با این که حتی امروز، بر پایه قوانین پارلمانی اسرائیل، 93 درصد سرزمین فقط به یهودیان اختصاص دارد، دشوار است که اسرائیل را دولتی آپارتاید ارزیابی نکرد.

    چنین چشم اندازی امکان می دهد که بهتر ببینیم که چگونه ازنظر تاریخی، مسئله پناهندگان فلسطینی به‌ وجود آمده و رشد کرد. اطلاق استعمار مهاجرنشین به صهیونیسم و دولت آپارتاید به اسرائیل ما را به این نکته می رساند که بپرسیم آیا واژه «نسل کشی» در این مورد حقانیت دارد.

    استعمار سُکنائی* و نسل کشی 

     استعمار سکنائی صهیونیستی حاصل کار مستعمره گران اروپائی بود که از اذیت و آزار در اروپا فرار کرده و به سرزمینی می رسیدند که ساکنان دیگری داشت ولی آنان به عنوان وطن جدید،  آن مکان را برای خود می خواستند. مانع اصلی برای آنان جهت ایجاد اروپائی دور از آن اروپائی که آن ها را نپذیرفته بود،  خلاص شدن از دست اهالی بومی بود. او تاکید می کرد که در چنین شرایطی، انگیزه این جنبش ها منطقی بود که او آن را منطق «حذف بومیان» می نامد.  (1)

    حذف، اغلب با نسل کشی مترادف بود، مثل مورد مردمان بومی آمریکای شمالی و استرالیا. در آفریقای جنوبی، حذف، شکل آپارتاید، پاکسازی قومی و روش های سرکوب دیگر را به خود گرفت. در فلسطین، پاکسازی قومی عمده ترین وسیله اجرای این منطق بود که به اخراج نیمی از اهالی و روستائیان فلسطین، ویرانی محیط شهری و اشغال نزدیک به 80 درصد کشور منجر شد.(2)

    تاکنون، حتی ناظران منتقد نیز  در استفاده از واژه «نسل کشی» درمورد سیاست اسرائیل نسبت به فلسطینی ها  دچار تردید بوده اند. باوجود این، اگر بپذیریم که پناهندگان فلسطینی و نوادگان شان قربانی منطق «حذف بومیان» شده اند، میتوان گفت که آنان قربانی یک سیاست نسل کشی گردیده اند.

    اگر به تعریف نسل کشی در اسناد سازمان ملل متحد مراجعه کنیم، چنین  استنادی توجیه پذیر است. معاهده برای جلوگیری و سرکوب جنایت نسل کشی  سازمان ملل در سال 1948، مقاوله نامه ای الزام آور است که در مجلس اسرائیل به تصویب رسیده است. این کنوانسیون توضیح می دهد که یک عمل نسل کشی «از اعمالی است که اغلب با هدف نابودیِ کامل یا بخشی از یک گروه انسانی، قومی، نژادی یا مذهبی، به خاطر ماهیت انها  مرتکب می شوند و “از جمله”  برای “وارد آوردن” صدمه جانی یا روحی شدید به اعضای آن گروه» صورت می گیرد.

    ماهیت صهیونیسم و حقِ بازگشت دو مسئله ای است که بین شان ارتباط وجود دارد. منظور ما در این نوشته، معرفی فلسطینی ها به عنوان قربانی یک عمل نسل کشی در 1948 نیست، بلکه  عمدتا، معرفی آنان  به مثابه هدف سیاسی برای سلب مالکیت مداوم از آن هاست  که جنبه هائی از عمل نسل کشی را  نیز دربر دارد. پاتریک وُلف پیشنهاد کرده  که استعمار پایدار سکنائی رانه به عنوان یک رویداد، بلکه یک روند درنظر گیریم. اگر پاکسازی قومی 1948 به عنوان عملی از نسل کشی معرفی شود، آن گاه، ادامه سیاست های سلب مالکیت از همان منطق «حذف بومیان» تبعیت می کند. این سیاست حذف، تداوم دارد زیرا که عملیات 1948 به دلیل مقاومت فلسطینی ها ناتمام ماند.

    سلب مالکیت ساختاری به یک عمل پاکسازی قومی محدود نمی شود، بلکه در چارچوب سیاست های نسل کشی که بلافاصله پس از پایان فاجعه 1948 (نکبه فلسطینی) به اجرا درآمد، جای می گیرد. این کار با سلب مالکیت رسمی اسرائیل از اموال و دارائی های پناهندگان و با تکیه بر «قانون اموال افراد غائب» مصوبه سال 1950 و قوانین اسرائیلی قدیمی تر شروع شد. به علاوه، مقامات اسرائیل، از سال 1948 تا 1956، روستائیان فلسطینی دیگری را اخراج کردند و بر شمار پناهندگان افزودند. (3)

    پناهندگان و افرادی  نیز که  پس از 1948 (در درون کشور خودشان) [Internally Displaced persons] جا به جا شدند ، قربانی پاکسازی قومی اند و پیرو تعریف سازمان ملل متحد، قربانی اقدامی از نسل کشی هستند. انکار حقوق  همه – فلسطینیان 1948 و سال های بعد – از نقطه نظر اخلاقی هر راه حل آتی را باطل کرده و از نظر سیاسی نامناسب خواهد شمرد.

    ابتدا، از پناهندگان و افراد جابه جا شده در سال 1948 در سرزمین خودشان صحبت کنیم. بخشی از آن ها دارای سندمالکیت دوران عثمانی (طابو/طاپو) و زمان قیمومت بریتانیا  و نیز اسناد دیگری هستند که مالک بودن آن ها راثابت می کند.

    اگر نه سندها و نه ورقه مالکیت این پناهندگان و نه حقوق بازگشت و ارثیه نوادگان آن ها را درنظر نگیریم، نه در اسرائیل و نه در فلسطین، صلحی برقرارنخواهدشد. همچنین باید این حقوق را به شهروندان فلسطینی اسرائیل که در داخل کشور جا به جا شده اند، اعطا کرد.

    احیای حقوق، برنامه ای قابل اجرا

    باشگفتی ملاحظه می کنیم که کمتر استاد دانشگاهی به روال  یک کارِ ساده ، به روش اجرای احتمالی و الزامی این حقوق توجه کرده است. این حقوق از حقوق بین المللی الهام گرفته و با منشور جهانی حقوق بشر سازمان ملل متحد همخوانی دارد. این برنامه با کار سلمان ابو سته (4)، جغرافی دان فلسطینی تطابق دارد که یکی از اساسی ترین اقدامات برای اجرای کامل حق بازگشت را ارائه می دهد.

    آن چه سازمان ملل برجسته می کند، درج شناسائی رسمی که برقراری دوباره عدالت در مورد پناهندگان و اخراجی های فلسطینی بوجود می آورد، برخورداری از حق ارث است که می بایست با مکانیسمی که سازمان ملل متحد در 2005 پیشنهاد کرده بود، محقق گردد و با نام «اصول Pinheiro» شناخته می شود. (5)

    برنامه عمل برای عدالت ترمیمی در فلسطین

    در سال 2005، پائولو سرجیو پینهِرو، گزارشگر ویژه، گزارش خود را به کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد ارائه داد. این گزارش به حقوق اقتصادی، اجتماعی اختصاص دارد و تاکید ویژه ای می کند که در صورت بازگشت پناهندگان و افراد جابجاشده در کشور خود، مسکن ها و اموال آن ها به خودشان مسترد شود.

    «اصول پینهرو» بسیار روشن است:

    همه پناهندگان و افراد جابه جاشده حق دارند به اراده خود و در کمال امنیت و کرامت به کاشانه و زمین های اصلی خود یا زمین هائی که معمولا در اختیار آنان بود، بازگردند، با این تاکید که چنین بازگشتی باید با انتخاب شخصی و باشناخت کامل آنان از اوضاع صورت گیرد.

    این اصول در نظرمی گیرد که استرداد مسکن، زمین و حق مالکیت و نیز حق بازگشت برای «حل مناقشه و تحکیم صلح پس از کشمکش، امری اساسی است». این مسئله «عامل کلیدی برای عدالتی جبران کننده، و [عاملی است که] امکان می دهد تا به طور موثر از شرایط جابجائی در آینده جلوگیری کرده و صلحی پایدار به وجود آورد.»

    اصل دیگری به حق بازگشت داوطلبانه ارتباط دارد:

    همه پناهندگان و افراد جابه جاشده حق دارند به اراده خود و در کمال امنیت و کرامت به کاشانه و زمین های اصلی خود یا زمین هائی  که معمولا در اختیار آنان بود، بازگردند. (…) دولت ها به پناهندگان و افراد جابجاشده ای که می خواهند به خانه ها، زمین ها یا محل سکونت همیشگی خود بارگردند،  اجازه  این کار را خواهند داد.

    اصلی که بین عدالت جبران کننده و ترمیمی، استرداد و بازگشت رابطه برقرار می کند، اهمیت کمتری ندارد:

    دولت ها برای حق استرداد به عنوان وسیله مرمت و اصلاح  در صورت جا به جائی و به منزله عنصر کلیدی عدالت ترمیمی، اولویت قائل می شوند. حق استرداد، حقی است متمایز، بدون صدمه بازگشت واقعی یا عدم بازگشت پناهندگان یا افراد جا به جاشده ای که حق استرداد مسکن، زمین و اموال شان را دارند.

    از آن جا که – به گفته پاتریک وولف- اسرائیل به انتقال و جابجائی افراد و مستعمره کردن زمین ها به مثابه یک روند و نه یک رویداد ادامه می دهد، اصل دیگری  ایجاب می کند:

    حق حفاظت شدن در مقابل جا به جائی. هر فردی حق دارد درمقابل جابه جائی اقتدارگرایانه از خانه اش، زمینش یا محل اقامت همیشگی اش مورد محافظت قرارگیرد.

    اهمیت این اصول سال 2005 در این است که به حق بازگشت و حق استرداد احترام گذاشته و از پناهندگان در مقابل جا به جائی های جدید محافظت می کند. مسئله ای که اهمیت کمتری ندارد، این است که این اصول به ما می آموزد که چگونه حقوق بین المللی، پیش از استرداد به رفتار با پناهندگان استناد می کند. هنگامی که این سطرهای رهنما را می خوانیم، می توانیم ملاحظه کنیم که پناهندگان فلسطینی، هر جا که باشند، از هیچ محافظتی که سند اصول پینهرو وعده داده، برخوردار نیستند.

    این اصول تصویری روشن از حق مسکن، حق زمین و مالکیت به دست می دهد:

    دولت ها باید اطمینان یابند که روندهای مربوط به استرداد مسکن، زمین ها و دارائی ها کاملا با معیارهای بین المللی در مورد حقوق انسانی، پناهندگان و حق بشردوستانه و نیز معیارهای مرتبط مطابقت کرده و حق بازگشت داوطلبانه در امنیت و کرامت به رسمیت شناخته شود.

    از دولت ها خواسته می شود تا «در زمان مقتضی، روندها، نهادها و راه و روش برابر، مستقل، شفاف و غیرتبعیض آمیز جهت ارزیابی تقاضاهای استرداد مسکن، زمین و دارائی ها ایجاد کند و آن ها را بپذیرد»

    این اصول، مسئولیت کامل استرداد عملی مسکن ها، زمین ها و دارائی ها را بر دوش دولت می اندازد:

    می باید، این مکانیسم ها و نه فقط اصل بازگشت و استرداد، بخشی از قراردادهای صلح و قراردادهای بازگشت داوطلبانه به وطن باشند. باید، طرفین قراردادهای صلح را به صورتی ویژه تضمین کنند، به طوری که همه مسئله های مربوط به مسکن، زمین و مالکیت را که  درچارچوب حقوق بین المللی نیاز به مراجعه حقوقی دارد و اگر بررسی نشود روند صلح را تهدید می کند، بررسی کند، درعین حال که آشکارا به حق استرداد به عنوان فرجام خواهی برتر در این مورد، اولویت قائل می شود.

    و:

    هر فردی که به صورتی اقتدارمنشانه یا غیرقانونی از داشتن مسکن، زمین و/ یا دارائی محروم شده باشد، باید بتواند تقاضای استرداد و/ یا خسارت به یک سازمان مستقل و بی طرف  بدهد. باید درباره تقاضای او، تصمیم مقتضی گرفته شده و این تصمیم ابلاغ شود. دولت ها نباید برای ثبت تقاضای استرداد، هیچ پیش شرطی قائل شوند.

    این اصول همچنین، موانعی را که ممکن است در چارچوب روند استرداد، پیش پای پناهندگان ایجادشود، رفع کند. با علم به این که شرایط به آنان اجازه نخواهد داد که همیشه مسئله را پیگیری کنند، سند توضیح می دهد که:

    دولت ها موظف اند که مراقبت کنند تا پناهندگان یا افراد  جا به جاشده به روند تقاضای استرداد دسترسی داشته باشند، و آن هم بدون در نظرگرفتن، محل سکونت شان در دوران جابجائی از جمله در کشور اصلی، کشور محل اخذ پناهندگی یا هرکشوری که به آن پناه برده اند.

    باقی این اصول متدولوژی روشنی برای برقراری دوباره حقوق ارائه می دهد. تقریبا همه این جنبه ها برای یافتن راه حلی در آینده جهت حل مسئله پناهندگان فلسطینی مناسب است. منتهی از دولت ها انتظار می رود که مسئولیت کامل این روند را به عهده گیرند، امری که در مورد اسرائیل صهیونیست، هرگز روی نخواهد داد . از آن جا نتیجه می گیریم که چه پیوندی باید بین صهیونیست زدائی دولت و راه حل کلی مسئله پناهندگان برقرار کرد.

    پیرو اصول پینهرو، دولت مزبور موظف است مراکز و دفاتری برای بررسی درخواست ها تاسیس کرده و نظارت کند که پناهندگان وقت کافی برای ثبت تقاضایشان را داشته باشند. دولت همچنین باید مشاوره حقوقی رایگان عرضه کند. دولت همچنین موظف خواهد بود:

    نقشه های ثبت املاک ملی چندمنظوره یا سیستم های مناسب دیگربرای ثبت  حقوق افراد درمورد مسکن، زمین ها و دارائی هابه مثابه بخش لاینفک هر برنامه استرداد و با احترام به حقوق پناهندگان و افراد جابجاشده ، برقرار یا دوباره برقرار کند.

    علاوه بران، دولت ها ترغیب می شوند تا مسئله استرداد را با نظر موافق بررسی کنند، حتی درصورتی که اسنادی عاری از ابهام در مورد مالکیت وجود نداشته باشد و یا در صورتی که «در اثر بی مبالاتی، اسناد از بین رفته اند».

    آخرسر، اصول پینهرو دو نکته طرح می کند که پاسخی است به دواستدلال عمده تبلیغات اسرائیلی علیه حق بازگشت. اولین استدلال مدعی است که فلسطینی ها در 1948 اخراج نشده  و فرار کرده اند، یا حتی بی شرمانه تر از آن، پیرو گفتمان مسلط اسرائیلی، آن ها «داوطلبانه » خانه هایشان را «ترک» کرده اند و لذا اسرائیل مجبور نیست اجازه  بازگشت به آن ها بدهد. با این همه، در اصول یادشده، بین پناهندگانی که که  خود رفته اند و کسانی که از اوضاع خشونت بار فرار کرده اند یا کسانی که به زور از کاشانه شان اخراج شده اند، تفاوتی قائل نشده اند. در این مورد، اصول روشن است:

    دولت ها می توانند فرض کنند که افرادی که در جریان اوضاع ناشی از خشونت یا فاجعه از خانه شان فرار کرده اند،  به دلیلی مرتبط با این خشونت ها یا این فاجعه این کار را کرده اند و باید مسکن ، زمین و ملک آن ها مسترد شود.

    استدلال دومی که اسرائیل پیش می کشد (عمدتا صهیونیست های لیبرال) این است که نمی توان دردی را با ایجاد دردی تازه جبران کرد، یعنی با اخراج افرادی که اکنون در خانه های پناهندگان ساکن هستند. سند پیهرو مسئله اخراج را نیز مطرح می کند:

    دولت ها باید مراقب باشند که از ساکنان بعدی در مقابل اخراج اقتدارگرایانه یا اخراج اجباری غیرقانونی محافظت شود. دولت ها وقتی که اخراج این ساکنان به خاطر استرداد مسکن ها، زمین ها و دارائی ها موجه و اجتناب ناپذیر ارزیابی می شوند، باید مراقب باشند که این کار مطابق یا معیارهای بین المللیِ حقوق بشری صورت گیرد تا ساکنان بعدی از تضمین روندی عادلانه، از جمله امکان  بهره مندی از مشاوره، اخطار کافی و معقول و فرجام خواهی قضائی از جمله احتمال دریافت خسارت، برخوردار شوند.

    تطابق با حقوق بین الملل

    با قبول این نکته که صهیونیسم، استعمارِ پایدار سکنائی است، با تاکید بر وضعیت آپارتاید و عوامل نسل کشی در سیاست اسرائیل در سال 1948 (و از آن زمان به بعد) و با تکیه بر عدالت مرمت کننده سازمان ملل متحد، به نظر می رسد که وقت آن رسیده که سازمان ملل متحد، نقش مثبت تری در موردمسئله فلسطین ایفا کند. مجمع عمومی سازمان ملل متحد می تواند اسرائیل را در ردیف دولت های آپارتاید قرارداده  و این کشور را تحت کنوانسیون بین المللی درباره نابودی و سرکوب جنایت آپارتاید از 1973 تا زمانی قرار دهد که اسرائیل مجبور شود حق لاینفک مردم فلسطین  را بر تعیین حق سرنوشت به رسمیت شناسد

    سازمان ملل متحد می تواند الزامی کند که مطابق اصول حقوق بین الملل، اسرائیل قانونگذاری آپارتاید، از جمله قانون 1950در مورد  اموال افراد غائب را لغو کند؛ به اشغال و ساختن شهرک های مهاجرنشین در همه سرزمین های عربی خاتمه داده و دیوار جدائی را ویران کند.  همچنین، حقوق اساسی یکسان برای شهروندان فلسطینیِ اسرائیل را به رسمیت بشناسد.

    باتوجه به روند تفصیلی که سازمان ملل متحد برای بازگشت فلسطینیان به کاشانه و ملک شان پیش بینی کرده، مجمع عمومی سازمان ملل متحد موظف است قطع نامه ای به تصویب رساند که از اسرائیل بخواهد به حقوق پناهندگان فلسطینی در مورد بازگشت به خانه و ملک شان همان طوری که قطع نامه 194 سازمان ملل متحد بر پایه اصول پینهرو مقتضی می دارد، احترام گذاشته و آن ها را  محافظت و ارتقا دهد. 

    تا زمانی که جامعه بین المللی عموما، و سازمان ملل متحد خصوصا، از حقوق اساسی فلسطینی ها دفاع نکرده و به آن ها احترام نگذارد، راه حل پایدار، عادلانه و کلی برای مناقشه در مورد سرزمین تاریخی فلسطین وجود نخواهد داشت.  

    ***

    * استعمار سکنائی؛ Settler Colonialism  – Colonialisme de Peuplement؛ استعمار پایداری است که دولت استعمارگر، افراد (زنان، مردان و کودکان) را برای اقامت  اعزام می کند تا در ان جا  زندگی کرده و حضوری دائمی و مستقل داشته  و جامعه ای در ان مکان ایجاد کنند.

    https://orientxxi.info/magazine/le-droit-au-retour-clef-pour-la-paix-en-palestine,4032

    ایلان پاپه، از «مورخان نوین» اسرائیل است که با نگاهی انتقادیب تاریخ دولت اسرائیل را بازنگری کرده است. او استاد تاریخ در دانشگاه اِکستِر و مدیر مرکز اروپائی پژوهشی درمورد فلسطین است. تازه ترین آثار او  The Biggest Prison on Earth : A History of the Occupied Territories, Oneworld Publications ; Ten Myths About Israel,  و “پامسازی قومی در فلسطین” است که به فارسی نیز برگردانده شده است.

    اوری دیویس، مردم شناس، عضو شورای ملی فلسطین و شورای انقلابی فتح / مجلس ثوره و مدیر روابط بین المللی الفتح است.

    تامار یارون، مهاجر یهودی کانادائی به اسرائیل؛ خانم یارون در کیبوتس حازورِآ زندگی می کند.

    پاورقی ها:

    1 – « The Logic of the Elimination of the Native », Journal of Genocide Research, décembre 2006.

    2 – lan Pappe, The Ethnic Cleansing of Palestine, Londres et Oxford, One World, 2007.

    3 – Nour Masalha, A land without a people, Londres, Faber and Faber, 1997.

    4 – The Atlas of Palestine, 1917-1966, Palestine Land Society, Carlsbad, CA, 22010005

    5 – Nous remercions Joe Schechla, coordinateur du Réseau des droits au logement et à la terre, Coalition internationale pour l’habitat, Le Caire, de nous avoir communiqué cette référence.

     

  • الحاق رسمی سرزمین های فلسطینی هیچ چیزی را تغییر نمی دهد

    مصاحبه سیلوَن سیپِل با رابرت مالی

    لوریان بیست و یکم، 30 ژوئن 2020

    ترجمه بهروز عارفی

     رابرت مالی،مشاور پیشین باراک اوباما برای خاورمیانه، در مورد میزان بُرد طرح الحاق که بنیامین نتانیاهو، روز اول ژوئیه  ارائه داد، مردد است. او معتقد است که «سرزمین های فلسطینی از چند دهه پیش، دوفاکتو (درعمل) الحاق شده اند. اگر در ایالات متحده، در دولت ترامپ ونزد دموکرات ها، بحث ها از خطوط جدید گسست با اسرائیل حکایت دارد، به نظر می رسد که اتحادیه اروپا بین شناسائی رسمی دولت فلسطین یا تسلیم در مقابل عمل انجام شده، دچار تردید است.

     

    سیلون سیپل- در آستانه اعلام احتمالیِ  «الحاق» بخشی از سرزمین های کرانه باختری به اسرائیل از سوی نتانیاهو، به نظر می رسد که مسئله پیچیده تر از پیش بینی هاست. چرا؟

    رابرت مالی – درست است. شرکای بنیامین نتانیاهو در ائتلاف حکومتی، یعنی دو رئیسِ پیشین ستاد ارتش، بنی گانتس و گابی اشکنازی، معتقدند که عمل الحاق را باید با نظر مساعد کشورهای منطقه انجام داد، امری که البته محال است و نیز فکر می کنند که باید  الحاق را با شکلی حتی محدودتر از ابتکار صلح اسرائیلی همراه کرد. در واقعیت، مخالفت شدیدی که نتانیاهو با آن روبرو است، نه از سوی این اردوگاه بلکه از طرف راستِ افراطی  بیان می شود که معتقد است الحاق با هر ابعادی صورت گیرد، اگر با پذیرش حتی صوری یک دولت فلسطین در آینده همراه باشد، بدتر از حالت کنونی است که اسرائیل عملا (دوفاکتو) بر کل سرزمین های فلسطینی حاکمیت اِعمال می کند.

    اینان می پرسند چرا باید این هزینه را بپردازیم ؟ برخی دیگر اظهار می کنند که الحاق باید همه سرزمین های «طرح ترامپ» را شامل شود. اما نباید در مورد دامنه این اختلافات اغراق کرد. من از همان آغاز فکر می کردم که نتانیاهو دست به الحاق خواهد زد، زیرا می خواهد از این راه،  در تاریخ اسرائیل ثبت شود و با توجه به شرایط کنونی، این کار در زمینه سیاسی به سود او خواهد بود.

    سیلون سیپل- به نظر می رسد که در خود کاخ سفید نیز اختلاف نظر وجود دارد. بین طرفداری قاطع از نتانیاهو و افراد دیگر مثل جارد کوشنِر که ترجیح می دهند الحاق را محدودتر کنند تا رابطه با امیرنشین های خلیج فارس را حفظ کند.

     

    رابرت مالی- در درون دولت ترامپ، بین کسانی مثل کوشنر که معتقدند، شاید ساده لوحانه، که طرح  ترامپ می تواند “«روند صلح» را دوباره به راه اندازد، و افرادی مثل سفیر آمریکا در اسرائیل، داوید فریدمان که از این طرح برای پیشبرد امیال ایدئولوژیکی اش که به نوعی، هویت ژنتیکی قدرت حاکمه ی اسرائیل است، استفاده می کند و داده های معادله اسرائیل-فلسطین را تغییر می دهد، بحث و جدل وجود دارد. از نگاه گروه اول، باید از بدبین کردن متحدان عرب کاخ سفید خودداری کرد. گروه دوم معتقدند، همان طوری که فریدمن تقریبا به صراحت اعلام کرد، باید به فلسطینی ها فهماند که این سرزمین هرگز به آنان تعلق نخواهد داشت و به توهم در این باره پایان دهند.

    سرانجام، ترامپ تصمیم خواهد گرفت. به نظرِ من، او به استدلال های فریدمن حساسیت بیشتری دارد که در ضمن کسبِ حمایت پایگاه انتخاباتی او، به ویژه اِوانجلیست ها را تضمین می کند. اما، در درون یک دولت، اغلب، گرایش به مصالحه پیروز می شود. اگر نتانیاهو، فقط الحاق «مستعمره»های بزرگ و بخشی از دره اردن را اعلام کند، ترامپ و او، می توانند گمان کنند که افکار عمومی بین المللی آن را خواهد پذیرفت، همان طور که در گذشته هم رخ داده است، زیرا در همه طرح های صلح ، قرار بود که اسرائیل بلوک های بزرگ مستعمره را ضمیمه کند. این بار نیز، آن ها شرط می بندند که یک بار دیگر، معامله به مثل عرب ها به حرف محدود خواهد شد.

    سیلون سیپل- ابعاد الحاق هر چه باشد، «کم» یا بیش، می تواند به داوی برای انتخابات آمریکا تبدیل شود ؟

     

    رارت مالی- در مورد پرونده های سیاست خارجی ترامپ که او قصد دارد در کارزار انتخاباتی اش طرح کند، دو مسئله به خاورمیانه مربوط است: یکی حمایت از الحاق سرزمینی اسرائیل است و دیگری مسئله هسته ای ایران. اگر الحاق ها صورت گیرند، ترامپ دموکرات ها را به رهاکردن متحدشان متهم خواهد کرد. و جو بایدن را به عنوان دوست قلابی اسرائیل  و یک «آدم نرم» در مورد مسئله هسته ای ایران، مسخره خواهد کرد. این امر، برای او حتی یک رای یهودی اضافی نیز به بار نخواهد آورد و تاثیر بسیار حاشیه ای بر انتخابات خواهد داشت.

    ترامپ گفته است که به شرطی از الحاق پشتیبانی می کند که دو حزب بزرگ در قدرت، لیکود و «آبی و سفید» در مورد گستره و چگونگی الحاق به توافق برسند. آیا می توان تصور کرد که ترامپ اعلام کند که در غیاب توافق داخلی در اسرائیل، مسئله را تا اطلاع ثانوی به تعلیق در می آورد ؟ ترامپ، قطعا طرح خود را که در اسرائیل از حمایت گسترده ای به ویژه در بین دو حزب بزرگ هیئت حاکمه برخوردار است، پس نخواهد گرفت. برعکس، نباید این شق را نیز از نظر دور داشت که او بگوید: « تا زمان توافق این حزب ها صبر می کنم ». البته خیلی زود این نکته روشن خواهد شد. اما، واقعیت این است که ترامپ توجه زیادی به بحث های درونی اسرائیل ندارد. برعکس، او واقعا معتقد است که با این «طرح صلح»، به عنوان شخصیتی که دیدگاه نوینی آورده، در تاریخ ثبت خواهد شد. زیرا، اوضاع کنونی به سود طرفداران الحاق است. اگر ترامپ به انتخاب آسانِ مجددش اطمینان داشت، می توانست استدلال کند که: «می توانم صبر کنم». اما، نظرسنجی ها بسیار به ضرر اوست، و اطرافیان او دچار وحشت خاصی شده اند. او اگر می خواهد در تاریخ ثبت شود، ضروری است که پیش از انتخابات ماه نوامبر آینده، الحاق را به انجام رساند.

    سیلون سیپل- امروز، نظرسنجی ها ترامپ را بازنده نشان می دهند، اگر چنین شد،از سیاست خاورمیانه ای او در ایالات متحده، چه باقی خواهد ماند ؟

    رابرت مالی- بگذارید ابتدا سوال دیگری مطرح کنیم: اگر الحاق انجام نشود، چه پیش می آید ؟ اوضاع کنونی، پیش از الحاق های اعلام شده، طوری نیست که فکر کنیم در یک وجبی حلِ مناقشه اسرائیل-فلسطین هستیم. ده ها سال است که سرزمین های فلسطینی دوفاکتو (عملا)، ملحق شده اند، بدون این که قانونی باشد. این نکته که الحاق رسمی باشد یا نه، و نیز گستردگی سرزمین های الحاقی چقدر باشد، نه در موقعیت محلی، و نه در زندگی فلسطینیان، تغییری اساسی ایجاد نمی کند. آن چه نباید کرد، این است که اگر معجزه ای رخ داد و الحاق انجام نشد، با این خیال که «پس می توان به وضع موجود قبلی برگشت»، فکرکنیم که می توان نفس راحتی کشید. نباید این نکته را فراموش کرد.

    سیلون سیپل- اگر بایدن انتخاب شد، چه می تواند در مورد این مسئله انجام دهد؟

     

    رابرت مالی- بایدن به روشنی با طرح ترامپ مخالف است. او اعلام کرده که برخی از این تصمیم ها را لغو خواهد کرد. بدون تردید،  تصمیم انتقال سفارت آمریکا به بیت المقدس تغییر نخواهد کرد؛ اما او  کنسولگری آمریکا را در بخش فلسطینی شهر مجددا باز خواهد کرد. هم چنین، تلاش خواهد کرد دفتر نمایندگی سازمان آزادی بخش فلسطین را در واشینگتن دوباره باز کند. بایدن کمک های مالی به فلسطین را که دولت ترامپ لغو کرده است، تجدید خواهد کرد. آیا تجدید نظری در مورد الحاق های پیش بینی شده خواهد کرد ؟ اگر این الحاق ها گسترده بوده و سراسر دره اردن و اکثریت بسیار بزرگی از کولونی ها(شهرک های استعماری) را دربر گیرد، احتمال دارد که دولت بایدن آن ها را به رسمیت نشناسد. اما، باید نکته مهمی را در نظر گرفت: مسئله فلسطین، اولویت سیاست خاورمیانه ای دولت دموکرات نخواهد بود.  بایدن پیش از هرچیز، یک واقع بین است. او همواره بر این عقیده بوده که اسرائیلی ها و نیز فلسطینی ها که نسبت به آن ها بسیارسختگیر است، با یک توافق ممکن فاصله بسیاری دارند و در شرایط کنونی، جستجوی راهی برای پایان دادن به اختلاف میان آن ها، اتلاف وقت است. به استثنای رخدادی غیرقابل پیش بینی، من فکر نمی کنم دولت بایدن خود را درگیر ابتکارات عمده بکند. بایدن به آن ها اعتقادی ندارد.

    سیلون سیپل- بیش از 120 سازمان امریکائی مدافع حقوق انسانی و مدنی از بایدن خواسته اند تا «از برابری بین اسرائیلیان و فلسطینی ها حمایت» کند. برخی ازنمایندگان کنگره که به آیپک [لابی طرفدار اسرائیل در ایالات متحده] بسیار نزدیکند، مثل تِد دویچ یا برَد شِیدر فراخوانی علیه الحاق ها را امضا کرده اند. آیا شاهد تغییر اساسی موضع دموکرات ها نسبت به اسرائیل هستیم ؟  

     

    رابرت مالی- ابتدا، مشاهده می کنم که رساترین صداهای مخالف با الحاق که در ایالات متحده به گوش می رسد، از چپ دموکرات نیست، بلکه متعلق به کسانی است که شما اشاره کردید، نمایندگان مجلس از طرفداران دو آتشه اسرائیل یا حتی فردی مثل رابرت سَتلوف، مدیر اجرائی «انستیتو واشینگتن» [WINEP، اندیشکده ای بسیار نزدیک به AIPAC] می باشند. این افراد نسبت به درگیری بحثی شدید در حزب دموکرات آگاهند. بسیاری از اعضای حزب معتقدند که باید با اسرائیل نیز، مثل دولت های دیگر رفتار کرد، زیرا اسرائیل سیاست هائی اساسا مخالف با منافع آمریکا دنبال می کند. در بین این ها، افرادی معتقدند که باید کمک های نظامی به این کشور را محدود کرد. این گفتمان بسیار جدیدی است. این افراد هنوز ، اکثریت نیستند، ولی بر تعدادشان افزوده می شود.

    نسل جدیدی در بین نمایندگان جوان رشد می کند. همه اینان می گویند: «دقت کنید! الحاق باورهای ما یعنی امکان وجود دو دولت در صلح در کنار هم را، برهم می زند.». حتی اگر الحاق محدود بماند، نقاب از چهره اسرائیل می افتد. در واقع، مسئله ای که این افرار را آزرده می کند، این است که :« چرا اسرائیل سرزمین هائی را که زیر کنترل دارد، ملحق می کند ؟». و من می افزایم، آن هم، بدون این که کوچکترین هزینه سیاسی بپردازد. الحاق این داده را بغرنج خواده کرد. برای آن ها، وضعیت کنونی برای اسرائیل بسیار مناسب است. به این دلیل، برخی از آن ها دچار هراس شده اند. زیرا صداهای جدیدی در یک بخش از چپ دموکرات به گوش می رسد: «که اسرائیل این سرزمین ها را ملحق کند ! به این ترتیب، پرده که افتاد، همه چهره واقعی اسرائیل را خواهند دید.» برای هواداران دموکرات اسرائیل، این فاجعه ای است. از این رو، مسئولان بیشتری از حزب دموکرات که برخی از حامیان بی قید و شرط اسرائیل بودند، اکنون از سیاست اسرائیل فاصله می گیرند. این وضع ممکن است نه در زمان حاضر، بلکه در دراز مدت، حتی در خود اسرائیل نیز پیش آید.

    سیلون سیپل- آیا اتحادیه اروپا می تواند اسرائیل را تحریم کند ؟

     

    رابرت مالی- برخی از اروپائیان تحریم هائی در نظر می گیرند.  البته نه در سطح اتحادیه اروپا، که در این مورد اجماعی وجود نخواهد داشت. اما، برخی از کشورهای اروپائی می توانند چنین تصمیماتی بگیرند، و اتحادیه اروپا می تواند تحریم هائی در زمینه هائی که اجماع وجود ندارد، اتخاذ کند، مثل توافق های بازرگانی یا همکاری مشترک. اما، در زمان حال، ایده ی دیگری مطرح می شود: اعضای اتحادیه اروپا دولت فلسطین را به صورت قانونی به رسمیت بشناسند. اگر چنین واقعه ای رخ دهد، مسئله بااهمیتی طرح خواهد شد. آیا این شناسائی، بسیار انتزاعی است – یعنی اصلِ شناسائی ِ یک دولت- یا شناسائی دولتی که غالبا، مرزهایش را البته با  تغییرات مختصر احتمالی، مرزهای ژوئن 1967  اعلام می کنند ؟ اروپائیان در این باره بحث می کنند. من فکر می کنم که نتانیاهو بر روی دراز مدت شرط بندی می کند، به گمان او، اروپائیان در مقابل عمل انجام شده، تسلیم خواهند شد، همان طوری که تاکنون روی داده است. اما، گانتس و اشکنازی نیز تماس هائی با اروپائیان دارند. این کار، بسته به تصمیمات اروپا، می تواند تاثیراتی داشته باشد.

    سیلون سیپل- چاک فرِیلیچ، نایب مشاور امنیت ملی پیشین اسرائیل، پیامدهای مصیبت باری را در صورت الحاق پیش بینی می کند. بی اعتباری حقوقی اسرائیل در سطح بین المللی، موج جدیدی از خشونت، جنگی با شرکت حزب الله، تحکیم «محور مقاومت» در مقابل اسرائیل در خاورمیانه و سرآخر،چرخش دیپلماسی آمریکائی به ضرر اسرائیل.  او نتیجه می گیرد (1) «عاقلان آینده ملت خود را در یک “رولِت روسی” * به بازی نمی گیرند.». برعکس، مفسران بسیاری در اسرائیل معتقدند که با یک سناریوی متضاد ، که با توجه به ضعف سیاسی فلسطین و افولِ توجه بین المللی نسبت به مناقشه، محتمل ترین حالت این است که الحاق نسبت به تصمیمات قبلی مشابه که با حمایت ترامپ روبروشدند، با موانع بیشتری مواجه نخواهد  شد.  شما چه فکر می کنید ؟

     

    رابرت مالی- آن چنان که به واکنش های کشورهای عرب نسبت به اعمال «انجام شده» اسرائیل  که معمولا بی نتیجه است، عادت کرده ایم، که این بار هم گمان نمی رود اتفاق خاصی بیافتد. آن گاه، نتیجه می گیرند که اسرائیل برنده شده و کار زیادی نمی توان در این زمینه انجام داد. من این نکته را درک می کنم، حتی اگر چه باوردارم که در در زمانی غیر قابل پیش بینی، خلاف این فرضیه ثابت خواهد شد. اما، واکنش در چه زمانی صورت خواهد گرفت ؟ چه عاملی آن را برخواهد انگیخت ؟ در این مورد، هیچ نمی دانیم. اما می دانیم که منطق سیاست اسرائیل، منطق گسترش سرزمینی است. آیا دلیلی برای توقف او وجود دارد ؟ لذا، در زمان حاضر، من  نه به جنگ کشورهای عرب معتقدم و نه به حمله حزب الله علیه اسرائیل. اما، این ناحیه یک انبار  باروت است و در لحظه نامعلومی، حادثه ای، انفجار به بار خواهد آورد. متاسفانه، می توان منطق اسرائیل را فهمید !، زیرا  تا این لحظه، اسرائیل به طور منظم برنده شده است. و تا موقعی که فاجعه ای رخ نداده، مشکل بتوان اسرائیلی ها را متقاعد ساخت که فاجعه ممکن است بر سر آن ها نیز بیاید.

    ——-

    1 – Chuk Freilich : « Hezbollah, Hamas, Iran : How Israeli Annexation May Trigger a Multi-front War Within Weeks », Haaretz, june 15th, 2020

    * رولت روس Russian roulette ، نوعی بازی با مرگ یا شرط بندی بر سر مرگ است. یک گلوله را در مخزن خالی هفت تیری می گذارند و گلوله ها را چرخانده، سپس هفت تیر را دم شقیقه گذاشته شلیک می کنند. احتمال مرگ یک روی هفت است. در این بازی، احتمالات، شجاعت، خودکشی و جنون بازی در هم می آمیزد.

    https://orientxxi.info/magazine/articles-en-farsi/article3999

     

  • نتانياهو. شتابان به  سوي الحاق سرزمين فلسطيني‌ها

     

    سيلون سيپل

    ٦ مه ٢٠٢٠، روزنامه اينترنتي “اوريان ٢١ “

     

     

    ترجمه بهروز عارفي

    بنيامين نتانياهو موفق به تشکيل يک دولتي ائتلافي شد که هدف اصلي آن اِلحاق بخش بزرگي از سرزمين هاي کرانه باختري رود اردن است. براي رسيدن به اين هدف، او از پشتيباني دونالد ترامپ و سکوت همدستانه «جامعه بين المللي» برخوردار است.

    هنگام کارزار اخير انتخاباتي، نتانياهو به هموطنان خود وعده داده بود  که  چنين الحاقي را انجام دهد. او گفته بود که قصد دارد به سرعت، بخش قابل توجهي ار سرزمين هاي فلسطيني کرانه باختري را به اسرائيل ضميمه کند. وي  پس از پيروزي در انتخابات، مي خواهد به وعده اش عمل کند. در پيماني که روز ٢١ آوريل،  براي ايجاد يک ائتلاف بزرگ با رقيب اصلي اش ژنرال بِني گانتس، رهبر « جنبش آبي و سفيد » امضا کرد ، اين الحاق را هدف مقدم سياسي اش قرار داد. اين پيمان پيش بيني مي کند که مي توان اين روند الحاقي را از اول ژوئيه به اجرا گذاشت.

    يک بار ديگر، نتانياهو به مثابه شخص قدرتمند بدون رقيب درحکومت ظاهر مي شود.  اوشخصا اولويت ها را تعيين مي کند. همان طوري که روزنامه نگاري طعنه زنان مي نويسد (١) : او « گانتس را به عنوان محافظ شخصي براي سه سال آينده استخدام کرده » است. او بيش از هر زماني، جريان هاي سياسي عميقي که جامعه يهودي اسرائيلي  را تحرک مي بخشد ، نمايندگي مي کند.

    تسليم بني گانتس

     گانتس، رئيس ستاد پيشين ارتش، که پس از ائتلاف با نتانياهو،  تشکيلات سياسي  اش در هم پاشيد، در مقايسه با او، سياستمدارحقيري به حساب مي آيد.  تنها  چيزي که او در اين ائتلاف به دست آورد، اين بود که هر نوع الحاق سرزمين ها بايد با « توافق قبلي و کامل ايالات متحده » صورت گيرد (امري که به هر حال، خودِ نتانياهو نيز در پي آن بوده است).  اکنون، مرد شماره دوي جنبش آبي-سفيد، – يک رئيس ديگر پيشين ستاد ارتش-  گابي اشکِنازي به طور ضمني گفته که با الحاق مخالف است، اما از آن جا که بدون حزب او، نتانياهو اکثريتِ قاطعي براي گذراندن قانون الحاق در مجلس دارد، کاري از آن ساخته نيست. استدلالي که درست است، گرچه ژنرال پيشين جسارت سياسي فراواني از خود نشان نمي دهد…

    راندن فلسطيني ها به سوي مراکز شهري

     کدام سرزمين ها را  نتانياهو قصد دارد ملحق کند؟ همه ي آن ها را؟  خير چنين چيزي تقريبا مطرح نيست. نتيجه اين کار انحلال عملي (دوفاکتو) تشکيلات خودگردان فلسطين است، که اسرائيل به هيچ وجه – دستِ کم در مرحله کنوني – خواهان آن نيست. هر حکومتي در  اسرائيل ترجيح مي دهد که يک تشکيلات خودگردانِ ناتوان،  مسئوليت ظاهري مديريت امور شهرهاي بزرگ را داشته باشد. وانگهي، از دستِ کم بيست سال پيش به اين طرف، يکي از محورهاي کليدي سياست استعماري اسرائيل در کرانه باختري اين است که زمين هاي فلسطيني ها را در نواحي  روستائي غصب کند تا آن ها را وادارد که در پيرامون شهرها متمرکز شوند و از اين طريق، زمين هاي کشاورزي اي در اختيار کولون ها بگذارند که از اهالي بومي خالي شده است. محتمل ترين سناريو، اين است که الحاق شامل سراسر دره اردن (بدون ترديد به استثناي شهر اريحا، در هشت کيلومتري پُل آلِنبي، تنها راه ارتباطي زميني بين اسرائيل و اردن)، و نيز شامل يک منطقه ي کم و بيش با اهميت از ناحيه موسوم به «C» خواهد شد، که پس از قراردادهاي اسلو (١٩٩٣)، کلیه آن زير کنترل اسرائيل باقي مانده  و بيش از ٦٢ درصد از سرزمين کرانه باختري را شامل مي شود.

     

     

    اين ناحيه C به هفت حوزه غير مرتبط به هم  که هر کدام  نيزتکه تکه شده، تقسيم شده است. در اين ناحيه، ٣٠٠ هزار فلسطيني (درست معادل جمعيتي که از بيست سال پيش، مجبور به ترک زمين هاي خود شده اند)، زندگي مي کنند، در حالي که هم اکنون، ٣٩٠ هزار کولون ، يعني ٩٠ درصد اسرائيلي هاي ساکن کرانه باختري در آن جا سکونت دارند (البته بايد ٢٥٠ هزار نفري را که ساکن بيت المقدس شرقي هستند، به آن ها افزود). در اسرائيل، تخمين زده مي شود که وسعت خاک سرزمين هاي الحاقي بين ٣٠ و ٤٠ درصد سرزمين هاي فلسطيني خواهد بود.

    براي يادآوري،  اشاره کنيم که «طرح صلح» دونالد ترامپ که در ماه ژانويه گذشته منتشر شد، به اسرائيل امکان مي دهد که قريب به ٣٥ درصد از خاک کرانه باختري را  – و اگر گستره زمين هاي دولتي شهرک ها را هم در نظر گيريم، در واقع ٥ تا ٦ درصد بيشتر از آن را، به خود ضميمه کند.

    چند صداي مخالف

     در اسرائيل، طرح الحاق برنامه ريزي شده، از پشتيباني مردمي قابل ملاحظه اي برخوردار است. با اين حال چند صداي اعتراض بلند شده است. همان گونه که در اين کشور رسم است، فقط مسئولان عالي رتبه ي بخش هاي امنيتي جسارت کردند تا مخالفت خود را با سياست الحاق نشان دهند. طبق گزارش المونيتور (٢)، آويو کوخاي، رئيس کنوني ستاد ارتش، نداو ارغمان رئيس شين بت و تامير حِيمان، رئيس سرويس هاي اطلاعاتي  در ميان آن ها ديده مي شوند. در اوايل ماه آوريل، ٢٢٠ نفر از مسئولان عالي مقام امنيتي (ارتش، شين بت، اطلاعات ارتش)، فراخواني را عليه الحاق پيش بيني شده، امضا کرده اند. روز ٢٢ آوريل، عامي ايالون، دريادار پيشين و رئيس شين بت، تامير پاردو، رئيس پيشين موساد و ژنرال ذخيره، گادي شَمني، بيانيه اي در ايالات متحده منتشر کردند که در آن «مخاطرات » الحاق هاي مورد نظر را برملا مي کرد (٣)

    به عقيده آنان، مهم ترين خطر، مربوط به آينده ي اردن است که « بخش قابل توجهي از جمعيت آن فلسطيني هستند »، و آن ها نگرانند که هزينه اي که اسرائيل به خاطر بي ثباتي رژيم پادشاهي هاشمي خواهد پرداخت، بسيار سنگين تر از فوايد الحاق کرانه باختري باشد.  در آمريکا نيز، ١٤٩ نفر از رهبران برجسته ي جماعت يهودي در مورد انحراف سياسي که در صورت الحاق کرانه باختري، اسرائيل شايد در آن گام برخواهد داشت ، به آن دولت هشدار دادند. اما، اين صداها به ويژه در اسرائيل در حاشيه قرار دارند. و احتمال بسيار کمي وجود دارد که فقط اين صدا ها موجب شوند که  نتانياهو و ترامپ عقب گرد کنند.

    دونالد ترامپ در کارزار انتخاباتي رياست جمهوري امريکا

    احتمال زياد وجود دارد که بين ترامپ و نتانياهو، دومي اشتياق بيشتري داشته باشد تا وارد عمل شود. زيرا از نگاه او، وقت تنگ است: او روز ٣ نوامبر مطمئن خواهد شد که ترامپ دوباره انتخاب شده است يا نه. لذا، وي مجبور است که فرايند الحاق را پيش از آن تاريخ به راه اندازد. اگر ترامپ انتخاب شود – امري که امروز هنوز معلوم نيست- همه چيز به سود او خواهد بود. اگر ترامپ شکست خورد، نتانياهو مي تواند اميدوار باشد که بتواند بر پايه عمل انجام شده، از موضع قدرت با رئيس جمهوري منتخب دموکرات مذاکره کند.

    اما، ترامپ،به يقين شخصيتي مضحک و بيرحم، و اغلب غير قال پيش بيني است که براي انتخاب مجدد به پشتيباني گسترده اوانجليست هاي افراطي نياز دارد که بخش بزرگ « صهيونيست هاي مسيحي » را تشکيل مي دهند. لذا، او مجبور است از اين الحاق حمايت کند. به علاوه، از اين امر که پس از انتشار « طرح صلح » او ، يک کميته آمريکائي-اسرائيلي ايجاد شده تا نقشه ي مورد تائيد دولت آمريکا را براي الحاق هاي آينده ترسيم کند ، اطلاع کمي در دست است. از ميزان پيشرفت کارهاي اين کميته اطلاع کافي در دست نيست، ولي نفسِ وجود چنين کميته اي، نشان مي دهد که اسرائيل مسئله الحاق را با کاخ سفيد هماهنگ کرده است.

    تنها پرسشي که در اين نمايش سايه ها مطرح است، اين است که آيا ترامپ، به هر دليلي، تمايل دارد به عنوان «تعديل کننده» تصميمات نتانياهو عمل کند، يا او تمامي و يا تقريبا همه ي بلندپروازي هاي ارضي او را تامين خواهد کرد ؟ منطقِ کارزار انتخاباتي ترامپ ايجاب مي کند که او راه حل دوم را برگزيند. اما، با اين فرد با اختلال شخصيت مرزي(border line) (مثل پيشنهاد آب ژاول براي پاکسازي ريه ها از کُروناويروس)، همه چيز و نيز عکس آن امکان دارد.

    «طرح صلح» ترامپ تقريبا به تمامي خواست هاي الحاق نتانياهو پاسخ مثبت مي دهد. دشوار است که او عقب نشيني کند. پس فقط مسئله زمان بندي در ميان است. امکان پذيرترين حالت اين است که هروقت ترامپ مناسب تشخيص دهد، الحاقي را که نتانياهو برنامه ريزي کرده، تائيد خواهد کرد. به نظر مي رسد که نتانياهو در اين باره مطمئن است.  در يک صحبت ويدئوئي خطاب به گروهي از اوانجليست هاي اروپائي  که هواداران متعصب طرح «اسرائيل بزرگ» هستند، نتانياهو از «طرح صلح ترامپ» به مثابه ي بازشناسي حقوق اسرائيل جهت تصاحب همه سرزمين هائي که شهرک هاي مستعمره را دربر مي گيرد، ياد مي کند (٤).  او خطاب به آن ها گفت: «من اطمينان خاطر دارم: چند ماه ديگر، اين تعهدات عملي خواهند شد و ما خواهيم توانست لحظه ي تاريخي جديدي از صهيونيسم را جشن بگيريم». سه روز پيش از آن، مايک پُمپِئو، وزير امورخارجه امريکا، بر اين اعتماد تاکيد کرده بود. او اظهار داشته بود که الحاق سرزمين ها، « تصميمِي اسرائيلي » است.

    اروپائيان – در راس آن ها امانوئل مارکون  – اعلام کردند که نظر خوبي نسبت به الحاق هاي پيش بيني شده ندارند. اما، يک ناظر اسرائيلي مي گويد که نتانياهو، پشيزي ارزش براي اين مسئله قائل نيست. «هيچ پيامدي نخواهد داشت. اروپائيان چه خواهند کرد ؟ آن ها چاي خود را خواهند نوشيد، منتهي همراه با خشم. تاريخ اشغال، تاريخي پايان ناپذير از محکوم کردن هاي رقت آور اروپائي هاست  .» (٥) اندکي بعداز اظهاراتِ نيکولا دو ريويير، نماينده فرانسه در شوراي امنيت، مبني بر اين که اگر اين الحاق ها صورت گيرند، «روابط کشور او با اسرائيل تحت تاثير» قرار خواهد گرفت، ديپلمات هاي عالي رتبه اسرائيل او را دست انداختند و اظهار داشتند که اتحاديه اروپا قادر به اتخاذ تصميم مشترکي درباره اين موضوع نيست.

    آيا جو بايدن صدايش را بلند خواهد کرد ؟

     در طي اين زمان ، جو بايدِن، نامزد حزب دموکرات براي انتخابات آينده رياست جمهوري آمريکا، سکوت اختيار کرده است. او حتي در مورد نقائص نظام بهداشتي آمريکا در مقابله با کروناويروس، حرفي براي گفتن ندارد. پس با اين وصف، طبيعي است که بپذيريد الحاق کرانه باختري، مسئله دوردستي است. با اين همه، دو عضو پيشين و مهم دولت اوباما در مورد مسائل بين المللي، فيليپ گوردون و رابرت مالي، در فراخواني فوري به او هشدار داده  و از او خواسته اند که « پيش از آن که دير شود، (٦) عليه طرح اسرائيلي الحاق اعتراض کند.». چرا اين امر اضطراري است ؟ دو مشاور پيشين کاخ سفيد مي نويسند که بايدن روز اول ژوئيه رئيس جمهور نخواهد بود، اما سخنان او «ممکن است بر عملکرد نتانياهو، موضع گانتس و دولت هاي عربي تاثير داشته باشد».

    اين موضوع اضطراري است، زيرا او تنها فردي است که از چنين امکاني برخوردار است. که چه بگويد ؟ به طور خلاصه،  براي اعلام اين مطلب که الحاق، دموکراسي اسرائيل را با خطر روبرو مي کند و نيز حقوق فلسطيني ها را زيرپا مي گذارد و امکان دارد منطقه را در بي ثباتي و خشونت غوطه ور کند. آن ها مي افزايند، به ويژه بايدن مي بايست به نتانياهو گوشزد کند که اگر او در تصميم خود پافشاري کند، ايالات متحده تحت رياست اومي تواند مجازات هاي مالي در مقابل اسرائيل اتخاذ کند. آن ها اضافه مي کنند که برخي خواهند گفت که در آن صورت، نتانياهو مصمم خواهد شد که زودتر بجنبد و ترامپ نيز او را پشتيباني کند. متاسفانه، هيچ کدام از اين دو، براي اقدام، نيازي به دلگرمي ندارند و هر دو فکر مي کنند که سياستِ پرحرارتِ الحاق به آن ها کمک خواهد کرد تاقدرت را حفظ کنند. در حالي که، اگر بايدن امروز حرف نزند، بعدا خيلي دير خواهد شد، حتي اگر او در ماه نوامبر انتخاب شود».

    بايدن در روز ٢٩ نوامبر در يک ضيافت شام براي جمع آوري کمک مالي جهت کارزار انتخاباتي اش، در مورد اوضاع خاورميانه صحبت کرد. فکر مي کنيد در مورد  طرح الحاقي نتانياهو نظر داد ؟ البته که نه. او گفت اگر انتخاب شود، سفارت آمريکا را از بيت المقدس دوباره به تل آويو منتقل نخواهد کرد (٧). يادآوري کنيم که هنگامي که ترامپ اين انتقال بسيار نمادين را اعلام کرد، بايدن اين تصميم «کوته بينانه و سبک سرانه» را مورد انتقاد قرار داده بود. اما اينک، او توضيح مي دهد که مورد سوال قرار دادن اين عمل انجام شده، هيچ کمکي به ازسرگيري روند صلح نخواهد کرد. با وجود اين، او توضيح داد که کنسولگري امريکا را در بيت المقدس شرقي که ترامپ بسته بود، دوباره بازخواهد کرد.

    اسرائيلي ها يادگرفته اند که لابلاي سطرهاي چنين داستان هائي را خوب بخوانند. در تابستان ٢٠٠٩، ارتش اسرائيل پس از بدترين و شديدترين بمباران هاي غزه ، به ان سرزمين حمله نظامي زميني نيز کرد. در آن تهاجم، ١١٣٥ فلسطيني (با ٦٥ درصد غير نظامي) و ده سرباز اسرائيلي (چهار نفر در اثر شليک «گلوله خودي» يعني اشتباه هاي اسرائيل)  و سه غيرنظامي کشته شدند. درآن زمان، اوباما در انتظار ورود به کاخ سفيد در ٢٠ ژانويه بود. برخي از مشاوران او تمنا مي کردند که براي پايان دادن به تهاجم اسرائيل دخالت کند. او با تکرار اين که پس از شروع دوره رياست جمهوري اش، مداخله خواهد کرد، اين تقاضا را رد کرد. دو روز پيش از آن، اسرائيلي ها اتش بس را پذيرفتند. از نگاه آنان، پيام اوباما از نقطه نظر سياسي روشن بود: او مانع از ادامه حمله نظامي آن ها نشده بود.

    لذا، نتانياهو مي تواند با موضعي حق به جانب، احساس کند که اگر فردا دوباره اقتضا کرد، با رئيس جمهور جديد دموکرات همان کند که با اوباما کرد و او دم برنياورد. اما، همان طوري که اشاره شد، او اميدوار است که کاخ سفيد، پيش از انتخابات رياست جمهوري در نوامبر، الحاق سرزمين ها را تائيد کند.

     

    پاورقي ها:

    ١-

    https://www.haaretz.com/israel-news/.premium-with-unity-deal-netanyahu-turns-gantz-into-his-personal-bodyguard-1.8786439

    ٢-

    https://www.al-monitor.com/pulse/originals/2020/04/israel-benjamin-netanyahu-benny-gantz-donald-trump-ashkenazi.html

    ٣-

    https://apnews.com/94a10865ff3c11e1f3fea4a0e78a8868

    ٤-

    https://www.haaretz.com/opinion/.premium-whoever-thinks-west-bank-annexation-will-pass-quietly-better-think-again-1.8791740

    ٥-

    https://foreignpolicy.com/2020/04/23/biden-israel-annexation-occupied-west-bank/

    ٦-

    https://www.timesofisrael.com/biden-says-hell-keep-us-embassy-in-jerusalem-if-elected/

    Nétanyahou : A marche forcée vers l’annexion

    Sylvain Cypel, ٦ mai ٢٠٢٠

    https://orientxxi.info/magazine/netanyahou-a-marche-forcee-vers-l-annexion,٣٨٤٥

    https://orientxxi.info/magazine/articles-en-farsi/article3868

     

  • ایالات متحده آمریکا و اسرائیل، فلسطین و فلسطینی ها را لگد مال می کنند…

    سیلون سیپل

    عضو هیئت تحریریه پیشین لوموند و نویسنده، اوریان بییست و یکم، 30 ژانویه 2020

     

    ترجمه بهروز عارفی

     

    با صحنه نمادینی روبرو هستیم: ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا در کنار بنیامین نتانیاهو نخست وزیر اسرائیل و در غیاب فلسطینی ها ، یعنی ذی نفعان اصلی مسئله، «طرحِ قرن» خود را اعلام کرد. واقعیت این است که این طرح ابتدائی ترین حقوق فلسطین ها را به ریشخند می گیرد، حقوقی که در سطح بین المللی به رسمیت شناخته شده اند.

    اعلام « توافق قرن» از سوی دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا در سه شنبه 28 ژانویه  که قرار است «صلح  فراگیر» به اسرائیلی ها و فلسطینی ها عرضه کند، کسی را غافلگیر نکرد. خطوط برجسته ی محتوای آن بتدریج آشکار شده بود. از جمله جارِد کوشنِر، داماد دونالد ترامپ و تهیه کننده اصلی متن آن، با همدستی رون دِرنِر سفیر اسرائیل در واشینگتن، در کنفرانس بحرین در ژوئن 2019 از آن پرده برداشته بود. همان گونه که روزنامه هاآرتص یادآوری کرده، این پیمان «به صورتی نوشته شده که فلسطینی ها آن را رد کنند. و شاید لُب کلام این طرح در همین نهفته است» (1).

    با بررسی مطبوعات مردم پسند اسرائیل و نیز گوش دادن رادیوهای اسرائیلی در روز چهارشنبه، می توان فهمید که جامعه اسرائیل در لحظه ای از سرخوشی همگانی به سر می برد که با احساس ابرقدرتی و مصونیت همراه است. شاید از زمان پیروزی نظامی در جنگ ژوئن 1967 و فتح سرزمین های فلسطین، مصر و سوریه،  نظیر آن را به خود ندیده باشد. با ترامپ، حقوق بین المللی در ردیف افکار کهنه و منسوخ قرار گرفته و از این روست که اسرائیلی ها او را این قدر دوست دارند.

    این پیمان به دنبال دو سال فقدان کامل ارتباط بین کاخ سفید و حکومت اسرائیل از یک سو، و تشکیلات خودگردان فلسطین که قاعدتا باید امضا کننده سوم این طرح باشد، از طرف دیگر منتشر می شود. از سوی دیگر، ترامپ پیش از انتشار علنی آن، بدون هیچ شگفتی، فقط از بنیامین نتانیاهو و رقیب اش در صحنه سیاست داخلی اسرائیل، (ژنرال) بنی گانتس رهبر مخالفان دعوت کرده بود که در پایتخت آمریکا حضور داشته باشند.

     چه اهمیتی دارد(who cares) ؟

    فلسطینی ها کوچکترین حق ابراز نظر در مورد این طرح را نداشتند. در زمان مقتضی از آن ها خواهند خواست که در مورد طرح اسرائیلی-آمریکائی نظر دهند. اگر آن را پذیرفتند، چه خوب. اگر با آن مخالفت کردند، دیگر چه بهتر، زیرا بهای این کار را خواهند پرداخت. چه اهمیتی دارد (who cares) ؟ همان طوری که میکائل کوپولوُو، رئیس یک اندیشکده (تینک تانک) یهودی مترقی آمریکائی، «فوروم سیاست اسرائیل» (Israel Policy Forum)، می نویسد « طرح ترامپ یک تئاترپوچ و ابلهانه است ». از همان آغاز، همه روند این طرح، مثل یک همکاری آمریکائی-اسرائیلی هدایت شده که هدف آن، تحمیل فرمان سرهم بندی شده به فلسطینی هاست که  در غیاب و علیه آنان تهیه شده است.

    محتوای این طرح، بدون تردید به همه انتظارهای اردوگاه استعماری اسرائیل پاسخ می دهد. حتی قرار نیست یکی از 230 شهرک استعماری (کولونی) هم در سرزمین های اشغالی برچیده شود. دولت واقعی فلسطینی در افق دیده نمی شود، بلکه سرزمینی است  در هشت قسمت مجزا و بدون ارتباط با یکدیگر در کرانه باختری رود اردن (برای آینده ی  سرزمینیِ غزه، به غیر از واگذاری دو ناحیه کوچک (مینی) توسعه صنعتی و کشاورزی در صحرای نِگِو، هیچ چیز پیش بینی نشده). این مجموعه مینی-بانتوستان هائی را پیرامون شهرهای عمده تشکیل می دهند، آن گونه که قصد و نیت (و طرح) اسرائیلی ها آن را اقتضا کند. همه چیز در این طرح فقط به تمایلات اسرائیل پاسخ می دهد. برای عدم ایجاد مزاحمت نسبت به «یک پارچگی سرزمینی» اسرائیل، جهت ارتباط بین بانتوستان ها، پل ها و تونل هائی (بدون تردید، زیر کنترل اسرائیل) خواهند ساخت. آخرسر، از نگاه اسرائیلی ها، آن ها به عمده ی خواسته های شان رسیده اند: این طرح پیش بینی می کند که فورا دره اردن  را در تمامیت آن و نیز دیگر ناحیه های کرانه باختریِ پیرامونِ محدوده ی  بزرگ شهرک ها را به اسرائیل ضمیمه کنند. این الحاق از هم اکنون بر روی نقشه هایی که دولت ترامپ ارائه داده است، ثبت شده است.

    در مجموع اسرائیل 35 تا 38 درصد از خاک کرانه باختری را غصب می کند.

    « توافق قرن» (یا به قولی «معامله قرن») ، کرانه باختریِ تکه تکه شده و تکیده بر روی 15 درصد از سطح خاک اولیه فلسطین را سخاوتمندانه به فلسطینی ها می دهد. جزئیات این طرح در مدت چهارسال قابل مذاکره است و البته نه خطوط راهنمای آن. اگر فلسطینی ها آن را رد کنند – که این کار را قبلا کرده اند-  این الحاق ها برای اسرائیل باز هم آسان تر خواهد شد. نتانیاهو بارها در این جهت تعهد کرده است. بنی گانتس، رقیب او، با شور و حرارت از این ایده پشتیبانی می کند.  جمعیت یهودی اسرائیل از الحاق سرزمین های فلسطینی به  طور گسترده ای حمایت می کند.

     مستعمره سازی ای از این پس، قانونی !

    در این طرح، البته که بیت المقدس فقط پایتخت اسرائیل باقی می ماند، فلسطینی ها مجبورند به پایتختی «در حوالی آن» قناعت کنند. اما در مورد آوارگان [فلسطینی]، راه بردی برای «جبران خسارت» تهیه خواهد شد، بدون این که توضیحی در این مورد داده شده باشد، و البته به هیچ کدام از این آوارگان اجازه بازگشت، حتی به سرزمین های فلسطینی اشغالیِ کنونی، داده نخواهد شد و اسرائیل سلطه «امنیتی» یک جانبه خود را همچنان حفظ خواهد کرد.

    در مقابل همه هدیه های ترامپی، اسرائیل در پایان چهارسال، «شهرک های غیرقانونی» را برخواهد چید. یادآوری کنیم که در سال 2017، قانونی از مجلس اسرائیل گذشته که تقریبا کلیه شهرک های موسوم به «وحشی» یا «غیرقانونی» را به شرطی که از روی «حسن نیت» ساخته شده باشند، «قانونی» اعلام کرده است. از طرف دیگر، اگر فلسطینی ها طرح را بپذیرند، اسرائیل تعهد خواهد کرد که در مدت چهار سالِ گذار، بر روی زمینی که به آن ها اختصاص یافته، شهرکی نسازد. البته این نکته مفروض است که سرزمینی که اسرائیل ضمیمه  کرده، به روی شهرک سازی  که آمریکا  آن را «قانونی» می شمارد، باز خواهد بود.

     عضویت در سازمان جهانی صهیونیستی چطور ؟

    آخرسر، اسرائیل باید بپذیرد که فلسطینی ها بتوانند سرزمین غیرنظامی شده، با مرزهای داخلی و خارجی زیر کنترل اسرائیل و بدون دیپلماسی مستقل را «دولت فلسطین» بنامند (طرح ترامپ مدعی ست که متکی بر «راه حل واقع بینانه دو دولت» است). شکل بندی دولت پیشنهادی ترامپ با آن چه اسرائیلی ها  از مدت ها پیش، «کمتر از یک دولت» می نامند، مطابقت دارد. تازه جای تعجب نیست که این اعلام استقلال فلسطین نیزبه تمایل خوب وبد اسرائیل بستگی خواهد داشت. پیش بینی شده که تشکیلات خودگردان در این مدت باید تکلیف حماس را روشن کند تا «به روشنی نشان دهد که تروریسم را نفی می کند». در غیراین صورت، نیمچه دولت وابسته ای که به آن ها پیشنهاد می شود، واقعیت نخواهد یافت !

    نتانیاهو برای اطمینان از این که چنین دولتی هرگز به واقعیت نخواهد پیوست، افزوده است که تشکیلات خودگردان باید اسرائیل را به عنوان دولت یهودی به رسمیت بشناسد.  هیچ بعید نیست که اگر این خواست اسرائیل پذیرفته شود، می توان تصور کرد که پس از پذیرش آن، و علاوه بر آن اسرائیل ، از تشکیلات خودگردان بخواهد که به سازمان جهانی صهیونیستی نیز بپیوندد…

    برای متعادل ساختن این طرح عجیب و غریب، مطابق با واژه هائی که نتانیاهو همواره طرفدارش بوده، صلح اقتصادی دهن پرکنی به فلسطینی ها پیشنهاد کرده اند. اگر آن ها فرمان آمریکائی-اسرائیلی را بپذیرند، در یک دوره ده ساله، از کمک مالی 50 میلیارد دلاری بهره مند خواهند شد. این کمک برای پشتیبانی از «اقتصاد فلسطین و کشورهای عرب مجاور» اختصاص یافته، پنج میلیارد دلار آن برای ایجاد «دالانی» بین غزه و کرانه باختری مصرف خواهد شد. این کمک مالی برای جبران مطالبات ملی که  فلسطینی ها از دست خواهند داد، در نظر گرفته شده است.

    در اسرائیل، از چند هفته پیش، بحثی درباره چگونگی انضمام سرزمین های تقدیمی ترامپ در گرفته است. آیا نتانیاهو این سرزمین ها را پیش از انتخابات 2 مارس ضمیمه خواهد کرد یا نه ؟ او خواهان این کار است، زیرا فکر می کند که به خاطر شعفی که کشور را فراگرفته، چنین کاری از نظر انتخاباتی برای او بسیار مفید واقع خواهدشد. اگر او به چنین کاری دست زند، این الحاق از دره رود اردن فراتر خواهد رفت، چرا که این ناحیه خشک است و جمعیت کمی دارد (53 هزار فلسطینی و 8هزار مهاجر اسرائیلی) ولی  منطقه ای «استراتژیکی» (راهبردی) است و 22درصد سرزمین کرانه باختری را تشکیل می دهد ؟

    نگرانی های دولت اردن

    رقیب نتانیاهو، گانتس مدت هاست که با این الحاق موافق است. اما ملک عبدالله، پادشاه اردن از پیامدهای چنین عملی بر ثبات پادشاهی اش بسیار نگران است، زیرا 45 درصد جمعیت آن فلسطینی هستند. او تهدید کرده که در چنین صورتی، پیمان صلح با «دولت یهود» را لغو خواهد کرد (2). ارتش اسرائیل نیز از پیامدهای احتمالی این کار در کشور اردن هراس دارد. علاوه بر آن، اگرچه گانتس، ترامپ را «دوست حقیقی»  اسرائیل معرفی و از طرح او تمجید کرده است ، اما با الحاق دره اردن پیش از انتخابات 2 مارس مخالف است. او قول داده در صورت رسیدن به نخست وزیری «از فردای آن روز، طرح را اجرا خواهد کرد». این نکته ها، وضعیت صحنه سیاسی اسرائیلی را به وضوح نشان می دهد، جائی که دو رقیب بر سر این دعوا می کنند که کدام یک از الحاق های آتی بیشتر بهره مند خواهد شد.

    در این رهگذر، مشاهده می کنیم که واقعیتی به فراموشی سپرده شده است. مفهوم الحاق چیست ؟

    الحاق بیت المقدس (اورشلیم) و جولان نمونه هائی هستند که نشان می دهد پس از انضمام ناحیه های جدید کرانه باختری به اسرائیل، چه وضعی پیش خواهد آمد. روز بعد از جنگ ژوئن 1967، اسرائیل بیت المقدس شرقی را ضمیمه کرد و این الحاق با قانونی در روز 30 ژوئیه 1980 در مجلس اسرائیل رسمیت یافت که آن را در «قانون های بنیادی» اسرائیل، که برای این کشور ارزش قانون اساسی را دارد، ثبت کرد. فلسطینی ها از چهل سال پیش دوفاکتو (درعمل) در بخش ضمیمه شده ی شهر بیت المقدس زندگی می کنند و امروز چهل درصد جمعیت شهر را تشکیل می دهند و با این که از نظر قضائی در اسرائیل زندگی می کنند و از قانون اسرائیلی تبعیت کرده به آن دولت مالیات می پردازند، هرگز اجازه رای دادن در انتخابات مجلس به آنان داده نشده است.

    وضع در مورد دشت جولان نیز به همین منوال است. هنگامی که اسرائیل ضمیمه می کند، خاک و سنگ را ضمیمه می کند (که «یهودی» می شوند) اما نه انسان هائی را که بر روی این خاک زندگی می کنند. این ها از هر حق سیاسی محروم می مانند.  فراموش نکنیم، ما در قرن 21 هستیم …

    دست کم وضع این الحاق ها روشن است: در زمینه حقوقی، این ضمیمه ها را در چارچوب تبعیض بین شهروندانِ قدرتِ «الحاق گر» و مردم  سرزمین های ضمیمه شده ثبت می کنند.

     برای کسب آرای اوانجلیست های آمریکائی

     در هفته گذشته، ترامپ اعتماد به نفس زیادی داشت. فلسطینی ها چه خواهند کرد ؟ « شاید در مرحله نخست، پاسخ آنان منفی باشد، اما در واقع، [این طرح] برای آن ها بسیار مثبت است». (3) ترامپ که گمان می برد با فشار آمریکا موفق به کشاندن ایران برای مذاکره مجدد درباره انرژی هسته ای نظامی خواهد شد، قصد دارد فلسطینی ها را نیز وادار به قبول طرح خود زیر فشار کند. به هر حال، این طرح بیشتر برای جلب نظر موافق رای دهندگان اوانجلیست (انجیلی مذهب ها) تهیه شده تا یافتن راه حلی برای منازعه فلسطین-اسرائیل. تا کنون،  تشکیلات فلسطینی نشانه ای از تسلیم نشان نداده است. اما، ترامپ خلع سلاح نمی شود: در مرحله بعدی، کسی چه می داند ؟

    باوجود این، در فلسطین، به این طرح به مثابه آخرین میخی نگاه می کنند که بر تابوت قراردادهای متوفای اسلو(اوت 1993) می کوبند. دست کم در آن پیمان ها، درحرف و بدون اشاره به دولت فلسطین در آینده،  از «حقوق قانونی و سیاسی دوجانبه» دو ملت سخن گفته می شد و در صدد ایجاد «صلحی عادلانه، پایدار و کلی و همچنین سازشی تاریخی» بودند. ترامپ و نتانیاهو، دو دوزه بازی نمی کنند، «توافق قرن» آن ها به فلسطینی ها فقط خوراکِ عدس پیشنهاد می کند. و اگر رد کنند، باید به نان و آب قناعت کنند.

    وخیم ترین شرایط از سال 1939

    با این ترتیب، بدون  آگاهی دقیق از آینده ای که در انتظارشان است، بخش فزاینده ای از مردم فلسطین  به ماندگاری «راه حل دو دولت» که امکان وجود دولت فلسطین پایدار را می داد، اعتقادی ندارند. «راه حل واقع بینانه دو دولت» ترامپ، تشکیلات خودگردان  را  که هم اکنون  نیز قدرت واقعی ندارد، در شرایطی غیرممکن قرار می دهد. این تشکیلات هیچ گونه امکان مقاومت در برابر سیاست اسرائیل را ندارد، اسرائیلی که هر روز، زمین ها را غصب می کند، افراد را تغییر مکان می دهد، و آن ها را زیر چماق اشغال نگه می دارد. تنها سوال اصلی که مطرح می شود، این است که پس از تهی شدن محتوای تاریخی سازمان آزادی بخش فلسطین، و دفن کامل ایده عمده آن یعنی «راه حل دو دولت»، کدام خط سیاسی از درون جامعه فلسطینی بیرون خواهد آمد ؟ توسل به حدس و گمان در مورد آینده آن بی معناست. اما، مسلم است که فلسطینی ها در سخت ترین شرایط سیاسی از سال 1939، پس از سرکوب شورش بزرگ علیه اشغال بریتانیا قرار دارند.

     انحلال ناممکن تشکیلات خودگردان

    در این اوضاع، دامنه فعالیت تشکیلات خودگردان چه می تواند باشد ؟ نبیل ابو رُدینه سخنگوی آن پیشنهاد کرده که اگر طرح به هیچکدام از مطالبات اساسی فلسطینیان در مورد «حقوق به حق» آنان پاسخ نمی دهد، «ما از اسرائیل خواهیم خواست که مسئولیت کامل خود را به مثابه قدرت اشغالگر به عهده گیرد» (4) آیا این به این معناست که تشکیلات خودگردان تا اعلام انحلال خود پیش خواهد رفت، تا اسرائیل را مجبور کند اداره امور مدنی فلسطین را مانند دوره 1967 تا 1994 به عهده گیرد ؟

    انحلال تشکیلات خودگردان، اسرائیل را در وضعی بسیار دشوار قرار خواهد داد. اما، این کار برای فلسطینی ها نیز مشکلات عدیده ای ایجاد می کند.  زیرا، وجود این تشکیلات به کمک های مالی بین المللی جهت پرداخت حقوق ماهیانه صدها هزار کارمند فلسطینی (معلمان، کارکنان بخش بهداشت و بیمارستان ها و غیره)، و نیز امداد به خانواده های «شهیدان»، قربانیان مبارزه با اسرائیل حقانیت می دهد. خانم لیلا شهید، سفیر پیشین فلسطین در اتحادیه اروپا می گوید: «من فکر نمی کنم که چنین کاری تحقق یابد. این کار، یک اشتباه، یک جنون سیاسی خواهد بود». برعکس، او ادامه می دهد که «تهدید واقعی که ابو ردینه بیان کرده، لغو همکاری امنیتی نهادهای فلسطینی با نیروهای اسرائیلی ست». مراجع قضائی سازمان آزادی بخش فلسطین، چندین بار این الغاء را تصویب کرده اند. و مدت هاست که مردم فلسطین خواهان آن هستند. لیلا شهید معتقد است که برای محمود عباس، آخرین بازمانده از بنیان گذاران الفتح که پیر، بیمارو نامحبوب است، پایان دادن به این همکاری، نوعی  دهن کجی،  و «آخرین حربه» اش خواهد بود.

    اما، عباس همیشه از امضای آن خودداری کرده است. دلیل آن اینست که هزینه این کار را برای فلسطینیان بسیار بالا می داند، چرا که به دنبال آن به یقین، محدودیت های بسیار سخت و فلج کننده ای بدتر از شرایط امروز در انتظارشان خواهد بود، به ویژه در مورد رفت و آمدشان – از جمله برای رهبران فلسطین. فلسطینی ها می گویند که «عباس  نخواهد توانست دفترکارش را ترک کند».  اما، ترامپ نیز در آن صورت، به پس مانده کمک های ناچیز آمریکا به فلسطینی ها خاتمه داده و بر اتحادیه اروپا فشار خواهد آورد که کمک های مالی خود را قطع کند. اما، هزینه ی چنین تصمیمی برای ارتش اسرائیل قابل اغماض نیست، زیرا فرماندهان آن می دانند که همکاری با نیروهای امنیتی فلسطین، دستِ کم در کرانه باختری، تا چه اندازه برای آنان مفید است.

     از سوی جامعه عرب، اتفاقی نخواهد افتاد

    با این تفاصیل، یک مسئول فلسطینی با حفظ هویت می گوید که تهدید قطع همکاری امنیتی با نیروهای اسرائیلی را باور ندارد،  او می افزاید که این همکاری فقط به مبارزه با تروریسم اسلامگرا محدود نبوده و از تشکیلات خودگردان نیز در مقابل اهالی که این تشکیلات را تحقیر می کنند، محافظت می کند. «رهبران فلسطین به همان میزان از اسرائیل می ترسند، که از دشمنی جمعیت خود ». از این نقطه نظر، ادامه همکاری امنیتی با اسرائیل، از خود رهبران فلسطینی نیز محافظت می کند. و او می افزاید: نخستین پیامدهای «طرح صلح» ترامپ، تحکیم آن جناح از فلسطینیان است که همواره به راه های دیپلماتیک به دیده ی تردید نگاه کرده اند. «ترامپ شاهراهی در مقابل حماس باز می کند».  در اوضاع کنونی، نگاه این رهبر فلسطینی، با بدبینی تیره و تار همراه است. «تشکیلات خودگردان تقاضای نشست اضطراری جامعه عرب را خواهد داد که پس از نشست بیانیه ای اهانت آمیز منتشر خواهد کرد. و سپس … سپس هیچ…  به دستور روز خواهند پرداخت.»

    برعکس، در آینده، باید امیدوار بود که جنبش جدیدی در بین مردم فلسطین ظهور خواهد کرد و شاید زودتر از آن که فکرش را می کنیم. جنبشی که پرسشی بسیار هستی شناختی تر از آن چه تا کنون موجب هراس اسرائیلی ها شده بود، در برابر آن ها مطرح خواهد ساخت: و آن عبارت است از مطالبه ی حقوق برابر. در کشوری که هم اکنون، بین دریا و رود اردن، جمعیت یهودی اسرائیلی و جمعیت فلسطینی برابر است (هر طرف شش و نیم میلیون نفر)، و اهالی فلسطینی از حقوق بخش دیگر برخوردار نیست، این مطالبه ی برابری حقوق یعنی «یک نفر، یک رای» ، در دراز مدت، امکان دارد به مثابه تنها راه ممکن برای خروج از این جنگ ابدی و سلطه ی مردمی بر مردمان دیگر تلقی شود.

    https://orientxxi.info/magazine/collusion-entre-israel-et-les-etats-unis-sur-le-dos-des-palestiniens,3584

     

    پاورقی ها:

    Amir Tibon, Noa Landau, « Trump ‘Deal of the Century’ was written in a way so the Palestinians would reject it. Maybe that was the plan », Haaretz, 27 janvier 2020.

     

  • واشینگتن در کمال بی تفاوتی جهانی، شهر سازی های استعماری اسرائیل را “قانونی” اعلام می کند.

    سیلون سیپل

    اوریان 21، 27 نوامبر 2019

    ترجمه بهروز عارفی

    شناسائی رسمی “قانونی بودن” مستعمره نشین های اسرائیلی [موسوم به کولونی]، اقدام جدید دونالد ترامپ در پشتیبانی از سیاست افراطی تل آویو است.

    سه روز پس از این که مایک پومپئو وزیرامور خارجه آمریکا در 18 نوامبر اعلام کرد که  دولت  آن کشور حضور شهرک‌های اسرائیلی را در سرزمین های فلسطینی اشغال شده “مغایر” با حقوق بین المللی یا به زبان دیگر غیرقانونی ارزیابی نمی کند، هیچکس در صحنه یبن المللی از چنین اظهاراتی اظهار نگرانی نکرد.

    درست است که بانی این تصمیم – دونالد ترامپ – و بهره مند اصلی آن، بنیامین نتانیاهو در این روزها به دلیل دیگری صفحه اول رسانه ها  را به خود اختصاص داده اند: یعنی هر دو متهم به فساد  شده و در معرض خطر سقوط بودند. اما، در واقعیت، حتی پیش از طرح هم زمان این دو خطر برای دو “دوست”، از نگاه جامعه بین المللی، تغییر موضع آمریکا در مورد ماهیت حقوقی شهرک های اسرائیلی، تاحدودی قابل پیش بینی بود. این موضوع و به طور کلی، تحولات مناقشه اسرائیل-فلسطین از نگاه بسیاری، اهمیت چندانی ندارد.

    “هدیه” زهرآلود جدید

    باوجود این، پس از ترک پیمان هسته ای با ایران، پس از شناسائی اورشلیم (بیت المقدس) به عنوان پایتخت اسرائیل و انتقال سفارت آمریکا به آن شهر، پس از شناسائی رسمی الحاق فلات سوری جولان به اسرائیل، ، پس از توقف کمک مالی به آژانس سازمان ملل برای حمایت از پناهندگان فلسطینی (UNRWA)، پس از بستن دفتر نمایندگی سازمان آزادی بخش فلسطین (ساف- PLO) در واشینگتن، “قانونی شناختن” شهرک های استعماری (کولونی ها) در سرزمین های اشغالی فلسطین، تصمیم بااهمیت جدیدی  در فهرست “هدیه” های دولت ترامپ به متحد اسرائیلی اش است.

    هر بار برای رئیس جمهوری آمریکا هدف مورد نظر یکسان است: از سوئی، به جناح قاطع پایه ی انتخاباتی خود متشکل از ناسیونالیست ها، مسیحی های انجیلی و سفید پوستان برتری طلب نژادی تضمین جدیدی می دهد ( دراین سه گروه انسانی، خواست یکی الزاما  به دیگری نیز اختصاص ندارد، مثلا  در مورد شهرک های اسرائیلی هدف اصلی، کسب رضایت انجیلی هاست)، و از طرف دیگر، تحکیم موقعیت بنیامین نتانیاهو برای حفظ برتری اش در صحنه سیاست داخلی اسرائیل است.

    از نگاه استراتژیکی (راهبردی)، این هدیه ها  همچنین ناشی  از اراده ای مشترک  این دو است: نابود ساختن چارچوبی که معیارهای حقوق بین المللی را از زمان پایان جنگ دوم جهانی پایه گذاری کرده است.

    فروپاشیِ حقوق بین المللی

    یادآوری کنیم که در زمان ریاست جمهوری چند رئیس جمهور آمریکا از جمله ریگان، ایالات متحده در شورای امنیت رای ممتنع داد تا قطع نامه ای درباره اجرای کنوانسیون ژنو در سرزمین هائی که اسرائیل اشغال کرده، با رای 14 نماینده و بدون مخالف تصویب شود. این قطع نامه ها به طور منظم اسرائیل را به عنوان “قدرت اشغالگر” مورد انتقاد قرار داده و به ویژه ایجاد شهرک های استعماری را ممنوع کرده است. هربار ، مقام های عالی سازمان ملل ، این کنوانسیون را شامل “سرزمین های فلسطینی که اسرائیل در سال 1967 اشغال کرده و از جمله بیت المقدس و نیز دیگر سرزمین های عربی” دانسته اند.

    قطع نامه 2334 شورای امنیت  که آخرین نمونه از این  قطع نامه هاست، در 16 دسامبر 2016، اندک زمانی پیش از پایان ریاست جمهوری اوباما  به تصویب رسید.  این قطع نامه  تاکید می کند که ایجاد شهرک های اسرائیلی هیچ مبنای حقوقی نداشته و نقض آشکار حقوق بین المللی و مانعی بزرگ در زمینه رسیدن به راه حل دو دولت  و برقراری صلحی کلی، عادلانه و پایدار است.

    در طول پنجاه سال گذشته، با سیاست دولتی  برنامه ریزی شده برای غصب املاک  خانه های فلسطینی (و به قول سازمان ملل  “و دیگران”)،  ایجاد این شهرک های اسرائیلی میسر گشته است. اگر این غصب ها در مصوبه های سازمان های وضع کننده ی حقوق بین المللی ثبت نشود، آن ها به چه دردی می خورند؟

    دولت های دیگر این خط مشی را دنبال نمی کنند

    با توجه به این موضوع، می توان ملاحظه کرد که در صحنه بین المللی ، سیاست ترامپ تاثیر فوری چندانی نداشته است. طی دو سال، هیچ دولتی در جهان، تقریبا هیچ یک از تصمیم های وی درباره حوزه اسرائیل-فلسطین را دنبال نکرده اند. هیچ دولتی تا کنون سفارت خود را از تل آویو به بیت المقدس منتقل نکرده ، حتی دولت هائی که نسبت به ایده های رهبران اسرائیل نظر مساعد دارند (برای مثال، مجارستان، برزیل، هند یا فیلیپین)*

    هیچ دولتی الحاق جولان را به رسمیت نشناخته است.  حدس می توان زد که “قانونی” شدن اعلام الحاق شهرک ها نیز چنین پیامدی خواهد داشت. کمتر دولتی با این بینش توافق دارند و شاید هم هیچ دولتی. اما، با این همه، ابتکار جدید ترامپ پیش پا افتاده نیست. این نکته ممکن است پیش درآمد الحاق سرزمین های دیگری باشد –  به ویژه اگر بنیامین نتانیاهو موفق به حفظ قدرتش شود، امری که نمی توان کاملا منتفی دانست، حتی اگر پس از اتهام او به فساد، تقلب و سوء استفاده از اعتماد در روز بیست نوامبر، بعید است.

    آیا به سوی الحاق سرزمین های فلسطینی می رویم؟

    زیرا با چشم انداز انتخابات آینده، در صورتی که نتانیاهو همچنان رهبر حزب لیکود بماند، او قصد دارد علاوه بر  این که الحاق سرزمین های جدید فلسطینی، (نظرسنجی ها نشان می دهند که اکثریت افکارعمومی یهودی با این ایده موافق  هستند)، به اسرائیلی ها وعده دهد، و نیزبه منظور حفظ موقعیتش در صورت انتخاب نشدن مجدد مستاجر کنونی کاخ سفید [یعنی ترامپ]، انتظار دارد که ترامپ پیش از انتخابات آینده ریاست جمهوری آمریکا در کمتر از یک سال دیگر، هدیه دیگری به او بدهد. الحاق کل یا بخشی ازدره اردن با حمایت آمریکا و حتی بیشتر از آن یعنی سراسر “ناحیه C” در کرانه باختری (معادل 62 درصد این سرزمین که فقط 10 درصد جمعیت فلسطینی ساکن آن هستند)، اوضاع او را به راه خواهد انداخت. او پیش از این نیز، هنگام دو کاررزار انتخاباتی پیشینِ سالِ جاری، از این گزینش صحبت کرده است.  حتی اگر او  سرِ کار نباشد، اردوگاه استعماری حامیِ او، دوباره این ایده را در جریان کارزار انتخاباتی آینده مطرح خواهد کرد. در هر حال، جناح مخالف او، یعنی “آبی-سفیدِ” راست میانه مانعی ایجاد نخواهد کرد. رهبر این جناح، بِنی گانتس، رئیس پیشین ستاد ارتش، چون نتانیاهو از ترامپ برای “قانونی کردن” شهرک ها تشکر کرده است. در مورد دره اردن و “بلوک” های بزرگ شهرک ها (که همگی در ناحیه C واقعند)، گانتس نیز چندبار اعلام کرده که باید این ناحیه ها را ضمیمه اسرائیل کرد.

    بدین ترتیب، در وضعیتی که “روند صلح” اسرائیل-فلسطین به حالت مرگ مغزی گرفتار است، اسرائیل درصدد است کارزار فتح سرزمین ها را به طور منظم ادامه داده و جامعه فلسطینی ساکن ان را تکه تکه بکند. این پرسش کاملا درست است که از سیاستِ ترامپ در خاورمیانه چه چیزی باقی خواهد ماند، یعنی از شناسائی عمل انجام شده اسرائیل از سوی واشینگتن در صورتی که ترامپ صحنه سیاست را ترک کند، چه باقی خواهد ماند؟ می توان تصور کرد که دولتی از حزب دموکرات شناسائی “قانونی بودن” شهرک ها یا الحاق جولان را لغو خواهد کرد. اما آیا او جرات خواهد کرد شناسائی رسمی اورشلیم (بیت المقدس) به عنوان پایتخت کشور و انتقال سفارت را نیز الغا کند؟ با توجه به سنگینی نمادین این امر در ایالات متحده و وعده های مکرر چند رئیس جمهور برای انجام این کار، این کار کمتر امکان پذیر به نظر می رسد.

    ضدیت فزاینده دموکرات های آمریکائی

    باوجود این، تاثیرات سیاست ترامپ در داخل ایالات متحده نیز بیش از پیش پدیدار می شود. و این وضع همیشه به سود اسرائیل نیست. به ویژه، افزایش حمایت  از سیاست استعماری اسرائیل موجب بالارفتن ضدیت فزاینده و فعال در درون حزب دموکرات شده است. بحث و جدل های اخیر میان نامزدهای دموکرات برای انتخابات آینده ریاست جمهوری آمریکا نشان داد که این گرایش و سخنگویانش (به ویژه برنی ساندرز و الیزابت وارن)، با موفقیت روبرو هستند؛ این نکته موجب هراس  دستگاه حزب شده و آن ها برای جلوگیری از پیروزی یکی از این افراد در انتخابات مقدماتی درون حزبی ضدحمله ی شدیدی را آغاز کرده اند. با همه این ها، هر ابتکار جدید ترامپ، که با تحسین اکثریت طبقه سیاسی اسرائیل  مواجه می شود، پایه  دموکرات و به ویژه جوانان را از پشتیبانی اسرائیل دور می کند.

    درماندگی و تسلیم اروپا

    اما در مورد اروپا، اگر بگوئیم که طبق یک نظر سنجی، درماندگیِ تسلیم آمیز آن “بدتر از جنایت و خطا” است، و حتی فراتر از آن. گرچه پس از اظهارات مایک پومپئو، فدریکو موگارینی، از طرف اتحادیه اروپا موضع رسمی اروپائیان را یادآوری کرد:

    “هر نوع فعالیت مستعمره سازی [در سرزمین های اشغالی به دست اسرائیل] پیرو قانون بین المللی غیرقانونی بوده و راه حل مبتنی بر دو دولت و چشم انداز صلحی پایدار ، برپایه ی قطع نامه 2334 شورای امنیت را از بین می برد.”

    و نیز گرچه یک هفته پیش از آن، دیوان داوری اتحادیه اروپا با حُکمی اسرائیل را  ملزم به برچسب زدن محصولات سرزمین های اشغالی کرد، مشکل است که بپذیریم که اروپا واقعا خواهان اجرای حقوق بین المللی در خاورمیانه است. زیرا این اظهارات و احکام  از یک قرن و نیم پیش فراوان صادرشده ، بی آن که پیامد عملی واقعی داشته با شد و  درعمل  به کشوری چون اسرائیل اجازه می دهد که طوری رفتار کند که گوئی چنین قوانین و تصمیماتی وجود خارجی ندارند. با در نظر گرفتن، مداخله های یک جانبه دولت ترامپ در مناقشه اسرائیل-فلسطین، می توانستیم تصور کنیم که اتحادیه اروپا قادر به استفاده از این اوضاع برای جا انداختن خود به عنوان موتور راه حلی پایدار برای این کشمکش است. یعنی، راه حلی که ، به هر شکلی که باشد، بر شناسائی برابری حقوق و شرافت دو طرف متخاصم  متکی باشد. متاسفانه، واقعیت این ست که ملاحظه می کنیم که اتحادیه اروپا قادر نیست از مرحله ی “سخنان بی محتوا” فراتر رود.

    ——-

    https://orientxxi.info/magazine/colonies-israeliennes-legalisees-par-washington,3446

    * اندکی پس از انتشار  این مقاله (به زبان فرانسه)، پسر بولسونارو، رئیس جمهور فاشیست مآب برزیل در سفری به اسرائیل، در کنار نتانیاهو از تصمیم پدرش برای انتقال سفارت برزیل به بیت المقدس صحبت کرد ولی این کار هنوز عملی نشده است. م

     

  • ضدصهیونیسم، یهودستیزی و ایدئولوژی استعماری

    آلَن گرِش

    برگردان: بهروز عارفی

    در بحث و جدلی که در فرانسه پیرامون یهودستیزی به راه افتاده، اغلب، از دو بُعد این مسئله خبری نیست: این واقعیت که در نیمهء نخست قرن بیستم، اکثریت یهودیان مخالف با صهیونیسم بودند (آیا آن ها نیز یهودستیز بودند؟)؛ و این که خصوصیت بارز جنبش صهیونیستی در منطق استعماری فتح و استقرار جای می گرفت.

    در زیر بخشی از کتاب “اسرائیل-فلسطین، حقایقی درباره یک کشمکش” * از نظرتان می گذرد.

    «فراموش نکنیم که صهیونیسم تنها یکی از پاسخ های ممکن به “مسئله یهود” بود که [آن هم] زمانی دراز در اقلیت ضعیف قرار داشت. از اواخر قرن نوزدهم تا  قبل از جنگ جهانی اول، اکثریت بزرگ یهودیان اروپای مرکزی و روسیه “با  پاهای شان رای دادند” و به غرب، از جمله آمریکا، سرزمین موعود بسیاری فقیران و بی خانمان ها مهاجرت کردند. دیگران که عده شان زیاد هم هست، در محل زندگی شان ماندگار شدند و با جمعیت در آمیختند. از سال 1880 و علی رغم آنتی سمیتیسم (یهودستیزی) بر تعداد ازدواج های مختلط بین یهودیان آلمان افزوده می شود به طوری که بین 1910 و 1929 این نسبت از 9/16 به 59 درصد افزایشی می یابد. در فرانسه نیز این “تجانس” سرعت می گیرد. شزکت فعال یهودیان در جنبش های انقلابیِ فراملی، از جمله سوسیالیستی و کمونیستی که برادری جهانی را تبلیغ می کردنمد پاسخ دیگری بود از جانب یهودیان در برخورد به تبعیض هائی که نسبت به آنان اِعمال می شد. مذهبیبون نیز به نوبهء خود صهیونیسم را رد می کنند زیرا معتقدند که دولت یهود نمی تواند دوباره تشکیل گردد و معبد [مقدس] نمی تواند جز با ظهور منجی قد برافرازد.

    تردیدهای آلبرت انیشتن

    صهیونیسم تنها جنبش اختصاصی یهودیان شرق نیست. در سال 1897 اتحادیه عمومی کارگران یهودی لیتوانی، لهستان و روسسیه معروف به بوند (BUND) تشکیل می شود. این اتحادیه تا سال 1930 با صهیونیسم رقابت می کند. این تشکیلات هویت ملی و سوسیالیستی به خود گرفته، بر پایه اصول طبقاتی برپا می شود و زبان ییدیش را به عنوان زبان ملی انتخاب می کند. آنان با الهام از تزهای کسانی که به “مارکسیست های اتریشی” معروف اند، طرفدار خودمختاریِ سیاسی-فرهنگی بودند. بوندیست ها [برعکس صهیونیست ها] تاکید می ورزند که ما را با “نخلستان ها و تاکستان های فلسطین کاری نیست” و توده های یهود باید”هر جا که هستند” به مبازره برای رهایی دست بزنند. ان ها همبستگی کارگران یهودی و طبقه کارگر بین المللی را تبلیغ و میهن پرستی گالوت (Galout) یعنی “تبعید” را در مقابل وطن پرستی صهیونیستی قرار می دهند. این جنبش که امروز به فراموشی سپرده شده، صفحات پرافتخاری در تاریخ اروپای مرکزی ثبت کرده که از آن میان می توان به نقش این جنبش در قیام گتوی ورشو در 1943 اشاره کرد. این جنبش سرانجام در لهستان به دست نازی ها و در شوروی به دست کمونیست ها نابود شد که مواضع شان نسبت به “مسئله یهود” بنا بر سیر حوادث و جابجائی دکترین ها تغییر می کرد. شوروی در رقابت با صهیونیسم، حتی تا تشکیل یک جمهوری خودمختار یهود “بیروبیجان” (Birobidjan) در منتها الیه شرقی سیبری پیش رفت.

    ایجاد دولت اسرائیل پیروزی جنبش صهیونیستی است که یهودستیزی هیتلری و نسل کشی علیه یهودیان آن را امکان پذیر کرد. این دولت نسبتِ رو به افزایشی از یهودیان جهان را (هر تعریفی که از واژه یهودی داشته باشیم) متشکل می کند. اما این نسبت هرگز از 40 درصد تجاوز نمی کند. صدها هزار نفر از یهودیان ترجیح دادند که در آمریکا و اروپا مستقر شوند، هرچند اسرائیل بتواند بخش مهمی از آنان را به نفع دیدگاه های خود بسیج نماید. آنان به درستی در نیویورک و پاریس بیشتر احساس امنیت می کنند تا در تل آویوو بیت المقدس. آیا باید از پیروزی این ناسیونالیسمِ تنگ نظرانه حول یک دولت شادمان بود؟ آلبرت انیشتن می نوشت: “درکی که من از جوهر اصلی یهودیت دارم با ایدهء یک دولت یهودی با مرزهای مشخص، با ارتش و به هرحال نوعی قدرت دنیوی مغایر است. هر قدر هم که این دولت متواضع باشد. من از خسارت های درونی که دنبال خواهد آورد می ترسم، خصوصا از رشد یک ناسیونالیسم تنگ نظرانه در صف های خودمان. بازگشت به یک ملت، به مفهوم سیاسیِ کلمه به معنای روی گردانیدن از معنویت جامعه مان است، معنویتی که نبوغ پیامبران مان را مدیون آنیم”

    ماکسیم رودنسون معتقد است که “صهیونیسم [به هیچ رو] نتیجهء قطعی، الزامی و محتوم استمرار یک هویت یهودی نیست. فقط یک گزینش است.”  واین گزینش نه تنها مانند هر ایدئولوژی ناسیونالیستیِ دیگر قابل نقد است بلکه همچنین، به خاطر این که هدف آن – یعنی ایجاد دولت یهود- جز با خلع ید از فلسطینی ها ممکن نیست. صهیونیسم به طور کامل در بطنِ یک ماجرای استعماری قراردارد که شرط اصلیِ پیروزیِ آن است. و همین خطای اصلی آن بوده و خواهد بود.

    بدون هیچ وجه اشتراکی با آن چه “شرق” نامیده می شود

    در ایثار و آرمان گرائی شماری از مبارزان صهیونیست جای شک و تردید نیست.اگر فرض کنیم که یک جوان یهودی در 1926 قدم به سرزمین موعود می گذارد، او می توانست چنین بنویسد: “من به خود می بالم زیرا از روز ورود به فلسطین، خود را از پوستهء آلوده دیاسپورا [یهودیان مقیم خارج از فلسطین] جدا کرده و به بهترین وجهی پالایش یافته ام. من به دنبال یک وطن بودم، می خواستم با دیگران برابر باشم و مثلِ آنان به بودنم در فلسطین ببالم. از لحظه ای که قدم به سرزمین اجدادی ام گذارده ام، با اروپا و آمریکا قطع رابطه کامل کرده ام” این جوان اسمش را به شئیم شالوم تغییر داده خواهد گفت: “من عبرانی ام و نامم عبری است زیرا از کشور عبرانیان ریشه می گیرم.”

    به رغم یک مرام نامه سوسیالیستی – و گاهی به دلیل آن – صهیونیست ها به استعمارگران مستقر در الجزایر و آفریقای جنوبی شباهت داشتند که معتقد پیشبرد تمدن در برابر “اهالی وحشیِ” محل بودند. صهیونیسم در فلسطین، با وجود اشکال ویژه، در دو زمینه با جنبش استعماری در پیوند است: در رفتارش نسبت به اهالی بومی و وابستگی اش به یک متروپل (کشور استعماری)، مثلا بریتانیای کبیر (حداقل تا سال 1945). وانگهی در آن زمان استعمار تداعی منفی امروز را نداشت. تئودور هرتصل به سسیل رودِز (Cecil Rhodes) یکی از فاتحان بریتانیائی آفریقای جنوبی می نوشت: “برنامه من یک برنامهء استعماری است” زئیو ژابوتینسکی از رهبران جنبش صهیونیستی تجدیدنظرطلب به نوبهء خود شادمان بود که “خدا را شکر که ما یهودیان هیچ چیز مشترکی با آن چه “شرق” می نامند نداریم. ما باید به یاری کسانی از میان مردم بشتابیم که بی سواد بوده ودر سنت ها و قوانین روحانی عقب مانده شرقی غرق اند. ما در وهلهء اول [البته] به خاطر “بهروزی” ملی خود و سپس برای ریشه کن کردنِ تمام آثار “روح شرقی” از فلسطین به آن جا می رویم.” مردخای بن هیلل هاکومن (Mordechaï Ben Hillel Ha Cohen) از یهودیان مستقر در بیت المقدس می نویسد: “ما متمدن ترین ساکنان فلسطین بوده و کسی قادر به رقابت با ما در عرصهء فرهنگی نیست. بیشتر بومیان، روستائی و بادیه نشین اند و از فرهنگ غربی بویی نبرده اند. زمانِ درازی لازم است تا ان ها زندگی بدون غارت، بدون دزدی و بی مفسده های دیگر را فراگرفته و از عریانیِ خود و برهنگیِ پاهای شان خجالت بکشند و شکلی از زندگی را انتخاب نمایند که مالکیت خصوصی در آن جریان داشته باشد. برای کشیدن جاده ها، اسفالت خیابان ها، ساختن مدرسه ها و مراکز نیکوکاری و دادگاه های به دور از فساد زمان لازم است.”  اما “روح شرقیِ” مرموز ظاهرا در مقابل ده ها  سال تمدن مقاومت می کند، موشه کاتساو** (Moshé Katsav) رئیس جمهوری اسرائیل در ماه مه 2001 اعلام می کند: “میان ما [یهودیان] و دشمنان ما نه در لیاقت ها و توانائی ها بلکه در موارد اخلاقی، فرهنگی، جنبه های مقدس زندگی و وجدان نیز شکاف عظیمی وجود دارد، […] آن ها در این جا همسایه های ما هستند ولی گوئی در چندصد متری ما کسانی زندگی می کنند که از قارهء ما نیستند و به کهکشان دیگری تعلق دارند.” راستی با این اوصاف، این فلسطینی ها را هم می شود آدم نامید؟

    فلسطینی ها به مثابه حیوانات وحشی

    به دنبال شورش های یافا در 1921، یک کمیسیون تحقیق بریتانیائی نوشت که این جنبش به هیچ رو کشتار ضد یهودی نبوده بلکه قیام کنندگان از صهیونیسم بیزارند و نه از یهودیان. ارگان یهودیان بریتانیا، “جویش کرونیکل” (Jewish Chronicle) در پاسخ، با لحنی اعتراضی نوشت: “تصورکنید که حیوانات باغ وحش از قفس های خود بیرون آمده و چند تماشاگر را بکشند و کمیسیون تحقیق در مورد علل حادثه به این نتیجه برسد که دلیل وقوع فاجعه این است که حیوانات قربانیان شان را دوست نداشته اند. گوئی وظیفهء مدیریت باغ وحش این نبوده که حیوانات در در قفس نگهدارد و مطمئن باشد که درهای قفس ها بسته است”. چه صراحتی!  فرانتس فانون (Franz Fanon) روانپزشک اهل جزیره های آنتیل که به انقلاب الجزایر پیوست در کتاب مشهور “دوزخیان روی زمین” در 1961 می نویسد: “زبان استعمارگر هنگامی که از استعمارشده حرف می زند، زبان جانورشناسی ست. در این زبان از حرکات خزندهء زردها، از بوی بدِ شهرِ بومیان، از گله ها، از بوی گَند، از تکثرِ سریع، از درهم لولیدن و از حرکت دست و پا [به جای صحبت کردن] استفاده می شود. استعمارگر آن گاه که می خواهد خوب تشریح کرده کلمات مناسب پیدا کند، دائما به حیوانات استناد می کند.”

    تسخیر اراضی و “پس راندن” بومیانِ محلی بُعدهای استعماری جنبش صهیونیستی را نشان می دهد. یکی از گردانندگان این جنبش از سال های 1910 اذعان دارد که “مسئلهء [موجودیت] عرب ها با تمام حدتش از همان اولین مرحلهء خرید زمین ها آشکار شد، هنگامی که من موظف به اخراج اهالی عرب جهت استقرار برادران مان به جای آن ها شدم. بادیه نشینان عرب آن شب، پیش از آن که مجبور به ترک دهکده شمسین شوند، دور چادرِ محل گفتگو تجمع کرده بودند، ناله های محزون شان به رغم گذشتِ زمان طولانی هنوز در گوش های من طنین انداز است. […] قلبم به هم فشرده می شد. من فهمیدم که بادیه نشینان تا چه اندازه به زمین خود دلبستگی دارند.” استعمارگران یهودی، با اخراج عرب ها وجب به وجب آن ها را عقب رانده، زمین ها را غصب می کنند.

    بن گوریون به خوبی آگاه است که هیچ مصالحه ای میسر و امکان پذیر نیست: “همگان روابط بین عرب ها و یهودیان را مشکل آفرین می دانند ولی هیچ کس متوجه نیست که این مشکل حل نشدنی است. راه حلی وجود ندارد. شکاف عمیقی دو جامعه را از هم جدا می سازد. […] ما می خواهیم که فلسطین [میهنِ] ملتِ ما باشد و عرب ها دقیقا همین را می خواهند”. اسرائیل زانگویل (Israel Zangwill) یکی از نزدیکان تئودور هرتصل، هم زمان با جنگ جهانی اول در مطبوعات انگلیسی توضیح می دهد که :”اگر بتوانیم با پرداخت خسارت، از 600 هزار عرب فلسطینی سلب مالکیت کنیم یا اگر موفق به قانع کردن آنان به مهاجرت به عربستان شویم، چون آن ها به راحتی نقل مکان می کنند [عجب!]، بزرگترین مشکل صهیونیسم حل خواهد شد”. هرتصل در یادداشت هایش در 1895 اعتراف می کند که “ما باید زمینِ آن ها را با زبان خوش تصاحب کنیم. سلب مالکیت و انتقال افرادِ فقیر باید، هم مخفیانه و هم با احتیاط انجام گیرد.” این عملیات در مقیاس وسیعی در 49-1947 به اجرا در آمد.

    پشتیبانی ضروری لندن

    این واقعیتی است که یهودیان از یک “متروپل” نمی آیند. آن ها از کشورهای مختلف می آیند و “بازگشت” به روسیه یا لهستان را نمی توانند در مد نظر داشته باشند. درست مانند اروپائیانِ سفید مستقر در امریکا که غالبا پروتستان بودند و پس از تلاش برای نابودی سرخ پوستان – که البته تا حدی هم موفق شدند – آنان را در اردوگاه های تحت محاصره (که “رِزِرو [منطقه حفاظت شده] خوانده می شد) محبوس کردند. ولی باوجود این، فراموش نکنیم که جنبش صهیونیستی، به هر حال از پشتیبانی لندن برخوردار بود و بدون چنین پشتیبانی، با شکست مواجه می شد: بدین ترتیب تنها در یک دهه استقرار قیمومت بریتانیا، 250 هزار نفر (بیش از دو برابر دهه قبل) به فلسطین مهاجرت کردند. آرتور وُچوپ (Arthur Wauchope) کمیسر عالی بریتانیا که از 1931 به بعد در بیت المقدس مستبدانه حکومت می کرد می نویسد: “طی دوران خدمتم در فلسطین، تشویق مهاجرت و اسکان یهودیان را وظیفهء خود دانسته و هدفی جز تضمین امنیت ایشان نداشتم”. وانگهی، او از “حماسهء بزرگ” استعمار صحبت می کند. بدون پوشش بریتانیا، نه مهاجرت، نه خرید زمین و نه ایجاد ساختار دولتی، امکان پذیر نبود. البته گاهی اختلاف منافه بین یی شوو (جماعت یهودی فلسطین) و لندن پیش می آمد، ولی حداقل تا سال 1939، این اختلافات ثانوی بود.

    این “ائتلاف” از آن چه من “همانندی فرهنگی” می نامم، سود برد. مثالی می زنم. در پیِ شورش های خشونت بار سال 1929 در فلسطین، مسئولین متعدد انگلیسی در محل و یا در بریتانیا به لزوم تغییر سیاست یعنی محدودکردن مهاجرت و کاستن از خرید زمین ها پی بردند. وزارت مستعمرات در اکتبر 1930 در یک “کتاب سفید” همین مواضع را تشریح کرد؛ ولی وایزمن به تمام آشنایانش متوسل می شود، بن گوریون به رئیس دولت بریتانیا مراجعه کرده، ضمانت نامه آزادی مهاجرت و خرید زمین ها را دریافت می کند که از طرف عرب ها “نامه سیاه” نام گرفت. نخست وزیر بریتانیا حتی با شخص اول صهیونیست ها درباره امکان اعطای حق تقدم به یهودیان در قراردادها و توافق ها بحث می کند، ولو به قیمت کنارگذاشتن اصل برابری (برخورد برابر بین یهودیان و عرب ها) باشد که علنا اعلام شده بود.

    این موفقیت چشم گیر مدیونِ مردم داری و مناسبات جنبش صهیونیستی، و تماس های سیاسی و شناخت از نظام سیاسی بریتانیا ست. صهیوینست ها در ارائه و فهماندن خواست های شان از موقعیت بهتری برخوردار بودند تا نمایندگان عرب یا فلسطینی، که فرهنگ، سنت ها و طرز گفتگو و مذاکره شان برای اروپائیان بیگانه بود. صهیونیست ها خود غربی هائی بودند که با غربی ها مذاکره می کردند. آن ها در هر مرحلهء مناقشه از این امتیاز استفاده کرده و می کنند.

    اگر اصطلاح ماکسیم رودنسون را به کار ببریم، اسرائیل یک “پدیدهء استعماری” است. این کشور همانند استرالیا و آمریکا از یک تسخیر، سلب مالکیت بومیان به وجود آمده است. اما بر عکس آفریقای جنوبیِ عصر آپارتاید، “یک جامعه استعماری” نیست که برای ادامهء زندگی به “بومیان” نیازمند باشد. از طرف دیگر، با این که اسرائیل بر بی عدالتی بنیاد شده، اما دیگر توسط جامعهء جهانی و سازمان ملل به رسمیت شناخته شده است. این فکر که برخی ها در سر داشتند و هنوز هم دارند که گویا می توان اسرائیلی ها را “اخراج” کرد و به “کشورهای خودشان”فرستاد، نه از نظر اخلاقی قابل دفاع است و نه از نظر سیاسی واقع گرایانه. نمی توان یک بی عدالتی را با بی عدالتی دیگر ترمیم کرد. لذا از این پس، بر روی سرزمین مقدس دو ملت زندگی می کنند، یکی اسرائیلی و دیگری فلسطینی. می توان مثل برخی از روشنفکران فلسطینی و اسرائیلی آرزو کرد که هر دو در یک دولت واحد گرد هم آیند، ولی این یک اتوپی زیباست که نسل ما تحقق آن رانخواهد دید. و به هر حال ، نمی توان هیچ راه حلی را به صورت یک جانبه، نه به فلسطینی ها و نه به اسرائیلی ها، تحمیل کرد.

    توضیحات مترجم:

    * – اسرائیل، فلسطین؛ حقایقی درباره یک کشمکش

    آلن گرش

    مترجم: بهروز عارفی انتشارات خاوران، پاریس ، 2001

    متن کامل این کتاب در سایت لوموند دیپلماتیک فارسی در دسترس علاقمندان است:

    https://ir.mondediplo.com/article2410.html

    ** – یادآوری این نکته خالی از طنز تلخ نیست که موشه کاتساو، این “معلم اخلاق” در اواخر دورهء ریاست جمهوری اش به “تجاوز جنسی” متهم شده،  معلق شد. در سال 2010 وی به اتهام “تجاوز جنسی” محکوم شده و از سال 2011 تا 2016 را در زندان “سپری” کرد!

     

  • آينده فلسطين در غزه رقم مي خورد. مصاحبه اختصاصي با ليلا شهيد

    ندا يافي، اوريان بيست و يکم، ١٧ ژوئيه ٢٠١٨

    مصاحبهء بي پردهء ليلا شهيد، سفير پيشين فلسطين در پاريس و اتحاديه اروپا در بروکسل با مجله اينترنتي اوريان بيست و يکم. او با پرهيز از زبان قالبي و بدون تابو از انتفاضه مسالمت آميز غزه، روند اسلو، مستعمره سازي ها ، طرح «کلان شهر اورشليم»، تضعيف دستگاه حاکم فلسطيني و خطر تغيير جهت مواضع عرب ها ، صحبت مي کند. او مناقشه با اسرائيل را در درازمدت بررسي کرده و با قاطعيت يادآوري مي کند که مسئله پناهندگان، همچنان مسئله مرکزي است.

    ندا يافي – شما خواستيد که اين مصاحبه را در زمان خاصي انجام دهيد يعني روز جهاني پناهندگان، روز ٢١ ژوئن. آيا اين مسئله امروز نيز اساسي ا ست؟ آيا دليل انفجار در غزه که شما درباره اش بسيار در رسانه ها گفتگو کرده ايد، همين امر است؟

     ليلا شهيد- اين مسئله در مرکز مسئله فلسطين قرار دارد. من نمي توانم از «درگيري اسرائيل-فلسطين» صحبت کنم؛ يک درگيري بين دو حريف اصلي رخ مي دهد. درحالي که ما يک «حريف» ساده نيستيم. ما خلقي هستيم که از هفتاد سال پيش، در برابر يک قدرت اشغالگرِ استعماري قرار داريم. حتي اگر از واژگان سازمان ملل متحد استفاده کنيم، «مسئله فلسطين» آنچنان که مي خواهند به ما بقبولانند، از سال ١٩٦٧ شروع نشده است. اين « مسئله » در سال ١٩٤٨، از روزي آغاز شد که طرح يک دولت ملي يهودي، جايگزين دولتي شد که قرار بود بريتانيائي ها براي استقلال آماده کنند، همان گونه که قيمومت فرانسه، لبنان و سوريه را براي استقلال آماده کرد. در سال ١٩١٧، هنگامي که بريتانيا اعلاميه بالفور را تهيه کرد و در نامه اي به لرد وايزمن  از «ايجاد موطن ملي براي يهوديان» صحبت کرد، اين کشورهنوز قيمومتي بر فلسطين نداشت. البته اين اعلاميه نکتهء ظريفي هم در بر داشت: «روشن است که هيچ اقدامي به عمل نخواهد آمد که حقوق مدني و مذهبي جمعيت هاي غير يهودي موجود در فلسطين را خدشه دار سازد».

    چگونه امکان داشت که غيراز اين باشد ؟ در آن هنگام، کمتر از ده درصد جمعيت فلسطين يهودي بود. در مقابل ٩٠ درصد جمعيت غير يهودي، براي يهوديان اولويت قائل مي شدند. همان طوري که مونيک شُميليه-ژاندرو(Monique Chemillier-Gendreau) ، بزرگترين حقوق دان فرانسوي اين رشته، يادآوري مي کند، اين تصميمي کاملا بناحق است زيرا حاکميت هر کشوري همواره به مردم آن کشور تعلق دارد. حاکميت فرانسه مال مردم فرانسه است، روس ها نمي توانند بگويند که فرانسه به بلژيک ملحق خواهد شد. لبنان داراي حاکميت است حتي اگر فردا سوريه لبنان را اشغال کند، هيچکس اين عمل انجام شده را به رسميت نخواهد شناخت، زيرا حاکميت لبنان متعلق به مردم لبنان است و نه به رژيم يا حکومتي ديگر. اما، باوجود اين، در مورد فلسطين، کسي درباره «موطن ملي يهودي» که در سال ١٩٤٨ دولت اسرائيل شد، با خلق فلسطين مشورت نکرد.

    براي جلوگيري از درازي کلام، وارد جزئيات رويدادهائي که بر تاريخ فلسطين بين ١٩١٧ و ١٩٤٧ اثر گذاشتند، نمي شويم. اما قراردادن پديده ها در جايگاه تاريخي آن ها واجد اهميت اساسي است. مسئله فلسطين با سلب مالکيت زمين به دست جنبش صهيونيستي آغاز مي شود (نمي توان از اسرائيل صحبت کرد چرا که هنوز اين کشور وجود نداشت) و اين کار از طريق پاکسازي قومي برنامه ريزي شده  و با هدف انتقال کشوري با اکثريت عرب، با ساکنان مسيحي، مسلمان و يهودي غير صهيونيست به دولت ملي يهودي انجام شد. جنبش صهيونيستي که کاملا سازمان يافتهء بود، محصول اروپاي آن دوران است. رهبران آن کيستند ؟ تئودور هرتسل، داويد بن گوريون، خائيم وايزمن، مناهيم بگين، شيمون پرز… همه اين ها اروپائي هستند. آنان از لهستان، ليتواني، آلمان، اتريش و فرانسه مي آيند و در نتيجه در محافل اروپائي، چون ماهي در آب شنا مي کنند. در آن هنگام که بريتانيا و فرانسه ي پيروزمند جايگزين امپراتوري عثماني مي شوند، اينان قادرند همه اين کشورها را در کنار خود بسيج کنند. اين جريان پيش از کشف نسل کشي هولناک رخ مي دهد. در سال هاي دهه ١٩٢٠ قرن بيستم هستيم و فلسطينيان – از جمله بسياري از اعضاي خانواده مادري من- هنوز ساده لوح بودند: آن ها هرگز نمي توانستند تصور کنند که بريتانيا کشورشان را به اين شکل به يک اقليت کوچک واگذار خواهند کرد.

    در آغاز، رهبري ملي فلسطين تصور مي کرد که در کنفرانس هاي لندن، پاريس و بيت المقدس، قادر به توضيح اوضاع و تاکيد بر بي عدالتي از راه هاي غير خشونت بار خواهد شد. به هر حال، يهوديان، مسيحيان، مسلمانان همواره در کنار هم زير سلطه امپراتوري عثماني زندگي کرده بودند. لذا آن ها دست به شورش نزدند. شورش مسلحانه در فلسطين در سال ١٩٣٦ شروع شد و نيز مقاومت بدون خشونت با اعتصاب عمومي تاريخي که شش ماه طول کشيد. موتور آن روستائيان بودند. آن ها در مقايسه با طبقه اشراف و بورژوازي فلسطين که به خاطر منافع خاصي با بريتانيائي ها نزديک يا حتي وابسته بوده و در نتيجه حاضر به مدارا با آن ها، بسيار هشيار تر بودند. و چرا روستائيان؟ زيرا جنبش صهيونيستي با تصاحب زمين ها کشاورزان را بيرون مي راندند. يهوديان در جستجوي مکاني بودند که جايگزين کشورهايي شود که در آن ها از پوگروم ها* رنج برده بودند، نظير روسيه تزاري يا اروپاي شرقي و البته زمان درازي پيش از قتل عام يهوديان در آلمان که اوج بربريت بود.

    جنبش صهيونيستي همزمان با ديگر جنبش هاي ملي گراي اروپائي در قرن نوزدهم ايجاد شد. در آن هنگام، اکثريت يهوديان ايالات متحده رابراي مقصد انتخاب مي کردند تا اين که آمريکا در سال هاي دهه ١٩٢٠ سهميه بندي هاي سختي قائل شد. برخي از يهوديان در آن زمان، به فلسطين نيز مهاجرت کردند، گرچه جنبش صهيونيستي امکان هاي ديگري براي دولت جايگزين پيشنهادي نظير آرژانتين يا اوگاندا را در نظر گرفته بود. اگر آخرسر فلسطين را برگزيدند، به اين دليل بودند که بريتانيا منافعش را در آن مي ديد و نه فقط به خاطر ارتباط آن سرزمين با عهد عتيق [کتاب مقدس]. مالکان يهودي مثل لرد روچيلد (شهروند فرانسوي) در فلسطين زمين خريده بودند و نخستين کاري که کردند، اخراج دهقانان فلسطيني از روي زمين براي عرضه انحصاري کار به يهوديان بود. در دوران امپراتوري عثماني، روستائيان مالک زمين هائي که مي کاشتند، نبودند. آن ها زارعان سهم گيري بودند که براي اربابان فلسطيني، لبناني يا سوري کار مي کردند که در محل حاضر نبودند. آنان کاملا آماده کار براي مالکان جديد بودند. اما، اين مالکان درصدد ايجاد طبقه واقعي دهقانان و کارگران يهودي براي دولت آينده بودند.

    اخراج دهقانان

    يهوديان در کشورهائي که زندگي مي کردند ، به شکل طبقات اجتماعي شکل نگرفته بودند ، بلکه  به صورت « جماعت ها » زندگي مي کردند. در اين جا بود که بن گوريون بصيرت به خرج داد و به اين نتيجه رسيد که بايد دقيقا از هيچ، حرکت کرد و ملتي خلق کرد. اگر شلومو ساند مي نويسد که «خلق» يهود وجود ندارد (١)، منظور او به درستي اين ست که اهالي يهودي يمن، فرانسه، آرژانتين يا آلمان از منظر قومي و فرهنگي متفاوت هستند و به خلق هاي متفاوت تعلق دارند.

    ايدهء راندن دهقانان، ماکياولي و فريبکارانه بود؛ اين نظريه بسيار پيش از ١٩٤٨ روند سلب مالکيت از فلسطيني ها را شروع کرد. بدين ترتيب که از همان سال ١٩٢٠ در سوريه بزرگ که تحت سلطهء عثماني ها قرارداشت ، مرزي وجود نداشت دهقانان اخراجي احساس نمي کردند که کشورشان تغيير کرده است. و نکبه [فاجعه] اين است: سلب مالکيت کامل و فريبکارانه فلسطينيان. به يمن پژوهش هاي وليد خالدي، مورخ دريافتيم که طرح دالت (١٩٤٧) براي تخليه فلسطين از ساکنانش طراحي شده بود (٢) و بنا بر پژوهش هاي بني موريس ، مورخ جديد اسرائيلي (که امروز «نادم» شده) روشن شد که بن گوريون دستور کتبي داده بود که تا حد ممکن، فلسطيني هاي بيشتري اخراج شوند تا کشوري با اکثريت عرب، به کشوري با اکثريت يهودي تبديل شود.

    در اين جا با يک نسل کشي روبرو نيستيم – چنين ادعائي زيان رساندن به هدف فلسطينيان است- اما اين رويداد، بدون ترديد نخستين پاکسازي قومي قرن بيستم بود.

    اخراج از سال هاي دهه ١٩٢٠ شروع شد…

     ن ي – مفهوم واقعي نکبه چيست. اخراج روستائيان فلسطيني از چه تاريخي شروع شد؟ 

    ل شهيد – اخراج با بريتانيائي ها شروع شد. سپس، يهوديان خيلي زود تصميم گرفتند که طرح تقسيم ١٩٤٧ را بپذيرند، طرحي که به آن ها سهمي بيش از آن چه در تملک داشتند، مي داد يعني ٥٦ درصد سرزمين را، در حالي که کمتر از يک سوم جمعيت (٣٢%) را تشکيل مي دادنده و فقط  ٧% زمين ها را در اختيار داشتند. به اين دليل بود که فلسطينيان طرح تقسيم را رد کردند. در آن زمان، پدربزرگ مادري من، جمال حسيني نماينده آن ها بود. سخنراني او در سازمان ملل متحد در نوامبر ١٩٤٧ در فيلم « فلسطين: تاريخ يک سرزمين » ساختهء سيمون بيتون ضبط شده است: «ما طرح تقسيم را نمي پذيريم، اما از يهوديان دعوت مي کنيم بيايند با ما زندگي کنند، ما آماده ايم انتخابات برگزار کنيم و هر شهروند حق يکسان در راي داشته باشد. ما کشوري دموکراتيک براي يهوديان، مسيحيان و مسلمانان بنياد خواهيم گذاشت.» اما، آنان به يک معني اين کشور «لائيک» را نمي خواستند، زيرا به دنبال يک دولت يهودي بودند. لذا فقط يهوديان طرح تقسيم را پذيرفتند با اين ايدهء اوليه که در آينده سرزمين را گسترش دهند.

    درست فرداي طرح تقسيم ٢٩ نوامبر ١٩٤٧، ميليشياي هاگانا، پيشگامان ارتش اسرائيل، اعلام کردند که به همه روستاهاي سرزمين هاي واگذارشده به فلسطينيان حمله خواهند کرد. آن ها دهکده ها را از دم منفجر کردند، ٤٨٠ روستاي فلسطيني به آتش کشيده شدند و اهالي را کشتار کردند. زيرا مي بايست به هر قيمتي شده، آن ها را مجبور به ر فتن مي کردند تا تعادل جمعيتي کشور را که اکثريت عرب داشت به اکثريت يهودي تبديل کنند. مادرم تعريف مي کرد که چگونه پس از  ديرياسين (٣)، با بلندگو در شهرها و روستاها مي گشتند و تهديد مي کردند که :«اگر نمي خواهيد سرنوشت ديرياسين را پيدا کنيد، بار و بنديل خود را برداشته و برويد». و آن ها رفتند. من دوباره تاکيد مي کنم که جنبش صهيونيستي مسحور مسئله جمعيتي بود. و امروز در سال ٢٠١٨، ضربهء روحي آن چه ٧٠ سال پيش در فلسطين رخ داده- نکبه- هنوز تازه است.

    در ابتدا مهاجرت اجباري ٧٥٠ هزار فلسطيني که بايد ٣٠٠ هزار جابجائي جنگ ١٩٦٧ را هم به آن افزود، آن ضربه را تازه نگهميدارد. امروز، اکثريت فاحش جمعيت فلسطين در تبعيد به سر مي برد که در ١٩٤٨ يا ١٩٦٧ اخراج شده اند.

    وسواس جمعيتي اسرائيل

    اگر در اسرائيل، مسئله جمعيت يک مشغله ذهني است، به اين دليل است که ترسي دائمي جنبش صهيونيستي را تسخير کرده و علت آن نسل کشي و پيش تر از آن، پوگروم هاي کشورهاي اروپائي ست و گمان مي برند که تعداد جمعيت مناسب ترين پاسخ آن است. تعداد ساکنين در کشوري انحصاري. ناسيوناليسم (ملي گرائي) اسرائيلي ها افراطي است. اما، اين ترسي ست نابودکننده، حتي اگر فکر مي کنند که با اسلحه و بمباران مي توانند از خود محافظت کنند. به نوبهء خود ما هيچ مشکلي براي زندگي در يک کشور چند قومي، چند فرهنگي نداريم چرا که هراسي نداريم. از سوئي، در کشورهاي عربي با يهوديان بسيار خوب رفتار مي شد، حتي به مثابه اقليت، چرا که از ميان آن ها وزير، مدير موسسه و مقامات بالا داشتيم، نظير مشاور پادشاه مراکش، و زماني که اروپا در وحشت اتاق هاي گاز به سر مي برد، يهوديان در عراق يا لبنان نخبگان را تشکيل مي دادند.

    ن ي – منظورتان اين ست که يهودستيزي پديده اي عربي يا اسلامي نيست؟      

    ل شهيد – البته، زيرا يهوديان را «اهل کتاب» مي شمارند (دين هاي يکتاپرست را مسلمانان اهل کتاب مي خوانند) .آن ها از يک بي خدا نفرت خواهند داشت اما نه از يک يهودي معتقد،  در حالي که در کشورهاي اروپائي، اين احساس در بينش مسيحيت و «خداکشي»** ريشه دارد. در اسلام موسي و همچنين عيسي را پيغمبر مي دانند.

    پس از ايجاد دولت اسرائيل، نوعي پس زدن يهوديان در جهان عرب ديده مي شود زيرا مشکل  بيعت دوگانه  double allégeance *** به وجود آمده بود.

    ن ي – به مسئله پناهندگان برگرديم که دوباره با قدرت خودنمائي مي کند. ارقام واقعي چيست؟

     ل شهيد – بايد پذيرفت که از ١٢ ميليون فلسطيني در جهان، ٧ ميليون نفر پناهنده هستند که در فلسطين، اردن، سوريه و لبنان پراکنده اند. اکثريت قابل ملاحظهء آنان بي وطن هستند، مدرک هويتي ندارند به جز کارت «اداره سازمان ملل متحد براي پناهندگان فلسطيني در خاورميانه» UNRWA که کارت هويت آن ها به حساب مي آيد. پناهندگاني هم وجود دارند که تابعيت کشورهاي عربي، اروپا ، آمريکا، استراليا وکانادا را گرفته اند و در ضمن داشتن مليت اين کشورها، پناهنده فلسطيني مانده اند.

    اسرائيلي ها از اين که فلسطيني ها، پيرو قطع نامه ١٩٤ مجمع عمومي سازمان ملل (دسامبر ١٩٤٨) حق بازگشت را مطالبه کنند، وحشت دارند، در حالي که در همه جا، جامعه بين المللي اين حق را به رسميت مي شناسد.

    بايد مرتبا يادآوري کرد که ريشهء مسئله، سال ١٩٤٨ است، هر چند مدتي ست که در اين مورد صحبتي نشده است. همه چيز از آن جا شروع مي شود. ما در چشم انداز صلح، از روي بزرگواري و با دغدغهء مصالحه، پذيرفتيم که دولت مان را به کرانه باختري رود اردن، بيت المقدس شرقي و غزه محدود کنيم، مکاني که بيشترين جمعيت فلسطيني در آن زندگي مي کنند. اين امر، به اين معني نيست که بقيه سرزمين بخشي از فلسطين نبود. در حالي که اسرائيلي ها از روسيه، اسپانيا، آلمان، فرانسه، يمن و مراکش آمده اند.

    امروز، هفتاد سال بعد، يک خلق اسرائيلي وجود دارد. ياسر عرفات چهره اي تاريخي بود که با داشتن حس مسئوليت و توانائي در سال ١٩٨٨ در الجزيره گفت: ما راه حل همزيستي را مي پذيريم، ما مي پذيريم که بر بخشي از ميهن مان، يعني کرانه باختري، باريکه غزه و بيت المقدس يک دولت ايجاد کنيم. ما يهوديان را از منازل شان بيرون نخواهيم کرد حتي اگر بر اساس طرح تقسيم، جليله و «مثلث» (فضاي بين جنين، طولکرم و نابلس) نيز به ما تعلق مي گرفت. درصورتي که اين دولت فقط ٢٢% فلسطين  را شامل مي گردد (در مقابل ٤٤% طرح تقسيم). باوجود اين، بنيامين نتانياهو و جنبش صهيونيستي کنوني حتي حاضر نيستند اين ٢٢% را بپذيرند. به همين دليل است که آن ها با مستعمره هاي شان مرتبا زمين ها را به تدريج تصرف مي کنند.

    روز جهاني پناهندگان البته منحصرا شامل فلسطينيان نيست، . اما در جهان، هيچ مورد نماديني مانند ما وجود ندارد، يعني جائي که بخش مهمي از يک جمعيت که خود را به مثابه ملتي مي داند در اردوگاه هاي پناهندگان به سر برد. در همه جنگ ها پناهنده وجود دارد، در جنگ هاي ويتنام، در آفريقاي جنوبي، در بوسني، کوسوو، الجزاير و کامبوج نيز پناهنده وجود داشت. اما آنان به کشور خود بازگشتند. اما نه فلسطيني ها.

    اسلو با مرگ رابين مرد

     ن ي – چرا هنگامي که از حق بازگشت صحبت مي شود، اسرائيلي ها اين چنان دچار وحشت مي شوند؟ چرا دولت خود را منحصرا دولتي يهودي درنظر مي گيرند؟

    ل شهيد – براي اين که از تغيير بالقوه جمعيت مي ترسند.  و اين که دوباره وضعيت يک اقليت را مثل سال ١٩٤٧ پيدا کنند. اما، براي فلسطيني ها، اين شناسائي امري اساسي است. هيچ رهبر فلسطيني نميتواند از اين حق بگذرد. البته پياده کردن اين حق خود امر ديگري است. هنگامي که قرارداد اسلو را مذاکره مي کرديم، مخاطبي چون اسحاق رابين يافتيم ،که بسيار بيش از شيمون پرز، به حد کافي مسئوليت را درک مي کرد تا واقعا مذاکره کند.

    پرز هر چند «عزيز دردانه» اروپائي ها ،ولي اپورتونيست (فرصت طلب) بود و کورکورانه از آريل شارون پيروي کرد تا وزير بماند. در حالي که رابين، شخصي که در گذشته دستور خرد کردن استخوان تظاهرکنندگان فلسطيني را در جريان انتفاضه داده بود، هنگام مذاکره، فردي جدي بود. او نقش ميهن پرست اسرائيلي اي را داشت که واقعا در جستجوي صلح بود.

    ن ي – فکر مي کنيد که به اين دليل به قتل رسيد؟

     ل شهيد – چنين فکر مي کنم. و پس از او، اسلو مرد. به اين ترتيب  موضوعي که اسرائيلي ها را ديوانه مي کند، مسئله پناهندگان است. هنگامي که در سال ١٩٤٨ وارد سازمان ملل شدند، آنها مجبور شدندهمه قطع نامه هاي آن سازمان را درباره فلسطين و اسرائيل  که پيش از عضويت آنان تصويب شده بود، به رسميت بشناسند. آن ها را به رسميت شناختند، ولي هرگز اجرا نکردند. آن چه به ما مربوط است، ما مي گوئيم: البته که ما ٦-٧ ميليون پناهنده را برنخواهيم   گرداند، اما شناسائي حق بازگشت آن ها را مي خواهيم.

    ن ي – باوجود اين، بسياري نمي خواهند برگردند.

    ل شهيد – در واقع. به همين دليل بود که در طبا(٤) در سال ٢٠٠١، فلسطيني ها و اسرائيليان سه گزينش در برابر هر پناهنده قرار دادند: تاکيد بر حق بازگشت خود به اسرائيل، پس از توافق اسرائيل، استفاده از حق بازگشت به دولت فلسطين يا انتخاب  ماندن در محل اقامت خودپس از تاييد کشور ميزبان ضمن حفظ مليت فلسطيني اش.  دو مذاکره کننده ارشد يوسي بِيلين، وزير دادگستري وقت اسرائيل و نبيل شعث، مذاکره کننده اصلي فلسطين بودند و به همين دليل اين پرونده در آن زمان پيشرفت هاي زيادي داشت. نبيل شعث به يوسي بيليني گفت: «ما نياز داريم که شما با سوگند بپذيريد که قطعنامه ١٩٤ را به رسميت مي شناسيد، اما ما اجراي آن را براي همه پناهندگان نمي طلبيم» و يوسي بيليني پاسخ داد: «و من از تو مي خواهم که بگوئي که آن را براي ٧ ميليون نفر به اجرا در نمي آوري. به سهم  خود، ما حاضريم صدهزار نفر از پناهندگان لبنان را  که از جنبه سياسي، اجتماعي و اقتصادي اوضاع وخيمي دارند بپذيريم.» . اين چيزي است که نامش را “پارامتر کلينتون” گذاشتند، که ضروري ست روزي به آن رجوع شود.

    اين نکته از جنبه نمادين اهميت داشت، زيرا اين پناهندگان در خود اسرائيل جذب مي شدند. به عقيدهء من، اکثريت آن ها مايل نخواهند بود که در کشوري ويژهء يهوديان زندگي کنند. کافي ست به اوضاع فلسطيني هاي مانده در اسرائيل نگاهي بيافکنيم، عذاب واقعي ست.

    غزه، مهد ناسيوناليسم

    به همين دليل، غزه اهميت بسيار دارد. روزنامه نگاران از غزه، يعني باريکه زميني به وسعت ٣٥٦ کيلومتر مربع،  صحبت مي کنند بدون اين که واقعا آن را بشناسند. هنگامي که مادرم کودک بود، غزه ساحلي بود که با پدرش در آن بازي مي کرد و براي پرندگان تور مي نهاد. مکان معرکه اي بود که به سختي چندهزار نفر در آن سکونت داشتند. سه شهر وجود داشت: غزه، خان يونس در جنوب و جبليه در شمال. همين. اکنون، دو ميليون جمعيت دارد که اکثريت بزرگ آن ها پناهندگان شهرهاي پيرامون غزه هستند که در سال ١٩٤٨ ويران شدند. پناهندگان با پاي برهنه مي رفتند تا به نزديک ترين محل خارج از اشغال اسرائيلي ها برسند. اهالي شمال در جليله، به لبنان رفتند؛ ساکنان کرانه باختري به اردن رفتند؛ و ساکنان «مثلث» به غزه رفتند. بنابراين، غزه محل سکونت ٩٥% از پناهندگان روستاهائي است که در معرض ديد آن هاست و آنان مي توانند در آن سوي مرز با دوربين آن روستاها را ببينند. آن ها مي بينند که روستاهاي شان به کيبوتص يا موشاو تبديل شده که براي آنها غير قابل دسترسي است. در نتيجه، آن ها در زنداني با آسمان باز زندگي مي کنند. آيا جاي تعجب دارد که آنان دست به شورش مي زنند؟

    اهالي آن دوره فلسطين هنوز زنده اند، زيرا نکبه هفتاد سال پيش رخ داده و در نتيجه همه زنان و مردان بالاي هفتاد سال، روستاي شان را به خاطر دارند. روستاي آن ها در برابر چشم آن هاست، هر چند نامش تغيير يافته است. اغلب مي گويم: اين يک مناقشه نيست، تراژدي يوناني ست. آيا شما، در جهان افرادي را مي شناسيد که کشورشان مقابل چشم شان باشد ولي آن ها نتوانند در آن قدم بگذارند؟ که ارتشي جلو آن ها را مي گيرد؟ که اشغال و جنگ، جمعيتي را که بر روي يک سرزمين زندگي مي کنند به دو نيم تقسيم کند.

    غزه به صورت تمام و کمال شهر پناهندگان است. نام آن را «سووِتوي فلسطيني»**** گذاشته اند. تراکم جمعيت در آن بالاترين ميزان  در جهان است. افراد، بر روي هم سوارند. ده ها کيلومتر اردوگاه پناهندگان را مي بينيد که در فقر زندگي کرده ، از زمين، دريا و هوا در محاصره اند. درست است که ارتش اسرائيل در سال ٢٠٠٣ از داخل غزه عقب نشيني کرده ولي آن گونه که در گزارش ها مي بينيم، مرزهاي زميني، دريائي و هوائي را ترک نکرده است ؛ ارتش اسرائيل حتي ماهيگيران را ممنوع کرده که فراتر از چند کيلومتر در دريا بروند. ارتش با جنگنده هاي اف ١٦ و هواپيماهاي بدون سرنشين [پهباد] ساخت اسرائيل يا وارداتي بر آسمان تسلط دارد. در اثر اين محاصره ، به موجب حقوق بين المللي، غزه همواره زير اشغال است. در حالي که آنان با کلمات بازي مي کنند که: «آري، ولي اين امر بدين دليل است که در حالي که ما آن جا را ترک کرده بوديم، فلسطينيان به بمباران ما ادامه مي دادند». اما، نه ! آن ها هرگز محل را ترک نکرده اند، آن ها از درون غزه عقب نشيني کرده و با خود ٨٠٠٠ کولون [مستعمره نشين] را بردند، که در مقايسه با ٧٠٠ هزار کولون ساکن کرانه باختري و بيت المقدس شرقي ميزان کمي است. از سوي ديگر، هاسباراي (تبليغات و پروپاگاندا) اسرائيل همچنان مدعي ست که حماس مسئول هرج و مرج درغزه است. عده کمي مي دانند که در سال ٢٠٠٥، شارون از تحويل سرزمين اشغال شده غزه به تشکيلات خودگردان خودداري کرد و آگاهانه آن جا را در اختيار حماس باقي گذاشت تا پس از خروج اسرائيل هرج و مرج حاکم شود. اين ضربهء ماهرانه اي بود که شارون زد تا  بر روي کرانه باختري متمرکز شود. بلافاصله، او ساختمان ديوار را شروع کرد. درست همزمان با عقب نشيني از غزه. درواقع، هدف همه نبردهاي اسرائيليان، تسخير زمين بدون اهالي ست. هدف عمده آن ها چنين ست: تسخير زمين براي مستعمره سازي. اسرائيليان اهالي را نمي خواهند، بازهم به مسئله اشتغال ذهني جمعيتي بر مي گرديم. اين دليل اصلي خروج از غزه است: مستعمره کردن بهتر کرانه باختري از جمله بيت المقدس شرقي.

    کميته اي براي «بازگشت بزرگ»

     ن ي – پس، غزه با دو ميليون جمعيت بارسنگيني بود که اسرائيل مي خواست از دستش خلاص شود؟  

    ل شهيد – دقيقا. حتي رابين مي گفت: «من مي خواهم ببينم که غزه در دريا غرق شود». زيرا او در رودروئي با مقاومت غزه، سربازان جوان را از دست مي داد، غزه، نه فقط پرجمعيت ترين بلکه مقاوم ترين، شجاع ترين، مبتکرترين است و شگفت انگيز نيست که همه جنبش هاي فلسطيني، مثل الفتح و حماس، از غزه برخاسته اند. زيرا آن جاست که درد و رنج عميق تر است. و اين مقاومت هرگز قطع نشده است. در سال ١٩٥٦ در غزه بود که شارون «خرد کردن فلسطينيان»، شکنجه و کشتار آن ها را آغاز کرد. غزه در سال ١٩٥٦ و نه در ١٩٤٨، اشغال شد و تا آن زمان مصرغزه را اداره مي کرد.  به اين جهت غزه هنوز اين حافظهء مقاومت را حفظ کرده و هرگز از تلاش نيافتاده است. اين مقاومت چه اسلام گرا باشد، چه ملي گرا يا کمونيست، اهميت چنداني ندارد، غزه، جنبش مقاومت است. و آن چه شما در آن جا ديديد، با اين جنبش فوق العاده که ٣٠ مارس، روز زمين آغاز شد و روز ١٤ مه، روز نکبه ادامه يافت، کارآخرين نسل،  جوانان بين ١٥ و ٢٥ سال است که مي گويند: «ما نمي پذيريم که تحقير شويم؛ الهام بخشان ما گاندي، نلسون ماندلا و مارتين لوتر کينگ هستند». آن ها در «کميته براي بازگشت بزرگ» سازمان يافته اند.  نخوت دونالد ترامپ آن ها را برانگيخت، ترامپي که با نقض حقوق بين المللي، که بيت المقدس شرقي را از ٥١ سال پيش، سرزمين اشغال شده مي شناسد، به تنهائي و به طور يک جانبه تصميم گرفت که «اورشليم پايتخت اسرائيل است» و سفارت آمريکا را بدانجا منتقل کرد.

    تازه، از آن هم بدتر، او تصميم گرفت تا کمک مالي به UNRWA  آژانس سازمان ملل متحد براي کمک به پناهندگان فلسطين و امور آنها را قطع کند. و خانم سفير او بي شرمي را به حدي رساند که گفت: «بايد  اين آژانس را منحل کرد چرا که در توهم حق بازگشت شرکت مي کند». ايالات متحده کمک ٦٥ ميليون دلاري را،  که براي تغذيه پناهندگان در اردوگاه ها اختصاص داشت،  حذف کرد. و در حالي که وزير امورخارجه سويس همين موضع را مي گرفت، کميسر عالي سويسي آژانس ، پير کراهندبول – که مردي است فداکاروبرجسته در زمينه کاريش– از کشورهاي اروپائي ديدار مي کرد و عليه امکان انفجار «ده داعش»  در نتيجه چنين تصميمي هشدار مي داد. در واقع، ساکنان اردوگاه ها فقط از طريق کمک آژانس UNRWA زندگي مي کنند. ٧٠ سال است که مدرسه ها، مدارس UNRWA است، درمانگاه ها، درمانگاه هاي UNRWA است و کمک به فقيرترين خانواده ها را UNRWA انجام مي دهد.

     دستگاه تبليغاتي هاسبارا به حماس حمله مي کند تا جنبش جوانان را ناحق قلمداد کند. اما، جوانان با تظاهرات خود به ترامپ پاسخ مي دهند.هيچ کس در رسانه ها اشاره نکرد که يکي از دلايل کارزار آن ها همين بود. بايد رمزگشائي را آموخت. ما با دو پديده روبرو هستيم: هفتادمين سالگرد نکبه، اعلاميه آمريکا درباره بيت المقدس، و همچنين جنگ ترامپ و دوستانش عليه UNRWA. روز ٢٤ ژوئن کميسيون کليه کشورهاي عضو در نيويورک براي بر رسي چگونگي ادامه کمک بدون امريکا برگزار شد. زيرا، آمريکا نخستين کمک کننده مالي سازمان ملل بود.

    به  اين دليل ها، جوانان تصميم گرفتند که سکان را در دست گيرند. آن ها حماس را رد مي کنند زيرا در يازده سال حکومت، فقط به دنبال بلندپروازي هاي سياسي و مالي اش بوده و براي اهالي غزه کاري نکرده است. جوانان همچنين آبروي تشکيلات خودمختار را برده اند زيرا معتقدند که فاسد است و يازده سال است، يعني از زمان پيروزي انتخاباتي حماس در سال ٢٠٠٦، که پاي اين تشکيلات به غزه نرسيده است. متاسفانه، تشکيلات خود مختار اجازه داده که اروپائي ها و آمريکائي ها آن را به يک بازي نمايشي شرم آوربکشانند که بواسطه آن نتيجه انتخابات زير سوال برده شد.

    ن ي –انتخاباتي که ناظران اتحاديه اروپا از نزديک نظارت کردند…

    سيصد ناظر! در آن هنگام، من سفيرفلسطين در اتحاديه اروپا بودم. و همه گواهي دادند که انتخابات در شرايط شفافي انجام شده است. يک سال بعد، حماس با کودتائي قدرت را با زور به دست گرفت. اگر اجازه داده بودند که حماس به صورتي دموکراتيک قدرت را در دست بگيرد، همه مي توانستند حکومت او را داوري کنند. در حالي که حماس را به يک قرباني تبديل کردند و آخر سر به او نقشي زيبا دادند.  در آن حال حماس خود را بي قيد و بند ديد چون در مقابل نتيجه هيچ مسئوليتي احساس نمي کرد، زيراکه تشکيلات خودمختار، آمريکا  و اروپا عملکرد او را بايکوت کرده بودند. با اين همه، مي توان در مورد اراده آنان در خدمت به اهالي غزه ترديد کرد. پيروزي انتخاباتي آن ها بيشتر به اراده فلسطيني ها براي تنبيه فتح ارتباط داشت و نه پشتيباني واقعي. اين عقيده شخصي من است و من با بايکوت نتيجه انتخابات ٢٠٠٦  مخالف بودم.

    قدرت ابتکار جوانان

     از سوئي جوانان به تشکيلات خودمختار مي گويند: «ما شما را نمي خواهيم، زيرا شما ما را رها کرده ايد». ولي آن ها حماس را نيز مخاطب قرار مي دهند: «با حملات احمقانه موشک هاي دست ساز، لوله هائي که پر از مواد شيميائي کشاورزي مي کنيد و به شهرهائي نظير سدروت که ساکنان آن غيرنظاميان بيچاره اند پرتاب مي کنيد، ما را در معرض انتقام جوئي ويرانگر قرار مي دهيد ». در واقعيت، سه تهاجم پي در پي در ٢٠٠٨، ٢٠٠٩ و ٢٠١٤ غزه را کاملا ويران کرده و هزاران زخمي ببار آوردند.  اينان نه در ميان رزمندگان حماس که در زيرزمين مخفي شده بودند، بلکه عمدتا در ميان زنان و کودکان،  که اغلب براي ابد عليل شدند، قرار داشتند. بمباران ها مثل باران  بر روي محلات غيرنظامي مي باريد،  مانند سوريه اکنون.

    جوانان جنبشي توده اي ، ولي بدون خشونت مي خواستند و با  اين همه، ايستادگي کردند زيرا در غزه، که اسلحه ارزان فراوان است، وسوسه شديد است (به سادگي مي توان يک کلاشنيکف را ٢٠ دلار خريد…) جوانان خود را بسيار مبتکرنشان مي دهند: با دود سياه لاستيک هاي سوخته ميدان ديد تيراندازان ماهر اسرائيلي را کدر مي کنند، با آئينه هاي بزرگ که با پلاستيک مي سازند، چشمان آن ها را با نور «کور» مي کنند. آخرين اختراع جوانان استفاده از بادبادک هاست، بازي اي کمي گران که نوجوانان در محيطي فقير انجام مي دهند.  اين بازي براي کنار دريا مناسب است. آن ها شبيه هواپيماهاي بدون سرنشين به بادبادک ها دوربين سوارمي کنند ، و گوي هايي  از بنزين را به آن ها آويخته ، آتش زده رها ميکنند . البته درست است که در اين ميان، مزرعه هاي کشاورزي نيز آتش مي گيرند . آن ها از خود دفاع مي کنند!

    قدرت بدون خشونت

     ن ي – اسرائيلي ها آن ها را به عنوان اسلحه معرفي مي کنند.

    ل شهيد – راستي؟ چه طنزي، کساني که با گلوله هاي واقعي سر جوانان را هدف مي گيرند!! کساني که در يک روز ٦٢ نفر را مي کشند، ٧٠٠٠ نفر را زخمي مي کنند که استخوان هاي برخي ازآنان چنان خرد شده است که تا آخر عمرعليل خواهند بود؟ اين باد بادک هاي آتشين بر روي مزرعه ها مي افتند و ايجاد حريق مي کنند، اما در برابر زورگوئي هاي ارتش اسرائيل چيزي به حساب نمي آيد. اين آخرين شکل انتفاضه است و منظور من، معناي عربي واژه است: استوار ايستادن، سر بلند کردن. ابتدا، اين جنبشي است نسبت به نفسِ خود. براي نخستين بار، در لبنان از اين واژه استفاده کردند، هنگامي که پناهندگان ، «اداره دوم ارتش لبنان» (سرويس امنيتي) را از اردوگاه خود بيرون کردند. آن ها مفهوم واژه را به من توضيح دادند: سرنوشت خود را به دست گرفتن. آن ها تلفاتي ببار نياوردند. در ١٩٦٩، در دوازده اردوگاه لبنان، قيام کردند و رِمون اِده وزير کشور وقت، هوشمندي به خرج داد و به سرويس هاي امنيتي لبنان دستور تخليه اردوگاه ها را داد. اين کار به صورتي مسالمت آميز انجام شد. سازمان آزادي بخش فلسطين (ساف) مديريت ١٢ اردوگاه را به عهده گرفت و تا امروز ادامه دارد. سپس در سال ١٩٨٧، انتفاضه ديگري در فلسطين رخ داد که باشکوه بود ، چرا که بدون خشونت بود. انتفاضه ديگري در ٢٠٠٢ روي داد که شکوه کمتري داشت زيرا مسلحانه تر بود و اکنون باز انتفاضه بدون خشونت از سر گرفته مي شود.

    خوب ملاحظه مي کنيم که حافظه خلق ها چقدر از مبارزه براي استعمارزدائي درس مي گيرد. آن ها قدرت عمل بدون خشونت را درک مي کنند. حتي در برابراين بدترين خشونت که اشغال نظامي ست. متاسفانه، جهان فقط تصوير کاميکازها (انتحاري ها)  يا آدم کشان داعش را به ياد مي آورد. آن ها خشونت دولت ها را نمي بينند، تروريسم دولتي را که اسرائيل بر غيرنظاميان روا مي دارد، نيز نمي بينند. کسي جرئت نمي کند که آن ها را به عنوان تروريسم دولتي نکوهش کند. من به برکت اين جوانان است که از نو تمايل به سخن گفتن پيدا کرده ام . آن ها به مبارزه معني و جهت مي دهند، اميد را زنده مي کنند.

    ن ي – رسانه هاي غربي تلاش مي کنند همه مسئوليت خشونت ها را بر گردن حماس بياندازند.

    ل شهيد – مزخرف است. بازهم طبق معمول هاسبارا ***** است. اين تظاهرات ها کاملا خود بخودي اند، آن ها ترجمان اراده مردمي هستند، حتي مي توانم بگويم که عليه استابلييشمنت (دستگاه حاکميت) فلسطيني ، خواه حماس، خواه تشکيلات خود گردان، جهت گرفته است،. آنان به ويژه جوان ها هستند که خانواده هايشان دورشان حلقه زده اند. اروپائيان از ديدن بچه هاي کوچک ناراحت مي شوند، ولي نمي خواهند جنبه جشنواره اي اين گردهم آئي ها را، جا يي که جوانان چادرزده اند، پيک نيک مي کنند، موسيقي پخش کرده و بازي مي کنند، درک کنند. مي خواهيد اين جوانان به کجا بروند ؟  در کشوري در محاصره و بدون هيچ تفريحي ؟  اين، يادماني شاد بود، پر از شادماني زيستن . چرا فقط اسرائيل حق بزرگداشت هفتادسالگي اش را دارد، والبته با اجراي «فصل فرهنگي» در «گران پاله» در همين پاريس ؟ آن جا، با امکانات موجود ،اراده دوباره سر بلند کردن خلق فلسطين را که از روستاهاي شان اخراج شدند، در روز روشن گرامي مي دارند. اين جوانان در مقابل دوربين ها، کليدها را تکان داده و مي گويند «خوب نگاه کنيد، فراموش نکرده ايم». اين جوانان به سخنان بن گوريون در سال ١٩٤٨ اشاره مي کنند که مي گفت «سالمندان خواهند مرد و جوانان فراموش خواهند کرد» (٥).

    ن ي –پس چرا چنين سرکوب خونيني در يک تقريبا جشنواره مردمي ؟

    ل شهيد –   بيشتر بايد گفت سرکوبي جنايت کارانه!  اين انحراف همه رژيم هاي نظامي است که انسانيت مردم سرزمين اشغال شده را کاملا سلب مي کند و – شهامت استفاده از اين واژه را داشته باشيم – به سوي تروريسم دولتي کشيده مي شود ، به اين خيال که طبيعت يک سرکوب جنايت کارانه مي تواند جوانان ديگري را در بيت المقدس شرقي يا کرانه باختري  از انجام کارزار هاي مشابه منصرف کند. اما هيچ کس گول نمي خورد. در هيچ جا، با گلوله واقعي به سوي غيرنظاميان غيرمسلح شليک نمي کنند.همه کنوانسيون هاي بين المللي آن را ممنوع کرده است. به همين دليل است که « عفو بين المللي » وسازمان ديده بان حقوق بشر از جنايت جنگي صحبت کرده و حساب باز پس مي خواهند.

    به همين منظور نيز هم هست که ايالات متحده از شوراي حقوق بشر بيرون مي آيد. زيرا در ان جا نشان مي دهند که جنايت جنگي رخ داده است. مثل همان جنايت هائي که در سوريه رخ داده است. و در ديوان جنائي بين المللي آن ها را محاکمه خواهند کرد، زيرا بالاخره، تشکيلات خودمختار خواستار محاکمه شده است. باوجود اين، تا کنون، پس از سه جنگ ما شکايت نکرده بوديم. چرا ؟ زيرا هر بارکه ابوماذن (٦) مي خواست مسئله را در ديوان جنائي بين المللي مطرح کند – دونالد ترامپ و حتي باراک اوباما- به او مي گفتند: «اگر مسئله را به ديوان جنائي بين المللي بکشانيد، ما نمي توانيم در روند صلح به شما کمک کنيم و شما ما را درمخمصه قرار خواهيد داد»، و در نتيجه او هم منصرف مي شد. ضروري بود که همه اميد هاي او نسبت به ايالات متحده قطع شود تا مسئله را به اين ديوان بکشاند. بالاخره! فاتو بنسوده، دادستان کل در حال بررسي پرونده است و قرار است هيئتي براي بررسي بفرستد. البته، اسرائيل به آن هيئت، اجازه ورود نخواهد داد. اما، به حد کافي مدرک وجود دارد که بدون بازديد اين هيئت نيز، بتوان جنايت ها را قضاوت کرد. براي اسرائيل، جنگ با حماس از طريق بمباران هوائي بسيار آسان تر از مبارزه با جوانان بادبادک به دست است.

    طرح آمريکا نمايشي مضحک است

    ن ي – هيئتي مرکب از جارد کوشنر، جِيسون گرينبلات، و ديويد فريدمن از کشورهاي عرب بازديد مي کنند تا طرح صلح دونالد ترامپ « معامله  قرن» را توضيح دهند. در اين باره چه فکر مي کنيد؟  

     ل شهيد – نمايش مضحکي است.اين بزرگترين کلاهبرداري قرن است. تنها کساني که در اين « معامله » مورد مشاوره قرار نگرفتند، فلسطيني ها هستند. دونالد ترامپ با دامادش کوشنر و دوستش گرينبلات که هر دو از مدافعان شهرک هاي مستعمره (کلني ها) هستند، با سعودي ها، اماراتي ها، بحريني ها، مصري ها، اردني ها مشورت کرده اند، اما نه با فلسطيني ها. در نتيجه، فلسطيني ها به هيچ وجه کوچک ترين علاقه اي نسبت به اين طرح نشان نمي دهند، و حتي مي توان گفت که اين طرح توجه آن ها را نيز جلب نمي کند. حتي اقدامي هم نمي کنند تا از محتواي آن مطلع شوند زيرا اين وضع واقعا توهين آميز است. پس از هفتاد سال نکبه و ٢٥ سال مذاکرات پس از اسلو، فردي مثل دونالد ترامپ جرئت مي کند، بدون حضور طرف اصلي يعني فلسطيني ها از روند صلح صحبت کند؟ از نگاه من، کوشنر، گرينبلات و فريدمن اسرائيلي هستند. کوشنر مستقيما به کولوني بزرگ بيت اِل که چفت رام الله است، کمک مالي مي کند. خانواده او در بيت ال زندگي مي کند. اما، نکته وخيم تر اين است که براي اولين بار فرايندي آغاز شده است که کشورهاي عرب در اردوي دشمنان ما هستند.

    عربستان سعودي، امارات متحده عربي، بحرين، مصر و متاسفانه اکنون اردن، در اردوگاه آمريکائي-اسرائيلي هستند.

    من هرگز تصور نمي کردم شاهد چنين لحظه اي باشم. اين که در گذشته، اين جا و آن جا، اقداماتي براي عادي سازي روابط با برخي کشورها نظير مراکش، لبنان …انجام شده باشد ،  چيز ديگري ست. اما نه بدين گونه: به صورت آشکار، کشورهائي در مورد فرايندي موضع مي گيرند که فلسطيني ها اصلا در جريان آن نيستند، اين خيانت بزرگ است.  روي واژه پافشاري مي کنم. و تازه من از کشورهاي عربي صحبت مي کنم و نه اروپا که طبيعي ست که بيشتر از عرب ها عرب نيستند! ترامپ به هر حال اروپا را نمي خواهد. قاعده يک جانبه گري چنين است؛ او نه سازمان ملل را مي خواهد، نه ناتو را و نه G٧ (٧ کشور بزرگ) را. و حالا، همدست پيداکرده، «دست نشانده و زيردست»، يعني کشورهائي که به يک شکلي بدهکار هستند. از خود مي پرسيم  که محمد بن سلطان از کجا مي آيد، فردي که بالاخره پادشاه کشوري خواهدشد که اماکن مقدس سني هاي سراسر جهان در آن قرار دارد. و او مي خواهد طرح صلحي را بپذيرد که بيت المقدس را پايتخت انحصاري اسرائيل مي شناسد؟ بيت المقدس(اورشليم) که سومين مکان مقدس اسلام سني است؟

    ن ي – پس، به عقيده شما، دليل اين  خوش خدمتي چيست؟

    ل شهيد – من هم واقعا از خود مي پرسم. آيا اوترقي  اش را در ازاء خدمتي که بعد ها به آنها  خواهد کرد، مديون آمريکائي هاست ؟ زيرا پيش بيني نشده بود که او وليعهد شود. آمريکائي ها نسبت به شاهزاده محمد بن نايف نظر خوبي داشتند و او روابط خوبي با باراک اوباما داشت. پس از سوءقصدهاي ١١ سپتامبر، به خاطر همکاري هاي باارزشش مورد تمجيد قرار گرفت. با اين همه، در عرض ٢٤ ساعت او را کنار گذاشتند و ناگهان، محمد بن سلمان وليعهد شد. شايد او را براي ايفاي نقشي که امروز بازي مي کند، آماده کرده بودند ؟ اما، فکر نمي کنم که مردم عربستان اين مواضع را بپذيرند.

    ن ي – مي گويند که به خاطر تصميمات اجتماعي و گفتمان ويژه اش درباره فساد، در ميان جوانان محبوبيت دارد…

    ل شهيد – من گمان نمي کنم که سعودي ها تا اين حد ابله باشند که اين فضيلت ناگهاني ضدفساد را باور کنند، در حالي که همه واسطه هاي قراردادهاي کلان بدون استثنا در اين فساد غرق بودند و در هر قراردادي با غرب، در مورد خريد اسلحه و کالاهاي ديگر، کميسيون دريافت مي کردند. برخلاف تصور افکار عمومي اروپائي که با شرايط داخلي عربستان آشنا نيستند، سعودي ها ملتي هوشمند و آموزش ديده اند. مردم سعودي به درستي نقاط قوت کشورشان، وزنهء نفت با وجود  کشف نفت آمريکا، جايگاه عربستان سعودي در ژئواستراتژي جهاني و موقعيت آن به عنوان محافظ مکان هاي مقدس اسلامي را مي شناسند. آن ها نسبت به تصميمات صوري نظير رانندگي زنان ساده لوح نيستند، به ويژه که محمد سلمان آن چه را که با يک دست مي دهد، با دست ديگر پس مي گيرد، مثلا با زنداني کردن فعالان حقوق بشر.

    آخرسر، او نخستين سفر خود را به آمريکا اختصاص داد و دو هفته در آن کشور گذراند که براي يک ديدار رسمي مسئله اي جزئي هرچند ناشايست  اما بسيار گويا است… و در طول اين دو هفته، او با لابي طرفدار اسرائيل ديدار کرد و نه با نمايندگان پيشرو جامعه يهودي، نه با گروه جِي استريت J Street (٧)، و دوستان اوباما، نه ، عمدتا با دوستان ترامپ، با انجمن آيپاک American Israel Public affair Committee، ملاقات کرد.و گويا گفته است: « فلسطيني ها بايد يا دهن خود را ببندند يا  «معامله قرن ترامپ را بپذيرند». آدم خيال مي کند که به خود ترامپ گوش مي دهد.

    اما، دولت فلسطين بدون بيت المقدس چه ارزشي دارد، در حالي که خود ترامپ قبلا در مورد سرنوشت شهرمقدس تصميم گرفته است؟ اين دولت وجود ندارد. در واقع، اسرائيليان قصد دارند «کلان شهر اورشليم» ايجاد کنند، از اين رو، از سال ١٩٦٧ اين همه شهرک پيرامون شهر مقدس ساخته اند(به نقشه نگاه کنيد)، با معال ادوميم در شرق، کل بلوک گوش اتزيون در جنوب، بلوک پساگوت و پيسگات زِئِو در شمال و راه هاي ارتباطي بين آن ها. و قصد دارند مرزها را عقب تر برانند. مثل هميشه، با وسواس و وحشت جمعيتي اي که دارند، قصد دارند نيم ميليون شهروند يهودي رادور ٣٠٠ هزار فلسطيني مسيحي و مسلمان مستقر کنند. شما فکر مي کنيد که اين فلسطيني ها دنباله روي کنند ؟ آن ها در يک گتو محبوس خواهند شد و به ويژه که اين نيم ميليون يهودي از کولون ها و مذهبي ها تشکيل خواهند شد. در بيت المقدس،  تعداد زيادي افراد مذهبي وجود دارد. نيمي از اسرائيل شامل اين کلان شهر اورشليم خواهد بود (به نقشه نگاه کنيد).

    ترامپ در مورد  يک استراتژي واقعي در بيت المقدس ذينفع و مصمم است. و من از ديدن اينکه  جهان مسيحي تسليم شد ، بسيار متاثر شدم زيرا اين جا شهر مسيح هم هست و نه فقط شهر محمد، پيامبر اسلام. اين شهر، براي مسيحيت مقدس است، زيرا مزار عيسي در اين شهر قرار دارد. در حالي که پيامبر اسلام در عربستان به خاک سپرده شده است. آيا قابل قبول است که حتي يک اعتراض نشنيديم؟ مسيحيت اروپائي در کليت آن، دهان نگشود. من احترام زيادي براي پاپ فرانسوا قائلم، اما آيا او کوچکترين اطلاعيه اي در اين مورد داد ؟ فرانسه مي گويد که اورشليم را به مثابه پايتخت اسرائيل نمي شناسد. آري، اما سپس اين کشور در ساختمان تراموائي شرکت دارد که شرط لازم گسترش شهر کنوني تا شهرک هاي مستعمره – کلني ها- است.

    تغيير جهت سياست فرانسه ؟

    آن چه در طرح اين تراموا غيرقابل قبول است، نقش آن در تکميل شبکه حمل و نقل بين شهرک هاي شمال، جنوب، شرق و غرب  با مرکز شهر است. واين تراموا کلان شهر را به واقعيتي مسلم تبديل مي کند. پاسخ ندهند که نمي توان جلو شرکت هاي فرانسوي را گرفت. ده سال پيش دادگاهي عليه آلستوم و وِئوليا به خاطر نصب اولين ريل (خط آهن) تشکيل شد، و حالا اين موسسات، شرکت هائي با سرمايه عمومي يعني نيمه دولتي هستند: اِژي راي و سيسترا شعبه هائي از گروه اژي هستند. دولت فرانسه صاحب ٧٥% سرمايه دو شرکت است. و سپس به من مي گوئيد که فرانسه پايتختي اورشليم را به رسميت نمي شناسد ؟ بيانيه هاي شفاهي چه اهميتي دارند، هنگامي که در عمل پياده نمي شوند؟ آن ها  در حال ارائه امکانات واقعي به نتانياهو و جناح راست اسرائيل براي  وصل شهرک ها به شهر هستند که از آن يک مستعمره بزرگ منحصرا يهودي خواهد ساخت. اسرائيلي ها قصد دارند فلسطينيان را به عملي بر انگيزند که خود آنرا يک « self-transfer »جابجائي داوطلبانه مي نامند  : به زور آزار، عدم دسترسي به اشتغال، آموزش، بيمارستان به خاطر وجود ديوار حائل، پرداخت ماليات سه برابر يهوديان، اهالي فلسطيني خودشان به خواست خود خواهند رفت که نتيجه اش مانند همان اخراج است.

    آيا مي دانيد که اگر يک فلسطيني مثلا به خاطر تحصيل يک سال غائب باشد، ديگر حق بازگشت براي سکونت در بيت المقدس را ندارد ؟ دختر حنان عشراوي، نماينده مجلس قانونگذاري براي يک سال تحصيل به هاروارد رفت. کارت اقامت او را باطل کردند. او اکنون در خارج زندگي مي کند.هيچ کاري هم نمي شود کرد. در بيت المقدس با فلسطيني ها مثل بيگانه رفتار مي کنند. آن ها داراي نوعي کارت اقامت هستند. کارت اقامت آن ها با کارت اسرائيليان يهودي متفاوت است. آن ها را «مقيم» تلقي مي کنند، نه بومي، حتي اگر چندين نسل باشد که ساکن اين شهرند .

    ن ي – شما روي مسئله تراموا تاکيد مي کنيد. آيا فکر مي کنيد که موضع فرانسه نسبت به مسئله فلسطين تغيير جهت داشته است؟

     ل شهيد – در اين مورد، با تغيير جهت سياست جهاني روبرو هستيم، و پيش از همه، کشورهاي خليج [فارس]، مصر عبدالفتاح السيسي، اردن. حتي اگر در مورد سياست فاجعه بار آمريکا سکوت کنيم.  اتحاديه اروپا دچار اختلال کامل است، از يک سو با جدال بلغارستان، مجارستان، چک و روماني با بقيه اروپا مواجهيم. شکافي واقعي در درون اتحاديه اروپا وجود دارد و غيرممکن بودن اتخاذ تصميم  با اجماع، اوضاع را فلج کرده است. و چون اجماعي وجود ندارد، اتحاديه اروپا وجود خارجي ندارد. اروپائي ها بر سر ششصد مهاجر بيچارهء کشتي آکواريوس در ثروتمندترين قارهء جهان در حال جدال اند. غم انگيز است. فکر مي کنيد که آن ها به فکر فلسطين خواهند بود؟

    ترامپ منطقه را به سوي جنگي جديد سوق مي دهد    

    ما در حال تجربهء نکبه جديدي هستيم، زيرا همه اين عوامل جديد هستند. در گذشته، اعراب با ما بودند. اروپائيان را داشتيم که پيش از گسترش اتحاديه به ٢٨ کشور، قوي تر بودند. اتحاديه اروپا در سال ١٩٨٠ در ونيز حق تعيين سرنوشت خلق فلسطين را به رسميت شناخت. امروز، اروپا از کولوني ها انتقاد مي کند اما محصولات آن  را بدون دريافت عوارض مي پذيرد. اما در مورد امريکا، پس از بيل کلينتون، وباراک اوباما، وضع بي سابقه است ؛ حتي جورج دبليو بوش نزاکت حداقلي داشت.  هرگز شخصيتي چنين غيرمسئول، نادان، مبتذل و خطرناک نديده ايم که حتي الفباي روابط بين المللي را هم نمي داند. اين جناب، به همه پيمان هائي که به صلح جهاني کمک مي کنند، از جمله قرارداد هسته اي با ايران، تاخته است. پيماني که تنها امکان محدودکردن مسابقه تسليحات هسته اي در اين منطقه است . و او قصد دارد که بر همه شرکت هائي که با ايرانيان کار مي کنند، از جمله شرکت هاي فرانسوي ماليات  وضع کند. ترامپ در مورد محيط زيست نيز از پيمان کوپ ٢١ بيرون آمد، و مسئله آلودگي هوا و گرم شدن هوا را ناديده گرفت. او در حال جنگ تجارتي با چين و اتحاديه اروپا و جنگ با سازمان ملل متحد است. او يک خطر جهانشمول است ، بايد او را محبوس کرد زيرا تهديدي ست عليه صلح جهان.

    اين خطر وجود دارد که ترامپ منطقه خاورميانه را به جنگ بکشاند، زيرا «جنگ طلبي» شبيه به خود، يعني شخص نتانياهو را پيدا کرده است. نتانياهو در تلاش است که به خاطر پرونده هاي گوناگون فساد که احتمالا او را به دادگاه خواهد کشاند، راه گريز پيدا کند. اسرائيليان ايراني ها را در سوريه بمباران مي کنند، چرا که جرئت ندارند اين کار را در ايران بکنند. مسلم است که ايراني ها مربیان ارتش سوريه هستند، ولي هدف اين  بمباران ها تحريک دشمني آن هاست، زيرا بالاخره روزي ايراني ها هم در مقابل تلفات زياد در سوريه، دست به اقدامي تلافي جويانه خواهند زد.  و متاسفانه صحنهء اين جنگ سرزمين سوريه خواهد بود که هم اکنون نيز کلي ويران شده است و خطر سرايت به لبنان را نيز ، درصورتي که حزب الله براي کمک به ايرانيان جبهه جديدي باز کند، دارد. و اسرائيلي ها لبنان را ويران خواهند کرد، اين کار کاملا از آن ها بر مي آيد. اسرائيل قبلا در ١٩٨٢ و ٢٠٠٦ اين کار را کرده است.

    ترامپ، به نوبه خود در جستجوي راه گريزي در مقابل احتمال Impeachment (استيضاح) در کشور خودش است. بايد ببينيد که دوستان آمريکائي من، با چه زباني از رئيس جمهورشان صحبت مي کنند، ان ها از ورود در جنگي جديد، اين بار عليه ايران دچار وحشت شده اند. به ويژه که امروز، پس از فروپاشي توازن موقتي آمريکا-شوروي، که صلح نسبي در جهان را تضمين مي کرد، در يک بي نظمي جهاني به سر مي بريم. اکنون، در فضاي جنگ داغ هستيم، با چهرهء جاه طلبانه هراسناک ولاديمير پوتين در روسيه که  البته به خاطر ليبراليزه کردن اقتصاد در کشورش محبوب است ، و وجود يک ديوانه در کاخ سفيد که  شيفته حکم راني از طريق تويتر است، و البته بايد رقابت قدرت هاي منطقه اي عضو ناتو مثل ترکيه و قدرت هاي منطقه اي غير عضو ولي بسيار مسلح مثل ايران و کشورهاي تهاجمي خليج [فارس]  را در نظر گرفت، کشورهائي که فرانسه تسليحات بسياري به آن ها فروخته، و يمن را–که جنايت واقعي عليه بشريت است- ويران کرده اند. آن ها اين نظريه را ساخته و پرداخته اند که گويا حوثي ها ماموران ايران هستند. برخي شاهزاده هاي سعودي، مثل طلال بن عبدالعزيز مي پرسد:«ما در يمن چکار مي کنيم؟» . کشور ويران شده است، يکي از بدترين بيماري هاي واگير در جهان، يعني وبا شيوع پيدا کرده است… آيا مي توان تصور کرد که اين اوضاع در عربستان سعودي و امارات بازتابي نخواهد داشت؟ چه کسي قادر خواهد بود خشم يمني ها را عليه همه اين کشورهاي عضو ائتلاف متوقف کند؟  آن ها حتي خشمگين تر از اهالي غزه خواهند بود. هيچ کس قادر نخواهد بود تا رويدادهائي را که در حال تکوين هستند، پيش بيني، کنترل يا آرام کند. زيرا تغيير ائتلاف بين طرف هاي مختلف در منطقه،  وضع را آشفته و کدر کرده است.  در جنگ جديدي که همه ما را تهديد مي کند، اسرائيل مي تواند ابزار جنگ باشد.

    ن ي – آيا امروز مي توان گفت که تشکيلات خودمختار،« ساف» را کشته است؟

    ل شهيد – نه، تاريخ به عقب برنمي گردد. سازمان آزادي بخش فلسطين متعلق به مردم فلسطين است. ساف در تبعيد متولد شده است. ابتدا، ايدهء جمال عبدالناصر بود تا مقاومت را کنترل کند، سپس حافظ اسد نيز همين فکر را داشت. اما، ياسر عرفات به ساف، تداوم و پايداري واقعي داد و توانست «استقلال تصميم گيري ملي فلسطيني» را در سال ١٩٦٩ تحميل کند و برخلاف عقيدهء رفقايش ابوماذن، ابو جليل (خالدالوزير) و ابو عياض (صلاح خلف) ساف را گسترش داد.  آن ها مي گفتند که ساف « نهادي بوروکراتيک» است  که از مبارزه چريکي در آن کاري ساخته نيست. ياسر عرفات با کسب قدرت در راس ساف، به خوبي نمايندگي فلسطيني ها را تا اسلو و بازگشت به فلسطين تضمين کرد.

    پاشنهء آشيل سازمان آزادي بخش فلسطين

     اسرائيلي  ها به تاسيس تشکيلاتي ياري رساندند که فقط امور سرزمين هاي فلسطيني تحت پوشش قرارداد اسلو را اداره کند، و به همه پناهندگان پراکنده در جهان بي اعتنائي کردند اين امر در انزواي ساف بسيار موثر بود. اين قبائي بود که متناسب با قد و قواره اسرائيل و منافع آن دوخته شده بود. و ما به اندازه کافي هشيار نبوديم. به تازگي عرفات را از لبنان اخراج کرده بودند و پيش از آن، او در اردن بود و زمان زيادي پيش از آن در کويت. او مي گفت که «ساف بيش از پيش از فلسطين دور مي شود. اکنون من در حمام الشُط [تونس] (٨) در هتلي کنار دريا نشسته ام. فردا در کجا خواهم بود ؟ ». هنگامي که اسرائيلي هادر سال ١٩٩١ در واشنگتن ،و در جريان کنفرانس مادريد ،هيئتي فلسطيني از سرزمين هاي فلسطين  را ديدند (اين ها بخشي از هيئت اردني بودند. اسحاق شامير، نخست وزير وقت با حضور نمايندگان ساف مخالفت کرده بود)، که رياست آن با حيدر عبدالشافي بود و بسيار جدي مذاکره مي کرد، از طريق اسلو، تماس مخفيانه با ساف را شروع کردند. بايد درک کرد که وجه مشخصه جنبش فلسطين، تولد آن در خارج از فلسطين بود و اين امر پاشنهء آشيل آن به شمار مي رفت. همه جنبش هاي مقاومت ديگر در روي سرزمين خود بودند، مثل جنبش ويتنام، آفريقاي جنوبي يا الجزاير.  سرانجام، اسرائيل متوجه شد که مذاکره با ساف، آسان تر از مذاکره با هيئت فلسطيني داخل است. لذا، آن ها ترجيح دادند که در خفا مذاکره کنند. و ما نيز در تور افتاديم.

    باوجود اين، در زمان حاضر، من نه با انحلال تشکيلات خودمختار موافق هستم و نه با انحلال ساف. اين يک خودکشي خواهد بود.

    «تشکيلات خودمختار، ديگر تشکيلات ملي نيست»

     ن ي – اما، ياسر عرفات با مذاکرات سري موافقت کرده بود؟       

    ل شهيد – او درک کرده بود که تنها وسيله اي که او را به فلسطين مي رساند، پيمان هاي اسلو بود. او مي گفت: «من شما را به فلسطين خواهم برد». اما، او از يک دولت صحبت نمي کرد، زيرا در قراردادهاي اسلو به دولت اشاره اي نمي شد. او مي افزود: «سپس، شما روند را ادامه خواهيد داد». در نتيجه همه ما به اسلو راي مثبت داديم. براي ما غيرممکن بود که در کشورهاي عربي، مدیون مهمان نوازي اين و آن باشيم.

    اين ترتيبي نيز براي آوردن ساف به داخل بازي بود. عرفات دچار توهم نبود، او مي دانست که شخص او تولد دولت فلسطين را نخواهد ديد. اما آغاز مصاحبه را به ياد بياوريد: کل تاريخ فلسطين بااخراج شروع مي شود. و بازگشت به پيروزي مي ماند، زيرا جهت جنبش را معکوس مي کند. و به همين دليل بود که فلسطينيان از عرفات مثل يک قهرمان استقبال کردند. با اين که اسرائيل حماس را با اسلحه هايش در غزه براي او گذاشته بود و فکر مي کرد که فلسطيني ها همديگر را خواهند کشت. اما عرفات با زبردستي افسانه اي اش موفق شد حماس را اداره کند. مرگ او فاجعه اي بود. او تاکتيسيني بي نظير، کاريزماتيک با شم سياسي استثنائي و به ويژه نزديکي متفقانه با خلق خود بود که تا امروزاو را رهبر تاريخي خود تلقي مي کند.

    امروز، جوانان به خاطر مطالبات برحق شان بي شرمانه سرکوب مي شوند. بنا به گزارش عفو بين المللي و سازمان دفاع از حقوق بشر «الحق»، روز ١٣ ژوئن در رام الله، ماموران امنيتي تظاهرکنندگاني را بي رحمانه سرکوب کردند که فقط پرداخت حقوق کارمندان تشکيلات را در غزه مطالبه مي کردند.  اين نکته نشان مي دهد که تشکيلات ديگر تشکيلاتي ملي نيست. سوال اين است که چيست؟ تشکيلات نمي خواهد همکاري امنيتي با رژيم قاتل وجنايتکار جنگي  اسرائيل را قطع کند. و نمونه اش را در غزه ديديم؛ اين امر غير قابل قبول است. در حالي که تيراندازان خبره اسرائيل به روي جوانان ما شليک مي کنند؟ و ما ٧٠٠٠ زنداني داريم که ٣٥٠ نفرشان کودک اند؟ دو سال است که قطع همکاري امنيتي مطالبه مي شود و تشکيلات خودمختار پاسخي نمي دهد. لذا اين نهاد حقانيت خود را از دست داده است. از سال ١٩٦٧، اين نهاد به بهترين وجهي خلق فلسطين را نمايندگي کرده بود، اما اکنون چنين نيست، نه در داخل و نه در خارج سرزمين ها. من از بيروت مي آيم، مکاني که فلسطينيان ديگر اين تشکيلات را نماينده خود تلقي نمي کنند. آن ها اطمينان دارند که در آينده نمايندگان خود را خواهنديافت. چگونه؟  کجا؟ هنوز کسي نمي داند. نسل جديدي از زنان و مردان درخشان در همه جاي جهان ظهور کرده اند که در بهترين دانشگاه ها تحصيل کرده اند.

    فلسطيني، شهروند جهان   

    سرانجام، فروپاشي  فلسطين موجب پاشيده شدن بذر آن در ميان دياسپورا [فلسطينيان سراسر جهان] شد. از هنگامي که وقتم آزاد است، شخصيت هاي فلسطيني بسيار با ارزش تر از وزيران و رئيسان دولتي که در زماني که سفير بودم در طول ٢٥ سال ملاقات کرده ام، مي بينم و از اين بابت شگفت زده هستم. در آمريکا، استراليا، کانادا و اروپا، در جهان عرب، به ويژه زنان جوان، کساني که براي رهبري زاده شده اند ، قاضي، وکيل، پزشک، مهندس، اکولوژيست هائي هستند که به کشورشان خيلي دلبسته اند. آن ها شهروندان جهان هستند و آينده فلسطين را نمايندگي مي کنند.

    ن ي – آخرين پرسش در مورد غزه. برخي مي گويند که محمد دهلان، نزديک به اماراتي ها، مي تواند آلترناتيوي در مقابل قدرت حماس در غزه باشد؟

     ليلا شهيد – حتي يک لحظه هم چنين فکري نمي کنم. اين شخصيت اسف انگيز، اگر خودماني حرف بزنيم يک «پليس همدست» بي ارزش، کاملا در چشم فلسطيني ها بي اعتبار شده است. وخيم تر از جانشيني محمود عباس  و همه کساني که براي نامزدي اين مقام پيراهن مي درند، اين است که « معامله قرن» که به ظاهر پيشنهاد يک ميليارد دلار سرمايه گذاري در غزه  را مي کند، در واقع صحراي سيناي مصر را در مد نظر دارد. آن ها در صددند که يک کارخانه شيرين کردن آب دريا و يک نيروگاه برق بسازند که به طور ضمني ممکن است براي غزه هم مفيد واقع شود. اين دو تاسيسات از جمله امکاناتي ست که کمبود آن شديدا حس مي شود، ولي مسئله، فقط امدادگرانه نيست. پيش از همه، مسئله سياسي است و بايد به عنوان مسئله سياسي مورد رسيدگي قرار گيرد. جداکردن سرنوشت غزه از کرانه باختري و بيت المقدس شرقي، شيوهء ديگري براي پايان دادن به مسئله فلسطين است که ٧٠ سال است جهان مي خواهد آنرا حل کند و در راه آن، اين خلق شجاع با جامعه مدني مبتکر و مصمم هنوز مبارزه مي کند. اين خلق تا شناسائي حقوق ملي اش به مبارزه ادامه خواهد داد. در اين نکته، کوچک ترين ترديدي ندارم.

     

    *واژه روسي به معني نابودي و چپاول، پوگروم به حملات همراه با چپاول و قتل گفته مي شود که در امپراتوري روسيه عليه جماعت يهودي مرتکب مي شدند.

    ** واژه « خدا کش» يا «قاتل خدا» اصطلاحي مسيحي است  براي ناميدن يهوديان و به صليب کشيده شدن مسيح اشاره مي کند. در ادبيات مسيحي، يک يهودي را «قاتل مسيح » يا «قاتل خدا» شمرده اند و اين نکته را از ريشه هاي يهودستيزي در مسيحيت دانسته اند.

    *** تابعيت مضاعف: در قرن نوزدهم در اروپا، تابعيت هر شهروند به ميهن و کشور خلاصه مي شد. يهودستيزها تبليغ مي کردند که يهوديان تابعيت دوگانه دارند.

    **** سِوِتو يا سِويتو ناحيه‌اي حاشيه‌نشين در شهر ژوهانسبورگ آفريقاي جنوبي است که مجاور با کمربند معدني جنوب شهر است. نام آن برگرفته از مخفف انگليسي ناحيهٔ جنوب غربي(South western township) است

    ***** هاسبارا يک لغت عبري به معني « توضيح دادن» يا « روشن کردن» يک مطلب است. اين واژه توسط توسط دولت اسرائيل و يا محافل طرفدار آن در مورد عمليات ارتباطي و يا پروپاگاند براي دفاع از سياست اين دولت در افکار عمومي بکار مي رود.

     

    ترجمه بهروز عارفي

    با سپاس از دوست ارجمندم، تقي تام به خاطر باز خواني و ویرایش

    ———

    پاورقي ها:

    ١ – شلومو ساند، چگونه خلق يهود اختراع شد، انتشاراتفايار، ٢٠٠٠.

    مقاله چگونگي برساختن قوم يهود، لوموند ديپلماتيک اوت ٢٠٠٨

    https://ir.mondediplo.com/article1305.html

    ٢ – وليد خالدي،

    Plan Dalet : Master Plan for the Conquest of Palestine ; Journal of Palestine Studies, Vol.18, N° 1, Automn 1988

    ٣ – ديرياسين، روستائي در ٥ کيلومتري غرب بيت المقدس بود. روز ٩ آوريل ١٩٤٨، اعضاي ايرگون (سازمان مسلح صهيونيستي) و لهي يا گروه تروريستي استرن،  اهالي آن راقتل عام کردند.

    ٤ – نشست سران در طبا از ٢١ تا ٢٧ ژانويه ٢٠٠١ در شهر طبا در شبه جزيره سينا با حضور بيل کلينتون، اهود باراکف نخست وزير وقت اسرائيل و ياسر عرفات برگزار شد. هدف حل سريع  نقطه هاي مورد اختلاف و کشمکش اسرائيل-فلسطين پس از شکست نشست کمپ ديويد ٢ در ژوئيه ٢٠٠٠ و شروع انتفاضه دوم بود. نتيجه اي حاصل نشد.

    ٥ – داويد بن گوريون در يادداشت هاي خود در تاريخ ١٨ ژوئيه ١٩٤٨ ، به نقل از ميکائل بار زوهار در کتاب

     Ben Gorion : The Armed Prophet, Prentice-Hall, 1967, p. 157

    ٦ – نام رزمي محمود عباس.

    ٧ – گروه فشار که در ٢٠٠٨ در آمريکا تاسيس شد، معتقد است بايد حکومتي واقعي در آمريکا بر سر کار آيد تا کشمکش اسرائيل-فلسطين  با روشي ديپلماتيک و مسالمت آميزحل شود.

    ٨ – شهري در حومه تونس، پايتخت تونس. اول اکتبر ١٩٨٥، ارتش اسرائيل مقر ياسرعرفات در اين شهر را بمباران کرد و ٦٨ فلسطيني و تونسي کشته و صدنفر زخمي شدند.