قوه قضائیه جمهوری اسلامی روز دوشنبه از اعدام جمشید شارمهد که در دوبی ربوده و به ایران منتقل شده بود، خبر داد. این اقدام با محکومیت شدید آلمان و ایالات متحده روبهرو شد.
خبرگزاری میزان، وابسته به قوه قضائیه، روز دوشنبه هفتم آبان بیانیه دادستانی تهران را منتشر کرد که در آن ادعا شده بود جمشید شارمهد در «طراحی عملیاتهای تروریستی متعدد» نقش داشته که یکی از آنها «بمبگذاری و انفجار حسینیه سیدالشهدا شیراز» بوده است.
وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در سال ۱۳۹۹، آقای شارمهد را به طراحی همین انفجار متهم کرده بود. در انفجار ۲۴ فروردین سال ۸۷ در این حسینیه، ۱۴ تن کشته شدند.
خانوادهٔ آقای شارمهد این اتهام را «مضحک» دانسته و آن را رد کرده بودند.
ساعاتی پس از اعلام خبر اعدام این شهروند ایرانی – آلمانی، وزیر خارجه آلمان گفته بود: «اعدام جمشید شارمهد بار دیگر نشان داد چه نوع حکومت غیرانسانی در تهران حکومت میکند؛ حکومتی که از (مجازات) مرگ علیه جوانان خود، مردم خود و شهروندان خارجی استفاده میکند».
خانم بائربوک افزوده بود که برلین بارها برای جمهوری اسلامی روشن کرده بود که «اعدام یک شهروند آلمانی عواقب جدی خواهد داشت».
وزیر خارجه آلمان با اشاره به دولت مسعود پزشکیان گفت: «این واقعیت برجسته شده که در دوران دولت جدید نیز هیچکس امنیت ندارد».
آبرام پیلی، معاون نماینده ویژه آمریکا در امور ایران، نیز اعدام آقای شارمهد را «آخرین اقدام شنیع در تاریخ طولانی سرکوب فراملی رژیم ایران» خواند.
آقای پیلی در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «شارمهد از اول نباید زندانی میشد. ربایش و انتقال او به ایران و همچنین محاکمه ساختگی و گزارشها درباره شکنجه او شنیع بود».
این مقام آمریکایی تاکید کرد که واشینگتن در همراهی جامعه بینالمللی به تلاشهای خود برای پاسخگو کردن رژیم ایران ادامه خواهد داد.
آلمان در واکنش به اعدام جمشید شارمهد، سفیر خود را از تهران فراخواند و کاردار جمهوری اسلامی ایران در برلین را به وزارت خارجه احضار کرد.
آنالنا بايربوک، وزیر خارجه آلمان، روز سهشنبه هشتم آبان پس از محکومیت صریح اعدام آقای شارمهد، سفیر این کشور را از ایران فراخواند.
وزارت خارجه آلمان در پستی در شبکه ایکس نوشت که «ما شدیدترین اعتراضهای خود را به اقدامات رژیم ایران اعلام کردیم و این حق را برای خود محفوظ میدانیم که اقدام بیشتری انجام دهیم».
در این پست همچنین آمده که «سفیر آلمان در تهران به وزارت خارجه ایران رفت و به شدیدترین وجه قتل جمشید شارمهد را محکوم کرد»، و میافزاید که آنالنا بائربوک سپس سفیر را برای پارهای مشورتها به برلین فراخواند.
در همین حال، غزاله شارمهد دختر جمشید شارمهد خواستار اثبات مرگ پدرش شد و با توصیف اعدامکنندگان پدرش به عنوان «جهادیهای بزدل حکومت اشغالگر»، خواستار مجازات آنها شد.
خانم شارمهد روز هشتم آبان تصویری از خود در حساب کاربریاش در شبکه ایکس منتشر کرد و در حالی که علامت درفش کاویانی به همراه دارد، با بستن موهایش اعتراض خود را به خبر اعدام پدرش ابراز میکند.
او با انتقاد از دولتهای آلمان و ایالات متحده آمریکا نوشته است: «از آنجا که یک تبعه آمریکایی-آلمانی بهطور وحشیانه و بیشرمانه ربوده، شکنجه و چهار سال گروگان گرفته شده و [در صورت تأیید) توسط بزرگترین سازمان تروریستی جهان به تلافی حملات اسرائیل به رژیم، به قتل رسیده است، جمهوری اسلامی باید فورا با عواقب جدی عملکرد خود مواجه شود».
خانم شارمهد همچنین گفته است که «دولتهای آلمان و ایالات متحده آمریکا باید اعلام کنند آیا مدرکی وجود دارد که نشان دهد «جهادیهای بزدل حکومت اشغالگر» پدرم را از ترس به قتل رساندهاند؟»
فرزند جمشید شارمهد همچنین با طرح چند پرسش، خواستار ارائه مدرک در زمینه تأیید خبر اعدام پدرش شده و گفته است: «خانواده او هیچ بیانیه تسلیت یا اظهارنظری که شامل بازگشت فوری پدرم (مرده یا زنده) و مجازات شدید قاتلان رژیم اسلامی نباشد، را نمیخواهد».
او تاکید کرده که در صورت تأیید خبر اعدام پدرش با مدرک ملموس، پیکر او نباید در گروگان «قاتلان رژیم اسلامی» باقی بماند و لازم است فوراً به خانه برگردد تا بر اساس آداب و رسوم زرتشتیان ایران، در آرامش قرار گیرد.
رسانههای رسمی و نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی، این شهروند دوتابعیتی را به عنوان رئیس «گروه تندر»، رسانهٔ منتسب به انجمن پادشاهی ایران در آمریکا، معرفی میکردند.
جمشید شارمهد در دادگاههای جمهوری اسلامی به «فساد فیالارض» متهم شد و دو سال و نیم پس از ربوده شدن و انتقال به ایران در اسفند ۱۴۰۱ با حکم دادگاه انقلاب تهران به «اعدام» محکوم شد.
قوه قضائیه ایران در اردیبهشتماه سال ۱۴۰۲ اعلام کرد که حکم اعدام جمشید شارمهد از سوی دیوان عالی کشور تأیید شد.
اولاف شولتز، صدر اعظم آلمان، اعدام جمشید شارمهد را به شدت محکوم کرد و آن را یک «رسوایی» برای حکومت ایران دانست. آقای شولتز در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «به جمشید شارمهد در طول دادگاه حتی فرصت داده نشد که از خود در برابر این اتهامات دفاع کند.»
وی در ادامه یادآور شده که دولت فدرال آلمان کارزارهای گستردهای را در دفاع از جمشید شارمهد به راه اندخت. صدراعظم آلمان در نهایت به خانواده آقای شارمهد تسلیت گفته است.
غزاله شارمهد، دختر آقای شارمهد، مرداد ماه سال گذشته خواستار اقدام فوری آمریکا و آلمان برای نجات جان پدرش شده بود. این شهروند دو تابعیتی سالها در آمریکا اقامت داشت.
بیانیه دادستانی تهران در ادامه ادعای خود، آقای شارمهد را وابسته به سازمانهای جاسوسی غربی، آمریکایی و اسرائیل معرفی کرده است.
وزیر خارجه آلمان پیشتر اعلام کرده بود جمشید شارمهد در هیچ مقطعی از شرایط دادرسی عادلانه برخوردار نبوده و جمهوری اسلامی باید حکم خودسرانه اعدام علیه او را فورا لغو کند.
به گفته خانواده جمشید شارمهد، او که از سال ۱۳۸۱ در شهر لسآنجلس آمریکا سکونت داشت، در مرداد سال ۱۳۹۹ در جریان سفری به امارات متحده عربی، توسط نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی در دبی ربوده و به ایران منتقل شد.
جمهوری اسلامی سابقه طولانی در بازداشت و زندانی کردن شهروندان دو تابعیتی و مخالفان مقیم خارج از ایران دارد.
با این حال چند سال اخیر دستکم در دو مورد که شامل روحالله زم و حبیب اسیود میشود، علاوه بر ربایش آنها از عراق و ترکیه، این دو نفر را اعدام کرد.
اولین نشست از سلسله گفتگوهای نهاد های جمهوری خواه، برای روشن کردن دیدگاهها و برنامههای آنان در راستای همفکری، همگرائی و همکاری با دیگر نهادهای مشابه، روز سه شنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۲۴، در زوم برگزار می شود.
در این نشست «جنبش جمهوریخواهان دموکرات و لائیک ایران»، به تشریح دیدگاهای خود در زمینه های ضرورت و چگونگی همکاری و همگرایی بین جمهوری خواهان و مشکلات، موانع موجود خواهد پرداخت.
این نشست ها هر دو هفته یک بار در روزهای سه شنبه، به مدت دو ساعت (از ساعت ۲۰ تا۲۲ به وقت اروپای مرکزی) برگزار خواهند شد. در هر نشست یک نهاد جمهوری خواهی به طرح و تشریح نظرات خود خواهد پرداخت.
امید است که نهادهای جمهوری خواهی به دیدگاه های مشترکی برای همکاری و همگرایی برسند.
پیِر باربانسی در گفتگوئی با گیدئون لِوی، روزنامه نگار اسرائیلی، در سالگرد ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و جنگ اسرائیل در غزه، کرانۀ باختری و لبنان.
گیدئون لِوی(Gideon Levy) ، یکی از معدود صداهایی است که علیه جنگ در غزه و اشغال کرانۀ باختری صحبت می کند.
گیدئون لِوی، از سال ۱۹۸۲ به یک وجدان بیدار در روزنامۀ هاآرتص تبدیل شده است. او بطور مداوم از سرزمینهای اشغالی فلسطین بازدید می کند و در نوشته های خود، بعنوان یک ستون نویس معتبر، اشغال و آپارتاید را محکوم می کند. او که پدربزرگ و مادربزرگش در اردوگاه کار اجباری نازیها جان خود را از دست داده اند، ترسی در انتقاد از سیاستهای دولت اسرائیل ندارد.
ـ وقتی شنیدید در ۷ اکتبر ۲۳ چه اتفاقی افتاده است، چه چیزی به ذهنتان خطورکرد؟
ـ صادقانه بگویم. اول، که شنیدم فلسطینیها از حصار عبور کرده اند فکر کردم، “اوه، دیوار برلین فرو می ریزد.” من واقعا چنین حسی داشتم، و حتی شادی خاصی احساس کردم. من فکر می کردم غزه نمی تواند تا ابد در قفس و با موانع جدی زندگی کند. فکر می کردم ممکن است شاهد اعتراضاتی باشیم که به نوعی آزادی منجر شود.
در چند ساعت اول، مجبور بودم طبق معمول ستونم را بنویسم. سردبیر روزنامه با من تماس گرفت و به من اطلاع داد که صدها اسرائیلی کشته شده اند، تا آنموقع هنوز این را نمی دانستم. فهمیدم که دیوار برلین نیست و نظرم را تغییر دادم. در پایان روز، مشخص شد که اتفاقات وحشتناکی رخ داده است. با این وجود باید به زمینۀ آنچه در آن روز اتفاق افتاد نیز توجه داشت. برای همه کار دلیلی وجود دارد. این بدان معنا نیست که من همه چیز را توجیه می کنم. اما، آیا فکر می کنید که دو ـ سه میلیون نفر به مدت هیجده سال در بزرگترین زندان جهان زندگی کنند و آن را برای همیشه بپذیرند؟ ۷ اکتبر به وحشیانه ترین شکل اتفاق افتاد، اما پس از هیجده سال زندان، مردم می توانند دیوانه شوند.
ـ نتانیاهو ادعا می کند که اسرائیل حق دفاع از خود را دارد. اما پس از ٤١٠٠٠ کشته در غزه، آیا می توانیم در مورد “دفاع” صحبت کنیم؟
ـ این یک شوک و یک ضربۀ روحی بود. من به کیبوتس ها و روستاهایی رفتم که دو روز بعد مورد حمله قرار گرفتند. صحنه های وحشتناکی دیدم. نمی خواهم حادثه را کوچک جلوه دهم. اما فکر می کنم گویا امروزه می توانیم هر کاری که می خواهیم انجام دهیم.
آیا می توانیم ٤١٠٠٠ نفر را بکشیم بدون این که کسی حق داشته باشد به ما بگوید که این جنایتکارانه، غیرقانونی و نسل کشی است؟ می توانیم ١٧٠٠٠ کودک را بکشیم و بگوییم این دفاع از خود است؟ نه. اسرائیل حق دارد از خود دفاع کند، اما نباید مرتکب نسل کشی نشود. ۷ اکتبر به اسرائیل این آزادی را نمی دهد که مانند یک وحشی رفتار کند.
تقریباً یک سوم از سی و چهار هزار و سیصد و چهل سه قربانی، زیر هیچده سال سن داشته اند. تازه، این فقط شامل آنهائی است که شماره یا کارت هویت داشته اند.
ـ چرا اکثریت مردم اسرائیل این طرز تفکر را می پذیرند؟
ـ جامعۀ اسرائیل یکی از بدترین لحظات تاریخ خود را می گذراند. پس از٧ اکتبر، مردم معتقدند تنها کاری که باید انجام دهند انتقام است.
آنها از آنچه اتفاق افتاده شوکه شده اند و فکر می کنند جایی برای همدلی با فلسطینیها و هیچ محدودیتی برای تجاوز به حقوق آنها وجود ندارد. این امر حمایت باورنکردنی تقریبا همه اسرائیلی ها از جنگ در غزه و لبنان را توضیح می دهد.
ابراز همدلی با فلسطینیها تقریباً جنایتکارانه محسوب می شود. معلمان شغل خود را از دست داده اند، فلسطینیهای ساکن اسرائیل به خاطر آن اتفاق دستگیر شده اند. جامعۀ اسرائیل در٧ اکتبر بسیار تغییر کرد، ولی نه بسوی بهتر شدن.
ـ اما راست افراطی قبل از اینها انتخاب شده بود…
ـ درست است. اما همه چیز پس از ٧ اکتبر نمایان شد. نژادپرستی، نفرت از فلسطینیها، خونخواهی، حرص و طمع بدوی برای انتقام، برای مجازات: همه چیز مشروع شده است.
۷ اکتبر همچنین، به اصطالح چپ اسرائیل، را کشت. تظاهراتی که در اینجا می بینید بسیار چشمگیر است، اما مخالف جنگ نیست. اشتباه نکنید: این علیه نتانیاهو است، برای آزادی گروگانهاست، نه علیه قتل عام و نه گرسنگی در غزه. در مورد آنچه ما در لبنان انجام می دهیم هم نیست.
ـ جامعۀ اسرائیل چگونه می تواند ادامه یابد؟
ـ انتظار تغییر در جامعۀ اسرائیل بسیار دشوار است. او در حال حاضر کاملا نابیناست. شستشوی مغزی شده است. هیچ از صلح، یا از همبستگی با مردم فلسطین و رنج آنها صحبت نمی کند. این مردم حس همدلی خود را از دست داده اند. آنها فلسطینیها را به عنوان انسان نمی بینند.
دولت اسرائیل انسانیت خود را در این جنگ از دست داده است، و جامعۀ اسرائیل نیز همینطور. دولت می تواند هر کاری که می خواهد انجام دهد، هیچکس در این کشور اهمیتی نمی دهد. مردم همدلی خود را از دست داده اند. آنها فلسطینی ها را به عنوان انسان نمی بینند. برای آنها، همۀ ساکنان غزه در 7 اکتبر کشته شدند.
ـ آیا مردم اسرائیل دقیقا می دانند که در غزه چه می گذرد؟
ـ نه، آنها نمی دانند زیرا رسانه های اسرائیلی از نشان دادن واقعیت به جامعه اجتناب می کنند. دانستن این که ٤١٠٠٠ کشته وجود دارد یک چیز است و دیدن تصاویر کودکان گرسنه و در حال مرگ در کف بیمارستانها چیز دیگری است. شهروندان فرانسوی بیش از هر اسرائیلی دیگری که یک ساعت دورتر از غزه زندگی می کند، تصاویر غزه را دیده اند.
ـ این امر در عصر وجود شبکه های اجتماعی چگونه امکان دارد؟
ـ این به لطف همکاری رسانه های “آزاد” که مانند رسانه های روسی رفتار می کنند امکان پذیر است. نه به دلیل فشار یا سانسور دولت. به دلیل ملاحظات تجاری. ما می دانیم که مردم از ما چه انتظاری دارند: آنها نمی خواهند ببینند، نمی خواهند بدانند. پس ما آنها را نشان نمی دهیم، مگر در هاآرتص. ما در قرن بیست و یکم هستیم، اینترنت هست، شبکه های اجتماعی وجود دارد، اما شما باید بخواهید ببینید. ما باید انتخاب کنیم که ببینیم. اگر علاقه ای ندارید، چیزی نمی بینید. بیشتر، اگر نگوئیم همه، اسرائیلی ها نمی خواهند بدانند. روزنامۀ هاآرتص، یکی از آخرین سنگرهای مخالف راست افراطی اسرائیل است و در حال حاضر توسط نتانیاهو تهدید می شود.
ـ چگونه می توان آنچه را که خراب شده است تعمیر کرد؟
ـ من مطمئن نیستم که همه چیز قابل تعمیر باشد. من نمی دانم چگونه می توانیم از این وضعیت خارج شویم در حالی که اسرائیلی ها امید خود را به هر نوع حل و فصل و همزیستی از دست داده اند، در حالی که اکثر اسرائیلی ها معتقدند که همۀ فلسطینیها حماسی هستند و همۀ فلسطینیها نخبه هستند، یعنی نیروهای ویژۀ حماس که در ۷ اکتبر مرتکب قتل شدند.
من نمی دانم چگونه این بازسازی ممکن است وقتی هیچ رسانه و هیچ رهبری در اسرائیل وجود ندارد که سعی در تغییر اوضاع داشته باشد. من راه حلی نمی بینم، مگر این که جامعۀ بین المللی شروع به اقدام کند، همانطور که با روسیه پس از حمله به اوکراین یا آفریقای جنوبی انجام داد، مبارزه با آپارتاید. روسیه در عرض چند هفته به اوکراین حمله کرد. اسرائیل به غزه و اکنون به لبنان حمله کرده است.
چه کسی در مورد تحریم ها علیه اسرائیل صحبت می کند؟ هیچکس.
ـ در اروپا و فرانسه، انتقاد از اسرائیل برابر با متهم شدن به یهودستیزی است…
ـ آن را نادیده بگیرید. این یک دستکاری بدبینانه در تبلیغات اسرائیل است. یهودستیزی وجود دارد و باید با آن مبارزه کرد. اما همۀ کسانی که از اسرائیل انتقاد می کنند به خاطر خدا ضد یهود نیستند! به این دلیل که اکثر آنها افراد با وجدانی هستند. وقتی یک شهروند فرانسوی قتل عام کودکان را می بیند و فریاد می زند “بس کن!”، بر سر دولت خود فریاد می زند که کاری انجام دهد. این چه ربطی به یهودستیزی دارد؟
در این دام نیفتید که هیچکس جرأت نمی کند یک کلمه در مورد اسرائیل بگوید. آنها می گویند حق ندارید از اسرائیل انتقاد کنید، اما شما باید بدانید وظیفه دارید این کار را انجام دهید.
این دستکاری تبلیغاتی بسیار مؤثر است زیرا اروپا فلج شده است. پنجاه سال است که اشغال و استعمار صورت می گیرد. می توانید نتایج آن را ببینید.
فلسطینی ها هرگز اشغال را نخواهند پذیرفت. آیا مردمی را می شناسید که آمادۀ زندگی بدون حقوق شهروندی باشند؟ هر مخالف روسی تابعیت روسیه را دارد. هر مبارز آفریقایی راه آزادی دارای شهروندی است. نلسون ماندال تابعیت داشت.
ـ وقتی دیوان بین المللی دادگستری از نسل کشی احتمالی در غزه صحبت می کند، اسرائیل این احتمال را به دلیل امکان مجدد هولوکاست رد می کند. به این کار چه می گویید؟ آیا شما متقاعد می شوید؟
ـ نه. این مرا متقاعد نمی کند. قربانیان بزرگترین نسل کشی تاریخ باید در مورد نسل کشی مردم دیگر حساس تر هم باشند. اما اسرائیلی ها برعکس عمل می کنند. آنها معتقدند که پس از هولوکاست، ما حق داریم هر کاری را که می خواهیم انجام دهیم. و هیچکس نمی تواند به ما بگوید چه چیزی مجاز است و چه چیزی نیست، چه چیزی اخلاقی است و چه چیزی نیست.
بدیهی است که هر انسانی در جهان متمدن امروزی دارای حق زندگی می باشد. امری که در بیشتر کشورها به رسمیت شناخته و اجرای مجازات اعدام کنار گذاشته شده است.
ایران یکی از کشورهای امضا کننده پیمان جهانی حقوق بشر و ملزم به اجرای تمام مفاد آن است. اما شوربختانه یکی از کشورهای ناقض آن و از معدود کشورهایی است که با عدم امضای پروتکل اختیاری الحاقی دوم سیاسی مدنی، نه تنها هنوز حکم اعدام را اجرا می کند، بلکه نوجوانان زیر ۱۸ سال را نیز به اعدام محکوم می کند. در میان تمام کشورهایی که همچنان قانون اعدام را اجرا می کنند، ایران به نسبت جمعیت خود، بالاترین رقم اعدامیان را دارد.
بنا به گزارش سازمان عفو بین الملل، شمار اعدام های انجام شده در جهان بیش از۳۰٪ نسبت به سال قبل افزایش داشته و به مرز ۱۱۵۳ رسیده است. البته این رقم شامل هزاران اعدامی در چین نمی شود. ایران با ۸۵۳ اعدام در مقام نخست اجرای مجازات اعدام قرار دارد که در مجموع ۷۶٪ اعدامها در جهان است.
جمهوری اسلامی از بدو حيات خود به خاطر ساختار تبعیض آمیز، متناقض و غیر دموکراتیک آن، همواره برای حفظ بقایش، علاوه بر زندان و شکنجه، از مجازات اعدام به عنوان ابزار اصلی سرکوب و ایجاد رعب و وحشت استفاده می کند. به بهانه “مبارزه با مواد مخدر” و یا به بهانه “قوانین شرعی قصاص” از مجازات اعدام برای ایجاد ترس و ارعاب جهت خاموش کردن صدای آزادیخواهان، دیگراندیشان و سرکوب مبارزات مردم استفاده می کند.
آمار و اسناد نشان می دهند که اعدام ها نه تنها هیچ تاثیری در کاهش مبارزات مردم علیه رژیم نداشته، حتی در جلوگیری از باندهای مافیاهای مواد مخدر و قتل های “ناموسی” و دیگر آدم کشیهای جنایی هم تاثیر ندارد و همیشه اثر معکوس داشته است. به طوری که امسال تعداد اعدامیها خیلی بیشتر از سال های گذشته است و افراد زیادی، اعم از سیاسی یا غیر سیاسی، در انتظار اجرای حکم اعدام خود هستند.
ما در همبستگی با تمام نهادهای سیاسی دموکراتیک و حقوق بشری در ایران و جهان، خواهان مشارکت همه آزادیخواهان در کارزار “نه به اعدام” هستیم. ما خواهان لغو فوری مجازات اعدام و احکام صادر شده در ایران و سراسر دنیا هستیم.
ما از کارزار “سه شنبه های نه به اعدام” زندانیان، کاملن پشتیبانی کرده و همبستگی خودمان را با آنان اعلام می کنیم.
جبهه ملی ایران – اروپا
کشته شدن بیش از ۵۰ کارگر معدن و وضعیت نامعلوم ده ها کارگر زنده به گور در زیر کوهی از آوارها، یادآور زلزله طبس و صدها سانحه مرگبار کارگری دیگر است. اگر چه همه این فاجعه ها به ظاهر طبیعی هستند، اما چاره و راه حل انسانی برای پیشگیری دارند.
امروزه سران دروغگوی دولتی و عوامل رشوه گیر و فاسد آن اعلام می کنند که انفجار معدن یک حادثه طبیعی است و هیچ ایرادی در کار گردانندگان و مسئولان نبوده است! در صورتی که شواهد نشان می دهند، برای جلوگیری از احتمال انتشار گازهای زیر زمینی و انفجار در معدن و خطرات ناشی از آن، اقدامات لازم صورت نگرفته بود و تونلها وسایل ایمنی، هواکش و تهویه های لازم را نداشتهاند. یکبار دیگر میبینیم که رژیم جمهوری اسلامی، کوچک ترین ارزشی برای جان کارگران قائل نیست.
ما یقین داریم که کارگران ایران، دانشجویان و فرهنگیان… در سراسر کشور، این بیلیاقتی وزارت کار و اداره های دولتی و بخش خصوصی را بی پاسخ نخواهند گذاشت و به آن اعتراض خواهند کرد. با اعتراض یکپارچه همه آحاد و قشرها میتوان با این وضعیت مقابله کرد و پرونده رژیم فاسد کنونی را برای همیشه در هم پیچید و از این بلایای ناشی از بی توجهی انسانی کاست و با سیاست های درست از تکرار آنها جلوگیری کرد.
ما با اندوه فراوان، به از دست دادن هم وطنان کارگر و زحمت کش خود در این معدن شوم اعتراض میکنیم و با بازماندگان و خانواده های آنان همدردی می کنیم و این فاجعه را به تمام ملت ایران تسلیت می گوئیم.
ما از همه مردم ایران می خواهیم برای نجات زنده بگوران بکوشند و به یاری بازماندگان قربانیان بشتابند.
ما آماده کمک رسانی از برون مرزی هستیم. از تمام نیروهای ملی و دموکراتیک و شخصیت های ایرانی در خارج از کشور درخواست می کنیم، ستادهای امداد رسانی تشکیل دهیم.
در دومین سالگرد جنبش زن، زندگی، آزادی، تعدادی از سازمانهای مدافع حقوق زنان و حقوق بشر در سطح جهانی خواستار آزادی فوری زنان مدافع حقوق بشر و حمایت از حقوق زنان در ایران شدند.
بیانیه
۲۶ شهریور، دوسال از کشته شدن مهسا ژینا امینی در بازداشت پلیس گشت ارشاد و اعتراضات گسترده متعاقب آن که منجر به ظهور جنبش زن، زندگی، آزادی در ایران شد، میگذرد. اعتراضاتی که جرقه آن با اعتراض زنان و درآوردن روسریهایشان و سردادن شعار ژن، ژیان آزادی در مراسم خاکسپاری مهسا ژینا امینی و فراخوان تجمع اعتراضی گروههای فمینیستی در تهران آغاز شد و به سرعت به دانشگاهها و شهرهای مختلف ایران گسترش پیدا کرد.
جنبش زن، زندگی، آزادی نقطه تقاطع گروههای مختلفی از مردم تحت ستم در ایران و لحظهای مهم از مقاومت در برابر ستم جنسی- جنسیتی، قومی ، مذهبی، سیاسی و اجتماعی بود. لحظهای که زنان با حمایت دیگر مردم تحت ستم از کردها و بلوچها تا معلمان، دانشجویان و کنشگران در یک مبارزه جمعی علیه نقض حقوق اساسیشان با هم متحد شدند.
در جریان این اعتراضات هزاران نفر از معترضان دستگیر شدند، و دستکم ده تن از معترضان دستگیرشده اعدام شدند. بازداشت و حبس هزاران نفر در سراسر ایران که بر اساس تخمین سازمانهای حقوق بشری حداقل ۲۰ هزار نفر بودهاند، شرایط دشواری را در زندانها رقم زده بود. کمبود غذا و امکانات بهداشتی و حتی جای خواب و ناتوانی سیستم قضایی برای رسیدگی به پروندههای بازداشتشدگان در نهایت منجر به آن شد که در بهمنماه ۱۴۰۱ قوه قضاییه ایران، با اعلام عفو عمومی، بیش از هشتاد درصد دستگیرشدگان بدون سابقه پیشین بازداشت را آزاد کند. براساس آمارهای رسمی در جریان این عفو، دستکم پرونده ۲۲ هزار نفر از معترضان مورد بخشودگی قرار گرفت. اگر چه در جریان این عفو عمومی هزاران معترض دستگیرشده آزاد شدند، اما بسیاری از کنشگران و به خصوص فمینیستها و زنان مدافع حقوق بشر که به باور نیروهای امنیتی ایران نقشی جدی در شعلهور شدن اعتراضات و فمینیستیشدن مطالبات داشتند، در زندان باقی ماندند و یا در ماههای بعدی دستگیر و زندانی شدند.
در دوسال گذشته به موازات ادامه مقاومت و مبارزه روزمره زنان در خیابان برای تحمیل سبک پوشش انتخابیشان، آنهم برغم خشونتهای فزاینده پلیس گشت ارشاد که بعد از یک وقفه چندماهه بار دیگر به خیابانهای ایران برگشت، کنشگران زن زندانی در زندان های سراسر ایران نیز، مبارزه و مقاومت را از درون زندان ادامه داده و به باور بسیاری خط مقدم مبارزه علیه نقض حقوق بشر و ادامهدهنده جنبش زن، زندگی، آزادی بودهاند.
زنان زندانی با اعتصاب غذا، صدور بیانیه، نامههای اعتراضی جمعی و با تحصن در داخل زندان و رساندن صدای اعتراضشان به بیرون از زندان، جانی دوباره به جنبش سرکوبشده زن، زندگی، آزادی میبخشند و بهرغم احکام سنگین زندان، یک لحظه هم از پیگیری مطالبات جامعه مدنی پا پس نمیکشند. علاوه بر این، حضور این زنان در بندهای عمومی زندانهایی مانند لاکان رشت و روایتگری آنها در مورد شرایط زندان، نوری بر نقض حقوق زندانیان و وضعیت اسفبار زندانیان در زندانهای عمومی تابانده است. آنها در زندان نیز روحیه کنشگریشان را بهکار گرفته و تلاش میکنند تا وضعیت زیستی زندان را برای همه زندانیان بهبود بخشند. از همین رو است که در حال حاضر تعداد قابل توجهی از کنشگران مدافع حقوق زنان در زندانهای سراسر ایران تحمل کیفر میکنند. از تهران و زندان اوین گرفته تا رشت و زندان لاکان. از شیراز و زندان عادل آباد تا زندان سپیدار در خوزستان.
اکنون دستکم ۲۵ زن مدافع حقوق بشر در ارتباط با جنبش زن، زندگی، آزادی در زندان به سر میبرند و شمار دیگری نیز در دادگاهها محاکمه شده و در آستانه زندانی شدن هستند. زنانی که با خاموش شدن جنبش در خیابان و برداشته شدن نگاهها از وضعیت ایران، نامشان رو به فراموش شدن است.
ما امضا کنندگان این بیانیه، تلاشهای این زنان را ارج مینهیم که به همراه سایر نسلهای کنشگران زن ایرانی نقشی حیاتی در آگاهی امروز جامعه ایران در حوزه زنان دارند.
ما سازمانهای مدافع حقوق بشر از حکومت ایران میخواهیم:
فورا و بدون قید و شرط تمامی مدافعان حقوق بشر زندانی در زندانهای ایران و از جمله این زنان مدافع حقوق بشر را آزاد کند.
به سیاستهای تبعیضآمیز خود علیه زنان و خشونت سیستماتیک علیه آنها در خیابانها پایان دهد.
حق انتخاب و آزادی زنان بر بدنشان را به رسمیت بشناسد و قانون تبعیضآمیز حجاب اجباری را که بیش از چهار دهه زندگی و روزمره زنان ایرانی را تحت تاثیر قرار داده است، لغو کند.
مجازات غیرانسانی اعدام را لغو و به خصوص به صدور حکم اعدام علیه مدافعان حقوق بشری چون شریفه محمدی پایان دهد.
ما همچنین از سازمانهای حقوق بشری بینالمللی و منطقهای، میخواهیم که اخبار وضعیت دستگیرشدگان را پیگیری کنند، برای آزادی آنان به مقامات ایرانی فشار بیاورند. ما گروهها و سازمانهای فمینیستی را نیز فرا می خوانیم تا به شیوههای مختلف از صدور بیانیه تا برگزاری تجمع،
به حمایت از حقوق زنان ایرانی و مطالبه آزادی پوشش و خودمختاری جسمانیشان ادامه دهند.
امضاکنندگان:
ARC-Asia Protection Network for Artists at Risk Connection
AWID
Femena
Front Line Defenders
Gulf Centre for Human Rights
Human Rights Watch
Kurdistan Human rights Network
Kurdpa
Miaan Group
OMCT
Regional Coalition of WHRDs in SWANA (MENA) Region
Women Human Rights Defenders International Coalition (WHRDIC)
گلرخ ایرایی، زندانی سیاسی محبوس در زندان اوین، در یادداشتی که در صفحه اینستاگرام منتسب به او منتشر شده، به نامه فائزه هاشمی درباره وضعیت بند زندان زنان اوین واکنش نشان داده است. او در یادداشت خود نامه هاشمی را شبیه به ندامتنامه دانسته و نوشته است: «گفتههای نهادهای امنیتی و سازمان زندانها علیه زندانیان سیاسی کارکرد خود را برای افکار عمومی از دست داده است. خطِ امنیت از پا نمیافتد و اهدافِ خود را به طرق مختلف برآورده میکند.»
متن کامل نامه گلرخ ایرایی را در زیر میخوانید:
گفتههای نهادهای امنیتی و سازمان زندانها علیه زندانیان سیاسی کارکرد خود را برای افکار عمومی از دست داده است. خطِ امنیت از پا نمیافتد و اهدافِ خود را به طرق مختلف برآورده میکند.
اخیرا نامهای که بیشباهت به یک ندامتنامه نیست، توجه افکار عمومی را به خود جلب کرد. متنی که در آن، فائزه هاشمی رفسنجانی یکی از همبندیان با ایستادن در کنار زندانبان، مدعی شد «قرار است توسط همبندیان خود به قتل برسد» و نوکِ پیکانِ حمله را به سوی چپها و فعالانِ حقوق بشریِ بند گرفت و آنان را «طبلهای توخالی و دیکتاتورهای کوچک» خطاب کرد.
من یکی از همبندیان چپ او هستم. با وجودِ مرزبندیِ قاطع و روشن و تضادهای ایدئولوژیک و طبقاتیِ موجود، بنا بر تصمیم جمع (بعد از ورود وی به بند و اجبار بر همزیستی) با او که به هیئتِ یک همبندی درآمد، مدارا شد؛ در جایی که دیگر جایِ شعار نیست. جایی که همه عریانیم در برابر هم و تنی واحد هستیم در برابرِ زندانبان، مگر آنکه به واسطهی عقبگرد از مواضع، وصلهای ناجور شویم بر این تنِ واحد.
تنی واحد که همواره رنج میبرد از دردهای همبندی مبتلا به تومور مغزی، مبتلا به اماس، بیمارانی با ریسک بالای حملهی قلبی، مبتلایان به صرع که یکیشان باردار است، بیماران ریویِ مبتلا به آسم و افرادی با درد مفاصل و مشکلاتِ کهولتِ سن و …؛ بیمارانی که نیاز به مداوا دارند اما گاه با معاینه توسط پزشک عمومی زندان در بهداری بدون امکانات تخصصی لازم، نه درمان، بلکه فقط ویزیت میشوند. ما تنی واحدیم که میفهمیم تعدادی از همبندیانمان هیچ واریزی در طول ماه ندارند. همانهایی که گفته شد میتوانند از «جیب خودشان» از فروشگاه زندان مایحتاجشان را تامین کنند. مدتهاست گوشت از جیرهی غذایی زندان حذف شده است و باقیِ اقلام به شکل چشمگیری از لحاظ کمی و کیفی تنزل یافته. خرید از فروشگاه برای برخی غیرممکن است و در صورتی میتوان گفت از «جیب خود» کمبود مواد خوراکی، بهداشتی و لوازمالتحریر را تامین کنید که پیشتر گفته باشیم «از کدام جیب؟» یا «از جیبِ کدام پدر؟» و در صورتی میتوان از تبعیض گفت که خود از رانت و امکانات موجود، برای ورودِ اقلامِ مصرفیِ مرغوبی که با شیوهای تعریف نشده در آییننامهی سازمان زندانها و با مجوز ویژه و برخورداری از رانتِ حکومتی وارد میشود؛ استفاده نکرده باشیم. رانتی که در ملاقاتهای هفتگی کریهتر خود را نشان میدهد. روزِ ملاقات بند زنان یکشنبه است. عموما حدود ۲۰ نفر هر هفته ملاقات حضوری دارند. در سالنی شلوغ و به مدت یک ساعت، آن هم ماهی یکبار. برخورداری از رانت یعنی اینکه هر هفته، اعضای درجه یک و درجه دو خانواده را در روزی جدای از یکشنبههای شلوغ، در شرایطی ویژه به مدت نامحدود (عموما از ۱۰ صبح تا یک ظهر) ملاقات کنند. استفاده از رانت و تبعیض زمانی پررنگتر میشود که بسیاری از زندانیان سیاسی در صورت لزوم نیز از حق مرخصی محرومند؛ اما آنکه از رانتِ حکومت حتا در زندان برخوردار است، با دیکتهی تاریخ و ساعتِ مرخصی به زندانبان به امورات مالیِ میراثِ پدری رسیدگی میکند و در زمانِ افتتاحِ بیمارستانِ خانوادگی، خود را به مراسم افتتاحیه میرساند. هر گاه اراده کند به مرخصی میرود و کارهای درمانیاش انجام میشود. طبیعتا خبر از اعزام شدن و کنسلیهای اعزامِ تودهی در بند ندارد. تودهای که حتا با اعزامشان به صورت تحتالحفظ برای شرکت در مراسم تدفین عزیزانشان مخالفت میشود و داغِ نشسته بر دلهاشان دوچندان میشود. بسیاری از همبندیان پس از سالها حبس همچنان از حق مرخصی محرومند. دریافتِ یک قوطی قرص ویتامین یا دریافتِ لوازم طبی و بهداشتی بعد از هفتهها دوندگی و در صورت تاییدِ بهداری و حفاظت زندان انجام میشود و بعد از مدتی دپو در حفاظت تحویلِ زندانی میشود. رانت یعنی هر روزی که قوطیِ قرصهای ویتامین خالی شد، خانواده بتوانند اقلام مورد نیاز را به سرعت مهیا و در روزِ، تاکیدا روزِ مطالبه تحویل بدهند.
ما و همبندیان بیمار و بدون واریزیمان در ندامتنامهی کسی افشاگری! و محکوم شدیم که از هرگونه رانتی که در زندان میسر است، استفاده میکند و در شرایطی تبعیضآمیز با ما زیست میکند اما ما با وجودِ تضادهای ایدئولوژیک و طبقاتی همواره با او مدارا کردیم.
ما، که مبارزه را اینگونه آموختیم:
در زندان و تحت فشارِ حاکمان، در تبعید و در همزیستی با هر گونهای از محکومانِ سیاسی و غیر سیاسی، در اوین، در قرچک یا در زندانهای شهرستان، در انفرادی و زیر بازجویی و در بیخبریِ کامل از خانواده و بیاطلاع از فراز و فرودهای جامعه، با محکومیتهای سنگین یا پیاپی، نه مایوس میشویم و نه از ادامهی مبارزه دست میکشیم. بعد از محکومیت و محرومیت و ممنوعیتهای چندباره همچنان بر آنچه باور داریم ایستادهایم. تبعاتِ هیچ فشار و تهدیدی ما را از «باور»ی که داریم دور و جدا نخواهد کرد. چرا که ما «باور»ی داریم که شاکله و اساسِ مبارزه است و حیاتِ سیاسیمان را رقم میزند. نه از پیِ فرصت به میدان آمدهایم و نه عرصهی مبارزه میراثِ پدریمان بود. با پایی پیاده قدم در مسیری پُر سنگلاخ گذاشتیم. از آن روست که هنوز ایستادهایم، بیآنکه سر خم کنیم. نه از تهدیدِ حکومت هراسی به دل راه میدهیم و نه از تخریب و سیاهنماییِ بازوان پنهان قدرت. خطِ امنیت را خوب میشناسیم و در دامِ بازیهای امنیتی و طراحی سوخته و نخنمای حکومت و حکومتیان نخواهیم افتاد. ما در برابر استبداد، استثمار و دیکتاتوری قد علم کردیم. ما را چه کار با لگد خوردهای در سودایِ بازگشت به خویشتنِ خویش که به بهای غلط کردن نامه نوشتن، به بقای نظمِ موجود میکوشد و با عقبگرد از مواضع، نگینِ انگشتر اصحابِ رسانههای حکومتی میشود. ما برای درکِ قدرتِ خود، صفآرایی حریف را سنجه میکنیم و برای شناختِ حریف، همسویان و همقطاران و تایید کنندگانش را مرور میکنیم.
بند زنان اوین که در ماههای اخیر صدای اعتراضش به کرات به آن سوی دیوارها رسید، سالهاست که خانهمان شده است. اما ما به آن خو نگرفتهایم و همچنان به فرو ریختنِ دیوارها میاندیشیم. چرا که ما از پیِ اندیشهای، باوری، هدفی به اینجا آمدهایم.
در بندی فوقامنیتی. حیاط کوچکی که ورودی بند است با راهرویی حدودا ۲۵ متری به راهپله میرسد. راهپلهای که به اتاقها ختم میشود. همین چند قدم با شش درِ آهنی بزرگ قفل و بست میشود. در این فضای جهنمی زنانی که بسیاریشان تا کنون پشت یک نهیبِ ساده و پدرانه خم به ابرویشان نیامد، بعد از سپریشدن بازجویی و هتک حرمت و دلتنگیهای بسیار، پای مبارزه میایستند. برای «رضا رسایی»ها که دیگر نیستند و برای مجاهد کورکور که باید بماند. برای شریفه که هنوز تاب و شکن موهایش را ندیدهایم و برای پخشان که حالا پارهی تنمان، رفیق عصرهای دلگیر زندان و شبهای تارمان است.
بند زنان با دیوارهای سنگی و بلندش، با درهایی که هر سال بر تعدادشان افزوده شد و با ماموران و پاسیارانِ کلید به دستش، صدای حقخواهی نشده است؛ بلکه با مادرانی که فرزندانشان را پشت باورهای سخت و دیوارهای نامهربان و سالیانِ دوری جا گذاشتهاند، با زنانی که رویاها و آرزوهایشان را در آینههایی زنگاربسته با تارهای سفید موها و چروکهای پای چشمهایشان عوض کردهاند و با فریادهایی که بر تپههای اوین بر سرِ ارتجاع، استبداد و استثمار بلند کردهاند؛ بند زنان شده است.
بند سالهاست بدون دخالت زندانبان اداره میشود. برخلاف بندها و زندانهای دیگر که وکیلبند، منتصبِ رئیس زندان و حفاظت است. این اتوریتهای که زندانبان را به کرنش و عقبنشینی وادار کرد، طی سالها تلاش همهجانبهی بچهها از همهی طیفهای سیاسی به دست آمد. ما که بر خلافِ دیگر زندانها میتوانیم هر سه ماه یک بار برای انتخاب وکیلبند، اعضای شورا و تقسیم مسئولیتهای بند برای ادارهی بهتر، بدون دخالت زندانبان دور هم بنشینیم و در فضایی دموکراتیک، کسانی را از بین خود به صورت دورهای انتخاب کنیم، خود را وامدارِ بچههای قدیمی و تلاشهایشان میبینیم. وکیلبند برای امورات کلی بند و از هر اتاق یک نفر به عنوان مسئول شورا. کلیهی مسئولیتهای بند نیز بنا به درخواست افراد و شورِ اعضای شورا با وکیلبند، به عهدهی افراد محول میشود.
این خود مدیریتی، در ساختمانی که از یک سو به بند ۲۰۹ وزارت اطلاعات و از سوی دیگر به بند دو الف اطلاعات سپاه و از دیگر سو به بند ۲۴۱ اطلاعات قوه قضائیه میرسد و درحالیکه سانت به سانتِ بند توسط دوربینهای مداربستهی تحتِ نظارت زندان و ارگانهای امنیتی رصد و شنود میشود، برایمان ارزشمند است و حفظِ آن به بخشی از مبارزهمان بدل شده است. همانطور که بر سر احکامِ مرگ صادره میایستیم؛ همانطور که در صورت عدم اعزامِ همبندیانمان برای درمان، در کنارشان میایستیم؛ همانطور که وقتی کسی در اعتصاب غذاست در کنارش و برای هدفش حتا هدفی شخصی به اعتراض برمیخیزیم؛ همانطور که دو نوزادِ در بند و دیگر نوزادِ در شکمِ همبندیمان را، فارغ از نگاه سیاسی و عقیدتیِ مادر، فرزند خود میدانیم؛ همانطور که برای سربهدار شدن «رضا رسایی» فریاد حقخواهیمان و شعارهایمان در نفی اعدام را به آنسوی دیوار رساندیم؛ همانطور که برای بیرون راندنِ قضات و معاونان و محافظانشان از بند، دیوارِ انسانی تشکیل دادیم؛ بر سرِ ادارهی بند، بدون دخالت زندانبان که حقمان و امانتِ رفقای قدیمیست نیز میایستیم.
سیاهنمایی از این دستاوردها که متعلق به دهها زندانی فعلی و پیشین است، همزمان با سفیدشویی از سازمان زندانها و قوهی قضائیهی جمهوری اسلامی و انعکاس و حمایتِ تمامقد از جانب رسانههای حکومتی و حکومتیانِ نامآشنا که همهی عمر علیه دموکراسی کوشیدهاند و سالهاست تحت لوای اصلاحطلبی مسیر مبارزه را به بیراهه بردهاند و هنوز به استبداد دینی خدمت میکنند، گویای یک حقیقت است؛ تخریبِ مبارزهی شکل گرفته، به نفعِ حکومت و ایجاد ناامیدی برای جامعه و مایی که خواستند از جامعه جدایمان کنند.
حال این شیوههای دموکراتیک برای ادارهی بند، سیاهنمایی میشود و کسی که از دامنِ اشرافیت و قدرت به اینجا آمد و هرگز، تاکیدا هرگز و در هیچ زمینهای منتخبِ بچههای بند سیاسی نبود، در فراری رو به جلو اهالیِ بند را به دیکتاتور بودن محکوم میکند.
زندان عموما ماکِتی از جامعهی بزرگترِ آنسوی دیوار است. مناسبتها را دور هم مینشینیم. از سالگرد کشتار خونین ۱۳۶۷ تا هشت مارس. از یکِ مِی تا سالگرد خیزش انقلابی ۱۴۰۱. جلسات بحث و تحلیل، کلاسهای آموزشی در باب فمینیسم و بررسی احکام اعدام، دیدن فیلمهای اجتماعی به صورت گروهی و فردی و آموزش زبان و بررسی اتفاقات روز جامعه و جهان، برگزاری شب شعر و جلساتِ ادبی و معرفی و تحلیل کتاب و ورزش گروهی.
با هم و جمعی اعتصاب غذا کردیم و بارها در تحصنِ جمعی علیه اعدام و سرکوب، شب را در برابر افسر نگهبانی بند یا در هواخوری زندان به صبح رساندیم و هر بار حضورمان را با جامعهای که خواستند از آن حذف و جدایمان کنند پیوند زدیم. سرود خواندیم و شعار دادیم بیآنکه از تبعاتِ تهدیدها هراسی به دل راه دهیم. بر قطعِ تحمیلیِ ارتباطِ خود با جامعه غلبه و شورِ مبارزه را در خود و دیگری تقویت کردیم و همچنان به هدف میاندیشیم. چرا که ما «باور»ی داریم که شاکله و اساسِ مبارزهمان است و حیاتِ سیاسیمان را رقم میزند.
این گوشهای از «ما» و روزمرهگیهامان است.
مایی که در کنار شنیدن اخبار هولناک، تحلیلهای هولناکتری را میشنویم.
ساعت ۹ صبحِ ۱۷ آذر ۱۴۰۱ به دار آویخته شدن محسن شکاری از شبکه خبر تلویزیون جمهوری اسلامی اعلام شد.
صدای فائزه هاشمی رفسنجانی همبندی افشاگر! از یاد نمیرود که بعد از خبر گفت: «خب اینا که معترض نیستن. اینا خطرناکن. اگه نکشنشون چهکار کنن باهاشون…»
بعدها بر سر امضای بیانیهای با عنوانِ اعدام و سرکوب در تابستان ۱۴۰۲، خواست که همراه شود.
به جهت اصرار بر انجامِ کار جمعی، طیِ جلسهای برای امضای بیانیه پذیرفته شد و با ما زنان بند سیاسی متنی مشترک را امضا کرد.
بعد از مرگ رئیسی و زمزمههای بازگشتِ اصلاحطلبان با تصور پیوستن دوباره به اقتدار و رویای بازگشت به قدرتی که از آن بیرون رانده شده بود، به خویشتنِ خویش بازگشت؛ اگرچه برای ما که در همزیستیِ با او هستیم هرگز از اصل خود دور نبود. جاهطلب، با نگاهی آمرانه و از جایگاه قدرت. استادِ دانشگاه در رشتهی حقوق بینالملل اما با قلمی کوتاه و میزانِ نگرانکنندهای از دانش برای تدریس به جوانان در دانشگاه. (استاد در پایانِ افشاگری قافیه کم آورد و به تعبیر خواب و خرافه متوسل شد.)
پس از انتخابِ پزشکیان و اتحادِ حزب کارگزاران سازندگی (حزب سرمایهدارانِ بزرگِ درونِ طبقهی حاکمه) با هستهی قدرت، باید از وانمود به اپوزیسیون بودن عقبنشینی و ابراز پشیمانی میکرد تا از قدرت و بودجه و سیاستِ دوباره بهرهمند شود.
زمانی به جمع اپوزیسیون پیوست، بیآنکه از گذشته اعلامِ برائت کرده باشد. برائت از گذشته آدابی دارد. آن هم برای کسی که در سالهایی خوفناک از عمرِ یک حکومت، بر کرسی مجلس نشسته باشد. به یکباره نمیتوان بدون هیچ توضیحی از دلِ حکومت به دامان اپوزیسیون پرتاب شد.
حال نیز به همان شیوه با ادعای دموکرات نبودنِ اپوزیسیون به آغوشِ رژیمی میخزد که نامش بر تارکِ حکومتهای دیکتاتوری تاریخ هک شده است.
پس از ناامیدی از اپوزسیونِ توخالی! و دیکتاتور منش!، چرا جریانسازی نمیکند و اپوزیسیونی دموکراتیک را دور هم و حولِ ادعایش جمع نمیکند؟ شاید به این دلیل که توان جریانسازی را هیچوقت نداشته و در تمام طول حیات سیاسیاش، جز پیوستن به حزبِ پدری و ادارهی دفتر و دستکِ آمادهی دکانی که برایش بنا شده بود، هیچ نکرد؛ که آن نیز همیشه با «جنجال» و موجسواری همراه بود.
از سال ۱۳۷۵ تا ۱۳۷۹ نمایندهی مجلس شورای اسلامی بود. قتلهای زنجیرهای تا سال ۱۳۷۷ ادامه داشت. یعنی تا میانهی دورهی نمایندگی وی. میتوانست از آنزمان تا کنون در جایگاه پاسخگویی و افشاگری بر سر قتلهای زنجیرهای بایستد و همانقدر که از پدرش در قضیهی قتلهای زنجیرهای دفاع کرد، از قربانیان و رنجها و وحشتِ خانوادههایشان نیز بگوید. از سال ۱۳۷۸ و کوی دانشگاه و نابودی «جنبش دانشجویی» بگوید. از مفقودان و کشته شدگان و آسیبدیدگان کوی دانشگاه. از اخراجیها و محکومان به حبسهای طولانی. واکنشی واضح و مؤثر به فجایع کوی دانشگاه، نه روایاتی مضحک از نشستن در ماشین با فرزندانش و تکان دادن ماشین توسط گروه فشار در شبهایی که فرزندان مردم از پشتبام خوابگاه به پایین پرتاب میشدند و او نمایندهی مجلس شورای اسلامی بود. مگر میتوان به فاجعهی کوی دانشگاه فکر کرد و نپرسید «سعید زینالی کجاست؟» مگر میتوان جسارت و شهامت افشاگری داشت! و از فجایع سال ۱۳۷۸ که دانشجویان را و دانشگاه را به خاک و خون کشیدند نگفت و سکوت کرد و زبان به مصلحتسنجی و ذلت گزید؟ مگر میتوان از دانشجویان تهران و تبریز در فاجعهی ۱۳۷۸ نگفت و آمران و عاملانِ جنایات آن سالها را افشا نکرد. مگر میتوان از اعدامهایی که در چهار سالِ تصدی او در مجلس شورای اسلامی، به دست حکومت انجام شد نگفت و مدعیِ افشاگری شد؟
آن هم افشایِ ما در روزهایی که در جلسات چند نفره و گروهی، برنامههای پیشنهادی را با هم تقسیم و خود را برای سالگرد خیزش آماده میکردیم. یک هفته پیش از سالگرد مهسا ژینا امینی، هر روز عصر به سیاقِ سال گذشته به هواخوری زندان رفتیم و همراه با شما که در خانههایتان شعار شبانه میدهید، سرود خواندیم و شعار دادیم. تهدید شدیم و ماندیم. محروم از تلفن و ملاقات شدیم و ادامه دادیم. ابلاغ جدید به دستمان دادند و ایستادیم و در میانهی راه از ندامتنامهی همبندی شنیدیم که با سودای بازگشتن به قدرت به قصد تخریبِ «ما» که مبارزه را زندگی میکنیم، سقوط خود را رقم زد و چه جانانه.
به واقع زندان ماکتی از جامعه است. همان شور و همان فرونشستنها. همان امیدها و همان سرخوردگیها.
ترویجِ ناامیدی، اعلامِ عدم شرکت در انتخابات و همزمان تشویقِ زنان در زندان به شرکت در انتخابات حکومتی و سوق دادنِ فضا به سمتی که برای اولین بار زندانبان میل به ورودِ صندوق رای به بند زنان اوین کند را محکوم میکنیم. آموزش توابی و هل دادنِ افراد به سوی ارتباط با اطلاعات و حفاظت زندان که همیشه خط قرمز بند بود را برنمیتابیم و ایستادن در برابرِ این خطِ امنیتی را اگر ضدیت با دموکراسی خطاب کنند، به توضیحِ آن برمیآییم. تلاش برای تواب کردنِ زندانیان سیاسی شیوهی دیرینهی رژیم است و تواب شدن نیز حدیثی مفصل و قدیمیست. در برابرِ ترویجِ شیوههای محکومِ رژیم در بندِ سیاسی به اعتراض برمیخیزیم.
ما زنانِ چپ و زنانِ حقوق بشری در بند زنان اوین، واضحا مورد حملهی یک اشرافزاده که تمام داشتههایش حتا مقامِ استادی و حیاتِ سیاسیاش رانت و میراثِ پدری است قرار گرفتیم و این خود سندی قاطع بر درستیِ ماست که هرگز بر او و منافعی که از لای انگشتانش میچکد چشم نداشته و هر لغزشی از او را گوشزد و شماتت کردیم. اگرچه هرگز بر صندلی داغ ننشاندیمش و از کشتار دههی خونین ۶۰ و جایگاه و نقش خانوادهاش (که تاکیدا بَری از هر جنایتی خطابشان میکند) در آن روزها نپرسیدیم؛ اما زمانی که وانمود کرد آزادیخواه است و از گذشتهاش تبریجویی نکرد، زیر سوالش بردیم و زمانی که اعتصاب غذای اعتراضی و یک روزه را با خوردن میوه و نوشیدن لبنیات به سخره گرفت، محکومش کردیم تا از این تنها سلاحِ زندانیان دفاع کرده باشیم.
اشرافزادهای بدون پرنسیبها و اصولِ فعالیت سیاسی و مبارزه، نمایندهی طبقه و تفکری که جمهوری اسلامی بر آن بنا شده، با سودایِ بازگشت به «قدرت» به تخریب مخالفانِ رژیم و سیاهنمایی از بند زنان زندان اوین که _پیشتر به نابودیِ آن برخاسته بودند و نشد_ ایستاد. کسی که اتمسفر زندگیاش به حدی امن است که بازداشت میشود ولی با اضطراب و مخاطراتِ یک شهروند در شرایط مشابه مواجه نیست.
ساده پنداشتنِ آنچه در حالِ وقوع است و همسو با اهدافِ امنیتی، «مقاومت» و «مبارزه» را هدف قرار دادن، خیانت میدانیم. اگر برخلافِ این است، تمایل به شنیدنِ واضحات از سوی افکار عمومی و نیروهای سیاسیِ پیشرو داریم.
،Photo by HOSSEIN BERIS/Middle East Images/AFP via Getty Images
توضیح تصویر،زنی در پارک پرواز غرب تهران بدون حجاب اجباری
—————————-
«پاشو بیا اینجا. فقط خفهشو. اینا چهار نفر هستند با اسلحه. ماشین رو نگه داشتند.»
«مادرم پای تلفن بود، زنی ۶۸ ساله با موی سفید. چند ساعت پیش که از خانه بیرون رفت، آرایش داشت٬ با ناخنهای لاک زده و کفش پاشنهدار. مادرم بعد از مهسا امینی دیگر رسما روسری سرش نمیکند. میگوید طبق اسلام بر زن یائسه و موی سفید من حجاب واجب نیست. اما صدایش آن روز پای تلفن به من خطر را منتقل کرد. منی که بعد از جنبش زن٬ زندگی٬ آزادی همه روسریهایم را دور ریخته بودم و میگفتم بر اعتقادم در هر شرایطی میایستم.»
«آن لحظه فقط به مادرم فکر کردم. پدرم چند سال پیش فوت کرده و جز من کسی را ندارد. پیش مادرم رفتم. ماشین به دلیل نداشتن حجاب توسط چهار مرد موتورسوار با اسلحه توقیف شده بود. نیروی انتظامی نبودند، اما اسلحه آنها من را به سکوت وادار کرد. ماشین جریمه شد. یک هفته در پارکینگ توقیف ماند و از آن پس من روسری حریر کوچکی در کیفم به همراه دارم. ولی مادرم و خالههایم همچنان بر همان رویه خودشان ماندند.»
این روایت دو سال گذشته زندگی سارا، ۳۸ ساله از تهران با پوشش دلخواهاش است که با ما در میان گذاشته است. لحن سارا وقتی داستانش را تعریف میکرد٬ محکم و صریح بود: «هیچکس نمیتواند برای دیگری تعیین تکلیف کند و حق آزادی انتخاب را بگیرد. این موضوع شامل نوع پوشش هم میشود که به نظرم از حقوق اولیه انسانهاست.»
ما با ۱۸ زن از جمله از تهران تا بندرعباس، کردستان تا بلوچستان و مشهد صحبت کردیم تا ببینیم پوشش آنها در دو سال گذشته چه تغییری کرده است. تاثیر پوششی که انتخاب کردهاند بر زندگی روزانه آنها چه بوده است؟ چه فشارهایی بر آنها وارد شده است؟ و واکنش حکومت و جامعه چه بوده است؟
برای حفظ هویت زنانی که با ما مصاحبه کردند، از اسامی مستعار در گزارش استفاده شده است.
همه این زنها یک حرف مشترک دارند: «وضعیت حجاب به قبل برنمیگردد».
بسیاری از زنانی که ما با آنها صحبت کردیم به همدلی شهروندان وقتی آنها را بدون «حجاب اجباری» میبینند و تغییر مسیر رفت و آمد برای روبهرو نشدن با گشت ارشاد اشاره کردند. این روایتها از تغییر سبک زندگی بسیاری از زنان و مقاومت روزانه و جاری آنها در همه عرصههای عمومی حکایت دارد.
طبیعتا این گزارش صرفا مشاهدات و تجربیات این افراد را بازگو میکند و بازتابدهنده همه جامعه ایران نیست ولی تصاویر و روایتهای دیگری هم که از ایران به دست میرسد عموما حکایت از جابجایی جدی خطوط قرمز حاکمیت در ایران در مورد نوع پوشش مورد پذیرشاش دارد.
منبع تصویر،Getty Images
در میانه اعتراضات زن، زندگی، آزادی، ستاد امر به معروف و نهی از منکر، از پایان «مأموریت گشتهای امنیت اخلاقی و اجتماعی» خبر داد، اما دیری نپایید که برخلاف انتظارها، قوه قضائیه لایحه «عفاف و حجاب» را تهیه کرد و به دولت ابراهیم رئیسی فرستاد. لایحهای که به سرعت از طرف دولت به مجلس رفت و برای اجرای آزمایشی سه ساله تصویب شد، اما اجرای طرح به دلیل ایرادات شورای نگهبان، فعلا به تعویق افتاده است.
در این میان نیروی انتظامی ایران از ۲۵ فروردین ۱۴۰۳، طرحی به نام «نور» را برای برخورد با زنانی که حجاب اجباری را رعایت نمیکنند، در سطح خیابانها به اجرا درآورد. این بار ونهای سفید بدون آرم گشت ارشاد با مامورانی که میخواستند زنان را آنطور که بعضی از مردم توصیف میکنند «به زور به بهشت ببرند»، وحشت را به خیابانها برگرداندند.
به قول آوا ۳۹ ساله از تهران حکومت حاضر نیست عقبنشینی کند، اما زنان هم مصممتر هستند: «هزینههای زیادی دادیم به همین خاطر به عقب برنمیگردیم.»
سارا پشت فرمان نشسته و رانندگی میکند: «با خودت عهد بستهای که چیزی به نام روسری دیگر سرت نخواهی کرد تا اینکه برای تو هم روی موبایلت پیامک جریمه میآید. این زمانی است که فشارها را احساس میکنی. چند بار باید جلوی مردهای این سیستم بروی و از خودت دفاع کنی؟»
سارا، زن ۳۸ ساله در تهران با صدایی محکم این جملهها را میگوید تا اینکه لحنش کمی تغییر میکند و میگوید٬ «بالاخره ماشین من را هم گرفتند.»
منبع تصویر،UGC
توضیح تصویر،نیروهای گشت ارشاد با ونهای سفید بدون لوگوی گشت ارشاد در خیابانهای ایران با زنان برخورد میکنند
جمله آخر سارا جنبه دیگری از فشارها بر زنان در ایران را توصیف میکند. ترسها و تهدیدهای دو سال گذشته با پیامک توقیف خودرو، تنها بخشی از روند سرکوب زنان به خاطر عدم رعایت حجاب است که مثل موجی بر سر بسیاری از آنها فرود میآید.
عرصه عمومی حالا به میدان نبرد برای حذف و تصرف فضاها میان زنان و حکومت تبدیل شده است. زنان بازداشت و جریمه شده، خودروهایشان توقیف و کسب و کارهایی که از ورود زنان بیحجاب جلوگیری نکنند، پلمب میشوند.
در این رویارویی نابرابر، حکومت ایران همه ابزارهای قدرت و سرکوب برای وادار کردن زنان به پذیرش پوشش مطلوبش را به کار گرفته، اما زنان بسیاری با مقاومت هر روزه سعی میکنند به آن تن ندهند.
منبع تصویر،Photo by ANONYMOUS/Middle East Images/AFP via Getty Images
توضیح تصویر،زنان برای حجاب اختیاری و اعتراض در سال ۱۴۰۱ در ایران به خیابانها آمدند
تنشها بر سر حجاب اجباری در جامعه ایران البته قبل از جنبش مهسا آغاز شده بود.
از کارزار «چهارشنبههای سفید» و «دختران خیابان انقلاب» تا کارزارهای «نه به حجاب اجباری»، ماجرای سپیده رشنو و درگیریاش با آمر به معروف در اتوبوس بیآرتی. اما در نهایت کشته شدن مهسا (ژینا) امینی در بازداشت گشت ارشاد بود که صبر زنان و مردان بسیاری را لبریز کرد و آنها را برای چندین ماه به خیابانها کشاند.
«برای دوری از گشتارشاد مسیرمان را تغییر میدهیم»
«راننده اتوبوس بهم گفت که خانم گشت ایستاده نرو، بازداشت میکنند. مجبور شدم مسیر خودم را عوض کنم، من چون تجربه بساط پهن کردن در کنار خیابان را داشتم، چندبار مکان خودم را برای دستفروشی تغییر دادم که با گشت مواجهه نشوم.»
دریا ۳۰ ساله که در غرب تهران دستفروشی میکند، از شرایطی میگوید که شهروندان برای در امان ماندن زنان از گشت ارشاد، به آنها محل استقرارشان را اطلاع میدهند و او هم ناچار بهجای عبور از مسیر معمول همیشگی، مسیر دیگری را برای رفت و آمد انتخاب کند.
بر اساس روایاتی که به دست ما رسیده، به نظر میرسد همدلی بین شهروندان در این زمینه، بهخصوص مردان با زنان بیشتر شده است.
سارا کریمی ۲۶ ساله از مهاباد هم به همین تغییر مسیرها اشاره میکند. او میگوید در مهاباد گشت ارشاد تنها مدت محدودی حضور دارد. او با خودرو از مسیرهایی که دوربین دارد عبور نمیکند: «گاهی از کوچهها میروم که مسیر طولانیتر میشود و یا در برخی خیابانها که میدانم دوربین دارد، نورگیر جلوی شیشه را پایین میکشم که صورتم دیده نشود.»
منبع تصویر،Photo by AMIR/Middle East Images/AFP via Getty Images
توضیح تصویر،در تصاویری که از ایران منتشر میشود اغلب زنانی بدون حجاب اجباری در خیابانها و اماکن عمومی دیده میشوند
مهرناز٬ ۳۹ ساله است و در شیراز زندگی میکند.
او با یک پیراهن شومیز٬ شلوار و بدون همراه داشتن شال یا روسری به خیابان میرود: «داشتن شال دور گردن یعنی آمادهام تا اگر کسی به حجابم گیر داد آن را را سرم کنم». نگاهها در شیراز برای مهرناز آزار دهنده نیست. هر چند میگوید مسیر رفت و آمدش را در شهر «حساب شده» تعیین میکند.
تغییر مسیر حرکت در سطح شهر یا تصمیم به رفتن یا نرفتن به مکانهایی مانند بانک و ادارههای دولتی که نیاز به حجاب کامل دارند، هزینههایی هستند که این زنان در زندگی روزمرهشان برای پوشش اختیاری میپردازند. البته این گروه از زنان به دلیل داشتن شغل خصوصی و برخورداری از رفاه نسبی امکان نرفتن به ادارههای دولتی را دارند.
شادی در کرج، یکی دیگر از زنانی که با او صحبت کردیم، پیش از بیرون رفتن از خانه به مدل لباسی که میخواهد بیرون بپوشد فکر میکند و مسیر حرکتش را مرور میکند. هدف او از پیدا کردن لباس مناسب، راهی است تا بتواند ضمن حفظ آزادی روزمره به مشکل هم بر نخورد.
شادی که ۳۷ سال دارد، میگوید اکثر مواقع مناطقی را برای بیرون رفتن و خرید انتخاب میکند که میداند «گشت ارشاد یا آدمهای مذهبی و حکومتی کمتر هستند».
شادی و مهرناز، زنانی از طبقه متوسط جامعه با مشاغلی آزاد هستند که محدودیتهای قوانین ادارههای دولتی را ندارند.
تلاش روزمره زنان برای حق پوشش انتخابی، یک روی دیگر هم دارد: فساد. رضا وکیل ۴۰ ساله و ساکن تهران از وجود فساد در سیستمهای اداری و فشار بر زنان با ما صحبت کرده است.
این وکیل از زنانی میگوید که برای راهنمایی جهت خلاص شدن از پروندهای که در دادسرای ارشاد برای عدم رعایت حجاب یا توقیف خودرو دارند به دفتر او مراجعه میکنند: «در دادسرا یکی به موکلم گفته بود روزی که قاضی شعبه مرخصی است به تو زنگ میزنم تا بیایی و پرونده را بدهیم شعبه کناری که رییس شعبه با یک جریمه نقدی سبک پرونده را مختومه و ماشین را آزاد کند. چون یکی از قضات مجتمع قضایی ارشاد خیلی سختگیر است.»
علاوه بر این موارد، در روند قضایی، «سو استفاده از اطلاعات شخصی زنان» هم اتفاق میافتد.
این وکیل میگوید٬ «در مواردی مدیران دفتر و کارمندان دادگستری شماره تلفن خانمها را به بهانه کمک می گیرند و تا حل شدن مشکل کلی با طرف لاس تلفنی می زنند. مراجعه کننده هم دستاش زیر سنگ است و سعی می کند کج دار و مریض ادامه دهد تا پرونده بسته شود».
در لایحه حجاب و عفاف، جریمه آنچه حکومت «بیحجابی» میخواند و یکی از مصادیقش مثلا «دیده شدن ساق پا و گردن» عنوان کرده، از سه میلیون تومان شروع میشود (و در صورت عدم پرداخت به موقع، جریمه تا چهار میلیون ونیم افزایش پیدا میکند) و مبلغ جریمه بهصورت خودکار از حساب فرد برداشت میشود. امری که بسیاری آن را «دست کردن در جیب زنان به بهانه حجاب» میدانند.
منبع تصویر،IRNA
توضیح تصویر،آمرین معروف در ایستگاههای مترو از روشهای گوناگونی برای برخورد با زنان استفاده می کنند
آیا نیروهایی موازی برای فشار بر زنان همچنان قدرت دارند؟
گشت ارشاد به صورت رسمی تنها نیرویی نیست که به زنان تذکر میدهند و با آنها برخورد میکند. آمرین به معروف٬ حجاببانها و نیروهای مردمی/مذهبی هم در این زمینه در سطح شهرها فعال هستند.
دریا از تهران معتقد است٬ «گشت ارشاد حتی با وجود بازداشتهای گسترده، قدرت ترسناک بودنش را از دست داده است». او میگوید: «تجربه برخورد با حجاببان را چند بار داشته و یکبار به دلیل حجاب توسط افسر پلیس در متروی شوش تهدید به ضرب و جرح شده است».
برخی از زنان مانند روژین از سنندج و الهام از تهران میگویند بعد از جنبش مهسا دیدن دختران بدون روسری در کوچه و خیابان چنان عادی شده که انگار همیشه شرایط همینطور بوده: «دیگر نمیشود خیابانها را بدون گیسوان رهای دخترها تصور کرد.»
روژین ۳۶ ساله به روند «فرو ریختن ترس» در این دوره اشاره میکند؛ اینکه چگونه هر روز بیشتر جرأت پیدا میکرد تا کمی به نوع پوشش دلخواهشان نزدیکتر شود: «اول با دلهره کمی آستین مانتو را بالا زدم، بعد کمکم دکمههای مانتو باز شد، بعد روسری به پارچهای بیاهمیت دور گردنم بدل شد، حالا دیگر نه مانتو میپوشم و نه روسری، تنها در بعضی مواقع از روی اجبار جامانه یا هوری (نوعی پارچه کردی) همراهم است که هیچ نشانی از حجاب رایج ندارد.»
شادی٬ ۳۷ ساله از کرج معتقد است «سطح تشنج بر سر حجاب» طی یکسال اخیر در جامعه ایران بیشتر شده است. مشاهدات او هم در دو سال گذشته از تغییر سبک لباس پوشیدن زنان حکایت دارد. به نظر او «حتی بوتیکها هم کمتر مانتو و شال و روسری برای فروش دارند و بیشتر کت٬ شومیز و تیشرت جای مانتو را گرفته است».
منبع تصویر،Photo by SASAN/Middle East Images/AFP via Getty Images
شادی از تاثیر جریمههای رانندگی که برای رعایت نکردن حجاب اجباری گذاشته شده بر زنان میگوید٬ طبق مشاهدات او بعد از چند ماه با گذاشتن جرائم رانندگی و سر کار آمدن گشت ارشاد، حتی کسانی که قبلا مشوق زنان بودند بهخاطر این جرائم آنها را سرزنش میکنند: «من شخصا برای اینکه درگیری با آنها نداشته باشم مجبور شدم یک شال دور گردنم بندازم، چون اعتقادی به حجاب ندارم. گذشته از تذکرات گشت ارشاد برای پوشش و حجاب، خیلی از مواقع در تاکسی، کافه یا رستوران پرسنل و آدمهای عادی به من تذکر حجاب میدهند که خیلی آزاردهنده است.»
دو سال پس از کشته شدن مهسا (ژینا) امینی و بعد از دورهای کوتاه، شرایط برای شادی دوباره سخت شده است. او که «طعم یک آزادی نسبی را در ایران چشیده» دوباره ناچار است به اجبار تن دهد. حالا به جز گشت ارشاد، حجاببانها، بعضی خانوادهها و کسانی که ممکن است به خاطر پوشش او جریمه شوند هم مانع آزادی او میشوند.
حجاب، تقابل خانوادهها و فرزندان
«دخترم را با صورتی زخمی، لبهای ورم کرده و لباس پاره از ماموران ارشاد تحویل گرفتم.»
این روایت مادر نفس حاجیشریف، دختر ۱۴ سالهای است که چند هفته پیش فیلم بازداشت خشونتآمیز او و دوستش توسط گشت ارشاد بسیار خبرساز شد.
روایتهایی از این دست برخوردهای خشونتآمیز با زنان و دختران در خیابانهای ایران در دو سال گذشته بارها منتشر شده و خبرساز شدهاند.
اخبار بازداشت، کتک زدن، جریمه و مواردی از این دست، حالا ظاهرا خانوادههای نگران را مقابل فرزندانی که تصمیم دارند با وجود خطرات راه خودشان را بروند، قرار داده است.
روژین از سنندج میگوید شنیدن چنین اخباری باعث شده خانوادهها بسیاری از اوقات دخترانشان را وادار کنند حجاب را رعایت کنند: «موضوع بازداشت و جریمه زنان فقط فرد را درگیر نمیکند، خانواده هم گریبانگیر این مشکل میشود و بارها دیدهام به شیوههای مختلف سعی دارند از فرزندشان بخواهند بیرون از خانه حجاب را رعایت کند.»
روژین میگوید اما دختران جوانی که او با آنها برخورد داشته «همچنان حجاب را رعایت نمیکنند و گاهی تنها یک شال دور گردنشان میاندازند».
منبع تصویر،hoto by QASEM/Middle East Images/AFP via Getty Images
آوا ۳۹ ساله، هنرمند ساکن تهران میگوید با استرس از خانه خارج میشود چون نمیداند چه چیزی در انتظارش است: «ممکن است سرمان به جایی کوبیده شود، گلوله بخوریم، دستگیر شویم، به ما تعرض شود و باید برای همینها آماده شویم، اما راهی نداریم و باید ادامه بدهیم. این اخبار خانوادهها را نگران کرده، میگویند دردسر الکی درست نکنید.»
مینا که یک کارمند ۴۳ ساله معتقد به حجاب و مادر دختری ۱۶ ساله در تهران است، میگوید آلاله دخترش از ۹ سالگی نماز میخوانده و کسی یک تار موی او را ندیده بود، اما به یکباره در خانواده «کودتا» کرد و همه چیز برعکس شد: «اولش من به عنوان مادرش که حجاب دارم ناراحت شدم ولی کمکم رفتار و انتخابش را پذیرفتم. مادربزرگش هنوز به آلاله ایراد میگیرد ولی او دیگر حجاب ندارد و یک تنه جلوی کل خانواده ایستاده. راستش را بخواهید من از شجاعتش خوشم میآید.»
مرجان ۳۳ ساله است و در تهران معلم مدرسه ابتدایی دخترانه است. او میگوید حتی تاثیر جنبش «زن٬ زندگی٬ آزادی» به مدرسه آنها هم رسیده بود و در سال تحصیلی ۱۴۰۱ شاگردانش روی دیوار و نیمکت و حیاط با ماژیک شعار مینوشتند و عکس «امام خمینی را در کتابهایشان پاره میکردند».
مرجان میگوید٬ «حتی در مدارس ابتدایی هم دیده می شود که بچهها سرکشتر و آگاهتر شدهاند. حرف معلم و ناظم و مدیر را گوش نمیدهند. خوب همه چیز را به چالش می کشند و زیر سوال میبرند. حتی مسائل سیاسی و مذهبی را. من به عنوان معلم از این نسل که این توانایی را دارد خیلی خوشم میآید.»
منبع تصویر،Getty Images
جامعهای که هنوز تکلیفش با حجاب مشخص نیست
فشارها و نگاه دیگر شهروندان بر زنان در شهرهای مختلف متفاوت است. بعضی از زنان به دلیل وجود سنتها، مذهب و بسته بودن محیط در برخی شهرها نوع پوشش خود را کمتر تغییر دادهاند.
با این حال روایتی از مشهد بهدست ما رسیده که گویای تغییرات نسبی برای زنان در این شهر مذهبی است.
ساناز میگوید: «مشهد فضای بستهای برای حجاب داشت. بعد از جنبش مهسا در سال ۱۴۰۱ کمکم دختران بدون حجاب بیرون آمدند. اینجا گشت ارشاد ندارد، اما مردم خودشان گشت ارشاد هستند. البته محله به محله متفاوت است. در خیابانهایی مثل وکیل آباد، احمدآباد و هاشمیه زنان آزادتر میگردند. اما در جاهایی مثل اطراف حرم و بلوار فردوسی به دلیل بافت مذهبی کمتر کسی بدون حجاب راه میرود.»
به گفته این زن کشیدن سیگار توسط دختران در خیابانهای مشهد که قبلا تابو بود، به مرور عادی شده و دوچرخهسواری هم رواج دارد چون شهرداری در سطح شهر دوچرخه گذاشته است: «دوچرخهسوران هم با حجاب اند و هم بیحجاب.»
ماهو، از بلوچستان از روند تغییرات رضایت کافی ندارد و میگوید «زنانی که درگیر مسئله حجاب بودند به عقب برنگشتند و هنوز روزهای جنبش مهسا را زندگی میکنند».
به گفته ماهو در خانوادههایی که پوشش، تابو یا ناهنجاری بزرگی بود»، دخترها راحتتر از قبل در موردش بحث میکنند یا حتی مقاومت نشان میدهند.
رژنا از چابهار هم در مورد تغییرات عمدهای که در پوشش زنان بهوجود آمده میگوید: «تعداد زنانی که روبند میزنند کمتر شده و تعداد افرادی که چادرهای نازک میپوشند و موهایشان را رها میکنند بسیار افزایش پیدا کرده است. جامعه هم این مورد را به نوعی پذیرفته است.»
به گفته این زن چابهاری اگر ۱۰ سال پیش زنی موهایش را از زیر چادر بیرون میانداخت، مورد انتقاد قرار میگرفت و برچسبهای زیادی به او میزدند، اما این مسئله «در حال حاضر کمرنگتر شده» چون تعداد زنانی که تابوشکنی میکنند «افزایش یافته است». «این نسل جدید یا همان دهه هشتادی و نودیها تنفر زیادی از چادر دارند، اما نکته مهم این است که علاوه بر شرع باید عرف جامعه را نیز رعایت کنند. خوشبختانه دید جامعه نیز نسبت به این موضوع بازتر شده زیرا تعداد جوانان اهل مطالعه و روشنفکر افزایش پیدا کرده و مردان بیشتر از گذشته از زنان و خواهران خود حمایت میکنند.»
منبع تصویر،Getty Images
به گفته آسو از مهاباد با وجود اینکه زنان مقابل خانواده و جامعه میایستند ولی بعد از مدتی با یک ترس مواجهه میشوند: «ترسی که حکومت برای ما درست کرده که اگر بیحجاب بیرون بیایی بازداشت میشوی، باید تعهد بدهی، جریمه میشوی، ماشینت توقیف میشود و همین باعث میشود جامعه مردسالار بار دیگر زنان را وادار کنند که حجاب را به این بهانه رعایت کنند، در غیر اینصورت از او حمایت و محافظت نخواهند کرد.»
آسو میگوید در شهری چون مهاباد میان نسل جوان پوشش به یک پیراهن بلند و روپوشی که جلویش باز است تغییر کرده است: «به یاد دارم زمانی که اگر حتی دکمه آخر مانتو بسته نمیشد یا اگر تا بالای زانو نمیآمد بیحیایی بود، اما الان نه تنها مانتو بیمعنی شده، پیرهن و روپوشهایی که دکمههایش بسته نمیشود و بالای باسن است، جایش را گرفته است.»
آسو همه این تغییرات را از دستاوردهای جنبش زن، زندگی، آزادی میداند.
مرجان معلم دوره ابتدایی در تهران٬ اصالتا اهل کرمانشاه است. او ۳۳ ساله و مجرد است و به خانه پدری در کرمانشاه هم رفت و آمد دارد. اعتقاد دارد سنت درون خانواده همچنان ایجاد تغییر را برای برخی زنان مشکل کرده است.
«یکی از مشکلات ما این است که هم باید با حکومت بجنگیم و هم با خانواده سنتی. در خانه پدر و برادر و شوهر و در خیابان گشت ارشاد و آمرین معروف. خیلی سخت است که در خانه هم امنیت نداشته باشی و مجبور باشی که خودت را سانسور کنی و خودت نباشی. من این زیست دوگانه را دارم.»
«لباسهایی که من در تهران و کرج میپوشم را در کرمانشاه نمیپوشم. تابستان پارسال در کرمانشاه بودم. پیراهن بلندی پوشیده بودم بدون جوراب. پدرم برای همین مرا تحقیر کرد که چرا جوراب نپوشیدی و پایت لخت است. او به من فحاشی کرد و من حوصله جنگیدن و جر و بحث با او را ندارم برای همین پیراهنهایم را در کرمانشاه با جوراب مشکی بلند میپوشم. اما اگر در ماشین پدرم روسری نداشته باشم مشکلی ندارد و چیزی نمیگوید.»
مرجان اعتقاد دارد در تابستان ۱۴۰۲ «مردها هم به این فهم رسیده بودند که به زنی که بیحجاب است گیر ندهند و مزاحمت ایجاد نکنند و به چشم یک زن آزاده و مبارز و شجاع او را ببینید». اما امسال با بازگشت گشتهای ارشاد٬ «متلک مردان و نگاه جنسیتی آنها» هم بازگشته است.
منبع تصویر،Getty Images
آیا جریمه و توقیف خودرو، پلمب کافه و رستورانها، پاشنه آشیل مقاومت زنان خواهد شد؟
با شروع دوباره گشتهای ارشاد و طرحهایی که حجاب را به زنان تحمیل میکند، تعداد زیادی از کسبوکارها، بویژه رستورانها و کافهها به دلیل پذیرش مشتریان بیحجاب، پلمب شدند. تاکسیهای اینترنتی از جمله «اسنپ» هم قربانی دیگر این طرحها هستند که در صورت سوار کردن مسافر بدون حجاب اجباری با جریمه و توقیف خودرو مواجهاند. بر اساس گزارشها به جز مسافران زن، فشار بر رانندهها هم بسیار زیاد است.
زنان در شهرهای مختلف تجربه مشابهی در مورد اسنپ دارند. به گفته آنها «برخی از رانندهها برخورد مناسب دارند و با زنان همراهی میکنند، اما برخی هم سفر را لغو میکنند و از آنها میخواهند تا با ماشین دیگری تردد کنند».
بعضی از زنان کلا با محدود کردن رفت و آمدشان سعی میکنند مجبور نشوند با حجاب اجباری به خیابان بروند.
مهرناز در سال اول بعد از جنبش مهسا عقیده داشت که مردان هم در هر شغلی «باید هزینههای مشابهی با زنان در جامعه بپردازند. ازجمله رستورانها٬ کافهها یا رانندههای تاکسی و اسنپ». اما در سال دوم نظر مهرناز تغییر کرده است و میگوید در اسنپ روسری بر سر میگذارد چون عقیده دارد «مقاومتش نباید اختلالی در کسب درآمد فرد دیگری داشته باشد. چون این قوانین سختگیرانه حکومت باعث پدید آمدن اختلاف، تنش و برخورد بین شهروندان میشود».
در بندر عباس، مریم که پزشکی ۳۰ ساله است به ما از آزادتر شدن شرایط در زندگی غیر کاریاش میگوید. کار مریم دولتی است و مجبور به رعایت قوانین مربوط به حجاب است. اما میگوید حتی دوستان مذهبیاش هم دیگر مانند قبل نیستند و بعضی مثل گذشته حجاب ندارند.
مریم در بندعباس مانند مهرناز در شیراز میگوید سختتر شدن شرایط برای رستورانها را درک میکند و برای اینکه کمتر تذکر حجاب در رستوران بگیرد و باعث پلمب آنجا نشود٬ اخیرا با دوستانش بیشتر سفارش بیرونبر میدهند و کمتر بیرون میروند.
روژین در سنندج تجربه متفاوتی دارد. او که خودش چندین بار خودرواش توقیف و یک بار هم مغازهاش پلمب شده، میگوید به دفعات کافهها و رستورانها به خاطر حجاب مشتریها بسته شده اند، اما سعی دارند همچنان با زنان همراهی کنند: «کافهای که من با دوستانم به آنجا میرفتیم چند بار پلمب شد، ولی هیچوقت به ما تذکر حجاب نمیداد، به همین دلیل گاهی ما خودمان سعی میکردیم رعایت کنیم که برای کسب و کار آنها مشکلی پیش نیاید، اما اگر هم رعایت نمیکردیم، میدیدیم که معذب هستند و با عذرخواهی از ما میخواستند روسری را سرمان کنیم تا دوباره پلمب نشوند.»
منبع تصویر،Photo by SASAN/Middle East Images/AFP via Getty Images
«تمرین مبارزه روزمره» به مثابه «رفراندوم»
سمانه ۳۶ ساله از تهران عکسی برایمان فرستاد٬ بدون روسری در خیابان. آرایش کرده با لبهایی قرمز. در عکس مدرکی در دستاش گرفته و روبهروی اداره مربوط به معاینه فنی خودرو ایستاده است.
او با هیجانی که در صدایش بود گفت: «ببین همین شکلی رفتم داخل اداره و همه مردها هم با لبخند کارم را انجام دادند. آنها به من میگفتند اضطرابی نداشته باش٬ کارت را انجام میدهیم.»
سمانه میگفت٬ «من اضطرابی نداشتم اما تاکید آن کارمندان مرد برایم جالب بود».
روژین از سنندج هم میگوید زنها قبل از بیرون رفتن از خانه، خودشان را برای سناریوهای مختلفی که در این مبارزه روزانه پیشرو دارند، آماده میکنند: «وقتی احتمال میدادیم که شاید بازداشت شویم موبایلهایمان را پاکسازی میکردیم، داروهای ضروری که اگر نیاز بود بخورم همراهمان میبردیم و کارهایی از این دست.»
زنان در ایران این روش از مبارزه را در شبکههای اجتماعی٬ «تمرین مبارزه روزمره» مینامند.
منبع تصویر،Photo by BAHRAM/Middle East Images/AFP via Getty Images
پروین،۶۷ ساله در تهران از آبان ۱۴۰۱ حجاب بر سر نگذاشته است. او میگوید اول کمی معذب بود، ولی به توصیه یکی از دوستانش این رویه را با جدیت ادامه داد. آنها اعتقاد دارند این روش مانند یک «رفراندوم» است.
مشاهدات شهروندان ایرانی گویای تغییر سبک پوشش است، اما این تغییر سبک پوشش، تغییر سبک زندگی را هم به همراه آورده است. چیزی که حکومت تلاش دارد آن را به رسمیت نشناسد و از به تصویر کشیدن «ایران غیر اسلامی» در شبکههای اجتماعی هم ناخشنود است. شاید به همین در دو سال گذشته محدودیتها بر اینفلوئنسرهای زن ایرانی در اینستاگرام بیشتر شده است. برای مثال حسابهای اینستاگرامی بسیاری از آنها که فعالیتهایی چون گردشگری، سبک زندگی (لایفاستایل)، یوگا، آموزش آرایشگری و غیره داشتند، بسته شدند.
زنان اما سعی دارند در سکوت، شرایط را در دید عموم عادی کنند. این تلاش برای عادی شدن به یکی از مذهبیترین شهرهای ایران یعنی قم هم رسیده است.
لیلا در قم زندگیمیکند و در سالهای گذشته حجابش چادر بوده اما میگوید حتی در قم هم «سایر پوششها» به جز چادر «عادی» شده است. «من خودم قبلا بیشتر چادری بودم ولی حالا از مانتو و روسری برای بیرون رفتن استفاده میکنم و احساس میکنم حال بهتری دارم و خوشحالترم». لیلا که کارمند بخش خصوصی است و در یک شرکت کار میکند میگوید: «پوشش برای حضور زنان در ادارات قم چه ارباب رجوع و چه کارمند ضروری بوده و هست و همین طور حرم هم فرقی نکرده است».
منبع تصویر،Photo by SASAN/Middle East Images/AFP via Getty Images
اکنون دو سال از گستردهترین اعتراضات ضد حکومتی در ایران میگذرد. اعتراضاتی که حقوق و آزادی زنان برای پوشش یکی از اصلیترین محورهای آن بود. در شرایطی که این روزها حضور با پوشش اختیاری در خیابان برای زنان هزینههای جدی اقتصادی و جانی به همراه دارد و آنها به طور مداوم در معرض تهدید و سرکوب خشن قرار دارند، زنانی که ما با آنها صحبت کردیم به دستاوردهایشان افتخار میکنند.
مثل شادی از کرج که میگوید به رقم فشارهای روزافزون «چون طعم یک آزادی نسبی را در همین مملکت چشیدهام، راهم را ادامه میدهم».
و الهام از تهران که با اشاره به لبخندهایی که بین زنان بیحجاب در خیابانها رد و بدل میشود، میگوید «نوع پوششی که در خیابان دارد حق اوست».
یا روژین از سنندج که میگوید «حالا در خیابانها به هر طرف که سرت را میچرخانی زنان و دخترانی را میبینی که حجاب اجباری ندارند». و ماهو از بلوچستان هم از اینکه «زنان سرزمیناش تا جایی که امکان دارد راحت و با اعتماد به نفس لباس میپوشند و زیر بار حرف زور نمیروند» خوشحال است.
این زنان با غرور معتقدند «دیگر شرایط به قبل باز نخواهد گشت».
عفو بینالملل روز چهارشنبه ۲۱ شهریور در بیانیهای به مناسبت دومین سالگرد «اعتراضات زن، زندگی، آزادی» به کشته شدن مهسا ژینا امینی در بازداشت گشت ارشاد با اشاره به این که «مردم سراسر ایران علیه دههها ظلم و تبعیض جنسیتی ایستادگی کردند» تاکید کرد که «مصونیت سیستماتیک از مجازات مرتکبان جنایات بینالمللی در ایران» به رغم «سرکوب وحشیانه» مردم ادامه دارد.
این سازمان اشاره کرد که هیچ تحقیقات کیفری موثر، بیطرف، و مستقلی درباره نقض جدی حقوق بشر و جنایات بینالمللی، از جمله استفاده گسترده و غیرقانونی نیروهای امنیتی از قوای قهریه و سلاح گرم، که مقامات جمهوری اسلامی در جریان اعتراضات سراسری از ۲۵ شهریور تا دیماه ۱۴۰۱ (سپتامبر تا دسامبر ۲۰۲۲) مرتکب شدند، انجام نشده است.
در این بیانیه همچنین آمده است که نیروهای امنیتی از اسلحههای جنگی، شاتگانهای پر از ساچمههای فلزی و کپسولهای گاز اشکآور استفاده کردند و معترضان را به شدت با باتوم مورد ضرب و شتم قرار دادند.
عفو بینالملل افزود که این اقدامات منجر به کشتار صدها معترض و رهگذر، از جمله دهها کودک شد و به بسیاری دیگر هم آسیبهای جبرانناپذیری وارد کرد.
این سازمان اضافه کرد: «مقامات سعی کردهاند خانوادههایی را که در جستجوی حقیقت و اجرای عدالت به خاطر کشتهشدن عزیزانشان هستند، از طریق بازداشتهای خودسرانه، پیگرد ناعادلانه، تهدید به مرگ و آزار و اذیتهای مداوم ساکت کنند.»
در بیانیه عفو بینالملل همچنین اشاره شده است که در این دو سال، مقامات حملات خود به حقوق بشر را تشدید کرده و از طریق سرکوب فزاینده خشونتآمیز علیه کسانی که قوانین تبعیضآمیز حجاب اجباری را به چالش میکشند، جنگ علیه زنان و دختران را به راه انداخته و استفاده از مجازات اعدام برای خاموش کردن اعتراضات را افزایش دادهاند.
دیانا الطحاوی، معاون مدیر منطقهای عفو بینالملل در خاورمیانه و شمال آفریقا، گفت: «سالگرد خیزش زن، زندگی، آزادی، یادآوری دردناکی برای شمار زیادی از مردم ایران است که همچنان از پیامدهای سرکوب وحشیانه مقامات رنج میبرند» و افزود: «قربانیان، بازماندگان و خانوادههای آنها همچنان از دستیابی به حقیقت، اجرای عدالت و جبران خسارت برای جنایات بینالمللی و سایر نقضهای جدی حقوق بشر که مقامات جمهوری اسلامی در جریان خیزش و پس از مرتکب شدند، محروم هستند.»
خانم الطحاوی اضافه کرد: «در دو سال گذشته، مقامات جمهوری اسلامی کارزار تبلیغاتی گستردهای برای انکار و تحریف واقعیت به راه انداختهاند تا شواهد جنایات خود را پنهان کنند و برای ساکت کردن بازماندگان و خانوادههای قربانیان، آنها را تهدید کردهاند.»
او تاکید کرد که «با توجه به نبود امکان تحقیقات مستقل و بیطرفانه در داخل، ضروری است کشورها از طریق دفاتر دادستانی خود و تحت اصل صلاحیت قضایی جهانی، تحقیقات جنایی درباره جنایات مرتکب شده به دست مقامات جمهوری اسلامی را آغاز کنند.»
عفو بینالملل در بخشی از بیانیه خود با عنوان «تشدید جنگ علیه زنان» به مواردی مانند تلاش مستمر برای سرکوب جنبش قدرتمند حقوق زنان علیه حجاب اجباری، افزایش حضور گشتهای امنیتی پیاده، موتورسوار، خودروها و ونهای پلیس برای اجرای قوانین حجاب اجباری در فضاهای عمومی، صدور احکام شلاق و زندان برای مخالفان حجاب اجباری، تیراندازی به خودروی آرزو بدری، ضرب و شتم نفس حاجیشریف ۱۴ ساله به دست نیروهای حکومتی اشاره کرد.
«افزایش استفاده از مجازات اعدام» هم از دیگر مواردی بود که عفو بینالملل در بیانیه خود به آن اشاره کرده است.
بنا بر این بیانیه، از زمان خیزش «زن، زندگی، آزادی»، مقامات جمهوری اسلامی استفاده از مجازات اعدام را تشدید کردهاند، بهطوری که در سال ۲۰۲۳ میلادی بیشترین تعداد اعدامها در هشت سال گذشته ثبت شده است.
به تاکید این بیانیه، مقامات جمهوری اسلامی از مجازات اعدام بهعنوان ابزاری برای سرکوب و ترساندن مردم، از جمله اقلیت تحت آزار بلوچ که به نسبت جمعیتشان بسیار بیشتر تحت تاثیر اعدامها قرار گرفتهاند، استفاده کردهاند.
عفو بینآلملل: مقامات جمهوری اسلامی از مجازات اعدام بهعنوان ابزاری برای سرکوب و ترساندن مردم استفاده کردهاند
عفو بینالملل با تاکید بر این که اعدامها پس از «محاکمههای نمایشی بهشدت ناعادلانه» و مبتنی بر «اعترافات» اخذ شده زیر شکنجه و سایر بدرفتاریها، از جمله خشونت جنسی، انجام شد، اضافه کرد: «شکایات مبنی بر شکنجه مورد تحقیقات رسمی مستقل و بیطرفانه قرار نگرفتهاند.»
در حال حاضر، دستکم ۱۲ تن از جمله مجاهد کورکور، شریف محمدی و پخشان عزیزی در معرض خطر اعدام یا صدور حکم اعدام هستند.
این سازمان در خصوص زنان زندانی مانند خانم محمدی و عزیزی که بهدلیل فعالیتهای مسالمتآمیزشان به اتهام «بغی» به اعدام محکوم شدند، نوشت: گزارشهای نگرانکننده حاکی از آن است که آنها در دوران بازداشت مورد شکنجه و سایر بدرفتاریها قرار گرفتهاند.
بیانیه در عین حال به دستکم دو زن دیگر؛ وریشه مرادی و نسیم غلامیسیمیاری اشاره میکند که بهطور جداگانه با اتهام «بغی» مواجه شدند و در حال محاکمه هستند.
عفو بینالملل در ادامه بیانیه خود در مورد «استفاده از خشونت جنسی بهعنوان ابزار سرکوب» نوشت: طی دو سال گذشته، مقامات این واقعیت را که مسئولان و مأموران حکومتی بازداشتشدگان را در جریان اعتراضات تحت شکنجه و سایر بدرفتاریها، از جمله تجاوز و سایر اشکال خشونت جنسی، قرار دادهاند، به صورت مداوم انکار کردهاند.
این سازمان اشاره کرد که در آذر سال گذشته «جزئیات وحشتناک» استفاده مقامات جمهوری اسلامی از تجاوز، از جمله تجاوز گروهی و سایر اشکال خشونت جنسی را منتشر کرد که هدف آن، سرکوب اعتراضات و ارعاب و تنبیه معترضان، از جمله کودکانی بود که کم سنترین آنها ۱۲ ساله بود.
در این ارتباط هم بخش فارسی صدای آمریکا گزارشهایی اختصاصی از تجاوز و ضرب و شتم معترضان بازداشت شده در چند شهر منتشر کرده است.
با این همه، ستاد عالی حقوق بشر جمهوری اسلامی، متعلق به قوه قضائیه، اعلام کرد که «در ۲۸ استان از ۳۱ استان کشور، هیچ شکایتی تحت عناوین تجاوز، حمله و آزار جنسی ثبت نشده است.»
با اینحال، عفو بینالملل تاکید کرد که این مساله را که مقامات قضایی و دادستانی جمهوری اسلامی شواهد خشونت جنسی، از جمله شکایات قربانیان این رفتارها، را رد یا پنهان کردهاند، مستندسازی کرده است.
این سازمان در بیانیه خود اشاره کرد که مقامات جمهوری اسلامی همچنان از همکاری با هیئت حقیقتیاب سازمان ملل متحد در مورد ایران خودداری میکنند و از سفر اعضای آن به ایران ممانعت به عمل میآورند.
عفو بینالملل در پایان تاکید کرد که همچنان خواستار اجرای توصیههای هیئت حقیقتیاب سازمان ملل به تمام دولتها است تا بر اساس اصل صلاحیت قضایی جهانی، صرفنظر از اینکه متهم در قلمرو آنها حاضر باشد یا نباشد، تحقیقات کیفری درباره مقامات جمهوری اسلامی را که به شکلی معقول، مظنون به ارتکاب جنایات بینالمللی هستند و «تحقیقات ساختاری درباره وضعیت کلی مرتبط با اعتراضات ۱۴۰۱ بدون داشتن متهم خاص»، را شروع کنند.
دو سال پیش، در ۲۵ شهریور ۱۴۰۱ (۱۶ سپتامبر ۲۰۲۲)، ژینا مهسا امینی، دختری ۱۸ ساله، همراه با برادرش برای دیدار فامیل، از سقز به تهران سفر میکند. او توسط پلیس ارشاد اسلامی در بزرگراه حقانی به دلیل “بدحجابی” بازداشت میشود. زیر فشار روانی یا ضربات ماموران امنیتی، در حالت کُما به بیمارستان کسری، نزدیکترین مرکز درمانی به بازداشتگاه، منتقل میشود و چندی بعد جان خود را از دست میدهد. از همان نخستین ساعات پخش خبر مرگ ژینا مهسا امنیی، موجی از اعتراضات خیابانی و مردمی سراسر کشور را فرا میگیرد. جنبش بزرگ، تاریخی و بیسابقه زن زندگی آزادی از این لحظه آغاز میشود و طی چندین ماه ایران و جهان را تکان میدهد.
خیزش انقلابی ۱۴۰۱، با این که ادامه جنبشهای بزرگ اجتماعی و اعتراضی پیشین در طول حیات جمهوری اسلامی ایران بود، اما برخوردار از سرشتی دیگر بود. دو ویژگیِ ممتاز، آن را از جنبش های پیشین در ایران متمایز میکرد. یکی، ماهیت غیردینی و ضد دینسالاری آن و در نتیجه خصلت کاملاً ضد رژیمیِ آن بود. دیگری نقش برجسته زنان و جوانان آزادیخواه و رهاییخواه در این قیام مردمی بود. در جنبش زن زندگی آزادی، خواست اصلیِ معترضان رهایی از سلطه و تبعیض، خلاصی از زن ستیزیِ حکومت اسلامی، از جمله حجاب اجباری، و به طور کلی نابودیِ نظام مبتنی بر قوانین دینی و شرعی بود. در این حرکت نوینِ بیسابقه، مطالبات اقتصادی، صنفی و مدنی… در پرتو یک خواست عمده و بنیادین قرار گرفتند: پایانبخشیدن به عمر طولانی دیکتاتوری، دین سالاری و دستیافتن به یک زندگی آزاد و دموکراتیک در برابری. خواستی که در شعار زن زندگی آزادی چون پرچم نمادین جنبش تجلی یافت.
جنبش زن زندگی آزادی از پیش سازماندهی و برنامه ریزی نشده بود. در روند مستقل و متکی به خود دارای تشکیلات و رهبری توسط گروهی یا سازمانی خاص نبود. این جنبش، با این که در فرایند حرکت و گسترش خود، به گونهای خودجوش، خودمحور و خودمختار عمل میکرد، اما توانست شکلها و شیوههایی از هماهنگیِ جنینی، افقی و محلی میان خود به وجود آورد. این همه، به رغم سرکوبی بیسابقه که در جریان آن بیش از ۵۰۰ معترض خیابانی کشته شدند، بیش از ۱۴ هزار تن دستگیر گردیدند، هزاران معترض به زندان افتادند، چند صد نفر اعدام شدند و دهها تن محکوم به اعدام شدند.
از جمله درسهای مهم این جنبش برای ما این است که کنشگران آزادیخواه ایران موظفاند، همراه با شعارها و خواستهای سیاسی و اجتماعی نفیگرا و سلبی، شعارها و خواستهای سیاسی – اجتماعیِ ایجابی و اثباتی خود را برای خروج از اوضاع کنونی مطرح کنند. مبارزه در چهارچوب شعارهایی چون «نه به دیکتاتوری»، «نه به جمهوری اسلامی»… اگر همراه و همزاد با طرح های جایگزین، آشکار و ایجابی در راستای جمهوری، دموکراسی و جدایی دولت و دین نباشد، یعنی در تقابل با جمهوری اسلامی و دیگر آلترناتیوهای ارتجاعی و اقتدارگرا قرار نگیرد، تغییری اساسی در اوضاع نابسامان ایران به وجود نخواهد آورد. از این رو، درسگیری از آزمون بزرگ جنبش زن زندگی آزادی، از قوتها، ضعفها و کمبودهای آن، برای مبارزات جاری و آینده، دارای اهمیت به سزایی است.
ما امروز شاهد آنیم که اوضاع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایران، در طی دو سالی که از خیزش ۱۴۰۱ میگذرد، باز هم بد و بد تر شده است. سیاست های داخلیِ تخریب کننده و ضدبشریِ حاکمان و جناحهای ارتجاعی آن به شدت همچنان ادامه دارند. نظامیگری، اقتدارگرایی اسلامی و سیادت طلبی جمهوری اسلامی در خاورمیانه (از یمن جنوبی تا سوریه و لبنان) و ماجراجوییاش در هستهای کردن ایران، به همان سان تشدید شدهاند. مضحکههای ضد دموکراتیکِ انتخاباتی رژیم، یکی پس از دیگری، با همکاری شرمآور اصلاح طلبان دیروز، ادامه دارند اما بیش از پیش با مخالفت و تحریم اکثریت عظیم مردم ایران روبرو میشوند. سرکوبها، دستگیریها، اعدامها، تبعیضها و نابرابریها در همهی سطوح تشدید و گسترش یافتهاند. براساس گزارش سازمان های حقوق بشری، در سال گذشته ٨٢٩ نفر در ایران اعدام شده اند که بالاترین رقم در جهان به نسبت جمعیت کشور است. ارقام دهشتناک سرکوب، اذیت و آزار زنان، جوانان، اقلیتهای مختلف قومی/ملی، بهائیان… همچنان با شدت بیشتر ادامه دارند. در یک کلام، هیچ تحول یا رفرمی در جهت بهبود وضع اقتصادی و اجتماعی مردم ایران و گذار به سوی آزادی، دموکراسی در کشور ما، در چهارچوب حفظ نظام دیکتاتوری اسلامی کنونیِ آن، امکانپذیر نیست.
ما به مناسبت دومین سالروز مرگ دلخراش ژینا مهسا امینی و برآمدنِ بزرگترین، رادیکالترین و طولانیترین جنبش ضد رژیمی در طول حیات جمهوری اسلامی ایران تا کنون، کنشگران اجتماعی و سیاسی داخل و خارج کشور را به پیگیری راه جنبش زن زندگی آزادی برای سرنگونی نظام اسلامی و ضدبشری حاکم بر کشورمان فرا میخوانیم. ما از همهی باورمندان به جمهوری، دموکراسی و جدایی دولت و دین (لائیسیته/سکولاریسم) در ایران، دعوت میکنیم که این سالروز را در هر جا که هستند، در داخل یا خارج از کشور، تبدیل به روز جهانی همبستگی با مبارزات مردم و جنبشهای اجتماعی در ایران علیه نظام جمهوری اسلامی کنند. ما، به نوبهی خود، در همهی فعالیتها و کارزار هایی که بدین مناسبت و در راستای جمهوری، دموکراسی و جدایی دولت و دین در ایران انجام گیرند، مشارکت و همکاری خواهیم کرد.
جنبش جمهوریخواهان دموکرات و لائیک ایران
حزب جمهوریخواه سوسیال دموکرات و لائیک ایران (عضو جبهه ملی ایران)